دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم

این مطلب از وب سایت آپ موزیک رپورتاژ گردید و صرفا جهت اطلاع شما از این آهنگ می باشد...

دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد و مهدی فرهبد تبریک میگم ( فرهبد )

هم اکنون شما کاربران آپ موزیک می توانید ترانه زیبای تبریک میگم با صدای مجید فرهبد و مهدی فرهبد را به همراه تکست دانلود کنید

شعر و آهنگسازی : آرش AP / تنظیم کننده : مسعود جهانی

Exclusive Song: Mehdi ft Majid Farahbod – “Tabrik Migam” With Text And Direct Links In UpMusic

Farahbod Tabrik Migam دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم

متن آهنگ تبریک میگم مجید فرهبد و مهدی فرهبد

♪♪♫♫♪♪♯
عزیزم تبریک میگم به تو عشق و جدیدت خوبه خوشحالی میخندی پس من چرا رنگم پریده
عزیزم داغون شدم من اینو به گوشت رسوندن گفته بودی بر میگردم من که خوب پیش تو موندم
♪♪♫♫♪♪♯ داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت ♪♪♫♫♪♪♯
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی
♪♪♫♫♪♪♯ شعر و آهنگسازی : آرش AP ♪♪♫♫♪♪♯
داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی
UpMusicTag دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم
اذیت که نمیکنتت ول نمیکنتت قول داده که خوشبخت شی اینو شنیدم
♪♪♫♫♪♪♯  در نمیاره اشکاتو گوش میده همه حرفاتو دیدم باهاش خوشحالی جز من همه اینو دیدن ♪♪♫♫♪♪♯
داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی
♪♪♫♫♪♪♯  تنظیم کننده : مسعود جهانی ♪♪♫♫♪♪♯
داغی نمیفهمی الان خیلی تو بی رحمی برام سخته نبودت سخته نبودت
اونم مث منه اگه دوست داره پس چرا چشمات کبوده چشمات کبوده نگو گریه کردی

♪♪♫♫♪♪♯

مجید فرهبد و مهدی فرهبد تبریک میگم

برای دانلود بر روی لینک روبرو کلیک کنید : دانلود آهنگ جدید مجید فرهبد تبریک میگم

مشاهده ادامه مطلب

آشوب جهانی عشق: هشت مقاله دربارۀ جامعه‌شناسی خانواده

 


يکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ ۱۱:۵۵

 

تصویر ما از انسان از همان اولین قدمِ خلقت با خانواده عجین است. آدم و همسرش حوا، در روایت ادیان ابراهیمی، اولین خانوادۀ انسانی را در باغ عدن تشکیل داده‌‌اند و خانواده برای دوره‌‌ای بس طولانی از تاریخ بشر مهم‌‌ترین واحد فرافردی زندگیِ بشری بوده است. برای جامعه‌‌شناسی نیز، از همان ابتدای تأسیس تا امروز، خانواده موضوعی کانونی بوده است و همچنان نیز، بسیار پویا و بالنده است. این مجموعه مقالات خود شاهدی است بر دیدگاه‌‌ها، مسائل و موضوعاتی که تازه دارند جای پای خود را در دایرۀ جامعه‌‌شناسی خانواده باز می‌‌کنند. در این مجموعه، هشت مقاله ارائه شده است که ، به جز یکی از آن‌‌ها، همگی از ویراست ۲۰۱۴ راهنمای بلک‌‌ول برای جامعه‌‌شناسی خانواده‌‌ها ا نتخاب شده‌‌اند.

تخمین زمان مطالعه : ۳ دقيقه

 

در این مجموعه، هشت مقاله ارائه شده است که، به‌‌جز یکی از آن‌‌ها، همگی از ویراست ۲۰۱۴ راهنمای بلک‌‌ول برای جامعه‌‌شناسی خانواده‌‌ها ، انتخاب شده‌‌اند. تنها یک مقاله، یعنی «دین، عشق رمانتیک و خانواده»، از ویراست ۲۰۰۴ همین کتاب انتخاب شده است. این تک‌‌مقاله را اولاً به دلیل اهمیت برایان ترنر در جامعه‌‌شناسی دین و ثانیاً به‌‌علت قرابتِ بیشتر آن به فضای دیگر مقالات ارائه‌‌شده در این مجموعه برگزیده‌‌ایم. توضیح آنکه مقالۀ اختصاص‌‌یافته به دین و خانواده در ویراست ۲۰۱۴ عمدتاً رویکردی آماری را در پیش گرفته است، اما ترنر روایتی تاریخی-تطبیقی به این مسئله داشته است. مسئلۀ دیگری که باید دربارۀ آن توضیح دهیم دلیل انتخاب این هشت مقاله و کنارگذاشتن دیگر مقالات این مجموعۀ پرحجم است. در درجۀ اول، این گزینش با توجه به سطح تحلیل مقالات انجام شده است. مشخصاً مقالاتی که دربارۀ خانواده در یک حیطۀ جغرافیایی محدود نوشته شده بودند کنار گذاشته شده‌‌اند؛ در مقابل، تلاش کرده‌‌ایم مقالاتی را برگزینیم که به‌‌نوعی دیدی جهانی به خواننده ارائه می‌‌دهند، حال یا با تکیه بر موضوعی که فی‌‌نفسه برای همۀ مردم دنیا مطرح است، مانند باروری مساعدتی، یا با مقالاتی که بحث خود را در سطح جهانی دنبال کرده‌‌اند. دیگر راهنمای ما در این گزینشگری شیوۀ انتخابیِ نویسنده در نگارش مقاله بوده است. بدون آنکه بخواهیم از اهمیت بسیار بالای محاسبات و مطالعات آماری در حوزۀ جامعه‌‌شناسی خانواده بکاهیم، تلاش کرده‌‌ایم تا مقالاتی را برگزینیم که رویکرد روایی‌‌تری در ارائۀ بحث خود داشته‌‌اند. نکتۀ شایان توجهِ دیگر نسبتِ این مقالات با دیگر منابعِ جامعه‌‌شناسی خانواده در زبان فارسی است. اکثر این مقالات یا در حیطۀ موضوعیِ مورد مطالعه‌‌شان در زبان فارسی بی‌‌سابقه‌‌اند، مانند مقالۀ «خانوادۀ کودک»، یا آنکه جمع‌‌بندی و مرور تازه‌‌ای دربارۀ این موضوع داشته‌‌اند، مانند مقالۀ «نظام‌‌های خانواده در جهان». نبود فاصلۀ زمانی طولانی بین سال نوشته‌‌شدن آن‌‌ها با ترجمه‌‌شان نیز باعث شده است تا شرایطِ محیطیِ امروزِ ما را به‌‌خوبی پوشش داده باشند.


فهرست

• مقالۀ اول: نظام‌های خانواده در دنیا: آیا این نظام‌ها هم‌گرا شده‌اند؟ – نوشتۀ گوران تربون
• مقالۀ دوم: سیاست‌گذاری عمومی و خانواده‌ها – نوشتۀ پرنیلا تنبرگر و وندی سیگل‌راشتون
• مقالۀسوم: خانواده‌های فراملی – نوشتۀ لورتا بالداسار، ماجلا کیلکی، لورا مرلا و رائلن وایلدینگ
• مقالۀ چهارم: دین، عشق رمانتیک و خانواده – نوشتۀ برایان اس. ترنر
• مقالۀ پنجم: خانوادۀ کودک: چشم‌اندازی کودک‌محور – نوشتۀ ژاکلین اسکات
• مقالۀ ششم: پدران و پدری – نوشتۀ کوین ام. رُی
• مقالۀ هفتم: باروری مساعدتی، فناوری‌های ژنتیک و ژنومیک، و زندگی خانوادگی – نوشتۀ مارتین ریچاردز
• مقالۀ هشتم: آشوب جهانی عشق: پیش به‌سوی چرخش جهان‌شهری در جامعه‌شناسی عشق و خانواده – نوشتۀ اولریش بک و الیزابت بک‌گرنشایم

► برای خرید این کتاب اینجا را کلیک کنید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

بهره‌کشی از حیوانات در جامعه نابرابر انسانی – دلسوخته

باب تورس در کتاب «اقتصاد سیاسی حقوق حیوانات»، که اخیراً به همت نشر مرکز و با ترجمه گلناز ملک منتشر شده می‌کوشد بهره‌کشی از حیوانات را از منظر اقتصاد سیاسی بررسی کند و دام‌پروری و صنایع مربوطی را که از بهره‌کشی حیوانات سود می‌برند، درون چارچوب بزرگ‌تر و پویای بهره‌کشی در نظام سرمایه‌داری قرار دهد.

رابطه ما انسان‌ها به‌عنوان گونه‌ای حیوان با حیوانات دیگر بسیار عجیب و غریب است. آنها مهم‌ترین بخش از وعده‌های غذایی ما هستند و اگر وضعمان خوب باشد، مهم‌ترین بخش از پوشش و لباسمان. همین‌طور نقشی تعیین‌کننده در آزمایشگاه‌های پزشکی، مقاصد آرایشی، بهداشتی و نظامی دارند. در کنار هزاران هزار میلیارد دلاری که صنایع کشتار جمعی حیوانات از آنها به جیب می‌زنند و از کارگران این صنعت نیز به‌طرز وحشیانه‌ای بهره‌کشی می‌کنند، دستگاه‌های ایدئولوژیک رمز بقا، حیات و سلامتی انسان‌ها را به سلب حیات حیوانات گره می‌زنند؛ اما رفتار عجیب ما به اینجا ختم نمی‌شود. ناگهان رفتاری دوگانه از ما سر می‌زند: قادریم هم‌زمان دسته‌ای از حیوانات را ناز و نوازش ‌کنیم و دسته‌ای دیگر را بکشیم و بخوریم.

اوج ماجرا را می‌توان در برخورد دوگانه ما در رفتارمان با حیوانات خانگی و سایر گونه‌های حیوانی دید، خاصه حیواناتی که به مصرف ما می‌رسند. ماجرا از چه قرار است؟ باب تورس در کتاب «اقتصاد سیاسی حقوق حیوانات»، که اخیراً به همت نشر مرکز و با ترجمه گلناز ملک منتشر شده، می‌کوشد به این سئوال پاسخ دهد و علیه بهره‌کشی از حیوانات بجنگد؛ اما نه از زاویه دید حامیان و کمپین‌های حمایت از حقوق حیوانات، بلکه از منظر اقتصاد سیاسی. او حتی نقدی جدی هم به پدر جنبش رهایی حیوانات، پیتر سینگر، وارد می‌کند که چطور نتوانست نشان دهد ستم عنصری ساختاری است و ریشه در مناسبات اقتصادی و ایدئولوژیک دارد.

تورس در مخالفت با آنارشیسم فردگرایانه سبک زندگی و نیز آنارشیسم پاپ-پانک، خود را یک «سوسیال‌آنارشیست» معرفی می‌کند، جریانی که ظاهراً از مد افتاده، ولی براساس یک میل کلی حرکت می‌کند: میل به ترویج آزادی و ایستادن در برابر سلسله‌مراتب، سلطه و ستم. او ضمن نقدهای بسیاری که به جنبش حمایت از حقوق حیوانات وارد کرده، می‌کوشد دام‌پروری و صنایع مربوطی را که از بهره‌کشی حیوانات سود می‌برند، درون چارچوب بزرگ‌تر و پویای بهره‌کشی در نظام سرمایه‌داری قرار دهد.

تورس چند ادعای جنجالی هم مطرح می‌کند: از جمله اینکه حیوانات را باید بخشی از طبقه کارگر در نظر گرفت و نماینده نیروی کار بدون دستمزد دانست، چون نقش مستقیم و بسیار تعیین‌کننده‌ای در توسعه سرمایه‌داری صنعتی دارند.

او در سراسر صفحات کتاب چند کار مهم می‌کند: ١) به بررسی نقادانه سرمایه‌داری و نسبت آن با بهره‌کشی از حیوانات می‌پردازد؛ ٢) مشارکت انسان‌ها را در یکی از فراگیرترین و ریشه‌دارترین اشکال سلطه در فرهنگ معاصر به چالش می‌کشد؛ ٣) نشان می‌دهد چگونه کشتار سازمان‌یافته حیوانات و بهره‌کشی از آنها به برکت «قانون» و «سلطه» انجام می‌شود و بهره‌کشی از حیوانات را تبدیل به پدیده‌ای کرده که بخشی از نظام‌های اقتصادی و ایدئولوژیک ماست؛ ۴) پیشنهاد می‌دهد به جای اینکه خشونت را در سطح میان‌فردی ببینیم و بدین‌ترتیب وجدان معذبمان را آرام کنیم، خشونت را به‌صورت ساختاری ببینیم که در شکل‌گیری و حفظ سلسله‌مراتب اجتماعی و اقتصادی رخ می‌دهد؛ ۵) به کاوش درباره نظامی تولیدی می‌پردازد که بر بسیاری از محصولات غذایی روزانه ما حاکم است؛ ۶) با کمک آرای هم‌فکرانش می‌کوشد بفهمد چطور سلطه ما بر حیوانات و گونه‌پرستی انسان‌ها در دو سطح ایدئولوژیک و مادی رخ می‌دهد؛ ٧) چگونه سرمایه‌داری استثمار حیوانات را در جامعه معاصر درونی کرده و آن را گسترش داده و حفظ می‌کند؛ ٨) نشان می‌دهد چطور دست‌کاری‌های ایدئولوژیک قانعمان می‌کنند که این نظم ظالمانه طبیعی، مطلوب و به سود همگان است.

تورس چند ادعای جنجالی هم مطرح می‌کند: از جمله اینکه حیوانات را باید بخشی از طبقه کارگر در نظر گرفت و نماینده نیروی کار بدون دستمزد دانست، چون نقش مستقیم و بسیار تعیین‌کننده‌ای در توسعه سرمایه‌داری صنعتی دارند. همچنین مدعی است نظم اقتصادی و اجتماعی‌ای که در آن به سر می‌بریم به همان شکل ساختاریافته‌ای که مردم را استثمار می‌کند، حیوانات را نیز استثمار می‌کند. یا ادعا می‌کند حیوانات را باید درون تحلیل‌های درباره تدابیر سرمایه‌داری در نظر گرفت و منطقی از آن بیرون کشید که آنها را در تحلیل تولید کالایی، بهره‌کشی و نزاع طبقاتی لحاظ کند. او در کتاب حاضر ضمن تکیه بر سنت آنارشیسم کم و زیاد از آرای متفکرانی  چون کارل مارکس، آنتونیو گرامشی، یوزف پرودن، موری بوکچین، پیتر کراپوتکین، امانوئل والرشتاین، دیوید نایبرت، اما گلدمن و دیگران و حتی داستان‌های علمی‌-تخیلی اورسلا لو گویین نیز استفاده می‌کند.

ایدئولوژی عادی‌سازی بهره‌کشی و کشتار

مارکس در ایدئولوژی آلمانی می‌گوید: «این آگاهی انسان‌ها نیست که هستی آنان را تعیین می‌کند، بلکه هستی اجتماعی‌شان است که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند». تورس کار را با این عبارت مارکس شروع می‌کند و در فصل اول از «جدی‌گرفتن‌ برابری» می‌گوید. این جمله یعنی «شیوه‌ای که ما زندگی‌مان را در این دنیا پیش می‌بریم، ما را از لحاظ مادی به دیگران متصل می‌کند، فرآیندی که قدمتی به‌اندازه تاریخ بشر دارد». (ص١٢) در نظر تورس، مارکس با طرح این مباحث نظری می‌خواست اشکال مادی زندگی ما را به اشکال ایدئولوژیک‌مان پیوند زند.

تورس ایدئولوژی را مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های فرهنگی و اجتماعی تعریف می‌کند که ما برای فهم جهان از آنها استفاده می‌کنیم و بر این باور است که جایگاه ما را در جهان برایمان توضیح می‌دهد و نه‌تنها خنثی و بی‌طرف نیست، بلکه آغشته به مناسبات قدرت حاکم است و بنابراین کارکردی پنهان ولی مخرب دارد. او به زبانی ساده استدلال می‌کند که چون ما درون یک جامعه سرمایه‌داری زندگی می‌کنیم و اقتصاد سرمایه‌داری بر آن حاکم است، بنابراین ذهن ما پر است از ایدئولوژی‌‌ای که سلطه ذاتی سرمایه‌داری را حفظ می‌کند.

به کمک گرامشی این امر را «تکنولوژی ذهنی سلطه» می‌نامد و تأکید دارد چه خوشمان بیاید و چه نه، همگی آن را زندگی می‌کنیم. «ستم درون این چارچوب ایدئولوژیک عمل می‌کند: ترکیبی از نیروهای ذهنی و جسمانی که تلاش می‌کنند از طریق نهادهای اجتماعی وضعیت موجود را حفظ کنند». این مساله را همان اندازه به درک فقر مربوط می‌داند که به درک تبعیض جنسیتی، نژادپرستی و حتی گونه‌پرستی. تورس در گام سوم برای تبیین مدل نظری‌اش به دیوید نایبرت ارجاع می‌دهد که برای فهم این رابطه نظریه‌ سه‌گانه‌ای را بسط داد تا توضیح دهد: «چگونه ستم به‌واسطه مکانیسم‌های اجتماعی و اقتصادی‌ای رخ می‌دهد که به شکل متقابل یکدیگر را تقویت می‌کنند».

سویه اول حفظ ظلم و ستم و همچنین مفهوم بهره‌کشی اقتصادی یا همان رقابت است که نیروی محرکش چیزی نیست جز تفاوت. این امر مستلزم آن است که گروه مسلط عملاً قدرت و توان اخراج یا بهره‌کشی اقتصادی از دیگری را داشته باشد. سویه دوم، باید قدرت نابرابری در کار باشد همراه با کنترل بسیار زیادی که در دولت (سرمایه‌داری) متمرکز شود، چون قدرت و خشونتی که دولت تامین و تضمین می‌کند به گروه‌های مسلط این اجازه را می‌دهد که بهره‌کشی‌ای بسط‌ یافته در سویه اول عملی و اشکال موجود بهره‌کشی تقویت شود. سویه سوم نیز دستکاری ایدئولوژیکی است که مبتنی بر نظم تثبیت‌یافته در دو بخش اول نظریه نایبرت است و به خلق نگرش‌ها، باورها و تعصباتی کمک می‌کند که نیروی محرک بهره‌کشی و استثمارند و در عین حال تقویتش می‌کند. تورس با کمک این منظومه سه‌تایی بهره‌کشی را پدیده‌ای می‌داند که بخشی از نظام‌های اقتصادی و ایدئولوژیک ماست.

او با ساختاری که ترسیم می‌کند به این نتیجه می‌رسد «گونه‌پرستی» ما انسان‌ها نیز به‌ شیوه‌ مشابه نژادپرستی و استثمار انسان‌ها عمل می‌کند، هرچند بسیاری از مردم، از خواص تا عوام، نمی‌توانند به‌راحتی با این مساله کنار بیایند. وجه ممیزه کار تورس با متفکرانی چون سینگر در پرداختن به مساله «گونه‌پرستی» در این است که او گونه‌پرستی را تنها تبعیضی ساده علیه حیوانات به خاطر حیوان‌بودن نمی‌داند، بلکه تاکید دارد با «دم و دستگاه ذهنی، اجتماعی و اقتصادی ما درهم‌آمیخته است و با اثر متقابل این اجزا بازتولید می‌شود». او با ارجاع به تحلیل نایبرت نشان می‌دهد در بحث سینگر گونه‌پرستی به مساله فردی و یک غرض‌ورزی فردی صرف تقلیل داده می‌شود و با سینگر «نمی‌توانیم این نکته را درک کنیم که منطق‌های مشخص اجتماعی، اقتصادی و قانونی طوری چیده شده‌اند که بهره‌کشی از حیوانات را در نظم اجتماعی نهادینه کنند». (ص٩٩)

او به زبانی ساده استدلال می‌کند که چون ما درون یک جامعه سرمایه‌داری زندگی می‌کنیم و اقتصاد سرمایه‌داری بر آن حاکم است، بنابراین ذهن ما پر است از ایدئولوژی‌‌ای که سلطه ذاتی سرمایه‌داری را حفظ می‌کند.

تورس برخلاف سینگر، گونه‌پرستی را «وجهی ساختاری از نظم اقتصادی و سیاسی ما» می‌داند. بدین‌صورت که: ١) اگر حفظ ستم بر پایه بهره‌کشی اقتصادی یا رقابت باشد، مثل روز روشن است که ما برای منافع و سلایق خود از حیوانات بهره‌کشی می‌کنیم (از گوشت و پوست و محصولات فرعی آنها در کشتارگاه‌ها تا جان و روان‌شان در آزمایشگاه‌ها)؛ ٢) اگر گروه مسلط قدرت نابرابر و توان بهره‌کشی از دیگری را به زور دولت (سرمایه‌داری) دارد، پس بهره‌کشی ما از حیوانات (وقتی آنها را به زنجیر می‌کشیم، محبوس‌شان می‌کنیم، به قفس می‌اندازیم، می‌کشیم، می‌خوریم و…) به برکت «زور قانون» انجام می‌شود و آنها را مایملک خود می‌دانیم؛ ٣) دستکاری‌های ایدئولوژیک قانع‌مان می‌کند این نظم ظالمانه کاملاً طبیعی و به نفع همه مردمان سیاره زمین به نظر برسد، چنان‌که مصرف حیوانات برای اکثر ما مثل تنفس اکسیژن امری کاملاً طبیعی است. فقط کافی است به یکی از فروشگاه‌ها بروید تا متوجه شوید چطور ستم علیه حیوانات طبیعی به نظر می‌رسد: قفسه‌هایی پر از محصولاتی که از بدن حیوانات و مواد دفع‌شده از بدن‌شان ساخته شده، کیف و کفش و کتی که از پوست آنان درست شده و غیره.

تورس تاکید دارد اگر همیشه در گوش ما خوانده‌اند «تا بوده همین بوده» و چاره‌ای نیست و باید بخشی از مردم و همه حیوانات را استثمار کرد تا چرخ زندگی، بخوانید سرمایه‌داری، بچرخد، در این توصیه شکی رادیکال کنید. او علیه هر دو شکل بهره‌کشی به‌عنوان بخشی از توسعه نظم اقتصادی مدرن اقامه دعوی می‌کند. تاکید دارد هر دو تاریخ ستیزه‌جویانه‌، طولانی و ریشه در پویایی اقتصاد سرمایه‌داری دارند و درک این نظم اقتصادی و ریشه‌های درون آن برای درک همه نیروهای سرکوبگر ضروری است. چون «دولت سرمایه‌داری منطق‌های انباشت را حفظ و تضمین می‌کند و همه این‌ها را فقط و فقط برای یک هدف روشن و صریح انجام می‌دهد: حفظ منافع ثروت». (ص١٠٠) تورس به‌دقت نشان می‌دهد «حیوانات تنها برای یک هدف به کار می‌روند و آن چیزی نیست جز تولید سرمایه بیشتر: حیوانات از اساس بدل به ماشین‌های زنده‌ای می‌شوند که نه برای خود بلکه برای سرمایه زندگی می‌کنند». (ص١٩)

کالاهای جاندار و بت‌وارگی کالایی

اکثریت ما مستقیم و غیرمستقیم از این شکل خاص ظلم و ستم مثل هر امتیاز اجتماعی دیگر سود می‌بریم. با این‌حال، به قول تورس، «اگر پرده از پویایی شکل کالا برداریم، می‌توانیم ببینیم این محصولات به تاریخی طولانی از مناسبات اجتماعی آلوده‌اند که در آن حیوانات برای امیال، سلیقه و لذت ما – و نه چیزی بیشتر – تحت سلطه قرار گرفته‌اند». (ص٣٨) او چنین منطقی را تنها در خدمت نظام سلطه خشن و بهره‌کشانه‌ای می‌داند که درست مثل هر نظام سلطه بهره‌کشانه و سلسه‌مراتبی دیگری تاکنون کار کرده و می‌کند. چون ماهیت سرمایه‌داری و نظام تولید کالا بخش عمده‌ای از این مناسبات را از دید ما پنهان کرده است.

کالا نقشی اساسی در زندگی اقتصادی و اجتماعی جوامع سرمایه‌داری دارد، چنانکه سرمایه‌داری بدون شکل کالایی غیرممکن است و جنبه‌های ایدئولوژیک کالا هم قسمی بیگانگی اجباری میان تولیدکننده و مصرف‌کننده‌های کالا ایجاد می‌کند. محصولات حیوانی نیز مثل هر محصول دیگر  برآمده از نظام سرمایه‌داری از دل مجموعه‌ای از مناسبات اجتماعی بیرون می‌آید که مبتنی است بر سلطه، قدرت نابرابر و استثمار. در نظر تورس «در سرمایه‌داری معاصر حیوانات در این چرخه تولید کالا گیر افتاده‌اند». (ص٨١) چون در روند کالایی‌شدن، بدن‌ها برای تولید بالاترین سود با کمترین هزینه و زمان پرورانده می‌شوند و مهر کالایی‌شدن بر آنها حک می‌شود و در این فرایند حیوانات اهلی دچار تغییرات اساسی می‌شوند.

اکنون دیگر روشن است که بهره‌کشی از حیوانات را ایدئولوژی مسلط توجیه می‌کند، مناسبات سودمحورانه به آن ساختار می‌دهند، رفتار ما آن را تقویت می‌کند و تا مغز استخوان جامعه و فرهنگ ما ریشه می‌دواند. تورس نشان می‌دهد این بهره‌کشی از طریق ماهیت کالامحور سرمایه تشدید می‌شود. درست است کالاها چیزهایی‌اند که نیازهای انسانی ما را ارضا می‌کنند ولی چنان‌که مارکس به خوبی نشان داده بود در‌عین‌حال بیان اجتماعی شکل تاریخی از نیروی کار هستند که ریشه در پویایی استثمار و بهره‌کشی دارد. تورس از این باور مارکس نیز غافل نمی‌شود که «تفوق ارزش مبادله بر ارزش مصرفی باعث تغییر مناسبات اجتماعی می‌شود». چون «این تصور که ماتریالیسم تاریخی نام دارد، به ما کمک می‌کند توضیح دهیم چطور فعالیت‌های اقتصادی و ساختارهای اجتماعی و ایدئولوژیک پیوند تنگاتنگی با یکدیگر دارند». (ص۴۵)

در نظر تورس اگر نظریه مارکس به پراکسیس سیاسی و تحلیلی گره بخورد، آن‌گاه می‌فهمیم چطور مقولات و قواعد بازی‌ای که مارکس مطرح می‌کند، بخشی از یک نظام بزرگ‌تر تحمیل‌شده به‌ وسیله مبارزه و بخشی از نظام تولید سرمایه‌داری‌اند. تورس از آرای مارکس در مجلد اول کتاب «سرمایه» استفاده می‌کند و با همین نظام نظری به موقعیت متفاوتی از حیوانات می‌پردازد که درون نظام سرمایه‌داری اشغال کرده‌اند. چون حیوانات نه دقیقا شبیه برده‌ها هستند و نه شبیه نیروی کار مزدبگیر انسانی‌، بلکه کالاهای جانداری‌اند که شدیدا از آنها بهره‌کشی می‌شود.

وجه ممیزه کار تورس با متفکرانی چون سینگر در پرداختن به مساله «گونه‌پرستی» در این است که او گونه‌پرستی را تنها تبعیضی ساده علیه حیوانات به خاطر حیوان‌بودن نمی‌داند، بلکه تاکید دارد با «دم و دستگاه ذهنی، اجتماعی و اقتصادی ما درهم‌آمیخته است و با اثر متقابل این اجزا بازتولید می‌شود».

تورس از اینجا ادعای جنجالی‌اش را بسط می‌دهد: «با در‌نظرگرفتن نقش حیوانات در این مکانیسم تولیدی گسترده، اندیشیدن درباره حیوانات – به‌عنوان دارایی جاندار دیگران – در چارچوب تحلیلی از طبقه کارگر ناگزیر است». (ص۵٣) چون حیوانات به‌عنوان نیروی کار بی‌دستمزد نه‌فقط خودشان تبدیل به کالا می‌شوند، بلکه انرژی، غذا و پوشاکی را فراهم می‌کنند که به توسعه سرمایه صنعتی کمک می‌کند. به عبارات دیگر، نه‌تنها حیوانات خودشان کالا و مایملک‌اند، بلکه کالا هم تولید می‌کنند و در اصل به صورت ماده اولیه خام، یا به‌عنوان نیروی کار تولید، در تجارت به خدمت گرفته می‌شوند. تورس کالایی‌سازی از حیوانات را مشروط به این می‌داند که آنها را دارایی خودمان حساب کنیم. او تأکید دارد چون «مفهوم مالکیت به اندازه کالا برای سرمایه‌داری تولیدی اهمیت دارد» پس باید دریافت چیست و چگونه در مناسبات سرمایه عمل می‌کند تا از این طریق بتوان به ریشه‌های سلطه ما بر حیوانات رسید که به ما اجازه می‌دهد آنها را تبدیل به دارایی‌های خود کنیم. (ص٨۵)

حیوانات اموال منقول‌اند؟

تورس رابطه مالکیت و حیوانات را به‌عنوان دارایی برای استخراج سود از حیوانات ضروری می‌داند، چه مستقیما از طریق پرورش و فروش خود حیوانات و چه با استفاده از نیروی کارشان برای تولید کالاهای دیگر. او برای تبیین بحث خود از آرای آنارشیست فرانسوی، پرودن، وام می‌گیرد که گفته بود «مالکیت دزدی است». ذکر این مهم ضروری است که پرودن و بعدها کراپوتکین نه نگران دارایی‌های ناچیز من و شما، که مخالف استثمار کارگران و ادامه سلطه مالکان بر وسایل تولید بودند. بخشی از آنچه انسان‌های شاغل در این نظام تولید می‌کنند به وسیله صاحبان وسایل تولید غصب می‌شود و بدین ‌معناست که پرودن مالکیت را دزدی می‌داند. در واقع «مالکیت خصوصی که ابزاری است برای خلق سرمایه، در دل خود استثمار کارگرانی را پنهان کرده که ارزش از آنها دزدیده شده است».

پرودن و کراپوتکین مالکیت خصوصی را به چشم ابزار بسط چنین سلطه‌ای می‌دیدند و آن را برابر با دزدی سرمایه‌دار از کارگر می‌دانستند. چون کارگران مشخصا مقداری ارزش تولید می‌کنند که چیزی از آن دریافت نمی‌کنند. این ارزش به صاحب وسایل تولید می‌رسد، ولی او خود این ارزش را خلق نکرده، بلکه تنها توانسته با استفاده از نیروی کار آن را به دست آورد. به جای اینکه این ارزش به مایملک جمعی کارگران تبدیل شود، دارایی شخصی سرمایه‌گذار می‌شود، آن هم از طریق فرایندی که شباهت زیادی به سلب مالکیت یا به زبان ساده‌تر دزدی دارد. تورس پس از توضیحاتی مبسوط درباره دزدی‌بودن مالکیت و تفکر کراپوتکین درباره بازیابی اجتماع اشتراکی، همه این مسائل را به مسئله حیوانات گره می‌زند و نشان می‌دهد چطور جایگاه حیوانات ضرورتا منجر به استثمارشان می‌شود.

البته تورس بین موقعیت حیوانات و موقعیت کارگران غیر‌بَرده فرق می‌گذارد، چون حیوانات مستقیما دارایی مالکان‌شان تلقی می‌شوند، هیچ دستمزدی ندارند و بدل به ماشین‌های زنده و دارای احساساتی می‌شوند که برای تولید کالا، یعنی تولید سود، استفاده می‌شوند. او حیوانات را بخشی از نظام تولیدی‌ای می‌داند که در آن مالکیت خصوصی اهرمی برای تولید است. تردیدی نیست که کل این سیستم نمی‌تواند بدون مالکیت خصوصی وجود داشته باشد.

تورس با ارجاع به تولیدات کشاورزی معاصر نشان می‌دهد که مالکیت خصوصی به شیوه‌ای کاملا یکسان برای استثمار نیروی کار انسان و حیوانات به کار می‌رود. اما وضعیت حیوانات را کمی متفاوت می‌بیند، چون «تمامی آنچه تولید می‌کنند معطوف به ارضای نیازهای صاحبان‌شان است و هدف چیزی نیست جز حداکثر سود». (ص٩١) برای مثال، به جوجه‌های کبابی اشاره می‌کند که وقتی سلاخی می‌شوند حدودا چهارماهه‌اند و برای این پرورش داده می‌شوند که به سرعت رشد کنند و سریعا وزن اضافه کنند تا زودتر سلاخی شوند و گردش سرمایه سریع‌تر شود. چرا‌که «تولید کالاهای حیوانی درست مثل تولید هر کالای دیگری، به سرمایه‌گذاری کم در تولید و فروش آن به بالاترین قیمت ممکن بستگی دارد». منتها همان‌طور که سرمایه‌گذاری در نیروی کار انسانی با مجبورکردن کارگران به فروش نیروی کارشان باعث استمرار فلاکت انسان می‌شود، تولید محصولات حیوانی نیز به فلاکت حیوانات استمرار می‌بخشد. تورس اضافه می‌کند که مناسبات مالکیت خصوصی، وقتی در مورد حیوانات اجرا می‌شود، علاوه بر کالایی‌شدن، به یکی از اشکال سلطه خشونت‌بار و شکنجه‌های بی‌دلیل بدل می‌شود که همه به‌خاطر سود و میل ما به محصولات حیوانی است.

خشونت ساختاری علیه حیوانات در جامعه نابرابر انسانی

حیوانات مثل سایر گروه‌های تحت ستم در این نیروی پویای خشن گرفتار شده‌اند. تورس بهره‌کشی از گروه‌های مشخصی از انسان‌ها و حیوانات را با تاروپود اجتماع و اقتصاد ما در‌هم‌پیچیده می‌داند. چون «آنطور که رسم جهان ماست، حیوانات همیشه در اختیار و دستخوش خواسته‌های انسان، من‌جمله بی‌ارزش‌ترین خواسته‌ها، خواهند بود». (ص ٩۶) فصل تمییز بحث تورس با دیگر متفکرانی که با تحلیلی عاطفی، احساسی و گاه سانتیمانتال از خشونت علیه حیوانات می‌نویسند جالب توجه است. او خشونت علیه حیوانات را در این قاب می‌بیند: آنها قربانیان خواسته‌های حریصانه انسان و گرفتار چرخه کالایی‌شدن و بهره‌کشی و دستخوش اختیارات ما هستند و خشونت علیه آنها را باید ساختاری دید، مثل خشونتی که علیه میلیاردها آدم در جامعه نابرابر جهانی اعمال می‌شود.

حیوانات به‌عنوان نیروی کار بی‌دستمزد نه‌فقط خودشان تبدیل به کالا می‌شوند، بلکه انرژی، غذا و پوشاکی را فراهم می‌کنند که به توسعه سرمایه صنعتی کمک می‌کند. به عبارات دیگر، نه‌تنها حیوانات خودشان کالا و مایملک‌اند، بلکه کالا هم تولید می‌کنند و در اصل به صورت ماده اولیه خام، یا به‌عنوان نیروی کار تولید، در تجارت به خدمت گرفته می‌شوند.

او برخلاف اکثر کسانی که خشونت را موضوعی میان‌فردی تلقی می‌‌کنند این مفهوم را فراتر می‌برد و نشان می‌دهد چگونه جامعه ما مبتنی بر اشکال ویژه‌ای از برتری شکل گرفته که عده کمی از آن سود می‌برند و بسیاری از آن آسیب می‌بینند. البته در جامعه‌ای که به‌طور فراگیر مسائل اجتماعی را به چشم مسائل فردی می‌بیند این طرز تلقی تورس پذیرفتنی نیست. مواجهه تورس با این موضوع خطی دقیق بین مواجهه او و دیگر حامیان حقوق حیوانات می‌کشد: او مثال می‌زند، تردیدی نیست اگر کسی با مشت به صورت کس دیگری بکوبد یا حتی فراتر، ارتش آمریکا بمبی روی خانه یک عراقی بیندازد، آنها هدف خشونت قرار گرفته‌اند. اما می‌پرسد، اگر از روند هرروزه جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید آسیب ببینید چطور؟ اگر یکی از ٩٠٠ میلیون نفر روی این سیاره باشید که مطلقاً گرسنه‌اند، چطور؟ اگر شما به خاطر اینکه نمی‌توانید غذایی بخرید گرسنگی بکشید، چطور؟ او می‌گوید معمولاً در تمام این موارد همه به حکم غریزه قربانی را مقصر می‌دانند و مساله را فردی می‌کنند: فقیر فقیر است، چون تنبل است و سپس پیشنهاد می‌دهند فقرا باید بیشتر کار کنند یا مثلاً مردم کشورهای در حال توسعه باید «دندان فاسد» را بکشند و خودشان کشورهایشان را اداره کنند و در این صورت پیشرفت می‌کنند. تقریباً کسی قائل نیست خشونتی علیه این دست از مردم اعمال می‌شود.

تورس تاکید می‌کند، به جای اینکه خشونت را در سطحی میان‌فردی ببینیم، خشونتی را درک کنیم که ساختاری است و در شکل‌گیری و حفظ سلسله‌مراتب اجتماعی و اقتصادی رخ می‌دهد: «خشونت ساختاری نشان می‌دهد که نظم اقتصادی می‌تواند حقیقتاً از ابتدا علیه گروه‌هایی مشخص باشد؛ همچنین نشان می‌دهد این باور روزمره ما که جهان وضعیتی است که همه در آن فرصت برابر دارند، از بیخ‌و‌بن اشتباه است». در نظر تورس، اقتصاد همان‌قدر که به نفع کشورهای توسعه‌یافته شکل گرفته (همه‌چیز به نفع تولید سود و حفظ قدرت سیاسی) بنا را بر حفظ و گسترش بهره‌کشی از حیوانات گذاشته است. اما کدام واقعیت و مکانیسم ایدئولوژیکی ما را متقاعد می‌کند تا این حد هم‌پیمان خشونت ساختاری باشیم و درنتیجه نابرابری ساختاری و خشن علیه حیوانات را همیشگی و ابدی کنیم؟ تورس جواب می‌دهد چون حیوانات را موجوداتی «کم‌ارزش‌تر»، «احمق‌تر» و «مصرف‌کردنی» می‌دانیم. بماند همین نگاه در نهایت به روابط بین انسان‌ها نیز سرایت می‌کند، عده‌ای باارزش‌تر، باهوش‌تر و مفیدتر از عده‌ای دیگری تلقی می‌شوند و سهم بیشتری می‌برند. لب کلام، «حیوانات در نظم اجتماعی [حاکم بر سیاره زمین] بر شالوده‌ای نابرابر ایستاده‌اند و در معرض خشونتی ساختاری قرار می‌گیرند».

سلطه انسان بر طبیعت

تاریخ گواهی می‌دهد که «سلطه انسان بر طبیعت با سلطه انسان بر انسان پیوند تنگاتنگی دارد». (ص١١٠) دام‌پروری صنعتی، کشتار بی‌رویه و بهره‌کشی از حیوانات یکی از دو یا سه عامل مهم در تغییرات اقلیمی و بحران‌های زیست‌محیطی بوده است: معضلاتی چون تغییرات و آلودگی آب‌و‌هوا، فرسایش زمین و کاهش تنوع زیستی. تخمین می‌زنند صنعت دامداری، به تنهایی عامل انتشار ١٨ درصد از گازهای گلخانه‌ای است که به میزان قابل توجهی بیشتر از کل بخش حمل‌و‌نقل است با سهم ١٣درصدی. فقط یک گاو می‌تواند تا ۵٠٠ لیتر متان در روز تولید کند. به ازای هر کیلو گوشت گاوی که تولید می‌شود، ٢٧ کیلو دی‌اکسیدکربن متصاعد می‌شود. این عدد در مورد مرغ ٧ کیلو و در مورد خوک ۶ کیلو است.

از سوی دیگر، گرمایش زمین بر حیات دیگر حیوانات نیز تأثیری مرگبار دارد و حتی مهم‌ترین عامل تهدید‌کننده ادامه حیات خرس‌های قطبی روی سیاره زمین است که انقراض آن‌ها برای اکوسیستم حیات قطبی و در پی آن برای سیاره زمین جبران‌ناپذیر خواهد بود. تورس با گریز به نظریه موری بوکچین می‌کوشد بحث خود را در زمینه اکولوژی یا دقیق‌تر «سوسیال‌اکولوژی» نیز دنبال کند. بوکچین در نظریه انتقادی خود، به جای یک محیط‌زیست‌گرایی بدوی که متشکل از انواع و اقسام اقدامات برای کاهش تاثیرات محیط‌زیستی است و این نظام غارتگر و نابودکننده طبیعت را دست‌نخورده باقی می‌گذارد، بر بازسازی کامل جامعه در راستای آنچه مشی اکولوژیک می‌نامد تاکید دارد.

بوکچین، آنارشیست رادیکال آمریکایی، الگویی ارائه می‌دهد که با اکوسیستم و متعاقباً با حیوانات به‌عنوان بخشی از طبیعت، هماهنگ است. طرح او بیشتر چشم‌اندازی یوتوپیایی از شوراهای لیبرتارین است که با دموکراسی مستقیم اداره می‌شوند. بوکچین این تصور که ما دیدگاه سلسله‌مراتبی‌مان را بر دنیای طبیعت تحمیل می‌کنیم بسیار اساسی می‌داند چون استدلال می‌کند «سلطه بشریت بر دنیای طبیعت مستقیماً ریشه در سلطه انسان بر انسان دارد» که ازقضا در عالَم نظر چیز اجتناب‌ناپذی نیست. (ص١١٢) او «سلطه ما بر حیوانات را به‌وضوح با سلطه ما بر انسان‌های دیگر و همچنین دنیای طبیعت درهم‌پیچیده» می‌داند.

تورس با ارجاع به تولیدات کشاورزی معاصر نشان می‌دهد که مالکیت خصوصی به شیوه‌ای کاملا یکسان برای استثمار نیروی کار انسان و حیوانات به کار می‌رود. اما وضعیت حیوانات را کمی متفاوت می‌بیند، چون «تمامی آنچه تولید می‌کنند معطوف به ارضای نیازهای صاحبان‌شان است و هدف چیزی نیست جز حداکثر سود».

اگرچه بوکچین در آثار خود عمیقاً به بحث درباره حیوانات نمی‌پردازد، تورس به تفصیل آرای او را توضیح می‌دهد چون با نظریه بوکچین می‌توان استثمار حیوانات را به‌عنوان بخشی از نظام مبتنی‌بر سلطه و سلسله‌مراتب فهمید و تحلیل کرد، نظام‌های سلطه‌ای که به ما ارث رسیده و تا به امروز رابطه ما را با دنیای طبیعت مختل کرده است. بنابراین تورس بر لزوم بررسی و ریشه‌کنی تفکر و رفتار سلسله‌مراتبی در زندگی‌مان تاکید دارد. چرا که «تنها از این طریق می‌توانیم مناسبات‌مان با یکدیگر و دنیای طبیعت را به صورتی از نو مفهوم‌پردازی کنیم که مبتنی‌بر رابطه‌ای دوسویه و تکمیلی باشد، نه سلطه و انقیاد». (ص١٢٢)

هم انسان‌ها و هم غیرانسان‌ها در عذاب‌اند

ما در شرایطی زندگی می‌کنیم که حیوانات را تحت انقیاد سلطه و سلسله‌مراتبی خوارکننده درآورده‌ایم. حیوانات را به زور قانون و به حکم عرف دارایی خود می‌دانیم و به‌عنوان کالا و تولیدکننده کالا بهره‌کشی می‌کنیم. این روند به‌وضوح همپای بزرگ‌ترین صنایع جهان، چرخ سرمایه را سریع‌تر می‌چرخاند و ثروتی هنگفت به جیب دولت- شرکت‌ها می‌ریزد و البته طبق برنامه جیب‌های ما را نیز خالی می‌کند. اگرچه این حرکت ریشه در تاریخی قدیمی‌تر از ظهور سرمایه‌داری مدرن دارد، فشار و قدرت مناسبات سرمایه‌داری در کل، باعث عمیق‌تر و گسترده‌ترشدن این نظام بهره‌کشانه شده است، چنانکه به‌هیچ‌وجه قابل مقایسه با دوران پیش از سرمایه‌داری نیست.

اما به قول تورس در دنیایی که، از جهان شمال تا جهان جنوب، کنشگری مترادف است با اعانه‌دادن، «در دنیایی که ما چشم امیدمان به خشونت است» و سازمان‌ها باید برای حفظ گردش مالی دست‌به‌دامن کمپین‌ها باشند، نباید انتظار یک مدل کنشگری خلاق و رادیکال را کشید، هرچند باید لااقل از تاثیرگذاری محدود و اهداف کوته‌بینانه جنبش حقوق حیوانات فراتر رفت. (ص١٩۶) تورس «مبارزه علیه بهره‌کشی از حیوانات را به معنی نزاع همزمان با نیروی پویای سلطه‌گرانه و ظالمانه فرهنگ و اقتصاد در تمامی سطوح نظم اجتماعی» می‌داند و تاکید دارد «تنها در این صورت است که می‌توانیم رفته‌رفته بر کالایی ‌شدن و جایگاه حیوانات به‌عنوان کالا و استثمار انسان‌ها که در هسته جامعه ما قرار دارند، غلبه کنیم». (ص١٢٢) در نظر تورس مبارزه با سرمایه‌داری به سرانجامی نمی‌رسد اگر براندازی «منطق سلسله‌مراتب» در دستور کار نباشد.

او مشکلات اجتماعی را حاصل شکست مناسبات اجتماعی می‌داند و تاکید دارد برای پیروزی باید مناسبات اجتماعی‌ای را که بنیاد دنیای ما هستند تغییر دهیم، ازجمله مناسبات سرمایه و سایر اشکال سلسله‌مراتب و سلطه بی‌مورد. بنابراین اصرار دارد باید جنبشی شکل گیرد که شبیه جهانی باشد که می‌خواهیم در آن زندگی کنیم. این امر مهمی است چون «ما هرگز بر سلطه کنونی بر حیوانات و اکوسیستم پیروز نخواهیم شد، مگر اینکه بتوانیم بر سلطه‌ای که بر یکدیگر اعمال می‌کنیم چیره شویم». «هرچه دیرتر بفهمیم آزادی ما به آزادی ضعیف‌ترین‌های بین ما [حیوانات] پیوند خورده، دیرتر از جهنم مناسبات سلطه و ستم خلاص می‌شویم». (ص ٢٠۵)

نویسنده در سراسر کتاب نشان می‌دهد سرمایه‌داری با اخلاق قابل جمع نیست و فقط زمانی برای زندگی انسان‌ها و حیوانات ارزش قائل است که تولید ارزش کنند. از آنجا که هم انسان‌ها و هم غیرانسان‌ها در عذاب‌اند، تورس به نقل از شخصیت شوک در داستان علمی‌تخیلی «سلب‌مالکیت‌شدگان» لو گویین می‌گوید: «شما فقط می‌توانید انقلاب باشید و هیچ بدیل دیگری در کار نیست». (ص ٢٠۶)

مشاهده ادامه مطلب

تقدیم به اشک‌های سانحه یِ دردناک سقوط هواپیمای ملخی آسمان


نمایش مشخصات محمدرضا جعفری

دوباره
دل ها شکست ،
دوباره
رنج و غمی دگر
بر جانِ ما نشست !
و گوئی
ما فرزندانِ دردهایِ زمانه ایم
که اینگونه چون آهوان
شکارِ ببرها می شویم !
آری
شکارِ ببرها
.
.
.
م

شاعر:محمدرضا جعفری

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب ژاپن، دیروز و امروز

آکادمی زبان صمیمی


دوره رایگان مشاوره کنکور و انگیزش تحصیلی

ژاپن، دیروز و امروز

مولف کوشیده است تصویری از زندگی، فرهنگ، اشتغال، هنر و ادبیات، آیین‌ها و آداب و رسوم مردم ژاپن در گذشته و امروز فراروی مخاطب قرار دهد. وی در این کتاب ضمن بررسی و تبیین زوایای مختلف زندگی مردم ژاپن در گذشته و حال، چگونگی رشد و ترقی این مردمان را در عرصه مختلف بازگو می‌کند. بخشی از کتاب به اعتقادات دینی ژاپنی‌ها بویژه دیدگاه‌های آنان درباره مسائلی نظیر مرگ، اختصاص یافته همچنین برخی اشعار و سروده‌های ژاپنی به ترجمه سهراب سپهری در کتاب فراهم آمده است. روابط ایران و ژاپن و تاثیرات متقابل فرهنگ این دو سرزمین بر یکدیگر از دیگر مطالب کتاب به شمار می‌آید. عناوین برخی مباحث اصلی کتاب بدین قرار است: “شناخت ژاپن”، “مردم و رسم و راه زندگی”، “جامعه و فرهنگ”، “ایران و ژاپن”، “ژاپن و باختر آسیا”، “ادب”، “هنر” و “دیدگاه‌ها”.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
پوشاک در ایران زمین
فرهنگ و آداب و رسوم سوادکوه
بازی های بومی و محلی آذربایجان غربی

نسخه ها

حجم: ۷ مگابایت

دریافت ها: ۵۹۶۳

تعداد صفحات: ۴۱۷




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

ترجمان – چگونه مرور کتاب بنویسیم؟

 


يکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ ۱۳:۰۷

 

ناشران و کتابداران از مرورها برای فروش کتاب‌‌ها استفاده می‌‌کنند. نخستین سؤالی که همیشه در این مورد از من می‌‌پرسند این است که «چگونه کسی مرورنویس می‌‌شود؟» مدرکی برای مرورنویسی وجود ندارد. برای اشتغال به مرورنویسی لزوماً به مدرک زبان و ادبیات، روزنامه‌‌نگاری یا نویسندگی خلاق نیاز نیست. همه‌‌چیز در تجربه خلاصه می‌‌شود. به قول یکی از شخصیت‌‌های نمایشنامۀ گلن‌‌گری، گلن راس فروش ملک یعنی موقعیت ملک، موقعیت ملک، موقعیت ملک. مرورنویسی هم یعنی تجربه، تجربه، تجربه. هدف این کتاب این است که به خوانندگان بیاموزد چگونه به یک کتاب و به مرورهای دیگران از کتاب‌‌ها بنگرند تا بیاموزند مؤلفه‌‌های اصلی یک مرور خوب کدام‌‌اند و چگونه باید مرور بنویسند. فصلی نیز دربارۀ مرورِ کتاب گویا به قلم جویس ساریکس، نویسنده و کتابدار خبره، آمده است.

تخمین زمان مطالعه : ۴ دقيقه

 

همه‌‌چیز در تجربه خلاصه می‌‌شود. به قول یکی از شخصیت‌‌های نمایشنامۀ گلن‌‌گری، گلن ‌‌راس نوشتۀ دیوید ممت فروش مِلک یعنی موقعیت مِلک، موقعیت مِلک، موقعیت مِلک. همان‌‌طور که پیش‌‌تر گفته شد، در مرورنویسی هم همه‌‌چیز یعنی تجربه، تجربه، تجربه.
نخست، تجربه در خواندن کتاب. به‌‌احتمال‌‌زیاد فردِ علاقه‌‌مند به مرورنویسی، علی‌‌الخصوص کتابدار علاقه‌‌مند به مرورنویسی، کسی است که، از دوران تحصیلات ابتدایی، خواننده‌‌ای سرسخت بوده است. حتی اگر این‌‌طور باشد، باز هم کتاب‌‌های بیشتری بخوانید؛ در حوزه‌‌های متنوعی هم بخوانید: هم حوزه‌‌هایی که به آن‌‌ها بسیار علاقه دارید، هم حوزه‌‌هایی که به‌‌طور معمول چندان گرایشی به آن‌‌ها ندارید.
دوم، تجربه در مرورخوانی. حتی اگر مجموعه‌‌ساز کتابخانه نیستید، از افرادی که این سِمت را دارند بخواهید تا قبل از انتشار آخرین شماره‌‌های بوک‌‌لیست، لایبرری جرنال و پابلیشرز ویکلی را برایتان به امانت بگیرند (یا خودتان این‌‌ها را به‌‌صورت آنلاین جست‌‌وجو کنید) تا ماهیت -یعنی سیاق خاص محتوای- مرورهای کوتاه و مختصری را مشاهده کنید که در این منابعِ مرورهای قبل از انتشار (یعنی مرورهایی که قبل از انتشارِ خودِ کتاب منتشر می‌‌شود) وجود دارد. مرورهای بلندِ موجود در روزنامه‌‌ها و مجلات را بخوانید تا یاد بگیرید که چگونه وجود تعداد واژگان بیشتر به مرورنویس فضا می‌‌دهد تا کتاب و نویسنده‌‌اش را با جزئیات بیشتری واکاوی کند.
سوم، تجربه در مرورنویسی. پس از اینکه کتاب چگونه مرور کتاب بنویسیم؟ را خواندید و شروع به نوشتن مرورهای مختلف کردید، خودتان از این تجربه بهره‌‌مند خواهید شد.

فهرست
[۱] بازاریابی از طریق مرورنویسی
وب‌‌سایت‌‌ها، جزوات و وبلاگ‌‌ها
باشگاه‌‌های کتاب
فراسوی دیوارهای کتابخانه

[۲] تفاوت‌‌های مرور و نقد
چند رویه و قانون
پیاده‌‌روی در تپۀ بلوسگوئاردو: نمونه‌‌ای از مرور
حملۀ نورمن‌‌ها تحت فرمان هنری دوم انگلستان: نمونه‌‌ای از نقد
تفاوت میان مرور و نقد
مخاطب
نمونه‌‌ای از نقد ادبی
تجزیۀ مرور یک کتاب
بحث طول

[۳] دو نوع مرور: قبل از انتشار و بعد از انتشار
نسخۀ صفحه‌‌آرایی‌‌نشده، یا نسخۀ پیش از انتشار
مرورهای هوپر:خائن بیگناه نوشتۀ الیسون ویر
رسانه‌‌های مرورِ قبل از انتشار
خرید یا امانت؟ مسئله این است
فلسفه‌‌هایی متفاوت
مرورهای هوپر: فادو نوشتۀ آندژی استاشوک، ترجمۀ بیل جانستون
کتابداران چگونه کتاب انتخاب می‌‌کنند

[۴] مرور کتاب چه محتوایی دارد؟
قانونی ثابت و همیشگی
چقدر فضا برای هریک از دو سؤال مورد نیاز است؟
فضایی بیشتر برای محتوا
مرورهای هوپر: بُرش: داستان ازدواج، گوشت و شیفتگی نوشتۀ جولی پاول
پاسخ به سؤالات دوگانه در مرورهای بلند
مرورهای هوپر: عشق سال‌‌های وبا نوشتۀ گابریل گارسیا مارکز
چگونه بفهمیم یک کتاب غیرداستانی دربارۀ چیست؟
چگونه بفهمیم یک کتاب غیرداستانی تا چه حد خوب است؟
چگونه بفهمیم یک رمان دربارۀ چیست (و با چه کیفیتی ارائه شده است)؟
پنج عنصر داستان
مرورهای هوپر: شیر آمریکایی: اندرو جکسون در کاخ سفید نوشتۀ جان میچام

[۵] مرور خوب چه ویژگی‌‌هایی دارد؟
ویژگی‌‌های مرور خوب
مرورهای هوپر: تجلیل خودروها نوشتۀ کوئنتین ویلسون
مرورهای هوپر: چیور نوشتۀ بلیک بیلی
لطفاً سخنرانی نکنید
مسئلۀ سیب و پرتقال
دوست‌‌داشتنی بودن یا نبودن شخصیت اصلی
از مرور منفی خودداری کنید
مرورهای هوپر: دهمین الهۀ هنر: زندگی من در غذا نوشتۀ جودیت جونز
مرورهای قبل از انتشار

[۶] مرورنویس خوب چه ویژگی‌‌هایی دارد؟
شروع کار
یک تمرین
گزاف‌‌نویسی ممنوع
دست‌‌ودل‌‌بازی
مرورهای هوپر: بهترین داستان‌‌های اروپایی، ۲۰۱۰ ویراستۀ الکساندار همون
انتقادی باشید، اما نه تندخو
هشدارها
مرورهای هوپر: برای هیجانش: لئوپولد، لوب و
قتلی که شیکاگو را شوکه کرد، نوشتۀ سایمون باتس

[۷] برگزاری کارگاه‌‌های مرورنویسی
نوشتن مرورهای تمرینی
[۸] نوشتن مرور کتاب گویا
نوشتۀ جویس ساریکس
گوش دادن و یادداشت‌‌برداری
نوشتن مرور
خواندن مرور کتاب گویا‌‌

[پیوست ۱] گزارمان‌‌نویسی
[پیوست ۲] مرورنویسان مورد علاقۀ من
جان آپدایک
یودورا ولتی
نونا بالاکیان
والتر کرن
میچیکو کاکوتانی
مرورهای هوپر: ملاحظات مقتضی: مقالات و نقد، نوشتۀ جان آپدایک
آنتونی لین

► برای خرید این کتاب اینجا را کلیک کنید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

تأملاتی درباره‌‌ محاکمه‌‌ خسرو گلسرخی – دلسوخته

امروز سالروز اعدام خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان است. دفاعیات گلسرخی در دادگاه یکی از به‌یادماندنی‌ترین دفاعیات تاریخ مبارزه با رژیم شاه در ایران است. اما همچنان پرسش‌هایی وجود دارد. چرا دادگاه گلسرخی «علنی» برگزار شد؟ چرا گلسرخی به جای دفاع از خودش از خلق‌اش دفاع کرد؟ نظام قضایی امروز چه درس‌هایی از محاکمه نمایشی او می‌تواند بگیرد؟

به مناسبت سالگرد شهادت خسرو گلسرخی

«شهادت»، در معنای خاصش مفهومی الهیاتی است، اما گاهی مردم آن‌‌را به معنایی عرفی به کار می‌‌برند، و فارغ از موازین دینی، کسی را «شهید» می‌نامند. برای مثال، ماجرای محمد بوعزیزی را به یاد آورید؛ دستفروشی تونسی که خود را به آتش کشید و زمینه‌ساز انقلاب تونس و جنبش‌های بهار عربی در ۲۰۱۱ شد. از منظر دینی، خودکشی مصداقی از شهادت نیست، ولی مردم تونس، فارغ از این تحلیل‌‌ها، او را «شهید» نامیدند[۱].

از نظر برخی ایرانیان، خسرو گلسرخی نیز یکی از «شهدا» در راه مبارزه با استبداد است. اما گلسرخی، حتا پیش از آن‌که شهید نامیده شود، در همان جلسه محاکمه، از سوی دیگر متهمان با القاب دیگری خوانده شد. ابراهیم فرهنگ رازی و شکوه میرزادگی، از متهمان دادگاه، این تعابیر را به طور ضمنی در مورد گلسرخی به کار بردند: «شیاد»، «به اصطلاح روشنفکر»، و «قهرمان پوشالی»[۲].

چند دهه به جلو بیاییم. در خرداد ۹۶، آیت‌الله مصطفی محقق داماد، حقوقدان برجسته، در سخنانی از خطر آمیزش «اسلام» و «مارکسیسم» به خدا پناه برد[۳]. البته احتمالاً فقهایی هم هستند که خود استاد را به آمیختن «اسلام» و «لیبرالیسم» متهم کنند و  به خدا پناه ببرند. ولی جدا از این مسئله، بی‌‌تردید خسرو گلسرخی مصداق بارز کسی است که آیت‌‌الله را به پناه بردن به خدا واداشته است. گلسرخی، در دفاعیاتش، هم به «مارکسیست-لننیست» بودنش می‌بالد، و هم از «مولی علی» و «مولی حسین» سخن می‌‌گوید.

اکنون پس از گذشت دهه‌‌ها، ما هم به امکانات کنش گلسرخی آگاه‌‌تریم، و هم به مخاطراتی که در رویکرد او نهفته است. به نظرم باید از نگاه غیرانتقادی به رویکرد گلسرخی پرهیز کرد. به‌ویژه که از دل آمیختن روایتی از اسلام و روایتی از مارکسیسم، بعدها فرقه‌‌هایی تاریک‌‌اندیش و جزم‌‌گرا سربرآوردند. اما در مقابل، کنش گلسرخی سویه‌‌هایی اصیل هم دارد که گفتمان حقوقدانانی مانند آیت‌‌الله محقق داماد نمی‌‌تواند پرتوی بر آن بیندازد. در این مقاله، در حد توانم می‌‌کوشم از آن سویه‌‌های اصیل مایه‌‌ای برای اندیشه‌‌ورزی بسازم.

یکم: مهم بودنِ آنچه «مهم نیست»

رئیس دادگاه: از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.

گلسرخی : من دارم از خلق‌ام دفاع می‌کنم.

رئیس: شما به‌عنوان آخرین دفاع از خودتان دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به‌عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی آن‌چه که به نفع خودتان می‌دانید در مورد اتهام بفرمایید.

گلسرخی: من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم، من فقط به نفع خلقم‌ حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم می‌توانم بنشینم.

رئیس: همان‌قدر آزادی دارید که از خودتان به‌عنوان آخرین دفاع،‌ دفاع کنید.

گلسرخی: من می‌‌نشینم.

گفتگوی بالا را هر کس یک‌بار بشنود، دیگر نمی‌‌تواند از خاطر ببرد. خسرو گلسرخی متهم است. مدتی قبل، «دادستان» کیفرخواستِ «رسمی» را خوانده است. در میان اتهامات گلسرخی، سوءقصد به جان شاه هم به چشم می‌‌خورد. پس از قرائتِ کیفرخواست «رسمی»، طیفور بطحائی، یکی دیگر از متهمان، در جایگاهِ دفاع قرار می‌‌گیرد. سپس نوبت به گلسرخی می‌‌رسد. قبل از آنکه رئیس «دادگاه» سخن او را قطع کند، گلسرخی حدود پانزده دقیقه از «خلقش» دفاع کرده است. در واقع، گلسرخی به جای «دفاع»، «کیفرخواستِ رسمی» علیه خودش را با «کیفرخواستی مردمی» علیه رژیم شاهنشاهی پاسخ داده است. ماجرای دادگاه از تلویزیون پخش می‌‌شود. مردم، دو کیفرخواست را می‌‌شنوند؛ اولی به «نام شاهنشاه» علیه گلسرخی، و دومی به «نامِ نامیِ خلق» علیه شاهنشاه.

در این قسمت، می‌‌خواهم به نفع اهمیت دفاع گلسرخی استدلال کنم. از منظر «مطالعات انتقادی»، دفاع او بس مهم است. برای نشان دادنِ این نکته، باید به ابتدا برگردیم؛ جایی که رئیس «دادگاه» سخن گلسرخی را قطع می‌‌کند. رئیس «دادگاه» می‌‌گوید: «از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.» آیا او برحق است؟ آیا او حق دارد که گلسرخی را به دفاع از خودش وادارد؟

از منظر حقوقی، حق با رئیس «دادگاه» است. تردیدی در این نمی‌‌توان کرد. در علم حقوق، قاعده مهمی داریم که بر اساس آن، گفته‌های متهم باید به اتهام مربوط باشد و در نتیجه، دادگاه می‌‌تواند اظهاراتِ «بی‌‌ربط» را منع کند. این قاعده، خاص حقوق ایران نیست، و آن‌‌را «قاعده ربط[۴]» می‌‌نامند. اظهارات متهم، و ادله او، وقتی مرتبط محسوب می‌‌شود که یا در جهت نفی موضوع اتهام به کار بیاید، یا در جهت اثبات آن[۵]. این اولین شرطی‌‌ست که اظهارات متهم باید واجد باشد. در نتیجه، از منظر حقوقی، اظهارات گلسرخی کاملاً «بی‌‌ربط» است. همان‌طور که رئیس «دادگاه» می‌‌گوید، او باید به جای «دفاع از خلق»، از خودش دفاع کند. از منظر حقوقی، اظهارات گلسرخی، نه به اثبات اتهام کمک می‌‌کند، و نه نفی اتهام را محتمل‌‌تر می‌‌سازد. پس، ظاهراً تذکر رئیس «دادگاه» به‌جا بود.

اکنون فضا برای طرح مدعای اصلیِ من مهیاست: همه اهمیتِ دفاع گلسرخی، در بی‌‌اهمیتیِ حقوقی آن است. به عبارت دیگر، گلسرخی حرف‌‌هایی «مربوط» می‌‌زند، درست به این دلیل که حرف‌‌هایش از نظر حقوقی بی‌‌ربط‌ محسوب می‌‌شوند. بیش‌تر توضیح می‌‌دهم.

در هر دادگاهی، قاضی واقعیت را «برمی‌‌سازد». اولین گام برای «برساخت[۶]» واقعیت، همین قاعده ربط است. قاعده ربط، در واقعیت-آن‌چنان که در عالم واقع رُخ داده- دخالت می‌‌کند، و صرفاً بخش‌‌هایی از آن را برمی‌‌گزیند که قانون ماهوی از پیش مقرر کرده است[۷]. بدین‌‌سان، دیکتاتوری شاه، خفقان گسترده، و پی‌آمدهای منفی برخی برنامه‌ها و سیاست‌های اقتصادی، همگی باید از واقعیت حذف شوند، و هیچ‌‌یک جایی در «واقعیت قضایی» ندارند. گلسرخی، همین اقتدار قانون در تعریف امر مربوط و امر بی‌‌ربط را به پرسش می‌‌گیرد. به نظر او، امر مهم، درست همان چیزی است که قانون نمی‌‌گذارد شنیده شود. گلسرخی، معیارهای خودش را برای تفکیک امر مهم و امر بی‌‌اهمیت دارد. او این معیارها را به «دادگاه» تحمیل می‌‌کند. او حدود پانزده دقیقه، از چیزهایی سخن می‌‌گوید که مهم‌‌اند، ولو اینکه قانون آن‌ها را بی‌‌ربط بداند.

گلسرخی حقوقدان نبود. اما کنش او، به حقوقدانان می‌‌آموزد که با نگاهی انتقادی به «واقعیت قضایی»، در مورد این پرسش‌‌های مهم بیندیشند: چرا باید «قانون» تعیین کند که چه چیزی مرتبط است  و چه چیزی بی‌‌ربط؟ اگر آنچه قانون بی‌‌ربط می‌‌داند، از قضا مهم‌‌ترین بخش ماجرا باشد، آن‌‌وقت چه؟ چرا باید اقتدار تفکیک «امر مرتبط» از «امر بی‌‌ربط» را به طور غیرانتقادی به قانون سپُرد؟

دوم: قاضی به عنوان ضابط بازجو

رئیس دادگاه: از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.

اجازه بدهید به چند لحظه قبل از این جمله برگردیم. پیش از این، گلسرخی حدود پانزده دقیقه، بی‌‌وقفه بر نظام سیاسی تاخته بود. عباس سماکار، یکی دیگر از متهمان، در کتابش نوشته که ساواک درست قبل از این جمله، یادداشتی را به رئیس دادگاه می‌‌رساند[۸]. رئیس دادگاه، پس از خواندن یادداشت به گلسرخی تذکر می‌‌دهد که فقط از خودش دفاع کند، و حرف غیرمربوط نزند. گزارش سماکار، معقول به نظر می‌‌رسد. به ویژه که بعدتر، هنگام دفاع کرامت دانشیان، رئیس دادگاه و دادستان مرتب در کلام او وقفه ایجاد می‌‌کنند.

این‌جا رابطه قاضی و بازجو، به کلی معکوس می‌‌شود، و قاضی می‌‌کوشد که به‌عنوان «ضابطِ» بازجو، او را خشنود سازد تا بر احتمال پیشرفت خودش اضافه کند. در دادگاه‌‌های نظامی، خبری از «استقلال قضایی» نبود. بنا بر یک تعریف ساده، استقلال قضایی به این معناست که دادگاه بتواند تصمیم‌‌هایی بگیرد که از فشار سیاسی، بیرون از قوه قضائیه، تاثیر نپذیرد[۹]. وقتی بازجو به قاضی می‌‌گوید که چه کند، دیگر استقلال قضایی هیچ معنای محصلی ندارد.

سماکار در مورد وکلا در کتابش نوشته است: « بعد وکلای تسخیری ما به صدا درآمدند که بیش‌ترشان موکلان خود را متهم صدا می‌کردند و گاهی با تحقیر از آنان سخن می‌‌گفتند و این امکان را برای رئیس دادگاه فراهم می‌‌کردند که در این مورد به آنها تذکر بدهد و پایبندیِ ظاهری خود را به قوانین جزا و حقوق متهمان خاطرنشان کند»[۱۰]. بنابراین، «وکلای تسخیری» هم صرفاً بازیگرانی بودند که بازجو نقش‌شان را نوشته بود.

سوم: از دادگاه علنی تا محاکمه نمایشی

چرا دادگاه گلسرخی «علنی» برگزار شد؟ چرا آن‌‌را از تلویزیون پخش کردند؟ چرا به خبرنگاران خارجی اجازه دادند در محاکمه حضور یابند؟ این‌ها، پرسش‌‌های تاریخیِ مهمی‌‌اند، ولی هنوز اطلاعات کافی برای پاسخ دادن به آنها در دست نیست. در چنین وضعی، فقط می‌‌توان چیزهایی را حدس زد. برخی از حدس‌‌ها البته نامعقول‌‌اند، و برخی دیگر معقول‌‌تر. یکی از حدس‌‌های معقول این است که ساواک، و به ویژه شخص پرویز ثابتی، رئیس اداره امنیت داخلی، این ماجرا را طراحی کرد تا به شاه بقبولاند که خانواده شاهنشاهی را از خطری جدی رهانیده است، و بدین‌‌سان، زمینه را برای افزایش قدرت خودش فراهم کند.[۱۱]

بر اساس روایتی دیگر، ثابتی و اطرافیانش می‌‌خواستند با استفاده از این ماجرا، از قدرتِ افراد نزدیک به فرح پهلوی بکاهند. به هرروی، ماجرای دادگاه، و اعدام کرامت دانشیان و خسرو گلسرخی، اگرچه شاید بر قدرتِ ثابتی افزود، اما ضربه‌‌ای مهم به کل رژیم وارد کرد.  این‌جا به آستانه‌ی فهم پدیده‌‌ای مخوف می‌رسیم. این پدیده را، با وام‌‌گیری از اصطلاحات پزشکی، می‌‌توان «بیماریِ خودایمنی[۱۲]» نامید. این بیماری وقتی رخ می‌‌دهد که دستگاه مسئول امنیتِ سیستم، تمام نیرویش را علیه خود سیستم به کار گیرد. در این وضع، با حالتی روبرو می‌‌شویم که نیروهای درون یک سیستم، علیه خود آن فعال می‌‌شود، و سیستم ایمنی، که قرار بود کل سیستم را مصون بدارد، ایمنیِ آن را مورد حمله قرار می‌‌دهد. به نظرم مفهوم «بیماریِ خودایمنی»، پرتوی بر برخی واقعیت‌‌ها در مورد رژیم شاه می‌‌اندازد.

پیش‌تر از واژه «علنی» برای دادگاه گلسرخی استفاده کردم. اما آیا این واژه را به‌طور مناسب به کار برده‌‌ام؟ دادگاه وقتی علنی محسوب می‌‌شود که برای حضور افراد و رسانه‌‌ها مانعی ایجاد نشود، و رسانه‌‌ها بتوانند جریان دادرسی را، با رعایت حقوق متهم و بزه‌‌دیده، منتشر کنند. علنی بودنِ دادرسی، به این مفهوم، یکی از معیارهای دادرسیِ عادلانه است که در اسناد حقوق بشری پیش‌‌بینی شده است[۱۳]. ولی روشن است که محاکمه گلسرخی، ربطی به دادرسی عادلانه ندارد. بنابراین، آیا مفهوم بهتری سراغ نداریم که تفاوت این دادگاه را با دادرسی‌‌های عادلانه نشان دهد؟

چنین مفهومی در دست است. در واقع، دادرسیِ علنی، سایه‌‌ای دهشتناک دارد که آن‌‌را «محاکمه نمایشی[۱۴]» می‌‌نامند. تعداد زیادی از محاکمه‌‌های نمایشی، از قضا در اتحاد جماهیر شوروی رخ داده است؛ کشوری که گلسرخی و یارانش، به آن نگاه انتقادی نداشتند. گریگوری زینوویف[۱۵]، از چهره‌‌های مهم انقلاب اکتبر که بعدتر به دست استالین اعدام شد، در جمله‌‌های زیر، به خوبی مبنای محاکمه نمایشی را بازمی‌‌گوید:

«تنها به یک شرط، شوروی بر میلیون‌ها مشکلی که بر سر راهش وجود دارد، چیره خواهد شد: تا هنگامی که هدفِ آموزشِ سیاسیِ انبوهِ توده‌‌های مردمی به طور مداوم به پیش رود. اگر مردمِ ما کاملاً بیاموزند که بین دوستان و دشمنانشان تفکیک بگذارند، چیزی برای ترس وجود ندارد. محاکمه «انقلابیونِ سوسیالیست» باید گامی بلند به سوی آموزش سیاسیِ بیش‌ترین تعداد توده‌‌ها در این کشور باشد، و چنین هم خواهد بود»[۱۶].

بنابراین، هدف محاکمه نمایشی روشن است: نه حقیقت، نه عدالت؛ فقط آموزش مردم. در دادرسیِ عادلانه، قاضی می‌‌کوشد با در نظرگرفتن حقوق طرفین به واقعیتی راه یابد که پیش‌تر رخ داده است. نظر او به گذشته است و برای احراز آن سعی می‌‌کند. اما در محاکمه نمایشی، قاضی آینده‌‌نگر است؛ او بدون این‌که به وقایع گذشته وقعی نهد، صرفاً در پی این است که پیام ایدئولوژیکِ قدرت حاکم را در بدنه اجتماع به نجوا درآورد.

چهارم: یک نمایش پسامدرن؟

در محاکمه‌‌های نمایشی، محاکمه در واقع صحنه نمایشی به دقت سنجیده است. هرکس نقشی را بازی‌ می‌‌کند که به او سپرده شده است. نقش‌‌ها، همه در راستای پیامی‌‌اند که باید به مردم منتقل شود. بازجوها پیش‌تر به اندازه کافی وقت دارند که با متهمان تمرین کنند. هیچ نکته کوچکی از نظر نمی‌‌افتد. اگر متهمی ناهمنوایی کند، بازجو از ابزارهای لازم برای همنواکردنِ او بهره می‌‌گیرد. متهم باید کاملاً به درون نقشش فرورود، و از خودش تهی شود. بازجو، کارگردان این نمایش است. حتا قاضی هم، فقط یک بازیگر دیگر است، که باید از پس نقشش به خوبی برآید.

اما آیا در محاکمه گلسرخی هم چنین بود؟ دو متهم، گلسرخی و دانشیان، بدون هیچ ابراز ندامتی، به طور تام و تمام بر دستگاه حاکم تاختند. آیا این ناقض اصول محاکمه نمایشی نیست؟ آیا ساواک این را پیش‌‌بینی نمی‌کرد؟ در ویکی‌پدیای فارسی، نویسنده به این پرسش‌‌ها چنین پاسخ داده: « به نظر می‌رسید که گلسرخی ساواک را فریب داده باشد». اما این پاسخ، درست نیست. ساواک، در طول مدت‌ها بازجویی، حتماً به خوبی گلسرخی و دانشیان را شناخته بود. دانشیان، حتا یک‌بار به بازجویش حمله کرده بود، و پیش‌‌بینیِ دفاعیات او و گلسرخی، کار سختی به نظر نمی‌‌رسید. چاره‌‌ای نداریم جز اینکه بپذیریم ساواک رفتار گلسرخی و دانشیان را به خوبی پیش‌‌بینی می‌کرد. اما در این صورت، چرا آن دادگاه با حضور مردم و خبرنگاران برگزار شد؟

بگذارید کمی تصورات‌مان را تغییر دهیم. محاکمه نمایشی، شاید به جای یک نمایش کلاسیک، نمایشی پسامدرن باشد. در این نمایش، اغلب بازیگران، یعنی بیش‌تر متهمان، وکلا و قضات، همان نقش سنجیده‌‌ای را بازی می‌کنند که از پیش، موبه‌مو برای‌شان مقرر شده است. اما دو بازیگر آزاد گذاشته می‌‌شوند تا هرچه می‌خواهند بگویند. نمایش طوری طراحی شده آنها حتا اگر خودشان هم باشند، باز همان کارکردی را دارند که نمایش می‌‌خواهد. در مورد آنان، چیزی مخوف روی می‌‌دهد: نقش آن‌ها این است که خودشان باشند. می‌توانند صادقانه حرف بزنند، ولی باز جزئی از نمایش‌‌اند. در دادگاه گلسرخی، اغلب متهمان ابراز ندامت کردند، و زمینه‌‌ای فراهم ساختند که مورد «بخشایش ملوکانه» قرار بگیرند. دو تن از متهمان، گلسرخی و دانشیان، به طور تام و تمام نظام را زیر سؤال بردند، بدون این‌که هیچ ردی از پشیمانی در گفته‌‌هایشان به چشم بخورد. ساواک، با اظهارات این دو، می‌‌توانست به شاه نشان دهد که مخالفانش مصمم‌‌اند، و به هیچ روی سر سازشکاری ندارند.

اگر محاکمه گلسرخی را نوعی نمایش پسامدرن در نظر بگیریم، شکی نیست که در زمان خودش نمایشی پیشرو بوده است. اما به نظرم، این دست نمایش‌‌ها در عالم سیاست، این روزها بسیار رخ می‌‌دهد، و اندیشیدن درباره محاکمه گلسرخی، فضایی فراهم می‌کند که در مورد این پدیده بهتر بیندیشیم. در بسیاری مواقع، کافی است که شما صادقانه ایده‌‌هایتان را بگویید، ولی توأمان بازیگری باشید در نمایشی که آدم‌‌هایی دیگر، برای تحقق منافع‌شان نوشته‌‌اند. این سطرها را که می‌‌نویسم، مثال‌‌های زیادی به ذهنم خطور می‌کند.

مثلاً یک «فعال حقوق بشر» را در نظر بگیرید که «صادقانه» نظام سیاسیِ کشورش را نقد می‌‌کند، اما همزمان جزئی از نمایشی است که امریکا طراحی کرده تا به تحریم و جنگ، مشروعیت بخشد. در این صورت، چه باید کرد؟ گلسرخی، تصمیم گرفت که صادقانه سخن بگوید. امروز که به گذشته می‌‌نگریم، تصمیم او را درست می‌‌یابیم. اما آیا همیشه این‌طور است؟ آیا ناراحت‌‌کننده نیست که کسی صادقانه در نمایشی فریبکارانه بازی بخورد؟ نمایش پسامدرن سیاسی، از امکانی مخوف پرده برمی‌‌دارد: صداقت شما مانع نمی‌‌شود که به عنوان بازیگر مهمی در نمایشی ناصادقانه برگزیده شوید. باز می‌‌پرسم: در این حالت، چه باید کرد؟

پنجم: گریز از شباهت به دشمن

جایی، که خاطرم نیست کجا، خواندم که بهترین روش مبارزه با دشمن این است که شبیه او نشوی.  آیا انقلابیون از این آموزه پیروی کردند؟ آیا آنان کوشیدند که به نظام استبدادی قبلی شباهت نیابند؟ ابتدا مثالی از کشوری دیگر می‌‌آورم. در ایتالیا، پس از سقوط فاشیسم، کسانی که به قدرت رسیدند به مسیری مغایر با سازوکارهای فاشیستی رانده شدند. به همین دلیل، پس از نظام کیفریِ سخت‌گیرانه فاشیستی، گرایش‌‌های قدرتمندی به سوی تسامح و مدارا در نظام عدالت کیفری شکل گرفت[۱۷].

در ایران نیز در فضای نخستین سال‌های بعد از انقلاب تلاش‌هایی صورت گرفت تا آینده ایران، مانند گذشته نشود. یک مثال مهم، بحث‌‌هایی ست که در مورد منع شکنجه در مجلس خبرگانِ قانون اساسی درگرفت. یکی از نمایندگان، استدلال ‌کرد که ممنوعیتِ مطلق شکنجه، نارواست، و گاهی به خاطر «دفع افسد به فاسد»، می‌‌توان به شکنجه متوسل شد. نائب رئیسِ وقت مجلس در پاسخ به این استدلال گفت: «توجه فرمایید که مسئله، راه چیزی باز شدن است. به محض اینکه این راه باز شد و خواستند کسی را که متهم به بزرگ‌ترین جرم‌‌ها باشد یک سیلی بهش بزنند، مطمئن باشید به داغ کردن همه‌ی افراد منتهی می‌شود، پس این راه را باید بست»[۱۸]. تجربه شکنجه‌‌های ساواک، در نهایت باعث شد که شکنجه به طور مطلق در قانون اساسی ممنوع شود[۱۹]. منع حکومت نظامی، و محدود کردن صلاحیت دادگاه نظامی را هم می‌‌توان بر همین اساس تحلیل کرد.

به هر روی، اگر بهترین روش مبارزه با دشمن، پرهیز از شباهت به او باشد، نظام عدالت کیفری باید درس‌‌های بسیاری از محاکمه گلسرخی بیاموزد. برخی از این درس‌‌ها را این‌‌طور می‌‌توان فهرست کرد: محو محاکمه‌‌های نمایشی، مبارزه با هرگونه شکنجه، تضمین استقلال قضایی، تضمین استقلال وکلا  و پیشگیری از بیماریِ خودایمنیِ سیاسی.

 

پی‌نوشت‌ها :

[۱]  برای مطاالعه‌ی متنی مهم در مورد کاربرد عرفی و سکولار مفاهیم دینی، رک:

Daniels, Timothy P.; Sharia Dynamics: Islamic Law and Sociopolitical Processes, Palgrave, 2017, chapter 2.

[۲]  رک: سماکار، عباس: من یک شورشی هستم، شرکت کتاب لس‌آنجلس، چاپ دوم، زمستان ۱۳۸۵، بخش دوازدهم.

[۳] http://simafekr.org/video/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA/

[۴] Relevance rule

[۵] Twining, William, Rethinking Evidence: Exploratory Essays, Second Edition, Cambridge University Press, 2006, p 121.

[۶] construction

[۷]  برای مطالعه متنی دقیق در این مورد، رک:

Nicolson, Donald; Truth, Reason and Justice: Epistemology and Politics in Evidence Discourse, Modern Law Review, Volume 57, Issue 5, 1994.

[۸]  سماکار؛ پیشین.

[۹] Clark, Tom; The Limits of Judicial Independence, Cambridge University Press, 2011, p 5.

[۱۰]  همان.

[۱۱]  در این مورد، رک: فطانت، امیرحسین: یک فنجان چای بی‌موقع، شرکت کتاب، ۱۳۹۳، بخش آخر.

[۱۲] Autoimmune disease

[۱۳]  رک: نیکوئی، سمیه: الزامات علنی بودن دادرسی در پرتو دادرسی عادلانه، مجله حقوقی دادگستری، پاییز و زمستان ۱۳۸۵، شماره ۵۶ و ۵۷٫

[۱۴] show trial

[۱۵] Grigorii Zinov’ev

[۱۶] See: Jansen, Mark; A Show Trial under Lenin: The Trial of the Socialist Revolutionaries Moscow 1922, Martinus Nijhoff Publishers, 1982.

[۱۷] Melossi, Dario; The Cultural Embeddedness of Social Control:: Reflections on the Comparison of Italian and North-American Cultures Concerning Punishment; Theoretical Criminology 2001; 5; 403.

[۱۸]  مهرپور، حسین؛ مختصر حقوق اساسی جمهوری اسلامی ایران، نشر دادگستر، چاپ پنجم، تابستان ۱۳۹۳، ص ۸۰٫

[۱۹]  البته، شکنجه در قانون اساسی، معنایی مضیق‌‌تر از آن دارد که امروزه در نوشته‌‌های حقوق بشری می‌بینیم. در این نوشته‌‌ها، «مجازات‌‌های بدنی» هم شکنجه محسوب می‌‌شوند.

مشاهده ادامه مطلب

* * * * * ۰ « از صحنۀ رادار همه مَحو شدند »


نمایش مشخصات سلیمان بوکانی حیق

« از صحنۀ رادار همه مَحو شدند *»
=====================
رفتند به داخل مِه و مَست، شدند
از صحنۀ رادار همه نیست، شدند
اِنگار که برف و مِه و کولاک و دِنا
در سانحۀ هـوایی هَمدست، شدند
***
« سلیمان بوکانی حیق

شاعر:سلیمان بوکانی حیق

مشاهده ادامه مطلب