نسخۀ صوتی: سارتر چه بر سر جایزۀ نوبل آورد؟

 


دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷ ۱۴:۳۰

 

برای یک نویسندۀ ادبی، چه افتخاری بالاتر از بردن جایزۀ نوبل؟ برخی نویسندگان سال‌ها به‌پای کاغذ و قلمشان عرق می‌ریزند، اما حتی اسمشان جزو نامزدهای این جایزه هم نوشته نمی‌شود. اما ژان پل سارتر در زمان خودش از این قماش نویسنده‌ها نبود؛ او نه برای گرفتن آن اشتیاقی داشت و نه وقتی برنده‌اش شد آن را پذیرفت. این کار او باعث شد جایزه‌ای ادبی به نام او تأسیس شود تا نویسندگان، به‌هوای بردن «جایزۀ سارتر»، «جایزۀ نوبل» را قبول نکنند.

تخمین زمان مطالعه : ۱ دقيقه

 

عکاس: سسیل بیتون.

 

آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از اورسولا لو گویین که پیش از این با عنوانِ «سارتر چه بر سر جایزۀ نوبل آورد؟» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.

نخستین بار که با «جایزۀ سارتر» آشنا شدم وقتی بود که سرگرم خواندن صفحۀ «قابل توجه!»، یعنی صفحۀ پایانی و خواندنیِ تایمز لیترری ساپلیمنت، با امضای «جی.سی» بودم. آوازۀ جایزه، که از نام نویسنده‌ای گرفته شده که در سال ۱۹۶۴ از دریافت جایزۀ ادبی نوبل امتناع ورزید، دارد به‌سرعت بر سر زبان‌ها می‌افتد یا به هر تقدیر شایسته است که این‌چنین شود؛ چنان‌که جی.سی در شمارۀ ۲۳ نوامبر ۲۰۱۲ نشریۀ تایمز نوشت «منزلت جایزۀ ادبیِ سارتر آن‌قدر رفیع است که نویسندگان در سراسر اروپا و امریکا به امید آنکه نامزد دریافت این پاداش بشوند از گرفتن جوایز دیگر خودداری می‌کنند». او با مباهاتی فروتنانه افزود «تابه‌حال کسی از گرفتن خود جایزۀ سارتر امتناع نورزیده است».

فایل صوتی نوشتار «سارتر چه بر سر جایزۀ نوبل آورد؟» را گوش کنید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

با اعتراض‌ها؛ آینده‌ی پیش‌روی جامعه‌ی مدنی

بی‌تردید، تحولات کنونی جامعه‌‌ی امروز ما ا�ق‌های جدیدی از �رموله‌کردن نارضایتی‌ها را به نمایش گذاشته است. یک نوع ترویج �رهنگ اعتراض در کنار سامان‌دهی به آن. شاید مسأله‌ی اعتراض‌ها و گاهی به خشونت‌کشیدن آن، مرزهای تحلیل را آن‌سوی بسط �رهنگ اخلاق مدنی، تأکید بر تکثر اجتماعی، پیگیری مطالبه‌های صن�ی و غیره سوق دهد، که نیازمند یک تردید و سئوال اساسی است: آیا �ضای اکنون ایران مصداق این گ�ته‌ی گرامشی است که «کهنه در حال احتضار است، اما نو نیز امکان تولد کامل را ندارد. در این شرایط، بستر برای رویش و پیدایش گ�تمان‌ها و جریان‌های بسیار متعدد و متنوع، بی‌ریشه و غیراصیل سیاسی �راهم می‌شود.»(؟)

بی‌شک بله. اما در سوی‌� دیگر رشد و تکثیر گروه‌های بی‌هویت و لمپن، نظم اجتماعی جدیدی برای تولد جامعه‌ی مدنی �راهم می‌کند. اعتراض‌هایی که در یک جغرا�یای «مشترک» قرار دارد، ناگزیر به شکل‌گیری زبان «مشترک» می‌انجامد که نیازمند به اشتراک‌گذاری با گروه‌های هم‌نوع است. پس، گروه‌های هم‌نوع در �رآیند گذار از حاشیه به متن امکان سخن گ�تن دارند. «هرکس می‌تواند هر آن‌چه‌که خواسته بر زبان آورد حتا می‌تواند هر چه‌که می‌خواهد بر دیوار بنویسد.» آیا مهم است که چرا می‌نویسند و چه می‌نویسند؟ نه. چرا که این انعکاس «یک لحظه‌ آزادی» است.

انعکاس یک لحظه آزادی، شبکه‌ی نیروهای اجتماعی، مستقل و متکثر را با شهروندان پیوند می‌دهد که چون در مسایل مورد علاقه‌ی عمومی به توا�ق رسیده‌اند، بر تصمیم‌گیرهای دولتی تأثیر می‌گذارند. از همین‌رو به آینده‌ی اعتراض‌ها امیدوارم که در یک سطح تحلیل، در تقابل با پروژه‌ی «همگن‌سازی» قرار دارد و مدعی است که این پروژه علاوه بر تحمل‌نکردن معناهای مختل� سیاسی، اجتماعی و �رهنگی؛ کثرت نیروهای مدنی را هم نمی‌پذیرد. در حقیقت پروژه‌ی همگن‌سازی چون بر حیات سیاسی و غیرسیاسی انسان تسلط دارد، حرکت‌های خودجوش، مستقل و متنوع را تخریب می‌کند. تخریب ‌می‌کند؛ چراکه قرار است نظم خردکننده‌ی ایدئولوژیکی را در روابط و حیات انسانی مستقر سازد. اما آن‌طور که «جی.پی.مدیسون» می‌گوید آن‌چیزی دارای نظم است که امکان گ�ت‌وگو و تبادل را �راهم آورد. و اساساً سیاست هم به معنای اتحاد و ائتلا� و مشارکت در زیست سیاسی انسان است. پس در پیش گر�تن حذ�، به جای بحث، نه سیاست، که عملی‌ست نظامی و بازتابی از «بی‌سیاستی».

حالا قرار است که میدان اعتراض‌ها، محلی برای شکل‌گیری حاصل جمع توا�ق ا�راد باشد؛ که این را حقیقت نهایی زیست سیاسی انسان می‌دانیم. حقیقت جامعه‌ی مدنی نیز مشروط به گ�ت‌وگو، مذاکره و رعایت قواعد است. گ�ت‌وگو است؛ چراکه گروه‌های صن�ی مختل� در برخی اصول، مبانی، راهکارها به «زبان مشترک» می‌رسند و یک نگاه و تلقی را �ریاد می‌زنند. مذاکره است؛ زیرا با لایه‌های قدرت وارد چانه‌زنی می‌شوند و در نهایت قواعد را رعایت می‌کنند؛ چون در مدنی‌ترین و مسالمت‌آمیزترین شکل ممکن اقدام می‌کنند. اعتراض �رهنگیان و کارگران نیشکر ه�ت‌تپه بر این عقیده است که باید عرصه‌ی عمومی را شکا�ت و گسترش داد تا در آن با دستیابی به گ�ت‌وگو و تعامل، نیازهای صن�ی را محقق، و  هم‌چنین مجرای قابل اعتماد و ش�ا�‌تری برای آن [تحقق نیازهای صن�ی] تعری� کنیم.

به‌نظر می‌رسد که پشت‌سر این اعتراض‌های صن�ی معنای دیگری نه�ته است: حکومت نیز باید در کنار دیگر گروه‌های عمومی و خصوصی باشد؛ به عنوان یک ن�ر در کنار چند ن�ر؛ یک گروه در کنار دیگر گروه‌ها و در نهایت یک عضو از دیگر اعضای خانواده؛ زیرا لازم است روابط عادلانه‌تری مابین گروه‌ها و نیروهای مدنی‌ـ‌اجتماعی و حکومت در قالب جدیدی معنی شود. با سامان‌دهی مناسب اعتراض‌های صن�ی تحقق «خانواده‌سازی� حکومت» دور از انتظار نیست و اولین گام رام‌کردن آن، و در یک به‌هنجارکردن حکومت در کنار مدنی‌شدن خودمان است، تا آینده‌ای را ترسیم نماییم که درخواست‌های صن�ی به قدوقواره‌ی آهنین حکومت برخورد نکند.

ل�شک کولاک�سکی، در سال ۱۹۷۱در رابطه با واقعه‌ی بهار پراگ و سرکوب اعتصابات کارگری لهستان، در مقاله‌ای با نام «آیا سوسیالیسم دولتی قابل اصلاح است؟» نکته‌های مهمی را مطرح می‌کند که ذکر آن خالی از �ایده نیست. وی درباره‌ی نظام سوسیالیستی حاکم بر لهستان معتقد است که چنان‌چه نظام سیاسی بدون هیچ مقاومت مردمی مواجه نشود، می‌تواند بدون هیچ مشکلی تمامیت‌گرا شود. و برعکس، از طریق �شار مداوم جامعه از پایین می‌توان �ضای عمومی را از دولت گر�ت. با این �رایند می‌توان نظم اجتماعی جدیدی را بنا نهاد که زندگی بدون سلطه‌ی دولت امکان‌پذیر شود. به زبان ساده، دراز بودن دست و پای دولت در حوزه‌های مختل� حیات انسانی خود سبب تضعی� یگانگی و انسجامش می‌شود. در این زمان لازم است که �شارهای مرحله‌ای و بخشی را به حکومت وارد کرد تا به رهایی جامعه از سیطره‌ی سیاسی آن منجر گردد.

اگر از «جورج ک�نراد» کمک بگیریم، طی�‌های مختل� صن�ی در اعتراضات به صورت غیرمستقیم دست‌وپای حکومت را از حوزه‌ی عمومی کوتاه می‌کنند و لااقل در این قلمرو، قرار است که «رییس خودشان باشند» و به تدبیر خود عمل کنند. درواقع، «ما در هنگام کار خود را �روخته‌ایم، ما مردان و زنان خود نیستیم، بلکه در اختیار کار�رما هستیم. هر �رد خود را با ۸ ساعتی تعری� می‌کند که صر� �راهم آوردن نانش می‌شود.»

حالا اگر نیروهای صن�ی جدای از ۸ ساعت کار قلمروی دیگری را برای خود تعری� کنند، آن، نمی‌تواند چیزی جز عرصه‌ی عمومی و مجموعه‌ای جز تشکیلات مختل� اجتماعی �رهنگی، گروه‌های غیررسمی، انجمن‌ها، سندیکاها، اتحادیه‌ها و غیره باشد. پس لاجرم در زیر پوست این اعتراض‌‌ها به صورت اجتناب‌ناپذیری مح�ل‌های مختل�ی برای پیگیری خواست‌ها و درخواست‌های معترضان شکل می‌گیرد و در آینده برای ارتباط با دولت[جهت تعقیب‌کردن منا�ع] راهی جز هویت‌مدارشدن ندارند.

اجازه دهید بگوییم: دستاورد اعتراض‌ها می‌تواند به ایجاد نهادها و سازوکارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی ختم شود. چرا؟ زیرا مطالبات و درخواست‌ها در یک سطح باقی نمی‌مانند. اعتراض‌ها خصلتی هویت‌جویانه دارند و به تزریق آگاهی در لایه‌های مختل� جامعه می‌پردازند و گستره‌ی نارضایتی‌ها دامان دیگر گروه‌های اجتماعی را می‌گیرد. روزی سپرده‌گذاران مؤسسات مالی، روزی مرغداران، �ردای آن‌روز کامیون‌داران و بعد از مدتی کارگران و �رهنگیان و دانشجویان. در این وضعیت، تو�یق اجباری، به برپاشدن نهادهای اجتماعی و صن�ی می‌انجامد.

مأحصل این اقدام‌ها، شکل‌گیری قدرت معنوی و مذاکره با قدرت سیاسی است. قدرت معنوی را همان قلمرو‌ عمومی می‌دانیم که «دارای هیچ رأس و مرکزی نیست. آن به‌مانند جنگلی است که در آن درختان کوچک و بزرگ وجود دارد و هر درختی صر‌نظر از اندازه‌اش عضوی از جنگل و دارای ارزش است. جنگل مانند روح جمعی بشر غنی است.»

در برخی اوقات گروه‌های معترض چون انحصاری‌شدن این «قلمروی رهایی‌بخش» را مشاهده می‌کنند به اتخاذ راهبردی روی می‌آورند که «ک�نراد» آن را «راهبرد ضدسیاست» می‌نامد. راهبردی برای مبارزه با انحصاری‌کردن قدرت توسط گروه یا ا�راد خاص. وی مثال دو کوه را ذکر می‌کند که هیچ‌کدام از کوه‌ها نمی‌توانند به جای یکدیگر بروند؛ هیچ‌کدام نمی‌توانند دیگری را از بین برده و جانشین او شوند. شاید همین وضعیت، بیانگر حال‌وروز جامعه‌ی ما باشد که دولت [در معنای عام] بنابر تعری� کارویژه‌های گسترده و حداکثری، مرز میان قلمرو دولتی‌، قلمرو عمومی و خصوصی را از بین برده‌است و واکنش‌ها به نتیجه‌ی کارویژه‌های حداکثری او، د�اع از حریت قلمروی عمومی است. در هر صورت جامعه‌ی مدنی باید استقلال و �اصله‌اش را از قدرت ح�ظ کند. گمان دارم که حرکت‌های اعتراضی علی‌رغم این‌که تا چه‌حد موضوعات روزمره‌ی اجتماعی را امنیتی می‌کند، مهم‌ترین خصایص آن: جلوگیری از حضور قدرت سیاسی در قلمروی عمومی و شکل‌گیری جامعه‌ی مدنی از پایین به بالا است. یعنی برعکس دمیدن بر سازی که برخی کارشناسان و تحلیل‌گران معتقد بودند که نخست باید قدرت سیاسی را در دست گر�ت و سپس جامعه‌ی مدنی را تشکیل داد.

این نماد انسجام مردمی چه بخواهیم یا نخواهیم شکل خواهد گر�ت. شاید بتوان آن را به تابلوی نقاشی تشبیه کرد که: اعتراض‌ها، هم‌چون قلم نقاش، معترضین به عنوان نقاش و بوم نقاشی مثل بستر جامعه، آن را هنرمندانه تصویر می‌کند که ضرورتاً نیاز نیست معترضان، آگاه‌مندانه در جریان این قضیه باشند که پی� اعتراض به کدام‌سو روانه می‌شود و در چه خاکی ریشه می‌دواند؛ چون به صورت اجتناب‌ناپذیری در خدمت به «جامعه‌ی مدنی» عمل کرده‌اند.

پانویس‌ها

تاجیک، محمدرضا (۱۳۸۳) گ�تمان، پادگ�تمان و سیاست، تهران: مؤسسه‌ی تحقیقات و توسعه‌ی علوم انسانی.

مدیسون، جی.پی (۱۳۷۸) اقتصاد سیاسی جامعه‌ی مدنی، ترجمه‌ی قدرت احمدیان، تهران: نشر س�یر.

سبزه‌ای، محمدتقی، «جامعه‌ی مدنی در مقابل رژیم‌های تمامیت‌خواه؛ تحلیل جامعه‌شناسانه‌ی رویکردهای اروپای شرقی به جامعه‌ی مدنی»، مجله‌ی جامعه‌شناسی ایران، تابستان ۱۳۹۲، دوره‌ی ۱، شماره‌ی ۲.

مشاهده ادامه مطلب

«تو سرگرم می‌شوی، من آزار می‌بینم»

«تو سرگرم می‌شوی، من آزار می‌بینم» این یکی از شعارهای پوسترهای نارنجی‌ گروه دیده‌بان آزار است.

گ�ته میشود هزینه‌های پوستر کمپین دیده‌بان آزار از طریق اعضا تامین می‌شود. این گروه محور کاری‌شان را گ�ت‌وگوی رودررو با مردم درخصوص آزار خیابانی خوانده‌اند. آنها با مردم درباره متلک‌گ�تن و آزار خیابانی و دست‌درازی به زنان در معابر صحبت می‌کنند و از آنها می‌خواهند پوسترهایشان را روی درودیوار بچسبانند. آنها می‌گویند صحبت با مردم درباره آزار خیابانی نقطه‌ عط� کاری است که انجام می‌دهند.

همین طور سایت دیده‌بان آزار به ا�راد این امکان را می‌دهد تا در کنار این ثبت آزار با نقطه جغرا�یایی بتوانند به تولید محتوا در حوزه آزار خیابانی بپردازند.

یکی از �عالان این گروه در اینباره می‌گوید «ثبت آزار، ا�راد را نسبت به آزار در �ضای عمومی حساس می‌کند تا ا�راد وقتی شاهد آزار �رد دیگری هستند سکوت نکرده و مداخله کنند. آزاردیده یک ن�ر و آزارگر یک ن�ر است، اما شاهدها و ناظران آزار ا�راد بیشتری هستند که سکوت آنها حاشیه امنی برای آزارگر درست می‌کند. از سوی دیگر ثبت آزار تلاشی برای به‌مشارکت‌گر�تن زنان است. زنان با ثبت آزارهای هرروزه متوجه گستردگی این موضوع می‌شوند و در اولین قدم برای شکستن سکوت روایت خودشان را در سایت شرح می‌دهند و این بیان عمومی، پدیده آزار را از یک تجربه شخصی خارج می‌کند. آزاری که روایت بشود، دیگر یک رنج شخصی نیست. اصلا آزار خیابانی یا آزار در �ضای عمومی وارد دایره واژگان ا�راد می‌شود و زنان می‌توانند روی تجربه هر روزه خودشان اسمی بگذارند؛ یعنی تجربه‌ای که تا قبل از آن برایشان چیزی شرمگین بوده، به یک مسئله اجتماعی تبدیل می‌شود و ا�راد به مرور به مداخله‌گرهایی تبدیل می‌شوند که نه نسبت به آزار خودشان و نه دیگران خاموش نمی‌مانند. همچنین ثبت موقعیت‌های آزار به داوطلب‌ها این امکان را می‌دهد تا در نقاطی که تعداد آزار بالا باشد �عالیت‌های خودشان را بیشتر کنند.»

 

مشاهده ادامه مطلب

دادگاه غلامرضا نیک‌پی، شهردار تهران در دوران شاه

�روردین ۱۳۵۸: گزارش روزنامه اطلاعات از دادگاه انقلابی غلامرضا نیک‌پی، شهردار تهران در زمان شاه که متهم به ایجاد ترا�یک و اتلا� وقت شهروندان در ترا�یک و اداره ها بود. دادگاه پس از شور  نیک‌پی را به اعدام محکوم کرده و حکم چند دقیقه بعد از ابلاغ به متهم اجرا شد.

نیک‌پی متولد ۱۳۰۶ بوده و از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۶ شهردار تهران بود. وی دارای دکتری اقتصاد بین‌الملل از انگلستان بوده و از نزدیکان هویدا به حساب می‌آمد. به جز شهرداری تهران، نیک‌پی همچنین سناتور انتصابی، وزیر آبادانی و مسکن و معاون نخست وزیر بوده‌است. با این وجود در ماه‌های قبل از انقلاب مانند هویدا از سوی شاه به زندان انداخته شد تا بلاگردان حکومت شاهنشاهی باشد. همزمان با انقلاب وی ابتدا از زندان �رار کرده و سپس دوباره دستگیر و این بار در دادگاه انقلاب محاکمه شد.

کی�رخواست مطرح شده علیه وی در دادگاه انقلاب به شرح زیر بود:

«با توجه به پنج حلقه نوار بازجویی و صدها مدارک خیانت از غلامرضا نیک‌پی، شهردار سابق تهران و در سمت‌های دیگر، نامبرده سالها از مزدوران سرسپرده استعمار و استبداد و �ئودالهای شهری و دلالان غارتگر و زمین‌خواران بی‌وطن بوده تا در تامین حرص و آز بی‌شرمانه و بی‌حساب آنها، منابع ملی یا وجود بیت‌المال ما را که باید در راه تامین حقوق حقه و ر�اه اکثریت جامعه مسلمان ایرانی بمصر� برساند و قسمت اعظم این وجود ناشی از عوارض و مالیات ظالمانه وصولی از همین اکثریت بوده است بیانجامد و سیاست ضدمردمی و ضدملی و خرابکارانه شهری خود را در جهت منا�ع استعمار بنحوی اجرا کند که حتی ساعت‌ها نیروی انسانی هر �رد مسلمان ایرانی در روز، از جمله در مسیر ر�ت‌و‌آمد شهری و یا در پشت میزهای اداری �اقد تولید ملی گردد. مضا�ا در گیر و دار این تباهی ساعات نیروی ملی، �ریاد بی‌دادرس صدها هزار مسا�ر شهری با تصادمات خونین و با اعصاب ن�اق‌ا�کانه �یمابین برادران و خواهران ایرانی هر روز از نهاد آنها بیرون آید، تا نیروی انسانی بیگانه که اکثرا جاسوسان به آخوربسته در طویله‌ها بودند به اصطلاح کمبود نیروی انسانی ما را مرت�ع نمایند. تا شهر ما «یا شهرهای دیگر به پیروی از سیاست شهری پایتخت شاهنشاهی!» توق�‌گاه ماشین‌های نقلیه استعمار یا کارخانجات مونتاژ آنها گردد که سود بی‌حساب این کارخانجات نیز با ایجاد بازار پر رونق مصنوعی، بجیب اربابان او سرازیر گردد و بدین ترتیب بورژوازی ملی متوق� و به قهقرا برگردد، تا شهر ما ویرانه شود و موجب خ�ت ملی و موجب ت�اخر بیگانگان با ادعای وصول حق توحش شود تا بازار و درآمدهای عظیم ملی ما دربست در اختیار استعمار قرار گیرد، که با کمال تاس� باید سالها کوشش کرد تا آثار شوم این پدیده‌های استعمارگرانه از بین برود. بنابراین نامبرده به عنوان م�سد �ی‌الارض معر�ی می‌شود و تقاضای مجازات وی می‌شود.»

مشروح دادگاه را در عکس‌های زیر می‌توانید مطالعه کنید.

مشاهده ادامه مطلب

همه می‌پرسند، اما هیچ‌کس نمی‌داند «پرسیدن» یعنی چه

تصویرساز: اریک جوهانسون.

 

لنی واتسون، فیلاسفرز مگزین — آخرین سؤالی که پرسیدید چه بوده؟ چند لحظه سعی کنید به خاطر بیاورید. شاید در مکالمه با یک دوست یا همکار بوده است. شاید از غریبه‌ای در یک کافه یا مغازه. شاید جست‌وجویی در گوگل کرده‌اید یا با خودتان گفته‌اید مقالۀ بعدی‌ای که باید در ترجمان۱ بخوانم چیست. آیا می‌توانید دقیقاً به خاطر بیاورید که چه پرسیده‌اید، از چه کسی، یا چطور آن را پرسیده‌اید؟ به‌یادآوردن آخرین سؤالی که پرسیده‌اید شاید سخت‌تر از آنی باشد که به نظر می‌رسد. همه پرسش می‌کنند، ولی ما همیشه توجه نمی‌کنیم که چه زمانی، کجا، از چه کسی،‌ یا چه چیزی را می‌پرسیم. عجیب هم نیست. پرسش‌ها جزئی همیشه‌حاضر در زندگی روزمره‌اند. بسیار پیش‌تر از آنکه بتوانیم به خاطر بیاوریم پرسیدن آن‌ها را شروع کرده‌ایم و در سراسر زندگی‌مان نیز به این کار ادامه می‌دهیم، اغلب نیز بدون آنکه آگاهانه دربارۀ این کار تأمل کنیم.

ولی اینکه نمی‌توانید به‌راحتی آخرین پرسشی که کرده‌اید را به یاد بیاورید تنها به‌دلیل حضور دائمی پرسش‌ها نیست. برای این کار باید همچنین مشخص کنید که معنای پرسش واقعاً چیست. آیا تایپ‌کردن چیزی در گوگل واقعاً پرسش به حساب می‌آید؟ اینکه با خودتان فکر کنید مقالۀ بعدی‌تان برای خواندن در ترجمان چه باید باشد پرسش است؟ آیا اولین جملۀ این مقاله یک پرسش است؟ اگر پاسخ شما به هر کدام از این پرسش‌ها «بله» یا «خیر» محکم است، از چه معیاری برای تصمیم‌گیری استفاده کرده‌اید. پرسش واقعاً یعنی چه.

شاید عجیب باشد که فیلسوفان در طول تاریخ وقت چندانی صرف پاسخ‌دادن به این پرسش نکرده‌اند. در واقع، افراد اندکی آن را صراحتاً پرسیده‌اند. سقراط را در نظر بگیرید. بر پایۀ روایتی که در محاورات افلاطون در اختیار داریم، سقراط مردی بود که زندگی‌اش را وقف پرسیدن کرد. شاید یکی از شناخته‌شده‌ترین و کثیرالارجاع‌ترین جملات در فلسفۀ غرب آن گفتۀ رسای سقراط است، در محاکمه‌ای که طی آن دادگاه آتن او را به مرگ محکوم کرد. گفت: «زندگی بدون پرسشگری ارزش زیستن ندارد». به نظر می‌رسد سقراط می‌خواسته بالاترین فداکاری را برای دفاع از زندگیِ سرشار از تحقیق فلسفی انجام دهد، تحقیقی که با روش پرسشگری انجام می‌شد (و اغلب با نام روش سقراطی از آن یاد می‌کنند). ولی هیچ‌جا در محاورات نمی‌بینیم که سقراط در پی آشکارساختنِ ماهیت خود پرسش‌ها باشد. و فقط هم او نیست. در بخش بزرگی از تاریخ فلسفه توجه ناچیزی به ماهیت، نقش، یا ارزش پرسش‌ها شده است.

تنها در

هیچ‌جا در محاورات نمی‌بینیم که سقراط در پی آشکارساختن ماهیت خود پرسش‌ها باشد

چند دهۀ اخیر است که برخی از فیلسوفان صراحتاً این پرسش را مطرح کرده‌اند و در یافتن پاسخ آن کوشیده‌اند که «پرسش یعنی چه». این فیلسوفان درگیر نگاه به پرسش‌ها به‌مثابۀ اجزایی از منطق و زبان بوده‌اند. اگر چند اثر برگزیده را بخواهیم معرفی کنیم، بدین قرار خواهند بود: منطق پرسش‌ها و پاسخ‌ها۲، نوشتۀ نوئل بلنپ و تامس استیل؛ «نحو و معناشناسی پرسش‌ها»۳، نوشتۀ لاوری کارتونن؛ معناشناسی جملات استفهامی۴، نوشتۀ جاناتان گینزبورگ؛ و «الگوی تحقیق استفهامی»۵، نوشتۀ جاکو هینتیکا. خود این عنوان‌ها تأکیدی روشن بر تحلیل منطقی و زبان‌شناختی پرسش‌ها را نشان می‌دهد. و همان‌طور که گینزبورگ اشاره می‌کند، همه کمابیش بر یک چیز اتفاق نظر دارند: «اینکه پرسش یکی از ویژگی‌های گزاره‌هاست، ویژگی‌ای که مشخص می‌کند پاسخی جامع چه باید باشد». به عبارت دیگر، پرسش‌ها اغلب به‌عنوان بیان‌های زبان‌شناختی مطالعه شده‌اند، بیشتر شبیه به گزاره‌ها، و عمدتاً برحسب پاسخ‌هایشان تعریف شده‌اند. اما آیا کل ماجرای پرسش‌ها همین است؟

به نظرم چیزهای دیگری هم هست. دوباره آخرین سؤالی که پرسیده‌اید را در نظر بگیرید. چه فرقی دارد با سایر چیزهایی که گفته‌اید، یا اندیشیده‌اید، یا انجام داده‌اید. آیا برای این انتخابش کردید که ویژگی منطقی یا زبان‌شناختی خاصی داشته است. فارغ از ارزشمندبودن تحلیل زبان‌شناختی، مطالعۀ پرسش‌ها صرفاً از این منظر نمی‌تواند کل داستان را برای ما روشن کند. با درنظرداشتن این مطالب، من پیمایشی را طی چند سال گذشته اجرا کرده‌ام با این هدف که فهم شهودی‌تری از پرسش‌ها فراهم بیاورم. در این پیمایش، که تا اینجا ۵۵۰۰ پاسخ دریافت کرده است، از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شود تا ۱۰ سناریو را -که بر پایۀ یک روز از زندگی معلمی به نام سارا طراحی شده‌اند- بخوانند. از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شود تا تصمیم بگیرند آیا پرسشی در هر یک از سناریوها وجود دارد یا نه. نتایج پیمایش چیز جالبی دربارۀ فهم روزمرۀ ما از پرسش‌ها آشکار می‌کند، به‌ویژه وقتی آن را با تحلیل فلسفی فیلسوفان منطق و زبان مقایسه کنیم. (شاید دوست داشته باشید خودتان هم قبل از خواندن ادامۀ مقاله در این پیمایش شرکت کنید. اگر این طور است، این کار حدود ۵-۱۰ دقیقه زمان می‌برد و می‌توانید از اینجا به آن دسترسی پیدا کنید).

این پیمایش دربارۀ پرسش‌ها به ما چه می‌گوید. سناریوی زیر را در نظر بگیرید:

یکی از همکاران سارا با معلم دیگری دربارۀ درسی راجع به کشورهای جهان صحبت می‌کند. در حین بحث، سارا متوجه می‌شود که نمی‌داند چه تعداد کشور داریم. او که دانستن مطلب برایش جالب است وارد بحث می‌شود و می‌گوید «چند تا کشور داریم». همکارانش با ارقام متفاوتی پاسخ می‌دهند.

در این سناریو، آیا پرسشی وجود داشت؟ ۹۵٪ از شرکت‌کنندگان تا اینجا گفته‌اند بله پرسشی وجود دارد،

لزومی ندارد که پرسش حتماً منتهی به یک پاسخ قاطع شود تا آن را پرسش به حساب آوریم

تنها ۳٪ گفته‌اند خیر، و ۲٪ باقیمانده هم مطمئن نبودند. برداشت‌ها تا حد ممکن صریح هستند: سناریو حاوی یک پرسش است. به نظرم این نتیجه‌ای است که انتظارش را داریم، به نظر می‌رسد که این مورد کاملاً روشن است (درواقع، به نظرم جالب است که ۳٪ از پاسخ‌دهندگان (در مجموع ۱۳۳ نفر) گفته‌اند که در این سناریو هیچ پرسشی وجود ندارد).

ولی توجه کنید که تا همین‌جا ما چیز جالبی از این نتیجه یاد گرفته‌ایم. سارا به‌رغم تلاشش پاسخی قاطع دریافت نمی‌کند، بلکه پاسخ‌های متفاوتی می‌گیرد. بااین‌حال، داوری بسیاری از ما این است که او پرسشی را پرسیده است. بنابراین، از نظر شهودی، لزومی ندارد که پرسش حتماً منتهی به پاسخی قاطع شود تا آن را پرسش به حساب آوریم. بر این پایه، می‌توان پرسید آیا پرسش‌ها باید پاسخی درست داشته باشند (به‌هرحال، راه‌های زیادی هست که بتوانیم تعیین کنیم چند تا کشور داریم) یا، کمی مجادله‌آمیزتر، آیا پرسش‌ها باید اصلاً پاسخی داشته باشند؟ حداقل این نتیجه می‌گوید که اتصال بین پرسش‌ها و پاسخ‌ها بی‌چون‌و‌چرا نیست و این اقدامِ فیلسوفان منطق و زبان که می‌خواهند پرسش‌ها را بر حسب پاسخ‌هایشان تعریف کنند تحت فشار می‌گذارد. اصلاً به نظر می‌رسد که پرسش‌ها مستقل از پاسخ‌هایشان پرسش به حساب بیایند.

سناریوی دوم را در نظر بگیرید:

سارا به کلاسش برمی‌گردد و یادش می‌آید که به دوستی که قرار است ملاقاتش کند قول داده که ببیند نزدیک‌ترین قصابی به خانه‌اش کجاست. سارا که خودش گیاه‌خوار است علاقه‌ای به این کار ندارد، اما به‌هرحال در گوگل «قصابی‌های محلی ادینبورو» را تایپ می‌کند و اطلاعات به‌دست‌آمده را می‌نویسد.

آیا در این سناریو پرسشی وجود داشت. ۷۲٪ از شرکت‌کنندگان تا اینجا گفته‌اند بله، ۲۱٪ گفته‌اند خیر، و ۷٪ درصد باقیمانده مطمئن نبوده‌اند. این هم چیز جالبی به ما می‌گوید. سارا از شکل استفهامیِ استاندارد در جست‌وجویش استفاده نمی‌کند، فقط تایپ می‌کند «قصابی‌های محلی ادینبورو». بااین‌حال، قضاوتِ اکثر ما این است که او پرسشی دارد. پس از نظر شهودی یک پرسش، حتی وقتی نوشته می‌شود، لزوماً نباید به شکل استفهامی باشد تا پرسش به حساب بیاید. این مشاهده فشار بیشتری بر تحلیل پرسش‌ها صرفاً بر حسب ویژگی‌های صوری آن‌ها تحمیل می‌کند، و مجدداً نشان می‌دهد که فهم روزمره از پرسش‌ها در مقایسه با آنچه تاکنون در برخوردهای فلسفی صوری تشخیص داده شده است چیزهای بیشتری برای گفتن دارد.

ضمناً، جست‌وجوی سارا در گوگل علاوه‌بر اینکه فاقد ساختار صوری است، علامت سؤال هم ندارد. این کاملاً طبیعی است. آخرین باری که در یک موتور جست‌وجو از علامت سؤال استفاده کردید کی بوده است. در واقع، تأمل در این باره ممکن است آدم را به این فکر بیندازد که این نمادِ گرامریِ ظاهراً تعیین‌کننده واقعاً چقدر اهمیت دارد. حتماً بسیاری

اگر می‌خواهیم چیستی پرسش‌ها را بفهمیم باید به ورای نقش آن‌ها به‌عنوان بخشی از زبان نظر کنیم و آن‌ها را جزئی از شیوۀ اندیشه و کنش خودمان ببینیم

از شما تا همین‌جا متوجه شده‌اید که در این مقاله هم هیچ علامت سؤالی وجود ندارد. اما کلی پرسش در این مقاله داشتیم. پس، لزومی ندارد که پرسش‌ها حالت استفهامی داشته باشند، و برای اینکه پرسش به حساب بیایند لزومی ندارد با علامت سؤال همراه شوند.

در نهایت، این سناریوی سوم را در نظر بگیرید:

سارا دارد مسیر جدیدی را برای رسیدن به خانه امتحان می‌کند. در طول مسیر، به یک خیابان شلوغ و ناآشنا می‌رسد که خط عابر پیاده ندارد. قبل از عبور به چپ و راست جاده نگاه می‌کند تا ببیند آیا ماشینی در حال آمدن هست یا نه و بعد با احتیاط از عرض جاده رد می‌شود.

آیا در این سناریو پرسشی وجود داشت. ۶۶٪ از شرکت‌کنندگان پیمایش تا اینجا گفته‌اند بله، ۲۸٪ گفته‌اند خیر، و ۶٪ باقی‌مانده نظر قطعی نداشتند. در این مورد، برداشت‌ها چندان روشن نیست. بااین‌حال، دو سوم از افراد فکر می‌کنند که پرسشی وجود دارد و این معنادار است. همین مسئله سومین نکتۀ جالب را به ما نشان می‌دهد: پرسش‌ها لزوماً نباید در قالب کلمات بیان شوند تا پرسش به حساب بیایند. سارا از هیچ بیان مکتوب یا شفاهی استفاده نمی‌کند، بلکه عملی آشنا و غیر‌زبانی انجام می‌دهد: به چپ و راست خیابان نگاه می‌کند. مطابق نتایج پیمایش، اکثر ما این را یک عمل را پرسش در نظر می‌گیریم. این یافته موجب می‌شود مطالعۀ پرسش‌ها صرفاً در قالب بیان‌های زبانی باز هم بیشتر مورد تردید قرار بگیرد. درواقع، نتایج پیمایش گویای این است که لزومی ندارد پرسش‌ها پاسخی مشخص داشته باشند، لزومی ندارد که حالت استفهامی داشته باشند، لزومی ندارد که علامت سؤال داشته باشند، و لزومی ندارد که در قالب کلمات بیان شوند. وقتی همۀ این‌ها را با هم در نظر می‌گیریم، چیز جالبی آشکار می‌شود: اینکه فهم روزمرۀ ما از پرسش‌ها بسیار آسان‌گیرانه است. چیزهایی که ما پرسش به حساب می‌آوریم بسیار فراترند از آنی که ابتدا تصور می‌کنیم و یقیناً بیشتر از آنی هستند که برخورد فلسفی صوری با پرسش‌ها مجاز می‌داند.

به نظرم دلیل خوبی داریم که این نتیجه‌گیری را جدی بگیریم. به‌ویژه به این دلیل که داریم مفهومی را تحلیل می‌کنیم که هم آشناست و هم جهان‌شمول. داشتن تحلیلی که روشن کند ما واقعاً چطور از این مفهوم در زندگی روزمرۀ خود استفاده می‌کنیم نه‌تنها مقتضی است، بلکه به نظر من اهمیتی محوری در فهم چیستی پرسش دارد. ورای معنای صوری، که در آن هر گفته یا جملۀ استفهامی می‌تواند پرسش به حساب آید، به معنایی کاملاً روشن پرسش بیشتر از نوعی بیان زبان‌شناختی صوری است. این مطلب در پیمایش نمودار شده است، و تصور می‌کنم که با شهود ما نیز مطابقت خوبی داشته باشد. اگر می‌خواهیم چیستی پرسش‌ها را بفهمیم باید به ورای نقش آن‌ها به‌عنوان بخشی از زبان نظر کنیم و آن‌ها را جزئی از شیوۀ اندیشه و کنش خودمان ببینیم. این بینش روشنگر است. پرسش نوعی کنش است.

من از صد نفر خواستم که اولین ده پرسشی که به ذهنشان می‌رسد را بنویسند. به استثنای «چطوری»، هیچ یک از هزار پاسخی که به دست آوردم یکسان نبودند («چطوری» چهار بار تکرار شده بود). طیف پرسش‌ها از «آیا عاشق من هستی» تا «پول نقد می‌خواهی» بود و شاهکارهایی مثل «آیا زشت‌تر شدم»، «آیا

اگر جامعه‌ای پرسش نکند، احتمال اینکه زیان‌های بزرگ ببیند بسیار بالا خواهد بود

زرافه از فیل بزرگ‌تر است»، و «یک بسته پنیر را چقدر می‌شود نگه داشت» نیز در بین آن‌ها یافت می‌شد. به همۀ این‌ها بیفزایید پرسش‌هایی را که امروز پرسیده‌اید و همۀ پرسش‌هایی که در این مقاله بودند. چه چیزی این گروه متکثر را وحدت می‌بخشد، اگر چنین وحدتی اصلاً وجود داشته باشد. این اساساً همان چیزی است که داشتیم می‌پرسیدیم.

برای پاسخ‌دادن به این پرسش، پیشنهادم این است که به تبیینی کارکردی توجه کنیم. یعنی به‌جای تمرکز بر صورت پرسش به‌عنوان یک بیان زبان‌شناختی، و در نتیجه رسیدن به یک تبیین صوری، باید بر کارکرد پرسش تمرکز کنیم. پرسش چه کار می‌کند. ما با پرسش‌ها چه کار می‌کنیم. قطعاً به شیوه‌های مختلفی می‌توان به این پرسش‌ها پاسخ گفت. ما به‌دلایل بسیار متفاوتی از پرسش‌ها استفاده می‌کنیم: برای فهمیدن امور، برای برقرارکردن ارتباط، برای نشان‌دادن اینکه نگران هستیم، برای اظهار خودمان، برای معرفی دیگران، برای بحث‌کردن، برای الهام‌بخشیدن، برای واردشدن به گپ‌های مختصر، گاهی فقط برای شنیده‌شدن. پرسش‌ها به ما کمک می‌کنند تا به همۀ این اهداف برسیم، و خیلی اهداف دیگر. به این معنا، پرسش مثل ابزاری است که چندین مصرف دارد. و، مانند هر ابزاری، یک کارکرد اصلی و معرف نیز دارد.

تعریف یک چیز برحسب کارکردش رهیافتی آشنا در رشته‌های علمی و فلسفی است. برای مثال، زیست‌شناسان نوعاً قلب را بر اساس کارکردش در پمپاژ خون در بدن تعریف می‌کنند. در فلسفۀ ذهن نیز، کارکردگرایان از همین رهیافت برای مطالعۀ ذهن دفاع می‌کنند. ادوارد کریگ، معرفت‌شناس انگلیسی، همین رهیافت را در کتاب تأثیرگذارش با عنوان شناخت و حالت طبیعت۶ پیش برده است. کریگ تحلیلش از شناخت را با تصور جامعه‌ای آغاز می‌کند که در آن مفهوم شناخت هنوز وجود ندارد و می‌پرسد در این صورت چرا چنین جامعه‌ای باید این مفهوم را ایجاد کند و این مفهوم چه کارکردی می‌تواند داشته باشد. کریگ می‌گوید یک دغدغۀ اصلی اعضای هر جامعه‌ای داشتن اطلاعات دقیقی است که به آنان امکان دهد در مورد آنچه باید در یک موقعیت مشخص انجام دهند تصمیماتی آگاهانه بگیرند. چنان‌که او می‌گوید، اگر من فکر کنم یک ببر دارد من را تعقیب می‌کند، تشخیص کسی که اطلاعات دقیقی دربارۀ محل ببر داشته باشد مزیت عظیمی برای من خواهد بود. کریگ می‌گوید بنابراین کارکرد مفهوم شناخت تشخیص‌دادن افراد مطلع است: کسانی که اطلاعات دقیق دارند و به‌نحوی قابل‌اعتماد آن اطلاعات را با دیگران در میان می‌گذارند.

برای تعیین کارکردِ پرسش‌ها نیز می‌توانیم پرسش فرضی مشابهی را مطرح کنیم: چرا در جامعه‌ای که در آن هنوز پرسشی وجود ندارد پرسش‌ها ظاهر می‌شوند، و چه کارکردی می‌توانند داشته باشند. اگر یکی از دغدغه‌های اصلی اعضای هر جامعه‌ای داشتن اطلاعات دقیق باشد، آنگاه باید انتظار داشته باشیم که اعضای آن جامعه شیوه‌هایی کارآمد

پاسخ من به چیستی پرسش با پاسخی که طی مطالعات در فلسفۀ منطق و زبان به دست می‌آید فرق دارد

برای یافتن اطلاعات ایجاد کنند. یافتن اطلاعات برای موفقیت آن جامعه ضروری خواهد بود. برای مثال، خوب نیست که بفهمیم فردریک اطلاعاتی دربارۀ محل ببر دارد، ولی راهی برای دست‌یافتن به این اطلاعات نداشته باشیم. توانایی دست‌یابی به اطلاعات دقیق و مرتبط برای گرفتن تصمیم‌های درست دربارۀ نحوۀ کنش ما ضروری است. و یافتن اطلاعاتْ نیازمند نوعی سازوکار است. اینجاست که پرسش‌کردن با به‌انجام‌رساندنِ دقیقاً همین کارکرد وارد صحنه می‌شود. پرسش‌کردن وسیله‌ای مهم برای یافتن اطلاعاتی است که ما برای تصمیم‌گرفتن دربارۀ نحوۀ کنش خودمان به آن‌ها نیاز داریم. من چطور باید بفهمم ببری که در تعقیبم است کجاست. از فردریک می‌پرسم که آیا او می‌تواند ببر را ببیند. توانایی پرسیدن دربارۀ اطلاعات دقیقی که به آن‌ها احتیاج دارم، دقیقاً در زمانی که به آن‌ها احتیاج دارم، به‌طرز معناداری بخت من برای گرفتن تصمیم‌های درست دربارۀ نحوۀ کنشم را بهبود می‌دهد. درواقع، اگر جامعه‌ای پرسش نکند، احتمال اینکه زیان‌های بزرگ ببیند بسیار بالا خواهد بود. این توضیح پاسخی برای پرسشی است که به‌سبک کریگ مطرح کردیم، یعنی اینکه چرا در جامعه‌ای که در آن هنوز پرسش وجود ندارد پرسش‌ها ظاهر می‌شوند. به زبان ساده، کارکرد پرسش یافتن اطلاعات است.

این نتیجه‌گیری را با نتیجه‌ای که از پیمایش به دست آمده بود ترکیب کنید. خواهید دید که به پاسخی برای موضوع این مقاله می‌رسیم، پرسش چیست؟ پرسش عبارت است از کنشی برای یافتن اطلاعات. این دست‌کم پاسخ من به این پرسش است. این پاسخ با پاسخی که در مطالعاتِ فلسفۀ منطق و زبان به دست می‌آید فرق دارد و ممکن است با پاسخ خود شما هم فرق کند. به هر ترتیب، همان‌طور که دیدیم، خود پرسش توجه چندانی را در تاریخ فلسفه جلب نکرده است و بااین‌حال پرسش‌ها بخش مهمی از زندگی روزمرۀ ما هستند. آن‌ها ابزارهایی ظریف اما ضروری‌اند، بی هیچ درزی گفت‌وگوهای ما را به هم می‌دوزند، تحقیقات ما را به پیش می‌برند، و توجه ما را به این و آن جلب می‌کنند. اگر می‌خواهیم نقش ارزشمندی که پرسش‌ها در زندگی ما ایفا می‌کنند را بفهمیم و ارتقا دهیم، پرسیدن از چیستی پرسش گویا نقطۀ آغاز خوبی خواهد بود.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را لنی واتسون نوشته است و در تاریخ ۱۷ آگوست ۲۰۱۸ با عنوان «What is a question» در وب‌سایت فیلاسفرز مگزین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۱ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «همه می‌پرسند، اما هیچ‌کس نمی‌داند ‘پرسیدن’ یعنی چه» و ترجمۀ محمدابراهیم باسط منتشر کرده است.
•• لنی واتسون (Lani Watson) در دانشگاه ادینبورو مشخصاً دربارۀ «چیستی پرسش» تحقیق می‌کند و می‌نویسد، و تابه‌حال در کتاب‌های متعدد فصل‌هایی را به نگارش درآورده است.

[۱] نویسندۀ متن از فیلاسفرز مگزین اسم برده است [ویراستار].
[۲] The Logic of Questions and Answers
[۳] “Syntax and Semantics of Questions”
[۴] The Semantics of Interrogatives
[۵] “Interrogative Model of Inquiry”
[۶] Knowledge and the State of Nature

مشاهده ادامه مطلب

تهران �رو می‌نشیند

تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهند اوضاع چقدر خراب است. برخی مناطق تهران تا ۲۵سانتی‌متر در سال �رو می‌نشینند. �رونشست در حال گسترش است و حتی تا �رودگاه امام هم پیش‌میرود.
مهدی متقی و محمود حق‌شناس حقیقی، زمین‌شناسان مرکز تحقیقات زمین‌شناسی گ.ا�.ز آلمان با است�اده از داده‌های ماهواره‌ای، �رونشست زمین در گستره‌ی تهران را بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۷میلادی بررسی کرده‌اند.
پیش از این هم دانشمندان به �رونشست تهران اشاره کرده‌ بودند و عامل این �رونشست را استخراج ذخایر آب‌های زیرزمینی خوانده‌اند. آب‌هایی که یا برای آبیاری مزارع است�اده می‌شوند یا برای تامین آب مصر�ی جمعیت ۱۳میلیون ن�ری تهران مصر� می‌شود.
اما داده‌های ماهواره‌ای جدید نمای تازه‌ای از وضعیت بغرنج تهران را نشان می‌دهند. پهنه‌ی غربی تهران که گستره‌ای مملو از مناطق مسکونی پراکنده، شهرهای نوساز و زمین‌های کشاورزی است، سالانه ۲۵سانتی‌متر �رونشست می‌کند. پهنه‌ی ورامین در جنوب‌شرقی تهران که منطقه‌ای مملو از زمین‌های کشاورزی است نیز سالانه �رونشستی در همین حدود را تجربه می‌کند. �رودگاه بین‌المللی تهران هم سالانه ۵سانتی‌متر �رونشست دارد.
روبرتو توماس از دانشگاه آلیکانته‌ی اسپانیا می‌گوید «این جزو بیشترین سرعت‌های �رونشست مناطق شهری در جهان است.»

زمینی سست

�رونشست ارازی شهری بر اثر ا�زایش استخراج منابع زیرزمینی مثل آب، گاز و ن�ت که ا�زایش جمعیت شهرها از عوامل پیش‌برنده‌ی آن است، روی می‌دهد. �رونشست زمین تنها مختص تهران نیست و داده‌های ماهواره‌ای نشان می‌دهد شهرهای دیگر جهان هم دچار �رونشست می‌شوند. مثلا جاکارتا سالانه تا ۲۰سانتی‌متر �رونشست دارد و مناطقی از دره‌ی سن ژوان در کالی�رنیا هستند که �رونشستی ۶۰سانتی‌متری در سال در آنها مشاهده می‌شود.
مطالعه‌ی جدیدی که به زودی در نشریه‌ی سنجش‌دور محیطی منتشر خواهد شد، تخمین می‌زند که ۱۰درصد ارازی تهران تحت تاثیر این �رونشست قرار گر�ته‌اند و نه تنها تهران که شهرهای کوچکتر و روستاهای جنوب‌شرقی تهران هم از �رونشست در امان نیستند. مهدی مطلق می‌گوید «وقتی وارد این منطقه می‌شوید، ترک در سطوح جاده‌ها و جداولی که از جای خود جابجا شده‌اند به چشم می‌آیند. دیوارهای ترک‌خورده و حتی ساختمان‌هایی که آنقدر کج شده‌اند که بعضا مجبور شده‌اند آنها را تخریب کنند.»
شکست‌هایی در پوسته‌ی زمین با طول‌های کیلومتری و عمق و پهنای ۴متری در منطقه‌ی جنوب‌شرقی تهران ایجاد شده که می‌تواند خطوط انتقال نیرو و راه‌آهن را ببلعد.


گسترش ترک‌های زمین می‌تواند به شکل‌گیری �روچاله‌ها بیانجامد. علی بیت‌اللهی، مدیر بخش زلزله مرکز تحقیقات مسکن می‌گوید «کشاوزی را دیده‌ام که زمین زیر پایش دهان باز کرد و برای چند ساعت درون یک شکا� گیر ا�تاده بود تا نجاتش دادند». گسترش ترک‌ها همچنین آب را از زمین‌های کشاورزی به جاهایی دیگر جابجا می‌کند و محصول این زمین‌ها بر اثر بی‌آبی از بین می‌رود.
بیت‌اللهی و همکارانش برآورد می‌کنند در محدوده‌ای که دچار �رونشست شدید است، ۱۲۰کیلومتر راه‌آهن، ۲۳۰۰کیلومتر جاده، ۲۱پل، ۳۰کیلومتر خط‌ لوله‌ی انتقال ن�ت، ۲۰۰کیلومتر خط‌ لوله‌ی انتقال گاز، ۷۰کیلومتر خط انتقال نیروی �شار قوی و بیش از ۲۵۰هزار ساختمان واقع شده باشد.

حاشیه‌های شهری

داده‌های مطلق و حق‌شناس حقیقی نشان می‌دهد که از سال ۲۰۰۳میلادی تا کنون، �رونشست تهران به سمت شرق گسترش داشته است. روندی که با کشاورزی آغاز و با گسترش حاشیه‌های شهری تشدید شده است. یکی دیگر از جاهایی که �رونشست زمین آهسته‌آهسته به سویش می‌رود �رودگاه بین‌المللی تهران است.
اÙ�زایش شدید جمعیت تهران در ۴۰سال اخیر – Ú©Ù‡ تقریبا دو برابر شده است-ØŒ خشکسالی Ùˆ سدسازی‌های بزرگ بر شدت مشکل اÙ�زوده است. سدها با مهار کردن آب باران،جلوی انتقال آب‌ به بخش‌های پایین‌تر Ùˆ غنی‌شدن مجدد منابع زیرسطحی را می‌گیرند.
بیت‌اللهی می‌گوید در حدود ۱۰۰هزار حلقه چاه غیرقانونی در ایران پلمپ شده است، اما با اینحال �قط در گستره‌ی شهر تهران ۳۰هزار حلقه چاه غیرقانونی در حال استخراج آب هستند.
مطالعه‌ی اخیر می‌گوید احتمالا �رونشستی که تاکنون رخ داده، بازگشت‌ناپذیر خواهد بود. بررسی سطح آب چاه‌ها در مناطقی که دچار �رونشست شده‌اند، محققان را به این نتیجه رسانده که پهنه‌های این مناطق حتی پس از بارش باران هم دیگر به ارت�اع پیشین خود بازنمی‌گردند. این یعنی �ضاهای بین سنگ‌ها که سابقا آب در آنها جای می‌گر�ت تحت �شار وزن‌ها به کلی از میان ر�ته است. نبود این پوکی در سنگ‌ها یعنی سیل‌های ناگهانی بیشتر. این را لین‌لین گی از دانشگاه نیوساوث‌ولز سیدنی استرالیا می‌گوید. او در ادامه می‌ا�زاید بدون این خلل و �رج، آب دیگر جایی برای رسوخ کردن ندارد.

منبع اصلی: مجله نیچر

مشاهده ادامه مطلب

جرالد مورنین: داستان دیوانه‌ترین نویسندۀ زندۀ دنیا

جرالد مورنین.

 

مارکی بینلی، نیویورک‌تایمز — شهر گوروک در ایالت ویکتوریا که فقط ۲۰۰ نفر جمعیت دارد، پیش‌تر ایستگاه دلیجان‌ها در جنوب شرقی استرالیا بود. این شهر از آن دست شهرهایی نیست که انتظار رود میزبان همایشی علمی باشد. با خودرو ۵ ساعت تا ملبورن فاصله دارد و مثلِ شهری است که به‌کلی تخلیه شده باشد. در امتداد خیابان اصلی شهر، فقط ردیفی از ویترین‌های خالی دیده می‌شود؛ میخانه محلی هم دو سال پیش تعطیل شده است. پس از چند دقیقه رانندگی به سوی خارج شهر، در هوای گرگ‌ومیش تنها نشانه‌های زندگی کانگوروهایی هستند که از میان علف‌ها سر می‌رسند و در کناره جاده به رهگذران خیره می‌شوند. اما در ماه دسامبر سال پیش، حدود ۴۰ نفر از پژوهشگران، منتقدان، ناشران و خوانندگان عمومی، برای ایراد سلسله سخنرانی‌‌هایی راجع به آثار جرالد مورنین راهی این شهر شدند. این نویسنده که یک دهۀ گذشته را در گوروک زندگی کرده است، ترجیح می‌دهد سفر نکند، به همین دلیل به محققان پیشنهاد کرد که به گوروک سفر کنند تا در باشگاه محلی گلف گرد هم آیند. خودش هفته‌ای یک بار آنجا بازی می‌کند و متصدی دائمی میکدۀ آنجاست.

برای مورنین که اخیراً ۷۹ ساله شده، به‌عنوان بزرگترین نویسندۀ انگلیسی‌زبانِ در قید حیات، که بیشترِ مردم حتی اسم او به گوششان نخورده، موقعیت ویژه‌ای در حال رقم خوردن است. حتی در وطن خودش هم افراد کمی او را می‌شناسند؛ در سال ۱۹۹۹ وقتی برندۀ جایزۀ پاتریک وایت برای نویسندگانِ کمتر شناخته‌شدۀ استرالیایی شد، همه کتاب‌هایش از چاپ خارج شده بود. با این حال آثار او را جی.ام. کوتسی و شرلی هزارد و نیز نویسندگان جوان آمریکایی همچون بِن لِرنر و جاشوا کوهن ستوده‌اند. تِژو کول، مورنین را یک «نابغه» و «جانشین شایسته بکت» توصیف کرده است. سال پیش، لَدبروکس۳ شانس مورنین را برای بردن جایزه نوبل ادبیات، ۱ از ۵۰ اعلام کرد، جایگاهی بهتر از کورمَک مک‌کارتی، سلمان رشدی و اِلنا فرانته.

کتاب‌های مورنین عجیب‌وغریب و شگفت‌انگیزند و به‌سختی می‌توان آن‌ها را در یک یا دو جمله توصیف کرد. رمان سومش با نام دشت‌ها۱، داستانی حکایت‌گونه و یادآور اثر ایتالو کالوینو در سال ۱۹۸۲ است. پس از این کتاب بود که او به‌اصطلاح از خوشی‌های روایت‌گری مرسوم روی گرداند. آثار متأخر او تقریباً به‌طور کلی فاقد پیرنگ و شخصیت‌اند، و تعمقی جستارگونه در گذشتۀ خود او محسوب می‌شوند. یک اسطوره‌شناسی شخصی‌اند، چیزی نظیر معمولی بودنِ حماسیِ زمان از دست‌رفتۀ پروست، با این تفاوت که گذشتۀ مورنین شامل مسابقات اسب‌دوانی، مجموعه تیله‌های دوران کودکی، مشکلات روابط جنسی ناشی از عقاید کاتولیکی، و گذران زندگی به عنوان یک شوهر خانه‌دار در حومۀ ملبورن در دهۀ ۱۹۷۰ بود.

خود مورنین هم کمک چندانی نکرده تا آثارش راحت‌تر به فروش برسند. نامتعارف‌ بودن او حتی با در نظر گرفتن ویژگی‌های نویسندگان منزوی، همچنان بسیار چشم‌گیر است. او هرگز سوار هواپیما نشده است؛ درواقع کم پیش آمده که از ایالت ویکتوریا خارج شود. سخنرانی او در دانشگاه نیوکاسل در سال ۲۰۰۱، در بین هوادارنش به یک‌جور افسانه تبدیل شده است. او در این سخرانی اعتقاد دیرین خود را ابراز کرد: «گزارش یک شخص از کاری که تا به‌ حال انجام نداده، دست کم به روشنی گزارشش از کاری است که انجام داده». و ادامه داد:

هروقت به خیابان‌ها یا جاده‌هایی می‌روم که مسیر آن‌ها مستطیل‌شکل طراحی نشده‌، سردرگم و حتی آشفته می‌شوم… در تمام عمرم چند فیلم‌ بیشتر ندیده‌ام و این اواخر اصلاً فیلمی نمی‌بینم… به خاطر ندارم که با ارادۀ خودم به گالری، موزه یا ساختمانی با ارزش تاریخی رفته باشم. هیچ‌وقت عینک آفتابی نزده‌ام. هرگز شناکردن یاد نگرفتم. هیچ‌وقت به خواست خودم پا در دریا یا برکه‌ای نگذاشته‌ام… هرگز به دکمه یا کلید یک کامپیوتر یا ماشین فکس یا تلفن همراه حتی دست هم نزده‌ام. هیچ‌وقت کارکردن با هیچ‌نوع دوربینی را یاد نگرفتم… در سال ۱۹۷۹ تایپ‌کردن را یاد گرفتم، فقط با استفاده از انگشت اشارۀ دست راستم. از آن موقع همۀ داستان‌ها و دیگر نوشته‌هایم را با همین انگشت کذایی و یکی از سه ماشین تحریری که دارم نوشته‌ام.

مورنین، مردی پیراسته و محکم با چهره‌ای خشن است؛ به‌خصوص هنگام عکس گرفتن، بی‌میلی شدیدی به لبخندزدن نشان می‌دهد، و نگاه محکمِ خیره به دوربین را ترجیح می‌دهد. در زمان همایش در باشگاه گلف گوروک، با سالنی به سبک وی.اف.دبلیو و دیوارهایی با بلوک‌های سیمانی و رومیزی‌های پلاستیکی با چاپ‌‌های طرح گل، مورنین پشت بار می‌نشست و روزنامه‌ای ورق می‌زد، و در همین حال، نصفه و نیمه به سخنرانی‌هایی با این قبیل موضوعات گوش می‌داد «اراده و بازبینی گذشته‌نگر در کتاب مناطق مرزی۲ جرالد مورنین». او بعدها گفت که خیلی از بحث‌ها را دنبال نمی‌کرده است و با خود فکر می‌کرده که عجب، پس به نظر شما این طور رسیده است. در زمان‌های استراحت، کتاب‌ها را امضا می‌کرد، هر از گاهی دربارۀ جلد کتاب‌ها ناله و شکایت می‌کرد و آبجو و نوشیدنی‌های بدون الکل به اعضای همایش می‌فروخت.

هنگام صحبت با ایمره سالوسینزکی، از دوستان قدیمی مورنین و روزنامه‌نگار در سیدنی، به کارکردن او در میکده اشاره کردم، مکثی کرد، سپس گفت: «آره، عجیب است. در این باشگاه گلف متروکه و ملال‌آور، به کسی آبجو سفارش می‌دهید که احتمال دارد برندۀ بعدی جایزه نوبل ادبیات باشد».


یکی از کشوهای مربوط به «آرشیو گاه‌شماری» مورنین؛ این آرشیو بیشترِ فضای محل زندگی او را پر کرده‌ است، مکانی که شبیه به انباری است.

مورنین یک بار ابراز پشیمانی کرده از این که اجازه نداده بود «ناشران محترم همۀ نوشته‌هایم را به صورت مقاله چاپ کنند». برای او نویسنده همیشه در متن حضور دارد. بنابراین برای پژوهشگرِ با پشتکاری که موضوع رساله‌اش درباره آثار مورنین است، دیدن مورنین و محل زندگی‌اش مسلماً ارزش هرمنوتیکی قابل توجهی خواهد داشت. زندگی مورنین، داستان‌های او، و محل زندگی‌اش به‌طور انکارناپذیری در هم تنیده‌اند: زیبایی و انزوای مناطق ایالت ویکتوریا، دریایی آرام از علفزاران زردرنگ که یادآور تصویر مراتع در کتاب‌های درسی‌ است. از این رو ملاقات او در گوروک هم مانند سفری علمی است و هم خوانشی دقیق از آثار او محسوب می‌شود.

چند هفته بعد از اینکه سفرم به گوروک ترتیب داده شد و پیش از اینکه عازم استرالیا شوم، یکی از ناشران آمریکاییِ آثار مورنین به من گفت: چرا برای جرالد یک پیامک نمیفرستی؟ (بعد از اینکه مورنین به گوروک نقل مکان کرد، پسرانش اصرار کردند که او یکی از استراتژی‌های دیرین خود که در سخنرانی نیوکاسل به آن اشاره کرده بود را زیر پا بگذارد و یک تلفن همراه بخرد). مورنین نگران بود چون هیچ خبری از من نشده بود. من به اشتباه گمان کرده بودم که او دوست ندارد خبرنگاری، مگر در واقع ضروری مزاحمش بشود. اما پنج دقیقه بعد از اینکه یک معرفی اجمالی از خودم برایش فرستادم، در پیامی بلند بالا پاسخ داد: «خیلی خوشحالم که پیامی از طرف شما دریافت کردم. به شما قول چیزهای زیادی می‌دهم. در برخی محافل مرا آدمی کناره‌گیر و منزوی می‌شناسند، تنها به خاطر این که در جشنواره‌های ادبی شرکت نمی‌کنم و از صحبت کردن با روشنفکران قلابی […] که اکثر نویسنده‌ها با آن‌ها حرف می‌زنند طفره می‌روم. اما من با چیزی که آن‌ها می‌گویند خیلی فرق دارم و نظر دیگران برایم اهمیتی ندارد، در برخورد با آدم‌های بی‌تکلف و خالص مثل همین پیرمردهایی که هر هفته با هم گلف بازی می‌کنیم، خوش‌رو و خودمانی‌ام». بعد از فرستادن چند سؤال درباره زمان‌بندی برنامه، او مکالمه را این‌طور تمام کرد «باز هم می‌گویم، قول می‌دهم مصاحبه‌ای داشته باشیم که شبیه هیچ کدام از مصاحبه‌هایی که تا به حال انجام داده‌ای نباشد».

در یکی از داستان‌های مورد علاقه‌‌ام از مورنین، «زهر گران‌بها»۳ که در سال ۱۹۸۵منتشر شد، راوی نویسنده‌ای جویای نام است، و نگران این که مبادا الکلی شود. با ناراحتی در یک مغازۀ کتاب دست دوم فروشی پرسه می‌زند و دفترچه‌ای با عنوان «۱۹۰۰-۱۹۴۰… نویسندگانی که ناعادلانه گمنام ماندند» را در دست دارد و نگران میراث خودش است، البته کمی زودهنگام، چرا که هنوز چیزی چاپ نکرده است. پیرنگ به همین منوال پیش می‌رود، تا اینکه شخصیت اصلی صحنه‌ای از آینده‌ای دور را تجسم می‌کند: سال ۲۰۲۰ (داستان در سال ۱۹۸۰ اتفاق می‌افتد). در ذهنش مردی را می‌بیند که روبه‌روی دیواری از قفسه‌های کتاب ایستاده و به جلد پشت آخرین نسخۀ باقی‌مانده از رمانی چشم دوخته که ۴۰ سال پیش نوشته شده است. این مرد کتاب را خوانده است، اما تلاش می‌کند از متن آن چیزی به خاطر بیاورد، هر چیزی، جمله‌ای، تصویری (این کار از تمرین‌های مورد علاقۀ مورنین واقعی است). در ادامه، در پنج صفحۀ‌ عجیب، راوی از موضوع اصلی منحرف می‌شود و مغز انسان را همچون یک صومعۀ کارتوزیان تصور می‌کند که در آن راهبه‌ها وظیفۀ نگهداری از خاطرات را بر عهده دارند. سرانجام به خوانندۀ تصورشده در آینده باز می‌گردد که هیچ چیز از کتاب را به یاد نیاورده است، کتابی که در واقع اثرِ خودِ راوی است: «مرد دوباره جام خود را پر کرد و به مزه‌مزه کردن زهر گران‌بهای قرن بیست‌ویکمی ادامه داد. او به اهمیت فراموشی‌اش

وقتی از زبان دریدایی استفاده می‌کنیم همیشه ضمیمه‌ یا افزوده‌ای وجود دارد، همیشه چیزی ناگفته باقی مانده است

پی نبرد، اما من آن را درک کردم. می‌دانم که دیگر هیچ‌کس هیچ چیز از نوشته‌های من به خاطر نمی‌آورد».

با اینکه تنها کمتر از دو سال به دیستوپیای تصورشدۀ مورنین باقی مانده، خوشبختانه نشست گوروک هنگامی برگزار شد که موج به تأخیر افتادۀ علاقمندی به آثار او شکل گرفته بود. در ایالات متحده امریکا، سابقۀ انتشار آثار مورنین به‌قدری ناچیز است که می‌شود آن را نادیده گرفت؛ تا اینکه یک انتشارات کوچک، رمان مزرعۀ جو۴ او را در سال ۲۰۱۱ منتشر کرد. این ماه، انتشارات فرار، استراوس و جیرو۵ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه مورنین با عنوان سیستم استریم۶ و یک رمان تازه از او با عنوان مناطق مرزی را به چاپ خواهد رساند.

پیچیدگی دسته‌بندی آثار مورنین مشخص می‌کند که چرا او حتی در میان کتاب‌خوان‌ها، نویسندۀ شناخته‌شده‌ای نیست. پس آیا هنرمندی حاشیه‌ای است؟ یا یک استاد سبک پست‌مدرن است؟ یا هردو؟ یا هیچ‌کدام؟ درست است که مورنین برای پروست احترام زیادی قائل است، اما کاخ‌های تودرتو و استادانۀ حافظۀ او، جنس خاص خودشان را دارند. مورنین در جمله‌بندی‌‌هایش به دقتِ دستوریِ سفت و سختی قائل است، و تکرار را چنان به کار می‌گیرد که به وردگویی شبیه می‌شود (مثل ترجیحش برای تکرار اسم‌ها به جای استفاده از ضمیر)؛ سبکی هیپنوتیزم‌کننده با طنزی خشک، یا دست کم آگاه به شیوه‌هایی که طنزش می‌تواند سرگرم‌کننده باشد. در سال ۱۹۹۰ مجلۀ لندن ریویو آو بوکس نامۀ عجیب‌وغریبی از مورنین چاپ کرد: «سردبیران عزیز، فرانک کرمود جمله‌ای از توماس پینچن نقل می‌کند که به گفتۀ او جمله‌ای بسیار طولانی است (لندن ریویو آو بوکس، ۸ فوریه، ۱۹۹۰). قطعه‌ای که در ادامه نقل می‌شود، یک جمله نیست، بلکه شامل قطعه‌ای ۶۶ کلمه‌ای است که پس از آن یک ویرگول می‌آید و سپس سلسله‌ عبارت‌هایی که نه بخشی از جملۀ قبلی‌اند و نه به‌خودی خود یک جمله محسوب می‌شوند».

مورنین زمانی خودش را «نویسنده‌ای تکنیکی» توصیف کرد و منظورش از تکنیکی را این طور توضیح داد: من در بازنمایی «تصاویر ذهنی‌ام که تنها دستمایه‌های من هستند» با سخت‌گیری و دقت همۀ تلاش خود را روی کاغذ سفید به کار می‌بندم. او اغلب از داستان‌های خود با عنوان گزارش یاد می‌کند. به نظر من او بیشتر شبیه کارآگاهی است که در مقابل تابلویی پر از سرنخ‌ها و مدرک‌ها قدم می‌زند. آثار داستانی مورنین معمولاً روند مشابهی دارند؛ به این صورت که اغلب گِرد یک تصویر که نصفه و نیمه به یاد آمده شکل می‌گیرند، تصویری به سادگی رنگ لباس یک سوارکار مسابقه، درحالی که به مسیر مسابقه‌ای پرشور در بندیگو، شهری در ایالت ویکتوریا نگاه می‌اندازد. به دنبال این تصویر خاطراتِ دیگر می‌آیند: حکایت‌ها، ماجرا‌های شخصی، قصه‌های کوتاه خنده‌دار یا غم‌انگیز به صورت داستان در داستان. همۀ این‌ها ممکن است پرت و پراکنده به نظر برسند، تا اینکه وسواس روش‌مند مورنین در بازجویی از خودش آشکار شود. او در دوردست‌ترین خاطراتش به دنبال سرنخ‌ها، معانی پنهان، و جزئیاتی می‌گردد که ممکن است از قلم افتاده باشند. گمراهی‌ها از موضوع اصلی، خود تبدیل به موضوع اصلی می‌شوند و در پایان، از آنچه در کارگاه‌های داستان‌نویسی یاد می‌دهند خبری نیست؛ درعوض در لحظه‌ای هیجان‌انگیز، وقتی که دایره‌ها و فلش‌ها عکس‌های روی دیوار اتاق نشیمن را به هم متصل می‌کنند، شبکه‌ای از پیوندها ایجاد می‌شود که پیش از این دیده نشده بودند.

برای تازه‌کارها بهترین نقطۀ شروع برای خواندن آثار مورنین، کتاب جامع سیستم استریم است. برخی از داستان‌های این کتاب فرم‌های قابل تشخیص‌تری دارند، برای نمونه، در داستان «معاملۀ زمین»۷، کل تاریخ استعمار استرالیا به یک حکایتِ کوتاهِ بورخسی دربارۀ امیال و خواسته‌ها تبدیل می‌شود. اکثر داستان‌های دیگر این مجموعه، راویانی خودآگاه دارند که مشتاقانه توجه خواننده را به متن جلب می‌کنند (داستان «پسر آبی»۸ این‌گونه شروع می‌َشود: «چند هفته پیش، شخصی که دارد این داستان را می‌نویسد، داستان دیگری از خودش را برای جمعی از افراد خواند»). همچنین این داستان‌ها را می‌توان به‌صورت خاطراتی تکه‌پاره و اکسپرسیونیستی در ابعاد کوچک خواند. در «آب‌های مخملی»۹ موضوع، عشقی شکست‌خورده است. در یکی از بامزه‌ترین بخش‌های این داستان، راویِ مورنین‌مانندِ خجالتی، برای اینکه دختر مورد علاقه‌اش را تحت تأثیر قرار دهد، درباره فیلمی هنری که در تعطیلات آخر هفته تماشا کرده صحبت می‌کند. متأسفانه این فیلم، «چشمۀ باکره»۱۰ اینگمار برگمان است، و کار به‌جایی می‌کشد که او جزئیات صحنه‌های تجاوز فیلم را برای دختر شرح می‌دهد. داستان «رعیت‌ها دیگر نمی‌آیند»۱۱ ادای احترامی است به رابطۀ‌ پیچیده راوی با عموی جوانش. در تکه‌ای دوست‌داشتنی از تصویرپردازی آغاز داستان، عموی جوان حشره‌ای را در یک لیوان گیر می‌اندازد و آن را به سمت تار عنکبوت پرتاب می‌کند «و سپس دست به کمر می‌ایستد و تماشا می‌کند». کمی بعد، راوی نوجوان قدم‌زدن‌‌هایش با عمو در زمین خانوادگی را به‌یاد می‌آورد، جایی که:

مهم‌ترین اتفاق بعدازظهر، نشستنِ او در کنار من بالای تپه بود، راهنمای بازی‌های روزنامه دی اِیج را که تاکرده و در جیبش گذاشته بود بیرون می‌آورد، از میان اسب‌ها اسم یکی را نشان می‌کرد، سپس با رادیو ور می‌رفت تا زمانی که بشود صدای گزارشگر را از میان خش‌خش امواج رادیو و وزوز حشره‌ها در علفزار شنید، از بیش از صد مایل دورتر از اسبی که عمویم در بحبوحۀ پایان بازی مرا متوجهش کرده بود.

کوتزی در مجموعۀ مقالات اخیرش در قدردانی بلندبالایی، «جمله‌های حساب‌شدۀ» مورنین را ستوده و او را در زمرۀ نسل آخر نویسندگان استرالیایی‌ای جای داده است که در دورانی به پختگی رسیدند که این کشور «هنوز مستعمرۀ فرهنگی انگلستان بود، کشوری سرکوب‌شده با نگاهی سخت‌گیرانه و بدگمان به خارجی‌ها». استرالیایی‌بودنِ مورنین مشخصاً در رمان دشت‌ها آشکار می‌شود، کتابی که بسیاری آن را شاهکار نویسنده دانسته‌اند. مورنین در این رمان، هنرمندی را در شهری مرزی و اسرارآمیز به تصویر می‌کشد که میان مالکان ثروتمند به‌دنبال یک حامی است و در آرزوی ساخت فیلم از اسرار غیرقابل فیلم‌برداریِ دشت‌هایی به‌سر می‌برد که نام کتاب از آن گرفته شده است. دنیایی که مورنین توصیف می‌کند کشوری خیالی است، جایی که میان هنرمندان مکتب‌های رقیب (هورایزونیت‌ها و هرمن‌‌ها) جدالی در جریان است. مناطق ساحلی محبوبیت خود را از دست داده‌اند، در حالی که مناطق وسیع و ناخوشایند درون‌‌شهری و دور از ساحل که به‌طور آزاردهنده‌ای تیره و تار شده‌اند، به محل سکونت ثروتمندان تبدیل شده است؛ جایی که مالکان در زمین‌های اعیانی خود «به حال ساحل‌نشینان فقیری دل می‌سوزانند تمام روز از خانه‌‌های ساحلی دلمرده‌شان به بی‌آب و علف‌ترین بیابان‌ها خیره می‌شوند»، و «با بهت‌زدگی به‌خاطر کمبود زمین» ابراز ناراحتی می‌کنند.


جرالد مورنین بیرون از سازمان محلی کانون مردان، در خیابان اصلی گوروک، ویکتوریا، جنوب شرقی استرالیا. مورگان مگی. نیویورک‌تایمز.

سالوسینزکی، استاد سابق ادبیات انگلیسی است و در سال ۱۹۹۳ رساله‌ای درباره مورنین با همکاری انتشارات دانشگاه آکسفورد به چاپ رسانده است. وقتی با او صحبت می‌کردم، به داستان «زهر گران‌بها» اشاره کرد که در کتاب سیستم استریم هم گنجانده شده، و خاطر نشان کرد که عنوان این داستان، عبارتی است که میلتون برای توصیف پول به‌کار برده است، چیزی که «به آن احتیاج داریم تا چیزهایی که می‌خواهیم را به‌دست بیاوریم». سالوسینزکی ادامه داد «به گمانم برای جرالد، نوشتن نوعی زهر گران‌بها است. باری است که به دوش می‌کشد و آزارش می‌دهد، ناچار است مثل یک وظیفه، روابط بین تصاویری که در ذهن دارد را کندوکاو کند. و همیشه هم می‌گوید که وظیفه‌اش را به انجام رسانده است. البته درست است، چون وقتی از زبان دریدایی استفاده می‌کنیم همیشه ضمیمه‌ یا افزوده‌ای وجود دارد، همیشه چیزی ناگفته باقی مانده است».

اولین روزی که در گوروک بودم، مورنین به من آدرس داد تا در کانون مردان، واقع در ساختمانی که سابقاً بانک بوده است، به دنبالش بروم. یک توضیح گذرا برای خوانندگان غیراسترالیایی: کانون مردان، کارگاه‌های جمعی‌ای هستند که اعضای آن کارهایی از قبیل تعمیر قفسه‌ یا دوچرخه انجام می‌دهند، درواقع بخشی از برنامۀ ملی سلامت عمومی در استرالیا برای جلوگیری از افسردگی در میان مردان بازنشسته است. مورنین مهارت‌های به‌دردبخوری برای کانون نداشت، اما یک هفته بعد از اینکه به گوروک نقل مکان کرد، مدیر مرکز خدمات محلی از او دعوت کرد تا به این کارگاه بپیوندد. او حالا در آشپزخانه کار می‌کند، توالت را نظافت می‌کند و صندوق‌دار است.

مورنین که داشت از پشت پردۀ چیتیِ ویترین به خیابان نگاه می‌کرد، برای استقبال از من بیرون آمد. یک پیراهن شطرنجی پوشیده بود و آن را داخل شلوار کتانی خاکی‌اش زده بود، و پوست شل و سرخگون گلف‌باز میانسال مشتاقی را داشت. سرطان پروستاتش با موفقیت درمان شده بود اما خواب آرام و بی‌وقفه را از او گرفته بود. با این حال سرحال و پرانرژی بود. گفت: «بدن سازگار می‌شود، مثل سربازی که در سنگر است». کانون به‌طور رسمی باز نبود، اما او مرا از میان میزهای کار خاک‌گرفته که رویشان پر از ابزار بود به سمت سالنی ساده هدایت کرد. در آنجا کتری را روی اجاق گذاشت و یک جعبه قهوۀ فوری باز کرد. گفت که سلامتی‌اش بهبود یافته و احساس می‌کند «سرشار از خوش‌بینی است»، نه فقط درباره بهبود سلامتش: «سابقۀ چاپ آثار من پر از تغییرات ناگهانی،

مورنین تصمیم گرفته بود از کار استعفا دهد تا مراقبت از سه پسرشان را برعهده بگیرد، زمانی خالی برای کار روی داستان‌هایش به‌دست آورد و با کمک‌هزینه‌های گاه و بی‌گاه به درآمد خانواده کمک کند

بالا و پایین‌ها، سردرگمی‌ها و اشتباهات است، و حالا آخر عمری، انگار همه‌چیز تقریباً دارد درست می‌شود».

سپس پاکتی بیرون آورد که در آن تعدادی سؤال ابتدایی نوشته بود تا از من بپرسد. سؤال‌ها این‌ها بودند: «آیا علاقه‌ای به گلف دارید؟»، «آیا به مسابقات اسب‌دوانی علاقه دارید؟»، «پیشنهادتان برای ناهار چیست؟»، و جواب‌های من (نه، کم‌وبیش، هر چه شما بگویید) به نظر او را راضی کرده بود. مورنین در حالی که روی صندلی لم داده بود گفت «شاید احساس کنی زیادی تحت سازماندهی قرار گرفته‌ای، اما من همیشه کارهایم را این‌طوری انجام می‌دهم». در تابلوی اعلانات پشت سرش، عکسی زده شده بود که در آن مردی در یک میخانه از لیوانی به بزرگی یک سطل زباله آبجو می‌خورد و زیر عکس نوشته شده بود «یه لیوان بیشتر نمی‌خورم».

مورنین در سال ۲۰۰۹ پس از مرگ کاترین همسرش، که ۴۳ سال با هم زندگی کرده بودند، به گوروک نقل مکان کرد. پسر بزرگشان جایلز، که مورنین مکرراً او را یک تارک دنیا توصیف می‌کند، سال‌ها زودتر به گوروک آمده بود و این شهر را از روی نقشه به‌خاطر خانه‌های ارزانش انتخاب کرده بود. این دیار برای مورنین همیشه جذاب بود، و نخستین باری که به دیدن جایلز آمد، هنگامی که با ماشین از کنار قبرستان شهر گذشت، احساسی به او دست داد که بعدها این‌چنین درباره‌اش نوشت: «آرام و بی‌هیچ کلامی، همانطور که آدم چیزها را در خیالاتش درک می‌کند»: اینجا همان جایی است که خاکستر من به خاکش خواهد پیوست.

مورنین به من گفت «فکر کنم احتمالاً متوجه شده‌ای که من عقل سلیم دارم، اما چیزهایی که می‌گویم و باور دارم، چیزهایی است که دیوانه‌ها باور دارند». «من به یک خدای شخصی اعتقاد ندارم، اما به بقای روح ایمان دارم، و اشارات و احساساتی را دریافتی می‌کنم». کاترین هیچ تمایلی به ترک خانه‌شان در حومۀ ملبورن نداشت، اما وقتی پزشکان به او اطلاع دادند که به سرطان ریه مبتلاست، برگشت و به مورنین گفت «حالا می‌توانی بروی و در گوروک زندگی کنی». کمتر از یک سال بعد، او را در قبرستان شهر به خاک سپردند. مورنین گفت «بعد از آن به اینجا آمدم تا با پسرِ تارک دنیایم زندگی کنم». او ادامه داد «ادیبانی که کتاب‌های مرا ستایش می‌کنند، به نظرشان اینکه من باید در چنین جایی زندگی کنم عجیب و ناهماهنگ است. اما من با نویسنده‌ها زیاد قاطی نمی‌شوم، حرف زیادی برای گفتن نداریم. به نظرم بیشترشان پرادعا و متظاهرند. بنابراین از نظر خودم طبیعی‌ترین چیز در دنیا این است که در این دوره از زندگی‌ام اینجا زندگی کنم».

مورنین و پسرش در خیابانی مسکونی که چند بلوک از کانون مردان فاصله دارد زندگی می‌کردند. کوچه‌ای خاکی که دو طرفش با ورقه‌های فلزی حصار‌ شده به ورودی پشتی خانه می‌رسید. جای زهوار دررفته‌ای بود. در کنار انباریِ ساخته‌شده از ورقه‌های فلزی، پنج مخزن برای ذخیرۀ آب باران قرار داشت -آب شهر قابل شرب نیست- و در حیاط سیمانی که با دیوار سنگی ناهموار احاطه شده بود تنها یک چوب رخت‌آویز خمیده گذاشته بودند. مورنین در استودیویی پشت خانۀ اصلی زندگی می‌کرد. هر دو ساختمان از بلوک‌های ماسه‌سنگ‌ِ سفید ساخته شده‌ بودند. سنگ‌ها از معدنی در همان نزدیکی استخراج شده و به سکونت‌گاه مورنین حس و حال نوعی پناهگاه زیرزمینی را داده بودند.

توضیحِ اینکه کیفیت‌های مشترک بین اتاق مورنین و هر مفهوم شناخته‌شده‌ای از فضای زندگی تا چه حد کم بود، کار دشواری است. نشانه‌های ناچیزی از فضای زندگی وجود داشت: سینک ظرف‌شویی و یک یخچال کوچک، یک حمام نقلی و میز چوبی بچه‌مدرسه‌ای‌ها رو به یک دیوار خالی در کنج اتاق، جایی که مورنین می‌نویسد. بخش عمدۀ اتاق با آرشیوهای مورنین پر شده بود: بیش از دوازده قفسه پرونده، سه تا از دیوارهای اتاق را پر کرده بود، قفسه‌هایی حاوی هزاران صفحه مجله‌، نامه‌، یادداشت سخنرانی‌ها و کاغذپاره‌هایی مربوط به همۀ مراحل زندگی او. یک ردیف کمد فلزی دیگر در وسط اتاق، فضا را به دو بخش تقسیم می‌کرد، مخلوطی از سازمان‌مندی سفت و سخت و تنگناهراسی، انگار که شخص غاصبی بخش متروکی از یک کتابخانۀ پژوهشی را تصرف کرده باشد. تخت خوابی در اتاق نبود. مورنین یک تخت خواب تاشو در حمامش نگه می‌داشت. یک تشکچۀ کهنه به همراه تعدادی پتو روی کمد نگهداری می‌شدند و چیزی شبیه طاق ایجاد کرده بودند.

مورنین جمع‌آوری این آرشیو را از ۵۰سال پیش آغاز کرد، هم برای آیندگان و هم برای ارضای حس نظم وسواس‌گونه‌اش. او در رابطه با محتوای آرشیوش دستورات دقیقی تنظیم کرده است، اینکه تا قبل از مرگ خودش و خواهر و برادرانش نباید در دسترس عموم قرار بگیرند. (او در حال حاظر یک برادر دارد که کشیش کاتولیک است، و یک خواهر؛ برادر دیگرش که ناتوانی ذهنی مادرزاد داشت، و مرتباً در بیمارستان بستری می‌َشد در سال ۱۹۸۵ از دنیا رفت). باوجوداین، مورنین کشوی قفسه‌ها را برای من باز کرد تا ببینم درونشان چیست. آرشیوِ گاه‌شماری او پر بود از پوشه‌هایی که هر کدام، یک دوره‌ از زندگی او را پوشش می‌دادند و چنین عنوان‌هایی داشتند: «پیشنهاد یک بیوۀ پولدار را رد کردم»، «با یکی از دانشجویان گستاخم جر و بحث کردم»، «دو زن مرا آزردند»، «به این نتیجه رسیدم که بیشتر کتاب‌ها مزخرف‌اند»، «کلک‌زدن! عاشق این کارم!» و «پیتر کری بالاخره پیدایش شد». آرشیو او همچنین شامل موارد زیر بود: چندین پیشنویس از ۱۳ کتابش؛ نامه‌هایی که به عنوان تحفه‌هایی از زمان حال برای پژوهشگر مورنین در آینده نوشته، او را زن جوانی تصور کرده و در نامه‌ها او را «Fc» خطاب کرده بود، دو حرف اول «future creature» (موجودی در آینده)؛ یک دفترچه حاوی ۲۰هزار کلمه نوشته با عنوان «پروندۀ شرمساری‌هایم»؛ یک گزارش ۴۰هزار کلمه‌ای از اتفاقات معجزه‌آسا و توضیح‌ناپذیر زندگی‌اش؛ شرحی ۷۵هزار کلمه‌ای از روابط‌اش با همه کسانی که در طول زندگی‌اش با آن‌ها ارتباط عاطفی داشته یا مورد توجه‌اش بوده‌اند.

او به صندلی مسافرتی بازشده در جلوی میز اشاره کرد و گفت «بفرما بنشین». وقتی نشستم صندلی به‌طرز خنده‌آوری به پایین فرو رفت. در آن جاگیر شدم در حالی که جزئیات ذهن مورنین در کمدهایی از دو طرفم مثل دیواره‌های یک دره قد برافراشته بودند. سپس مورنین فهرستی از موضوعاتی که می‌خواست درباره‌شان صحبت کند بیرون آورد. به‌زودی متوجه شدم که فهرست طوری تنظیم شده که ما در مسیری پادساعت‌گرد دور اتاق حرکت کنیم و در نقاط مختلف برای صحبت درباره چیزهای مهم بایستیم. یکی از اولین چیزهایی که به آن اشاره کرد پوستری بود که در آن رنگ لباس همه قهرمان‌های جام سوارکاری ملبورن از زمان گشایشش در سال ۱۸۶۱ تا سال ۲۰۰۸ نشان داده شده بود. این پوستر بخشی از تمرین‌های تقویت حافظۀ روزانۀ‌ مورنین بود و خودش آن را با مناسک دینی، یا مناجات‌های ساعت‌به‌ساعت کشیش‌های کاتولیک برابر می‌دانست.

از پوستر که گذشتیم او در حالی که دستانش را پشت سرش گره کرده بود به من گفت یک سال را انتخاب کنم. من ۱۹۷۰ را انتخاب کردم. مورنین گفت «هزار و نهصد و هفتاد، اسب بغداد نوُت، لباس سبز زمردی با آستین و کلاه سفید راه‌راه». او گفت دوشنبه‌ها کل لیست را به ترتیب از بر می‌خواند و سه‌شنبه‌ها از آخر به اول شروع می‌کند. روزهای دیگر به روش‌هایی که من دقیقاً متوجهشان نشدم به‌صورت پراکنده به سراغ پوستر می‌رود. بعد از آن همین کار را با ۵۰ ایالت آمریکا می‌کند و سپس متونی به زبان مجارستانی می‌خواند، زبانی که در ۵۶سالگی فراگرفته است. او دسته‌ای فلش کارت به من نشان داد. سمت انگلیسی کارتی که برداشتم نوشته شده بود: «غرق در اشتیاق شد».

از لحظه‌ای که مورنین را در کانون مردان ملاقات کردم شروع به صحبت کرد. همچنان به حرف زدن ادامه می‌داد، مگر در چند موقعیت استثنا، تا ۱۲ساعت بعد که من به هتلم رفتم که اتاقی بود در بالای یک میخانه در نزدیکی ناتیموک. او در تلاشی بی‌حاصل برای همگام‌شدن با سرعت افکارش، تندتند صحبت می‌کرد، دائماً حرف خودش را با حرف‌های زیر لبی قطع می‌کرد. نقل قولی از نمایشنامه‌نویس نمادگرا آلفرد جری یا داستان سرزنش‌باری از بداقبالی‌اش در برابر زن‌ها را تعریف می‌کرد، و یا از تحلیل چاپ‌شده در مجله پابلیشرز ویکلی در اواسط دهۀ ۸۰ گلایه می‌کرد. با خوش‌اخلاقی می‌پذیرفت که من تک‌گویی‌هایش را قطع کنم و از اینکه بحث انحرافی جدیدی شکل بگیرد خوشنود می‌شد. وقتی می‌خواست به توالت برود، عذرخواهی می‌کرد، در را می‌بست و با صدای بلند به صحبت کردن ادامه می‌داد.

شیوۀ صحبت‌کردن مورنین مرا به یاد مایکل کِین، یا دست کم به یاد گانگسترهای شرق لندنی می‌انداخت که کین زمانی نقش آن‌ها را بازی می‌کرد، با این‌که لهجۀ آن‌ها هیچ شباهتی به هم ندارد. صدایش گرفته و تودماغی بود و زمختی صدای خروس را داشت، و جمله‌هایش (در کاربرد روزمره، نه در ادبیات) مکرراً از دانشوریِ استادانه به زبانی عامیانه و کوچه‌بازاری تغییر جهت می‌دادند. آدم خسیسی را می‌شناخت که او را «ذلیلِ پول، و (…)» توصیف می‌کرد،‌ دختری را در جوانی‌اش می‌شناخت که به بی‌بندوباری شهره بود و او را «هرزۀ شرور» می‌نامید. دربارۀ ریموند کاروِر می‌گفت: «او را ملاقات کردم، یک بار به استرالیا آمد. دومین کلمه‌ای که به من گفت (…) بود. با خود گفتم تو برای نوشتن چیزهایی که نوشته‌ای زیادی احمقی».

به نقشه‌ای از ایالت ویکتوریا رسیدیم. خانوادۀ مورنین پیش از تولد ۲۰سالگی او دوازده بار جابه‌جا شدند. در گریز از بدهی‌هایی که پدرش در شرط‌بندی‌ مسابقات اسب‌دوانی به بار می‌آورد، در ملبورن بزرگ و اطرافش مکان سکونتشان را تغییر می‌دادند. یکی از دوستان جرالد، از پدرش رینالد به عنوان آدمی «به‌دردنخور» یاد کرد. مورنین روی نقشه خلیج مورنین را نشانم داد، نقطه‌ای در ساحل جنوبی ویکتوریا که گفته می‌شود به نام پدربزرگ مورنین نام‌گذاری شده است که یک تولیدکنندۀ لبنیات بوده است: «یک پیرمرد نچسبِ (…)۱۲. اسمش تام بود. هیچ‌کس از او خوشش نمی‌آمد، به‌جز پدرم، که به دلایلی او را می‌ستود. من ازش بیزار بودم». مورنین با

توضیح داد که هرگز قبلاً به خارج از محل زندگی‌اش یعنی ایالت ویکتوریا سفر نکرده است، از مسافرت بیزار است و هیچ‌وقت دوست نداشته جایی برود

اینکه در بچگی زمان زیادی را آنجا سپری کرده بود، اما هیچ‌وقت شناکردن را یاد نگرفته بود. گفت «می‌ترسم آب برود توی چشمم، به همین خاطر است که دوش حمام هم ندارم». (توضیح می‌دهد که پای روشویی می‌ایستد و خودش را می‌شوید). ادامه می‌دهد «آنجا بود که از دریا متنفر شدم، و یاد گرفتم نگاهم را به سمت خشکی و دشت‌ها بدوزم».

در ۱۸ سالگی وارد مدرسۀ علوم دینی شد. تنها سه ماه آنجا دوام آورد و در اوایل ۲۰ سالگی ایمانش را از دست داد. جذابیت، بیشتر از خدا، برایش مفهوم آرمانی یک زندگی نویسندگی رهبانی بود. او کتاب توماس مرتون، راهبۀ آمریکایی را می‌خواند و به زندگیِ بسیار منظم او غبطه می‌خورد. در نوجوانی خیال شاعرشدن در سر داشت، تا حدودی به این خاطر که فکر می‌کرد نثرنویسان، صاحب درکی از رفتارهای انسانی هستند، که به گمانش او از آن بی‌بهره بود. به من گفت «نمی‌دانم آدم‌ها به چه چیزهایی فکر می‌کنند. برای من مثل معما هستند». ۱۳ سال کارمند دولت بود، در مدارس ابتدایی تدریس می‌کرد و در یک دفتر دولتی ویراستار بود. در سال ۱۹۶۶در ۲۷ سالگی با کاترین که او هم آموزگار بود ازدواج کرد. آن‌ها در حومۀ قدیمی شمالی شهر ساکن شدند، جایی که کاترین با تصمیم مورنین موافقت کرد. مورنین تصمیم گرفته بود از کار استعفا دهد تا مراقبت از سه پسرشان را برعهده بگیرد، زمانی خالی برای کار روی داستان‌هایش به‌دست آورد و با کمک‌هزینه‌های گاه و بی‌گاه به درآمد خانواده کمک کند.

وقتی کتاب دشت‌ها را منتشر کرد، تدریس نویسندگی خلاق را در جایی شبیهِ کالج‌های منطقه‌ای در استرالیا آغاز کرده بود، اما با وجود موفقیت چشمگیر این رمان، او فاصلۀ نامطمئن‌ خود را از صحنه‌‌های ادبی حفظ کرد. هنوز هم خیلی‌وقت‌ها روی میز اتویی که در آشپزخانه‌اش قرار گرفته می‌نویسد، چون خانه‌ خانوادگیشان همیشه چنان شلوغ بود که برای نوشتن او فضایی وجود نداشت.

هلن گارنر، رمان‌نویس، در ایمیلی برایم نوشت که مورنین را نخستین بار در یک جشنوارۀ ادبی در ادِلاید در سال ۱۹۸۶ ملاقات کرد. گارنز از جشنواره جایزه‌ای برنده شد و بعد از مراسم اهدای جوایز، مورنین نزد او رفت و به‌آرامی خود را به او معرفی کرد. سپس با آشفتگی از او پرسید که آیا از قبل به او اعلام شده بود که برندۀ جایزه شده است؟ گارنر پاسخ می‌دهد بله. او به‌خاطر می‌آورد که «صورت مورنین کبود شد و غرولندکنان رویش را برگرداند. در آن لحظه نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم، فکر می‌کردم نمی‌تواند خشمش از نبردن جایزه را پنهان کند. اما خودش را جمع و جور کرد و توضیح داد که هرگز قبلاً به خارج از محل زندگی‌اش یعنی ایالت ویکتوریا سفر نکرده است، از مسافرت بیزار است و هیچ‌وقت دوست نداشته جایی برود. برخلاف همۀ اصول و تمایلات طبیعی‌اش، این همه راه را تا ادلاید (احتمالاً با قطار) آمده بود، فقط به خاطر اینکه فکر می‌کرد کتابش (که به‌گمانم چشم‌انداز با چشم‌انداز۱۳ بود) شانس بسیار خوبی برای برنده شدن دارد. … توضیحات او به‌قدری بی‌ریا، و پریشانی‌اش بابت تسلیم شدن و خلاف میل درونی‌اش عمل کردن به‌قدری واقعی بود که با او احساس صمیمیت کردم، و هنوز هم با آشنایی دورادوری که با او دارم نسبت به او چنین احساسی دارم».


نقشه مورنین از نیو اِدن (به معنی بهشت نوین)، کشوری خیالی که او خلق کرده است. مورگانا مگی. نیویورک‌تایمز.

همین‌طور که دور اتاقش می‌گشتیم مورنین از یک بطری پلاستیکی مایع کدر مشکوکی می‌نوشید. معلوم شد که این مایع ترکیب آب و سرکه است. (دکترش توصیه کرده بود آب بیشتری بنوشد، اما او طعم آب خالی را دوست نداشت). مورنین ساعت ۴:۳۰ به قرار هر روز، سراغ آبجو رفت، آبجویی بی‌رنگ و کمی‌ترش، با درصد الکل بالا که برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها خودش آن را درست می‌کرد و باوجوداین، حالا دیگر به آن علاقمند شده بود. هم‌بازی گلفش، دختر یکی از دوستانش در کانون مردان، ما را برای شام دعوت کرد. قبل از اینکه خانه را ترک کنیم مورنین روی صندلی پشت میزش نشست و چشمانش را مالید. ابروهای نامرتبش بالای انگشتانش پیچ و تاب می‌خورد.

مورنین گفت «با وجود اینکه طوری زندگی کرده‌ام که خیلی‌ها آن را زندگی محافظه‌کارانه می‌نامند، اما -نمی‌دانم نقل قول اشتباه است یا نه- چیزی که کافکا زمانی گفته را دوست می‌دارم، «اگر در اتاقت بمانی، جهان به سراغت خواهد آمد و روی زمین در مقابل تو پیچ و تاب خواهد خورد». من به گوروک آمدم با این هدف که در این اتاق بمانم. و جهان دارد در مقابلم پیچ و تاب می‌خورد». او ادامه داد که ناشران، پژوهشگران، روزنامه‌نگاران «همه‌شان آمده‌اند اینجا تا ببینند من چطور زندگی می‌کنم».

در حالی که به اطرافم نگاه می‌کردم با خودم فکر کردم که این تنها دلیل آمدن آدم‌ها به اینجا نیست. دیدار من از اتاق مورنین باعث شد به صمیمیت یک جانبه‌ای فکر کنم که بعد از اتمام یک شعر یا رمان بین خواننده و نویسنده رخ می‌دهد، به داشتن آگاهی موقتاً زیسته‌ای که از آن شما نیست. من این فرصت نادر را داشتم تا حس‌وحالِ یک فضای فیزیکی را تجربه کنم. (در آرشیو مورنین، دقیقاً مثل پاراگراف‌های «حساب‌شده»اش، هر چیزی جای خودش را دارد: وقتی پرونده‌های گاه‌شمار‌ی‌اش را نشانم می‌داد، به کمدی اشاره کرد و گفت «همسرم اینجا از دنیا می‌رود»). قدم‌گذاشتن در محدودۀ نفوذناپذیر دنیای مورنین به‌خوبی یادآور طرح‌های داستانی او بود، طوری که احساس می‌کردم درون صفحه‌های یکی از کتاب‌هایش قدم‌ گذاشته‌ام.

هم‌بازی گلف مورنین، تامی ویلیامز، به همراه دو فرزندش در خانه‌ای دنج و پر از آثار هنری زندگی می‌کرد که پنج دقیقه تا خانه مورنین فاصله داشت (درکل در گوروک تا همه جا ۵ دقیقه بیشتر فاصله نیست). مورنین در حالی که صندلیِ سر میز را جلو می‌کشید، با سر به سوی من اشاره کرد و گفت «آبجو خانگی مرا امتحان کرد، هیچ نظری نداد. اما آن را زمین گذاشت و ننوشید».

ویلیامز که شوکه شده بود به سرعت یک لیوان شراب برایم ریخت.

ویلیامز در حالی که میز شام را آماده می‌کرد پرسید «دیدی چطوری زندگی می‌کند؟» مورنین از اینکه او را دست ‌انداخت خوشش آمد. ویلیامز سرش را تکان داد و گفت «یک بار به جرالد گفتم ممکن است نویسندۀ معروفی باشی، اما واقعیت این است که گلف‌باز مزخرفی هستی».


محل کار مورنین در خانه‌اش در گوروک. این ماشین تحریر یکی از سه ماشین تحریری است که مورنین رمان‌هایش را با آن‌ها می‌نویسد، تنها با استفاده از انگشت اشاره دست راستش. مورگانا مگی، نیویورک‌تایمز.

در طول مدتی که در گوروک بودم پسر مورنین، جایلز، را ملاقات نکردم. مورنین گفت او روزها می‌خوابد و بیشتر وقت‌ها، شب‌ها بیرون می‌رود تا از هورشام، شهری با فاصلۀ ۴۵ دقیقه‌ای از گوروک، تنقلات یا غذای فوری تهیه کند. جدای از اینکه به او می‌گفت «تارک دنیا»، با ملاطفت و ملاحظه از او صحبت می‌کرد. فرزندان مریض‌احوال و مشکل‌دار در تعدادی از داستان‌های او حضور دارند، به‌خصوص در اولین داستان از مجموعۀ سیستم استریم، «وقتی موش‌ها نتوانستند وارد شوند»۱۴، حضورشان پررنگ است. در این داستان شخصیت اصلی، یک معلم سابق مدرسۀ ابتدایی است که شوهری خانه‌دار شده. او تلاش می‌کند برای پسرش که به خاطر بیماری آسم در بیمارستان بستری است، رنج‌کشیدن را توضیح دهد. کاترین، همسر مورنین، در طول زندگی‌اش با بیماری‌های جدی دست و پنجه نرم کرده و اغلب جرالد را در مراقبت از فرزندان تنها ‌گذاشته بود.

کریس گریگوری، یکی از دوستان مورنین و شاگرد سابق او، در ایمیلی برایم نوشت «جرالد در شهر روزگار سختی داشت. او از آن آدم‌هایی نیست که مشکلاتش را بازگو کند، من هم از آن آدم‌هایی نیستم که از آدم‌ها درباره مشکلاتشان بپرسم، اما مشخص بود که وضعیت سختی است، کار کردن در گمنامی، مقابله باآدم‌های گردن‌کلفت، کنار آمدن با شرایط گاه دشوارِ خانوادگی و مرگ دردناک همسرش». ایوِر ایندک، ناشر دیرین آثار مورنین در استرالیا، معتقد است حالت بازگشتی داستان‌های او، مدور بودن و ساختار باروکی آن، برای او راهی بود برای کنار آمدن با «دشواری‌های زندگی؛ دشوار از آن جهت که بحران‌های احساسی برایش رخ داده بود». ایندک ادامه داد «اتفاقاتی در گذشتۀ او رخ داده‌اند که هنوز هم با آن‌ها درگیر است».

روز آخر اقامتم در گوروک، من و مورنین به آرامگاه کاترین سر زدیم. روی سنگ یادبودِ ساده‌اش، متن زیر نوشته شده بود:

مورنین، کاترین مری
تولد: آلبری، نیو ساوث ولز، ۳۱ . ۵. ۱۹۳۷
وفات: هیدلبرگ، ویکتوریا، ۱۹. ۲. ۲۰۰۹

او دستمالی از جیبش درآورد و بالای سنگ را تمیز کرد. روز آخر ژانویه بود و در استرالیا تابستان بود. و مزرعه‌های گندم و جوِ روچین‌شده‌ای که در مسیر از آن‌ها گذشتیم در آفتاب تابانِ بعدازظهر همچون تصویری با پیکسل‌های مجزا به نظر می‌رسیدند.

مورنین با دقت فضاییِ بالا، به نقطه‌ای از زمین اشاره کرد که خاکستر کاترین در زیر آن مدفون شده بود، و با دستش فرم یک جعبه کوچک را نشان داد. سپس گفت «و من در جایی که تو ایستاده‌ای دفن خواهم شد».

یک قدم عقب رفتم.

چیزهای دیگری هم بود که مورنین می‌خواست به من نشان بدهد: باشگاه گلف، دریاچه‌ای در اطراف شهر. وقتی به کانون مردان برگشتیم مرا به برخی از اعضا از جمله راب، تافی و روسکو که سابقاً رانندۀ کامیون بودند معرفی کرد، با حرکت سر به من اشاره کرد و به آن‌ها گفت «این مرد حالا می‌گه که از خیلی چیزهای استرالیا خوشش آمده، اما به چند عیب مردان استرالیایی هم پی برده. به نظرش اونا بیش از حد فحش می‌دن، خیلی جک بی‌ادبی تعریف می‌کنن و بیش از حد الکل می‌خورن. اما من بهش گفتم، نگران نباش مارک، می‌برمت جایی که هیچ‌ خبری از این چیزها نباشه». مردها زیر لب خندیدند، مورنین انگشتش را مقابل آن‌ها تکان داد و گفت: «پس شما(…) (…)ها بهتره کاری نکنین که من دروغگو از آب در بیام!»

مورنین که گفته بود مناطق مرزی آخرین رمانش خواهد بود، به نظر نمی‌رسد دلتنگ زندگی گذشته‌اش

به سراغ داستان‌های بورخس خواهم رفت: داستانی دربارۀ نویسنده‌ای برجسته که کشف می‌کند در نهایت، ناب‌ترین شکل نوشتن، به‌کلی ننوشتن است

باشد. درواقع پیش از این یک بار دیگر نیز از عالم ادبیات کناره گرفته بود. زمانی که در ملبورن زندگی می‌کرد، و کتاب‌هایی که بعد از دشت‌ها نوشته بود، بیشتر و بیشتر تجربی و درون‌نگر شده بود. در آن زمان بیش از پیش حس کرده بود که به شخصیتی حاشیه‌ای تبدیل شده است، تا جایی که در سال ۱۹۹۱ تصمیم گرفت از نوشتن دست بکشد. مورنین در طول یک دهۀ بعد، فقط یک مجموعه داستان کوتاه با نام زمرد آبی منتشر کرد که بیشتر شامل داستان‌های قدیمی‌اش بود. جملۀ پایانی آخرین داستان کتاب یعنی «امور داخلی گالدین»۱۵ این است: «متن این‌جا به پایان می‌رسد». (تنها ۶۰۰ نسخه از این کتاب فروش رفت، و باعث شد تصمیمش را قطعی کند). برای درآمد بیشتر به کار بسته‌بندی روزنامه‌ها و مجلات در ساعات اولیۀ صبح مشغول شد. در سال ۲۰۰۱، بعد از اینکه ایندک، سردبیر یک انتشارات ادبی مستقل، پیشنهاد اعطای خانه‌ای را به او داد، دوباره نوشتن را از سر گرفت.

مورنین در طول یک دهۀ از دست‌رفتۀ زندگی‌اش، دقیقاً به چه کاری مشغول بود؟ گویا او در داستان «امور داخلی گالدین»، سرنخی از این موضوع به جا گذاشته است. نیمۀ اول داستان شرح طنزآمیز سفری پر از می گساری، با قایق به سمت تاسمانی است. سفری که به‌قصد سیاحت ادبی انجام می‌شود، که ضمن نق‌زدن‌های یک نویسندۀ بیزار از سفر ادامه می‌یابد. بعد از رسیدن شخصیت اصلی داستان به شهر هوبارت، داستان شکلی فراواقعی به خود می‌گیرد. او در اتاق هتلش بیهوش می‌شود و پس از آن، سروشی غیبی، یک کیف دستی برایش می‌آورد که حاوی هزاران صفحه نوشته است. نوشته‌ها برخلاف آنچه شخصیت اصلی فکر می‌کند، نسخۀ چاپ‌نشدۀ یک داستان نیست، بلکه جزئیات یک بازی پیچیدۀ اسب‌دوانی است که نویسنده‌اش آن را خلق کرده، کسی که در خانه‌اش، به‌تنهایی، دهه‌ها صرف خلق این بازی کرده است. شخصیت اصلی با خود می‌اندیشد «شاید نویسندۀ این صفحات می‌خواسته من را ببیند و متقاعدم کند تا در آینده نوع متفاوتی از داستان را بنویسم».

مورنین هرگز مثل پدرش گرفتار قمار نشد، اما محبوب‌ترین خاطرات کودکی‌اش مربوط به زمان‌هایی است که با تیله‌های رنگی‌اش، بازی‌ اسب‌دوانی می‌کرد (او تا به امروز تیله‌ها را نگه داشته، آن‌ها را در شیشه‌ای، در مکانی ویژه پشت میز تحریرش قرار داده است). نیمۀ اول داستانِ «امور داخلی گالدین» به‌وضوح شرح‌ حال خود نویسنده است، اما عجیب‌ترین چیز دربارۀ آن این است که همۀ داستان، جدای از سروش و کیف دستی، داستانی واقعی است. مورنین از سال ۱۹۸۵ در خلوت خود روی نسخه‌‌ای بسیار پیچیده‌تر از بازی اسب‌دوانی دوران کودکی‌اش کار می‌کرد و بیشترِ دوران بازنشستگی‌اش را این‌گونه سپری کرد و بسیاری از بعدازظهرهایش در گوروک به این چیزها گذشت.


یکی از تمرین‌هایی که مورنین روزانه برای تقویت حافظه‌اش انجام می‌دهد، به خاطر سپردن رنگ لباس سوارکارانی است که از سال ۱۸۶۱ تا سال ۲۰۰۸ قهرمان جام ملبورن شده‌اند. آن‌ها را در پوستری که در خانه‌اش دارد، در تصویر بالا می‌بینید. مورگانا مگی، نیویورک‌تایمز.

او این پروژه را آرشیو استرالیایی نامیده است. در کشوهای مربوط به این پروژه، چنین چیزهایی وجود دارد: نقشه‌های دو کشور خیالی که محل برگزاری مسابقات هستند (به‌علاوۀ جدول زمان‌بندی شبکۀ راه‌آهن اصلی)، طرح‌ مسیرهای مسابقات با جزئیات دقیق همراه با یک دفترچه پر از اسامی و رنگ لباس ۱۵۰۰ سوارکار تمام‌وقت، تصویرسازی‌هایی از سوارکاران، که سرشان عکس‌ کله‌های بریده شده از روزنامه است و پیراهن‌هایشان را خود مورنین کودکانه نقاشی کرده است، فهرست راهنمایی از اسم همۀ اسب‌هایی که مسابقه داده‌اند، همچنین نتایج صدها مسابقه به‌صورت دست‌نویس و بدون فاصله‌گذاری، دقیقاً مثل فرم‌های مسابقه. روش او برای تعیین نتیجۀ مسابقات، به‌قدری پیچیده بود که نمی‌توانم اینجا دقیقاً توضیحش دهم. درواقع برای این کار از کتاب‌ها کمک می‌گرفت: جمله‌ای را به‌صورت تصادفی از یک کتاب انتخاب می‌کرد و این جمله بر اساس تعداد صامت‌ها و مصوت‌هایش برای یک اسب مشخص امتیاز جمع می‌کرد. این روش با یک سیستم ذخیرۀ امتیازات ترکیب شده بود و مورنین می‌توانست به اسب‌های مورد علاقه‌اش از آن ذخیره، امتیاز ببخشد.

همان طور که پرونده‌ها را از نظر می‌گذراندیم، به یاد رمان انجمن جهانی بیس‌بال، ثبت رسمی، تحت مالکیت جی. هنری وو۱۶ اثر رابرت کووِر بزرگ افتادم. این کتاب دربارۀ انسان تنهایی است که یک بازی بیس‌بال خیالی خلق می‌کند با بازیکنانی که برایش از آدم‌های واقعی زنده‌تراند. همچنین به یاد آثار هنرمندان هنر حاشیه‌ای همچون هنری دارجر افتادم، که سرایداری منزوی در شیکاگو بود و در خلوتش با هزاران نقاشی و کلاژ، سطور استادانه و وسواس‌گونه‌اش را خلق می‌کرد. وقتی مورنین درباره دنیایی که خلق کرده بود توضیح می‌داد، انگار دربارۀ جایی واقعی صحبت می‌کر‌د: «حالا دیگر در آرکادی جدید، یعنی جزیرۀ کوچک‌تر، فقط ۱۲ مسیر مسابقه وجود دارد. تقریباً پنج روز در هفته در آن‌ها مسابقه برگزار می‌شود». در این لحظه مورنین چشم‌هایش را بست، دستانش را مشت کرد و زد زیر آواز. چیزی که می‌خواند سرود ملی نیو اِدن بود که خودش آن را نوشته و آهنگسازی کرده بود.

اقیانوس‌ها کف به‌دهان آورده‌اند، دریانوردان در سفرند، در دریاهای پرخطر، هیچ‌ مأمنی نیست. …

مورنین اذعان کرد که این شعر «بهترین شعری نیست که می‌توانستم بسرایم، درواقع می‌خواستم جوری به‌نظر برسد که انگار آن را در سال ۱۸۸۰ سروده‌اند».

مورنین سال‌ها پروژهش‌هایش را حتی از همسرش هم پنهان می‌کرد. او می‌گفت «برای یک پیرمرد یا یک مرد میانسال این بچه‌بازی‌ها مایۀ شرمساری است. ولی این‌ها بچه بازی نیست». برای اینکه به من کمک کند بهتر متوجه شوم، نامه‌ای به من نشان داد که برای «Fc» همان مخلوق آینده‌اش نوشته بود.

و در بخشی از آن نامه نوشته: «همۀ داستان‌هایی که تا به امروز خوانده و نوشته‌ام، همۀ این‌ها آماده‌سازی برای این کار بوده، اثر حقیقی زندگی‌ام. در همۀ کتاب‌هایم، دربارۀ محتویات ذهنم نوشته‌ام، همۀ تصاویرم را روی کاغذ آوردم تا خیالم ازشان راحت شود، از جلو چشم‌هایم کنار بروند و ذهنم را برای تصاویر بی‌پایان استرالیا آزاد کنم». گزارش‌های او از داخل کشور، از فضای داخلی خود او، همیشه پیرامون یک تصویر مرکزی دور می‌زند، تصویری که در دوردست‌ترین نقاط آگاهی‌اش سوسو می‌زند، یک جفت سوارکار خیالی که از خط پایان می‌گذرند. چگونه می‌تواند آن‌ها را نادیده بگیرد؟

سال آینده، مورنین همزمان با تولد ۸۰ سالگی‌اش، یک کتاب شعر و بخش‌های چاپ‌نشدۀ یکی از رمان‌های قبلی‌اش را به چاپ خواهد رساند. اما جدای از شعرهایش، که آن‌ها را طی چند سال اخیر در گوروک سروده است، مورنین می‌گوید که یک بار دیگر بازنشسته شده است. «اگر فردا از خواب بیدار شوم و فشار عظیمی برای نوشتن احساس کنم، خواهم نوشت. اما احتمالاً چنین احساسی نداشته باشم، می‌توانم بگویم قطعاً نخواهم داشت». به جای آن، بعد از ظهرهایش را با ثبت نتایج مسابقات خیالی برای آرشیوش سپری می‌کند. اما چنان‌که ناشری زمانی خاطر نشان کرد این کار مطمئناً داستانی در دل خود دارد. مورنین برای «Fc» نوشت «البته این آرشیو دربرگیرندۀ چندین، نه، هزاران داستان است. دست کم به تعداد اسب‌ها و سوارکارها و مربیان و مالکان اسب‌ها داستان وجود دارد».

بااین حساب فکر نمی‌کنم دیگر بتوانم در دنیای داستان‌های مورنین قدم بگذارم، اما به سراغ داستان‌های بورخس خواهم رفت: داستانی دربارۀ نویسنده‌ای برجسته که کشف می‌کند در نهایت، ناب‌ترین شکل نوشتن، به‌کلی ننوشتن است.

مورنین را با احتیاط برانگیختم. همۀ کتاب‌هایش عمیقاً شخصی بوده‌اند، اما به گونه‌ای که هر خواننده‌ای می‌تواند به دنیایش وارد شود. اما در آرشیو استرالیایی، مورنین کشورهایی خلق کرده است که فقط خودش می‌تواند به آن‌ها سفر کند. آیا او دربارۀ اینکه این همه خلاقیت را معطوف چنین کار شخصی‌ای کرده است تردید نکرد؟

مورنین لبخند زد. می‌توانست ببیند که پیوند دیگری در حال شکل گیری است. از یکی از قفسه‌هایش یک صفحۀ ماشین‌نویسی‌شده از مجموعۀ شعرهایش بیرون کشید. گفت بخوانمش. این‌جا صحبت‌هایمان متوقف شد.

پس از توضیح آرشیو در چندین سطر: «یک جمع‌بندی تمام و کمال/ از یک عمر باور من به ورزش اسب‌دوانی/ به‌عنوان منبع الهامی/ برتر از اپرا، تئاتر، فیلم یا هر چیز دیگر»، شعر این‌گونه تمام می‌شود:

ای خواننده، اگر مشتاقی
بیشتر بدانی درباره این دنیای خیالی،
بیشتر از من و خواهران و برادرانم زنده بمان و به دیدن کتابخانه‌ام بیا
آرشیوهای من آنجا هستند. قفسه‌ای در آنجا خواهی یافت
پر از انواع جزئیاتی که
از گنجاندنشان در این شعر وامانده‌ام
هزاران صفحه خواهی خواند، اما، متأسفانه، نخواهی فهمید،
آنچه را که بر من آشکار کرده‌اند.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را مارک بینلی نوشته است و در تاریخ ۲۷ مارس ۲۰۱۸، با عنوان «Is the Next Noble Laureate in Literature Tending Bar in a Dusty Australian Town» در نیویورک تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «جرالد مورنین: داستان دیوانه‌ترین نویسندۀ زندۀ دنیا» و ترجمۀ عرفانه محبی منتشر کرده است.
•• مارک بینلی (Mark Binelli) نویسنده همکار در نیویورک تایمز است. شهر دیترویت: مکانی دوست‌داشتنی (Detroit City Is the Place to Be) و رمان ساکو (Sacco) از کتاب‌های اوست. او زادۀ دیترویت است و اکنون در نیویورک زندگی می‌کند.

[۱] The Plains
[۲] Border Districts
[۳] Precious Bane
[۴] Barley Patch
[۵] Farrar, Straus and Giroux: از مشهورترین ناشران دنیای انگلیسی‌زبان [مترجم].
[۶] Stream System
[۷] Land Deal
[۸] Boy Blue
[۹] Velvet Waters
[۱۰] The Virgin Spring
[۱۱] Cotters Come No More
[۱۲] این ناسزاها را نویسندۀ اصلی به صورت حذف‌شده آورده است [مترجم].
[۱۳] Landscape with Landscape
[۱۴] When the Mice Failed to Arrive
[۱۵] The Interior of Gaaldine
[۱۶] The Universal Baseball Association, Inc., J. Henry Waugh, Prop

مشاهده ادامه مطلب

د افغانستان اوبه او د پاکستان زهر

له څه مودې راهیسې پاکستانۍ رسنۍ په افغانستان کې د اوبو د مهارولو هڅې (لکه د شاه توت پروژه چې هند یې د ۲۳۶ ملیونه ډالرو په ارزښت د کابل په سیمه کې د ۱۴۶ ملیونه مکعب متره اوبو د ذخیره کولو په موخه د پلي کولو نیت لري) د افغانستان او پاکستان په روابطو کې د هند د لاس وهنې د یوې بېلګې په توګه عامه اذهانو ته وروپېژني. د پاکستاني رسنیو دغه په اصطلاح اندېښنې په یو شمېر معتبرو نړۍوالو رسنیو کې هم انعکاس مومي او په افغانستان کې یې هم د جنجالي خبرونو تږي ژورنالستان او رسنۍ په غبرګولو کې ناغېړي نه کوي (دي نېشن – جولای ۹، دي ديپلومات – اګست ۲۰، فارین پالیسي – نومبر ۱۳، رزاق مامون – د عقرب ۲۳، …)

پاکستان هڅه کوي چې خپل ولسونه له دې وډاروي چې په افغانستان کې، د کابل د سیند پر حوزه، د بندونو جوړول به د کرښې اخوا سیمې اعیزمنې کړي او له دې لارې د افغانستان په جګړه کې خپلې لاسوهنې توجیه کوي.

په افغانستان کې هم د تلویزیوني بحثونو کارپوهان چې د عیني واقعیتونو پر ځای پر عندي خیالونو ډېره تکیه کوي، کله نا کله پر پاکستان د اقتصادي فشار د وسیلې په توګه د اوبو مسئلې ته ګوته نیسي.

د افغانستان اوبه د یوې سترې ملي شتمنۍ په حیث د هېواد د اقتصادي راتلونکې په اړه یو محوري بحث دی خو دا موضوع یوه ساده شعاري خبره نه بلکې خورا پېچلي تخنیکي ابعاد لري چې ژور فکر غواړي.

په دې لیکنې کې د افغانستان د اوبو تر یوې سرسري ارزونې وروسته د افغانستان پر ضد د پاکستان د حکومت او استخباراتو د رواني جګړې له پاره د پاکستاني مطبوعاتو هغو څرګندونو ته اشاره شوې چې ګواکې افغانستان د هند په مرسته پر پاکستان د اوبو وچولو هڅه کوي. همدا راز د افغان سیاستوالو او تحلیلګرو پام د دې موضوع واقعیت او حساسیتونو ته را اړول شوی دی.

۱ – د افغانستان د اوبو یوه عمومي ارزونه

افغانستان د اوبو پینځه بېلابېلې حوزې لري چې هره یوه یې ځانګړي تخنیکي، اقتصادي او سیاسي اړخونه لري. د دې لیکنې مرکزي ټکی د کابل سیند او له پاکستان سره د افغانستان د اوبو موضوع ده خو د مطلب د روښانتیا له پاره به په لنډ ډول هغه نورې څلور حوزې هم یادې کړو:

د آمو د اوبو حوزه په افغانستان او ګاونډ کې پر ۲۲۷۸۰۰ مربع کیلومتر ساحه کې غوړېدلې چې ۳۹٪ یې (۹۱۰۰۰ مربع کیلومتره) په افغانستان کې ده. د آمو سیند ۲۵۴۰ کیلومتره اوږد دی چې ۱۲۰۰ کیلومتره یې له تاجیکستان، اوزبیکستان او ترکمنستان سره د افغانستان ګډه پوله جوړوي. په افغانستان کې د آمو حوزه له پینځو مهمو برخو متشکله ده (رستاق، خان آباد، کوکچه، کندوز او پنج). د آمو سیند ۹۰۰ کیلومتره بستر د کښتیو چلولو وړتیا لري او د یو مهم ترانزیتي محور نقش لوبولای شي.

د آمو څنډو ته پرتې ځمکې په دوامدار ډول د توږل کېدو په حال کې دي نو د آمو د څنډو د استحکام موضوع د هېواد د سترو حیاتي پروژو یوه برخه بلل کېدای شي. د کوکچې  پر سیند ۴۵۰ میګاواټو شاوخوا برېښنا په ظرفیت د بند پروژه هم ډیزاین شوې ده.

  • د هريرود-مرغاب حوزه:

دا حوزه د هریرود، مرغاب او کوشک رود سیندونو څخه جوړه شوې ده او شاوخوا ۸۰۰۰۰ مربع کیلومتره مساحت لري.

د مرغاب سیند په ۴۰۰۰۰ مربع کیلومتر ساحه کې پروت دی چې د ترکمنستان په شګو کې ورکېږي.

هری رود د بابا له غرونو پیل کېږي، ۶۵۰ کیلومتره د افغانستان دننه بهېږي، بیا سل کیلومتره د افغانستان او ایران پوله جوړوي، ورپسې په همدومره اوږدوالي د ایران او ترکمنستان پوله جوړوي او بیا د ترکمنستان له تجن سره په شګو کې ورکېږي.

د هرات په چشت شریف کې د سلما بند د هریرود اوبه ذخیره کوي. دا بند ۶۴۰ ملیونه مکعب متره اوبه زېرمه کوي او ۴۲ میګاواټه برېښنا تولیدوي.

د هریرود اوبه د افغانستان د ابادۍ له پاره ضروري دي خو ایران او ترکمنستان هم ترې ګټه اخیستل غواړي.

افغانستان له ایران سره د هریرود د وېش له پاره کوم ځانګړی تړون نه لري نو ځکه ایران پر هریرود د بندونو او نورو تاسیساتو جوړولو ته د ګواښ په سترګه ګوري.

د شمال د اوبو حوزه پر ۷۱۰۰۰ مربع کلیومتره پرته ده له له څلورو عمده سیندونو تشکیل شوې ده: بلخاب، خلم، سرپل او شیرین تګاب. د دې حوزې اهمیت له دې ټکي ښه څرګندېږي چې د بلخ تاریخي اهمیت د بلخاب له سیند سره تړلی دی.

هلمند د افغانستان تر ټولو ستر او اوږد داخلي سیند دی چې د آسیا په کچه په لسم کتار کې راځي. هلمند ۱۴۰۰ کیلومتره اوږدوالی لري. ، د اصلي رود – هلمند –  تر څنګه د دې حوزې مهم سیندونه او رودونه دا دي: ادرسکن، ارغستان، چګای، ناور دښته، فراه رود، خاشرود، خوسپه رود، اغنداب، موسی کلا، سرده او غزني، ترنک او ارغنداب. د هلمند د اوبو شبکې ۲۶۲۰۰۰ مربع کیلومتره ساحه پوښلې ده او د افغانستان په سلو کې څلوېښت کرنیزې ځمکې خړوبوي.

د هلمند د سیند په برنۍ برخه کې د اوبو جریان چټک دی. د ځمکو د توږل کېدو له امله په برنۍ سیمه کې ځمکې تخریبېږي او ښکته، د کجکي بند کاسه د خړې د کښېناستو له امله ډکېږي. تر اوسه د هلمند د حوزې  د بېلابېلو رودنو د برنیو برخو (هزاره جات، روزګان، سیاه کوه…) د ځمکو د تخریب د مخنیوي او د اوبو له انرژۍ څخه د استفادې له پاره د اوبو د مدیریت په برخه کې لازم اقدامات نه دي  شوي. د سرده بند، د دهلې بند، د کجکي بند او د کمال خان بند په دې حوزه کې د اوبو د تنظیم مهم تاسیسات دي.

د هلمند سیند د تاریخ په اوږدو کې څو واره خپل مسیر بدل کړی دی چې له ایران سره د پولو په تثبیت کې یې هم کله نا کله سترې ستونزې پیدا کړې دي.

د هلمند د اوبو په اړه د افغانستان او ایران تر منځه په ۱۳۵۲ کال کې یو تړون وشو چې له ګاونډیو هېوادونو سره د اوبو د وېش یواځینی حقوقي سند دی.

د کابل حوزه چې ۷۷۰۰۰ کیلومتره مربع ساحه یې پوښلې او ورسره تړلي موضوعات د دې لیکنې اصلي بحث دی، چې وروسته څېړل کېږي.

د افغانستان د غرنۍ جغرافیې او په هېواد کې د اورښت د ټيټې کچې له امله د افغانستان د اوبو یوه د پام وړ برخه کوچنیو، محلي خوړونو ته ورځي. د دې اوبو یوه برخه د مستقیم تبخیر له امله هوا ته ځي، یوه برخه په محلي کروندو کې کارول کېږي، یوه کوچنۍ برخه د ځمکې لاندې زېرمې تغذیه کوي او یوه برخه یې د لویو سیندونو شبکې ته د ویجاړوونکو سېلابونو په بڼه ورګډېږي. پر خوړونو د اوبو د زېرمه کولو کوچني تاسیسات د افغانستان د اوبو د مدیریت یو مهم بحث دی. پر خوړونو د اوبه خور او د کلیوالي سیمو د څښاک د اوبو له پاره د کوچنیو بندونو جوړول به نه یوازې په محلي سطحه د خلکو د ژوند په ښه کولو کې اغیزمن وي بلکې تر څنګ به یې په اوږد مهال کې د چاپېریال په ښه کولو کې هم نقش د پام وړ وي. د خوړونو د اوبو سم مدیریت به د افغانستان د اوبو د مجموعي زېرمو په مدیریت کې مهم ځای ولري.

۲ – له ګاونډیو هېوادونو سره د اوبو د کارونې ګډ مسایل

له تاجیکستان او او اوزبیکستان سره د اوبو پر وېش خاصه ستونزه نه شته خو د آمو پر بهیر شمال لوري ته د اوبو فشار هم کم دی او لازم استحکامات هم شته نو سوېل لوري ته د آمو د څنډو تخریب د افغانستان له پاره یوه مهمه موضوع ده چې حل یې هم تر ډېره د افغانانو په لاس کې دی. په بدخشان کې د کرنیزو ځمکو نه شتون او په ښکتني بهیر کې توپوګرافیک واقعیتونه (د اوبو له سطحې د افغانستان د ځمکو لوړوالی) د کرنې په برخه کې د آمو له اوبو ګټه اخیستنه ستونزمنوي. له دې امله له پورته دوو ګاونډیو سره د اوبو پر سر کومه لانجه نه شته. البته که په راتلونکي کې وکړای شو چې د پایپ لاین په مرسته د بره آمو یوه برخه اوبه د افغانستان لویدېځو برخو او حتی ایران ته ولېږدوو نو ممکنه ده چې شمالي ګاونډیان د دې ډول سترو زېربنایي پروژو مخالفت وکړي.

د شمال د حوزې اوبه، تقریباً ټولې، پولو ته تر رسېدو د مخه ختمېږي خو د تاریخ په اوږدو کې ګاونډیو پر دې اوبو چندان تکیه نه ده کړې نو د هغې په اړه هم د پام وړ ستونزه نه شته.

ترکمنستان د هریرود پر بهیر له ایران سره پر ګډه پوله، د افغانستان له مشورې پرته، د دوستۍ په نامه یو بند جوړ کړی دی (۲۰۰۴) چې شاوخوا اته سوه ملیونه مکعب متره اوبه زېرمه کوي. په افغانستان کې د هرېرود په مسیر کې د اوبو د زېرمه کولو او کارولو تاسیسات (تر ټولو مهم یې د سلما بند دی) ایران – او شاید تر یوه حده ترکمنستان – د خپلو منافعو له پاره ګواښ بولي. د دوه اړخیزو او درې اړخیزو توافقاتو نه شتون د اوبو پر سر اړیکې یو څه ترینګلې کړې دي خو د افغانستان د دولت رسمي سیاسي کرښه په دې سیمه کې د افغانستان کورنیو ګټو ته لومړیتوب ورکول دي. د ایران حکومتي مشرانو په وروستیو څو کلونو کې په ښکاره ډول په افغانستان کې د اوبو د مدیریت له تاسیساتو سره خپل مخالفت څرګند کړی دی او داوېره شته چې د مخربو، مزدورو وسله والو ډلو په مټ شته او جوړېدونکي تاسیسات له ګواښ سره مخ کړي. په دې برخه کې د افغانستان حکومت ته په کار ده چې هم له حقوقي اړخه او هم له امنیتي اړخه د خپلو ګټو د خوندي کولو له پاره په جدي توګه لازم تدابیر و نیسي.

د هلمند د اوبو په اړه د ایران او افغانستان تر منځ دولتي تړون شته، خو په تېرو څلورو لسیزو کې د جنګ شرایطو افغانستان دې ته پرې نه ښود چې خپله د اوبو برخه په کامل ډول وکاروي نو عملاً ایران له خپل حقه زیاتې اوبه درلودې. اوس ایران هڅه کوي چې دا بالفعل وضعیت په خپله نفعه په یو ډول نه یو ډول تل پاتې کړي او حقوقي بڼه ورکړي. دلته هم افغانستان ته په کار ده چې په حقوقي برخه کې د مذاکراتو تکړه ټیمونه ولري او د ځمکې پر مخ د تاسیساتو د خوندیتابه له پاره امنیتي تدابیر ولري.

له پاکستان سره تر اوسه د اوبو پر سر کومه ریښتینې لانجه نه ده پېښه شوې خو یو لړ سوء تفاهمات شته چې د دواړو دولتونو تر منځ د بې باورۍ او شک فضا یې رامنځ ته کړې ده. زهرجن تبلیغات او پر واقعیتونو نه ولاړې اندېښنې د پاکستان له خوا د افغانستان په چارو کې د لاسوهنې له پاره د پلمې په توګه کارول کېږي.

۳ – د کابل د اوبو حوزه او له پاکستان سره اړیکې

د کابل د اوبو حوزه د افغانستان د اوبو یوازینی سیستم دی چې له اباسین سره تر یو ځای کېدو وروسته سمندر ته رسېږي. د کابل د اوبو حوزه درې – یوه له بلې بېلې – څانګې لري:

د څو کوچنیو خوړونو مجموعه ده چې نېږدې ۹۰۰۰ مربع کیلومتر ساحه یې پوښلې ده. د پکتیکا ولایت له سرروضې څخه پېلېږي او دېره اسمعیل خان کې له اباسین سره یو ځای کېږي. د ګومل پر سیند په قبایلي سیمه (ټانک) کې یو کوچنی بند رغېدلی چې شاوخوا یو نیم مکعب کیلومتر اوبه زېرمه کوي، اوه لس میګا واټه برېښنا تولیدوي او شپږ سوه مربع کیلومتره ځمکه خړوبوي. د ګومل سیند تر پوښښ لاندې کرنیزې ځمکې خورا محدودې دي. د ګومل اوبه په عنعنوي توګه کارول کېږي خو د سیمې جغرافیه داسې ده چې د اوبو د کنټرول تاسیسات که جوړېږي هم اغیز به یې یوازې د پکتیکا ولایت پر دوو یا دریو ولسوالیو محدود وي.

د شمل سیند شاوخوا لس زره مربع کیلومتره ساحه پوښلې ده. شمل د خوړونو یوه کوچنۍ شبکه ده چې د کرنې په برخه کې ترې استفاده کېږي. د سین عمومي بهیر تر ډېره حده د ځایي خوړونو او تویونو تابع دی.

په دوه مانده ولسوالۍ کې د بند پروژه به د تڼیو، ګوربزو او مندوزیو للمي ځمکې خړوبې کړي خو دا بند به د شمل سیند په ښکتنۍ برخه کې د اوبو پر رژیم فوق العاده اغیز و نه ښندي.

  • د کابل د سیند اصلي حوزه

د کابل د سیند د اوبو اصلي حوزه شاوخوا ۶۰۰۰۰ مربع کیلومتره ده. د کابل سیند له کابل ښاره شاوخوا سل کیلومتره لېرې د اونۍ له غاښي سرچینه اخلي، د لوګر سیند، د پنجشېر سیند، د لغمان سیندونه (الیشنګ او الینګار) او د کونړ سیند یې عمده مرستیالان دي. د کابل سیند د اوبو حوزه تقریباً د افغانستان پر ۹ سلنه ځمکه پرته ده او د هېواد شاوخوا څلوېښت په سلو کې نفوس په کې راټول دي (د نفوسو تراکم په دې حوزه کې په هر کیلومتر مربع کې  تر ۹۳ پورته دی)

د کابل د سیند مسیر پر دریو مهمو برخو وېشل کېدای شي:

الف: برنۍ برخه چې له پغمانه تر پل چرخي پورې د کابل د استوګنې ساحه په کې شامله ده. د دې فرعي حوزې تقریباً ټولې اوبه (ددلسوخته، پغمان، قرغې او لوګر اوبه) ځاي پر ځای – یوه برخه د سیمه ییزې کرنې له پاره او یوه برخه د کابل د ښار او شاوخوا سیمو د څښاک له پاره – مصرفېږي، یوازې د موسمي اورښتونو پر مهال یو مقدار اوبه ښکته ځي.

په دې ساحه کې د اوبو د مدیریت هر ډول تاسیسات چې را منځ ته کېږي د سیند په ښکتنیو برخو باندې منفي اغیز نه شي درلودای. د شاه توت بند په همدغه ډول تاسیساتو کې راځي.

بر عکس که په دې ساحه کې لازم تاسیسات جوړ شي نو کولای شي چې د اوبو د بهیر د موسمي تغییراتو په کنټرول او د سیلاوونو د تخریباتو په مخنیوي کې مرسته وکړي.

په چارآسیا کې د شاه توت بند له همدغو تاسیساتو څخه یو دی چې له پل چرخي ښکته د اوبو پر مجموعي مقدار خاصه اغیزه نه شي درلودای.

همدا راز د شمالي په ډنډ کې د پروان کانال یو مقدار اوبه د پنجشېر له اصلي بهیر څخه راګرزوي. امکان لري چې د دغو اوبو یوه برخه په راتلونکي کې د کابل تر ښاره راورسېږي او د ښار دننه د کابل سیند تغذیه کړي.

په شکردره کې د شاه و عروس بند هم د کرنې او هم د کابل د څښاک د اوبو د تأمین په موخه شاوخوا یو سل او اتیا زره مکعب متره اوبه زېرمه کوي.

د سیند دبهیر په دې برخه کې د انرژۍ د تولید مهم بنسټ د ماهیپر د برېښنا بند دی چې ټولې اوبه یې د برېښنا له تولید وروسته د سیند اصلي بهیر ته لوېږي.

ب: منځنۍ برخه چې د کابل او ډرونټې تر منځه پرته ده. په نغلو کې د پنجشېر سیند او له ډرونټې سره د لغمان سیندونه د کابل له سیند له اصلي بهیر سره یو ځای کېږي. د نغلو د برېښنا بند، د سروبي د برېښنا بند او د ډرونټې د برېښنا بند هغه عمده تاسیسات دي چې د سیند پر دې برخه رغېدلي دي. په سروبي کې د یو بل برېښناکوټ رغول هم د دولت په کاري پلانونو کې شامل دي. دلته له اوبو څخه یوازې د انرژي د تولید په موخه کار اخیستل کېدای شي ځکه چې د ورېښمین تنګي په اوږدو کې د کرنې وړ ځمکې نه شته. که له ورېښمین تنګي وروسته د لغمان د کڅونو د خړوبولو له پاره تاسیسات ایجاد هم شي، د سیند د اوبو پر عمومي رژیم د پام وړ اثر نه شي ښندلای.

د پنجشېر د سیند فرعي حوزه پر ۱۳۰۰۰ مربع کیلومترو پرته ده. د دې حوزې د کرنیزو ځمکو مجموعه تر ۱۳۰۰ مربع کیلومترو کمه ده چې شاوخوا نهه سوه مربع کیلومتره یې له پخوا راهیسې خړوبېږي. که د پنجشېر او غوربند پر سین د اوبو د مدیریت تاسیسات جوړ شي نو په نغلو کې د دغه سیند پر جریان ډېر کم اغیز ښندلای شي.

ج – د کابل سیند ښکتنۍ برخه: د پنجشېر او لغمان اوبه تقریباً ټولې د ډرونټې تر بنده رسېږي. په ډرونټه کې د ننګرهار کانال یو مقدار اوبه د سیند له اصلي بهیر څخه اړوي. له جلال اباد سره د کونړ سیند هم د کابل له سیند سره یو ځای کېږي.

د کونړ د سیند فرعي حوزه ۱۱۶۰۰ کیلومتره مربع ده. له دې جملې یوازې نهه سوه مربع کیلومتره ځمکه تر کرنې لاندې راتلای شي. د کونړ د سیند تر ټولو لوړ اقتصادي ارزښت د برېښنا په تولید کې دی چې تر ۲۲۰۰ میګاواټو زیات ظرفیت لري

د کونړ پر سیند د اوبو د زېرمه کولو تاسیسات به د کابل سیند په ښکتنۍ برخه (پښتونخوا) کې د سېلاوونو په مدیریت کې خورا ګټور ثابت شي.

له پاکستان سره د اوبو وېش

د پاکستان او افغانستان په دوه اړخیزو اړیکو کې تر اوسه د اوبو پر موضوع رسمي خبرې اترې نه دي شوي. د ۲۰۱۳ کال په اګست کې د افغانستان د مالیې وزیر ډاکټر حضرت عمر زاخېلوال او د پاکستان د مالیې وزیر ښاغلي محمد اسحق ډار د کونړ پر سیند د برېښنا د یو سترې پروژې د ګډ کار خبره وکړه چې تر هغې وروسته نه افغانستان او نه پاکستان دا موضوع تعقیب کړې ده.

که د کابل د اوبو د حوزې طبیعي جوړښت ته وګورو، پاکستان له افغانستان سره نه اوس د اوبو پر سر کومه ستونزه لري او نه یې په راتلونکې کې پیدا کولای شي. که افغانستان د کابل سیند د اوبو له حوزې څخه اعظمي استفاده هم وکړي له ډیورنډ کرښې د اووښتونکو اوبو په مقدار کې د پام وړ توپیر نه شي راتلای.

بالمقابل، که چېرې افغانستان او پاکستان د خپلو ګډو اقتصادي منافعو له پاره د کرښې دواړو لوریو ته د اوبو او ځنګلونو پر مدیریت په ګډه کار وکړي، د شتو امکاناتو په کارولو کې سره همکاري وکړي نو ګټه به یې د کرښې د دواړو غاړو ولسونو ته ورسېږي.

د پاکستان او افغانستان تر منځ د اوبو مدیریت کېدای شي د نړۍوالو همکاریو یو فوق العاده اغیزمن موډل هم واوسي. د کابل د اوبو پر حوزه که د انرژي د تولید تاسیسات رغېږي نو دواړه هېوادونه ترې ګټه اخیستلای شي. سر بېره پر دې، که د کابل د اوبو په برنۍ برخه کې د طبیعي آفاتو، د چاپېریال د ککړتیا او د ژواک د چاپېریال د تخریب مخه نیول کېږي نو هماغومره یې د دې حوزې د ښکتنۍ برخې اوسېدونکي هم له ښو نتایجو برخه من کېږي.

دا به د دواړو هېوادونو د ولسونو په ګټه وي چې – له نورو اختلافاتو سره سره – دواړه دولتونه سره د اوبو او د ژواک د چاپېریال په سالم مدیریت کې همکاري وکړي.

سیاسي لوبې او زهرپاشنې

افغان سیاستوال عموماً د کونړ پر سیند او په مجموع کې د کابل د اوبو د حوزې د مدیریت په برخه کې خپله ناغېړي د پاکستان د لاسوهنې په پلمه توجیه کوي. پاکستاني سیاستوال هم هڅه کوي چې په افغانستان کې د خپلو ناوړه سیاستونو د توجیه له پاره له کرښې اخوا ولسونو او عامه افکارو ته د پاکستان پر طبیعي سرچینو د هند د برلاسي کېدو ډار تلقین کړي.

پاکستاني مطبوعات، سیاسيون او استخباراتي کړۍ د پاکستان سیاسي، اقتصادي او امنیتي مشکلاتو کې د افغانستان پر نقش ځکه ډېر ټینګار کوي چې د پاکستان سیاسي بقا په بهرني ګواښ کې ویني. د پاکستان د ایجاد له وخته تر دې دمه، د پاکستان دولت هڅه کړې چې په خپل ګاونډ کې بې ثباتي رامنځ ته کړي، له ګاونډیو هېوادونو او ولسونو سره، په یو ډول نه یو ډول، د تخاصم فضا ګرمه وساتي چې په کور دننه د بېلابېلو قومونو د حق غوښتنې تمایلات کنټرول کړي. له همدې امله، سره له دې چې د پاکستان دولت عملاً د اوبو د مسئلې پر سر د خبرو اړتیا هېڅکله نه ده احساس کړې په غیر مستقیم ډول پر خپلو طبیعي زېرمو او سرچینو د افغانستان برلاسی د خپل داخلي امنیت له پاره ګواښ ګڼي.

دا چې پاکستاني مطبوعات او د هغوی تر شا فعال استخباراتي لاسونه د کورنیو عامه افکارو د بوخت ساتلو په موخه په افغانستان کې هر اقتصادي پرمختګ او د هرې زېربنایي پروژې پلي کېدل د پاکستان پر سیمه ییز امنیت د هند د نادوستانه برید په توګه معرفي کوي د پاکستان د اویا کلن تاریخ یوه ثابته مشخصه ده.

د دې تبلیغاتو د ناریښتینوالي د ثابتولو له پاره دغه یوه ټکي ته اشاره کافي ده چې پاکستان له ټولو دښمنیو سره سره دې ته حاضر دی چې په کشمیر کې له هند سره د اوبو د وېش له پاره دوه اړخیزه همکاري وکړي خو په افغانستان کې یوه خورا کوچنۍ پروژه د شکونو په یو پراخ جال کې پوښي.

له بده مرغه په افغانستان کې د عامه افکارو جوړوونکې کړۍ (کورني مطبوعات او په کورنیو مطبوعاتو کې فعال کارپوهان) د هېواد دننه واقعیتونو په اړه کره، مستند مالومات نه لري، یا یې د لاس ته راوړلو هڅه نه کوي، نو تر ډېره بریده پر بهرنیو سرچینو تکیه کوي. د افغانستان او پاکستان تر منځ د اړیکو په ارتباط، بهرنۍ سرچینې هم د افغاني واقعیتونو په پرتله د استخباراتي کړیو – او په خاص ډول د پاکستاني استخباراتو – له خوا د خپرېدونکو مالوماتو اخیستلو ته ډېر تمایل لري.

هغه زهر چې پاکستاني استخاراتي حلقات یې د خپلو لنډمهالو تاکتیکي ګټو له پاره د پاکستاني او نړۍوالو مطبوعاتو له لارې خپروي او هڅه کوي د افغانستان او هند پر همکاریو د شک څادر وغوړوي، په اوږده مهال کې د کرښې د دواړوو خواوو د ولسونو په تاوان دي.

بیا هم پاکستاني استخباراتي کړۍ کېدای شي د یوې تاکتیکي حربې د درلودلو په خاطر دغه زهر پاشنې په خپله ګټه وبولي خو په افغانستان کې مطبوعاتي فعالین د مالوماتو د نشتوالي له امله په غیر شعوري ډول د همدغو زهرو د بیا خپرولو له لارې د خپل هېواد منافعو ته ضرر رسوي.

د رواني جګړې یو محوري ټکی هم همدا دی چې په خلکو کې داسې ذهنیت ایجاد شي چې مثبتو او رغوونکو اقداماتو ته هم د شک په سترګه وګوري. اوبه، د یوې حیاتي طبیعي شتمنۍ په صفت، د هر چا له پاره مهمه او حساسه موضوع ده. که له کرښې اخوا وګړو ته دا احساس ورکړ شي چې په افغانستان کې د اوبو د مدیریت هر بری د هند او پاکستان په مقابله کې د هند په ګټه تمامېږي نو هغه خلک که له افغانستان سره خواخوږي هم ولري د هند سره د دښمنۍ په خاطر د افغانستان د مشروعو منافعو قربانول ورته ستونزمن نه برېښي.

په کور دننه هم، که د افغانستان وګړو ته دا شک پیدا شي چې د افغانستان د اوبو مدیریت د پاکستان له پاره ګواښ بلل کېدای شي نو د ځوابي اقداماتو له وېرې ممکن د دغه ډول رغنیزو پروژو ناکامېدل ورته یوه لازمه قرباني ښکاره شي.

د افغانستان او پاکستان په اړیکو کې د اوبو د مسئلې ابعاد او په دې اړه د وضاحتونو ایجادول د پاکستان له خوا په افغانستان کې د پلان شوې روانې جګړې سره د مقابلې یوه ارزښتمنه وسیله ده.

افغاني مطبوعاتو ته په کار ده چې د ځمکنیو واقعیتونو د دقیقې څېړنې له لارې د هېواد د دښمنانو په لاس له خپلې خوښې پرته د افغانستان د منافعو پر ضد ونه کارول شي.

نجیب منلی

مشاهده ادامه مطلب

اعلامیه شماره ۳ شبکۀ افغانستان دموکرات

حقوق شهروندی خط سرخ پروسۀ صلح باشد

پلان صلح که اخیرا از سوی ریاست جمهوری افغانستان ارایه شده، در واقع پلان جامع و کامل به‌نظر می‌رسد.

قانون اساسی، حضور و مشارکت زنان در امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و حقوق بشر با صراحت به‌عنوان پیش‌شرط‌های اساسی پلان صلح افغانستان با طالبان مطرح شده‌اند. اما با این همه با توجه به افزایش و گسترش خشونت‌های مسلحانه و هراس‌افکنانه از سوی طالبان به‌عنوان طرف اصلی قضیه صلح، اندیشه طالبانی و تمامیت‌خواهی‌هایی که از طرف طالبان به‌عنوان شروط اساسی روند صلح مطرح و روی آن اصرار ورزیده می‌شود، تنها مطرح کردن پلان صلح در روی کاغد نمی‌تواند از نگرانی‌‌های مردم افغانستان بکاهد.

صلح به‌عنوان یک پدید اصلی و ضروری باید دست‌یافتنی باشد و حتما مردم افغانستان به صلح دست یابند. هیچ جنگی در تاریخ سیاسی جهان ادامه نداشته و در نهایت به صلح ختم شده است.

اما این صلح آن طور که در پلان حکومت ما مطرح شده و آن‌گونه که مصالح و منافع علیای نظام سیاسی و مردم ایجاب می‌کند باید تطبیق و عملی گردد.

«شبکه افغانستان دموکرات» به‌عنوان یک نهاد مدنی و اجتماعی-سیاسی، رسیدن به صلح و ثبات سیاسی را به‌عنوان ضرورت جدی ملی می‌پندارد و در جهت عملی‌شدن روند صلح از هیچ تلاشی دریغ نخواهد کرد و در عین حال از موقف فعلی پلان صلح افغانستان حمایت می‌کند؛ اما با اینکه نکته‌های جدی و قابل توجه در پلان صلح افغانستان مدنظر گرفته شده‌اند باز هم شبکه افغانستان دموکرات، موارد ذیل را به‌عنوان خطوط سرخ مردم در بحث صلح مورد دقت و قابل توجه می‌داند:

  • قانون اساسی افغانستان به‌عنوان تنها دست‌آورد معنوی و وثیقۀ ملی افغانستان به‌هیچ قمیتی قابل معاوضه نیست و در روند صلح به‌عنوان یک اصل مهم مورد توجه این شبکه می‌باشد.
  • حقوق بشر پس از چهار دهه جنایات جنگی در افغانستان، به‌عنوان یک ضرورت اساسی تامین عدالت ملی و پایۀ اساسی ثبات سیاسی ملی به‌صورت جدی باید مورد توجه طرفین و جامعه جهانی در روند صلح قرار گیرد. شبکه افغانستان دموکرات حمایت از ارزش‌های حقوق بشر را اصل جدی برای خود می‌داند. نباید ارزش‌های حقوق بشری در افغانستان در عصر امروزی، قربانی مصلحت‌های سیاسی گردد.
  • حقوق زنان و مشارکت آنان رکن مهم توسعۀ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی دانسته می‌شود. در این عرصه، افغانستان در هجده‌سال گذشته دست‌آوردهای کلانی دارد. به باور شبکه افغانستان دموکرات این دست‌آوردها به‌هیچ قیمتی قابل تعویض نمی‌باشند و هیچ طرفی حق معامله بر حقوق زنان را ندارد.
  • افغانستان در هجده‌سال گذشته دست‌آوردهای کلان چون آزادی بیان، کثرت رسانه‌یی، نظام‌سازی و حکومت‌داری داشته است. شبکه افغانستان دموکرات باور دارد که روند صلح نمی‌تواند به قیمت از دست رفتن این دست‌آوردها تامین گردد.
  • افغانستان در هجده‌سال گذشته با حمایت جامعه جهانی مشارکت نسبتا عادلانۀ سیاسی اقوام و اقلیت‌های قومی را تجربه کرده است. به باور شبکه افغانستان دموکرات، هیچ معاملۀ سیاسی به‌شمول روند صلح نمی‌تواند این مشارکت را مخدوش نماید. افغانستان دموکرات، بر مشارکت سیاسی اقوام بر اساس حقوق شهروندی و شایسته‌سالاری تاکید می‌کند.

بااحترام

شبکه افغانستان دموکرات

مشاهده ادامه مطلب

پلان جامع صلح؛ حمایت منطقه‌یی از طالبان قطع شود

رییس‌جمهور غنی در اجلاس جنیوا چهارشنبه ۷قوس در کنار ارزیابی تعهدهای حکومت وحدت ملی در برابر مردم افغانستان و همچنان در برابر جامعه جهانی که در کنفرانس بروکسل در پنج اکتوبر سال ۲۰۱۶ متعهد شده بود، به ارایۀ برخی از پلان‌های حکومت وحدت ملی از جمله دربارۀ یک پلان جامع صلح‌ نیز صبحت کرد.

پلان صلح که به‌عنوان یک استعجالیت جدی حکومت وحدت ملی یاد و معرفی شده، حکومت این پلان را بدون قیدوشرط عنوان می‌کند.

اما با این هم چهار نکته اساسی برای شروط اساسی حکومت وحدت ملی جهت پیشبرد روند صلح با طالبان به‌طور جدی مطرح شده‌اند:

– تامین حقوق اتباع کشور به‌خصوص زنان بر اساس قانون اساسی

– پذیرفتن قانون اساسی یا تعدیل آن بر اساس احکام قانون اساسی

– پیشبرد فعالیت‌های خدمات ملکی و نیروهای امنیتی‌ودفاعی کشور مطابق به قانون

– و به‌هیچ یک از گروه‌های مسلحی که با شبکه‌های تروریستی خارجی، سازمان‌های مخرب خارجی، نهادهای دولتی و یا غیر دولتی رابطه داشته باشند و در جستجوی نفوذ در افغانستان باشند، اجازه فعالیت داده نمی‌شود.

در این پلان روی سه نکته مهم دیگر نیز توجه شده است: اجماع بالای قانون اساسی، شراکت با جامعه جهانی و مالکیت و رهبری روند صلح به‌دست افغان‌ها.

هم‌چنان در این پلان به میکانیزم پنج ماده‌یی نیز توجه صورت گرفته که تیم مذاکره‌کننده، بورد مشورتی رییس‌جمهور در مورد روند صلح، آگاهی عامه از روند صلح، تطبیق برنامه صلح با شیوه پنج مرحله‌یی بین‌الافغانی با پاکستان و ایالات متحده امریکا، با طرف‌های منطقوی، با کشورهای عربی و جهان اسلام و با کشورهای عضو ناتو و جهان و تطبیق توافق‌نامه و اعتمادسازی میان طرفین را شامل می‌گردد.

برای تطبیق کامل این پلان صلح دست‌کم پنج‌سال زمان پیش‌بینی شده است.

در این پلان، روند صلح با طالبان بسیار خوش‌بینانه مطرح شده است. هرچند با توجه به خواست آحاد ملت افغانستان، جامعه بین‌المللی و تمایل حلقاتی از گروه‌های طالبان، این خوش‌بینی زیاد دور از انتظار نیست؛ ولی آنچه هنوز به آن توجه نشده، نقش جامعه جهانی در قطع حمایت منطقه‌یی از طالبان است. روسیه، پاکستان و ایران کشورهایی‌اند که اتهام حمایت‌های مسلحانه و مخربانه از طالبان دارند.

طالبان که اکنون خود را در برابر یک برنامه صلح جدی می‌بینند، برای گرفتن امتیاز بیشتر تحرکات نظامی خود را بیشتر کرده و بیش از پیش هراس‌افکنی را مرتکب می‌شوند، این در حالی است که روسیه نیز تا حدودی ابتکار عمل را به‌دست گرفته و تلاش‌های سلیقه‌یی خود را در روند صلح به‌راه انداخته است.

دو هفته پیش جووزف دانفورد؛ قمندان پیشین نیروهای ناتو گفته بود که جنگ افغانستان راه حل نظامی ندارد و طالبان در حال حاضر در دلسوخته جنگ بازنده نخواهند بود.

این اظهارات جنرال امریکایی نیز مورال طالبان را هم در حوزه سیاسی و هم در حوزه نظامی بیشتر می‌کند و باعث می‌شود که به راحتی از خواست‌های خود کنار نروند.

طالبان خواهان دو اصل جدی هستند؛ یکی تعدیل قانون اساسی و دوم بیرون شدن نیروهای خارجی از افغانستان. این تنها خواست طالبان نیست. آنان خواست‌های دیگری نیز دارند.

نکته‌یی که اما در کنار موارد مهم تاکیدشده در این پلان به آن توجه شده، این است که در این پلان صلح، به میکانیزم ادغام طالبان و رسیدگی به خواست آنان نیز به وضوح توجه نشده است. در حالی‌که قانون اساسی ما تنها دست‌آورد یک‌ونیم دهه کشور است و حضور نیروهای ناتو و خارجی با توجه به موثریت اقتصادی و نظامی آنان هنوز برای افغانستان که به کمک‌های خارجی متکی است از ضرورت‌های جدی است.

پلان صلح رییس‌جمهور که درواقع خوش‌بینانه و سهل‌ترین پلان برای وارد شدن طالبان به بدنه نظام سیاسی کشور است، دیده شود که جامعه جهانی تا چه میزان مساعی به‌خرج می‌دهند و دست‌آوردهای هجده‌سالۀ افغانستان با همکاری خودشان و قربانی بسیار، برای آنان اهمیت دارد.

اگر هدف از صلح، ختم جنگ‌های فعلی باشد و سایر زوایای تاریک جنگ در نظر گرفته نشود، بی‌تردید این صلح دوام نخواهد آورد و در این صورت سروکله گروه‌های متعدد مسلح دیگر نیز پیدا خواهد شد.

دکتور کریمی؛ روزنامه‌نگار

مشاهده ادامه مطلب