آغاز ثبت‌نام رای‌دهندگان و مسوولیت مسوولان امنیتی؟

امروز مراکز ثبت‌نام رای‌دهندگان کارشان را آغاز می‌کنند. رییس‌‌جمهور غنی که عصر روز پنج‌شنبه در یک ویدیو‌کنفرانس اشتراک کرده بود، آغاز روند ثبت‌نام رای‌دهند‌گان را به‌شهروندان کشور تبریک گفت.

در اعلامیه خبری ‌که در صفحه رسمی ارگ آمده، رییس جمهور به‌تمام  والیان، قوماندانان امنیه، قول ‌اردوها، زون‌های‌ پولیس، رییسان امنیت ملی و دفترهای ولایتی کمیسیون انتخابات ۳۴‌ولایت، برای به‌اجرا در‌آمدن بهتر انتخابات مجلس نمایندگان هدایت داده است.

به ‌گفته گلا جان عبدالبدیع، رییس کمیسیون انتخابات، روند ثبت‌نام رای‌دهندگان ابتدا در شهرها و ولایت‌ها و بعد از آن در ولسوالی‌ها و روستاهای کشور آغاز خواهد شد. به‌گفته وی، این روند دو ماه را در بر خواهد گرفت.

تسریع روند انتخابات مجلس بی‌تردید با استقبال وسیع مردم، احزاب سیاسی، محافل سیاسی و همکاران بین‌المللی مواجه خواهد شد. بیش از سه‌سال است که مجلس اضافه از موعد کاری‌اش ادامه داشته و ادامه این وضع برای مردم قابل قبول نیست.

با این‌که حملات دهشت‌افگنی در دو سال اخیر با تمام قوت خود در حال گسترش بوده است، تضعیف بنیاد‌های دموکراتیک مثل به‌تعویق‌افتادن انتخابات مجلس و شوراهای ولسوالی‌ها، مردم را بیش از پیش به‌آینده سیاسی‌شان نگران کرده است.

هرچند به‌لحاظ امنیتی هنوز نگرانی‌های شدید میان مردم پا برجاست ولی با اعلام تاریخ انتخابات مجلس نمایندگان و شوراهای ولسوالی‌ها (۲۸ میزان سال روان) مردم یک‌بار دیگر به‌آینده سیاسی‌شان امیدوار شده و از آن استقبال می‌کنند.

اکنون که رفتن به‌سوی انتخابات مجلس در مرحله نخست خود قرار دارد، می‌بایست کمیسیون انتخابات و نهاد‌های امنیتی تمام تلاش‌های‌شان را به‌کار بندند تا به‌یک انتخابات شفاف، عادلانه و وسیع با میزان امنیت کامل بینجامد.

پس از حمله نیروی هوایی کشور به‌یک جلسه سران طالبان در دشت ارچی کندز، نگرانی‌ها افزایش یافته‌اند؛ زیرا طالبان اخطار داده بود که با حملات پیچیده در شهرها به آن حمله پاسخ می‌دهند. طالبان کار بیشتری نمی‌تواند که بیایند با نیروهای امنیتی رو در رو شوند، تنها گزینه آنان حملات انتحاری سازمان‌یافته بر مراکز دولتی نظامی و غیر نظامی است که بی‌تردید تلفات اصلی را غیر نظامیان متحمل خواهند شد.

از این‌رو مراکز ثبت‌نام رای‌دهندگان می‌توانند برای هراس‌افکنان که حتا از کشتن هیچ طفل و زنی ابا ندارند، تارگیت مناسبی باشند تا از یک‌سو با وحشت و دهشت مشارکت مردم را در یک روند دموکراتیک پایین آورند و از سوی دیگر حکومت را زیر فشار بیاورند.

روی این اصل است که مسوولیت نیروهای امنیتی کشور، بیشتر از پیش احساس می‌شود. اگر پیش از این نیروهای امنیتی کشور، امنیت شهر کابل و شهرهای عمده کشور را در برابر تهدیدهای طالبان و دهشت‌افگنان به‌عنوان یک کلیت به‌عهده داشتند، اکنون مراکز ثبت‌نام رای‌دهندگان به‌آن اضافه شده است.

اهمیت نگهداری امنیت این مراکز همان قدر مهم است که اصل برگزاری انتخابات مجلس برای کشور حیاتی و مهم می‌نماید.

اگر مرکزی از مراکز ثبت‌نام رای‌دهندگان، هدف حمله دهشت‌افگنانه و تروریستان شود، بدون تردید روی مشارکت وسیع مردم در انتخابات تاثیر منفی به‌جا خواهد گذاشت و این موضوع درست چیزی‌‌ست که طالبان می‌خواهند.

هرچند مردم افغانستان بارها از پس آزمایش‌های کلان سیاسی بیرون شده‌‌اند و تا کنون در سه انتخابات ریاست‌جمهوری و دو انتخابات مجلس با پرداخت اعضای بدن (انگشتان) و زندگی ده‌ها نفر اشتراک کرده و به‌اثبات رسانیده‌اند که از هیچ تهدیدی برای رفتن به‌سوی آبادانی میهن‌شان ابایی ندارند، ولی بازهم باید پذیرفت که به‌طبع حمله به‌مراکز ثبت‌نام رای‌دهندگان تاثیر خود را خواهد داشت و بر میزان اشتراک مردم در انتخابات پیش‌رو تاثیر منفی خواهد گذاشت.

با این وصف توقع می‌رود که نهادهای امنیتی با تمام توان سعی کنند، روند ثبت‌نام رای‌دهندگان با موفقیت پایان یابد و از این رهگذر زمینه برگزاری برای یک انتخابات شفاف، عادلانه و همه شمول فراهم آید.

مشاهده ادامه مطلب

آصفه بانو ، دختر هشت ساله ی مسلمان


نمایش مشخصات حسین شفيعی

آصفه بانو ، Asifa Bano، دختر هشت ساله ی مسلمان
و ستاره ها پایین تر آمده اند
و ریشه های شب تابِ ما
در دشت های عظیمِ ما
خواهند درخشید
و مردانِ ایمان میگریند
و آسمان ها را ورق خواهیم زد
تا آخرین

شاعر:حسین شفيعی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب یادداشت های یک آموزگار

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی


یادداشت های یک آموزگار

سال ۱۳۵۰ من در استخدام رسمی وزارت آموزش و پرورش ایران در آمدم و مرا به شهرستان سنقر منطقه «کُلیایی» تحویل دادند و از آنجا مرا راهی روستایی کردند به نام «چوارمِلان» یعنی چهار گردنه .به فاصله کوتاهی به زادگاهم نزدیک بودم و مردم آنجا پدرم را می شناختند . آموزگار کودکان یک مدرسه ۵ پایه ای شدم یعنی باید کلاس های اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم را در یک کلاس و ،زیر یک سقف ،درس می دادم و تربیت می کردم. شرایطی که هرگز تصور آن را نمی کردیم و در پادگان آموزشی همدان ،کسی به ما نگفته بود که کلاس پنج پایه ای چیست و در برخورد با چنین پدیده عجیبی چه باید کرد؟
بسیاری از معلمان ،در عمل، از زیر بار پذیرفتن تعلیم و تربیت شاگردان در چنان شرایطی شانه خالی کرده و می گذاشتند که کودکان دنبال گوسفند چرانی یا قالیبافی بروند یا در حیاط مدرسه به بازی سرگرم شوند. اما من با یک آرمان آموزگار شده بودم که کودکان کُرد زبان و هموطن ام را آموزش دهم و تربیت کنم .بنابراین در فکر بودم که با ابتکار یا صرف ِ انرژی بسیار و ساعت ها اضافه تدریس مجانی و کار داوطلبانه ،نقص و نارسایی در سیستم آموزشی را جبران کنم که تشریح آن نیازمند نوشتن یک کتاب است .

در کتاب تکه هایی از زندگی من روایت شده آنجا که سیل آمده بود و جویباری را که زندگی مردم به آب آن وابسته بود کنده و بُرده و دره ای عمیق ایجاد کرده بود که اگر جویباری دیگر کنده نمی شد ،مردم ناگریزی می شدند به شهر مراجعت و کوچ کنند .من به یاری شاگردان عزیزم و مردم خوب و مهربان چوار مِلان تپه های شنی و ناهموار را صاف کردیم و کانالی حفر کردیم که هنوز مورد استفاده مردم است .

سال ۵۲ هم ،در شرایطی که یک هفته بود برف می بارید و در ژرفای آن انسان تا گردن توی برف می رفت، راهنمای تعلیماتی سوار بر قاطر، آمد و نامه ای را به من داد که فوراً خودم را به مدیرکل کرمانشاه معرفی کنم.

بعد مشخص شد که «ساواک» احضارم کرده .داستانش طولانی است و ………

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
با بچه های ده خودمان
داستانهای آهودره
مردان فردا

نسخه ها

حجم: ۶۵۱ کیلوبایت

دریافت ها: ۱۲۹۳

تعداد صفحات: ۵۰




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

ترجمان – خدا می‌داند


نقاش: سلام کنعان.

نقاش: سلام کنعان.

 

اینال هندی، هارپرز مگزین — لباس‌شستن در وان حمام. این یکی از چندین کاری بود که مادرم انجام می‌داد تا پدرم بتواند از درآمد اندکش چیزی پس‌انداز کند. پدرم در فست‌فود مستر کینگ در خیابان هالستد شیکاگو، همبرگر و سیب‌زمینی سرخ‌شده درست می‌کرد. ما ماشین لباسشویی نداشتیم و ۱.۲۵ دلار به ازای یک بار شستنِ لباس برای شش بچه گران درمی‌آمد. به همین خاطر یکشنبه‌شب‌ها، درست در زمان مناسب برای مدرسه، مادرم پیژامه‌ای مندرس و تی‌شرتی کهنه می‌پوشید، چارپایه‌ای پلاستیکی وسط وان حمام می‌گذاشت و لباس‌ها را بر اساس رنگشان از هم جدا می‌کرد.

او از لباس‌های پدرم مراقبت ویژه‌ای می‌کرد، آن‌ها را اول می‌شست و در قسمت مخصوص‌شان روی چوب‌لباسی حمام می‌گذاشت تا خشک شوند. پدرم به جز پیژامه و تی‌شرت‌هایی که موقع خواب می‌پوشید، تنها لباسی که داشت یک شلوار کار و یک پیراهن یقه‌سفید بود که هر روز برای کار می‌پوشید. همۀ تی‌شرت‌های او به خاطر سیگارکشیدن در تخت‌خواب سوراخ بود. مادرم درحالیکه پاهایش در آب بود و عرق از پیشانی‌اش می‌چکید، کمرش را خم می‌کرد و تمام جوراب‌ها، پیراهن‌ها و پلیورهایی را که در طول هفته جمع شده بود، با دست می‌شست. در خانواده‌ای که شش بچه دارد، جوراب‌ها به تنهایی یک سبد را پر می‌کرد. دو تا سطل کنار خود می‌گذاشت، یکی پر از آب و پودر لباسشویی و دیگری آب و سفیدکننده. او آب‌کف را با ملاقه از سطل‌ها بیرون می‌آورد و روی لباس‌ها می‌پاشید. لباس‌های کف‌خورده در جلوی او و لباس‌های شسته‌شده بالای سرش، پشت چارپایه قرار می‌گرفتند. دست‌های مادرم همیشه قرمز بود، چون فقط از آب داغ استفاده می‌کرد.

هر یک از لباس‌ها را طوری چنگ می‌زد که گویی می‌خواهم آن را در نمایشگاه علوم شهر یا در مسابقۀ ملی سخنرانی کلاس پنجم بپوشم. با چنان شدتی لباس‌ها را می‌سابید که انگشتانش لرزش می‌گرفت و پوستش قرمز می‌شد و می‌سایید. یک بار آنقدر پوستش رفته بود که تا یک هفته مجبور بود دست‌هایش را فقط با آب سرد بشورد. از او پرسیدم چرا از دستکش استفاده نمی‌کند؟ گفت «اونجوری نمیشه لباس‌ها را سفت چنگ زد». سفیدکننده چشمانش را اذیت می‌کرد. گاهی از حمام بیرون می‌آمد تا کمی هوای تازه استنشاق کند. گاهی به او کمک می‌کردم لباس‌ها را بچلاند، اما همیشه آن‌ها را از من می‌گرفت و حتی بعد از اینکه کل زورم را زده بودم، آبشاری از آب از آن‌ها جاری می‌شد.

لباس‌شستن در وان حمام. مادرم مشغول همین کار بود که خبر مرگ پدرم را به او دادند. ساعت ۱۱ شب بود و همۀ خواهر و برادرانم خوابیده بودند، اما من بیدار بودم. تازه انشایم را برای کلاس ادبیات آمریکایی با موضوع «نقش رئالیسم جادویی در رمان مثل آب برای شکلات»۱ تمام کرده بودم و حالا غرق در فکر، روی تخت دراز کشیده بودم تا خوابم بگیرد.

فکر می‌کردم که سال اول دبیرستانم تا آنجا به خوبی پیش رفته است. اولین شعرم را با موضوع زیبایی و قوت درونیِ حفظ حجاب در روزنامۀ مدرسه منتشر کرده بودم. با لیلی و ادنا آشنا شده بودم، دوستانی که شاید هیچگاه فراموششان نکنم. اما با این حال، سازگارشدن هنوز هم کمی سخت بود، چون در میان ۳۹۰۰ دانش‌آموز، به جز من فقط یک مسلمان در دبیرستان عمومی شیکاگو بود که حجاب داشت؛ خواهرم رمال به تازگی سال اول خود را در دبیرستان کوری شروع کرده بود.

رشتۀ افکارم قطع شد. کسی زنگِ در را زد.

مادرم همچنان وسط وان حمام مشغول شستن لباس‌ها بود. هیچ‌کس توجهی به صدای زنگ نکرد، چون فکر می‌کردیم اشتباهی است. حتماً کسی با همسایه‌ها کار داشته، چون در آن ساعت کسی به دیدن ما نمی‌آید. زنگ دوباره به صدا درآمد. مادرم از وان بیرون آمد، دست‌های پوسته‌پوسته و سوزناکش را خشک کرد و به سمت پنجره رفت. با اضطراب به سمت من فریاد زد «به بابات زنگ بزن بگو پلیس اومده. در رو باز کنیم؟» من و رمال هر دو از تخت‌خواب بلند شدیم. به تلفن محل کار پدرم زنگ زدم. کسی جواب نداد. دوباره زنگ زدم. باز هم کسی جواب نداد. رمال گفت «شاید تو راهه». به مادرم گفتم که پدر جواب نمی‌دهد. او فوری لباس نمازش (روسری سفید و بلند کتانی که تا روی بازوهایش می‌آمد) را برداشت و درحالیکه پایین می‌رفت، آن را روی سرش کشید. رمال هم دنبالش پایین رفت. من بالا ماندم و دوباره شمارۀ پدرم را گرفتم.

یک مرد و یک زن پلیس پشت در بودند. مادرم گفت «بفرمایید؟ می‌تونم کمکتون کنم؟» زن مأمور کپی کارت ملی پدرم را به سمت مادرم گرفت و گفت «خانم، شما این آقا رو می‌شناسید؟» جیغ مادرم را واقعاً هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، «چی‌شده؟ چی‌شده؟»

مأمور مرد با لحنی ملایم‌تر

وقتی بیست‌وشش‌ساله بود، خانواده و سرزمین مملو از درختان زیتون و انجیر خود را رها کرده بود تا برای یافتن کار به آمریکا بیاید

از مأمور زن گفت «هنوز مطمئن نیستیم خانم. تنها چیزی که می‌دونیم اینه که بهش شلیک کردن. فعلاً چیز دیگه‌ای نمی‌دونیم. کسی دارید که بتونه دنبالمون بیاد و شما رو تا بیمارستان بیاره؟» رمال گفت «بله!» رمال بالا دوید و به من گفت که با عمه‌ام که یک محله آن‌طرف‌تر زندگی می‌کرد، تماس بگیرم. عمه‌ام چند ثانیه بعد جلوی در خانۀ ما بود. رمال مرا در آغوش گرفت و گفت «اینال، مراقب بچه‌ها باش. نذار بیدار شن. حواست بهشون باشه». روسری‌اش را سفت کرد و از پله‌های باریک رفت پایین. مادرم را قبل از رفتن ندیدم، اما از پنجره بیرون را نگاه کردم و رفتن پلیس و عمه‌ام را به دنبال آن‌ها دیدم.

پیش خودم فکر می‌کردم شلیک؟ یا خدا، امیدوارم حالش خیلی بد نباشد. می‌لرزیدم. اما بدترین اتفاقی که می‌توانست افتاده باشد چه بود؟ پدرم هفتۀ قبل با چشم کبود و لب خونی به خانه آمده بود. هنگام خروج از خانه وقتی در را با چهار قفل و دو زنجیر می‌بست، کسی سر نبش منتظر او بود. آن‌ها کیف پولش را دزدیده و خودش را کتک زده بودند. از سرِ کار آمده بود خانه و می‌گفت «خیلی زود… یک روز… به روستایمان در فلسطین برمی‌گردیم، از باغ‌های خودمان سبزی می‌چینیم و در آرامش زندگی می‌کنیم».

پدرم سیه‌چرده و لاغر بود. در زمستان، وقتی از سر کار برمی‌گشت، دماغ بزرگش همیشه قرمز بود و آب‌ریزش داشت. مردی روستایی بود و در الجزیره، روستایی کوچک در نزدیکی قدس در فلسیطن، به دنیا آمده بود. وقتی بیست‌وشش‌ساله بود، خانواده و سرزمین مملو از درختان زیتون و انجیر خود را رها کرده بود تا برای یافتن کار به آمریکا بیاید. وقتی من و خواهر و برادرانم بچه بودیم و در شیکاگو بزرگ می‌شدیم، پدرم به ما می‌گفت که در فلسطین برایمان درختان انار و مرکبات کاشته تا هروقت دوست داشتیم برویم و از آن‌ها لذت ببریم. درختان انجیر برای مادرم بودند چون میوۀ موردعلاقه‌اش بود. پدرم عاشق انارها و انجیرهایش بود. به ما می‌گفت که قسمت موردعلاقه‌اش چیدن میوه‌ها از درختی است که در باغ پدر و مادرش کا

 

شته. وقتی به کلاس ششم رسیدم، به فلسطین برگشتیم. پدرم ما را در مدرسۀ روستا ثبت‌نام کرد. پول مدرسه‌های غیرانتفاعی شهر را که مناسب دانش‌آموزان انگلیسی‌زبان و تحصیل‌کرده در آمریکا بود نداشتیم. پدرم به دفتر مدیر رفت و به او توضیح داد که ثبت‌نام ما در کلاس پایین‌تر، فقط برای اینکه عربی یاد بگیریم، به تحصیلاتمان لطمه می‌زند. «قول می‌دم اونا عربی‌شون رو به سطح بقیۀ بچه‌ها برسونن. اگر تا آخر ترم نتونستن عربی را خوب یاد بگیرن، اون‌وقت می‌تونیم دوباره صحبت کنیم. اما اونا دخترای باهوشی‌ان؛ می‌دونم که پا به پای بقیه می‌آن». پدرم می‌فهمید که تحصیل در کلاس مناسب چقدر مهم است، حتی با وجود اینکه کل کلاس‌ها در مدرسۀ روستا به زبان عربی تدریس می‌شد. به لطف او، در کلاس مناسب ثبت‌نام کردیم و هیچ کلاسی را از دست ندادیم. او ساعات زیادی را در تکالیف کمک‌مان می‌کرد و برایمان از عربی به انگلیسی و بالعکس ترجمه می‌کرد. متن‌های بیشتری را برایمان به‌عنوان تکلیف مشخص می‌کرد و از ما می‌خواست تا داستان‌های بلندی را به عربی بنویسیم تا دستورزبان و نوشتارمان تقویت شود.

اینال در آغوش پدرش

اینال در آغوش پدرش

زمستان آن سال، روی پله‌های بالکن کنار او نشستم. بالکن مشرف بود بر زمینی پر از درخت‌زارهای زیتون و انجیر. گفت «هیچ چیز زیباتر از طبیعت، خوردن میوه‌های تازه‌چیده‌شده و راه رفتن در گِل زمینِ اجدادی‌ات نیست». تا یک سال، تغییر رنگ زمین و آمدن فصل‌های مختلف و جان‌گرفتن درختان با مراقبت پدر و مادربزرگم را تماشا کردیم. زمین سرزنده در تابستان پر از انارهای سرخ بود، در پاییز ملافه‌ها و حوله‌های کهنه را زیر درختان زیتون پهن می‌کردند تا کل زیتون‌ها را جمع کنند. در زمستان پر از لیموترش و کرمانتین بود و در بهار هم همه‌جا را غنچه‌های گل فرا می‌گرفت. ما میوه می‌چیدیم، به بابا کمک می‌کردیم درختان مرکبات را بکارد و او را تماشا می‌کردیم که در فصل برداشت زیتون به مادرش کمک می‌کند.

یک روز وقتی سیزده‌ساله بودم، گفتگوی بین پدر و مادرم به گوشم رسید. مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت «پس مدرسه‌شون چی؟ اگه مدارس تعطیل شدن، تحصیلاتشون چی می‌شه؟» می‌دانستم مشکلی پیش آمده است، اما نمی‌دانستم اوضاع چقدر وخیم است. انتفاضۀ دوم شروع شده بود و مدرسۀ روستا همراه با بسیاری از مدارس دیگر تعطیل شده بود. پدرم نگران و مضطرب بود. ابروهایش را در هم کشیده بود. نمی‌خواست به آمریکا برگردد. می‌خواست در فلسطین بماند، اما هردویشان می‌دانستند که اگر در دوران انتفاضه در فلسطین بمانیم، نمی‌توانیم درس بخوانیم. پدرم هم به خوبی می‌دانست که اگر درس نخوانیم، زندگی‌مان سخت خواهد بود. با شدت‌گرفتنِ انتفاضه، ساعات خاموشی با سخت‌گیری اعمال می‌شد و خیلی روزها مجبور بودیم در خانۀ خودمان زندانی بمانیم. در این اوضاع، امیدمان برای بازگشایی مدارس کمرنگ و کمرنگ‌تر شد. بالاخره والدینم تصمیم گرفتند به آمریکا برگردیم.

وقتی به جنوب شیکاگو برگشتیم، لحن پدرم تغییر کرد. شاید به خاطر دلتنگی خانواده‌اش بود. شاید هم از اینکه مادر و خواهرانش را در کشوری

گِلِ زیر پایش که میوه‌های موردعلاقۀ او را پرورش می‌داد به سیمان سرد پر از ته‌سیگار، آدامس‌های جویده و بطری‌های مشروب تبدیل شده بود

جنگ‌زده رها کرده تا زندگی بهتری بیابد، عذاب وجدان داشت. درخشش چشمانش خاموش شده بود. او به شغل سابق خود در رستوران برگشت. خیابان‌های شیکاگو مثل درختان زیتون مقدم او را عزیز نمی‌داشتند. او شیفت‌های طولانی مشغول کار بود و وقت چندانی برای معاشرت نداشت. گِلِ زیر پایش که میوه‌های موردعلاقۀ او را پرورش می‌داد به سیمان سرد پر از ته‌سیگار، آدامس‌های جویده و بطری‌های مشروب تبدیل شده بود.

مشتریان او انسان‌های چندان وفاداری نبودند. یک روز زنی را دیدم که به او گفت «یه موی بلند توی سیب‌زمینیم بود. یالا پول کوفتیم رو پس بده، حرومزاده!» و همبرگر و سیب‌زمینی‌های نیمه‌خوردۀ خود را به شیشۀ ضدگلوله‌ای که بین او و مشتریان بود، کوبید. پدرم ۶.۵۰ دلار را از پنجرۀ کشویی شیشه به بیرون پرت کرد و هیچ‌چیز نگفت. چطور می‌توانست توضیح دهد که هیچکس جز او در آنجا کار نمی‌کند و موی کوتاه او هم با تور پوشیده شده؟ دستش را روی کمرش گذاشت و با ناامیدی سری تکان داد. گفت «لا حول و لا قوة الا بالله»، قدرت و توانی جز به یاری خداوند نیست.

پدرم عاشق بامیه بود، بامیۀ تازه‌چیده‌شده. چند هفته قبل از اینکه او را به قتل برسانند، ما را به به باغ گیاه‌شناسی شیکاگو برد تا گیاهان را «ببینیم». البته همه می‌دانستیم که او قصد ندارد فقط آن‌ها را ببیند. در سمت مقابل مزرعه‌های کوچک توت‌فرنگی در باغ، بامیه و جعفری بود. او زانو زد و یک بامیۀ کوچک چید. با لبخندی موذیانه گفت «اینو می‌بینی؟ مامانت امشب اینو با پیاز و روغن زیتون سرخ می‌کنه و من خوشبخت‌ترین مرد دنیا می‌شم». آن درخشش را دوباره در چشمانش دیدم. وقتی بامیه را در دستمالی پیچاند و در جیبش گذاشت، گفت «اگه حالا توی روستای خودمون بودیم، می‌تونستیم به حیاط پشتی بریم و هرچقد بامیه، خیار، فلفل، گوجه یا هر سبزی دیگه‌ای که به ذهنتون برسه، بچینیم». جعفر گفت «من حاضرم باهات به ولایت بیام بابا». بابا پاسخ داد «مرد خونه‌مون اینه. اون می‌دونه که آرامش ولایت بهتر از هر چیزیه که اینجا هست». بعد از اینکه گیاهانِ سرتاسر باغ را دیدیم (و چیدیم)، به یک باغ سیب رسیدیم. خیلی زیبا بود. سیب‌های سبز و سرخ و زرد از درختانِ ردیف‌شده آویزان بود. به جز ما کسی آنجا نبود و ما هم چند سیب چیدیم و خوردیم. خواهرم، مثال، از اینکه کسی به او توجهی نمی‌کرد، ناراحت بود. پدرم او را روی کول خود گذاشت و دور باغ قدمی زد تا دست او هم به هر سیبی دلش می‌خواهد برسد. وقتی مثال روی شانه‌های پدرم چرخ می‌زد خیلی خوشحال بود. هنگام برگشتن به خانه گفت «بابا منو گذاشت رو شونه‌هاش و گذاشت به سیبا بِلِسم». برادرم، ایثار، که حسادت می‌کرد گفت «پس هم میوه چیدی و هم از درختا بالا رفتی! ای میمون». بابا هم یواشکی از این جروبحث‌ها لذت می‌برد.

چند آیه قرآن را در دلم خواندم و قدمی دور خانه زدم. اگر فلج شده باشد چه؟ فکر می‌کردم که چقدر بد می‌شود. آنوقت چه کسی در تکالیف ریاضی به من کمک می‌کند؟ پدرم ریاضی را خوب بلد بود. او به من یاد داد چگونه اعداد دورقمی را ضرب کنم. در کلاس پنجم، شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماندم تا بابا بیاید و ضرب‌هایم را چک کند. هنوز هم می‌لرزیدم. پیش خواهر و برادرانم رفتم، هر چهار نفرشان در یک تخت در یکی از دو اتاق‌خوابمان خواب بودند. چه راحت خوابیده‌اند. پسرها زیر یک پتو در آغوش هم خواب بودند. نهال هم زیر پتوی فیروزه‌ای خود بود و مثال پتوی صورتی پرنسس خود را سخت چنگ زده بود. تلفن زنگ خورد. عمه‌ام بود. گفت «آماده شو. بچه‌ها را بیدار کن. پنج دقیقه دیگه میام دنبالتون تا بریم بیمارستان». قبل از اینکه چیزی بگویم گوشی را قطع کرد. بچه‌ها را بیدار کردم. خیلی خواب‌آلود بودند و سخت می‌شد بیدارشان کرد. سعی کردم گریه نکنم. می‌گفتم «بیدارشید. یالا، بیدارشید». جعفر هشت‌ساله پرسید «واسه چی؟ چی شده؟» گفتم «یه اتفاقی افتاده. فقط آماده شید». مثالِ دوساله را بیدار کردم. او دردونۀ بابا بود. پدرم به پاهای او می‌گفت «چوبک». عاشق این بود که بعضی‌وقت‌ها پاهای دختر کوچکش را به آرامی گاز بگیرد. مثال هم از جای دندان پدرش شگفت‌زده می‌شد و می‌گفت «بابا یه ساعت بهم داد»، چون جای دندان‌ها گرد بود. پدرم علامت‌های تیک و اعداد عربی نقاشی می‌کرد و از او می‌پرسید که ساعت چند است. او هم با خنده پاسخ می‌داد «ساعت نه شب». او را از جا بلند کردم. خواب‌آلود بود و سرش وول می‌خورد. ژاکتش را تنش کردم. پیش خودم فکر کردم که چون جوراب پایش هست، نیازی به کفش ندارد، چون خودم او را بغل کرده‌ام. روسری‌ای از کمد برداشتم و سرم کردم. صدای بوقی از بیرون شنیدم. کلیدهای خانه را برداشتم و درحالیکه مثال در بغلم بود، دنبال سه نفر دیگر بیرون رفتم. به بیمارستان رفتیم. هیچ‌کس چیزی نگفت. ظلمات مطلق بود و صندلی‌های چرمی ماشین زیر بدن‌های گرمِ بچه‌ها سردی می‌کرد. مثال در آغوشم خوابیده بود و نهال، جعفر و ایثار عقب نشسته بودند و می‌ترسیدند سؤالی بپرسند. به بیمارستان رسیدیم و به دنبال مادرم گشتیم. او را دیدم که بر صندلی‌ای در سالن انتظار نشسته و سروگردنش را به یک طرف پایین انداخته بود. گریه می‌کرد. دست‌هایش کنار صندلی آویزان بود و حتی حال نداشت روسری‌اش

به سمت مادرم دویدم و جیغ زدم «چی شده؟» نگاهی به من کرد و بدون اینکه سرش را تکان دهد فریاد زد «یعنی شو؟ مات. ابوچ مات»

را که در حال افتادن بود، درست کند. رمال هم روی زمین نشسته بود. پای مادرم را محکم در آغوش گرفته بود و گریه می‌کرد.

مثال را روی زمین انداختم و حواسم نبود که چه محکم روی زمین افتاده تا وقتی که زد زیر گریه.

به سمت مادرم دویدم و جیغ زدم «چی شده؟» نگاهی به من کرد و بدون اینکه سرش را تکان دهد فریاد زد «یعنی شو؟ مات. ابوچ مات». «فکر می‌کنی چی شده؟ مُرد. پدرت مُرد». خشکم زد. مرد؟ چطور ممکن است او بمیرد؟ آدم‌ها توی اخبار می‌میرند. نه پدرم که هر روز کار می‌کرد تا خانواده‌اش را تأمین کند. نفسم بند آمد: مرگ. مرگ یعنی او رفته است، نفس نمی‌کشد، تکان نمی‌خورد. شاید اشتباهی شده. شاید نفس بکشد و فقط فکر می‌کنند که مرده است. مرگ برای آدم‌های توی اخبار است، آدم‌هایی که کارهای بد می‌کنند، توی دردسر می‌افتند، مثلاً دزدی می‌کنند، قاچاق می‌کنند، دعوا می‌کنند. مرگ؟ چطور ممکن است کسی که در یک فست‌فود کار می‌کند، بمیرد؟ واقعیت ندارد. نمرده است. مردی که خانواده، والدین، خواهر و برادران، سرزمین پر از درختان زیتون و انجیر و همه‌چیز خود را ترک کرد تا به آمریکا، سرزمین فرصت‌ها بیاید تا کار کند و خرج خانواده‌اش را بدهد، چطور ممکن است چنین مردی بمیرد؟ خدای من. پدرم مرد. او را به قتل رساندند. به او شلیک کردند. او مرده است. کنار رمال روی زمین افتادم. جیغ می‌زدم. روسری‌ام افتاد.

بچه‌ها که سردرگم شده بودند، با چشم‌های خواب‌آلود به ما نگاه می‌کردند. مثال گریه می‌کرد، چون خواب‌آلود بود و هنوز هم روی زمین سرد بیمارستان نشسته بود. همۀ پرستاران کارشان را متوقف کردند و به ما زل زده بودند. یکی از پرستاران با ظاهری وحشت‌زده دستش را روی دهانش گذاشت. الله لا اله الا هو الحی القیوم. به پای مادرم چسبیدم و گریه می‌کردم. بوی سفیدکننده می‌داد.

«می‌خام ببینمش! می‌خام ببینم با شوهرم چیکار کردید!» مادرم بلند شد و به سمت دکترهایی رفت که در حال عبور بودند. من هم بلند شدم. مثال را دوباره گرفتم. رمال به بقیۀ بچه‌ها گفت بنشینند. دکتر با صدایی قاطع گفت «خانم، ما نمی‌تونیم فعلاً اجازه بدیم ایشون رو ببینید. هنوز تمام خون رو پاک نکردیم و هیچ تستی انجام ندادیم. باید تست‌ها رو انجام بدیم. هیچ‌کس فعلاً نمی‌تونه اون رو ببینه». مادرم فریاد زد «بهش بگو واسم مهم نیست. بهش بگو می‌خوام ببینمش». به دکتر گفتم که می‌خواهیم پدرم را ببینیم. دکتر گفت «بسیار خب، دنبالم بیاید».

مادرم اول وارد شد. به سمت پدرم دوید و کنار سر او به زمین نشست. دست پدرم را گرفت. «شوقی، چرا منو ترک کردی؟ چرا؟ چرا شش تا بچه‌مون رو ترک کردی؟ برگرد». به آرامی صورت او را لمس کرد «بیدار شو! برگرد!» همۀ ما نوبتی وارد شدیم تا برای آخرین بار چهرۀ بابا را ببینیم. قوی‌ترین مردی که سراغ داشتم، آنجا روی تخت بیمارستان افتاده بود و تکان نمی‌خورد. چشمانش بسته بود و لباس کار تنش بود. لباس‌هایش کثیف و خون‌آلود بود. کفش‌هایش هنوز پایش بود. بوی سیب‌زمینی‌سرخ‌کرده و همبرگر و روغن سرخ‌کردنی می‌داد. لب‌هایش بی‌حرکت بود. آن لب‌های تیره هیچ‌چیز نمی‌توانست ادا کند. یعنی می‌خواست چیزی به ما بگوید؟ هیچگاه لب‌های او را این‌طور ندیده بودم. لب‌هایش قبلاً هم به خاطرِ سیگارکشیدن تیره و بی‌حرکت بود. او همیشه حرف می‌زد. همۀ ما بچه‌ها همیشه التماسش می‌کردیم «بابا، سیگار دشمن سلامتیه. تو رو خدا ترکش کن». او هم دود سفید را از سوراخ‌های بزرگ بینی‌اش بیرون می‌داد و با لبخندی نیمه‌عصبانی از این که او را امر و نهی می‌کردیم و نیمه‌خوشحال از این که نگران سلامتیش بودیم می‌گفت «من که به هرحال می‌میرم، حالا چند سال این‌ور و اون‌ور».

کنار او رفتم و بدنش را لمس کردم. سفت بود. یعنی واقعاً مرده بود؟ چرا نمی‌توانم باور کنم؟ شاید فقط تظاهر می‌کند، یا شاید هم یکی از آن داستان‌های معجزه‌آساست که برای افراد خوب می‌افتد. پیش خودم فکر می‌کردم خدا هرگز چنین کاری با ما نمی‌کند. حتماً یک قصۀ معجزه‌آساست. انسان‌های خوب معجزه دارند. معجزه‌های باورنکردنی آنقدر خوبند که بعید است واقعیت داشته باشند. آیا این همان بخشی نیست که او با درد بیدار می‌شود و می‌گوید «مثال، می‌تونم اون چوبک‌ها رو گاز بگیرم؟» بعد مادرم گریه می‌کند، چون خیلی خوشحال است و بچه‌ها هنوز نمی‌دانند چه شده، اما همه از دیدن بابا خوشحال می‌شویم. آنگاه بسیار دعا می‌کنم و خدا را به خاطر این معجزۀ زیبا شکر می‌گذارم. آنوقت پدرم کل داستان را به ما می‌گوید و آن را آب‌وتاب می‌دهد تا بدانیم چه قهرمان بزرگی است. سپس همۀ ما طبق برنامه به وال‌مارت می‌رویم و تمام وسایل مدرسه‌مان را می‌خریم. دومین هفتۀ مدرسه بود و بابا به مامان گفته بود صبر کند تا پولش را بدهند، آنوقت تمام وسایل مدرسه را خواهیم خرید. او به ما قول داده بود که دوشنبه بعد از مدرسه به خرید می‌رویم. آنوقت می‌توانستیم دفترهای رنگارنگمان را مقایسه کنیم و به دوستانمان بگوییم چه آخرهفتۀ عجیبی داشته‌ایم. بله، این قصه‌ای معجزه‌آساست. کی قرار است بیدار شود؟ مثال در آغوشم است، بابا. آماده

چهل و هشت دلار و پنجاه سنت. این پولی بود که دزدِ آدمکش برده بود. او به خاطر ۴۸.۵۰ دلار به سینۀ پدرم شلیک کرده بود

است تا چوبک‌هایش را گاز بگیری. زودباش بیدار شو.

اما بیدار نشد.

شاید واقعاً مرده بود. به پیشانی سبزه و درخشانش دست زدم. سرد بود. مادرم هنوز هم گریه می‌کرد و می‌گفت «با باباتون خداحافظی کنید، بچه‌ها». همه‌مان شدیداً ناراحت بودیم. نمی‌خواستم خداحافظی کنم. چطور می‌توانیم الان خداحافظی کنیم؟ امروز صبح قبل از اینکه به مدرسه بروم او را دیدم. یعنی دوباره او را می‌بینم؟ همه‌مان گریه کردیم و پدرم را بوسیدیم. شاید حالا معجزه رخ دهد. پدرم را محکم بوسیدم. لب‌هایم را عصبانی و سخت فشردم و محکم او را بوسیدم. «پاشو بابا. پاشو. دارم می‌بوسمت که بیدارشی». محکم‌تر او را بوسیدم. پاشو بابا. محکم‌تر. پاشو بابا، محکم‌تر، محکم‌تر، محکم‌تر، پاشو بابا! همانجا آرام افتاده بود و لباس‌هایش غرق در خون بود.

چهل و هشت دلار و پنجاه سنت. این پولی بود که دزدِ آدمکش برده بود. او به خاطر ۴۸.۵۰ دلار به سینۀ پدرم شلیک کرده بود. این داستان باید معجزه داشته باشد. چون وقتی بابا برگردد، همۀ ما می‌توانیم بگوییم که آدم‌های بد چقدر بی‌رحم هستند و بعد، بابا می‌تواند درسی دربارۀ پول و زندگی به ما بیاموزد. این داستانی بی‌عیب و نقص برای معجزه است! چطور ممکن است کسی به خاطر ۴۸.۵۰ دلار جان بابا را بگیرد؟ امکان ندارد، چون هرکسی می‌داند که این پول ارزشش را ندارد. حتماً او داشته فقط نقش آدم بده را در داستان قهرمانی پدر بازی می‌کرده.

بعد از اینکه شب را در بیمارستان ماندیم، من و رمال به خانه برگشتیم. شوهرعمه‌ام به ما گفت «خونه رو تمیزِ تمیز کنید. نذارید هیچ کدوم از وسایل پدرتون بمونه تا مادرتون رو یاد اون بندازه». لباس‌های او را از کمد و چوب‌لباسی‌اش برداشتیم و در یک پلاستیک زبالۀ بزرگ و سیاه انداختیم. گریه می‌کردیم، اما هیچ‌چیز نمی‌گفتیم. نگاهی به داخل حمام کردم. لباس‌های بابا مانده بودند تا مادرم آبشان را بگیرد و پشت چارپایۀ داخل وان بگذارد تا خشک شوند. خودم آن‌ها را چلاندم. محکم هم چلاندم. اشک‌هایم روی لباس‌های خیس او ریخت و رمال یک پلاستیک زبالۀ دیگر آورد. تمام آن‌ها را در پلاستیک زباله انداختم.

به اتاق خوابشان رفتیم. تختشان مرتب بود. همه‌چیز ساده بود. یک تخت، یک میز کابینتی و یک دراور. اتاقشان حالا بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. یک لیوان قهوۀ عربی روی میز کابینتی که از حراجی‌ها خریده بودند، مانده بود. قهوه خشک و ته‌نشین شده بود. حتماً از یکشنبه صبح آنجا مانده. آن را بو کردم. بوی قهوۀ عربی بدون بوی سیگار طور دیگری بود. هیچ‌وقت بوی قهوه را بدون بوی سیگار بابا حس نکرده بودم. بابا همیشه همزمان با قهوه‌خوردن سیگار می‌کشید. لیوان را به سینک بردم و آن را شستم. آن را روی آب‌چکان گذاشتم. شاید این هم از آن قصه‌های معجزه‌آسا باشد. شاید بابا قرار است امشب برگردد و من برایش قهوۀ عربی درست کنم. آنوقت قهوه‌اش را می‌خورد و سیگاری می‌کشد. ما هم او را به خاطر سیگار کشیدن سرزنش می‌کنیم و او لبخند می‌زند.

تا آنوقت، هیچ‌گاه به مراسم وداع با آدمی متوفی نرفته بودیم. داخل ماشین که بودیم پیش خودم فکر می‌کردم که مردم در این مراسم چکار می‌کنند؟ فکر می‌کردم که آیا کسان دیگری هم آنجا می‌آیند یا فقط خودمان هستیم؟ می‌خواستم بدانم آیا بابا هم آنجا خواهد بود؟ وارد تدفین‌گاه شدم. مثال در آغوشم بود و دستم در دست مادرم بود. فکر می‌کردم تدفین‌گاه‌ها برای ثروتمندانی است که مرگشان را از قبل برنامه‌ریزی می‌کنند. نمی‌دانستم که آدم‌های عادی هم اینجا می‌آیند. نشانی بالای اتاق نوشته بود «هندی». پیش خود گفتم خدای من! این برای پدرم است. پس حتماً واقعیت دارد. خدا خودش می‌داند که بابا همه‌کس ماست. او هرگز ما را تنها نخواهد گذاشت. شاید ما هم داریم همزمان با او می‌میریم و خودمان خبر نداریم.

وارد اتاق شدیم. پر از آدم بود. یعنی آن‌ها هم فکر می‌کنند پدرم مرده است؟ حتماً همینطور است، چون همه‌شان گریه می‌کردند. خشکم زد. قلبم ایستاد. نمی‌توانستم پلک بزنم. تابوت؟ اصلاً چنین چیزی در اسلام جایز است؟ بابایم داخل یک تابوت است؟ چرا بابا را در کفن نپیچیده‌اند؟ چون ما مسلمانان باید اینطور با ملک‌الموتِ خداوند روبرو شویم. قرآن با صدای بلند پخش می‌شد. جزء سی‌ام بود. این جزء را از حفظ بودم. صدا هم همینطور، آن صدا را می‌شناختم. شیخ عبدالرحمن السدیس بود، امام جماعت مسجدالحرام در مکۀ مکرمه. عاشق صدایش بودم، چون با آن بزرگ شده بودم. پدرم همیشه کانال عربستان را می‌گرفت و درحالیکه منتظر بودیم مادر شام را بیاورد، با هم تلاوت قرآن با صدای عبدالرحمن السدیس را گوش می‌کردیم.

هربار که تلاوت السدیس را می‌دیدیم پدرم می‌گفت «بلدی اینطور بخونی؟ کاش بلد بودی. تو می‌دونستی که اون قرآن رو تو دوازده‌سالگی حفظ کرده؟ می‌دونستی کسی که قرآن رو حفظ کنه مستقیماً میره بهشت؟»

صدای السدیس در تدفین‌گاه می‌پیچید. خوش به حالم بود که بعضی آیات را از بر بودم. واژگان قرآنی را زیاد نمی‌فهمیدم، اما وقتی تلاوت کلام خدا را از السدیس می‌شنیدم، نوعی حس اندوه به من دست می‌داد. البته نه اندوه از نوع افسردگی، بلکه نوعی اندوه زیبا، آرام و شاکرانه.

اگر زنده بود می‌گفت: خدا کسانی را که دوست دارد امتحان می‌کند. خدا خانوادۀ مرا امتحان کرد

این اندوه در آن سن کم یک سری سؤالات وجودی را در من برانگیخت. چرا ما اینجاییم؟ هدف زندگی چیست؟ چه چیز بیش از همه اهمیت دارد؟ نمی‌دانستم، اما در آن زمان، تلاوت اندوه‌بار، پیکر پدرم و این سؤالات همگی در یک زاویۀ منشور هم‌راستای هم شده بودند، انگار که هریک پاسخ دیگری بود. صدای السدیس واقعاً تسلی‌بخش است، مثل بازدم در یک روز سرد زمستانی. صدایی آرام و نسبتاً اندوهگین. این تنها چیزی بود که می‌توانستم بشنوم. سورۀ «نبأ». این سوره را می‌شناختم. تازه آن را در مدرسۀ اسلامی شنبه حفظ کرده بودیم. آیات را در ذهنم همزمان با السدیس می‌خواندم. درونم بسیار جریحه‌دار بود. چیزی وجود داشت که به سؤالات عمیقم پاسخ دهد. به پدرم نگاه می‌کردم. فعلاً دنبال جوابی نبودم. اما تلاوت قرآن عمیق‌تر و عمیق‌تر نفوذ می‌کرد و دنیا و ملکوت را با هم گره می‌زد. خط میان واقعیت و ماوراءالطبیعه داشت ناپدید می‌شد و ناادلسوختهه در حال فرار از واقعیت و تعقیب ماوراءالطبیعه بودم. همانطور که آیات را می‌خواندم، روی زمین نشستم و پای مادرم را در آغوش گرفتم.

مراسم خداحافظی با بابا بود یا تدفین او؟ نمی‌دانستم. حتی فرقشان را هم بلد نبودم. اما به هر حال بابا در تابوتش بود.جعفر و ایثار با پسرعموهایمان بازی می‌کردند. ایثار همین دوماه پیش مهدکودکش را تمام کرده بود. بابا می‌خواست برایش فقط دو تا بادکنک بخرد، اما مامان می‌گفت این کافی نیست. خود مامان برایش چهارتا بادکنک رنگارنگ خریده بود که روی آن‌ها نوشته بود «موفق شدی!» و «فارغ‌التحصیلی مبارک!»

در تنها عکسی که مامان از ایثار و بابا در مراسم فارغ‌التحصیلی او گرفته بود، بابا اخم کرده بود. ایثار نمی‌دانست که این آخرین عکسی است که با بابا می‌گیرد. حالا او داشت در سالن تدفین‌گاه می‌دوید و داد می‌زد «گرگ! تو گرگی! گرفتمت!» جعفر هم با بقیۀ پسرعموهای کم‌سن‌وسالمان به دنبال او می‌دوید. ایثار با دستش که مُهر «چاکی‌چیز» روی آن بود، جعفر را هل داد و جعفر به تابوت خورد. پدرم دو روز پیش ما را به رستوران «چاکی‌چیز» برده بود. آن‌ها دور تابوت می‌چرخیدند و سعی می‌کردند دور بابا، یکدیگر را بگیرند. مثال کنار من روی زمین خوابیده بود. یک بانوی مهربان که شاید یک دوست خانوادگی بود، او را با پلیور ارغوانی‌اش پوشانده بود. نهال کنار من و مامان نشسته بود و رمال پای دیگر مامان را در آغوش گرفته بود. نهال یازده ساله بود. او همیشه پیش بابا غرغر می‌کرد که «بچۀ وسطی است و به او کم‌محلی می‌کنند». بابا هم همیشه می‌گفت «نه، تو فقط بچۀ وسطی. ولی من به همه‌تون کم‌محلی می‌کنم».

ساعت‌ها نشستیم. مثال خواب بود. پسرها بازی می‌کردند. مادرم گریه می‌کرد. آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که مثال را نگه داشته بودم تا بوسۀ خداحافظی را به بابا بزند. «بابا رو ببوس، مثال». او درحالیکه ترسیده بود و گریه می‌کرد گفت «بابا سرده و بو می‌ده». او را نگه داشتم. خم شدم و بابا رو بوسیدم. واقعاً هم بو می‌داد. واقعاً هم سرد بود. صورتش نرم و انعطاف‌پذیر نبود، بلکه ثابت، بی‌حرکت و سفت بود. چین و چروکی اطراف چشم‌هایش نبود. چروک‌هایش همه از بین رفته بودند. سبیلش مصنوعی به نظر می‌رسید. می‌خواستم آن درخشش را در چشمانش ببینم، اما آرام صورتش را لمس کردم و گفتم «دوستت دارم». دوست داشتم بدانم او چه فکری می‌کند.

می‌دانستم که اگر زنده بود می‌گفت: خدا کسانی را که دوست دارد امتحان می‌کند. خدا خانوادۀ مرا امتحان کرد. خدا می‌دانست که من در پانزده سالگی می‌توانم پدرم را غرق در خون ببینم و این صحنه را تحمل کنم. خدا می‌دانست چه چیز ما را می‌شکند و چه چیز ما را قوی می‌کند. خدا می‌دانست که قتل پدر هرگز ما را نمی‌شکند. خدا می‌دانست که عشقمان به مادر با هیچ چیز در این دنیا قابل سنجش نیست و فقط با این چشمان می‌توان آن را دید، همان چشمانی که آن شب بابا را غرق در خون دید. خدا می‌دانست که در سال‌های پس از مرگ بابا، قدرت مامان شش شخصیت، شش جسم و شش روح را می‌سازد، می‌دانست که او هر روز لبخند می‌زند و شب‌ها تنها می‌خوابد و برای شوهرش دعا می‌کند. خدا می‌دانست که مادرم درهای بهشت را برای بچه‌ها و شوهرش باز می‌کند. خدا این‌ها را می‌دانست، اما من چه؟ آیا من هم می‌دانستم؟

تابستان چند سال پیش، من و خانواده‌ام به فلسطین بازگشتیم. باردار بودم. بچه‌ام قرار بود به زودی به دنیا بیاید. انجیرها رسیده و خاک نرم بود. همانطور که پدرم نوید داده بود، درختان بزرگ‌تر شده و شاخه‌هایشان با بار میوه‌ها پایین‌تر آمده بود.

او چشمان تو را دارد، بابا. اسمش را الیا گذاشته‌ام. نام مکانی مقدس که فقط تو و خدا می‌دانید.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب در تاریخ ۱۳ دسامبر ۲۰۱۷ با عنوان «Allah Knows» در وب‌سایت هارپرز مگزین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «خدا می‌داند» منتشر کرده است.
•• اینال هندی (Enal Hindi) جستارنویس فلسطینی و استاد دانشگاه شیکاگوست.
[۱] Like Water for Chocolate

مشاهده ادامه مطلب

اصلاحات بنیادی؛ گذر از خان‌سالاری به قانون‌پذیری

جامعه افغانستان دارای ویژگی‌های خاصی‌ست که نیاز به‌کنکاش و جستجوی علمی و کاربردی دارد.

جامعه ما یک جامعه سنتی و احساسی است که برای برون‌رفت از بحران فعلی نیاز به‌مدرن‌شدن و عقلانی‌شدن دارد. کاری بس دشوار که تجربه‌های آن‌را ما در تاریخ افغانستان داشته‌ایم. برخورد مردم با هرگونه رفورم و تجددپذیری کاملن تحمل‌ناپذیر بوده و با سرکوب دولت‌ها مواجه شده است. سقوط امان‌الله و حاکمیت کمونیستی از این دست تجربه‌ها بود که متاسفانه جامعه نه تنها به‌سوی تجدد و روشنگرایی رهنمون نشد که حتا سیر واپسگرایی عجیبی را به‌خود گرفت.

مصداق امروز جامعه افغانستان آن هم در قرن بیست‌و‌یک را می‌توان در کمتر جامعه امروزی در دیگر مناطق جغرافیا جستجو کرد. جامعه سخت دگم‌اندیش، تحول‌گریز و واپسگرا که به‌هیچ عنوان حاضر نیست برای بهترشدن شرایطش کاری انجام دهد.

دید و بینش مردم در طول تاریخ عوض نشده و برای این‌که در شرایط حاضر دولت بتواند از وضعیت که اکنون با آن روبه‌رو است رهایی یابد، چاره‌یی ندارد جز کارکردن علمی و اصولی روی ذهن این جامعه.

سوء‌استفاده‌گران عرصه سیاست در این مرز‌و‌بوم باعث شده است که تضادها و برخوردهای عقده‌یی مردم در واقعه‌ها و اتفاقات افزایش یابد. این سوء‌استفاده‌گری سال‌هاست که مردم را رو در روی هم قرار داده است؛ از این‌رو برای رهایی مردم از این بند، دولت رسالت دارد تا در عرصه روشنگری کار ویژه‌یی را در نظر بگیرد.

 نگرانی دولت از وضعیت فعلی قابل درک است و مشکلات فراروی دولت بسیار. تمام تلاش‌های دولت بدون حمایت و پشتبانی مردم نمی‌تواند مثمر واقع شود. بنابراین لازم است که دولت برای ساختن یک جامعه یک‌دست، یک‌نواخت، توانمند و عبور از یک جامعه واپسگرا و سنتی به‌یک جامعه مدرن وعقلایی تلاش‌ کند.

کارکرد دولت در افغانستان در طول تاریخ به‌گونه‌یی بوده که تنها به‌سیاست‌های مقعطی می‌پرداخته و در ساختن یک‌جامعه روشن، کارکرد خاصی را انجام نداده‌ است. دولت‌ها در هر برهه همیشه به‌جامعه و مردم از بالا نگاه کرده‌اند و نگاه رعیت اربابی داشته‌ است که باید عوض شود.

در واقع آنچه در یک ‌حکومت مردم‌سالار و قانون‌مدار ملاک و معیار است در جامعه امروزی ما مشاهده نمی‌شود. فرضیه‌هایی یک‌حکومت دموکراتیک در جامعه که دچار فقر فرهنگی و علمی است به‌هیچ عنوان قابل تطبیق نیست. در جامعه‌یی که اسم و رسم و تصویر در انتخابات تبدیل می‌شود به‌نماد انتخاباتی – که در بسیاری از موارد تصویر یک حیوان است – انتظار استقرار یک‌حکومت مردم‌سالار عبث و بیهوده‌ است.

انتظار دولت ساختارشکن را نداریم اما می‌توانیم از حداقل‌ها شروع کنیم؛ این حداقل‌ها می‌تواند جامعه را اصلاح کند. در واقع شروع گام‌برداشتن به‌سوی یک‌جامعه روشن و عقلایی می‌تواند از همین امروز باشد.

به‌نگره‌های تاریخی باید توجه شود و تجربه‌های دولت‌های پیشین هم می‌تواند در این روند به‌کار آید. سیاست‌زدگی سخیف که امروز مردم با آن درگیر هستند بر می‌گردد به‌بینش و نگره‌های سطح پایین مردم و تحریک‌پذیری مردم. به‌بازی‌گرفتن احساس‌های مردم راه‌هایی هستند که خیلی‌ها توانستند با سوء‌استفاده از آن سوار بر موج احساس‌ها شوند و به‌خواسته‌های نامشروع خویش برسند.

از یک نگاه مردم افغانستان را می‌توان بد چانس گفت؛ زیرا در تحولات بعد از سقوط طالبان، حاکمیت به‌دست ناکارآمدترین رهبر افتاد.

 با نگاهی گذرا به‌حاکمیت حامد کرزی می‌توان دریافت که مردم افغانستان بهترین چانس‌ها را از دست داده است. متاسفانه فرصت‌سوزی بسیار، در دوران حاکمیت حامد کرزی صورت گرفت؛ دوره‌یی‌که می‌توانست سکوی پرتاب، برای مردم افغانستان از جامعه سنتی به‌یک‌ جامعه روشن باشد.

 در واقع تمام کارکرد دولت کرزی به‌معامله‌گری و به‌دست‌آوردن منافع نامشروع سپری شد و این چهره تاریخ‌ساز، بدترین دوران را برای مردم افغانستان رقم زد.

شان و شعور حامد کرزی در حد رهبری جامعه افغانستان نبود؛ زیرا حتا حامیان خارجی آن هم به‌این موضوع پی برده‌اند و به‌آن اعتراف می‌کنند.

ما نمونه‌های بسیاری را از جوامع مختلف داریم که با یک رهبری درست و اصولی توانستند جوامع‌شان را از یک جامعه عقب‌مانده به‌یک جامعه درحال رشد رهنمون کند؛ یعنی تلاش‌های فردی در سطح رهبری توانسته است ذهن و افکار مردم را مترقی کند.

شرایط در بعد از حاکمیت طالبان و توجه ویژه جامعه جهانی به‌افغانستان و سرازیرشدن کمک‌های بی‌حساب‌و‌کتاب، می‌توانست به‌نفع مردم افغانستان، به‌کار گرفته شود اما متاسفانه این فرصت طلایی با حاکمیت ملوک‌الطوایفی جناب کرزی از دست رفت.

در جوامع مثل افغانستان، تجربه نشان داده است که اصلاحات از بالا می‌تواند جواب دهد و از آن‌جا که در خود مردم هیچ تکاپویی برای بهبود وضع‌شان دیده نمی‌شود؛ انتظار از یک جامعه تنبل و عقب‌مانده انتظار بیهوده است.

فرضیه‌های روانشناختی در علم روز به‌کار این جامعه نمی‌آید بل باید با مطالعه مردم این سرزمین فرضیه‌های جدیدی مطابق با خلقیات و ویژگی‌های این مردم ارایه شود.

قانون‌گریزی جزو خصلت مردم ما شده است؛ از این‌رو برای تبدیل‌شدن جامعه افغانستان از یک جامعه قانون‌گریز به‌یک جامعه قانون‌پذیر مشکلات بسیاری فراروی دولت است. بنابراین دولت هم برای این‌که به‌یک جامعه قانون‌پذیر برسد چاره‌یی جز روبه‌روشدن با این مشکلات ندارد. در نتیجه وظیفه دولت است که رگ خواب این مردم را پیدا کند.

محمدعلی عباسی؛ روزنامه‌نگار

مشاهده ادامه مطلب

کاکتوس پیر


نمایش مشخصات طاهره ولی پور

کاکتوس پير
از بلندای حصار پُر زِ اندوه غريبی
پشت خارستان تاريكی كه نامش خانه است
می نويسم هموطن:
كاكتوس پير  اين دشت سراسر خود فریبی
ديشب از گلخانه ی تزيينی اَش صد جمله گفت  
از

شاعر:طاهره ولی پور

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب آموزش فیلمبرداری دوربین های ویدیویی

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی


آموزش فیلمبرداری دوربین های ویدیویی

كيت بروكز در اين كتاب ضمن شرح انواع مختلف دوربين‌هاي ويديويي و فرمت‌هاي گوناگون آن‌ها جلوه‌هاي گوناگوني را كه روي دوربين‌هاي مختلف وجود دارند شرح داده و سپس همراه با مبتديان بحث فيلم‌يرداري ويديويي را شروع و به بررسي نمونه‌هاي كار انجام شده مي‌پردازد. او در اين كتاب مسايل مختلفي مثل كادربندي، نورپردازي، صدابرداري، فيلم‌برداري به كمك استوري بورد، نماهاي مختلف، فيلم‌برداري از مراسمي مثل مسابقات و عروسي‌ها را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهد. يكي از مطالب مهم كه در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته فيلم‌برداري به شيوه سكانسي و تداوم‌دار است كه او با بيان ساده خود به توصيف آن مي پردازد. كتاب داراي بحث‌هاي جانبي زيادي است كه به صورت نكته‌هاي كناري در نقاط گوناگون كتاب آمده‌اند.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
امپرسیون؛ جیغ بنفش
دایره ی گچی برشت : دیدگاهی از اروپا
وودی آلن از زبان وودی آلن

نسخه ها

حجم: ۶ مگابایت

دریافت ها: ۱۴۴۹

تعداد صفحات: ۱۹۵




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

آموزه‌هایی از تاریخ بیهقی | روزنامه راه دلسوخته

نویسنده: دکتور رازق رویین/ بخش نخست

در سال‌هایی دور پیوسته از بیهقی می‌خواندم و با او سرگرم می‌بودم. می‌اندیشیدم اگر در شعر فردوسی بود که دست‌مان را می‌گرفت تا به راز و رمز سرمایه‌های کهن سرزمین‌مان پی ببریم، در نثر بیهقی بود که در روشنی سیاست و مردم‌شناسی، از گرم و سرد و فراز و فرود روزگار و از پیشینۀ نیاکان‌مان به گفته خودش  «قصه» می‌سرود که وقتی کتابش را آغاز می‌کردی دلت نمی‌شد از آن دل بکنی و آن  را ببندی.

روان استاد نگهت سعیدی شاد باد که بار نخست او بود که در دانشکده زبان و ادبیات بخشی از تاریخ بیهقی (داستان بر دار کردن حسنک وزیر) را به عنوان متن نثر دری به ما واژه‌شناسی می‌کرد و ما از یک‌سو که از سر خامی، آن را درد سری می‌دانستیم، از سوی دیگر زبان شیرین داستان، شگردهای شیوای گفتاری آن، نگرش‌ها و نکته‌های آموزنده آن سخنور بزرگ، سخت بر دل‌های ما چنگ می‌زد و گرم‌مان می‌کرد.

از آن روزها تاکنون بیهقی  در کنار فردوسی برای من الگوی یک نویسندۀ بی‌همتا و یک مرد هنرآفرین تاریخ ادبیات کهن‌سال ما به شمار می‌رود. بیهقی در بازآفرینی و آوردن زبان آراستۀ مردم خراسان با مهارت یک استاد بی‌مانند به پیروی از روش پی افکندۀ  آموزگار بزرگوارش، ابو نصر مشکان با سخت‌کوشی نوآورانه، تاریخ‌نامه‌یی نوشت که هم تاریخ است،هم داستان است، هم شعر است و هم اندرزهای یک پیر جهان‌دیده و روزگارچشیده است.

در یک سخن: زبانی که او از آن سود می‌برد، از روان‌شناختیی مردم خراسان و پندارها وکردارهای آنان نمایندگی می‌کند که چه زیبا و مردمی است. زهی بر او که به گفته خودش: « ستاره روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی و آب خوش ما بودی که سیراب از تو شدیم، مرغزار پرمیوه ما بودی که گونه گونه از تو یافتیم.»

زادگاه بیهقی بیهق سبزوار است (سال ۳۸۵ق) پس از ۸۵ سال زندگی پربار، در سال۴۷۰ در هنگام فرمانروایی سلطان ابراهیم غزنوی در غزنه چشم از جهان بست. نمی‌دانم گور نامی این مرد تاریخ‌ساز، در غزنه شناخته شده و منار یادبودی از او در جایی از غزنه برپاست یا نه؟

به تلخی می‌اندیشم که همانند گور بزرگترین دانشمند سده‌ها و هم‌روزگار بزرگ‌مردش، البیرونی، شاید در جایی از خاک غزنه، به گمنامی  شکسته و ناشناخته فرو مانده و  مرد فررهنگ‌پروری در غزنه پیدا نشد تا بر سر گور این ابرمردان خراسان دستی از سخاوت‌مندی می‌کشید و کم از کم سایه‌بانی بر سر این ناموران تاریخ کشور برپا می‌کرد تا دینی از سوی ما معاصران ادا کرده می‌شد. نفرین بر ما.

تاریخ‌نامۀ بیهقی در روند تاریخ‌نگاری در کشور البته که نخستین تاریخ نیست؛ زیرا پیش از بیهقی بزرگان دیگر مانند: بلعمی، مولف گمنام تاریخ سیستان، عبدالحی گردیزی، بلعمی (به عربی) ثعالبی (به عربی) و عتبی (به عربی) و شماری دیگر این راه را رفته بودند، ولی هیچ‌کدام نه پیش از او و نه پس از او به شیوه او یعنی آمیزه‌یی از تاریخ و هنر ادبی با یک نگاه ژرف و دانشی بر رویدادها و کنش‌ها و واکنش‌های آدمی، تاریخی ننوشته‌اند.

خود در کار نوآورانه‌اش با آگاهی می‌نگرد و آن را چنین سبک و سنگین می‌کند: «در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست که احوال را آسان‌تر گرفته‌اند و شمه‌یی بیش یاد نکرده‌اند، اما من چون این کار پیش گرفتم می‌خواهم که داد این تاریخ بتمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند. و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از خواندن ملالت افزاید، طمع دارم بفضل ایشان که مرا از مبرمان نشمرند، که هیچ چیز نیست که بخواندن نیرزد که اخر هیچ حکایت از نکته‌یی که بکار آید خالی نباشد.» و در جای دیگر می‌گوید: «غرض من آنست که تاریخ پایه‌یی بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم چنانکه ذکر آن تا آخر روزگار بماند» و به راستی که چنان کرد و بماند.

  از بد روزگار تاریخ بیهقی از سی جلدی که بیهقی نوشته بود، تنها از نیمه جلد پنجم تا نیمه جلد دهم در دست است و بسته به دوره امارت مسعود غزنوی که در سال‌های ۴۵۰و ۴۵۱ نوشته شده است، دیگر بخش‌ها یعنی زمان سبکتگین تا آغاز روزگار سلطان ابراهیم را یعنی زمان ۸۴ سال از ۳۶۷ تا ۴۵۱ را در بر می‌گرفته است که آن برگ‌های زیبا و خواندنی، بازی دست روزگار شده  و از دست رفته است.

 این بازمانده‌ها، نخستین بار به همت دانشمند انگلیسی، دبلیو اچ مورلی در سال۱۸۶۲م بر اساس شش نسخه هندی در کلکته منتشر شد. این نخستین چاپ بدون حاشیه‌نویسی و بدون فهرست اعلام بود  که با چاپ سنگی ولی به خط زیبایی منتشر شد. البته از چاپ‌های پسین‌تر در تهران چاپ علی اکبر فیاض و دکتور غنی دقیق‌تر است که بر بنیاد کار مورلی و کار ادیب پشاوری سروسامان یافته است. ای کاش دولت و حکومت‌های گذشته کشور ما این هوشمندی و دلسوزی را می‌داشتند که یک چنین گنجینۀ بی‌همتای تاریخ کشور را با ویرایش‌ها و پیرایش‌های مطمین‌تری در دسترس ما قرار می‌دادند.

شخصیت‌های بزرگواری بودند و هنوز هم هستند که می‌توانستند با پشتیبانی مادی دولت، چاپ آن را با رسالت‌مندی، به پایۀ فرجام برسانند.

استاد خلیل‌الله خلیل، استاد حبیبی، استاد علی‌اصغر بشیر، استاد سرور همایون، استاد مایل هروی، استاد جاوید، استاد عبدالواحد یعقوبی، استاد شهرستانی، استاد عنایت شهرانی، دکتور محی‌الدین مهدی، استاد نجیب مایل، استاد آصف فکرت، دکتور مرادی، دکتور رهین، دکتور اسدالله حبیب و برخی دیگر که هم با جغرافیای کشور آشنا بودند و هستند و هم آزمودگی کهن‌پژوهی بایسته را داشته و دارند، ولی انجام چنین کارهایی، هم یک مرکز پژوهشی توانمند و دارا می‌خواهد و هم دلسوزی و آگاهی یک دولت مسوول و دلسوز که از دولت‌های قبیله‌پرور و فاسد تصور آن نمی‌رفت و هنوز هم نمی‌رود.

اینکه به همت  استاد عبدالحی حبیبی و استاد مایل هروی و یا چند کس دیگر کتاب‌هایی چون: طبقات ناصری، طبقات صوفیه، زین‌الاخبار گردیزی، فضایل بلخ، جغرافیای حافظ ابرو، رساله حی ابن یقظان، اخبار ال برمک و شماری کتاب‌های ارزشمند دیگر از این گونه، به چاپ رسیده، کارهایی‌ست مناسبتی نه پی‌گیر و نه بسنده.

این نکته هم ارزش گفتن دارد که این بیکارگی‌های ما از بی‌دانشی ما نبوده است، بل که از تنبلی و بی‌انگیزگی ما سرچشمه گرفته است؛ زیرا دیده‌ایم که کشورهای ایران و هند، بخش بزرگ این مسوولیت‌ها را آن‌ها انجام داده‌اند و ما فکر کرده ایم دیگر نیازی نیست تا دست به کار شویم. در حالی که برعکس ضرورت بود تا ما خود کار خویش را به سر می‌بردیم نه دیگران.

به همین علت است که بیشترینه جوانان، ما را سرزنش می‌کنند که ایران چنین کرده و چنان، ولی شما که دعوای زبان و فرهنگ دارید چی کرده‌اید؟ راست می‌گویند. ما نباید بار مسوولیت‌های خود را به دوش دیگران بیندازیم که دیده‌ایم چه بسا حقایق بسته به تاریخ و فرهنگ ما، از سوی برخی از مغرضان همسایه، وارونه ساخته شده است.

بیهقی تاریخش را نه یک روایت تاریخی، بل که آن را همانند یک پارچه زربفت که هم‌روزگار شاعرش فرخی سیستانی که شعرش راحله «بافته زجان» دانسته بود، او نیز سخنش را دیبای خسروانی بافته از تار زر می‌داند که به درستی چنین است: « من که بوالفضلم اگر در این دنیای فریبنده مردمخوار چندانی بمانم که کارنامه این خاندان برانم و روزگار همایون این پادشاه که سال‌های بسیار بزیاد چون آنجا رسم بهره از نبشتن و این دیبای خسروانی که پیش گرفته‌ام بنامش زربفت گردانم.»(۲۵،۲)

این نامه بزرگوار، آیینه‌یی است از رخدادهای سیاسی سده پنجم مهتابی گسترۀ خراسان، فرارود و سرزمین هند و فارس که زیر فرمان شاهنشاهی غزنویان بود و این گستره‌ها از سوی کارگزاری‌های دولت‌مردان نیرومند آن زمان همانند محمود زابلی، مسعود، ممدود، مسعود فرخزاد، سلطان عبدالرشید و سلطان ابراهیم که همه از همین خانواده برخاسته بودند، ساز و برگی یافته بود. با نگاهداشت نام‌گذاری آن سرزمین‌ها، برابر با برگ‌های این تاریخ‌نامه، می‌توان این بخش‌ها را یاد کرد: خراسان، سیستان، خوارزم، زابلستان، هند، سند، چغانیان، ختلان، قبادیان، ترمذ، قصدار (شهری از سند)، مکران، والشتان (بلوچستان)، کیکانان، ری، جبال (بخش مرکزی ایران امروز) عقبه حلوان، گرگان، طبرستان، غرجستان (جنوب هرات و غرب غزنین)، گوزگانان، غور و تخارستان.

غزنویان تنها به قلمرو خلافت و به سرزمین ایلک خانیان ترکستان (کاشغر و بلا ساغون) لشکر نکشیدند و بر آنان نتاختند. هرچند اگر مرگ سلطان محمود فرا نرسیده بود مسعود می‌خواست همچنان پس از فتح سپاهان به سوی بغداد لشکر بسیج کند. ولی عمه‌اش حره ختلی او را به غزنه فرا خواند تا شاهنشاهی پدرش از هم نپاشد.

این زن سیاست‌مدار و آگاه به برادرزاده‌اش با این نوشتار، پیام فرستاد: «خداوند ما سلطان محمود نماز دیگر روز پنجشنبه، هفت روز مانده بود از ربیع‌الاخر، گذشته شد رحمت‌الله علیه و روز بندگان پایان آمد و من با همۀ حرم به جملگی بر قلعت غزنین می‌باشیم و پس فردا مرگ او را آشکارا کنیم و نماز خفتن، آن پادشاه را به باغ پیروزی دفن کردند و ما همه در حسرت دیدار وی ماندیم -هفته‌یی بود تا که ندیده بودیم. و کارها همه بر حاجب علی می‌رود و پس از دفن، سواران مسرِع رفتند، هم در شب و به گوزگانان، تا برادر محمد به زودی اینجا آید و بر تخت ملک نشیند و عمتت (عمه تو. گویا در آن روزگار به جای عمه، عمت می‌گفته‌اند.(ت) پایانی ضمیر پیوسته مخاطب  است. امروز در لهجه بدخشی برای برادر پدر، عمک می‌گویند) به حکم شفقتی که دارد، بر امیر فرزند، هم در این شب به خط خویش، ملطفه‌یی نبشت و فرمود تا سبک‌تر دو رکابدار را که آمده‌اند پیش از این به چند مهم نزدیک امیر، نامزد کنند تا پوشیده با این ملطفه از غزنین بروند و به زودی جایگاه رسند. و امیر داند که از برادر این کار بزرگ بر نیاید. و این خاندان را دشمنان بسیارند و ما عورات و خزاین به صحرا افتاده‌ایم باید که این کار به زودی به دست گیرد- که ولی عهدِ پدر است و مشغول نشود  به آن ولایت که گرفته است .ودیگر ولایت نتوان گرفت- که آن کارها که تا اکنون می‌رفت بیشتر به حشمت پدر بود و چون خبر مرگ وی آشکار گردد، کارها از لونی دیگر گردد. و اصل غزنین است و آن گاه، خراسان و دیگر همه فرع است تا آن چه نبشتم نیکو اندیشه کند و سخت به تعجیل بسیج آمدن کند، تا این تختِ ملک و ما ضایع نمانیم و به زودی قاصدان را باز گرداند- که عمتت چشم به راه دارد. و هرچه اینجا رود سوی وی نبشته آید.(ص۷۰) » (۱)

از نگاه بیهقی در زمامداری محمود و مسعود، اصل خراسان بود نه مناطق دیگر. وقتی مسعود در سپاهان بود، خبر مرگ پدرش در غزنین به او رسید. از آنجا به سوی خراسان آمد که به گفتۀ خودش: «… سوی خراسان می‌رویم که سلطان بزرگ گذشته شد و کار مملکتی سخت بزرگ و مهمل ماند آنجا.» (۱٫ص۷۲) پس از مشوره با «خداوندان شمشیر و قلم» به سوی خراسان می‌شتابد تا کار مملکت از هم نپاشد.

مشاهده ادامه مطلب

توای سرکش ..


نمایش مشخصات عبدلرسول بلاغی پور

ندلسوختهم چرا اما دلم امشب پریشان است
ندلسوختهم چرا امشب به بالینم نیمایی
به سجده دیدمت اما نگاهم ر ا نمیخاهی .
چنان مست توام گویی که عالم ر ا نمیبینم
بیا ای دلبرسرکش
بیا ای نازنین دلکش
بیا امشب

شاعر:عبدلرسول بلاغی پور

مشاهده ادامه مطلب