زنگ خطر تندروی اسلامی! | روزنامه راه دلسوخته

حمله انتحاری به گروه مذهبی هندوباورهای هم‌وطن‌مان در جلال‌آباد، عمق فاجعه افراطیت در کشور را برملا می‌سازد. هرچند در سال‌های اخیر و با رشد و گسترش افراطیت اسلامی، تندروی یک پدیده قومی مذهبی‌‌یی که اهداف سیاسی به واسطه آن دنبال می‌شود، تعریف شده است، اما وقایع جدید در یکی دوسال پسین نشان می‌دهند که ماهیت و رویکرد افراط‌گرایی دست‌خوش تغییرات زیادی شده است.

حملات انتحاری بر غیر نظامیان در مساجد شیعیان در نقاط مختلف کشور در دو سال اخیر و در آخرین مورد حمله به یک تجمع هندوباوران در ولایت ننگرهار، زنگ خطر جدی را به صدا در آورده است. مسوولیت این را در جلال‌آباد داعش به عهده گرفت و اذعان داشت که هدف مشرکان بود. قبل بر این نیز گروه داعش حمله بر مساجد شیعیان در کابل و هرات را با توجیه‌های تندروانه مذهبی انجام داده و شیعیان را نیز کافر خوانده بودند.

زنگ خطر از آن جهت جدی‌تر از گذشته به صدا در آمده که در سال‌های اخیر کثرت گروه‌های تندرو اسلامی کار را پیچیده ساخته و نهادهای امنیتی افغانستان اکنون با منابع متعدد و متفاوت نیروهای تندرو مواجه‌اند. از جهت دیگر، رویکرد اجتماعی و مذهبی که شاخه‌های نوتشکیل گروه‌ها به‌نام داعش پیشه کرده‌اند، شکنندگی‌های اجتماعی و مذهبی بیشتری در پی خواهد داشت و در چنین شرایطی، برای امنیت ملی افغانستان خطر مزمنی پنداشته می‌شود.

به بیان دیگر؛ حالا به استثنای همان محور اصلی طالبان که رهبری و شوراهای تصمیم‌گیری‌اش در پاکستان موقعیت دارد، سایر شاخه‌های گروه طالبان و گروه‌های جدید ترویستی مثل داعش و غیره دیگر قومی و سیاسی عمل نمی‌کنند، بل با شگرد جدید فراقومی مذهبی-ایدیولوژیکی عمل می‌کنند.

چون حرکت‌های جدی از سوی حلقه‌های قومی علیه افراطیت قومی موجب شده که دیگر کارت قومی چندان برای اهداف تروریستی موثر واقع نگردد.

هرچند طالبان نا امنی روانی وسیعی در میان مردم خلق کرده است، ولی با هدف قرار گرفتن گروه‌های مذهبی مختلف توسط گروه‌های افراطی جدید، اکنون نا امنی روانی در فاز حاد خود رسیده است.

از جانب دیگر همین گروه‌های افراطی جدید، از ترویج سلفی‌گری‌های سال‌های اخیر در مدارس پاکستان به کمک عربستان سعودی؛ بهره کافی برده، دامنه نفوذشان را به شدت وسعت بخشیده‌اند.

اگر در ده سال پیش تنها جنوب و شرق افغانستان حوزه نفوذ تندروی اسلامی بود، حالا افراطیت مذهبی از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب در میان تمام اقوام سنی مذهب جای پای وسیع باز کرده است. ناامنی‌ها در ولایت‌های شمالی نشان می‌دهند که افراطیت به شدت در میان اقوام اوزبیک، ترکمن و تاجک نیز در حال گسترش است.

در سال‌های اخیر مبلغان تندروی که عمدتن جوانان تازه تحصیل‌یافته و یا دانشجوهای برحال در مدارس دینی هستند، در خانه خانه ما فعال شده و جوامع کوچک تحت نفوذشان را[قریه و ده] به شدت تحت تاثیر قرار داده‌اند. اکثریت اعضای بزرگ‌سال خانواده‌ها پیرو مذهب حنفی هستند ولی جوانانی که در سال‌های اخیر از روی اشتباه خانواده‌ها مصروف تحصیلات دینی شده‌اند، با عقاید سلفی‌گری رشد یافته وضعیت فراقومی و فراقبیله‌یی را ایجاد کرده‌اند.

این وضعیت شرایط مستعدی را برای دست‌درازی‌های همسایه‌ها فراهم کرده است تا نمایشی از داعش‌سازی را به اجرا در آورند.

جدا از بحث امنیتی، جامعه ما با یک خطر جدی اجتماعی نیز مواجه است. به طور گسترده تلبغات تندروانه به‌خصوص در جوامع شهری توسط گروه‌های غیر مسلح تندرو که در واقع مایه افراطیت تروریستی هستند، صورت می‌گیرد.

دانشگاه‌ها، مدارس، مساجد و حتا در برخی مناطق مکاتب از محلاتی‌اند که به شدت مورد تمرکز گروه‌های تروریستی در پی گسترش نفوذ در میان جوانان است.

حزب‌التحریر، جمعیت اصلاح و برخی دیگر از تشکیلات دانشجویی و مذهبی غیر رسمی از منابع عمده تبلیغات عمومی تندروی اسلامی در شهرهای عمده گفته می‌شوند، اما وبسایت‌ها و صفحات فسبوکی و شبکه‌های مجازی‌یی نیز وجود دارند که به شدت تندوری مذهبی را تبلیغ می‌کنند.

شماری از استادان که در ۲۰ سال اخیر به سمت استادی در دانشگاه‌ها رسیده‌اند، متاثر از جریان سلفی‌سازی به مبلغان قدرتمند افراطیت مبدل شده‌اند. این استادان کار را از حد تبلیغ عادی بیرون کرده در برخی موارد دانشجویان خلاف عقایدشان را با سواستفاده از صلاحیت‌های وظیفه‌یی مورد تنبیه و تهدید نیز قرار می‌دهند.

نصاب دانشگاه‌ها در بخش علوم دینی در حالی‌که یک بار اضافی به گردن دانشجویان است، هرگز توسط وزارت تحصیلات عالی مورد ارزیابی قرار نمی‌گیرد و استادان ثقافت اسلامی هم با استفاده از صلاحیت مذهبی و وظیفه‌یی طبق سلیقه و مصلحت خود راه می‌روند.

کشوری که از آتش تروریزم می‌سوزد، حتا بی‌گناه‌ترین گروه‌های قومی- مذهبی با توجیهات مشرک و کافر هدف قرار گرفته می‌شوند، ماموران و نیروهای دفاعی کشور امنیت جانی ندارند و به‌طور کل امنیت ملی ما در خط سرخ قرار گرفته و امنیت روانی از مردم سلب شده، چرا باید بیش از این به مبلغان رضاکار افراطیت جازه داده شود؟

دست‌درازی‌های کشورهای همسایه در حالی‌که یک واقعیت است، معلول‌اند، علل و بیس‌های اساسی افراطیت در دورن جامعه ما نهفته است. در واقع جامعه ما یک جامعه مستعد افراط‌گرایی است و این بلا بیش از همه نسل جدید را هدف قرار داده است. از این رهگذر آینده مملکت نیز گنگ و ابهام‌آمیز می‌نماید.

بهتر خواهد بود که حکومت حدود و صلاحیت‌های استادان دانشگاه‌ها، مکاتب، ملا امامان و احزاب و سایر تشکیلات سیاسی و اجتماعی را در تبلیغات دینی محدود سازد و نهادهای اجتماعی را بیشتر مورد دقت قرار دهد.

اگر حکومت امروز خواستگاه‌های اجتماعی تندروی اسلامی را جدی نگیرد فردا مجبور خواهد شد که در جبهات جنگ و حملات انتحاری و تندورانه جدی بگیرد.

دکتور کریمی

مشاهده ادامه مطلب

تیره آیینه ها


نمایش مشخصات الکس رفیعی

تو نورافشان
ای کودک هِشته برسرراه
تبریزگریست زین ستمها
تو دربدری به کوچه تنها
سِنِ تو سه ماه بیشتر نیست
ازمادرِتو دیگر خبر نیست
بر کاغذ روی سینه تو
دیدم که نوشته جا ندارد
اوهست فقیروهست

شاعر:الکس رفیعی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب کردها، ترک ها، عرب ها

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



کردها، ترک ها، عرب ها

«کردها، ترک ها و عرب ها» عنوان کتابی است از «سیسیل جی ادموندز» کارگزار ارشد وزارت خارجه بریتانیا که سال هایی از دو دهه ١٠ و ٢٠، قرن بیستم میلادی را در عراق گذرانده، سال هایی که خاورمیانه با تقسیمات عظیمی مواجه بوده است. اگرچه از عنوان کتاب این گونه برداشت می شود که روایتی از منازعات سه اتنیک نام برده باشد، اما بخش اعظم کتاب مربوط به کردستان شناسی است و تنها بخش پایانی کتاب، تشریح فعالیت ها و گزارش های «کمیسیون موصل» از سوی جامعه ملل است که با عنوان کتاب مطابقت بیشتری دارد. اگرچه این روزها یک قرن از تقسیمات استعماری خاورمیانه و ٩٠ سال از تشکیل دولت عراق می گذرد اما آنچه به ضرورت بررسی و بازتحلیل این تیتر، الزام می بخشد، اوضاع و احوالی است که امروزه در خاورمیانه از لیبی و مصر گرفته تا لبنان، سوریه، ترکیه و عراق را با چالش های بحران حاکمیت و اغتشاشات داخلی مواجه کرده است. در بررسی تطبیقی شرایط حال با یک قرن پیش است که تصویرهای جالبی از این نمایش سیاسی و تکرار مکررات تاریخی به چشم می خورد.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
تاریخ بلوک شرق
A History Of Money And Banking In The United States
عمل صالح موسوم به شاه جهان نامه (جلد دوم)

نسخه ها

حجم: ۲۴ مگابایت

دریافت ها: ۴۷۸۷

تعداد صفحات: ۵۶۵




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

«مرد کابل» | روزنامه راه دلسوخته

«چینی‌ها بیش از پیش در افغانستان و عراق فعال شدند، نه برای این که علیه تروریسم در منطقه بجنگند؛ بل برای این‌که پرونده‌هایی علیه ما شکل بدهند. آن‌ها می‌دانند همۀ جنگ‌ها با لغزش‌های مالی یا اختلاس همراه هستند. آن‌ها در چهارچوب جنگ قدرت زیرزمینی که علیه ایالات متحده و ناتو پیش می‌برند تا لیتیوم و مواد معدنی کمیابی را که ما رگه‌‌هایش را در سرزمین افغانستان کشف کردیم به اسم خودشان تمام کنند، فعالانه دنبال اطلاعات رسواکننده می‌گردند. آن‌ها دست روی چیزی می‌گذاشتند که می‌خواهند: منابع زیرزمینی که صنعت چین به‌شدت به آن نیاز دارد….» از ص ۵۱۷ مرد کابل.

«مرد کابل» یکی از سه‌گانه‌های رمان‌های پولیسی سدریک بانل به تازگی وارد بازار کتاب شده است. داستان‌های پولیسی نفس‌گیری که درون‌مایه‌اش سیاسی- اجتماعی است که در کنار قصه‌یی که پیش می‌برد از وضعیت سخت و باتلاقی که جامعۀ امروز و سیاست افغانستان توسط دوستان خارجی‌اش در آن گیر افتاده، خبر می‌دهد. تعقیب و گریزهایی که در پی ماجرای قتل مشکوک یک والی در شهر کابل اتفاق می‌افتد پای وزیر امنیت افغانستان و بسیاری از چهره‌های دیگر رده‌های بالای حکومتی را در داخل افغانستان تا آن سوی مرزهای خارج می‌کشد. در کنار این، سربازرس دایرۀ جنایی پولیس کابل به نام اسامه قندار که شخصیت اصلی داستان است چهرۀ ترسناک و مخوف اما پنهان از بسیاری از مردانی را نشان می‌دهد که درحالی‌که وطن‌داران “اسامه قندار” هستند از کارمندانی که در مراکز امنیتی و حکومتی کار می‌کردند تا زنان روسپی و ملاها حتی پولیس‌های سادۀ سرچهارراه‌های ترافیک، همه یا اعضای شورای مخفی طالبان می‌باشند و یا جاسوس‌های دست‌پروردۀ کشورهای غربی.

بانل در «مرد کابل»، افغانستانی فراتر از کلیشه‌های مرسوم به تصویر کشیده و شخصیت‌هایی خلق می‌کند که برخی از آن‌ها چنان پیچیده هستند که به آسانی در قالب شخصیت‌های “بد” و “خوب” نمی‌گنجند که در رمان‌های پولیسی بسیار مرسوم است.

او کوشیده واقعیتی را نشان دهد که پیچیده‌تر از تصویر شناخته‌شدۀ افغانستان است. پرداختن به وضعیت زنان افغانستان در این رمان یکی دیگر از مهم‌ترین مواردی است که او با خلق شخصیت “ملاله” به آن اشاره کرده است. زنان تحصیل‌کرده‌یی که برای حقوق خودشان و زنان دیگر مبارزه می‌کنند. زنان شجاعی که در کنار فعالیت‌های مدنی می‌کوشند زن خانواده نیز باشند و درعین حال خود را زنان فمنیست و آزاداندیش می‌دانند.

همین دوگانگی نکتۀ جالبی است که درزیروبم‌های فضاهای وهم‌آلود رمان به زیبایی از سوی بانل به ترسیم می‌کشاند. در رمان، توطیه‌ها بین قدرت‌های بزرگ چین، ناتو، پرونده‌ها و گزارش‌های محرمانه، خیانت‌های دوستان و دام‌هایی که در مسیر راه قهرمان اصلی داستان قرار می‌گرفت اسامه؛ پولیسی که تمام تلاشش را انجام می‌داد تا کارش به درستی انجام شود، سر دوراهی قرار می‌دهد و خودش را در حالتی از بهت و حیرت می‌دید که به کدام جهت افغانستان را در حال حرکت دادن هستند.

بانل در گفتگویی دربارۀ انتخاب افغانستان برای محور نوشته‌هایش می‌گوید: «من کشورهای زیادی را از نزدیک دیده‌ام که بسیار از آنچه در فرانسه تجربه کرده‌ام متفاوت بودند اما آنچه در افغانستان می‌گذرد بسیار فراتر از چیزی است که رسانه‌های ما نقل کرده یا به تصویر می‌کشیده‌اند.

بسیاری از خبرنگاران یک‌روز در این کشور می‌مانند آن هم از اردوگاه‌های نظامی خارج نمی‌شوند، اما دوست دارند خودشان را قهرمان‌هایی جا بزنند که با سفر به این کشور زندگی‌شان را به خطر انداخته‌اند، در حالی که سفر آن‌ها رفت‌وبرگشتی ساده با هواپیماهای نظامی و زره‌پوش است… این افغانستان واقعی نیست.»

«سدریک بانل» متولد بیست‌وششم دسامبر۱۹۶۶ در کازابلانکاست. او مدت‌ها در وزارت اقتصاد فرانسه مسوولیت مبارزه با پول‌شویی را برعهده داشته است. بانل مدتی نیز به عنوان وابستۀ اقتصادی سفارت فرانسه در لندن فعالیت کرده. موفقیت‌های او خیلی زود مورد توجه «لوئی شوایترز» مدیر عامل کمپنی رنو در سال‌های ۱۹۹۲-۲۰۰۵ قرار می‌گیرد و به‌عنوان عضو کمیتۀ مدیریت اقتصادی به گروه رنو-نیسان می‌پیوندد. بانل فعالیت‌های دیگری نیز داشته؛ از جمله مدتی دنیای سیاست را نیز تجربه کرده است. با این حال، نوشتن باعث شده از فعالیت‌های دیگرش کناره‌‌گیری کند و به نوشتن رمان‌های پولیسی روی آورد.

«مرد کابل» نخستین رمان این نویسنده است که در ایران توسط ابوالفضل الله‌دادی ترجمه و توسط انتشارات نگاه چاپ شده است.

بتول سید حیدری

مشاهده ادامه مطلب

در دل و جان منی


نمایش مشخصات حمید ارامیان

در دل و جان منی همدم رویایی من
شاه بیت غزلم در دل دریایی من
هرچقدر رخ بنمایی شده ای آرامش
تو همان عشق قدیمی شب مهتابی من
ذکر صلوات برایت که سلامت باشی
همه شب ذکر دعایم بتو ، بی خوابی من
گفت

شاعر:حمید ارامیان

مشاهده ادامه مطلب

از تولد تا انقلاب اکتبر

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



استالین جوان: از تولد تا انقلاب اکتبر

کتاب حاضر نتیجه یک دهه پژوهش درباره «استالین» در بیست شهر و نه کشور، عمدتاً در آرشیوهای تازه باز شده مسکو، تفلیس، باتومی، سن پیترزبورگ، باکو، ولگدا، سیبری، برلین، استکهلم، لندن، پاریس، هلسینکی، کراکف، وین، استانفورد و کالیفرنیاست. در این کتاب زندگی استالین از بدو تولد تا هنگام رسیدنش به حکومت در اکتبر ۱۹۱۷ بررسی می‌شود. نگارنده معتقد است که برای اولین بار می‌تواند نقش استالین را در سرقت‌های بانک، اخاذی‌ها، دزدی‌های دریایی، باج‌گیری‌ها، آتش‌افروزی‌ها، جنایت‌ها، با سند سسو مدرک ثابت کند. وی در این کتاب می‌نویسد: «استالین یک سازمان دهنده سیاسی، یک مدیر اجرایی توانمند و استاد در زد و بند با سرویس‌های امنیتی تزاری بود. استالین برخلاف زینوویف، کامینیف و بوخارین، که از قضای روزگار نام و شهرتشان به عنوان سیاستمداران بزرگ عمدتاً به سبب نابودی آن‌ها در دوران‌ «وحشت بزرگ» عالم‌گیر شد، از به خطر انداختن جان خویش هیچ هراس نداشت. موفقیت‌های استالین به خاطر تحصیلات کلاسیک (به لطف مدرسه علمیه تفلیس) و خشونت‌های خیابانی بود… هم «روشنفکر» بود و هم «جنایتکار»…

از مقدمه کتاب:

«البته این نخستین کتابی نیست که در مورد دوران جوانی این دیکتاتور سده‌ گذشته نوشته‌ شده و فروتنانه اثر خود را در سطوح پایین‌تری از اهمیت، نسبت به کتاب‌های «استالین شکننده‌ی ملت‌ها» به قلم «رابرت کانکوئست» و «استالین: یک زندگی نامه» با نویسندگی «رابرت سرویس» می‌داند. ولی آن‌چه این کتاب را بسیار ارزشمند می‌کند، استفاده از اسناد و خاطرات افراد حاضر در جریان حوادث زندگی استالین است که به تازگی از قید محرمانه بودن آزاد شده‌اند، و طبعاً در کتاب‌های پیشین از آن‌ها استفاده نشده ‌بود. همین موضوع، این کتاب‌ها را متمایز ازآثار پیشینِ نوشته شده بر این موضوع خاص می‌نماید و در بسیاری موارد با توجه به اسناد، قول پذیرفته‌شده در موضوعات گوناگون، از سوی مورخان را به چالش می‌کشد.»

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
قیام ۱۸۸۰ کردستان در اسناد محرمانه بریتانیا
The History of The Decline and Fall of the Roman Empire – Vol 1
تاریخ روسیه شوروی – جلد سوم

نسخه ها

حجم: ۲۲ مگابایت

دریافت ها: ۴۸۲۸

تعداد صفحات: ۵۵۲




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

زهرا و مونته‌سوری در «خانۀ خورشید»

کودکان ما ثروت زندگی ماست

اشاره: خوش‌سخن و خوش‌برخورد است. در کابل چشم به جهان هستی گشوده. رشته اداره و مدیریت تربیتی را در دانشگاه کابل خوانده و سند ماستری خود را در رشته مدیریت بازرگانی به‌دست آورده است. زهرا در این اواخر کودکستان «خانه خورشید» را با طرحی نو بنیان گذاشته است. راه دلسوخته به‌دنبال معرفی «بانوان موفق» و خلاق، این بار به سراغ زهرا تارشی رفته و گفتگویی را با وی انجام داده است:

کمی از خودتان بگویید!

زهرا تارشی هستم. دوره مکتب را در لیسۀ ملالی تمام کردم. پس از آن در دانشکده روان‌شناسی دانشگاه کابل در رشته مدیریت تربیتی تحصیل کردم. در زمانی که من دانشجوی رشته مدیریت تربیتی بودم، علاقمندی به این رشته‌های نوپا در اجتماع محصلان، بسیار اندک بود. اما باز هم من و جمع محدودی از محصلان مشتاقانه پیگیر تحصیل در این رشته بودیم و خوشبختانه بگویم که صنفی اهل مطالعه بودیم. همچنین دوره ماستری خود را در رشته مدیریت بازرگانی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد افغانستان فراگرفتم.

با توجه به این‌که شما در دو رشته سند لیسانس و ماستری دارید، تصور می‌رود که در سمت‌های دولتی باشید، اما حالا شما موسس کودکستانی هستید. چه چیز باعث شد شما به تاسیس کودکستان خورشید فکر کنید؟

پس از ختم دوره لیسانس من در ادارات مختلف دولتی انجام وظیفه کردم. اما همان‌طوری که گفتم دغدغه من مسایل روان‌شناسی و آموزشی بوده و است. به این نتیجه رسیدم که جامعه ما نیاز اساسی به کار در زمینه‌های روان‌شناسی به ویژه روان‌شناسی تربیتی و مسایل آموزشی دارد.

نکتۀ دیگری که انگیزه ایجاد کودکستان را به من داد، دو دخترم بودند. دخترانم را به کودکستان‌های مختلفی بردم. اما هر کدام مشکلات خودش را داشت. بعضی کودکستان‌ها صرف محلی برای نگهداری کودک بودند و بیشتر شبیه یک زندان برای کودک تداعی می‌شد. مواد آموزشی متناسب با سن کودک وجود نداشت. برخی کودکستان‌ها با وجود اینکه مواد آموزشی خوبی در دسترس داشتند اما عدم آگاهی از متود آموزشی متناسب سن کودک باعث شده بود که آموزش انجام بگیرد اما یادگیری نه. متاسفانه می‌دیدم که در اکثریت کودکستان‌ها نکات اولیه بهداشت هم مراعات نمی‌شود و تغذیه سالم کودکان جدی گرفته نمی‌شود. چندین بار دخترم را به کودکستان‌های معروف شهر بردم اما همه مسایل کنار هم باعث می‌شد دخترم نتواند با هیچ یک از آن‌ها رابطه عاطفی خوبی برقرار کند.

بنابراین دغدغه تربیت دخترانم مرا واداشت که کودکستان «خانه خورشید» را با معیارهای تربیتی درست و جهانی تاسیس کنم.

شما که دغدغه آموزشی داشتید، چرا در سطح کلانتری یعنی مکتب و دانشگاه ایجاد نکردید که کودکستان ایجاد کردید؟

در افغانستان مکاتب و دانشگاه‌های دولتی و خصوصی فراوانی ایجاد شده که ممکن است بعضی‌های‌شان از کیفیت خوبی برخوردار باشد، ولی باید به این نکته توجه داشت که دوره کودکی و آموزش‌های کودکستانی پایه و سنگ‌بنای اولیه و اساسی است که متاسفانه در کشور ما هیچ توجه نشده است. سال‌های اولیه زندگی افراد تعیین‌کننده میزان رشد و کیفیت فراگیری آن‌هاست. اگر در دوران کودکی روش‌های یادگیری را خوب یاد بگیریم. قطعن در دوره‌های بعدی زندگی یعنی نوجوانی، جوانی و بزرگ‌سالی می‌توانیم بهتر و مستقلانه‌تر بیاموزیم، فکر کنیم و تصمیم بگیریم.

به عبارت دیگر ساختار شخصیت کودک قبل از دوره ابتدایی مکتب شکل می‌گیرد و این ساختار بر رفتار، نگرش‌ها، ارتباط او با خود و دیگران، بر سرنوشت تحصیل و زندگی بزرگ‌سالی او تأثیر عمده‌یی دارد.

از این‌رو من با مشورت با دوستان و کارشناسان مسایل آموزش و تربیت کودستان خانه خورشید را با روشی که در کشور ما با تاسف از آن هیچ نام برده نمی‌شود، نهاد گذاشتیم. این روش جدید روش جهانی مونته‌سوری است که کودستان خورشید نیز از اصول همین روش پیروی می‌کند.

نکتۀ را باید یادآوری کنم که پیش از تاسیس کودکستان مدت زیادی را صرف مطالعه روش آموزشی مونته‌سوری کردم و در هشت ماهی که از تاسیس کودکستان خانه خورشید می‌گذرد، آموزگاران و معلمانی دیگری را هم با روش مونته‌سوری به کمک متخصصان آماده کردیم.

همان‌طور که گفتید مونته‌سوری در افغانستان بسیار تازگی دارد، می‌شود در مورد مونته‌سوری و روش تربیتی او صحبت کنید؟

روش آموزشی و تربیتی برگرفته از نام مبتکر آن خانم ماریا مونته‌سوری است. ماریا مونته‌سوری زن ایتالیایی که بین سال‌های ۱۸۷۰–۱۹۵۲ میلادی زندگی کرد. او به‌‌رغم ممنوعیت ورود زنان در رشته‌های غیر از معلمی و باوجود مخالفت پدر، با جسارت و سماجت زیاد وارد دانشکده طب شد و به عنوان نخستین پزشک زن در ایتالیا فارغ شد. چون شفاخانه‌ها و مراکز درمانی حاضر به استخدام او نبودند، ناچار سرپرستی یکی از مراکز کودکان معلول و کودکانی با بیماری عقب‌افتادگی ذهنی را پذیرفت.

او در حین کار در آن مرکز متوجه برنامه‌های آموزشی و تربیتی کودکان شد و دریافت که فرصت آزاد برای تجربه کردن به آنان داده نمی‌شود و به این کودکان صرف دیکته می‌شود. او روش دیگری در آموزش کودکان معلول به کار گرفت و هم‌زمان به دانشگاه بازگشت و در رشته تعلیم و تربیت و جامعه‌شناسی تحصیل و با الگوها و روش‌های آموزشی آشنا شد. سرانجام او الگوهای موجود را کنار گذاشت و الگوی جدیدی را در تربیت و آموزش کودکان ارایه کرد.

ماریا مونته‌سوری کودکان معلول را با روشی که خودش مبدع آن بود آموزش داد و در امتحانات سراسری فرستاد. بدون اینکه بگوید که این کودکان ناتوانانی‌هایی در یادگیری داشتند. شاگردان او اغلب موفق شدند و در بسیاری موارد حتا نمره‌های بالاتری از معیار آزمون‌های کشوری گرفت.  سرانجام او از نتیجه کارش شگفت‌زده شد و به این فکر کرد که اگر کودکان سالم و معمولی را با روش خودش آموزش دهد چه خواهد شد.

ماریا مونته‌سوری شروع به تاسیس مراکز آموزشی با روش خودش کرد که نتایج بسیار موفقی در پی داشت و دیدگاه‌هایش در سراسر ایتالیا و پس از آن در سراسر جهان مورد استقبال و گسترش یافت. او در دوران فاشیستی موسولینی و پس از جنگ جهانی دوم به کشورهای مختلف سفر کرد و روش آموزشی خودش را به دیگران یاد داد. از جمله او به دعوت گاندی، رهبر هند بیشتر از ۲۰ سال در هند زندگی کرد و هزاران معلم روش آموزشی مونته‌سوری را مستقیم آموزش داد.

ماریا مونته سوری با مشاهده رفتار کودکان پی برد که  کودک بیش از اینکه به نتیجه کار توجه یا علاقه نشان بدهد، به شیوه و فرایند انجام کار توجه و علاقه دارد. ویژگی دیگر کودک علاقه به انجام کارهایی است که با رضایت باشد تا برایش درونی شود.

بنابراین روش مونته‌سوری روشی کاملن مبتنی بر آزادی عمل و انتخاب فعالیت‌های مورد علاقه در هنگام یادگیری است. به این معنا که کودکان دوست دارند همه چیز را به‌صورت عملی بیاموزند. به بیان دیگر اطفال دوست دارند که هم در فرایند انجام عمل دخیل باشند و هم دوست دارند که نتیجه عمل را ببینند.

به طورمثال کودکان دوست دارند ارقام ریاضی، اشکال هندسی، شیوه‌های صحبت کردن و سایر نکات را به گونه‌یی عملی تجربه کنند و بیاموزند. شما زمانی که می‌گویید ۴=۲+۲ این برای کودک صرف یک عبارت است و کودک نمی‌تواند درک کند. آن‌ها دوست دارند به گونۀ عملی بدانند که ۲+۲ چگونه ۴ می‌شود. بنابراین با راهنمایی، کودکان می‌توانند با اشیای گوناگون این عبارت ریاضی را تجربه کنند و بدانند.

به طور خلاصه، اصول اساسی آموزشی نظام مونته‌سوری عبارتند از ۳ اصل: ۱٫ کودکان را به عنوان شخصیت حقیقی مستقل بشناسیم. ۲٫ روند رشد کودک را باید کاملن بشناسیم و درک کنیم. ۳٫ بازی کودک، کار و فرایند یادگیری کودک است.

هم‌چنین در زندگی عملی کودک می‌آموزد چگونه از عهده کارهای شخصی و فعالیت‌های روزمره زندگی خود برآید. چگونه بند بوت‌هایش را ببندد. کرتی‌اش را بپوشد و بدون کمک دیگران به تشناب برود. دکمه یا زنجیرک پیراهنش را ببندد. همچنین کودکان مراحل حسی متفاوتی را می‌گذرانند که در طی آن مراحل، آمادگی بسیاری برای دریافت مهارت‌های ویژه یادگیری دارند. انکشاف این حس‌ها در سنین ۲-۶سالگی از بیشترین اهمیت برخوردار است. در این سال‌ها کودک تمایل دارد از حواس پنج‌گانه خود استفاده کرده و آن‌ها را کامل کند. به همین خاطر مواد آموزشی کودکان در روش مونته‌سوری به گونه‌یی طراحی می‌شوند که کودک به وسیلۀ آن‌ها، دیدن، لمس کردن، حس کردن، شنیدن و حرکت را بیاموزند و خوشبختانه خانه خورشید این مواد آموزشی را دارا می‌باشد.

در قسمت مهارت‌های کلامی چنانچه زبان مسالۀ حیاتی بشر است، کودکان نظر به استعدادشان به کشف یا جستجو می‌پردازند. کودکان تشویق می‌شوند افکار خود را به شکل شفاهی بیان کنند. آن‌ها می‌آموزند حرف‌ها را با نشانه‌گذاری از هم تمیز دهند و به همین شیوه در خواندن، هجا کردن قواعد و مهارت‌های خوش‌نویسی پیشرفت می‌کنند. نوشتن را در صورتی می‌آموزند که خسته‌کننده نباشد. نتیجۀ این کار خواندن است. کودکان هرگز روزی را که نمی‌توانستند بخوانند و بنویسند، به خاطر نمی‌آورند.

در صنف‌های آموزشی ریاضی کودکان یاد می‌گیرند چیزهای پیش رویشان را بشمارند تا بعدها بتوانند اشیای سخت و جامد مانند مهره‌های رنگی را شمار کنند. مثلن برای آموزش اعداد از ۱۰- ۲۰ گروه مهره‌های طلایی ده‌تایی و برای نمایش ۹-۱ مهره‌های تکی وجود دارد. بدین ترتیب عدد ۱۱ را با یک مهرۀ طلایی ۱۰تایی و یک مهرۀ تکی نشان می‌دهند. این نکته برای بسیاری از کودکانی که توان ذهنی کم داشته یا دچار اختلالات رشدی هستند، می‌تواند مفید باشد.

کودک همچنین با تجربه حواس خود دنیای طبیعی پیرامون خود را کشف می‌کند. کشف دنیای پیرامون بهترین پاداش برای یک کودک دانسته می‌شود. شناخت جغرافیا، گیاهان، جانوران، قوانین فیزیک و زمان مهم‌ترین موضوعات دنیای طبیعی است.

در بخش موضوع‌های فرهنگی کودکان دربارۀ کشورهای دیگر می‌آموزند. هم‌چنین حیوانات و چگونگی زیست آن‌ها را بررسی می‌کنند. پوشش، مراسم‌ها، مکان‌های تاریخی، موسیقی و سایر علوم از موضوع‌های یادگیری است. 

آیا کودکستان «خانه خورشید» حمایت مالی می‌شود؟

نخیر، کودکستان ما از طرف هیچ فرد و نهادی حمایت نشده و نمی‌شود، بل با پول ابتدایی خودم ایجاد شده و با هزینه‌یی که شاگردان ما می‌پردازند ادامه خواهد پیدا کرد.

 استقبال شهروندان از این کودکستان چگونه است؟

کار رسمی ما از تاریخ ۱۵حمل شروع شد اما ما به مدت ۸ماه روی طرح این کودکستان کار کردیم و همچنین استادان خود را آموزش دادیم. شهروندان کابل از کار ما خیلی خوب استقبال کردند، به‌خاطری که بیشترشان واقعن نیاز به کودکستان‌های معیاری با اصول بین‌المللی داشتند و خانه خورشید تا اندازۀ زیاد خواسته‌ها و نیاز‌های‌شان را توانسته برآورده بسازد.

کودکستان شما در زمینه آموزش والدین هم کار کرده است؟

بلی. خوشبختانه ما همکاری استاد روح‌الله رضوانی ماستر روان‌شناسی کلینیکی را با خود داریم. وی به‌حیث مشاور و روان‌شناس کودکستان خانه خورشید به طور هفته‌وار برای والدین کودکان جلسات اختصاصی تشکیل می‌دهد. در طی این جلسات به والدین گرامی آموزش داده می‌شود که چگونه می‌توانند نقش موثرتری در پرورش و رشد کودک خود داشته باشند.

برنامه‌های آینده شما چیست؟

تلاش تیم ما این است که  روش مونته‌سوری را در خانه‌های مردم انتقال دهیم و فامیل‌های که به دلایل مختلف نمی‌توانند اطفال‌شان را به کودکستان بفرستند بتوانند به روش مونته‌سوری فرزندان‌شان را در خانه با وسایل بسیار ساده و ابتدایی که در تمام خانه‌ها موجود است آموزش دهند. از آنجا که متاسفانه ما مربیان آموزش‌دیده مونته‌سوری را در افغانستان نداریم برنامه‌هایی روی دست داریم که تعدادی از اشخاص علاقه‌مند و مستعد را آموزش بدهیم تا بتوانند در سایر کودکستان‌های کشور با استفاده از این روش آموزش معیاری داشته باشند.

موجودیت کودکستان‌های معیاری همانند کودکستان شما چقدر می‌تواند در رشد کودکان کمک کند؟

همان‌طور که قبلن هم اشاره کردم دوره کودکستان دوره‌یی است که پایه و اساس دوره مکتب می‌باشد. چنانچه کودکی در دوره کودکستان با روش‌های آموزشی معتبر جهانی رشد کرده باشد در دوره مکتب قدرت و سرعت یادگیری او نیز بالا می‌باشد. متاسفانه همین اکنون بسیاری از کودکستان‌های ما رسالت یک مکتب را انجام می‌دهند و آموزش پیش از وقت نه تنها نتیجه مثبتی ندارد؛ بل تصور کنید کودکی که تمام مضامین صنف اول را در کودکستان خوانده چه انگیزه‌یی برای نشستن در صنفی دارد که قبل از زمان همه چیز را آموخته است. این خود باعث افت تحصیلی و بی‌انگیزه‌شدن کودک می‌شود. به باور من مهم‌ترین چیزی که کودکستان باید به کودک آموزش دهد نظم است و این شامل نظم فیزیکی و رفتاری می‌شود. من باور دارم که روش مونته‌سوری چنانچه در کشورهای مختلف جهان نتیجه مثبت و حایز اهمیتی داشته  در کشور ما نیز می‌تواند تغییرات مثبتی در روند آموزش ایجاد نماید.

پیام کودکستان «خانه خورشید» چیست؟

پیام خانه خورشید به والدین گرامی این است که به بازی‌های کودکان ارج دهیم. باور داشته باشیم که خیلی از درس‌های زندگی را کودکان خود می‌توانند توسط همین بازی‌های هدفمند بیاموزند و در کاری که کودک خود توانایی انجام آن را دارد به او کمک نکنیم. اجازه بدهیم کودکان خود تجربه کنند.

و من به‌حیث یک مادر می‌خواهم بگویم که مادرشدن آسان است، اما مادرماندن دشوار است. همه ما مادران باید سطح مطالعات‌مان را در زمینه تربیت درست فرزندمان بالاتر ببریم. کودکان ما ثروت زندگی ما هستند و ما باید سرمایه‌گذاری آموزشی بالای فرزندان‌مان را جدی‌تر بگیریم.

تهیه‌کننده: تمنا بهار

ویرایش: رضا رضایی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب کشف انگیزه های غرور و فریب در انسان

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



کشف انگیزه های غرور و فریب در انسان

در اینکه مسلمانان اگر اوامر خدا را بجای نیاورند و به شهوات آلوده گردند اگر چه در زبان و عقاید مسلمان هستند ولی در غرور با کفار شریک می باشند.

مسلمانان که با زبان و عقاید خود ایمان آورده اند،اگر اوامر خدا را که همان اعمال صالحه می باشد بجای نیاورند، و آنرا ضایع سازند و به شهوت آلوده گردند، در واقع در این نوع فریب و غرور با کفار شریک هستند.

پس زندگانی دنیا عامل فریب هر دو گروه از مومنین و کافرین می باشد.

اما فریب خوردن کافرین درباره خداوند متعال،مثل قول بعضی است که در مورد خود می گویند و آن را بر سر زبان دارند: اگر خدا دوباره ما را پس از مرگ به شکل اول در آورد، همچنان که در این دنیا از دیگران در امور دنیا جلو هستیم در آخرت نیز در این امر ما سزاوارتریم، بطوریکه خداوند داستان آنها را خبر داده است:( وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً )

(گمان نمی کنم که این بوستان نابود گردد،و گمان ندارم که قیامت قائم گردد.)

سبب این فریب همان اقتدای در قیاس و استدلال به ابلیس است،زیرا که جون به نعمت های پروردگار،که در دنیا به آنان داده شده می نگرند آخرت را نیز بدان قیاس می کنند و چون می بینند که در دنیا عذابشان به تاخیر افتاده،عذاب آخرت را نیز چنین می پندارند،چنانکه خداوند متعال از آنان خبر داده است که می گویند:( لَوْلَا یُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ)

(چرا خداوند به به سبب آنچه می گوییم ما را عذاب نمی کند.)

و چون به سوی مومنین نظر می اندازند و آنان را فقیر می بینند،مسلمانان را حقیر می یابند و می گویند:( أَهَؤُلَاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنَا)

(آیا از میان ما خداوند بر این گروه منت و احسان کرده است؟) و می گویند:( لَوْ کَانَ خَیْرًا مَا سَبَقُونَا إِلَیْهِ )

(اگر مسلمانی بهتر می بود این گروه از ما در ایمان سبقت نمی گرفتند)

و ترتیب قیاس و استدلالی که در قلب هایشان نقش بسته این است،که آنان می گویند:چون خداوند ما را در دنیا از نعمت برخوردار کرده است و ما را مورد احسان خود قرار داده است پس ما کسانی هستیم که خدا ما را دوست می دارد،بنا بر این هرکس را که خدا دوست بدارد، او را از نعمت های خود برخوردار می سازد.

در حالیکه حقیقت این نیست بلکه ممکن است شخص مورد احسان خدا قرار گیرد،ولی خدا او را دوست ندارد و چه بسا که احسان الهی باعث هلاکت و نابودی او گردد، و به مرور کارش را بسازد.و این بخاطر فریبی است که او در باب خداوند متعال خورده است،از این رو است که رسول خدا (ص)فرموده است:خداوند پرهیز می دهد بنده مومن خود را،از دنیا،چنانکه یکی از شما مریض خود را از غذا و نوشابه پرهیز می دهد،در حالی که او را دوست می دارد.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
آری این چنین بود برادر
قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی (جلد اول)
مرآه الحق

نسخه ها

حجم: ۱ مگابایت

دریافت ها: ۱۲۱۵

تعداد صفحات: ۶۲




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

بالینخو؛ نسلی که مسئولیت سرش نمی‌شود


بالینخو؛ نسلی که مسئولیت سرش نمی‌شود

 

جیمز پالمر، ایان — در سال ۲۰۰۴ همین‌که پایم از هواپیما به خاک پکن رسید، از من دعوت کردند تا داور یک رقابت انگلیسی میان دانش‌آموزان سال‌بالایی دبیرستان باشم. دو داور همکارم جامعه‌شناس‌هایی میان‌سال از اساتید دانشگاه تسینگهوآ بودند که نگاه بدبینانه‌شان به دل می‌نشست. به سخنرانی طولانی‌شان گوش دادم که می‌گفتند چین فقیر بود اما اکنون ثروتمند و قدرتمند است، و بعد به یکی از آن‌ها گفتم این دانش‌آموزان انگار یک‌خورده لوس‌اند.

با اوقات‌تلخی گفت: «آن‌ها هیچی نمی‌دانند. هیچ فهمی ندارند که مردم چطور زندگی می‌کنند. کل این نسل همین‌جورند. همه‌شان نازپروده‌اند».

در هشت سال گذشته، بارها همین حرف را شنیده‌ام، حرفی که رسانه‌های چینی هم هرگز از گفتنش خسته نمی‌شوند. این نگاه از چپ و راست روی جوان‌ها می‌بارد. ماه ژانویۀ همین امسال لوو یوان، ژنرال میهن‌پرست و کارشناس اخبار، جوان‌ها را نکوهش کرد که برازندگی جسمانی و روانی ندارند، و شروع به غرولند کرد: «زنانگی اوج گرفته و مردانگی رو به زوال است. با این فقدان شخصیت و اراده و این ضعف جسمانی، آن‌ها چگونه می‌توانند مسئولیت‌های سنگین را به دوش بگیرند؟» مورانگ ژوکن، نویسنده و منتقد اجتماعی نیز در مجلۀ آمریکایی فارین‌پالیسی آن‌ها را کوبید: «نسل جوانی که با کوکاکولا و همبرگر آن‌قدر چربی جمع کرده‌اند که در آستانۀ چاقی‌اند، همۀ حرف‌های رسمی حکومت را باور می‌کنند؛ حتی برخی‌شان فکر می‌کنند که مخالفت با نظرات حکومتْ کفرآمیز است. آن‌ها به خودشان زحمت نمی‌دهند که جزئیات را بررسی کنند».

قدری از حقیقت در این نقدها نهفته است. آن سالی که من به چین وارد شدم، وقتی به عنوان یک خارجی دورۀ تقریباً اجباریِ معلمی را می‌گذراندم تا نویسنده و دبیر تمام‌وقت شوم، مجبور شدم یک دانشجوی ۱۹ ساله را به زور از کلاس بیرون بکشم چون قشقرق به پا کرد، پاهایش را کف کلاس می‌کوبید و حاضر نمی‌شد از کلاس بیرون برود. در عصری که اعتبار حکومتی لگدکوب رسانه‌های اجتماعی شده است، ادعای مورانگ که جوان‌ها ناآگاهانه بیانیه‌های حکومتی را باور می‌کنند قابل‌قبول نیست؛ اما می‌شود خاستگاه ادعاهای لوو را فهمید. یک پدیدۀ طنزآمیز آن است که بچه‌های افسران ارتش خیلی خپل‌اند.

استعاره‌های غذایی معنادار هستند؛ چینی‌های مسن می‌خواهند بدانند که: «چرا همه‌چیز این‌قدر سهل و آسان در اختیار آن‌هاست، همان چیزهایی که ما برای داشتنش به زحمت می‌افتادیم؟» هدف اصلی این سرزنش‌ها آن‌هایی‌اند که چینی‌ها «بالینخو»۱ می‌نامند: جوان‌هایی که پس از ۱۹۸۰ به دنیا آمدند، همان‌ها که نمی‌دانند جیره‌بندی غذا چیست و پس از آغاز «اصلاح و گشایش» چین بزرگ شدند. اینجا از طبقۀ متوسط شهرنشین حرف می‌زنیم، همان‌ها که در مقام خریدار و مصرف‌کننده بر رسانه‌های چینی سلطه دارند. سیلاب انتقادهایی که نثار آن‌ها می‌شود بیش از آنکه به نقائص واقعی‌شان ربط داشته باشد، علامت شکاف گسترده و بی‌سابقه‌ای بین چینی‌های جوان شهرنشین و والدین‌شان است.

ژانگ جون، دانشجوی دکترای ۲۶ساله، وضعیت را چنین توصیف کرد: «قضیه فقط یک‌جور شکاف نسلی نیست؛ بلکه شکاف ارزش‌ها، شکاف ثروت، شکاف تحصیلات، شکاف رابطه‌ها و شکاف اطلاعات است». لین میلین، روزنامه‌نگار ۳۰ساله، رُک و پوست‌کنده گفت: «من هیچ نقطۀ مشترکی با مادرم ندارم. ما نمی‌توانیم دربارۀ هیچ‌چیز حرف بزنیم. او نمی‌فهمد من چطور می‌خواهم زندگی کنم».

این فاصله مختص چین نیست. اما اکثر کشورهای دیگر می‌توانند مدعی شوند که تداوم‌های میان‌نسلی در اجتماع‌شان بسیار بیشتر است. تفاوت نوجوانی‌ام در منچستر در دهۀ ۱۹۹۰ با نوجوانی والدینم در بریستول و سیدنی در دهۀ ۱۹۶۰، نه از جهت نوع، که از جهت اندازه بود. اما والدین نسل پس از دهۀ ۱۹۸۰ چین (که خودشان بین ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۵ به دنیا آمدند) در یک دنیای روستایی و مائویی بزرگ شدند که تفاوتی فاحش با دنیای فرزندانشان دارد. در دوران نوجوانی‌شان، هر روستا یک تلفن داشت، دانشگاه‌ها بسته بودند و شغل‌ها از بالای هرم حکومت به افراد داده می‌شد. والدین غربی در بحث اینترنت و نقش آن در زندگی فرزندانشان دچار آشفتگی و سردرگمی می‌شوند؛ حالا قرارهای عاشقانه، زندگی دانشگاهی و انتخاب شغل را هم به آن سردرگمی بیافزایید تا بتوانید معمای نسلی چین را به طور تقریبی بفهمید. والدینی که دهۀ سوم زندگی‌شان را به زحمت‌کشی در مزرعه‌های دورافتاده گذرانده‌اند، باید با بچه‌هایی سروکله بزنند که دنیایشان را بر اساس بازارها، آیفون‌ها و قرارهای عاشقانۀ تفنّنی می‌سنجند.

چینی‌های مسن‌تر، به‌ویژه آن‌ها که از پنجاه یا شصت سالگی گذشته‌اند، غالباً در کشور خودشان شبیه مهاجران‌اند: همان حس گم‌گشتگی، همان حس دست‌وپنجه نرم‌کردن با هنجارها و آداب اجتماعی‌ای که درست نمی‌فهمند چیست، و همان حس چسبیدن به پستوی خودشان. از لحاظ رابطه با فرزندانشان، آن‌ها مرا یاد والدین بچه‌های هندی و بنگلادشی می‌اندازند که کنارشان بزرگ شدم: آن والدین سخت تقلا می‌کردند بچه‌هایشان را دربارۀ انتخاب‌هایی نصیحت کنند که در جوانی و موطن خودشان وجود نداشت. ولی علی‌رغم آن‌همه ناهمسانی که جابجایی جغرافیایی می‌آفریند، فاصلۀ میان یک دهکدۀ بنگلادشی با حومۀ شهرِ منچستر، اگر کمتر از تفاوت بین چین روستایی در دهۀ ۱۹۷۰ و پکن مدرن نباشد، بیشتر از آن نیست.

مهاجران اغلب یک مجموعۀ ثابت ارزش‌ها را از موطن خود می‌آورند تا زندگی‌شان را، خواه دینی یا فرهنگی، با آن بگذرانند. اما فرزندان انقلاب فرهنگی در چین، از چنین تداومی بی‌بهره بودند. آن کودکان

اولویت والدین چینی نه جایگاه حرفه‌ای یا دستاوردهای برجسته، بلکه پول و امنیت است، فارغ از اینکه شغل فرزندشان چه باشد

در فضایی بزرگ شدند که به مائوئیسم دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ایمان آورده بود؛ و در آغاز بزرگسالی در اواخر دهۀ ۱۹۷۰ می‌شنیدند که هرچه در نوجوانی در کله‌شان فرو رفته، خطایی هولناک بوده است. سپس چند قطره سوسیالیسم به خوردشان دادند، اما سبقت‌گرفتن برای ثروتمندشدن پرده از حقیقت آن سوسیالیسم برداشت، در نهایت هم ذره‌ای ضدفرهنگ لیبرال در دهۀ ۱۹۸۰ پیشکششان شد تا اینکه واقعۀ دلسوخته تیان‌آنمن آن را رُبود. در این میانه، آن ارزش‌های سنتی که در دورۀ جوانی‌شان «ضدانقلابی» و نکوهیده بود، اکنون توسط مقاماتْ صیقل خورده و به‌عنوان ستونِ فقرات جدید جامعه عرضه می‌شود.

جوانان نکوهش می‌شوند چون گمان می‌رود که مادی‌گرایند؛ اما مادی‌گرایی، مجموعه‌ای از ارزش‌هاست که نزد والدین‌شان گران‌قدرتر بود چون یگانه ریشۀ ثابت امنیت برای نسلِ آن‌ها پول بوده است. پول (یا حداقل فانتزی آن) هرگز دست از سرشان برنداشته است. ژانگ، همان دانشجوی دکترا، به من گفت: «چینی‌ها عاشق پول‌اند چون تاریخ ندارد». نسل مسن‌تر که سرمایه‌داریِ گانگستری را در شتاب چین به سوی ثروت از سر گذرانده‌اند، نگرشی به گذران زندگی دارند که اخلاق به طرز غم‌انگیزی در آن جایی ندارد؛ که همین می‌تواند فرزندان‌شان را شوکه کند. هوانگ نوبو، شاعر و صخره‌نورد و میلیاردر برج‌ساز که اکنون پنجاه و چند سال دارد، یکی از معدود افرادی بوده که در این باره علنی حرف زده است. او در مصاحبه‌ای با مجلۀ چینی سایکسین از «بوم مخروبۀ اجتماعی» صحبت کرد. ولی هوانگ یک نمونۀ نادر است که در بستر ثروت خود آرمیده است؛ بسیاری از دیگر والدین اما نگران‌اند که فرزندان‌شان برای امرار معاش به قدر کافی تلاش نمی‌کنند.

رؤیای مهاجران آن است که فرزندانشان پزشک، وکیل یا استاد دانشگاه شوند؛ اما خیالات چینی‌های آن سرزمین در جای دیگری پرسه می‌زنند. پزشکان دستمزد کمی می‌گیرند، بیش از حد کار می‌کنند و به لطف نظام پزشکی پرنوسان و فسادآلود، محبوبیتی هم ندارند. وکلا در قید بوالهوسی‌های نظام قضایی‌اند که دائم تغییر می‌کند. دستمزد اساتید لب‌مرزی است و برای گذران امور باید بیرون دانشگاه کار کنند. اولویت والدین چینی نه جایگاه حرفه‌ای یا دستاوردهای برجسته، بلکه پول و امنیت است، فارغ از اینکه شغل فرزندشان چه باشد.

ژانگ یک دانشگاهی جوان است که به سرعت رشد می‌کند و مرتباً در همایش‌های دیپلماتیک و امنیتی سطح‌بالا شرکت می‌کند. (او تنها هم‌صحبت من بود که خواست نام مستعار برایش استفاده کنم چون نسبت به جست‌وجوی گوگل حساس بود.) گفت: «مادرم اصلاً از کار من سر در نمی‌آورد به‌ویژه چون شغل من به‌اصطلاح مزایای خاصی ندارد. تعطیلات سال نوی پارسال، خانه بودم و پسرخاله‌ام هم پیش ما بود. او نمایندۀ یک شرکت دارویی است؛ یعنی داروهای قلابی یا با قیمت گزاف را با همدستی پزشکان به بیمارستان‌ها می‌فروشد و سودش را تقسیم می‌کنند. و مادرم دائم می‌گفت: چرا با پسرخاله‌ات سر کار نمی‌روی، او خیلی پول درمی‌آورد! او می‌داند شغل پسرخاله‌ام چیست ولی به هیچ وجه آن را غلط نمی‌داند».

والدین چینی بی‌دریغ برای تحصیلات فرزندانشان خرج می‌کنند، اما برای مسیرهای میان‌بُر هم پول می‌دهند. برای اکثرشان مقدور نیست آن کاری را بکنند که خانوادۀ یک آشنای معدن‌دار میلیاردر، وقتی بچه‌شان نتوانست وارد دانشگاه تسینگهوآ شود، کردند: آن‌ها برایش شهروندی جمهوری دومینیک را خریدند تا بتواند به عنوان «دانشجوی خارجی» وارد تسینگهوآ شود یعنی اسکناسْ یگانه شایستگی او بود. اما می‌توانند مثل مادر ژانگ عمل کنند: او هر ترم به مدرسان رشوه می‌داد که دخترش را در ردیف جلوی کلاس بنشانند تا در بین ۵۰ یا ۶۰ دانشجوی دیگر گم نشود.

هنوز هم می‌توان در چین بر اساس شایستگی در حرفۀ خود به جایی رسید، ولی چون ثروتمندان و ارتباط‌دارها نردبان‌های ترقی را از زیر پای بقیه می‌کشند، این کار روزبه‌روز دشوارتر می‌شود. مثلاً در حوزۀ هنر، برای شرکت در یک رقابت رقص ملی باید حداقل ۲۰ یا ۳۰ هزار یوان بدهید. (این رقم تقریباً ۳ تا ۵ هزار دلار است، آن هم در کشوری که متوسط درآمد شهرنشینان ۵۰۰ دلار است).

یک رقاص ۲۱ ساله به من گفت: «برندۀ واقعی بر اساس استعداد تعیین می‌شود. اما باید به داوران پول بدهید تا در رقابت باشید. برای همین دختران مجبورند به بابایی تکیه کنند، یا بابای جدیدی پیدا کنند». در حوزۀ موسیقی، یکی از کنسرواتورهای برتر کشور که زمانی محل پرورش استعدادهای عالی بود، اکنون هنرآموزانش را ملزم می‌کند کلاس‌های خصوصی از مدیر بگیرند که هر بار ۵ هزار یوان (۸۰۰ دلار) تمام می‌شود. اگر بقیه کثیف بازی کنند، حتی درست‌کارترین والدین هم چاره‌ای دیگر برای آیندۀ فرزندانشان ندارند، و برخی از آرمان‌گرایی خود پشیمان می‌شوند. هان سوژن، معلم ۵۷ ساله و بازنشستۀ مدرسه، گفت: «ما بچه‌هایمان را طوری بزرگ نکردیم که با این دنیا جور باشد. ما آرمان‌هایی را، یک‌جور معصومیت را به آن‌ها آموختیم که به ما القا شده بود. اما امروز همه دنبال چیزهایی‌اند که ما یاد گرفته بودیم برایشان ارزش قائل نباشیم: ما یاد گرفته بودیم به جامعه خدمت کنیم، اکنون آن‌ها یاد می‌گیرند به هر طریق ممکن از جامعه سواری بگیرند. این دقیقاً قطب مخالف آموخته‌های ماست. کسی دربارۀ آرمان‌ها یا آزادی حرف نمی‌زند».

مثل همیشۀ تاریخ چین، جذاب‌ترین آینده برای هرکس آن است که یک شغل دولتی پیدا کند. دستمزدها روی کاغذ پایین‌اند، اما حتی یک شغل غیرمهم نیز در سلسله‌مراتب مبسوط دولتی، مزایای تضمینی و امنیت شغلی برای تمام‌عمر دارد که به «کاسه‌برنج آهنین» مشهور است. یک شغل میان‌رده یعنی مجوز اخاذی و پارتی‌بازی. ژانگ به من گفت: «پسرخاله‌ام، همان دلال دارو، دست از سرم برنمی‌دارد. او می‌گوید: چرا شغل دولتی نمی‌گیری تا به شرکایم بگویم یکی از خویشاوندانم کارمند دولت است و هر دو نفرمان بتوانیم پول دربیاوریم؟»

پس از شغل دولتی، اشتغال در یکی از شرکت‌های عظیم دولتی مثل غول نفتی سینوپک یا «چهار بانک بزرگ» بهترین گزینه است. این شغل‌های بهره‌مند از حمایت دولتی نیز به تعبیر چینی‌ها «تیژینی» یعنی «درون نظام» هستند که همراه‌شان مزایای

والدینی که رؤیاهایشان به دست تاریخ نقش بر آب شد، انگیزۀ بیشتری دارند تا فرزندان‌شان را راهی مسیری کنند که برای خودشان در نظر داشتند

فراوانی از قبیل تنخواه، بیمۀ تأمین اجتماعی قوی و پرداختی‌های منظم در سطح مناسب دارند. به‌همین خاطر است که قیمت این شغل‌ها هم بالاست: خواه نقدی، خواه به تعبیر روزمرۀ چینی‌ها «گوانگژی» که همان نفوذ، لطف متقابل و فامیل‌پرستی است. راه‌یافتن به این شغل‌ها مستلزم حمایت والدین است. در ماه دسامبر فهرستی از نامزدهای یک شغل غیرتخصصی در یک شرکت دولتی استانی به وب درز کرد که حاوی ذی‌نفوذترین اقوام هر داوطلب بود.

همۀ مناصب هم خریدنی نیستند. لی ژیانگ یک پسر ۲۵ سالۀ خوش‌تیپ است که فرآیند آزمون و مصاحبه را طی می‌کند تا متصدی یک شغل دولتی در حکومت مرکزی شود. او گفت: «ولی این فرآیند اعصابم را خُرد کرده است چون هر دوی والدینم برای حکومت مرکزی کار می‌کنند. بنا به یک قانون، نمی‌توانید در همان اداره‌ای که اقوام نزدیک دارید، مشغول کار شوید. سیستم استخدام حکومت مرکزی بسیار شفاف‌تر از حکومت‌های محلی یا شرکت‌های دولتی است؛ یعنی با پول یا نفوذ نمی‌توانید راه‌تان را باز کنید».

حین صرف استیک گران‌قیمت ۴۰۰ یوانی، او مزایا و معایب کارش را برایم توضیح داد: «با این کار درآمدم خیلی کاهش پیدا می‌کند یعنی از ۱۰ هزار یوان در شغل فعلی به شاید ۶ هزار یوان پس از کسر مالیات برسد. یکی دو سال اول، آزمایشی با هفتاد درصد آن رقم دستمزد است. اما بیمارستان‌هایی که برای کارمندان دولت، به‌ویژه حکومت مرکزی، مشخص شده‌اند بهترین بیمارستان‌هایند. شغلش امنیت دارد. بیمۀ تأمین اجتماعی‌اش قوی است. و من واقعاً می‌خواهم به مردم خدمت کنم. برای همین متقاضی استخدام در همایش مشورتی سیاسی خلق چین [پارلمان چین که عملاً قدرت چندانی هم ندارد] شدم. والدینم از دستم عصبانی شدند! آن‌ها سرم فریاد می‌کشیدند که چرا دنبال منصبی رفته‌ام که هیچ قدرتی ندارد».

بسیاری از جوانان نسل پس از دهۀ ۱۹۸۰، مثل لی، برخلاف شهرتشان به مادی‌گرایی حرص‌آلود، می‌خواهند به دیگران کمک کنند. میزان خدمات داوطلبانه‌شان بی‌سابقه است گرچه اندکی کمتر از غرب است، و دانشجویان کالج‌ها یا کارمندان جوان یقه‌سفید بنیان‌گذاران اصلی سازمان‌های مردم‌نهادند. ولی خیریه برای والدین‌شان می‌تواند معنای منفی داشته باشد. ژانگ، همان دانشجوی دکترا، گفت: «همسر یکی از دوستانم مریض است و پول کمی هم دارند. می‌خواستم به او ۵۰۰ یوان بدهم که کمکش کنم، ولی وقتی منتظر ملاقات او بودم صدای مادرم در گوشم می‌پیچید که می‌گفت احمقم. هروقت به کسی پول می‌دهم احساس می‌کنم که انگار سرم کلاه رفته است». یک نفر دیگر که با او مصاحبه کردم گفت: «اگر به مامانم بگویم پول داده‌ام، سرزنشم می‌کند چون خودم هنوز حتی یک آپارتمان هم ندارم».

و والدینی که رؤیاهایشان به دست تاریخ نقش بر آب شد، انگیزۀ بیشتری دارند تا فرزندانشان را راهی مسیری کنند که برای خودشان در نظر داشتند. اولین بار که با لوو جینگ‌کینگ ملاقات کردم، به‌خاطر اعتمادبه‌نفس و قدری بی‌توجهی‌اش به مادیات، احساس کردم بزرگ‌تر از ۲۴ سال باشد که سن واقعی‌اش بود. سر ناهار در المنت‌فرش، یک رستوران زنجیره‌ای گران در شانگهای که محبوب شاغلان متخصصی مثل اوست، صحبت کردیم.

به من گفت: «مادرم می‌خواست یک زن متخصص شود. به دبیرستانی خارجی‌زبان رفت تا به روستا اعزام نشود. [طبق یکی از سیاست‌های مائوئیستی در دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰، «جوانان تحصیل‌کرده» از شهرها اعزام می‌شدند تا میان کشاورزان زندگی کنند]. اگر این کار را نمی‌کرد، باید به ارتش می‌رفت. از آنجا توانست پس از بازگشایی دانشگاه‌ها به دانشگاه برود، و پس از فارغ‌التحصیلی نیز شغلی در سفارت ژاپن گرفت. مدتی بعد، وقتی ۲۷ ساله بود، در آنجا با پدرم آشنا شد. ازدواج کردند چون از پدرم باردار شده بود، یا حداقل پدرم این‌طور می‌گوید. الآن جدا شده‌اند».

لوو ادامه داد: «مادرم همیشه به من می‌گفت که زندگی‌اش را خراب کردم. به من می‌گفت هرگز بچه‌دار نشوم چون بچه به همه‌چیز گند می‌زند. به من می‌گفت حاملگی مسیر شغلی‌اش را نابود کرد، می‌گفت تقصیر من بود که زندگی‌اش متوقف شد و گرفتار پدرم شد. از زمانی که یادم می‌آید، همیشه این‌جور چیزها را به من می‌گفت. مسخره نیست؟» خندید، مثل آن‌هایی که وقتی برایتان تعریف می‌کنند چه دوران هولناکی را پشت سر گذاشته‌اند می‌خندند. «اما در واقع فقط می‌خواست منْ خود او باشم، کسی که او نتوانست بشود. او می‌خواست پزشک شود، برای همین واقعاً می‌خواهد من پزشک بشوم. یادم هست سرش داد می‌زدم که: من آنی نیستم که تو می‌خواهی باشم، هیچ‌وقت هم نخواهم شد».

ولی تلاش برای مقاومت در برابر فرمایشات والدین، سخت است. از طنز روزگار، یکی از معدود ایده‌های پابرجایی که در تمام سال‌های آشوب چین دوام آورده است، دِین سنگین فرزندان به والدین است که در فلسفۀ کنفوسیوس آشکارتر از هرجای دیگر بیان شده است اما با هزاران جملۀ قصار و داستان اخلاقی نیز به بچه‌ها تلقین می‌شود. به قول معروف، «احترام والدین، ریشۀ همۀ فضایل است». یک حکمت دیگر می‌آموزد که: «دوست داشته باش آنچه را والدینت دوست دارند، احترام بگذار به آنچه والدینت احترامش را دارند». این بار به‌ویژه روی دوش دختران سنگینی می‌کند. یک دستورالعمل اخلاقی مرسوم که یکی از سازمان‌های ملی‌گرای کنفوسیوسی در سال ۱۹۳۵ صادر کرد، می‌گفت که «زنان نقص فرزندی و دِین اخلاقی مادرزادی دارند؛ لذا هدف زندگی‌شان تسویۀ آن بدهی است».

نیش ماری که فرزند قدرنشناس می‌زند در هیچ فرهنگی ارزشمند نیست؛ اما در غرب مدرن سخت بتوان متصور شد که رییس یک کالج تیتر اخبار شود چون به دهکده‌اش برگشته است تا پاهای مادرش را بشوید، یا دانش‌آموزان زانو زدن برای تشکر از والدین‌شان را تمرین کنند. حتی قانون هم حامی این وظیفه‌شناسی میان نسل‌هاست چنانکه اگر مددکار والدین سالخورده‌تان نباشید ممکن است به زندان بیفتید؛ اما اجرای این نیز، مثل اکثر آن دسته از قوانین چین که مستقیماً به نفع حکومت نیستند، آن‌قدر نادر است که اصلاً دیده نمی‌شود. حتی یک‌بار تلاش شد تا دیدار از والدین سالخورده الزامی شود.

این آرمان‌های کنفوسیوسی هرگز متناظر با واقعیت نبوده‌اند. زبان چینی هم اصطلاح‌هایی برای بی‌احترامی به والدین دارد: مثلاً آدم دورو کسی است که «والدینش

اقتدار والدین روی فرزندان اغلب با یک تکه‌چوب اِعمال می‌شود. یکی از نفرین‌های مرسومی که حوالۀ کودکان کم‌سن‌وسال می‌شود این است: «اینقدر می‌زنمت تا بمیری!»

را فراموش کرده و برایشان مراسم تدفین پُر و پیمان می‌گیرد». و در واقع هم تَرک یا بی‌توجهی به پیران بسیار رایج است. در همسایگی چین، یعنی در کرۀ جنوبی، که قدیمی‌ترین فرهنگ کنفوسیوسی لاینقطع دنیا را دارد، پیرها فقیرترند، احتمال آنکه کار کنند بیشتر است، و احتمال خودکشی‌شان چهار برابر جوان‌های کره‌ای است که خودشان در میان جوانان دنیا بسیار مستعد خودکشی‌اند. نرخ خودکشی سالخوردگان در چین با اندکی فاصله کمتر از کره است و طی دهۀ گذشته سه‌برابر شده است. ولی هم در کره و هم در چین، نظریه‌های اخلاقی می‌گویند که نافرمانی از والدین بدترین گناه ممکن است.

اقتدار والدین روی فرزندان اغلب با یک تکه‌چوب اِعمال می‌شود. یکی از نفرین‌های مرسومی که حوالۀ کودکان کم‌سن‌وسال می‌شود این است: «اینقدر می‌زنمت تا بمیری!» مفهوم «ببرمادر»۲ شاید در غرب جنجالی به پا کرده باشد که عاملش کتاب مشهور ایمی چوا سرود نبرد ببرمادر۳ (۲۰۱۱) است. اما در مقابل، عموم رسانه‌های چینی از ژیائو بایو معروف به «گرگ‌پدر» تجلیل کردند: این کاسب‌کار اهل گوانگژو کتابی با عنوان این‌قدر بزنیدشان تا وارد دانشگاه پکینگ بشوند۴ (۲۰۱۱) نوشت و در آن متکبرانه به فضای سادیستی و دیکتاتوری‌ای که بر چهار فرزندش تحمیل کرده بود، مباهات کرد. از جمله اینکه به هر بهانه‌ای آن‌ها را می‌زد و نمی‌گذاشت با کسی دوست شوند یا بازی کنند. در یک رستوران فرانسوی در پکن، ژانگ (همان دانشجوی دکترایی که به سرعت رشد می‌کند) ساق پاهایش را نشانم داد که از زیر جوراب‌شلواری جای سفید زخم رویشان معلوم بود. گفت: «این‌ها کار مادرم است که وقتی بچه بودم با چوب مرا می‌زد».

عوامل جمعیت‌شناختی هم فشار خانواده را وخیم‌تر کرده‌اند. در گذشته، بار انتظارات والدین روی دوش چند برادر و خواهر تقسیم می‌شد. امروزه به‌واسطۀ سیاست تک‌فرزندی، نسل متولد پس از ۱۹۸۰ در ته هرمی قرار گرفته‌اند که ناگهان وارونه شده است. بدترین ضربه را طبقه متوسط شهرنشین خورده که زندگی‌اش قدری حاشیۀ رونق دارد. در حاشیۀ شهرها، تنظیم خانواده یک‌مقدار شُل و ول بود، چنانکه اکثر بیست‌وچندساله‌ها یک یا دو خواهر و برادر دارند، و ثروتمندان هم از پس جریمۀ آوردن بچۀ دوم یا سوم برمی‌آمدند، گرچه فاصلۀ سنی این بچه‌ها گاهی بسیار زیاد است. اما نزد کارمندان یقه‌سفید جوان، هر زوج باید بار دو جفت والدین سالخورده را به‌علاوۀ پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های جان‌سختی به دوش بکشد که هنوز عمرشان به دنیاست. و چون تأمین اجتماعی هم اگر باشد چندان ثباتی ندارد، والدین برای امنیت دوران سالخوردگی چشم به فرزندانشان دارند.

جای تعجب نیست که واضح‌ترین جلوۀ این وضعیت، خرید ملک است. خرید ملک فقط برای یک اقلیت مقرون به صرفه است، اما این اقلیت در جوانی صاحب‌ملک می‌شوند (متوسط سنشان ۲۷ ساله است). کارگران مهاجر روستایی که مجتمع‌های جدید چین را ساخته‌اند هرگز از پس هزینۀ زندگی در ساختمان‌های دست‌سازشان برنمی‌آیند و نخواهند آمد، اما اکثر کارمندان یقه‌سفیدی که می‌شناسم، در پکن آپارتمان شخصی دارند که معمولاً هزینه‌ای بین ۱ تا ۳ میلیون یوان دارد و ملک‌شان را با درآمدهای ماهیانه بین ۵ تا ۱۰ هزار خریده‌اند.

پول این املاک را والدینی می‌دهند که اغلب تمام پس‌اندازهایشان را همراه با قرض از دوستان، سایر بستگان و گاهی حتی بانک‌های غیرقانونی در ملک فرزندشان سرمایه‌گذاری می‌کنند. این فرآیند تجمیع سرمایه پس از بحران مالی سال ۲۰۰۸ اوج گرفت چون بازار سهام سقوط کرد اما املاک همچنان پررونق ماندند. وسواس صاحب‌ملک شدن یقۀ هر دو نسل را گرفته است: ازدواج برای طبقه‌متوسط شهرنشین عملاً غیرممکن است مگر آنکه یک خانواده آپارتمان جدیدی برای زوج فراهم کند.

با دوستی در یک کتاب‌فروشی می‌گشتیم. به ردیف کتاب‌هایی اشاره کرد که جوانان را نصیحت می‌کنند و گفت: «این‌ها را ببین! همه‌شان یک چیز می‌گویند: ازدواج کن، در ۲۷ سالگی آپارتمانی گیر بیاور، زندگی‌ات را سر و سامان بده، بچه‌دار بشو. این تله را والدینمان چیده‌اند تا آن کاری را بکنیم که آن‌ها می‌خواهند». چن چنچن، یکی از همکاران خردمندم در روزنامه، این‌قدرها هم توهم توطئه نداشت: «ما به والدین‌مان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم چون ملک ما را به هم گره زده است، و در نتیجه ما هم محافظه‌کارتر می‌شویم. در ابتدا فکر می‌کردیم هزینۀ ایستادن پای ارزش‌هایمان را بدهیم. ولی بعد فهمیدیم حق با والدینمان بود و قاعدۀ کار همان کاسه‌برنج آهنین است. در سال ۲۰۰۸ [که ۲۴ ساله بودم] والدینم به من فشار می‌آوردند در پکن آپارتمانی بخرم و مقاومت می‌کردم اما در سال ۲۰۱۰ تسلیم شد، و خوشحالم که آن را به‌وقت خریدم. ما الآن می‌دانیم که مهم‌ترین چیز پول است». مضمون حرف‌های لیو جونچنگ، رانندۀ تاکسی بازنشسته‌ای که اکنون ۶۰ سال دارد، همین حس حرکت به سمت مشابهت است: «انگار بچه‌هایمان، مثل خود ما، امیدهای زیادی برای جامعه داشتند اما جامعه کاری کرد که آن دیدگاه‌هایشان به‌سرعت عوض شد؛ یعنی از دست رفت».

اما انتظارات والدین می‌تواند به رابطه‌ها هم فشار بیاورد. لوو، همان جوان متخصص، گفت: «دوستی همسن و سال خودم دارم که والدینش پیش‌پرداخت آپارتمانش را دادند. ولی مادرش از نوامبر پیش او بوده و قصد دارد بماند. خانه‌اش هم یک آپارتمان تک‌خوابه است». خرید خانه برای فرزندان صرفاً سرمایه‌گذاری نیست، بلکه حداقل در نظر والدین، تضمین آن است که دوران سالخوردگی را در خانۀ بچه‌هایشان خواهند گذراند. روزی روزگاری این انتظار یک هنجار اجتماعی بود که خانوارهای بزرگ و خانواده‌های گروهی هم تحققش را تسهیل می‌کرد؛ اما با افزایش تعداد سالخوردگانی که تنها زندگی می‌کنند، پیوند مالی با ملک فرزندان می‌تواند اهرم فشار بیشتری در اختیارشان بگذارد.

آپارتمان‌ها یک جزء لاینفک بازی زوج‌یابی هم هستند، به‌ویژه برای آن‌هایی که نیمۀ دهۀ سوم زندگی‌شان هستند. نزد طبقۀ متوسط، از والدین داماد انتظار می‌رود آپارتمانی برای زندگی زوج جدید فراهم کنند، اگر که پیش‌تر چنین نکرده باشند. مثل بسیاری از اجاره‌نشین‌ها، نه یک‌بار که بیشتر برایم پیش آمده است قرارداد اجاره‌ام تمدید نشود چون پسر صاحب‌خانه‌ام تاریخی برای عروسی‌اش معین کرده است. دوستم، مین، گفت: «ما به پسرها بانک ساخت‌وساز چین می‌گوییم چون باید برایشان خانه بسازید،

خواستگار بیکار از او پرسید آیا حاضر است سوار دوچرخۀ او بشود؟ نوو جواب داد: «ترجیح می‌دهم در یک بی.ام.و گریه کنم تا روی یک دوچرخه بخندم»

و به دخترها بانک بازرگانی چین می‌گوییم چون می‌توانید آن‌ها را بفروشید».

در رسانه‌ها اغلب شاهد اظهار تأسف از ماهیت تجاری عشق جوانان هستیم. یک مصداق آن در سال ۲۰۱۰ برای یک شرکت‌کننده در مسابقۀ تلویزیونی زوج‌یابی به نام ما نوو پیش آمد: خواستگار بیکار از او پرسید آیا حاضر است سوار دوچرخۀ او بشود؟ نوو جواب داد: «ترجیح می‌دهم در یک بی.ام.و گریه کنم تا روی یک دوچرخه بخندم». بله، تصاویر پر از طلا و جواهرِ آن‌هایی که دنبال همسر پولدار می‌روند در وب‌سایت‌های زوج‌یابی و وبلاگ‌های لاف‌زن و پرافاده، ناخوشایند است. اما معیارهایی که والدین به واسطه‌های ازدواج می‌گویند، یا تعطیلات آخرهفته روی پلاکاردهایی می‌نویسند و در پارک‌ها دست می‌گیرند تا زوج مناسبی برای فرزند مجردشان پیدا کنند، همین‌قدر حول دستمزد، خانه و آپارتمان است.

زندگی عشقی یک دوست دیگرم که از اسم انگلیسی سالی استفاده می‌کند، واقعیت‌های تجاری و طبقاتی عرصۀ زوج‌یابی امروزی را نشان می‌دهد. مثل بسیاری از داستان‌های رایج در چین، داستان عشق او هم انگار یکی از قصه‌های تربیتی مارکسیست‌های دهۀ ۱۹۳۰ بود، اما بدون پایان خوش رایج آن قصه‌ها که زن رهایی‌یافته به حزب کمونیست می‌پیوست. سالی در دانشگاه با یک پسر روستایی معاشرت می‌کرد که نمایندۀ دانشجویان بود و حقیقتاً به کمونیسم باور داشت. این باور او اتفاقی نادر بود. سالی با غصه گفت: «او خیلی صادق بود. حتی از اتاق شورای دانشجویان برای کارهای شخصی‌اش مداد برنمی‌داشت».

ولی آن پسر نمی‌توانست معیارهای مد نظر سالی و خانواده‌اش را برآورده کند. سالی دوست‌پسری می‌خواست که بتواند برایش تلفن و کیف‌هایی را بخرد که دوست داشت؛ والدینش هم پسری از یک خانوادۀ ثروتمند یا رابطه‌دار می‌خواستند که پس از دانشگاه بتواند وارد شغلی تضمینی شود. سالی اندکی بعد رابطه‌اش را با او قطع کرد، و به لطف دماغ جدیدی که پول عملش را مادرش داده بود، یک پسر ثروتمند را در دانشگاه تور کرد.

ولی چند سال که از رابطه‌شان گذشت، سالی فهمید جاها عوض شده‌اند. دوست‌پسرش او را به والدینش معرفی کرد اما بعد خبری ناخوشایند آورد. او رُک و راست به سالی گفت: «من نمی‌توانم با تو ازدواج کنم. والدینم انتظار دارند با دختری از طبقۀ خودمان ازدواج کنم». اما پسر به او دلداری داد که با کمال میل حاضر است او را به‌عنوان معشوقه بگیرد، و پدر مالتی‌میلیونرش هم قبول کرده است پول لازم برای تأمین زندگی سالی را کنار بگذارد.

از منظر اقتصادی خالص، این معامله معقول بود. اما سالی در کنار امنیت و راحتی، می‌خواست به‌جای یک معاملۀ اقتصادی عریان، حداقل یک توهم رمانتیک هم در رابطه‌اش باشد. برای همین رابطه را قطع کرد و دوباره شروع به گشتن کرد. او با غصه گفت: «اما راستش را بگویم. مادرم به من گفت: ’فکر نکن دوباره می‌توانی چنین پسری را گیر بیاوری، چون دیگر باکره نیستی.‘ من خودم را فروختم بی‌آنکه عوضش را تمام و کمال بگیرم».

در بازار ازدواج، زنان موضع مبهمی دارند. سیاست تک‌فرزندی و سقط‌جنین‌های گزینشی موجب عدم‌توازن جنسیتی شد که در نتیجۀ آن در برخی نواحی نسبت پسران به دختران ۱۲۰ به ۱۰۰ است و این به نفع زنان است. اما در ۲۷ سالگی ممکن است با سدّ برچسب «دختر ترشیده» مواجه شوند، که این مانعِ قراردادی را نسل قبل هم تحکیم می‌کند.

حتی «فدراسیون زنان تمام چین» (سازمانی که قرار است فمینیست باشد و اداره‌اش عمدتاً بر عهدۀ مقامات زن بالای ۵۰ سال است) مقالاتی روی وب‌سایتش منتشر می‌کند که هشدار می‌دهد چه خطرات اجتماعی و سرنوشت شومی در انتظار زن مجردی است که به ۲۸ سالگی رسیده باشد. یک دوست ۲۵ ساله‌ام که کلافه شده می‌گوید: «مادرم دائم با من تماس می‌گیرد و می‌گوید فقط چند سال وقت دارم کسی را پیدا کنم. طبعاً هم می‌خواهد یکی از آن بدبخت‌های حوصله‌سربَر را انتخاب کنم که سعی می‌کند با هم جفتمان کند».

همین‌که آن حلقۀ عروسی خواستنی سر جایش بنشیند، فشار والدین به سمت تولید نوه می‌رود. یک فلوچارت بسیار بدبینانه که در سال جدید چینی منتشر شد، رگبار تقاضاها و انتقادهای خویشاوندان از جوان‌هایی را نشان می‌داد که برای تعطیلات به خانه می‌رفتند. اگر مجردی، چرا با کسی قرار نداری؟ اگر قرار داری، چرا ازدواج نکرده‌ای؟ اگر ازدواج کرده‌ای، چرا بچه نداری؟ و اگر بچه داری، چرا بچه‌ات برایمان جنگولک‌بازی درنمی‌آورد که سرگرم شویم؟ ولی بچه که بیاید، خانوادۀ همسر هم می‌آیند، و چون والدین، بچه و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها در یک آپارتمان تک‌خوابه کنار هم چپانده شده‌اند، اصطکاک‌ها بیشتر می‌شود.

انتظاراتی که چینی‌ها از ازدواج دارند، غالباً در رسانه‌ها برچسب «سنتی» می‌خورد؛ اما این انتظارات یک آش شله‌قلمکار از رؤیای امنیت در دوران پس از مائو با تجملات رمانس تجاری غربی (حلقۀ الماس، لباس عروسی سفید) است. در واکنش به سقلمه‌های جامعه و والدین که دلواپسی‌های مادی را اولویت می‌دهند، برخی از جوان‌های چینی یک عبارت تازه ساخته‌اند: «ازدواج عریان» به معنای عروسی فقط از سر عشق، بدون خانه، حلقه، مراسم یا خودرو. اصل این ایده نوید رمانس می‌دهد، اما آدم‌ها (حتی جوانان) دربارۀ آن نظراتِ به شدّت متنوعی دارند. یک نظرسنجی در سال ۲۰۱۰ در وب‌سایت سوهو نشان داد که اکثر زنان جوان با این ایده مخالفند، و به نظرشان مردان با این کار از زیر مسئولیت‌هایشان شانه خالی می‌کنند. اکثر مردان جوان حامی این ایده بودند، که خود گویای مطلب است.

کنار گذاشتن همۀ عُرف‌ها، جسارت خاصی می‌طلبد. لوو، همان جوان متخصص، نیازی نمی‌دید که وارد بازی زوج‌یابی و معاشرت شود؛ و به‌جای آن، با یک خارجی نسبتاً فقیر سی‌وچندساله زندگی می‌کند. «مادرم دیگر در این باره به من نق نمی‌زند، ولی می‌دانم ترجیح می‌داد دنبال یکی از همان مردان متعارف چینی بروم که آپارتمان و شغل دارد. پدرم می‌گوید مشکلی نیست چون دوست‌پسرم انگلیسی است، نه یانکی یا ژاپنی. اما من دیده‌ام که ازدواج والدینم چقدر فلاکت‌بار بود، برای همین دربارۀ همۀ مردان بدبینم. خیال خانواده داشتن را از سرم بیرون کرده‌ام. من توان آن را ندارم که مایۀ شادی یک بچه بشوم. حتی توانش را برای خودم هم ندارم. و نمی‌خواهم مجبور باشم که دائم فکر کنم چند خانه برای

رابطۀ میان نسل متولد پس از ۱۹۸۰ با والدین‌شان (سر شغل، خانه یا ازدواج) پُر از تلخی است، اما عجیب آنکه فاصلۀ آن‌ها از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایشان بسیار کمتر است

نسل بعدم بگذارم».

رابطۀ میان نسل متولد پس از ۱۹۸۰ با والدین‌شان (سر شغل، خانه یا ازدواج) پُر از تلخی است، اما عجیب آنکه فاصلۀ آن‌ها از پدربزرگ‌ها/مادربزرگ‌هایشان بسیار کمتر است. لین میلین گفت: «مادربزرگم آرزویم برای روزنامه‌نگار شدن را جدی می‌گیرد. و او اولین کسی بود که به من، از وقتی خیلی خردسال بودم، انگلیسی یاد داد. اشتراکات من با او بسیار بیشتر از مادرم است».

لین ادامه داد: «مادربزرگم در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ بزرگ شد، زمانی که چین بسیار نزدیک‌تر به دنیا بود، و برای همین نگاه من به امور مختلف را می‌فهمید». طنین این حس‌وحال را زیاد شنیده‌ام، که فقط هم به‌خاطر علاقۀ رایج بین جدّ و نوه نیست. نگاه جهان‌شهری و پتانسیل آن ایامی که چین هنوز دروازه‌هایش را نبسته بود، فاصلۀ بین نسل‌ها را پُل زده است؛ و به تبع آن، میل مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها به حرف زدن از ایام قدیم هم پررنگ است.

ژانگ برایم گفت که آزار و اذیت‌ها پدربزرگش را دیوانه کرد، و او مادربزرگش را ترک کرد تا چهار بچه را دست‌تنها بزرگ کند. لوو، آن جوان متخصص، برایم تعریف کرد که: «مادربزرگم رییس یک کارخانه بود؛ برای همین از انقلاب فرهنگی آسیب دید. جالب اینجاست که پدربزرگم بچۀ یک ملّاک بود. او زمان بچگی‌اش روی دوش یک خدمت‌کار سوار می‌شد تا به مدرسه برود. بعداً یک افسر میان‌رده در ارتش شد، ولی وقتی جماعت آمدند که مادربزرگم را ببرند، پدربزرگم هم میان‌شان قاطی شد. آن‌ها مادربزرگم را کشیدند و بُردند و چند سال در یک «آغل» [زندانی که انقلابیون فی‌البداهه ساخته بودند] زندانی شد».

پرسیدم: «پس مادرت وقتی پنج یا شش ساله بود دید که مادرش را کشیدند و بُردند و شوهرش به او پشت‌پا زد؟»

«فکر کنم این‌طور بود. پدربزرگم تا چند سال غیب شد. آن‌ها سه بچه بودند و خواهر بزرگ‌تر باید از همه‌شان مراقبت می‌کرد. مادرم ۱۴ ساله بود».

این حرف‌ها را مادر لوو نزده است؛ چون او، مثل اکثر هم‌نسلانش، دربارۀ رنجی که در کودکی کشید سکوت کرده است. در زمان انقلاب فرهنگی، کسی که خون ناپاک روشنفکران یا ملّاک‌ها در رگ‌هایش جریان داشت، در حیاط مدرسه اذیت می‌شد، بی‌دلیل کتک می‌خورد، جیرۀ کمتری می‌گرفت، و درهای هر فرصتی به رویش بسته می‌شد. ولی در چین، لو دادن والدین به مقامات هرگز به اندازۀ شوروی افسون‌گر نشد: در شوروی، فرقه‌ای پیرامون دانش‌آموز شهید پالویک موروزوف شکل گرفت که می‌گفتند به‌خاطر تقبیح پدرش در سال ۱۹۳۲ توسط خانواده‌اش به قتل رسید. اما در چین هم این اتفاق می‌افتاد. یک آشنای چینی من که اکنون پنجاه و چند سال دارد، یک‌بار برایم گفت که مجبور شد برادرش را بکُشد تا لو ندهد والدینش کتاب‌های ممنوعه دارند. فرزندان، حتی اگر مورد نکوهش دیگران قرار می‌گرفتند، مجبور بودند اعتراض‌نامه‌ای را امضا کنند: «گرچه او مرا به دنیا آورده و مادرم است، یک ضدانقلابی و دشمن من است». ده‌ها میلیون نفر شاهد آزار، تحقیر، ضرب‌وشتم، زندان یا قتل والدین‌شان بودند.

لی، همان جوانی که می‌خواهد مقامی دولتی شود، به نسبت دیگر کسانی که با آن‌ها حرف زدم رابطه‌ای نزدیک‌تر و سالم‌تر با والدینش داشت. یک علت، تلاش او برای درک آن‌ها بود: «آن‌ها در سن و سال من که بودند، سختی کشیدند. آن‌ها سخت تلاش کردند کسی شوند که [بعداً] برایم محترم باشند. مادرم از یک خانوادۀ واقعاً معمولی است، یک خانوادۀ کارگری، برای همین هم سخت جنگید تا به دانشگاه برود. و مادربزرگم فکر می‌کرد او هم‌شأن پدرم نیست. او با اینکه نامش را عوض کرد و به شمال کشور رفت تا از آزارهای دوران انقلاب فرهنگی در امان بماند، نگاه طبقاتی داشت. فرزند خانواده‌ای روشنفکر بود و همۀ اعضای خانواده‌اش در شانگهای بودند. وقتی برگشت تا آن‌ها را پیدا کند، هیچ ردّی از آن‌ها نبود؛ همه درگذشته بودند: والدین، برادران، خواهران، خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها».

بدترین ماجرای کودک‌آزاری به دست والدینی که شنیدم، از خانم جوانی بود که تقاضا کرد نامش را نیاورم. فرض کنیم اسمش لیلی است، دختری باهوش، موفق، با زیبایی لطیف ظاهری؛ که در رابطه با مادرش مُدام مورد تحقیر و توهین قرار می‌گرفت (مادرش به او بی‌ریخت، تنبل و احمق می‌گفت). اوج ماجرا در واقعه‌ای در ۲۴ سالگی او بود. مادرش در نامه‌ای طولانی به لیلی نوشت که فرزندخواندۀ آن‌هاست، که نقص‌های مختلفش ثابت می‌کنند فرزند مادرش نیست، و همین دلیل آن بوده که مادرش دوستش نداشته و نخواهد داشت. لیلی با چشمان اشک‌بار به پدرش زنگ زد و پرسید چرا هیچ‌وقت چیزی به او نگفته است. پدرش سردرگم جواب داد: «چی داری می‌گی؟ وقتی به دنیا اومدی من اونجا بودم».

بالاخره مادر لیلی نصفه‌نیمه اعتراف کرد که آن نامه دروغ بوده است، و آن داستان را از سر نفرت و تلخی جعل کرده است. اما بذر تردید کاشته شده بود. لیلی پیش خودش فکر کرد متقاعدکننده‌ترین سندی که نسب واقعی‌اش را ثابت می‌کند، موهای مجعد اوست: موهایش را از مادرش به ارث بُرده بود، و مادرش در اوایل دهۀ ۱۹۶۰ از بیوه‌ای به دنیا آمده بود که مدتی کوتاه با یک کمونیست ایتالیایی معاشرت داشت که در طلب فرصت به چین آمده بود.

گفتم: «پس مادرت یک بچۀ نیمه‌خارجی و نامشروع بود، آن هم در میانۀ زمانی که دربه‌در دنبال شکار همۀ چیزهای خارجی می‌گشتند. در مخیله‌ام هم نمی‌گنجد که چه دوران سختی داشته است».

لیلی گفت: «شاید. هرگز درباره‌اش حرف نزده‌ایم».


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را جیمز پالمر نوشته است و در تاریخ ۷ مارس ۲۰۱۳، با عنوان «The balinghou» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱۶ تیر ۱۳۹۷ آن را با عنوان «بالینخو؛ نسلی که مسئولیت سرش نمی‌شود» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
•• جیمز پالمر (James Palmer) نویسنده و ویراستار بریتانیایی است که در پکن زندگی می‌کند. مرگ مائو: زلزلۀ تانگشان و تولد چین جدید (The Death of Mao: The Tangshan Earthquake and the Birth of the New China) و بارونِ سفیدِ خون‌آلود: داستان شگفت‌انگیز نجیب‌زاده‌ای روس که آخرین خان مغول شد (The Extraordinary Story of the Russian Nobleman Who Became the Last Khan of Mongolia) از کتاب‌های اوست. ترجمان پیش از این مطلب «چابودو! کار را راه بنداز» را از جیمز پالمر منتشر کرده است. او در این نوشتار به مسئلۀ مدرنیتۀ چینی و معضل استادکاری پرداخته است.
[۱] Balinghou
[۲] Tiger Mother: مادری سخت‌گیر که به فرزندش فشار می‌آورد تا در تحصیلات دانشگاهی موفق شود [مترجم].
[۳] Battle Hymn of the Tiger Mother
[۴] Beat Them into Peking University

مشاهده ادامه مطلب

۱۱ راه ساده برای محافظت از حریم خصوصی شما

این روزها حریم خصوصی به شدت چیز دور از دسترسی است. کافی است خودتان را در Pipl.com جستجو کنید. احتمالا از تعداد کمپانی‌هایی که ادعا می‌کنند درباره شما، درآمدتان، نشانی و شماره تلفن و چیزهای دیگر اطلاعات دارند غافلگیر می‌شوید.

علتش این است که اطلاعات شخصی شما شامل آدرس ایمیل، شماره تلفن و شماره امنیت اجتماعی‌تان برای کسب و کارهای مشروع و آدم‌ بدها به طور یکسان ارزش مالی زیادی دارد. آدم‌ بدها فقط می‌خواهند آن را از شما بدزدند. کمپانی‌ها می‌خواهند تا حد ممکن در مورد شما بدانند تا بتوانند محصولات یا خدمات بیشتری به شما بفروشند و یا تبلیغاتی نشانتان دهند که به علاقمندی‌ها و دموگرافیک شما مرتبط‌‌ تر باشد.

پس این قدم‌ها را بردارید تا از اطلاعات شخصی ارزشمندتان محافظت کنید.

۱- تمام اطلاعاتتان را در پروفایل شبکه‌های اجتماعی ننویسید.

هرچه اطلاعات بیشتری در فضای مجازی منتشر کنید دسترسی به آن‌ها برای افراد آسان‌تر می‌شود.

نگاهی به پروفایل شبکه‌های مجازی خود بکنید و آن‌ها را بی‌فایده نگه دارید. – کسانی که لازم است تاریخ تولد، ایمیل و شماره تلفن شمارا داشته باشند قبلا آن را به دست آورده‌اند.- و اصلا فایده به اشتراک گذاشتن همه چیز درباره خودتان در پروفایل فیس بوک چیست؟ اگر به حریم خصوصی‌تان اهمیت می‌دهید این کار را نکنید.

۲. درباره انتشار کد ملی‌تان سخت‌گیر باشید. حتی ۴ رقم آخر

درباره دراختیار گذاشتن کد ملی‌تان با دیگران بیشتر فکر کنید مگر اینکه بانک از شما خواسته است و یا شرکت اعتباری‌تان، کمپانی که می‌خواهد سوسابقه‌تان را بررسی کند یا جایی که قرار است به اداره مالیات گزارشی دهد. اگر دست کسی به آن برسد و اطلاعاتی نظیر تاریخ تولد و نشانی‌تان را داشته باشد می‌تواند هویت شما را بدزدد و کارت اعتباری‌تان را استفاده کند و به نام شما بدهی به جای بگذارد.

حتی چهار رقم آخر شماره کدملی‌تان باید فقط در صورت لزوم استفاده شود. معمولا چهار رقم آخر توسط بانک‌ها در بعضی از موقعیت‌ها استفاده می‌شود تا رمز عبور شما را جهت دسترسی به اکانتتان عوض کند.

علاوه بر آن اگر کسی ۴ رقم آخر و محل تولد شمارا بداند حدس زدن باقی اعداد خیلی سخت نخواهد بود. زیرا

کد ملی شماره‌ای است ۱۰ رقمی که از سمت چپ سه رقم کد شهرستان محل صدور شناسنامه، شش رقم بعدی کد منحصربه‌فرد برای فرد دارنده شناسنامه در شهرستان محل صدور و رقم آخر آن هم یک رقم کنترل است که از روی ۹ رقم سمت چپ به‌دست می‌آید.

در این حالت یک دزد مصمم هویت با کمی محاسبه و زمان کافی می‌تواند آن را هک کند.

۳- سخت‌افزار خود را قفل کنید

کامپیوترتان را جوری تنظیم کنید که وقتی بالا می‌آید و یا از حالت خواب خارج می‌شود از شما رمزعبور درخواست کند. بله، قطعا شما به کسانی که اطرافتان زندگی می‌کنند اعتماد دارید ولی اگر لپ‌تاپتان را کسی بدزدد یا آن را گم کنید چه؟

همین موضوع برای گوشی موبایلتان هم صدق می‌کند. نه تنها شما باید برای هربار استفاده از هرکدام از رمزعبور استفاده کنید بلکه باید اپلیکیشنی نصب کنید که در صورتی که موبایل شما گم شد و یا کسی آن را دزدید موقعیت گوشی را به شما نشان دهد و هم‌زمان آن را قفل کند و یا اطلاعاتتان را پاک کند تا غریبه‌ها نتوانند به گنج اطلاعاتی که در گوشی شما ذخیره شده دسترسی پیدا کنند.

و مطمئن شوید که کامپیوترها و موبایل‌هایتان پر از اپلیکشن‌ها و نرم‌افزارهای ضد ویروس و بدافزار است. آن‌ها می‌توانند مانع این شوند که مجرمان اطلاعات شما را بدزدند.

۴- اینترنت گردی خود را خصوصی نگه دارید.

اگر نمی‌خواهید کسی با دسترسی فیزیکی به کامپیوتر شما بفهمد به چه جاهایی در اینترنت سرزده‌اید باید گزینه مرورگر ناشناس(اینکاگنیتو و یا خصوصی) را در هر مرورگری که استفاده می‌کنید فعال کنید. این گزینه کوکی‌ها، پوشه‌های اینترنتی موقت و تاریخ مرورگر شما را پس از اینکه آن را می‌بندید پاک می‌کند.

هر کمپانی که به صورت آنلاین تبلیغ می‌کند دوست دارد بدانند شما به چه سایت‌هایی سر زده‌اید، چه چیزی خریده‌اید، با چه کسانی در شبکه‌های اجتماعی دوست هستید، چه چیزی دوست دارید و غیره.با جمع‌آوری اطلاعات در مورد فعالیت‌های آنلاین شما آن‌ها می‌توانند تبلیغات هدفمندی به شما ارائه دهند تا بیشتر نظر شما را برای خریدن چیزی جلب کنند.

به طور مثال دکمه‌های گوگل پلاس، فیس‌بوک و توییتر که تقریبا در هر سایتی می‌بینید به آن شبکه‌ها اجازه می‌دهد تا شما را پیگیری کند حتی اگر شما در آن‌ شبکه‌ها حساب کاربری نداشته‌ یا به آن‌ها وارد نشده باشید. در باقی مواقع شرکت‌های جمع‌آوری اطلاعات به کد‌های جاسازی شده در بنرهای تبلیغاتی اتکا می‌کنند تا دفعات بازدید شما از یک سایت، ترجیحات و اطلاعات دموگرافیک شما را بدانند.

اگر شما واقعا برای حریم خصوصی‌تان اهمیت قائلید باید به صورت ناشناس وب‌گردی کنید تا آدرس آی پی شما پنهان باشد. ، قبل از ارسال هر اطلاعاتی شما این کار را با یک فیلتر‌شکن ، یا شبکه خصوصی مجازی( وی پی ان) یا تور شبکه‌ای که ترافیک شما را از طریق مجموعه‌ای از سرورها هدایت می‌کند و توسط داوطلبانی از سراسر دنیا اداره می‌شود هم می‌توانید انجام دهید.

۵- از یک نرم‌افزار مدیریت کلمات عبور استفاده کنید که هر بار یک رمز عبور قوی و منحصر‌به‌ فرد می‌سازد و آن را به یاد می‌سپارد.

بسیاری از مردم خوب می‌دانند که نباید کلمه عبور یکسانی را برای بیشتر از یک سایت و یا اپلیکیشن استفاده کنند. در واقعیت، به نوعی به یاد سپردن چنین کلمه عبور برای تمام سرویس‌های آنلاینی که استفاده می‌کنید غیرممکن است. مشکل استفاده از کلمه عبور یکسان برای بیش از یک اپلیکیشن این است که اگر کسی دستش به یکی از کلمه‌ عبورهای شما برسد – مثلا طی یک حمله فیشینگ* – به تمام اکانت‌های شما دسترسی پیدا می‌کند و دردسر می‌شود.

برای جلوگیری از این بحران، از یک نرم‌افزار مدیریت کلمات عبور استفاده کنید که نه تنها تمام کلمات عبور شما را به یاد می‌سپارد بلکه کلمات عبور بسیار قوی و بی‌همتایی می‌سازد و آن را به صورت اتوماتیک در بخش‌های ورود با یک کلیک وارد می‌کند.

LastPass یک انتخاب خوب و رایگان است.

۶- از احراز هویت دو مرحله‌ای استفاده کنید.

شما می‌توانید فیس‌بوک، گوگل،‌ دراپ باکس، اپل آی دی، ماکروسافت، توییتر و باقی اکانت‌هایتان را با احراز هویت دو مرحله‌ای قفل کنید. یعنی وقتی که شما وارد می‌شوید باید یک کد ویژه که به موبایل شما به صورت پیام فرستاده می‌شود را هم وارد کنید. بعضی از سرویس‌ها هربار که وارد شوید این کار را می‌کنند و برخی تنها وقتی که دستگاه تازه‌ و یا مرورگر اینترنتی جدیدی استفاده می‌کنید این کد را درخواست می‌کنند. بنیاد مرزهای الکترونیک یک مرور درست حسابی درباره گزینه‌های موجود دارد.

احراز هویت دو مرحله‌ای راه بسیاری خوبی است تا جلوی دیگران را برای دسترسی به اکانت‌تان بگیرید. گرچه بعضی از مردم فکر می‌کنند این کار زمان‌بری است. اما اگر شما در مورد حریم خصوصی جدی هستید با این شرایط کنار خواهید آمد.

۷- برای نام‌تان یک هشدار گوگل بگذارید.

این راه خوبی است که اگر کسی چیزی در مورد شما در اینترنت منتشر کرد خبردار شوید. کافی است که به گوگل بگویید دنبال چه چیز بگردد( دراین مورد نام شما) و چه صفحات اینترنتی را دنبال کند، چند وقت یک بار این کار را انجام دهد و چه آدرس ایمیلی استفاده کند تا به شما هشدار بدهد. از اینجا می‌توانید هشدار گوگل را فعال کنید.

۸- خرید نقدی انجام دهید.

طبق گفته بیزینس اینسایدر کمپانی‌های کارت‌ اعتباری اطلاعات خرید شما را به تبلیغات‌چی‌ها می‌فروشند. دوست ندارید کمپانی‌ها بدانند چقدر پول خرج عیش و نوش کرده‌اید یا چه عادت خجالت‌آوری دارید؟ به روش سنتی خرید کنید، با پول نقد.

۹- فعالیت‌های شبکه‌های اجتماعی‌تان را خصوصی نگه دارید.

تنظیمات فیس‌بوکتان را چک کنید و مطمئن شوید فقط دوستانتان بتوانند کارهایی را که می‌کنید ببینند. در گوشه سمت راست بالای اسکرینتان به گزینه تنظیمات بروید، سپس گزینه تنظیمات حریم خصوصی را انتخاب کنید » چه کسی می‌تواند چیزهای مرا ببیند.

در توییتر، وارد تنظیمات شوید. از آن‌جا می‌توانید همه چیز را تغییر دهید، مانند بخشی که به توییتر اجازه می‌دهد مکان شما را به توییتتان اضافه کند یا توییت شما را خصوصی نگه دارد. توییت خصوصی یعنی تنها کسانی که شما تایید کرده‌اید می‌توانند توییت شما را ببینند. همچنین می‌توانید از اینجا به این سیستم میکروبلاگینگ بگویید که محتوایی که روی توییتر می‌بینید را وابسته به سایت‌های دیگری که می‌بینید نکند.

اگر از گوگل پلاس استفاده می‌کنید به خانه بروید » تنظیمات. از آن‌جا می‌توانید چیزهایی مانند اینکه چه کسی با شما می‌تواند تعامل داشته باشد، برای پست‌هایتان کامنت بگذارند و یا مکالمه‌ای را با شما شروع کنند را تنظیم کنید.

۱۰- کدپستی‌تان را هنگام خرید با کارت اعتباری به کسی ندهید.

گاهی فروشگاه‌های اینترنتی از شما می‌خواهند که هنگام خرید، کدپستی‌تان را وارد کنید. تنها در صورتی این کار را بکنید که بخواهید جزییات اطلاعاتتان را به بانک‌های اطلاعاتی بازاریابی بدهید. فوربز هشدار می‌دهد که با نام شما که از کارت اعتباری‌تان برداشته می‌شود و کدپستی شما، کمپانی‌ها می‌توانند به سادگی اطلاعات شما را شخم بزنند. اطلاعاتی شامل شماره تلفن، نشانی محل زندگی و آدرس پستی.

۱۱- زمانی که سوال امنیتی کلمه عبورتان را تنظیم می‌کنید دروغ بگویید.

نام مادر شما چیست؟ یا متولد چه شهری هستید؟ سوال‌های رایجی هستند که سایت‌ها معمولا می‌پرسند تا مثلا اکانت شما را از دست متجاوزان نجات دهد. در واقعیت، هیچ چیز امنی درباره چنین درخواستی وجود ندارد. زیرا اگر کسی که می‌خواهد به اکانت شما دسترسی پیدا کند کمی تحقیق کند می‌تواند پاسخ‌ها را پیدا کند.

می‌ترسید دروغ‌هایتان را به یاد نیاورید؟ شما می‌توانید اکانتی در برنامه مدیریت کلمات عبورتان تنها برای این منظور بسازید.

اگر نکته‌های خوبی درباره حفظ حریم خصوصی می‌دانید در بخش نظرات به ما هم بگویید.

*فیشینگ (به انگلیسی:Phishing)‏ به تلاش برای بدست آوردن اطلاعاتی مانند نام کاربری، گذرواژه، اطلاعات حساب بانکی و… از طریق جعل یک وب‌سایت، آدرس ایمیل و… گفته می‌شود.

منبع

مشاهده ادامه مطلب