پورنوگرافی فقر | دلسوخته

انتشار مجموعه عکس قحطی در هند توسط وردپرس فوتو واکنش تند کاربران اینترنت را با هشتگ پورنوگرافی فقر #PovertyPorn در پی داشت.

یک مجموعه عکس درباره قحطی در هند که روستاییان را در کنار یک میز غذا نشان می‌دهد انتقاد تند کاربران اینترنت را در پی داشت. منتقدان این تصاویر را استثمارگرایانه و «پورنوگرافی فقر» نامیدند.

پس از آن‌که بنیاد ورد پرس فوتو، عکس‌های عکاس ایتالیایی آلیسیو مامو را که کودکانی را نشان می‌دهند که کنار یک غذای غیرواقعی چشمانشان را پوشانده‌اند در صفحه اینستاگرامش منتشر کرد، این مجموعه به سرعت در اینترنت دست به دست شد.

بسیاری از کاربران توییتر و اینستاگرام مجموعه عکس «رویای غذا» را با هشتگ #PovertyPorn نقد کردند. آلیسیومامو روز سه‌شنبه در بیانیه‌ای به طور رسمی عذرخواهی کرد.

کاربری در اینستاگرام نوشت: «این نهایت بی‌عاطفگی‌ است. راه‌های بهتری از دزدیدن کرامت مردم برای ارتقای آگاهی وجود دارد.یک ذره یک‌ دلی راه دوری نمی‌رود. مردم فقیر بازیچه نیستند.»

با این حال کاربر دیگری در شبکه‌های اجتماعی از این مجموعه دفاع کرده و آن را تلاشی برای شوکه و همراه کردن افکار عمومی با مسائلی چون گرسنگی می‌داند.

مامو که این عکس‌ها را در سال ۲۰۱۱ در اوتار پرادش و مدیا پرادش گرفته است در بیانیه‌اش می‌گوید: تنها هدفم این بود که غربی‌ها را تحریک کنم تا به هدر دادن غذا فکر کنند. شاید این کار را از راه اشتباهی انجام دادم اما با تمام مردمی که در این عکس‌ها دخیل بودند صادقانه و با احترام رفتار کرده‌ام. تنها قصد من این بود که مردم را به فکر وادارم.

در مقابل این واکنش آنلاین بنیاد وردپرس فوتو که یکی از برترین جایزه‌های عکاسی دنیاست در بیانیه‌ای اعلام کرد عکاس مسئول انتخاب عکس‌ها برای انتشار در صفحه اینستاگرام بوده است.

 

طبق اعلام سازمان غذا و کشاورزی سازمان ملل متحد، حداقل ۱۹۴ میلیون نفر هندی هر روز از گرسنگی رنج می‌برند هند یکی از ضعیف‌ترین کشورهای جهان از نظر شاخص جهانی گرسنگی است و در رتبه ۱۱۹‌ام دنیا قرار دارد.

دانیل نیرنبرگ، مدیر گروه تحقیقاتی فود تانک در امریکا می‌گوید یک سوم تمام غذایی که در جهان تولید می‌شود پیش از خورده شدن خراب شده یا هدر می‌رود.

مساله« پورن فقر» در ماه دسامبر سرخط اخبار شد. زمانی که خواننده انگلیسی اد شران، جایزه  رادی اید راستی ردیاتور را برای ویدیو جمع‌آوری کمک مالی یک بنیاد خیریه را دریافت کرد. منتقدان آن ویدیو را توهین در بازنمایی رنج دیگران خطاب کردند.

مشاهده ادامه مطلب

دست از دامنم بردااار


نمایش مشخصات بهناز رستمي _ (شهپر)

دلم را می کشم بر داااار , دست از دامنم بردار
و دلتنگم , قلم برداااااار , دست از دامنم بردار
خدا پشت غزل خواب است در بیتی که پژمرده
و شعری را که شد آواااار , دست از دامنم بردار
هزاران بودم و بودی

شاعر:بهناز رستمي _ (شهپر)

مشاهده ادامه مطلب

شاملو و شکست ما | دلسوخته

احمد شاملو یکی از شاعر-روشنفکرانِ ما بود که با کم‌وکاستی و دیدگاه‌های گاهْ متناقضِ سیاسی‌اش در پروژه شعری خود توانست با بکارگیری وقایع روزمره و رخدادهای سیاسی در شعرهایش افسانه‌ای بسازد که ماحصلِ تلاقی تخیل و واقعیت بود.

پروژه شعری احمد شاملو در روزگار ما محتوم به شکست است. بازخوانی پروژه شاملو از پسِ قریب‌ به دو دهه که از غیاب «شاعر» می‌گذرد، سویه‌های سیاسی آن را بیش از پیش آشکار می‌کند. از این‌روست که سر برآوردنِ پرتره‌ای در قدوقامتِ احمد شاملو در وضعیت اخیر فرهنگِ ما ناممکن است. شاعری شاملو درست مانند تلقی سایمون کریچلی* از والاس استیونس، پروژه‌ای سیاسی و نه زیباشناختی صرف بود، پس در فضای سیاست‌زدایی‌شده اخیر که نه‌تنها از هنر و ادبیات که از خودِ «سیاست» نیز سیاست‌زدایی شده است، برخاستنِ شاعری در قواره شاملو محال می‌نَماید و حتا تصور «شاملو»یی دیگر سویه‌ای نوستالژیک نیز ندارد. کریچلی در دفاع از والاس استیونس که برای بیان اندیشه‌های فلسفی‌اش به‌جای فلسفه، شعر را انتخاب می‌کند، دوگانه «واقعیت» و «تخیل» را پیش می‌کشد و مصادیق آن را کارل اشمیت و والاس استیونس می‌خواند.

استیونس، شعر را «تخیلِ زندگی» می‌خواند و وظیفه آن را تغییرِ شکل‌دادنِ واقعیت از راه زبان. درست برخلافِ تلقی اشمیت، از منتقدان سرسختِ رمانتیسم، که هرگونه تغییر در واقعیت را منوط به نوعی اتوریته یا منبعی از قانون بیرون از تخیل می‌داند، زیرا در رمانتیسم هر اتوریته متافیزیکی عینی رها می‌شود و سوژه انسانی مرکز صحنه را تسخیر می‌کند. استیونس آگاهانه خود را در سنت رمانتیک جای می‌دهد و باور دارد که هنر، می‌تواند جهان را، واقعیت را در و با اثر هنری دگرگون سازد. این است که تجربه ما از امر واقعی به تخیلِ شاعرانه وابسته است. استیونس، بدون پذیرش دربست سنتِ رمانتیک، از ساده‌اندیشی رمانتیسم دفاع می‌کند.

شاعری شاملو درست مانند تلقی سایمون کریچل از والاس استیونس، پروژه‌ای سیاسی و نه زیباشناختی صرف بود، پس در فضای سیاست‌زدایی‌شده اخیر که نه‌تنها از هنر و ادبیات که از خودِ «سیاست» نیز سیاست‌زدایی شده است، برخاستنِ شاعری در قواره شاملو محال می‌نَماید و حتا تصور «شاملو»یی دیگر سویه‌ای نوستالژیک نیز ندارد.

جانبداری از تخیل یا واقعیت را می‌توان در سیاستِ داخلی ما و به‌تبع آن در فرهنگ و دیگر حوزه‌ها نیز ردیابی کرد. اگر ما دست‌کم یک دهه‌ است که از اندیشیدن به امر سیاسی ناتوانیم، از این‌روست که به یک اتوریته یا منبعی از قانون خارج از تخیل باور داریم، یا در برابر فشارِ واقعیت به تخیلی پناه بُرده‌ایم که بیشتر به توهم می‌مانَد و نسبت چندانی با واقعیت ندارد. سیاستِ افشاگرایانه و تلنبارِ انبوه اخبار هولناک از فسادِ اقتصادی و انتقادات ناچیز و محافظه‌کارانه‌ جریان‌های سیاسی و فرهنگی و روشنفکری، نشانگر میل جامعه ما به تلقی اشمیتی است که «واقعیتِ» صرف را نشانه می‌رود.  افشای رانت‌ها و ردیف‌کردنِ اعداد و ارقامِ اختلاس‌ها و فسادهای اقتصادی، «واقعیتِ» جامعه ما است، اما این‌همه بدون آن‌که شقِ دیگر، یعنی «تخیل» به آن علاوه شود، جز بازنمایی روزمره و تخصصی‌کردنِ سیاست یا همان نُرمال‌سازی امرِ غریب در سیاست، کاری از پیش نمی‌برد. به‌تعبیر دیگر افشاگری و گزارشِ وقایع جز خدمت به واقعیت، رویه‌ دیگری نیز دارد که همانا خوکردن جامعه به فسادی است که واقعیتِ روزمره ما را می‌سازد و از فرطِ تکرار و عادی‌سازی، توانِ ایجاد جریان یا هرگونه کنش سیاسی واقعی را از بین می‌برد. فعالان سیاسی و مدنی افشاگر نیز در این میانه جز هویت‌سازی برای خود کاری از پیش نمی‌برند.

در طرفِ نیروهای سیاسی که هنوز امکان یا توانی برای تغییر دارند، می‌توان به اصلاح‌طلبان اشاره کرد که مصداقِ بارز جریانی هستند که توانِ برقراری ارتباط بین واقعیت و تخیل را از دست داده‌اند.  اصلاح‌طلبان که به‌دلایل تاریخی و دَم‌زدن از جامعه مدنی و توسعه سیاسی و نقش مؤثر در انتخابات اخیر، هنوز دارای توان یا بالقوه‌گی سیاسی برای تغییرند، به‌جای تأکید بر مفاهیمی هم‌چون دموکراسی یا به‌تعبیر خودشان مردم‌سالاری، چشم به اتوریته‌ای دارند که با بازتعریفِ اصلاح‌طلبی در عناوینی چون «نواصلاح‌طلبی» نسبتی پیدا کند. حال‌آن‌که تنها راهِ موجود برای تغییر در «زمانه عسرت»، تحمیل تخیل به واقعیتی است که از آن برآمده است. چنانکه شخصیت‌های تاریخی و سیاسی ما هم‌چون مصدق به آن باور داشتند. روزگاری که مصدق از ملی‌شدن نفت سخن بر زبان آورد، در واقعیتِ مناسبات داخلی و جهانی، شعاری توخالی و تخیلی می‌نمود. اما مصدق بی‌آنکه نسبتِ خود را با واقعیت از دست بدهد، بر تخیلی پا فشرد که رؤیای ملتی شد.

پروژه شعری استیونس نیز، افسانه‌سازی جهان است: «افسون‌کردن جهان با طلسم تخیل» و ما دیری است که در سیاست و به‌تبع آن در فرهنگ و دیگر وجوهِ زندگی‌مان ناتوان از افسون‌کردنِ جهانیم از طریقِ تخیلی برسازنده که در دوران‌هایی از تاریخِ ما هم‌چون دوره مشروطه و مصدق و چند برهه تاریخی معاصر دیگر بارقه‌هایی از آن را تجربه کرده‌ایم. اینک بیش از آن‌که جامعه ما به انبوهِ اطلاعات و اخبار نیازمند باشد، محتاجِ تخیلی است از جنسِ تخیل مصدقی اما منطبق با نیازها و امکانات روزگار خود، تا شاید بتواند با تکیه بر تخیلی که به واقعیت چسبیده است، از این ورطه جان سالم به‌در ببرد.

در طرفِ فرهنگ هم این دوگانه سختْ به‌کار می‌آید: نسبتِ جامعه ادبی که در نهادهای رسمی نشسته‌اند با اتوریته فرهنگ روشن است. اما جریان‌ِ فرهنگی دیگری هست که تحت‌عنوانِ جریان مستقل و روشنفکر با آویختن خود به ریسمانِ میراث شخصیت‌هایی چون گلشیری و شاملو و احمد محمود و ساعدی و هدایت و دیگرانی از این سنخ، در پَس نهادهای ادبی برآن‌اند تا با حفظِ فاصله‌ای ایمنی خود را به اتوریته‌ای نزدیک کنند تا شاید سردمدارِ تغییری در اوضاع خَمود فرهنگ باشند. روشدنِ دست چهره‌های مشهور در روزهای اخیر از مصادیق بارز تلقی اشمیتی است. در ادبیات نیز نهادهایی هستند که به‌ دلیل همسویی خواسته یا ناخواسته با اتوریته فرهنگی جایگاهی برای خود دست‌وپا کرده‌اند و در قالب انواع نهادها و انجمن‌های صنفی پاگرفته در این دو، سه سال اخیر به‌ دنبال حمایت‌هایی ناچیزند.

«احمد شاملو» که در شعرهایش در برابر فشارِ واقعیت مقاومت می‌کرد، نقطه اتصال ما با وضعیت موجود است. شاعری که در این سالیان هرچه بیشتر به پرتره‌ای سیاسی بدل شد، از واقعیتْ تخیلی می‌ساخت که می‌توانست بامدادی دیگر باشد، گرچه فعالان فرهنگی و سیاسی از «بامداد» نیز جز مناسک مرگ چیزی برجا نگذاشته‌اند

در سویه دیگر نویسندگان و هنرمندانی‌اند که برای خود جایی در اتوریته‌ جهانی یافته‌اند که فلسفه‌اش کالاانگاری هنر است و متکی به نظم بازار. ترجمه آثاری از ادبیات ایران که نه نماینده‌ای واقعی از ادبیات ما هستند و نه طبعا جایگاهی در ادبیات جهانی دارند، ازجمله فعالیت‌های این جریان است. ماجرای جوایز و حراج‌های هنری در حوزه‌های سینما و هنرهای تجسمی که خود حکایت دیگری است. این دسته اخیر از نویسندگان و اهالی هنر به توهم جهانی‌شدن دچارند که ازقضا تبعات آن هیچ کمتر از رویکرد دسته نخست به هنر و ادبیات نیست.

با این اوصاف، تلقی دیگری هست که شاید به ‌کار وضعیت اخیر ما بیاید. سایمون کریچلی در مقابل انتقادات کارل اشمیت به رمانتیسم سیاسی، از مفهومِ «ساده‌اندیشی رمانتیک» و نیز شکست رمانتیسم می‌گوید و در‌عین‌حال از نسخه‌ای دیگر از رمانتیسم دفاع می‌کند که آن را «رمانتیسم ناکاری‌شده» می‌خواند. در این تلقی، رهاکردنِ ساده‌اندیشی رمانتیسم به‌ منزله آن است که شکلی از مقاومت در برابر چیزی را رها کنیم که همان «فشار واقعیت» است.

در پروژه استیونس، شاعر نباید ما را از واقعیت دور کند؛ زیرا کارِ تنهای تخیل به خیال می‌رسد و وهم. تخیل نباید از واقعیت بِکند؛ بلکه باید همواره با واقعیت همبسته باشد؛ اما لحظه خطیر یا ورطه اساسی اینجاست که سیاست یا شعر نمی‌تواند یک‌سر به واقعیت وفادار بماند و «تخیل» باید در برابر فشار واقعیت تاب بیاورد و فراتر از این، سوژه سیاسی باید از واقعیت، تخیلی بسازد تا امر سیاسی خلق شود. اینکه ما ناتوان از اندیشیدن به امر سیاسی هستیم، ماحصلِ همین درک‌نکردن نسبت دیالکتیکی واقعیت و تخیل است. «شعر ما را به واقعیت، به سادگی امر روزمره بازمی‌گرداند، به چیزی که استیونس آن را معنای ساده چیزها می‌نامد؛ با‌این‌همه شعر ما را به امر عادی همچون چیزی غیرعادی و غریب بازمی‌گرداند؛ همچون چیزی که به ‌واسطه قدرتِ تخیل دگرگونی یافته است». واقعیتی که بناست ما به آن بازگردیم واقعیتی است که به‌میانجی تخیل ناواقعی شده است.

احمد شاملو یکی از شاعر-روشنفکرانِ ما بود که با کم‌وکاستی و دیدگاه‌های گاهْ متناقضِ سیاسی‌اش در پروژه شعری خود توانست تلقی سوم را پیش ببرد. زیراکه شعرِ او تخیلی بود از سمتِ واقعیت. شاملو با به‌کارگیری وقایع روزمره و رخدادهای سیاسی در شعرهایش افسانه‌ای ساخت که ماحصلِ تلاقی تخیل و واقعیت بود و از این است که تا هنوز هم پرتره سیاسی با طنینِ «وارطان» در ذهن ما تداعی می‌شود.

«بازگشت به معنای ساده چیزها» در وضعیت اخیر، چیزی است از جنس خودِ بازگشت و نه یک جهت‌گردانی برای دگرگونی. راهی که برخی از اصلاح‌طلبان چه‌بسا خیرخواهانه به‌دنبال آن‌اند، از سنخِ همین بازگشت محض است، گیرم در لَوای کلمات و عباراتی نو. تداوم این اوضاع، سیاست را زیبایی‌شناختی می‌کند و ادبیات را به ابتذال امر روزمره دچار می‌سازد. ناممکنی پروژه شاملو در وضعیت معاصر که سیاستی در کار نیست و شکستِ گفتمان اصلاح‌طلبی ماحصلِ درجازدن در واقعیتی است که هر روز بیشتر به ما هجوم می‌آورد و توانِ مقاومت به‌میانجی تخیل را از ما گرفته است.

«احمد شاملو» که در شعرهایش در برابر فشارِ واقعیت مقاومت می‌کرد، نقطه اتصال ما با وضعیت موجود است. شاعری که در این سالیان هرچه بیشتر به پرتره‌ای سیاسی بدل شد، از واقعیتْ تخیلی می‌ساخت که می‌توانست بامدادی دیگر باشد، گرچه فعالان فرهنگی و سیاسی از «بامداد» نیز جز مناسک مرگ چیزی برجا نگذاشته‌اند و این در حالی است که بازخوانی پروژه شعری شاملو رسالتِ حقیقی ما است. اما گویا کسی سَرِ برخاستن از گور مردگان را ندارد!

* خیلی کم… تقریبا هیچ، سایمون کریچلی، ترجمه لیلا کوچک‌منش، نشر نی

مشاهده ادامه مطلب

آخ !! پس چرا؟؟؟ ۵۴۱


نمایش مشخصات محمد باقر انصاری

آخ !! پس چرا؟؟؟ ۵۴۱
صورت و سیرت، هزاران رنگ شد.
عهدهامان یک به یک کمرنگ شد
آدمیّت خوی حیوانی گرفت..
عشق ها آلوده و صد رنگ شد
عشق را حال و هوایی بود هان
این زمان عشق و جنون در جنگ شد.

شاعر:محمد باقر انصاری

مشاهده ادامه مطلب

نسخۀ صوتی: قدرتْ مغز صاحبش را می‌خورد

 


پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷ ۰۹:۵۷

 

برای رسیدن به قدرت ذکاوت لازم است. باید موقعیت‌شناس باشی و ذهن دیگران را بخوانی و واکنش‌های بجا و مناسب نشان بدهی. اما اگر چنین است، پس چرا دنیا مملو است از قدرتمندانی که انگار بویی از عقل و منطق به مشام آن‌ها نخورده است؟ مجموعه‌ای از تحقیقات نشان می‌دهد صاحب قدرت بودن، تأثیرات عمیقی بر ذهن ما و کارکردهایش می‌گذارد.

تخمین زمان مطالعه : ۱ دقيقه

 

 

آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از جری یوسیم که پیش از این با عنوانِ «قدرتْ مغز صاحبش را می‌خورد» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید.

هنگامی که قانونگذاران متعدد در جلسۀ استماع کنگره در پاییز گذشته جان استامپف را به باد فحاشی گرفته بودند، به نظر می‌رسید هر کدامشان راهی تازه می‌یابد تا مدیر عاملِ اکنونْ اسبقِ بانک ولز فارگو را به‌باد انتقاد بگیرد، به دلیل اینکه نتوانسته است حدود ۵۰۰۰ کارمند را از ساخت حساب‌های جعلی برای مشتریان بازدارد. اما عملکرد استامپف بود که جلب توجه می‌کرد. آنجا شاهد مردی بودید که به بالاترین مقامِ ثروتمندترین بانکِ جهان رسیده است، باوجوداین، انگار از خواندن افکار حاضران در جلسه کاملاً ناتوان است. اگرچه او عذرخواهی کرد، اما به نظر نمی‌رسید که متنبه یا پشیمان باشد. او متمرد یا متکبر یا حتی ریاکار نیز به نظر نمی‌رسید. سردرگم به نظر می‌رسید، مثلِ یک مسافر فضایی پرواززده که تازه از سیارۀ استامپف رسیده است، جایی که در آن احترام به او قانون طبیعی است و ۵۰۰۰ عددی بسیار کوچک. حتی صریح‌ترین زخم‌زبان‌ها، «شوخیت گرفته با من؟» (گفتۀ شان دافی نمایندۀ ویسکانسین) یا «نمی‌تونم برخی از چیزهایی که اینجا می‌شنوم رو باور کنم» (از زبان گرگوری میکس نمایندۀ نیویورک) نتوانست او را از خواب غفلت بیدار کند. در ذهن استامپف چه می‌گذشت؟ پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد که پرسش بهتر این است: چه چیزی در ذهنش نمی‌گذشت؟

فایل صوتی نوشتار «قدرتْ مغز صاحبش را می‌خورد» را گوش کنید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

پول رو بردار و فرار نکن

این روزها در مورد فساد سیستماتیک و لزوم شفافیت زیاد می‌شنویم. احتمالا این یادداشت حرف چندان تازه‌ای ندارد جز یادآوری یک نکته‌ی ضروری؛ افشای هر روزه‌ی تخلفات مالی می‌تواند یک روزمرگی بی‌نتیجه در پی داشته باشد. فرض بر اینکه تمامی مناسبات مالی بالادستی‌ها به نام شفافیت مالی روشن شود، الزاما این نتیجه را نمی‌رساند که این روند درحال تغییر است. به عبارتی این افشاگری شرط لازم ولی ناکافی برای «تغییر مسیر» است.

گروهی متشکل از یک نابغه در جایگاه مغز متفکر، و تیم اجرایی کارآمد و توانا، در یک نقشه‌ی دقیق و حساب شده پول زیادی را تصاحب می‌کنند. کم نبودند افراد باهوشی که راه‌های تازه‌ای برای تصاحب پول پیدا کرده‌اند. چرا که دزدی و کلاهبرداری هم نیاز به ابتکار عمل و خلاقیت دارد. حتی سرقت مسلحانه هم ابتکار و تیزهوشی می‌خواهد، وگرنه اگر نقشه و برنامه‌ای از پیش نباشد ریسک شکست خوردنش بالا خواهد بود. اما داستان موسسه‌ی مالی و اعتباری ثامن‌الحجج به حق یکی از مضحک‌ترین شیوه‌های تصاحب پول است. تیمی که نه مغز متفکر و باهوشی داشته، نه توانایی و ابتکار عملی، و نه هیچ برنامه‌ی عجیب و غریبی که پیش از این به ذهن کسی نرسیده باشد. تازه بخش‌های زیادی از فعالیت این موسسه کاملا «قانونی» بوده، چرا که این نهاد با سازمان‌های دولتی و شبه‌‌دولتی و برخی سلبریتی‌ها و برنامه‌های تلویزیونی همکاری‌های طولانی مدت داشته است. آن بخش‌هایی هم که «قانونی» نبوده، اتفاقا مخفیانه و پنهانی انجام نشده؛ مثلا اینکه مجوز فعالیت در سبزوار را داشته ولی خیلی راحت ۴۸۰ شعبه در شهرهای مختلف تاسیس کرده است. در روز روشن، به احمقانه‌ترین روش ممکن، آن هم به مدت ۱۴ سال.

اگر موقعیت کارکردی نهادی ایران یک فیلم سینمایی بود، قطعا ژانرش کمدی/تراژی می‌شد. نهاد‌ها ساختمان‌های بلند با راهروهای تودرتویی هستند که قاعده‌های بازی‌های موجود در جامعه را از بالا مشخص می‌کنند؛ اینکه ما چطور می‌توانیم- بازی کنیم؛ بانک‌ها، بیمارستان‌ها، تیمارستان‌ها، پاسگاه‌های پلیس، دانشگاه‌ها، وزارتخانه‌ها، شهرداری‌ها و کلیه‌ی ادارات دولتی، شبیه دولتی و خصوصی، هرکدام به نوعی نشان می‌دهند که بازی‌ها چطور می‌توانند-  انجام شوند. حجم گردش مالی در برخی از این ساختمان‌های بزرگ -که من و تو در مقابل آن‌ها اندازه‌ی جاسوییچی هم نیستیم- بسیار بسیار زیاد است. «فساد سیستماتیک»، اصطلاحی که این روزها در رابطه با کارکرد برخی از نهادها زیاد استفاده می‌شود، به زبان آدمیزاد یعنی شکل «خاص» و «متداولی» از توزیع پول و اعتبار در جامعه؛ شکلی که ملکه‌ی تن این نهادها شده است. حجم زیادی از پول، مسیری از بالا به پایین را طی می‌کند و طی چند مرحله به زمین می‌‌خورد و در هر مرحله به چند تکه‌ی بزرگ تقسیم می‌شود؛ هرکس یا گروهی تکه‌ای بر می‌دارد، نهایتا خرده‌ریز و خاکش می‌ماند برای کارمند‌های ردیف‌های آخر. و باقی آدم‌های موجود و واقعی هم در خیابان‌ها می‌دوند و می‌دوند و گاهی این روزها در روزنامه‌ها و شبکه‌های اجتماعی خبرهایی می‌خوانند از اینکه «م.م» یا «ا.ع» چقدر پول از کدام نهاد گرفته است. شنیدن خبرهای چند هزار میلیاردی برای مردم به هیجانی کوتاه و طبیعی بدل شده است.  

موسسه‌ی مالی ثامن‌الحجج ۱۴ سال فعالیت رسمی ولی غیرقانونی داشته و توانسته در این سال‌ها هزاران میلیارد سپرده جذب کند. شیوه‌ی توزیع کردن پول و اعتبار در این موسسه انقدر عجیب و باورنکردنی است که بیشتر شبیه بازی‌های کودکانه می‌ماند، با این حال به نظر می‌رسد فعالیت این موسسه بازنمایی دقیق شیوه‌ی نهادین و اصلی توزیع پول و اعتبار در ایران است.

وقتی در مورد فساد حرف می‌زنیم همگی می‌دانیم که از یک روند طبیعی و مرسوم صحبت می‌کنیم. کسانی که خودشان را نماینده‌های قانونی مردم معرفی می‌کنند از «فساد سیستماتیک» می‌گویند. همه به این اتفاق‌ها «واکنش» نشان می‌دهند. حتی عده‌ای از اینکه در مورد فساد صحبت می‌کنند به خودشان می‌بالند، چون در این مورد اظهارنظر کرده‌اند. همین است که صحبت کردن در مورد فساد شبیه یک شوخی بی‌مزه‌ و لوس هر روزه شده است. چرا این صحبت‌کردن‌ها نمی‌تواند موقعیت واقعی کاملا موجود را تغییر دهد؟ چرا این روند قطع نمی‌شود؟

به همان دلیل که در یک دادگاه این متهم نیست که حکم نهایی خودش را صادر می‌کند. به همین دلیل که قاضی نباید با متهم نسبت خونی داشته باشد؛ حتی هیئت منصفه نباید از همسایگان یا دوستان متهم باشند. بنابراین، وقتی از فساد سیستماتیک حرف می زنیم منظورمان از سیستم از طرفی همه‌ی نهادهایی است که تعیین کننده‌ی قواعد بازی‌های اقتصادی، و از طرف دیگر همه‌ی نهادهایی که اجراکننده‌ی این بازی‌ها هستند. وگرنه که سیستم یک‌جایی خارج از مدار حاکمیت نیست. همین سیستمی که جابه‌جا کردن چندهزار میلیارد پول در درونش خلاقیت و هوش، استعداد، توانایی و پشتکار ویژه‌ای نمی‌خواهد. همین قاعده‌هایی که هست، که حتی می‌توان تا نیمه‌هایش را قانونی رفت و باقی بازی را هم علنی ادامه داد.

خیلی ساده است؛ مبارزه با فساد یعنی اول، شفافیت شیوه‌ی توزیعی پول و اعتبار و دوم، تغییر شیوه‌ی توزیع و اعتبار خاص و مرسوم. خیلی ساده است، فساد سیستماتیک، تغییر سیستماتیک می‌خواهد. این سیستم نمی‌تواند همزمان در جایگاه متهم، هیئت‌منصفه و قاضی قرار بگیرد. خواست شفافیت مناسبات مالی باید به یک خواست قاطعانه برای لزوم «تغییر مسیر» بدل شود، وگرنه که جز طبیعی‌سازی شرایط و نهادینه‌تر کردن شیوه‌های توزیع پول ثمری در پی نخواهد داشت.

مشاهده ادامه مطلب

⭐سادگی⭐


نمایش مشخصات ناهید سید

گذشت آنروز ها که من به پایت گریه میکردم
زِ دردِ هــــجر و از داغِ جفایت گریه میکردم
زِ سوزِ سینه و از دل بــــرایت گریه میکردم
چو مجنون بر دَمِ دربِ سرایت گریه میکردم
به یادِ خنده و شور و

شاعر:ناهید سید

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب Ray Bradbury’s Fahrenheit 451

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



Fahrenheit 451 ofrece la historia de un sombrío y horroroso futuro. Montag, el protagonista, pertenece a una extraña brigada de bomberos cuya misión, paradójicamente, no es la de sofocar incendios sino la de provocarlos, para quemar libros. Porque en el país de Montag está terminantemente prohibido leer. Porque leer obliga a pensar, y en el país de Montag esta prohibido pensar. Porque leer impide ser ingenuamente feliz, y en el país de Montag hay que ser feliz a la fuerza…

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
My Man Jeeves
اعضای گروه پنج نفره در مهمانی جاسوسان
قرعه کشی

نسخه ها

حجم: ۵۹۲ کیلوبایت

دریافت ها: ۲۰۹

تعداد صفحات: ۱۴۲




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

انقلاب بدون انقلابیون | دلسوخته

انقلاب‌های سال‌های اخیر چرا نهایتاً شكل دیگری به خود می‌گیرند؟ در اینجا آصف بیات تلاش دارد این انقلاب‌ها را هم از نظر تاریخی و هم از نظر تطبیقی، در مقایسه با انقلاب‌های اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ نظیر انقلاب ایران و انقلاب نیكاراگوئه بررسی کند.

بحث درباره‌ی کل کتاب انقلاب بدون انقلابیون بسیار مفصل است و من فقط سعی می‌کنم یکی از بحث‌های مهم کتاب را باز کنم. [*] راجع به این صحبت نمی‌کنم که چرا این انقلاب‌ها صورت گرفت و علل آن چه بود، بلکه تمرکزم بر این نکته است که معنای این انقلاب‌ها چه بود و چرا نهایتاً شکل کنونی را به خود گرفت. هدفم عبارت است از بررسی این انقلاب‌ها هم از نظر تاریخی و هم از نظر تطبیقی، در مقایسه با انقلاب‌های اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ نظیر انقلاب ایران و انقلاب نیکاراگوئه.

چنان که می‌دانید، انقلاب‌های دنیای عرب با خودسوزی یک دست‌فروش میوه‌فروش فقیر به نام محمد بو‌عزیزی در یکی از شهرهای نسبتاً عقب‌مانده‌ی تونس به اسم سیدی بوزید آغاز شد. او هر روز دست‌فروشی می‌کرد، یک روز چون مجوز نداشته پلیس با او درگیر می‌شود و گفته می‌شود پلیس که زن هم بوده یک سیلی به گوش او می‌زند. ترازو و میوه‌هایش را توقیف می‌کنند و می‌برند و وقتی او برای پس گرفتن آنها می‌رود، پس نمی‌دهند. او هم بنزین می‌گیرد و خودش را آتش می‌زند. دوستان و آشنایان سعی می‌کنند نجاتش دهند ولی نمی‌توانند. این قضیه در شبکه‌های اجتماعی منعکس می‌شود و اعتراضات شروع می‌شود و سریعاً به یک موضوع ملی  تبدیل می‌شود و به‌ویژه با ورود شبکه‌ی الجزیره قضیه به‌سرعت بین‌المللی می‌شود. این اعتراضات حدود ۲۸ یا ۲۹ روز ادامه پیدا می‌یابد و از مرکز تونس به سمت بالا اشاعه پیدا می‌کند. در ۱۴ ژانویه بن‌علی فرار می‌کند و حکومتش سقوط می‌کند.

در مصر فعالانی که تعدادی از آنها دانشجویان من بودند از قبل خود را برای یک اعتراض در روز ۲۵ ژانویه که روز پلیس است آماده کرده بودند، آ‌ن‌هم به این خاطر که جوانی به اسم خالد سعید زیر شکنجه‌ی پلیس به‌طرز فجیعی کشته شده بود و فعالان می‌خواستند آن روز بیرون بیایند. معمولاً در تظاهرات آن سال‌ها حدود پانصد شش‌صد نفر حاضر می‌شدند و حدود ۲۰۰۰ پلیس آن‌ها را محاصره می‌کردند تا از جریان عادی خیابان و شهر جدا کنند ولی آن روز هزاران نفر می‌آیند و طبیعتاً خود فعالان هم شوکه می‌شوند چون اصلاً چنین چیزی را انتظار نداشتند. این که انقلاب چگونه شروع می‌شود دینامیسم جالبی دارد. اعتراض‌ها در شهرهای دیگر هم صورت می‌گیرد و در عرض دو هفته حسنی مبارک ساقط می‌شود. بعد نوبت به لیبی، یمن، سوریه و بحرین می‌رسد و جمعاً ۱۹ کشور عربی شاهد شورش‌های کوچک یا بزرگ می‌شوند و در نتیجه چهار دیکتاتور ساقط می‌شوند. پنجمی که بشار اسد است به‌هرحال باقی می‌ماند. کشورهایی مثل عربستان سعودی و کشورهای حوزه‌ی خلیج فارس هم به‌شدت از این موضوع هراسان می‌شوند و شروع می‌کنند به شکلی از رفرم یا خریدن اپوزسیون واقعاً با پول. مثلاً سعودی‌ها ۴۶ میلیارد  دلار برای ازدواج جوانان، خرید خانه، تحصیل و غیره خرج کردند.

من شاهد دو فقره از انقلاب‌ها بودم. یکی انقلاب‌های اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ به‌خصوص در ایران و نیکاراگوئه که یک مقدار هم راجع به آن‌ها کار کرده بودم و دومی همین انقلاب‌های دنیای عرب. قبل از این که این انقلاب‌ها شروع شود من حدود شانزده هفده سال در مصر زندگی کرده بودم و نسبتاً با مسائل آن‌جا و خاورمیانه آشنایی داشتم. وقتی این شورش‌ها و استمرارشان را دیدم احساس کردم این‌ها با آنچه من دیده و مطالعه کرده بودم فرق می‌کنند. آن موقع هنوز متوجه نمی‌شدم که این تفاوت‌ها چیست ولی بعد از مدتی سعی کردم صورت‌بندی‌اش کنم.

اولاً این انقلاب‌ها در خاورمیانه‌ای اتفاق افتاده بود که بسیاری از اندیشمندان علوم سیاسی به‌ویژه در غرب گفته بودند آن‌جا خبری نخواهد شد و فقط شاهد استمرار اقتدارگرایی خواهیم بود. بحث‌های متعددی در این باره در دانشگاه‌ها و همچنین رسانه‌ها صورت گرفته بود. ولی به‌هرحال این انقلاب‌ها به وقوع پیوست و همه را متعجب کرد. تقریباً همه‌ی این انقلاب‌ها را آدم‌های عادی صورت داده بودند، بدون رهبری کاریزماتیک، نظیر  تروتسکی، آیت‌الله خمینی، واتسلاو هاول ‌یا ماندلا که در انقلاب‌های سابق شاهد بودیم. چنین شخصیت‌هایی در این انقلاب‌ها وجود نداشتند. همچنین برخلاف انقلاب‌های قبل یک سازماندهی کاریزماتیک و یک بینش خاص هم وجود نداشت. انقلاب‌های قبلی یک بینش و تصویر نسبت به آینده داشتند ولی این انقلاب‌ها فاقد آن بودند. بسیاری از این انقلاب‌ها در خیابان‌های شهرهای بزرگ و کوچک صورت گرفت و فرم خاصی از سیاست را به‌ویژه در دلسوخته تحریر به وجود آورد. حتماً تصاویرش را دیده‌اید که ده‌ها هزار نفر جمع شده بودند و برای ۱۸ روز در همان دلسوخته ماندند و فرمی از سیاست را به وجود آورد که خیلی از اندیشمندان مثل آلن بدیو و اسلاوی ژیژک الان راجع به آن فکر می‌کنند.

آنها نه انقلاب بودند نه رفرم. من اسمش را رفولوسیون (refolution) گذاشتم یعنی انقلاب‌های اصلاحاتی یا به‌اصطلاح اصقلاب. ولی چرا به این صورت درآمد؟ چرا آنچه در این کشورها به وجود آمد رفولوسیون بود و نه رولوسیون (revolution)؟

به‌رغم این نوع بسیج عمومی، این انقلاب‌ها به تغییر اساسی در این کشورها منجر نشد. البته من تمرکزم این‌جا بر تونس و مصر و نیز کمی بر یمن است. وضعیت سوریه و لیبی تا حدی به خاطر مداخله‌ی فوق‌العاده‌ی قدرت‌های خارجی تفاوت دارد. بنابراین یک خصیصه‌ی مهم این انقلاب‌ها این بود که گسستی اساسی در آنها به وجود نیامد. مثلاً انقلاب ایران یک گسست نسبت به رژیم و نظم سابق بود ولی این انقلاب‌ها گسست قابل‌توجهی را حتی در تونس که گفته می‌شود مدل نسبتاً موفقی است به وجود نیاوردند. در تونس حکومت تغییر کرده و افراد و سازمان‌های جدیدی سر کار آمده‌اند ولی دولت از نظامی‌ها و شبکه‌ی‌ نخبگان سابق (چه اقتصادی و چه سیاسی) تشکیل شده و بر روند امور تأثیر می‌گذارند. پرسشی که برای من پیش آمد این بود که چرا این انقلاب‌ها با انقلاب‌های گذشته فرق می‌کنند و چرا به این شکل درآمده است. هیچ کدام از این انقلاب‌ها شبیه آن روش‌های تغییر سیاسی که ما می‌شناختیم نبود. نه به صورت رفرم بود و نه انقلاب به صورتی که می‌شناختیم. در رفرم نیروهای سیاسی و اجتماعی بسیج توده‌ای می‌کنند و به حاکمیت موجود فشار می‌آورند که در سیستم کنونی با قرارداد سیاسی بین اپوزیسیون و دولت‌ها درجه‌ای از اصلاحات به وجود بیاورد، مثل گذار از دیکتاتوری به دموکراسی در مکزیک یا بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین. در انقلاب هم آن‌گونه که ما در قرن بیستم می‌شناسیم یک جنبش انقلابی راه می‌افتد، مردم را بسیج می‌کند و به جایی می‌رسد که یا رژیم مستقر را وامی‌دارد برود یا انقلابیون با زور قدرت را در دست می‌گیرند. ولی انقلاب‌ها در مصر و تونس به این صورت نبود. آنها نه انقلاب بودند نه رفرم. من اسمش را رفولوسیون (refolution) گذاشتم یعنی انقلاب‌های اصلاحاتی یا به‌اصطلاح اصقلاب. ولی چرا به این صورت درآمد؟ چرا آنچه در این کشورها به وجود آمد رفولوسیون بود و نه رولوسیون (revolution)؟

بحث من این بود که این جنبش‌های انقلابی از نظر ایدئولوژیک در برهه‌ای به وقوع پیوستند که خود ایده‌ی انقلاب ارزشش را از دست داده بود و دیگر کسی راجع به انقلاب صحبت نمی‌کرد. این برهه مربوط به زمان بعد از جنگ سرد است که وضعیت به گونه‌ای تغییر کرد که آن فرم‌هایی که افراد، سازمان‌ها و احزاب قبلاً راجع به انقلاب فکر می‌کردند، می‌نوشتند و تصور می‌کردند دیگر وجود نداشت. در این برهه چه افراد و چه سازمان‌ها راجع به انقلاب صحبت نمی‌کردند. شورش‌های انقلابی عرب در زمانی که خود ایده و تصویر انقلاب از بین رفته بود صورت گرفت و این یکی از تعارضات و خصلت‌های عمده‌ی این انقلاب‌ها بود.

بگذارید توضیحی بدهم تا منظورم روشن شود. تا سال‌های دهه‌ی ۱۹۹۰ سه ایدئولوژی در جهان وجود داشت که ایده‌ی انقلاب در آنها مرکزی بود. یکی ناسیونالیسم ضداستعماری، یعنی جنبش‌های آزادی‌بخش که با متفکرانی مثل فرانتس فانون یا هوشی مین یا قوام نکرومه در کشورهای مستعمره نمایندگی می‌شد. آن‌ها تغییر انقلابی را مدنظر داشتند و می‌خواستند آنچه به وجود می‌آید با آن‌چه که قدرت‌های استعماری در کشورهای مستعمره درست کرده بودند تفاوت فاحشی داشته باشد. به‌هرحال بعد از سال‌های ۱۹۷۰ جنبش‌های آزادی‌بخش تمام شد و بسیاری از کشورهای مستعمره به استقلال رسیدند، هرچند آنچه می‌خواستند در کشورهای جدید ضرورتاً تحقق پیدا نکرد، چه از نظر دموکراسی و چه از نظر عدالت اجتماعی. توضیح این روند بحثی طولانی است ولی، به‌هرحال، این ایدئولوژی تمام شده بود. یکی از کشورهایی که هنوز برای استقلال فعالیت می‌کند فلسطین است که علیه فرمی از استعمار که اسرائیل به وجود آورده مبارزه می‌کند.

ایدئولوژی دوم که ایده‌ی انقلاب در آن مرکزی بود مارکسیسم-لنینیسم است. این ایده بسیاری از جنبش‌هایی را که در خاورمیانه وجود داشت تحت‌تأثیر قرار می‌داد و تغذیه می‌کرد مثل یمن که انقلاب سابقش سوسیالیستی بود یا ظفار یا جنبش آزادی‌بخش در فلسطین و بخش مارکسیست جبهه‌ی مردمی آزادی فلسطین. این‌ها به‌عنوان مارکسیست ایده‌ی انقلاب برای‌شان مرکزی بود و به آن عمل می‌کردند. ولی این ایدئولوژی تغییر فاحشی کرد. بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اقمارش و بعد از رد ایده‌های سوسیالسم موجود، ایده‌ی انقلاب هم‌زمان با آن نزول پیدا کرد و بعدتر تقریباً به‌طور کامل از بین رفت. چون ایده‌ی انقلاب با ایده‌ی سوسیالیسم، دولت رفاه، توزیع و برابری عجین شده بود و بعد از فروپاشی این پارادایم‌ها ایده‌ی انقلاب هم افول کرد. بنابراین انقلاب تبدیل به یک چیز بد شد انگار که مفهومی بود که فقط دایناسورها و قدیمی‌ها راجع به آن صحبت می‌کردند و با سوسیالیسم شکست‌خورده، دولت بزرگ و اقتدارگرایی تداعی می‌شد. این ایده‌ها کنار گذاشته شد و ایده‌های جدیدی جای‌شان را گرفت، مثلاً فرد یا جامعه‌ی مدنی خیلی اهمیت یافت. جامعه‌ی مدنی هم به ان‌جی‌او یا فضای عمومی یا بازار تقلیل پیدا کرد. این مفاهیم اوج گرفت و جایگزین مفاهیم تساوی، برابری، دولت رفاه و سوسیالیسم شد. هم‌زمان با فرایند فروپاشی اتحاد شوروی، ایدئولوژی نولیبرالیسم هم در انگلستان شروع شد. البته از قبل در زمان آلنده در شیلی شروع شده بود ولی به‌ویژه با  تاچر در انگلستان و ریگان در آمریکا اوج گرفت و به‌سرعت در نقاط مختلف دنیا به وسیله ان‌جی‌اوهای مختلف و اندیشکده‌ها رواج یافت تا وضع موجود را یک وضع طبیعی توصیف کنند که دیگر هیچ آلترناتیوی برای آن وجود ندارد. قضیه‌ی پایان تاریخ هم همین بود، یعنی دیگر همه چیز تمام شده و بدیلی وجود ندارد. این ایدئولوژی بین بسیاری از سیاست‌ورزان کشورهای مختلف ‌به‌ویژه در خاورمیانه رسوب پیدا کرد (وضعیت آمریکای لاتین کمی متفاوت است). فعالان هم این وضع موجود را به‌طور کلی پذیرفتند با این توضیح که باید رفرم صورت بگیرد. در این مرحله به‌ویژه مسائل حقوق بشر مهم شد. این موضوع هم افول ایده‌ی انقلاب را شتاب بخشید.

ایدئولوژی سوم که خیلی مهم بود اسلام‌گرایی میلیتانت بود. چنان که می‌دانید، از زمان سال‌های ۱۹۷۰ به بعد جنبش‌های اسلامی میلیتانت در کشورهای مختلف دنیای اسلام به‌ویژه در خاورمیانه بعد از انقلاب ایران رشد کردند. در دنیای سنی با آثار سید قطب تغذیه می‌شدند. سید قطب یک نظریه‌پرداز بسیار مهم انقلاب اسلامی در دنیای عرب محسوب می‌شود و نفوذ فوق‌العاده‌ای بر جنبش‌های مختلف اسلامی داشت. خود او متأثر از ابوالاعلی مودودی، اسلام‌گرای هندی، بود. خود مودودی هم متأثر از فرمی از ایدئولوژی لنینی حزب کمونیست هند بود و به‌ویژه استراتژی سازماندهی را از او به عاریت گرفته بود. هم‌خانه‌اش شاعری کمونیست بود و سال‌ها با هم زندگی می‌کردند و به بحث درباره‌ی کمونیسم می‌پرداختند. به‌هرحال این ایدئولوژی از مودودی به قطب و از او به جنبش‌های مختلف اسلام‌گرا رسید. کتاب «معالم فی الطریق» («علائم راه») معادل «چه باید کرد» لنین برای اسلام‌گراهای میلیتانت در دنیای عرب شد. در ایده‌های قطب، ‌فرد پیش‌آهنگ (vanguard) که ایده‌ی لنینیستی است خیلی مهم بود، یعنی کسی که بهتر از دیگران می‌داند و می‌تواند توده‌ی مردم را بکشاند و علیهِ جاهلیت یعنی جامعه‌ی جاهلی و دولت جاهلی قیام کند و دولت اسلامی و جامعه‌ی اسلامی به وجود بیاورد. این ایده‌ها به گروه‌های جهاد اسلامی در مصر و سایر کشورهای اسلامی رسید، مثلاً حزب التحریر یا لشکر طیبه در پاکستان هنوز هم این ایده‌ها را به عاریت می‌گیرند.

به نظر من، انقلاب ایران در سطح اندیشه‌ورزان و سیاست‌ورزان سطح بالا دو نوع ایدئولوژی داشت: یکی مارکسیسم-لنینیسم و یکی هم اسلامیسم قطبی. آیت‌الله خامنه‌ای اولین کسی بود که «معالم فی الطریق» را از عربی به فارسی برگرداند. آن موقع که انقلاب شد من خبر نداشتم و این کتاب در دسترس نبود ولی به‌هرحال در بین خودشان وجود داشت و دست‌به‌دست می‌گشت. ایده‌های علی شریعتی هم خیلی مهم بود و او هم یک روشنفکر مهم و با‌نفوذ بود و فرمی از مارکسیسم اقتصادی و شیعه‌ی اسلامی را به صورت یک ایدئولوژی انقلابی تئوریزه کرد. بنابراین ایده‌ی انقلاب برای اسلام‌گراهای میلیتانت مرکزی بود. این ایده هم شروع به تغییر کرد. من جای دیگری هم نوشته‌ام که، از دهه‌ی ۱۹۹۰ به بعد، به‌خصوص با تعارض‌هایی که در ایران به وجود آمد، هم در بین خود انقلابیون و هم در جامعه، تجدیدنظری نسبت به این نوع اسلام‌گرایی میلیتانت شروع شد که آیا درست بوده یا نه و ایده‌ی اولیه شروع به تغییر کرد. از درون این جریان آنچه من پسااسلامیسم می‌نامم به وجود آمد، یعنی پروژه‌ای که می‌خواهد هنوز پروژه‌ی اسلامی را حفظ کند ولی آن را با واقعیت‌های جدید تطبیق دهد. تعدادی از خود اسلام‌گراها به تعارضات خودشان پی بردند و در پی نوعی راه‌حل هرچند در قالب گفتمان اسلام بودند، یعنی این که ما به‌هرحال جوان‌هایی داریم که نوع دیگری فکر می‌کنند یا زن‌ها که فکرشان با فکر دولت‌مردان فرق می‌کند. همچنین در خارج از ایران هم خیلی از مسلمان‌ها احساس کردند که میلیتانتیسم و رادیکالیسم در حال لطمه زدن به اسم اسلام است چون در انتها این مسلمان‌های عادی هستند که قربانی رادیکالیسم آنها شده‌اند و بنابراین آن‌هایی که راجع به این مسائل فکر می‌کردند شروع به ارائه‌ی بدیل کردند.

زمانی که این شورش‌ها در دنیای عرب به وجود آمد، ایده‌ی انقلاب، چنان که گفتم، افول پیدا کرده بود و ارزش خود را از دست داده بود، به‌ویژه بین پسااسلامیست‌ها که می‌خواستند ورای اسلامیست‌ها راجع به انقلاب عمل کنند. پسا‌اسلامیست‌ها انقلابی نیستند و اصلاح‌طلب‌اند، چه در ترکیه باشند چه در مراکش و چه در تونس. به دنبال اصلاح تدریجی و قانونی‌اند تا تغییرات بنیادی و عمیق.

زمانی که این شورش‌ها در دنیای عرب به وجود آمد، ایده‌ی انقلاب، چنان که گفتم، افول پیدا کرده بود و ارزش خود را از دست داده بود، به‌ویژه بین پسااسلامیست‌ها که می‌خواستند ورای اسلامیست‌ها راجع به انقلاب عمل کنند. پسا‌اسلامیست‌ها انقلابی نیستند و اصلاح‌طلب‌اند، چه در ترکیه باشند چه در مراکش و چه در تونس. به دنبال اصلاح تدریجی و قانونی‌اند تا تغییرات بنیادی و عمیق. در خاورمیانه‌ی سال‌های اخیر واقعاً آدم‌های زیادی نبودند و سازماندهی قابل‌توجهی وجود نداشت که به ایده‌ی انقلاب فکر کنند، چه در تونس و چه در سایر کشورها. اگرچه در تونس در اتحادیه‌های کارگری تعدادی چپ وجود داشته ولی اکثر چپ‌ها رفرمیست بودند و به صورت قبل به انقلاب فکر نمی‌کردند. از این نظر آنچه به وقوع پیوست و نتیجه داد شورش‌هایی بود بدون سازماندهی و رهبری کاریزماتیک و یک بینش از آینده. نتیجه عبارت بود از رفولوسیون، یعنی ترکیبی از انقلاب و اصلاح یا انقلاب به‌عنوان جنبش. بسیج واقعاً فوق‌العاده بود ولی آن‌جا که مربوط به تغییر می‌شد فقیر بودند. رفولوسیون‌ها جنبش‌هایی هستند که پا می‌گیرند و مردم را بسیج می‌کنند تا حکومت و دولت‌های موجود را وادارند خودشان را اصلاح کنند. این نوع انقلابیون نمی‌خواهند قدرت را در دست بگیرند. مثلاً در مصر آنها گفتند ما نمی‌خواهیم قدرت را بگیریم ولی می‌خواهیم قدرت عوض شود. خب چه کسی باید قدرت را عوض کند؟ خود دولت موجود؟ مثلاً آموزش و پرورش یا سرویس‌های امنیتی یا ارتش؟ اینها قرار است خودشان را اصلاح کنند و شکنجه دیگر صورت نگیرد؟ اگر انقلابیون این انتظار را داشته باشند به مشکل بر‌می‌خورند، چون این نهادها ذی‌نفع‌اند و ضرورتاً علیه خودشان اقدام نمی‌کنند. بنابراین گسست آن‌چنان صورت نخواهد گرفت و شاهد استمرار خواهیم بود. انقلابیون در برهه‌ی بسیج و به‌ویژه زمانی که سعی کردند با حکومت‌ها مذاکره کنند به این نتیجه رسیدند که شاید باید از ابتدا قدرت را در دست می‌گرفتند تا واقعاً بتوانند تغییری ایجاد کنند ولی آن موقع دیگر خیلی دیر شده بود و منابع و ابزار لازم را در اختیار نداشتند. آنچه داشتند فقط خیابان بود. خیابان واقعاً مهم شده بود تا جایی که در عرض هجده روز یک دیکتاتور را پایین کشیدند. اینها فکر کردند که خیابان همه‌کاری می‌تواند انجام دهد ولی واقعیت این است که روز بعدی که دیکتاتور ساقط می‌شود دینامیک جنبش به‌شدت عوض می‌شود. دیگر آن تاکتیک‌هایی که زمان بسیج انقلابی وجود داشت پاسخ‌گو نیست. این زمانی است که باید در کارخانه‌ها و محلات و مزارع سازماندهی کرد ولی انقلابیون به‌ویژه در قاهره در خیابان باقی ماندند. به من می‌گفتند ما می‌مانیم و اگر اینها عوض نشوند دوباره شروع می‌کنیم. ولی قضایا به این شکل پیش نرفت. مردم عادی نقش‌شان واقعاً اساسی است، یعنی اکتیویست‌هایی که راجع به موضوع فکر کرده بودند بدون مردم عادی و پدر و مادران‌شان قادر به پیشروی  نبودند. پیشروی زمانی اتفاق می‌افتد که آدم‌های عادی فوق‌العاده بشوند. آدم‌های عادی زمانی فوق‌العاده می‌شوند که یک گسست صورت بگیرد و آن زمان انقلاب است. ولی بعد از سقوط یک دیکتاتور آدم‌های عادی می‌خواهند برگردند سر زندگی. تا جایی که مربوط به انقلابیون می‌شود، این مدل خوب است چون شبیه انقلاب‌های قرن بیستمی خشن نیست، به‌ویژه بعد از سقوط دیکتاتور سابق وقتی رژیم جدید می‌آید اغلب به توزیع قدرت می‌پردازند. از این نظر رفولوسیون‌ها خوب هستند و می‌توانند پتانسیل دگرگونی‌های دموکراتیک را داشته باشند، البته اگر خوب عمل کنند. ولی ازآن‌جاکه قدرت به‌طور سیستماتیک عوض نشده همیشه خطر ضدانقلاب وجود دارد. آن‌هایی که به‌هرحال در نهادها هستند به این سادگی دست از قدرت برنمی‌دارند، حتی اگر تظاهر کنند که ما عوض شده‌ایم. قضیه به این سادگی نیست. در مصر از همان روز اول شروع کردند. حتی زمانی که هنوز مردم در خیابان بودند و دوره‌ی بسیج بود آن‌ها به این فکر بودند که نهادها را در دست بگیرند. بنابراین مشکل در این‌جاست که خطر ضدانقلاب و خطر بازگشت نظم سابق وجود دارد. این اتفاق در قبل از جنگ داخلی در یمن و همچنین در مصر رخ داد. حتی در تونس این خطر وجود دارد که نظم سابق دوباره به‌آرامی برگردد. مثلاً الان گزارش‌های حقوق بشری نشان می‌دهد که شکنجه‌ی انقلابیون بازگشته و خیلی از جوان‌ها ناامید شده‌اند. همان اوایل هم ناامید شده بودند، مثلاً حدود سه یا چهار ماه بعد از انقلاب تونس ۲۵۰۰۰ نفر جوان مهاجرت کردند و به کشورهای مختلف رفتند و تعدادی هم بعدتر به داعش پیوستند.

خودِ رخداد (به معنای بدیویی) انقلاب اگر حتی در سطح نهادی به جایی هم نرسد بسیار مهم است، زیرا فکر جدیدی و سوبژکتیویته‌ی جدیدی در بین آدم‌ها می‌آفریند. مثلاً آن هجده روزی که آدم‌ها در خیابان بودند بسیاری می‌گفتند زندگی و فکرشان عوض شده است.

در انتها می‌خواهم این را نکته را بگویم که این صحبت‌ها مربوط به سطح بالا یعنی دولت، حاکمیت، جامعه‌ی سیاسی و نهادهای دولت است، ولی انقلاب فقط مربوط به بالا نیست. انقلاب یک رکن دیگر هم دارد و آن سطح جامعه و آدم‌های عادی است. خودِ رخداد (به معنای بدیویی) انقلاب اگر حتی در سطح نهادی به جایی هم نرسد بسیار مهم است، زیرا فکر جدیدی و سوبژکتیویته‌ی جدیدی در بین آدم‌ها می‌آفریند. مثلاً آن هجده روزی که آدم‌ها در خیابان بودند بسیاری می‌گفتند زندگی و فکرشان عوض شده است. نقش این لحظه در ایجاد یک تصور جدید نسبت به آینده، قدرت و رابطه‌ی سلسله‌مراتبی بسیار اساسی است. این موضوعی است که من الان راجع به آن مشغول کار هستم و جلد دوم کتابی که می‌نویسم راجع به این مسائل است. پرسش اساسی من این است که این انقلاب‌ها تا جایی که به آدم‌های عادی مربوط می‌شود چه تجربه‌ای به دست آورده است؟ فرو‌دستان شهری، زنان حاشیه‌ای و جوانان چه تجربه‌ای از انقلاب به دست آوردند؟ آیا بعد از آنها هیچ تغییر سلسله‌مراتبی بین زن و مرد یا بین فرزند و والدین صورت گرفته است؟ این موضوعات شاید در نظر اول مهم به نظر نیاید ولی اهمیت فراوان دارد که درباره‌شان کاوش شود.

 

پی‌نوشت

[*]  متن ویراسته‌ی سخنرانی در کانون کتاب تورنتو در تاریخ چهاردهم ژوئن ۲۰۱۸.

مشاهده ادامه مطلب

من دزدو تو دزدو همگیدزد


نمایش مشخصات عبدلرسول بلاغی پور

چرک است جو جامعه
باید به آب انداختش
…….شعر آزاد…که من دزد وتو دزد و همگی دزد به یک سفره نشستیم
به رفاقت
ای وای که د ر کوچه بیداد نداردجرسی یاکه نگه بی هوسی یا سر بیدادرسی
تا که دهداین همه

شاعر:عبدلرسول بلاغی پور

مشاهده ادامه مطلب