افسانه‌های مهاجرت | دلسوخته

بحث بر سر پدیده مهاجرت دستخوش سوتفاهم‌ها و اشتباه‌های متعددی ـ در هر دو طیف چپ‌گرا و راست‌گرا ـ شده است. آنچه که یافته‌ها، واقعا نشان‌ می‌دهند را در این متن بخوانید.

مهاجرت، معضل سال ۲۰۱۶ بوده و احتمالا در سال ۲۰۱۷ نیز اهمیت آن پابرجا خواهد بود. با این حال موضوع هم به شدت احساسی و هیجانی مورد بحث قرار گرفته است هم بسیار بد فهمیده شده است. «بحران پناهندگی» اخیر در اروپا و تصاویر موجود از قایق‌های مملو از پناهجو که به سواحل مدیترانه می‌رسند، این حس را تداعی می‌کنند که مقوله ی مهاجرت به تهدیدی غیر‌قابل کنترل بدل شده و برای کاهش هجوم مهاجران، اقدامی رادیکال مورد نیاز است. نگرانی از مهاجرت انبوه موجب به پا خواستن احزاب ملی‌گرای تندرو در سراسر اروپا شده و به دونالد ترامپ کمک کرده تا پیروز انتخابات ریاست جمهوری امریکا شود.

این خواست به اعمال سیاست‌های سختگیرانه مهاجرتی، در تقابل با دیدگاهی دیگر، هر چند ضعیف‌تر، از نقطه‌نظر بخش تجاری، سازمان‌های حقوق بشری، سازمان‌های مذهبی و احزاب چپ لیبرال، قرار گرفته است؛ آنها استدلال می‌کنند که مهاجرت برای جوامع مبدا و مقصد سودآور است و ما نباید پناهندگان را به مثابه باری بر دوش قلمداد کنیم، بلکه باید به آنها به عنوان منابع بالقوه نگاه شود.

اما در این بحث دو قطبی، متاسفانه، حقایقی که احاطه ی بیشتری بر آنها وجود دارد، نادیده گرفته می‌شوند. روایت‌های چپ‌گرا و راست‌گرا پیرامون مهاجرت، از مجموعه‌ای از باورهای رایج نشات می‌گیرند که بر عدم شناخت عمیق، در زمینه ی ماهیت، دلایل و پیامدهای فرایند مهاجرت دلالت دارد. این متن هشت باور را مورد بررسی قرار می‌دهد که من اغلب در طی تحقیقاتم با آنها مواجه شده‌ام.

 

یک. خیر، مرزهای بسته به خودی خود، منجر به مهاجرت کمتر نمی‌شوند.

 

قضیه به این سادگی نیست که در را محکم پشت سرمان بکوبیم. محدودیت‌های مهاجرتی می‌تواند اثرات جانبی ناخواسته‌ای به همراه داشته باشد که اثربخشی آنها را کاهش دهد. نخست، محدودیت‌ها می‌توانند مهاجران را مجبور به پیدا کردن دیگر کانال‌های قانونی و یا غیر‌قانونی کنند. (برای مثال، استفاده کردن از مجراهای پیوستن مجدد به خانواده، توسط مهاجران اقتصادی غیر رسمی ای که درعمل پذیرفته شده اند.). دوم، کنترل‌های شدید مرزی غالبا موج مهاجران را به سمت مسیرهای زمینی و دریایی دیگر منحرف می‌کند که به طبع، سهم بازار قاچاقچیان را بالا می‌برد. سوم، این  محدودیت‌ها می‌تواند منجر به مهاجرت تحت شرایط «یا حالا یا هرگز» شود. برای مثال پس از استقلال سورینام از هلند در سال ۱۹۷۵، حدود چهل درصد جمعیت آن کشور، پیش از شروع ضرورت دریافت ویزا برای ورود به هلند به این کشور مهاجرت کردند.

در آخر، محدودیت‌ها چرخه جابه‌جایی‌ها را متوقف می‌کند و مهاجران را به سوی سکونت دائمی سوق می‌دهد. برای مثال، این اتفاقی‌ست که در دهه ۷۰ و ۸۰ برای «کارگران مهمان» رخ داده است؛ نگران از اینکه پس از بازگشت‌های پیاپی به خانه امکان مهاجرت مجدد میسر نمی‌شود، بسیاری گزینه سکونت دایم را برگزیدند. پیش از سال ۱۹۹۱ که مهاجرت کردن آزاد بود، بسیاری از مراکشی‌ها، به عنوان کارگر فصلی و یا موقت بین اسپانیا و مراکش رفت و آمد می‌کردند. اما وضع الزام ویزا در سال ۱۹۹۱ به موجب قرارداد شنگن، منجر به بروز پدیده مهاجرت غیر‌قانونی با قایق و باعث سکونت دائم مراکشی‌ها در اسپانیا شد. ‌آنها نیز در ادامه، خانواده های خود را به اسپانیا آورده و موجب رشد سریع جمعیت مراکشی‌ها به بیش از ۷۰۰هزار نفر در این کشور شدند.

این بدان معنا نیست که دولت‌ها نمی‌توانند و یا نباید مهاجرت را کنترل کنند. بلکه نشانگر این است که سیاست‌های مهاجرتی آزادتر لزوما منجر به مهاجرت دسته جمعی نمی‌شود و سیاست‌های مهاجرتی بی‌تدبیر می‌تواند تبعات معکوس در پی داشته باشند. مهاجرت آزادانه اغلب به‌ شدت چرخشی بوده، همان طور که مهاجرت در اتحادیه اروپا را شاهد هستیم. هر قدر سیاست‌های ورودی محدود‌تر می‌شود، مهاجران بیشتری قصد سکونت پیدا می‌کنند. چنین تاثیرات ناخواسته‌ای، معضلاتی اساسی برای سیاست‌گذاران ایجاد می‌کند.

 

دو. سیاست‌های مهاجرتی شکست نخورده‌اند.

 

توجه بیش از حد رسانه‌ها به پدیده بی‌پایان مهاجرت با قایق و عبور نامنظم از مرزها، تصویری تحریف‌شده و گمراه‌کننده مبنی بر«کار نکردن» سیاست‌های مهاجرتی و از کنترل خارج شدن مرزها، خلق کرده است. تمرکز شدید بر«بحران مهاجرت» این واقعیت را پنهان کرده که بیشتر سیاست‌های مهاجرتی، در واقع، کاملا موثر بوده‌اند.

در نهایت، اکثر قریب به اتفاق مهاجران بر اساس بهترین برآوردهای موجود ـ دست کم ۹ نفر از هر ۱۰ نفر ـ به طور قانونی وارد اروپا شده‌اند که مسئله غیرقابل کنترل بودن مهاجرت را نفی می‌کند.

به این ترتیب مهاجرت غیرقانونی، پدیده‌ای نسبتا محدود است. دوره‌های مهاجرت به شدت بالای پناهجویان، مانند سال ۲۰۱۵ و یا سال ۱۹۹۰ در درگیری‌های بالکان، بیشتر استثنا هستند تا قانون، و دائمی نخواهند بود.

مهاجرت روندی نیست که با یک ضربه خاموش و روشن شود. هدف سیاست‌های مهاجرتی مدرن، بیشتر تاثیرگذاری بر گزینش افراد و زمان مهاجرت است تا حجم مهاجرت. با این حال، ما اغلب، دستاورد سیاست‌های مهاجرتی را اغراق شده برآورد می‌کنیم. این به آن دلیل است که مهاجرت را فرآیند توسعه اقتصادی و  تغییرات اجتماعی ـ در جوامع مبدا و مقصد ـ که فراتر از سیاست های مهاجرتی است، هدایت می‌کنند.

در طولانی‌ مدت، تعداد مهاجران به آلمان، نسبت تنگاتنگی با چرخه‌های تجاری دارد.

 

برای مثال، در بیشتر کشورهای اروپایی، سطوح مهاجرت نسبت تنگانگی با چرخه‌های اقتصادی دارد.(به نمودار بالا برای مورد آلمان نگاه کنید)

در شرایط رشد اقتصادی بالا، مهاجران بیشتری به پیدا کردن شغل و به طبع آن، گرفتن اجازه کار، تمایل پیدا می‌کنند. مهاجرت اقتصادی به شدت تحت تاثیر تقاضای کار بوده و در ضدیت با نظرات متداول، مبنی برغیر‌قابل کنترل بودن مهاجرت به دلیل فقر و خشونت در کشورهای مبدا، می باشد.

 

سه. سیاست‌های مهاجرت محدود‌تر نشده‌اند.

 

شاید این چیزی باشد که سیاستمداران می‌خواهند ما باور کنیم، اما واقعیت ظریف‌تر از این است. در مطالعه  اخیری که در دانشگاه آکسفورد انجام داده‌ایم، ۶۵۰۰ ماده از قوانین مهاجرت در ۴۵ کشور، بین سال‌های ۱۹۴۵ تا ۲۰۱۰ را مورد بررسی قرار دادیم. ما به این نتیجه رسیدیم که سیاست‌های مهاجرت برای بیشتر گروه‌های مهاجر، در دهه‌های گذشته، معتدل‌تر شده است. مثلا در آلمان، حدود ۶۱ درصد از کل قوانین مربوطه مصوب از سال ۱۹۴۵، تسهیل‌کننده بودند در حالیکه ۳۵ درصد ماهیت محدودکننده‌تر و ۴ درصد ماهیت بی‌طرفانه داشتند.

استثنای عمده این قاعده، نظارت چشم‌گیر بر مرزها و وضع سیاست‌های مرتبط با صدور ویزا بوده که با هدف ممانعت از ورود پناهجویان و مهاجران غیر قانونی به خاک اروپا لحاظ شده است. این در حالی است که این گروه، تنها اقلیتی از مهاجران را تشکیل می‌دهند. اگر به روند بلند‌مدت سیاست‌های پذیرش مهاجر بنگریم ـ اغلب دیگر گروه‌های مهاجر، از جمله مهاجران کار، خانواده‌ها و دانشجویان  ـ به طور فزاینده‌ای مورد استقبال قرار گرفته‌اند. همین ۲۰ سال پیش، سیاستمداران آلمانی و هلندی، با صراحت بیان کردند که کشورهایشان «کشور مهاجرپذیر» نیستند. امروزه چنین بیاناتی به استثنا بدل شده و یا منتسب به اقلیت جناحی راست‌گرا است. این امر نیز نشانگر آن است که مهاجرت، به رغم ادعاهای مخالف با آن، به طرز فزاینده‌ای مورد پذیرش قرار گرفته است.

 

چهار. کمک به توسعه‌ی کشورهای مبدا، مانع مهاجرت ساکنان آنها نمی‌شود.

 

بسیاری از دولت ها و همچنین سازمان‌های توسعه، کمک‌های معطوف به پیشرفت و توسعه را به عنوان ابزاری برای کاهش مهاجرت قلمداد می‌کنند. این دیدگاه، بر پایه ایده گمراه‌کننده‌ای است که فقر و خشونت را محرک‌های اصلی مهاجرت از جنوب به شمال می‌داند. هرچند که، در واقع، توسعه‌یافتگی در ابتدای امر، موجب افزایش سطوح مهاجرت می‌شود.

نمودار توسعه انسانی و مهاجرت

 

تحقیقات نیز این «پارادوکس مهاجرت» را تایید می‌کنند؛ فقیرترین کشورهای جهان، میزان مهاجرت کمتری نسبت به کشورهای در حال توسعه دارند. در مجموع، مهاجرت، نیازمند داشتن منابع قابل توجهی است. فقر مفرط، مردم را از حرکت باز می‌دارد ـ آنها به این دلیل که استطاعت ترک کردن میهن خود را ندارند، در دام افتاده اند ـ  به همین علت است که ایده‌ی مهاجرت انبوهِ ناشی از تغییرات آب و هوایی به غرب، ایده‌ای غیرواقعی است. تغییر زیست‌محیطی نامطلوب، میل به حرکت را افزایش می‌دهد اما در عین حال، می‌تواند ظرفیت انجام این کار را نیز محدود سازد.

به طور معمول، رشد اقتصادی و تحصیلات برتر مواردی هستند که می‌توانند ظرفیت‌ها و تمایل مردم به مهاجرت را افزایش دهند. بنابراین، تصادفی نیست که کشورهای دارای میزان مهاجرت چشم‌گیر، مانند مکزیک، مراکش و ترکیه، کشورهای دارای درآمدی متوسط هستند. توسعه در فقیر‌ترین کشورها مانند کشورهای جنوب افریقا، به طور ناگزیر منجر به مهاجرت بیشتر خواهد شد. از این رو، به احتمال زیاد مهاجران آینده‌ی اروپا، به جای ترکیه و آفریقای شمالی، از کشورهای جنوبی قاره افریقا خواهند بود.

 

۵ـ مهاجرت سبب فرار مغزها نمی‌شود.

 

یکی از استدلال‌های تکراری بر این است که، مهاجرت منجر به فرار مغزها ـ عزیمت افراد دارای سطح آموزش عالی ـ شده و به این ترتیب، به توسعه‌ی بالقوه در کشورهای مبدا آسیب می‌رساند. در این مورد نیز به طور کلی، میزان مهاجرت برای چنین تاثیرگذاری‌ای حقیقتاً بسیار پایین است. تحقیقات نشان داده است که در مجموع، مقصر دانستن امر مهاجرت، برای مثال در مهاجرت پزشکان، به دلیل وجود معضلات توسعه‌ی ساختاری همچون امکانات بهداشتی ناکافی، در مناطق روستایی، غیرمنطقی است.

دوم، بسیاری از کشو‌رهای در حال توسعه، با افزایش نرخ بیکاری در میان فارغ التحصیلان دانشگاهی مواجهند.

سوم، استدلال «فرار مغزها» این واقعیت را که مهاجران اغلب در کشورهای خود سرمایه‌گذاری می‌کنند، نادیده می‌گیرد. در سال ۲۰۱۵، مهاجران کشورهای در حال توسعه، مبلغی بالغ بر۴۱۰ میلیارد دلار به خانه باز‌گرداندند و این صرفا مبلغی است که ثبت رسمی شده است. این مبلغ، بیش از دو و نیم برابر مجموع کمک‌های جهانی برای توسعه در همان سال است.(‌۱۶۱ میلیارد دلار)

ارسال چنین مبالغی به کشورهای مبدا، استانداردهای زندگی را بهبود و میزان فقر در خانوارها و جامعه را کاهش می‌دهد. درعین حال، این نادرست است که باور کنیم مهاجران، می‌توانند معضلات بنیادین رشد و توسعه مانند فساد و نابرابری را مرتفع سازند.

 

شش. مهاجران فرصت های شغلی را ندزدیده و شرایط رفاهی را متزلزل نمی‌کنند.

 

تحقیقات نشان می‌دهد که بیشتر مهاجران به کارهایی مشغولند که مردم بومی از انجام آنها سر باز زده و یا مهارت کافی برای انجام آنها را دارا نیستند. علاوه بر این، مطالعات متعدد نشان داده است که تاثیر مهاجران بر رشد اقتصادی، مثبت، اما میزان آن ناچیز بوده است.

همچنین، ادعاهایی از این دست که نظام‌های رفاهی بسیار پیشرفته، نظیر آنچه در آلمان و هلند وجود دارد، مهاجران بیشتری را، نسبت به انگلستان و امریکا با شبکه رفاهی محدود، به خود جذب می‌کنند، هرگز اثبات نشده است.

با این حال، مطالعات نشان می‌دهد که به غیر از خود مهاجران، عمدتا، این، کسب و کارها، طبقه سرمایه‌دار و طبقه متوسط هستند که از مهاجرت سود می‌برند. افراد کم درآمد معمولا عایدی بسیار اندکی دارند و در مواردی ممکن است از دلسوخته به در شوند. عجیب آنکه، مهاجران پیشین، بیشترین واهمه را از رقابت شغلی با مهاجران جدید دارند. هواداران مرزهای باز، اغلب این عامل بالقوه در افزایش نابرابری توام با مهاجرت را نادیده می‌گیرند.

 

هفت. مهاجرت نمی‌تواند مشکلات مربوط به جوامع سالخورده را برطرف سازد.

 

حجم مهاجرت، برای متعادل ساختن اثرات سالخوردگی جمعیت، بسیار پایین است. یکی از مطالعات سازمان ملل نشان داده است که برای دستیابی به چنین نتیجه‌ای، میزان مهاجرت باید به چنان سطوحی دست یابد که هم نامطلوب و هم غیر واقعی خواهد بود. این مطالعه‌ نشان می دهد که برای مثال کشوری مانند آلمان، به منظور مقابله با پیری جمعیت، به مهاجرت سالانه سه و نیم میلیون نفر به آن کشور ـ ۱۲ برابر بیشتر از متوسط سالانه ۲۸۰ هزار نفر، از سال۱۹۹۱ تا ۲۰۱۵ـ  نیازمند است.

از این گذشته، چنین استدلالی این امر را نادیده می‌گیرد که، سالخوردگی جمعیت، به پدیده‌ای جهانی بدل شده و جوامع سالخورده‌ای مانند چین، به نوبه‌ی خود در حال تبدیل شدن به مقاصد بین‌المللی برای مهاجرت هستند.

از این رو، پرسش آینده ممکن است چندان معطوف به چگونگی ممانعت از ورود مهاجران نبوده، بلکه پیرامون چگونگی جذب آنها باشد.

 

هشت. ما در عصر مهاجرت بی‌سابقه زندگی نمی‌کنیم.

 

و در نهایت، با نگاهی اجمالی‌تر می‌توان دریافت، برای بیش از نیم قرن، شمار مهاجران به عنوان درصدی از جمعیت جهان، در سطحی حدود ۳ درصد از سال  ۱۹۶۰ ، به طور قابل ملاحظه‌ای ثابت مانده است. حتی با افزایش شمار مهاجران بین‌المللی از ۹۳ میلیون نفر در سال ۱۹۶۰ به ۲۴۴ میلیون نفر در سال ۲۰۱۵ ، جمعیت جهان با نرخی تقریبا ثابت، از ۳ میلیارد نفر به ۳/۷ میلیارد نفر، افزایش داشته است.

تصور غالب از مقوله «بحران پناهندگی» جهانی نیز، درواقع هیچ پایه‌ای ندارد. در مقیاس جهانی، پناهندگان، سهم نسبتا اندکی از کل مهاجران را دارند. در حالی که شمار پناهجویان بین سال های ۱۹۹۰ و ۲۰۱۰ از ۱۸/۵ میلیون نفر به ۱۶/۵ میلیون نفر کاهش داشته، در سال ۲۰۱۶ و در نتیجه‌ی جنگ سوریه، به ۲۱/۳ میلیون نفر رسید. با این حال، هنوز، پناهندگان تنها بین هفت تا هشت درصد از جمعیت جهانی مهاجر را به خود اختصاص داده‌اند و حدود ۸۶ درصد از کل پناهندگان، در کشورهای در حال توسعه زندگی می‌کنند.

در حال حاضر، کشورهایی نظیر ترکیه، پاکستان، لبنان، ایران، اتیوپی و اردن میزبان بیشترین تعداد پناهنده هستند. در مقابل، جوامع غربی شمار پناهندگان کمتری دارند که تعداد فعلی آن از هیچ رو بی‌سابقه نیست.

اکنون، حدود ۰/۴ درصد از کل جمعیت اتحادیه اروپا را پناهندگان تشکیل می‌دهند. این رقم بین سال‌های ۱۹۹۲ و ۱۹۹۵ حدود ۰/۵درصد شناور بوده است.

آنچه در الگوهای مهاجرت جهانی تغییر کرده، جهت جابه‌جایی مردم بوده است. اگر در قرن‌های گذشته، این اروپایی‌ها بودند که به سرزمین‌های خارجی مهاجرت (یا آنها را تصاحب) می‌کردند، این الگو از زمان جنگ جهانی دوم به بعد، تغییر یافته است.

اتحادیه اروپا با داشتن اقتصادی توانمند و جمعیت سالخورده‌اش، به عنوان مقصدی برای مهاجرت جهانی ظاهر شده و جمعیتی بین یک و نیم تا دو و نیم میلیون نفر از مهاجران خارج از اتحادیه اروپا را به خود جذب کرده است. گرچه به نظر جالب توجه می‌رسد، اما این میزان برابر با ۰/۳ تا ۰/۵ درصد از کل جمعیت اروپا ـ ۵۰۸ میلیون نفرـ است.

همچنین، جمعیتی بالغ بر یک تا یک و نیم میلیون نفر سالانه اتحادیه اروپا را ترک می‌کنند. روند مهاجرت در کشورهای اروپایی همچون فرانسه و آلمان، همان طور که در بالا نشان داده شده، به طور موازی با پارامترهای چرخه‌های اقتصادی، بالا و پایین می‌شود، اما روند آن در بلند‌مدت رشدی را نشان نمی‌دهد.

الزامی است که پدیده مهاجرت، به جای آنکه عمدتا به شکل معضلی برای حل شدن در نظر گرفته شود، به عنوان بخشی ذاتی از روند رشد اقتصادی و تغییرات اجتماعی مد نظر قرار گیرد. این امری اجتناب‌ناپذیر است که جوامع آزاد و ثروتمند نیز، خواه خوش بدارند خواه نه، موج مهاجرت بزرگ را در آینده تجربه کنند.

این نکته، تناقض روند آزادسازی بازار را آشکار می‌سازد. تمایل سیاسی به مهاجرت کمتر، اساسا با روند اقتصاد آزاد و تمایل به رشد اقتصادی حداکثری در تقابل است. تضعیف حقوق نیروی کار، ظهور مشاغل منعطف و خصوصی‌سازی شرکت‌های سابق دولتی در دهه‌های اخیر، به طرز چشم ‌گیری تقاضا برای مهاجرت کاری در اروپا را افزایش داده است. بحث داغ مهاجرت در بریتانیا و ایالات متحده ـ دو اقتصاد توانمند بازار آزاد که با سطوح بالایی از مهاجرت رو به رو هستند ـ  نشانه‌های محکمی از تضاد موجود در امر آزاد‌سازی اقتصادی است.

به این ترتیب، به نظر می رسد تنها راه عملی برای کاهش میزان مهاجرت، پشت‌ کردن به اقتصاد آزاد و تنظیم موشکافانه بازارهای کار باشد. اگرچه این امر می‌تواند میزان برخورداری از ثروت را در سطح کلان تغییر دهد. اما سوال اینجاست که، براستی این همان چیزی است که ما می‌خواهیم؟

* هاین هاس، استاد جامعه شناسی دانشگاه آمستردام، عضو موسس و مدیر سابق موسسه مهاجرت بین الملل (آی ام آی) در دانشگاه آکسفورد است. 

*این متن ترجمه‌ای است از مطلب Myths of Migration: Much of What We Think We Know Is Wrong 

مشاهده ادامه مطلب

درخت امید، شعله ی عشق


نمایش مشخصات سید محمد حسینی امام

باغبان،
برگی از شاخه ی امید جدا کرد
داد بر باد و دگرباره،
به لبخند ملیحی،
ماند تا برگ به منزلگه مقصود نشیند.
برگ
در قوری روی آتش-
آتش شعله ور و آبی قلبم-
دم کشیدست و هنوز
تلخیِ کامِ مرا می

شاعر:سید محمد حسینی امام

مشاهده ادامه مطلب

نسخۀ صوتی: «خانه» مکانی فیزیکی نیست، رؤیایی ذهنی است

 


دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷ ۱۳:۳۰

 

خیلی از ما تا آخر عمر دنبال خانه‌ایم، حتی اگر از اجاره‌نشینی درآمده باشیم و مسکنی برای خودمان خریده باشیم. خانه مکانی که در آن زندگی می‌کنیم نیست، یعنی در واقع اصلاً مکان نیست. خانه چیزی است که با روح و احساس ما پیوند می‌خورد. احساس تعلق و در عین‌حال امنیت و آرامش. شاید خانۀ ایدئال چیزی مثل خوشبختی باشد. گذرا، مبهم و انتزاعی. حسی که لحظه‌ای سراغمان می‌آید و ناگهان پر می‌کشد و می‌رود.

تخمین زمان مطالعه : ۱ دقيقه

 

 

آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از مگان داوم که پیش از این با عنوانِ «خانه مکانی فیزیکی نیست، رؤیایی ذهنی است» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید.

در میان اصیل‌ترین رؤیاهای مشترک ما، گل سرسبدْ رؤیایی است که در آن ناگاه فضایی غریب را چون خانه‌ای آشنا می‌یابیم. این رؤیا معمولاً چنین است: در فضایی مسکونی هستیم که شاید مال خودمان باشد و شاید هم فضایی است که به طور توضیح‌ناپذیری، شکل جدیدی به خود گرفته («منزل مادربزرگم بود، اما نخست‌وزیر فرانسه هم آنجا زندگی می‌کرد!») و ناگهان اتفاقات تازه‌ای پیش می‌آید. ناگهان همان مکانْ ملحقات جدیدی پیدا می‌کند. اما دقیقاً جدید هم نیست. حسی وجود دارد که آن قسمت همیشه وجود داشته، اما به‌هرشکل از نگاه ما دور مانده است. گاهی فقط یک اتاق جدید وجود دارد، گاهی هم چندین اتاق. گاهی یک قسمت کناری کاملاً جدید هست، گاهی هم به یک گلخانه یا قسمت گسترده‌ای که قبلاً به نظرمان یک حیاط پشتی کوچک بوده می‌رسیم.

فایل صوتی نوشتار «خانه مکانی فیزیکی نیست، رؤیایی ذهنی است» را گوش کنید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

زنان مهاجر افغان سخن می‌گویند

متن حاضر، نتایج تحقیقی است در مورد وضعیت رفاهی زنان مهاجر افغان در ایران. این تحقیق در بهار و تابستان ۱۳۹۵ انجام شد. اما به دلایلی انتشار آن تا به امروز( مرداد ماه ۱۳۹۷)، امکان پذیر نبود. در این تحقیق، برخی جنبه‌ها‌ی وضعیت رفاهی زنان مهاجر افغان در ایران مورد بررسی قرار گرفته است. لازم به توضیح است که وضعیت رفاهی زنان افغان، جدا از وضعیت رفاهی خانوا‌د‌ه‌هایشان نیست. البته علاوه بر شاخص‌های کلی که در مورد تمام خانوار‌های مهاجران افغان صادق است، شاخص‌‌های دیگری مورد تحقیق قرار گرفت که در واقع مختص به زنان شرکت‌کننده در این تحقیق است. در مجموع، این شاخص‌ها مورد تحقیق و بررسی قرار گرفت: میزان درآمد ماهانه‌ی خانوار، میزان مصرف پروتئین حیوانی (گوشت، مرغ، و ماهی)، میزان مصرف میوه، میزان تحصیلات، دسترسی به امکانات عمومی (سینما، تئاتر، باشگاه ورزشی،…)، سلامت جسمی، و احساس امنیت اجتماعی. در این تحقیق، ۹۰ زن مهاجر افغان شرکت داشتند که عمدتاً ساکن تهران (مناطق پاسگاه نعمت آباد، مولوی، خیام، پانزده خرداد )، شهریار و کوره‌پزخانه‌های محمودآباد در جنوب تهران بودند.

مقدمه
از زمان شروع جنگ داخلی و نابسامانی‌های اجتماعی در افغانستان در دهه‌ی ۱۳۶۰ خورشیدی، ایران یکی از مقصدهای مهاجرت افغان‌ها بوده است. سه موج مهم مهاجرت‌ها، به دوران حضور نظامی شوروی در افغانستان، جنگ داخلی در افغانستان و همچنین دوره‌ی طالبان برمی گردد.(۱) تعداد مهاجران افغان در ایران در دوره‌های زمانی مختلف، به دلیل تغییرات در شرایط داخلی افغانستان و همچنین تغییر در سیاست‌های مهاجرپذیری کشورهای میزبان تغییر کرده است. بر اساس آماری که وزارت امور مهاجرین و عودت کنندگان در سال ۱۳۹۶ منتشر کرده است، در مجموع دو میلیون و چهارصد و سی هزار مهاجر افغان در ایران زندگی می کنند. از این تعداد، حدود یک میلیون نفر فاقد مدارک شناسایی هستند و بقیه، دارای کارت‌های اقامت طولانی‌مدت، کوتاه‌مدت، و یا در حال تمدید اقامت‌شان هستند.(۲)

در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۲ میلادی، افغان‌های مقیم ایران از حقوق شهروندی چون اجازه‌ی کار و همچنین تحصیل رایگان برخوردار بودند. اما از اواسط دهه‌ی ۹۰ میلادی، دولت ایران بسیاری از این حقوق و مزایا را بازپس گرفت.(۳) به‌عنوان مثال، اقامت افغان‌ها در بعضی از شهرهای ایران ممنوع شده است. علاوه بر این، اشتغال در برخی از مشاغل برای افغان‌ها ممنوع است. همچنین کودکان مهاجر افغان، برای تحصیل در ایران با موانع بسیار زیادی روبه‌رو هستند. شهریه‌های بالای مدارس و نداشتن کارت‌های اقامت تمدیدشده، باعث شده است که بسیاری از کودکان مهاجر افغان از تحصیل محروم شوند.

در چند سال اخیر، به دنبال اجرایی شدن فاز جدیدی از سیاست‌های نولیبرالی در ایران، فشارهای اقتصادی مضاعفی به توده‌های طبقه‌ی کارگر و تهی‌دستان وارد شده است. اجرایی شدن این سیاست‌ها، در کنار گرانی و تورم افسار گسیخته، آمار بالای بیکاری و دستمزدهای چندین برابر زیر خط فقر، زندگی میلیون‌ها انسان را به مخاطره انداخته است. سؤال این است که در این اوضاع اقتصادی و اجتماعی، شرایط زندگی مهاجران افغان و بخصوص زنان مهاجر افغان در ایران که از حقوق شهروندی هم محروم هستند، چه‌گونه است؟

روش تحقیق
افراد شرکت‌کننده در این پژوهش، زنان افغان هستند که در فاصله‌ی سنی ۱۸ تا ۷۰ سال قرار دارند. به‌واسطه‌ی چند سال فعالیت در سازمان‌های دفاع از حقوق کودکان و از جمله جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان، با چندین خانواده‌‌ی افغان در ارتباط بودم و از طریق همین افراد، توانستم با تعداد بیش‌تری از زنان افغان ارتباط برقرار کنم. علاوه بر این، تعدادی از زنان شرکت‌کننده در این تحقیق، زنانی هستند که فرزندان آن‌ها، به‌عنوان مددجو در جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان حضور داشتند. از این طریق، توانستم با تعدادی از آنان مصاحبه کنم. علاوه بر این، با کمک یکی از دوستان که مدتی در کوره‌پزخانه‌های اطراف تهران به‌عنوان مددکار اجتماعی فعالیت کرده بود، امکان مصاحبه با تعدادی از زنان افغان ساکن در کوره‌پزخانه‌های واقع در محمودآباد در جنوب تهران فراهم شد. در واقع، برای جمع آوری داده‌های این تحقیق از تمام نمونه‌های در دسترس استفاده کرده‌ام.

در این تحقیق، تلاش کرده‌ام وضعیت رفاهی زنان مهاجر افغان در ایران را بررسی کنم. پژوهشگران علوم اجتماعی برای بررسی رفاه اجتماعی، از شاخص‌های مختلفی استفاده می کنند. در این تحقیق، شاخص‌هایی که مورد بررسی قرار گرفته‌اند، عبارتند از: میزان درآمد ماهانه‌ی خانوار، میزان مصرف ماهانه‌ی پروتئین حیوانی (گوشت قرمز، مرغ، و ماهی)، میزان مصرف ماهانه‌ی میوه، میزان تحصیلات، میزان دسترسی به امکانات عمومی (سینما، تئاتر، باشگاه ورزشی،…)، دسترسی به خدمات بهداشتی، و احساس امنیت اجتماعی.

در این متن، سعی کرده‌ام، تصویری واضح و عینی از وضعیت زندگی زنان مهاجر افغان در ایران ارائه بدهم. در واقع هدف از انجام این تحقیق، تولید مقاله‌ی علمی برای بایگانی در سایت‌های آکادمیک و یا قفسه‌های کتابخانه‌ی دانشگاه‌ها نیست. بلکه هدف این است که فعالان اجتماعی و پیشروان طبقه کارگر، درک درستی از وضعیت زندگی مهاجران افغان در ایران و به‌خصوص زنان مهاجر افغان، به‌عنوان بخشی از طبقه‌ی کارگر و فرودستان در جغرافیای ایران پیدا کنند.

در پیوست مقاله، جدولی تفصیلی ارائه می‌شود. مطالعه‌ی دقیق این جدول از اهمیت زیادی برخوردار است چرا که هر سطر آن، زاویه‌هایی از زندگی افغان‌های ساکن ایران و به‌خصوص زنان مهاجر افغان را نشان می‌دهد. در واقع، هر ردیف از این جدول‌ها، داستان زندگی یک خانوار افغان را روایت می‌کند.

تحلیل داده‌ها
در این قسمت سعی خواهم کرد که هر کدام از شاخص‌های رفاه اجتماعی را به صورت جداگانه، بررسی کنم. داده‌های مربوط به بعضی از این شاخص‌ها، در جدول پیوست موجود است. داده‌های مربوط به بقیه‌ی شاخص‌ها، بدون ارائه‌ی جدول، به صورت مختصر تحلیل خواهد شد.

میزان درآمد خانوار: یکی از مهم ترین شاخص‌های رفاه اجتماعی که تمامی شاخص‌های دیگر را هم تحت تأثیر خود قرار می‌دهد، میزان درآمد خانوار است. داده‌های مربوط به میزان درآمد خانوار‌های افغان در جدول‌ پایانی موجود است. در کنار میزان درآمد خانوار، به منبع درآمد خانوار تحت عنوان تعداد افراد شاغل در خانوار اشاره شده است. اگر بخواهیم از درآمد ماهانه‌ی افراد شرکت‌کننده در این تحقیق میانگین بگیریم، این میانگین تقریباً برابر خواهد بود با ۶۹۷ هزار تومان. چند نکته را در مورد این میانگین درآمد باید مطرح کنم.

نکته‌ی اول: در سال ۱۳۹۵ حداقل دستمزد کارگران، تقریباً ۸۱۲ هزار تومان تعیین شده است.(۴) یعنی میانگین درآمد خانوار‌های افغان در زمان این تحقیق، تقریباً ۱۴.۴درصد از حداقل دستمزد کارگران در سال ۱۳۹۵ کم‌تر بوده است. لازم است یادآوری کنم که بر اساس نظر کارشناسان اقتصادی و همچنین بیانیه‌ی تشکل‌های مستقل کارگری که در اسفند ماه ۱۳۹۴ منتشر شد، در آن سال خط فقر ۳ میلیون و پانصد هزار تومان عنوان شده بود.(۵) در نتیجه هم حداقل دستمزدی که برای کارگران در سال ۱۳۹۵ تعیین شده و هم میانگین دستمزد ماهانه‌ی خانوار‌های افغان در سال ۱۳۹۵، چندین برابر زیر خط فقر است و به هیچ عنوان، پاسخ‌گوی نیازهای یک زندگی انسانی و متعارف نیست.

نکته‌ی دوم: در زمینه‌ی میانگین درآمد ماهانه‌ی خانوار‌های افغان، یک نکته مهم دیگر این است که همان‌طور که در مقدمه اشاره کردم، این تحقیق در بهار و تابستان ۱۳۹۵ انجام شده است. همان طور که در جدول مشاهده می‌شود، افراد شاغل در اکثر خانوار‌های افغان، یا کارگر فصلی یا کارگر کوره‌های آجرپزی هستند. در واقع در فصل زمستان که کوره‌های آجرپزی تعطیل هستند و یا بیش‌تر کارهای فصلی تعطیل است، این افراد بیکار می‌شوند. یعنی در واقع، بهترین زمان اشتغال برای این افراد، همان فصل بهار و تابستان است. پس در فصل پاییز و زمستان، همان میانگین درآمد که در سطور بالا به آن اشاره شد، عملاً برای خانوار‌های مهاجر افغان وجود ندارد. این خانوار‌ها، ناچارند از درآمد خود در فصل‌های بهار و تابستان، مقداری هم برای ماه‌های بیکاری در پاییز و زمستان پس‌انداز کنند. می‌توان گفت که اگر همین تحقیق را در فصل پاییز و زمستان انجام می‌دادم، آمار بیکاری به طرز چشمگیری بالاتر می‌رفت. گفتنی است که در زمان انجام این تحقیق، چهار خانوار به طور کامل بیکار بودند. و بنا به گفته‌ی خودشان، با کمک‌های گاه‌گاهی خیریه‌ها، زندگی را می‌گذراندند.

نکته‌ی سوم: مسئله‌ی دیگر این است که اگر خواننده به دقت جدول‌ها را مطالعه کند، متوجه‌ی درجه بالای استثمار کارگران افغان در ایران می‌شود. به‌عنوان مثال در ردیف ۷۳ مشاهده می‌شود که درآمد ماهانه یک خانوار ۷ نفری، به نسبت سایر خانوار‌ها، به میزان زیادی بالاترست. این خانوار ۷ نفری، ماهانه ۳ میلیون تومان درآمد دارند. اما این ۳ میلیون تومان، حاصل کار تمام اعضای خانوار است. در واقع، هر ۷ عضو این خانوار همگی کارگر و یا فروشنده هستند، و در مجموع درآمد ماهانه‌ی آن‌ها ۳ میلیون تومان است. یعنی اگر ۳ میلیون تومان را بر این ۷ نفر تقسیم کنیم، می‌توان گفت دستمزد هرکدام از آن‌ها، به‌طور متوسط چیزی حدود ۴۲۹ هزار تومان خواهد بود. و یا در ردیف ۶۲، اطلاعات مربوط به یک خانوار ۶ نفری وجود دارد که درآمد ماهانه‌ی آنها، تنها یک میلیون و سیصد هزار تومان است. اما این مبلغ، حاصل کار ماهانه‌ی تمامی افراد خانوار در کوره‌ی آجرپزی است. همچنین در ردیف ۵، داده‌های مربوط به یک خانوار ۸ نفره وجود دارد که درآمد ماهانه‌ی آن‌ها، ۵۰۰ هزار تومان است که حاصل کار تمام‌وقت دو کودک زیر ۱۸ سال است.

نکته‌ی چهارم: بسیار اتفاق می‌افتد که همان اندک دستمزد کارگران افغان را نیز کارفرماها تاراج می‌کنند و این کارگران به دلیل نداشتن کارت اقامت تمدیدشده و درنتیجه ترس از دیپورت شدن به افغانستان، جرأت اعتراض ندارند. به‌عنوان مثال یکی از زنان افغان که قبلاً کارش نظافت خانه‌ها بود، می‌گفت که به‌دفعات اتفاق افتاده است که بعد از نظافت خانه‌های مردم، صاحب‌خانه گفته است «شما افغانی هستید و وظیفه دارید برای ما کار کنید.» و درنهایت دستمزد او را پرداخت نکرده است.

با توجه به نکاتی که در بالا به آن اشاره کردم، می‌توان گفت که عددی که تحت عنوان میانگین درآمد ماهانه‌ی این خانوار‌های افغان به دست می‌آید (۶۹۷ هزار تومان)، به هیچ عنوان نمی‌تواند بیانگر شرایط واقعی زندگی این خانوار‌های افغان و میزان استثمار آنان باشد. پایین بودن دستمزدها و نداشتن شغل دایمی، تمام جنبه‌های زندگی این خانوار‌ها را تحث تأثیر قرار داده است؛ بالا بودن آمار کودکان کار در میان خانوار‌های مهاجر افغان در ایران، خود تأییدی است بر درآمد بسیار پایین این خانوار‌ها. کودکان مهاجر افغان برای تأمین نیازهای اقتصادی خانوار، مجبور می‌شوند از سن پایین، و با دستمزدهای به‌مراتب پایین‌تر از بقیه‌ی کارگران کار کنند. و در نهایت، در محیط‌های کار، در معرض انواع آسیب‌های اجتماعی قرار می گیرند.

وضعیت اشتغال: تنها ۲۲.۲ درصد از زنان مهاجر افغان در این تحقیق، به‌نوعی شاغل بودند و در تأمین اقتصاد خانوار نقش داشتند که اکثر این زنان شاغل، همراه با خانوار‌های خود در کوره‌های آجرپزی به خشت‌زنی مشغول بودند. کارگر خیاطی، کارگر کارگاه جوراب‌بافی، کارگر نظافت خانگی، کارگر بسته‌بندی کردن میوه، و همچنین فروشندگی از جمله شغل‌هایی است که زنان مهاجر افغان در این پژوهش، به آن‌ها مشغول هستند.

در جدول‌ها، همچنین مدت اقامت در ایران برحسب سال یا ماه آمده است. همان‌طور که مشاهده می‌شود، مدت زمان اقامت زنان مهاجر افغان در ایران بر روی امکان اشتغال آن‌ها و یا درآمد خانوار آن‌ها تأثیری ندارد. به‌عنوان مثال در یک مورد، یک زن افغان با سابقه‌ی اقامت ۴۲ ساله در ایران، خود بیکار است و پسرش هم کارگر فصلی با درآمد ۶۰۰ هزار تومان در ماه است. همچنین در یک مورد دیگر، یک زن افغان که به مدت ۳ ماه ساکن ایران بوده است، بیکار است و همسرش که کارگر ساختمان است، در ماه ۶۰۰ هزار تومان درآمد دارد.

میزان مصرف پروتئین: یکی از شاخص‌های رفاه اجتماعی در این تحقیق، میزان مصرف پروتئین حیوانی (گوشت، مرغ و ماهی) است. اگر از میزان مصرف ماهانه‌ی پروتئین در خانوار‌های شرکت‌کننده در تحقیق، میانگین بگیریم عدد به دست آمده ۲.۴۴ وعده خواهد بود. یعنی کم‌تر از عدد سه. یعنی به صورت میانگین، این خانوار‌ها در ماه کم‌تر از سه وعده پروتئین مصرف می‌کردند. همان‌طور که در جدول و در ستون مربوط به میزان مصرف پروتئین می‌توان مشاهده کرد، در زمان انجام این پژوهش،هفت خانوار در ماه هیچ نوع پروتئین حیوانی مصرف نمی‌کردند و دوازده خانوار در ماه تنها یک‌بار پروتئین مصرف می‌کردند. برخی از این زنان عنوان کرده‌اند که همان یکی دو بار مصرف پروتئین در ماه، از طریق کمک‌های خیریه‌ها و غذاهای نذری تأمین می‌شود.

میزان مصرف میوه : میانگین مصرف ماهانه‌ی میوه در میان خانوار‌های مورد بررسی، تقریباً سه وعده در ماه است. مصرف میوه در دوازده خانوار، در زمان انجام این تحقیق، صفر بود. در میان این خانوار‌ها، یک خانوار هم بود که تنها در زمان داشتن مهمان، میوه می‌خوردند. در واقع، میزان مصرف ماهانه‌ی میوه در این خانوار‌ها، به صورت بحرانی پایین است.

دسترسی به امکانات عمومی: منظور از امکانات عمومی در این تحقیق، سینما، تئاتر، باشگاه‌های ورزشی، موزه، و پارک است. تنها حدود ۴.۴ درصد از این زنان، به امکاناتی چون سینما، تئاتر، باشگاه‌های ورزشی و موزه دسترسی دارند. بقیه یعنی ۹۵.۶ درصد زنان مهاجر افغان، تنها امکان استفاده از پارک را دارند. این در حالی است که در چند سال اخیر شاهد بوده‌ایم که از ورود افغان‌ها به بعضی از پارک‌ها در شهرهای مختلف ایران، جلوگیری شده است. در واقع، همین حداقل استفاده از پارک، از بسیاری از افغان‌ها در ایران دریغ شده است.

میزان تحصیلات: در میان زنان مهاجر افغان که در این تحقیق شرکت کردند، ۵۶.۷ درصد کاملاً بی‌سواد بودند. ۳۰ درصد در حد ابتدایی (و گاه فقط در حد خواندن و نوشتن) سواد داشتند. میزان سواد حدود ۷.۸ درصد از این زنان، معادل سواد دوران راهنمایی است. تنها حدود ۵.۵ درصد از زنان افغان در این تحقیق سواد دانشگاهی داشتند.

۳۰ درصدی که سواد آنان در حد ابتدایی بود، از طریق کلاس‌های سوادآموزی در سازمان‌های مردم نهاد (ان.جی. او‌ها) توانسته بودند سواد خواندن و نوشتن کسب کنند.

وضعیت سلامت: وضعیت سلامت و دسترسی به امکانات بهداشتی به‌عنوان یکی دیگر از شاخص‌های رفاه مورد بررسی قرار گرفت. حدود ۴۱ درصد از زنان افغان در این تحقیق، به بیماری‌های مختلف مبتلا بودند که امکان استفاده از خدمات بهداشتی و درمانی را نداشتند. بالابودن هزینه‌های درمان، و نداشتن بیمه‌ی درمانی از دلایل عدم‌مراجعه‌ی این زنان به مراکز بهداشتی و درمانی بود. این زنان افغان به بیماری‌های مختلفی مبتلا بودند ازجمله بیماری‌های سیستم گوارشی، بیماری‌های اعصاب و روان، بیماری‌های ستون فقرات، بیماری‌های کلیوی، بیماری‌های پوستی، بیماری‌های عفونی و… حتی در میان این زنان افغان، زنانی بودند که سابقه‌ی بیماری‌های قلبی از جمله سکته‌ی قلبی داشتند اما امکان مراجعه به مراکز درمانی را نداشتند.

مسکن: وضعیت مسکن افغان‌های ساکن در کوره‌پزخانه‌های جنوب تهران بسیار بحرانی است. در نزدیکی کوره‌های آجرپزی، اتاق‌هایی ساخته شده که توسط صاحب این کوره‌ها یا «ارباب کوره»، در اختیار کارگرانی قرار داده می‌شود که قرار است در کوره‌های آجرپزی کار کنند. اکثر افراد ساکن در این خانه‌ها، کارگران مهاجر افغان هستند. در این خانه‌های نزدیک به کوره‌های آجر پزی، معمولاً افراد هر خانوار در یک اتاق دوازده متری زندگی می‌کنند و یک آشپزخانه‌ی مشترک با همسایه‌ی خود دارند. گاهی که تعداد اعضای خانوار زیاد است، دو اتاق دوازده متری در اختیار خانوار قرار می‌گیرد. معمولاً چند خانوار افغان (گاه تا بیست خانوار)، یک حمام و توالت مشترک دارند که از استانداردهای بهداشتی برخوردار نیست. و این عامل باعث بروز و گسترش بیماری‌های مختلف عفونی در میان ساکنان این خانه‌ها می‌شود. در دوره‌هایی که کار آجرپزی در کوره‌ها تعطیل است، صاحب کوره‌ها از این خانوار‌ها، اجاره‌ی این اتاق‌ها را دریافت می‌کند. مبلغ اجاره‌ی این اتاق‌ها، کاملاً به نظر موجر بستگی دارد. به‌عنوان مثال بعضی از خانوار‌ها، در ماه حدود ۸۰ هزار تومان به‌عنوان اجاره‌ی این اتاق‌ها پرداخت می‌کنند. بعضی دیگر از این خانوار‌ها، به جای اجاره، مبلغی به‌عنوان بیعانه یا پول پیش پرداخت کرده‌اند که مبلغ آن از ۵ میلیون تومان تا ۲۵ میلیون تومان متغیر است. برخی هم علاوه بر پول بیعانه‌ای که پرداخت کرده‌ند ماهانه مبلغی در حدود ۲۰ هزار تومان، به‌عنوان اجاره‌ی این اتاق‌ها پرداخت می‌کنند. مسئله‌ی دیگری که این‌جا مطرح است این است که این کوره‌های آجرپزی در بیابان‌های جنوب تهران و در مسیر جاده‌ی ورامین قرار گرفته اند و به دلیل بالا بودن گرد و خاک در این مناطق و همچنین نزدیک بودن برخی از مراکز انباشت زباله، ساکنآن این کوره‌پزخانه‌ها در معرض انواع بیماری‌های پوستی و عفونی قرار می‌گیرند.

آن دسته از مهاجران افغان که در داخل شهر تهران و یا شهر شهریار سکونت داشتند، محل سکونت‌شان در مقایسه با محل سکونت مهاجران افغان در کوره‌های آجرپزی، از شرایط مناسب تری برخوردار بود. اما اجاره‌ی ماهانه‌ی این خانه‌ها، در مقایسه با درآمد این خانوار‌ها بالا بود و گاهی تا ۴۰۰ هزار تومان هم می‌رسید.

احساس امنیت اجتماعی: تقریباً ۵۱ درصد از زنان افغان مورد پژوهش، احساس امنیت اجتماعی نداشتند. این احساس عدم‌امنیت از دو عامل ناشی می‌‌شد. یک دلیل اصلی آن، به گفته‌ی خود این زنان، این بود که به دلیل افغان بودن، مورد تحقیر و خشونت کلامی قرار گرفته‌اند؛ هم در کوچه و خیابان و هم از طرف همسایه‌ها و صاحب‌خانه. یک دلیل دیگر که توسط زنان ساکن در کوره‌پزخانه‌ها مطرح شد این بود که شب‌ها، برای رفتن به توالت و حمام، احساس امنیت ندارند و حتماً باید یک نفر را به‌عنوان همراه با خود ببرند؛ حمام و توالت‌‌های مشترک، کمی از اتاق‌های آن‌ها فاصله دارد و در تاریکی شب، این زنان احساس امنیت ندارند که به‌تنهایی از حمام و توالت استفاده کنند.

یک نکته‌ی دیگر در مورد احساس امنیت اجتماعی این بود که چهار نفر از زنانی که احساس امنیت اجتماعی داشتند در توضیح این احساس امنیت، عنوان کردند که «ما به‌‌ندرت از خانه خارج می شویم و مشکلی نداریم.» در واقع این احساس امنیت، ناشی از محرومیت آنان از زندگی اجتماعی و به حاشیه رانده شدن آنان است.

نتیجه‌گیری
در مورد میزان تعمیم‌پذیری نتایج این تحقیق در مورد دیگر مهاجران افغان در ایران، باید به دو نکته اشاره کرد. نکته‌ی اول این که قطعاً شرایط فرهنگی و اجتماعی در شهرهای مختلف ایران، می‌تواند متفاوت از نمونه‌ی موردبررسی باشد و این مسئله به‌نوبه‌ی خود می‌تواند برروی رفاه فرهنگی و اجتماعی افغان ها در شهرهای مختلف تاثیرگذار باشد. اما نکته‌ی دوم و مهم‌تر آن‌که تاجایی که به وضعیت اقتصادی اکثریت مهاجران افغان مربوط است، می‌توان گفت نتایج این تحقیق قابلیت تعمیم به بخش زیادی از مهاجران افغان در ایران را دارد.

واقعیت این است که کارگران مهاجر افغان، و به‌خصوص زنان مهاجر افغان، به‌عنوان بخشی از طبقه‌ی کارگر و زحمتکش در جغرافیای ایران، تحت استثماری چندگانه هستند و در شرایطی به‌شدت غیرانسانی زندگی می‌کنند. دستمزدهای چندین برابر زیر خط فقر، بیکاری، تغذیه‌ی نامناسب، عدم دسترسی به خدمات بهداشتی و درمانی، عدم دسترسی به خدمات آموزشی، نداشتن مسکن مناسب، عدم دسترسی به امکانات عمومی و تفریحی ازجمله مشکلات اصلی مهاجران افغان در ایران است. در کنار این مسائل، برخوردهای نژادپرستانه با افغان‌ها، توهین‌ها و تحقیرها، شرایط زندگی آنان را دشوارتر کرده است و فرصت‌های یک زندگی انسانی را از آنان سلب کرده است. مهاجران افغان در ایران، به بهانه‌های کاذب «غیرقانونی بودن» از بسیاری از حقوق شهروندی محروم می‌شوند و در همان حال، به‌عنوان نیروی کار ارزان، در بخش‌های اقتصادی مختلف، و حتی در شرکت‌ها و مؤسسات عمومی، ازجمله در شهرداری‌ها مورد استثمار قرار می گیرند. با وجود شرایط دشوار زندگی مهاجران افغان در ایران، بسیاری از آنان همچنان ترجیح می‌دهند که در ایران زندگی کنند چرا که در نتیجه‌ی حضور نظامی دولت‌های غربی و همچنین بنیادگرایان اسلامی، افغانستان به یکی از ناامن ترین کشورها برای زندگی، به‌خصوص برای زنان، تبدیل شده است.

تغییر شرایط اقتصادی و اجتماعی زندگی مهاجران افغان در ایران و دست‌‌یابی آنان به یک شرایط انسانی، در گرو مبارزه با مناسبات نابرابر سیستم سرمایه‌داری و انواع تبعیض‌های قومی، نژادی و ملی ‌است. «مهاجر بودن» و یا «غیرقانونی بودن»، امکان استثمار هرچه بیش‌تر مهاجران را برای کارفرمایان و همچنین دولت، به‌عنوان بزرگ‌‌ترین کارفرما فراهم می‌کند. پس برای بهبود وضعیت مهاجران افغان باید ریشه‌های این استثمار و نابرابری در مناسبات سرمایه‌داری و نیز تبعیض‌های قومی، ملی و نژادی را نشانه گرفت. . همچنین از رهگذر این مبارزات ضدسرمایه‌داری و ضد قوم‌گرایی و نژادپرستی است که نگرش عمومی جامعه نسبت به مقوله‌ی مهاجر تغییر خواهد کرد و خواهیم توانست حق شهروندی برای مهاجران افغان را به دولت‌ها تحمیل کنیم.

نکته‌ی آخر این‌که، در بیش‌تر تحلیل‌ها و گزارش‌ها از وضعیت افغان‌های مهاجر در ایران، از این بخش از طبقه‌ی کارگر، تنها به‌عنوان یک قشر محروم و تهی‌دست یاد شده و قدرت و پتانسیل دخالتگری و مشارکت آنان در مبارزه‌ی طبقاتی و اجتماعی نادیده گرفته شده است. لازم است که احزاب سیاسی، سازمان‌‌ها و تشکل‌‌های کارگری موجود، در رویکرد خود نسبت به این بخش از طبقه‌ی کارگر بازبینی کنند و در راستای متشکل کردن این بخش از طبقه‌ی کارگر تلاش کنند. به یاد داشته باشیم که مبارزه برای تغییر وضع موجود، بدون اتحاد و مبارزه‌ی تمامی توده‌های تحت استثمار امکان‌پذیر نیست.

منابع

۱. Rostami-Povey, E. (2007) Afghan women: Identity and invasion. Zed Books. p.80

۲. وزارت امور مهاجرین و عودت‌کنندگان جمهوری اسلامی افغانستان

http://morr.gov.af/fa/

۳. Rostami-Povey, E. (2007). P.81

۴. خبرگزاری کار ایران، ایلنا: دستمزد سال ۹۵ کارگران ۱۴ درصد افزایش یافت.

۵. بیانیه‌ی تشکل‌های کارگری در رابطه با دستمزد سال ۹۵

مشاهده ادامه مطلب

آیینه قدی


نمایش مشخصات دانیال  علی پناهی

وقتی تو رویات خودمو تو خلسه تنها میذارم
وقتی که گاهی خودمو تو وبلاگم جا میذارم
وقتی که بعد تو جهان برام یه شکل دیگه شد
آیینه قدی من هزار هزار تیکه

شاعر:دانیال علی پناهی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب The Jews of Islam

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی


Probing the Muslims’ attitude toward Judaism as a special case of their view of other religious minorities in Islamic countries, Bernard Lewis demolishes two competing stereotypes: the fanatical warrior, sword in one hand and Qur’ an in the other, and the Muslim designer of an interfaith utopia. Available for the first time in paperback, his portrayal of the Judaeo-Islamic tradition is set against a vivid background of Jewish and Islamic history.

Princeton University Press; Reprint edition (June 1, 1987)

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
آشنایی با کشورهای جهان: هند
عظمت و انحطاط اروپا
The Peoples of Europe – The Byzantines

نسخه ها

حجم: ۲ مگابایت

دریافت ها: ۸۴۲

تعداد صفحات: ۲۵۸




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

کارکردن بی‌معناست و کارنکردن بی‌فایده

 

چارلی تایسون، هجهاگ ریویو

«به کلمات زیبا شک کرده‌ام. چطور می‌شود آدم گاهی آرزو کند که در این دنیا کاری کرده باشد».۱ ویرجینیا وولف، خطاب به گلدزورثی لوز دیکنسون، ۱۷ اکتبر ۱۹۳۱.

بیشتر جمع‌های هنری، در بهترین حالت، پس از صدور یک بیانیۀ پرسروصدا رو به خاموشی می‌روند. وعدۀ زیر و روکردن هنر و سپس جهان از سوی گروهی از هنرمندان و روشنفکران سودازده چیز نادری نیست. اما هر طور که حساب کنیم، گروه بلومزبری -که ویرجینیا وولف، جان مینارد کینز، لیتون استراچی، و به‌صورت حاشیه‌ای‌تر، برتراند راسل اعضای آن بودند- در بلندپروازی‌هایش موفق بود. در میان رمان‌ها، رسالات فلسفی و نظریه‌های اقتصادی بی‌شماری که در دهه‌های آغازین قرن بیستم در انگلستان پدیدار شدند، اعتبار ماناترین و درخشان‌ترین آن‌ها متعلق به بلومزبری است.

امروز گروه بلومزبری را، که نام محله‌ای در لندن است که اعضا در آن محله گرد هم می‌آمدند، به‌خاطر اثری که پس از خود بر جا نهاده است می‌شناسیم. بااین‌حال بلومزبری‌ها برای رقیبان همعصر خودشان به‌طرز سرزنش‌آمیزی تنبل به نظر می‌آمدند. آن‌ها در کاریکاتورها همچون دسته‌ای از زمین‌دارانِ متکبر تصویر می‌شدند که بعدازظهرها روی کاناپه‌ها ولو می‌شوند و دربارۀ هنر و زیبایی غرغر می‌کنند. آن‌ها حتی در آثار خودشان، تن‌آساییِ متمولانه را با خودآگاهی‌ای معذب به تصویر می‌کشیدند. خانم کیلمان، معلم سرخانۀ کتاب خانم دالوی۲ اثر ویرجینیا وولف، درحالی‌که بیرون از اتاق آرایش کلاریسا دالوی ایستاده، برآشفته است؛ «الیزابت گفته ’مادرم دارد استراحت می‌کند‘، او به‌جای درازکشیدن روی کاناپه باید در یک کارخانه می‌بود، پشت یک پیشخان، هم خانم دالوی و هم همۀ این خانم‌های کلاس‌بالا!».۳ خشم خانم کیلمان با هر نقطه‌ویرگول بیشتر زبانه می‌کشد، تاآنجاکه نه‌تنها خانم دالوی بلکه همۀ اعضای طبقۀ ممتازِ او را به تحمل تحقیرهای کار دستمزدی محکوم می‌کند. کلاریسا دالوی می‌تواند برای یک ساعت بعد از ناهار روی تخت دراز بکشد. معلم سرخانۀ دخترش نمی‌تواند. خانم کیلمان به‌درستی فراغت کلاریسا را حاصل جایگاه اقتصادی‌ای می‌انگارد که او را از کار در ازای پول معاف می‌کند.

گفتن اینکه گروه بلومزبری آدم‌هایی تنبل بودند و به بیکارگی‌شان می‌نازیدند، و اینکه فراغت آن‌ها حاصل ترتیبات اقتصادی ناعادلانه بود، حتی اگر خالی از حقیقت نباشد، حرف زشتی به نظر می‌رسد. اما در نوشته‌های چهره‌های اصلی بلومزبری، همین ایده‌ها بسیار کمتر از آنچه ما ممکن است تصورش را بکنیم، در مقام دفاع از خود به بحث گذاشته شده‌اند و دربارۀ آن‌ها، صریح‌تر از آنچه انتظارش را داریم، داوری شده است.

در گروه بلومزبری، نظریه‌پردازان ماهر و نیز متخصصان متعهدِ فراغت را می‌یابیم. راسل، کینز، استراچی و وولف عمیقاً دربارۀ کار، بیکاری و رابطۀ میان فرهنگ و فراغت اندیشیده‌اند. علاوه‌براین نظریه‌پردازان فراغت گروه بلومزبری طوری از بیکاری سخن می‌گفتند که بحث‌هایشان به‌شکل قابل ملاحظه‌ای امروزی به نظر می‌آید. آن‌ها مجموعه‌ای از مباحث را پیش‌بینی می‌کنند و به توضیح آن‌ها می‌پردازند که امروز حول کار، درآمد، اتوماسیون و آنچه وقت «آزاد» خوانده می‌شود جریان دارد.

پایان کار و پایان فراغت
اغلب آمریکایی‌ها امروزه کار را طاقت‌فرسا و فراغت را به‌طرز اضطراب‌آوری بی‌مایه می‌انگارند. به‌ندرت پیش می‌آید که ما در ساعت‌های کاری‌مان به ماجراجویی‌ای هیجان‌انگیز یا خودآموزی‌ای عمیق دست یابیم یا مشغول وقت‌گذرانی ویتمنی۴ شویم. درعین‌حال، باور به این ایده که کار در ازای مزد می‌تواند مایۀ لذت و خودشناسی باشد یا به بهبود اوضاع جهان کمک کند در حال تضعیف‌شدن است. برخی در اساسِ تداوم‌یافتن کار دستمزدی تشکیک کرده‌اند. اتوماسیون تکنولوژیکْ کارگران را در معرض تهدیدِ اخراج دسته‌جمعی قرار می‌دهد و باعث می‌شود دستمزدها کاهش پیدا کنند.۵ اگر ظرف دهه‌های پیش رو روندهای جاری تداوم یابند، مردم بیشتری به دستیاران ربات‌ها تبدیل خواهند شد (به کارگران خستۀ انبارهای داغ آمازون فکر کنید)، یا در انقیاد الگوریتم‌های بهره‌وری خواهند بود، به‌جای اینکه ناظران و سرپرستان این فن‌آوری‌ها باشند. در برخی از صنایع همین حالا هم فرمانبرداری از فن‌آوری اطلاعاتی وجود دارد. رانندگان کامیون، که زمانی استقلال مردانۀ کارشان را به رخ همه می‌کشیدند، امروز تحت نظارت الکترونیکی قرار دارند، در بند وسایلی هستند که اعتنایی نمی‌کنند به قضاوت خودشان دربارۀ اینکه آیا برای رانندگی‌کردن بیش‌ازاندازه خسته‌اند یا نه.۶

بااین‌حال، مشاغلی که به‌خاطر اتوماسیون از دست رفته‌اند، ارزش تأسف‌خوردن ندارند. این روزها کار فقط زمین بایری برای پرورش نفس نیست. جایی است برای اجبار. الیزابت اندرسونِ فیلسوف در کتاب جالب توجه‌اش دولت خصوصی۷ می‌گوید بسیاری از شرکت‌ها مثل دیکتاتوری‌های کمونیستی فعالیت می‌کنند.۸ کمونیستی‌اند به این خاطر که شرکت (طبق اصول) صاحب همۀ دارایی‌هاست و جریان تولید را به‌جای بازارهای داخلی از طریق برنامه‌ریزی مرکزی سازماندهی می‌کند. دیکتاتوری‌اند به این خاطر که استخدام دلبخواهانه -رویۀ قراردادی جاری در ایالات متحده- به کارفرمایان اجازه می‌دهد کارگران را بی‌دلیل یا با‌دلیل اخراج کنند. از جمله به‌خاطر حرف‌هایشان در رسانه‌های اجتماعی، آرایش موهایشان، انتخاب شریک جنسی‌شان یا این واقعیت ناخوشایند که یکی از دوستانِ رئیس به دخترشان تجاوز کرده است (این نمونۀ آخر موردی واقعی است که اندرسون به آن اشاره کرده است). تجاوزها و تعدی‌هایی که بخشی روزانه از کار مدرن‌اند، به تجاوزهای ناروایی می‌مانند که بیشتر مطلوب دولت‌هاست تا کافرمایان. از همین روست که برخی از مردم، مثل کارپرهیزان۹ بریتانیایی، که دیوید فراینِ جامعه‌شناس اخیراً شرح‌حالشان را نوشته، می‌کوشند جزئاً یا کلاً خارج از محیط کار روزگار بگذرانند.۱۰

بحران کار با بحران فراغت توأم است. آمریکایی‌ها زمان فراغتشان از کار را با ناآرامی گنگی سپری می‌کنند. سرگرمی‌هایی منفعلانه بر ساعات بیکاری حکم می‌رانند، که مصرف تلویزیون بخش عمدۀ این سرگرمی‌ها را تشکیل می‌دهد. (بر اساس پیمایش‌های دپارتمان کار آمریکا

اراده به کار نه‌فقط بر خواست عشق، که بر خواست زندگی نیز چیره می‌شود

بزرگسالان آمریکایی به‌طور متوسط ۲.۷ ساعت در روز تلویزیون تماشا می‌کنند. مطالعه‌ای جدید توسط نلسون این رقم را چیزی بیش از روزانه ۵ ساعت نشان می‌دهد۱۱). و بی‌دقتی، به‌ویژه حالتِ توجه حداقلی که وب‌گردی آن‌ را تقویت می‌کند، هم دشمنِ کار است و هم دشمنِ فراغت باکیفیت. کناره‌گیری کاهلانه‌ای که ویژگی ساعات بیکاری ماست، و با تضعیف پیوندهای محلی و اجتماعی همراه است، پیامدهای مدنی دلسردکننده‌ای دارد. تعداد آمریکایی‌هایی که سال ۲۰۱۶ را لمیده بر تخت‌خواب‌ها یا کاناپه‌هایشان گذراندند، درحالی‌که با لپ‌تاپ‌هایشان مشغول تماشای قدرت‌گرفتن یک عوام‌فریب جلف بوده‌اند، شاید به ده‌ها میلیون نفر برسد.

مشغله‌های تفریحی، توان‌فرساتر از غرق‌شدن گذرا در رسانه‌های دیجیتال، بیش از پیش، به کنش‌هایی مبتنی‌برمصرف تبدیل می‌شوند. فراغت دیگر چیزی که شما «انجام می‌دهید» نیست، بلکه چیزی است که شما آن را «می‌خرید»، چه در قالب هتل‌ها و گشت‌زنی‌های دریایی و چه ابزارهای تمرکز حواسی که آریانا هافینگتون تأییدشان کرده است. صنعت فراغت برای عده‌ای اشتغال‌زایی می‌کند، درحالی‌که به دیگران در برابر پول وعدۀ آرامش می‌دهد.

وضعیت اسفناک فراغت تاحدی نتیجۀ اقتصادی است که ما هرگز در آن به‌صورت کامل رها از قید اقتضائات کار نیستیم. مقولۀ وقت «آزاد» را تنها اوقات متقابل آن (اوقات «آزاد» از کار) تعریف نمی‌کند؛ اوقات آزاد تابع اوقات کاری‌اند. تئودور آدورنو هشدار می‌دهد که زمان آزاد «چیزی بیش از تداوم شبح‌گونۀ کار نیست»۱۲. این اوقات صرفاً زمانی است برای تجدید قوا. دوره‌های رخوتِ میان نوبت‌‌های کاری ناچیزند، اما ما را برای از سرگیری کار آماده می‌کنند.۱۳ در اقتصادی که دانش‌ورزان۱۴ آن ساعات کاری‌شان را به توییت‌کردن می‌گذرانند و ساعت‌های شبانه‌شان را صرف کارِ خانگی و بچه‌داری بی‌مزد می‌کنند، مسئلۀ تشخیص اینکه چه موقع کار «تمام می‌شود» هرگز چنین گیج‌کننده و بغرنج نبوده است.

چشم‌انداز آینده‌ای «مابعد کار» در برخی مناطق پشتیبانی‌های تازه‌ای را برای یک درآمد پایۀ جهانی برانگیخته است که دولت آن را تأمین می‌کند. چنین طرح‌هایی تاحدی در اروپا رواج یافته‌اند: سال گذشته سوئیس طرحی را برای پرداخت یک درآمد ماهانۀ بی‌قیدوشرط به رأی عمومی گذاشت (طرحی که حمایت ۲۳ درصد از رأی‌دهندگان را به دست آورد) و فنلاند در حال اجرای یک بررسی آزمایشی برای برنامه‌های درآمد پایه در میان ۲۰۰۰ نفر است.۱۵ موضوع درآمد پایه اخیراً در ایالات متحده نیز، نه‌فقط به پشتیبانی چپ‌گرایان، به بحث گذاشته شده است. برخی از لیبرال‌‌ها و رهبران بخش فن‌آوری نیز درآمد پایه را راهی برای فرونشاندن نارضایتی‌هایی می‌انگارند که بیکاری ساختاری و افزایش نابرابری در ثروت ممکن است آن‌ها را ایجاد کند.۱۶

برآیند فشارهای کنونی برای درآمد پایه مشخص نیست. (ممکن است در دورۀ زمامداری ترامپ پیشرفتی در این زمینه حاصل نشود) و پیش‌بینی‌های سرخوشانه دربارۀ «پایان کار» و درنتیجه نیاز به بازنگری در فراغت اغلب به‌طرز گمراه‌کننده‌ای ساده‌انگارانه‌اند: تحلیلگرانی همچون جیمز لیوینگستون و یووال نوآ هراری معمولاً موانع پیش روی طرح‌هایی مثل درآمد پایه را، در کشورهای بزرگ و از نظر قومی متنوع، دست‌کم می‌گیرند و این احتمال را نادیده می‌انگارند که اتوماسیونِ گسترده باعث شود مردم مخاطره و آزردگی بیشتری احساس کنند (به‌خاطر نیاز آن‌ها به کسب درآمد از هر کار آزادِ کوتاه‌مدتی که می‌توانند به چنگ آورند).

حقیقت این است که ما باید دربارۀ فراغت بازاندیشی کنیم (اگرچه از فراغت اندکی برخوردار باشیم)، صرف‌نظر از اینکه کار دستمزدی در مرکز ساختار اقتصادی‌مان باقی بماند یا نه. کسانی که در پی الگوهایی از بیکاری معنادار می‌گردند، کافی‌است به بلومزبری توجه کنند. اعضای حلقۀ بلومزبری در زندگی‌های خودشان بهره‌برداری‌های انسانی از فراغت را در پیش گرفتند. آن‌ها سرگرم مباحثات جدی، همکاری‌های هنری و نامه‌نگاری‌های مفصل بودند. مقالات و داستان‌هایی آماده می‌کردند تا با صدای بلند برای یکدیگر بخوانند. اما آن‌ها هنوز هم، بیش از الگوهای صَرف اوقات فراغت، در مقام نظریه‌پردازان فراغت ارزشمندند.۱۷

همۀ نویسندگانی که در اینجا از آن‌ها سخنی به میان می‌آید فراغت را به‌عنوان امری مطلوب ستوده‌اند و درعین‌حال آن را به‌عنوان یکی از منشأهای اضطراب نیز شناسایی کرده‌اند. آن‌ها میان گونه‌های مختلف بیکاری تمایز قایل می‌شوند و برخی از اشکال عدم فعالیت و تفریح را ارزشمندتر از دیگر اشکال می‌دانند. چهره‌های گروه بلومزبری با نگریستن به فراغت بر اساس اهدافی والاتر به تجدیدنظر دربارۀ آنچه فعالیت ارزشمند شمرده می‌شود پرداخته‌اند. این اهداف والاتر معمولاً لذت مراودۀ انسانی و درک زیبایی‌شناختی است، اموری که جی. ای. مور فیلسوف کمبریجی آن‌ها را در مقام عوامل پدیدآورندۀ «هنرِ خودِ زندگی» ستوده است.۱۸ به‌طور خلاصه، آنان به هنر بیکاری می‌اندیشند.

گذشتۀ پرکار
لیتون استراچی در سال ۱۹۲۷ در نامه‌ای به دوستش توپسی لوکاس نوشت «نمی‌توانم کار کنم. شاید فردا بتوانم، اما من روزهای بسیاری است که بیکار بوده‌ام. وضعیتی است فلاکت‌بار».۱۹ روی‌هم‌رفته این شکایت را نباید جدی بگیریم. استراچی، که او را اغلب کتاب‌به‌دست و ولوشده روی تخت‌خواب‌ها، نیمکت‌ها و کاناپه‌ها می‌یافتند (مثل پرترۀ معروفی که دورا کارینگتون در سال ۱۹۱۶ از او نقاشی کرده)، به رخوت عادت داشت. زندگی‌نامه‌نویس استراچی میشل هالروید می‌نویسد «لیتون موقع بحث از کار خودش جدیت کمی نشان می‌داد. در سخت کارکردن چیزی مضحک می‌دید»۲۰.

شهرت امروزِ استراچی به کتاب گستاخانۀ ویکتوریایی‌های والامقام۲۱ است، مجموعه‌‌ زندگی‌نامه‌هایی از چهار بریتانیاییِ برجسته در قرن نوزدهم که فلورنس نایتینگل، مصلح اجتماعی بریتانیایی و بنیان‌گذار پرستاری مدرن، هم در میان آن‌هاست. او در این اثر، چنان که منتقد ادبی ادموند ویلسون می‌گوید، به خود این جرئت را داده که «یک بار و برای همیشه مدعیات عصر ویکتوریایی را دربارۀ برتری اخلاقی تحقیر کند»۲۲. او پس از ویکتوریایی‌های والامقام به زندگی ملکۀ ویکتوریا پرداخت، اثری که لحن تند و گزندۀ کتاب پیشین را نداشت، اما به همان سان بلندپروازانه، در تلاش برای ارزیابی نگرش‌ها و آرمان‌های ویکتوریایی‌های «کبیر» بود. استراچی در هر دو زندگی‌نامه اخلاق کار ویکتوریایی را هدف می‌گیرد: حرکت به‌سمت صنعتی

این ایده که فقرا باید فراغت داشته باشند همواره ثروتمندان را آزار می‌دهد

پایدار که فرهنگ بریتانیایی قرن نوزدهمی به آن نیاز داشت و برایش ارزش زیادی قائل بود.

در روایت استراچی، فلورنس نایتینگل از همان ابتدا عجیب و غریب بود. در کودکی هنگامی که خواهرش «لذتی سالم» از تکه‌تکه‌ کردن عروسکش نصیبش می‌شد، فلورنس «لذتی تقریباً ناسالم» از به‌هم‌دوختن دوبارۀ تکه‌پاره‌ها می‌برد.۲۳ اشتیاق او به تعمیر عروسک‌ها، تمرین بچه‌گانۀ کار، حکایت از تمایل به اقدامی دارد که به چیزی جنون‌آسا تبدیل می‌شود. استراچی با وارونه‌کردن این ضرب‌المثل که شیطان همیشه برای دستان بیکار کارهای بدی پیدا می‌کند، دربارۀ نایتینگل خستگی‌ناپذیر می‌گفت که «شیطانی روح او را تسخیر کرده بود»۲۴.

وقتی که نایتینگل بزرگ می‌شود، «میلی منحصربه‌فرد» برای انجام کاری مهم در خود احساس می‌کند، و می‌خواهد کاری دیوانه‌وار انجام دهد. او، در خفا، حریصانه گزارش‌های پزشکی و جزوه‌های بهداشتی را می‌بلعد، این‌ها کنش‌هایی‌اند متعلق به مصرف فکری که استراچی آن‌ها را در قالب اشتهایی جسمی توصیف می‌کند. ناگهان یک پیشامد جنسی واقعی او را با شوری کاذب مواجه می‌کند. نایتینگل مرد جوانی را ملاقات می‌کند که به نظرش فوق‌العاده جذاب می‌رسد:

اما حالا-او برای لحظه‌ای متزلزل شد. احساسی تازه او را فراگرفت-احساسی که پیش‌تر هرگز ‌آن را نشناخته بود و هرگز دوباره آن را تجربه نکرد. قدرتمندترین و عمیق‌ترین غرایز بشری حق خود را از او مطالبه می‌کردند. اما آن غریزه در برابر او ناگزیر در قالب ازدواجی ویکتوریایی ظاهر شد -چطور می‌توانست جز این باشد؟-؛ و نایتینگل آن‌قدر قوی بود که آن را زیر پا لِه کند.۲۵

استراچی که همیشه متوجه قدرت نشانه‌گذاری بود، تزلزل و تردید نایتینگل را با رشته‌ای از خط‌تیره‌های آزاردهنده نشان می‌دهد. در این ستیزِ میان عشق و کار، نیاز نایتینگل به عاملیتی مولدْ احساس عاشقانه‌اش را لگدکوب می‌کند. هر ارضای شهوانی که او بخواهد به آن برسد، از کارش سربرخواهد آورد، نه از ازدواج. در بیمارستان‌های نظامی کریمه، جایی که در آن نامدار شد، وقتی از بالای سر سربازان زخمی رد می‌شد، سایه‌اش را می‌بوسیدند.

اخلاق کار سیری‌ناپذیر نایتینگل بیانگر خلق‌وخوی سلطه‌گری است که می‌خواهد جهان را در برابر ارادۀ خود به تعظیم وادارد. استراچی می‌گوید شب‌زنده‌داری‌های خستگی‌ناپذیر او جسمش را نابود می‌کند. از کریمه با حالی خراب بازمی‌گردد. بااین‌حال حتی وقتی که نفس‌زنان روی کاناپه‌ای خوابیده و با گزارش‌های دولتی اشک می‌ریزد، نامه‌هایی را دیکته می‌کند. افتاده و تب‌دار بی‌اختیار به هیجان می‌آید. نایتینگل نمی‌خواهد به حدود چیزی بسیار بدیهی همچون بدن انسان محدود شود. اراده به کار نه‌فقط بر خواست عشق، که بر خواست زندگی نیز چیره می‌شود. وسواس به کار تا حدی بیمارگون رشد کرده است.

پادشاهان در مقام خدمتکاران
حجم قابل‌توجهی از کتاب ملکه ویکتوریای۲۶ استراچی، به‌عنوان زندگی‌نامه‌ای از یک چهرۀ سیاسی جهانی، به جزئیات پیش‌پاافتادۀ زندگی عادی و روزمرۀ ملکه اختصاص دارد. ویکتوریا بیشترِ سلطنتش را نه بر تخت پادشاهی که پشت میزتحریرش می‌گذراند. فلسفۀ او ساده است: «زندگی از وظایف و مسئولیت‌ها ساخته می‌شود».۲۷ ملکه، با وجود حس عمیقی که نسبت به جایگاهش به‌عنوان پادشاه دارد، تصویری است کامل از آرمان و سخت‌کوشیِ طبقۀ متوسط.

استراچی ویکتوریا و شوهرش آلبرت را به ما نشان می‌دهد که در کنار هم کار می‌کنند:

در زمستان پیش از سپیده‌دم، باید [آلبرت] دیده می‌شد، درحالی‌که پشت میزتحریرش نشسته… ویکتوریا هم سحرخیز بود و وقتی که در تاریکیِ سرد، صندلی‌اش را پشت میزتحریرش قرار می‌داد، میزتحریری که کنار میز شوهرش گذاشته شده بود، همیشه توده‌‌ای کاغذِ دسته‌شده بر روی آن می‌یافت که برای بررسی و امضای او مرتب شده بودند. روز، به این ترتیب آغاز می‌شد و با کوشش بی‌وقفه ادامه می‌یافت… زود به‌بستررفتن برای برخاستن و حاضر شدن سر کار در صبح زودِ روزِ بعد دیگر نه یک لذت صِرف، که ضرورتی قطعی بود.۲۸

هنگامی که این دو عضو خانوادۀ سلطنتی کنار هم می‌نشینند و به مدیریت امور دولت می‌پردازند، همانند یکدیگر به نظر می‌رسند. اما زندگی‌های ذهنی آنان، امیدها و خواسته‌هایی که از کار دارند، کاملاً متفاوت است. ویکتوریا با وجدانی آرام کار می‌کند چون این وظیفۀ او است. آلبرت، برعکس او، حکایتی عبرت‌انگیز از آب درمی‌آید.

شاهزاده «اشتیاق» خود به کار را با «میلی تقریباً بیمارگونه» می‌آغازد، توصیفی که یادآور لذت «تقریباً بیمارگونه‌»ای است که فلورنس جوان از دوختن دوبارۀ عروسک‌ها می‌برد. سخت‌کوشی او شکلی «جنون‌آسا» می‌یابد. او از آرامش اجتناب می‌کند. «او به کارکردن تا حد اعلا و کوشش تا بالاترین درجه ادامه خواهد داد، تا آن پایان تلخ».

این قطعه نشان می‌دهد اشتیاق عنان‌گسیختۀ آلبرت برای کار حاوی چندین کلیشه است («کوشش تا بالاترین درجه»، «تا آن پایان تلخ»)، تا حدی ازآن‌رو که تفکر ویکتوریایی متعارف پیرامون فواید کار سخت‌کوشانه در آن آشکار است، استراچی این نکته را با زبانی آرام و تسکین‌دهنده بیان می‌کند. اما کار برای آلبرت صرفاً کار نیست، او برای برخورداری از لذتی «ناسالم» از رنج بی‌وقفه‌اش مرتکب خطای آمیختن کار با لذت می‌شود. این خطای او یکی از گونه‌های بی‌اعتدالی و زیاده‌روی است.

ویکتوریا هرگز مرتکب چنین اشتباهی نمی‌شود. ویکتوریا پس از مرگ آلبرت انجام کار او را نیز بر عهده می‌گیرد. صبح تا شب را تنها پشت میزش، که در محاصرۀ انبوهی از جعبه‌هاست، به خواندن و نوشتن می‌گذراند. او اقتضائات کار را بی‌‌شکایت می‌پذیرد، اما شوقی هم ندارد.

رویکرد ویکتوریا به کار، به‌عنوان الگویی از ثبات و پشتکار، جالب توجه است. اما سخت‌کوشی بی‌وقفۀ او مسلماً از موارد بیمارگونۀ نایتینگل و آلبرت نیز جذابیت کمتری دارد. ویکتوریای استراچی الگویی است از تلاش مداوم، که حرارتِ جنون آن را بی‌روح ساخته و زندگی او جولانگاه وظایفی بی‌پایان شده، بدون هیچ لذتی که همراه وسواس فکری‌اش شود. استراچی اخلاق کاری‌ای را که عیب و ایراد دارد کالبدشکافی می‌کند، اخلاقی که به‌سادگی به ورطۀ جنون و روزمرگی فرومی‌غلتد. دیگر چهره‌های بلومزبری کوشیدند چیزی بهتر را تصور کنند.

آیندۀ بیکاری
برتراند راسل در جستاری با نام در ستایش بطالت۲۹ در سال ۱۹۳۲ نوشت: «این ایده که فقرا باید فراغت داشته باشند همواره ثروتمندان را آزار می‌دهد».۳۰ جستار راسل، که در آن در موافقت با چهار ساعت کار روزانه استدلال می‌کند، همراستا با احتمالات

حرکت تدریجی به‌سوی فراغت ممکن است ما را درمانده سازد

اقتصادی برای نوادگان ما۳۱ نوشتۀ جان مینارد کینز، که دو سال پیش‌تر منتشر شده بود، نشانگر تلاشی جدی برای فهم آینده‌‌ای است که کار می‌تواند پیش رو داشته باشد. اگر وفاداری متعصبانۀ ویکتوریایی به کار تضعیف شده است، چه چیزی جایگزین آن خواهد شد؟

راسل تردید داشت که کاهش اساسی ساعات کار روزانه در جامعۀ بریتانیایی دهۀ ۱۹۳۰ قابل حصول باشد. از نظر او، اینکه تودۀ مردم بریتانیایی تا آن زمان از لذت مطبوع بیکاری محروم مانده بودند نتیجۀ انتخاب‌های سیاسی حساب‌شده‌ای بود که بر اساس آن‌ها نیمی از جمعیت به کار بیش از حد واداشته شوند و بقیه رها شوند «تا به‌خاطر بیکاری گرسنگی بکشند»۳۲. او به انعطاف‌پذیری آشکار بازار کار بریتانیا در طول جنگ جهانی اول اشاره می‌کند. همۀ زنان و مردانی که با کارهای مربوط به جنگ پیوند داشتند -خدمت در نیروهای ارتشی، کار در صنایع اسلحه‌سازی، فعالیت در سرویس‌های جاسوسی و تبلیغاتی- از کار تولیدی خارج شده بودند. بااین‌حال استانداردهای عمومی زندگی بالاتر از همیشه بود.

سه ساعت کار روزانۀ درمانی
کینز هم به‌نوبۀ‌خود آیندۀ فراغت در انگلستان و ایالات متحده را نتیجۀ فرعی روندهای اقتصادی قابل مشاهده می‌دانست. او می‌گوید «انسان در حال حل‌کردن مسئلۀ اقتصادی‌اش است. مسئلۀ اقتصادی را می‌توان حل کرد یا دست‌کم چشم‌اندازی برای حل‌کردن آن ظرف صد سال داشت». در‌حالی‌که راسل چهار ساعت کار روزانه را پیش‌بینی کرده بود، کینز تصور می‌کرد که تنها سه ساعت کافی است. او می‌گوید «عصر فراغت و فراوانی» -عصری که تمام نوع بشر باهم قدم در آن خواهند گذاشت- در حال ظهور است.۳۳ برآوردن نیازهای مادی مسئلۀ جمعی مشترکی بین ابنای بشر بود. به نظر می‌رسد به ذهن او خطور نکرده بود دستاوردهای اقتصادی‌ای که تکنولوژی به ارمغان می‌آورد می‌توانست بیشتر عاید گروه کوچکی از نخبگان شود، تا جمعیت انبوه مردم.

کینز و راسل تنها وجود یک مشکل را پیش‌بینی می‌کردند: حرکت تدریجی به‌سوی فراغت ممکن است ما را درمانده کند.

کینز می‌گوید «فراغت، در نظر آنان‌که برای تأمین نان شبشان عرق می‌ریزند، مطبوع و دلپذیر است، البته تا لحظه‌ای که آن را به دست آورند».۳۴ کارنکردن در برابر طبیعت ما قرار دارد. با اندوختن ثروت نیاز اقتصادی‌ای را از دست می‌دهیم که ما را به کارکردن و آفریدن برمی‌انگیزاند. کینز هشدار می‌دهد که کامیابی می‌تواند به بروز آشفتگی‌های روانی گسترده‌ کمک کند. پیشنهاد او مبنی بر سه ساعت کار روزانه طرحی اقتصادی نیست، بلکه پیشنهادی است درمانی: به‌خاطر عادت دیرینۀ ما به کارکردن، «در دوران‌های درازی که پیش روست، همه برای خرسندشدن نیاز خواهند داشت کمی کار کنند».۳۵

بر اساس نظر کینز بیکار خرسند چه کسی است؟ او هشدار می‌دهد که «هیچ کشور و هیچ مردمی نمی‌تواند بدون نگرانی چشم‌انتظار عصر فراغت و فراوانی باشد… مسئله‌ای ترسناک پیش روی فرد عادی قرار دارد، فردی که استعداد ویژه‌ای برای سرگرم‌کردن خودش نداشته باشد». افرادِ بااستعداد به‌سادگی برای اوقات فراغت خود فکری می‌کنند. اما او با آه و اندوه می‌گوید «چه تعداد اندکی از ما هستند که می‌توانند آواز بخوانند. بیشترمان، درحالی‌که از کارکردن و پیوندهای اجتماعی و تشریفاتی توأم با آن بریده‌ایم، با حالتی گیج و بهت‌زده بیکار خواهیم ماند».

پیشنهاد کینز برای حل این مسئله، چیزی کم از یک انقلاب اخلاقی ندارد:

باید یک روز، برای اهداف، ارزشی بیش از وسیله‌ها قائل شویم و خیر را به سودمندی ترجیح دهیم. باید احترام بگذاریم به کسانی که می‌توانند به ما بیاموزند چگونه از ساعت‌ها و روزها فضیلت و خوشبختی برگیریم، مردم دوست‌داشتنی‌ای که قادرند از هر چیز لذتی بی‌واسطه ببرند.۳۶

جامعه، آنگاه که از زیر فشار نیاز اقتصادی آزاد شود، می‌تواند ارزش‌های خود را دگرگون کند و به عشق به پول چونان «مرضی چندش‌آور» بنگرد.

فراغت و تمدن
راسل ادعا می‌کند که استفادۀ روشنفکرانه از فراغت تنها دربرگیرندۀ کارهای «سطح بالا» نیست: او «رقص روستایی» را به‌منزلۀ نمونه‌ای از سرگرمی معنادار می‌ستاید. بااین‌حال اشتیاق او به فراغت بیشتر به کارهای علمی و هنری‌ای متکی است که فراغتْ آن‌ها را امکان‌پذیر می‌کند. او ادعا می‌کند که «فراغت عنصری ضروری برای تمدن است»۳۷. او بازگویندۀ کلام تورشتاین وبلن، اقتصاددان و جامعه‌شناس، است که می‌گوید «بدون طبقۀ تن‌آسا، بشر هرگز از بربریت خارج نمی‌شد»۳۸.

باوجوداین، هنگامی که راسل نقش فرهنگی طبقۀ موروثی تن‌آسا را بررسی می‌کند، دلایلی برای تردید در این نکته می‌یابد: «ممکن است این طبقه یک داروین تولید کرده باشد، اما در مقابلِ او باید ده‌ها هزار تن از نجیب‌زادگان مملکت را قرار دهیم که هرگز به چیزی هوشمندانه‌تر از شکار روباه و تنبیه شکارچیان غیرقانونی نیندیشیده‌اند». بااین‌حال، در جامعۀ برخوردار از فراغت آن اندک افرادی که استعداد دارند می‌توانند بدون هیچ مانعی از استعدادشان استفاده کنند. برای مثال نویسندگان جوان مجبور نخواهند بود برای به‌دست‌آوردن نان «آثار مبتذل احساساتی» بنویسند. پیشنهاد راسل تنها برنامه‌ای برای زندگی بهتر نیست. به بیان دقیق‌تر، نظامی است برای جداکردن کار هنری و علمی از فشار بازار.

راسل می‌توانست در کار وبلن دلیل دیگری بیابد برای اینکه چرا جامعه‌ای برخوردار از فراغت می‌تواند باعث پیشرفت‌های بیشتری در علوم و هنرها شود. از منظری وبلنی، ویژگی جامعه‌ای که راسل در ذهن مجسم می‌کند فراوانیِ بیشتر فراغت نیست، این واقعیت است که اوقات فراغت در میان جمعیت به‌طور مساوی توزیع شود.

مفهوم «مصرف نمایشی» وبلن -مصرف کالا‌ها به‌طرزی نمایشی برای نشان‌دادن ثروت و موقعیت اجتماعی غالب شخص- مفهومی شناخته شده است. اما مفهوم «فراغت نمایشی» نیز به همین اندازه برای وبلن اهمیت دارد.۳۹ فراغت نیز می‌تواند نمایشی باشد. نشان‌دادن اینکه شما اوقات فراغت بیشتری نسبت به دیگران دارید حاکی از پایگاه اجتماعی شماست. اعضای طبقۀ تن‌آسا خود را مشغول کارهایی مثل تسلط‌یافتن بر زبان‌های کهن می‌کنند تا نشان دهند وقت و پول زیادی برای انجام‌دادن کارهایی دارند که از نظر اقتصادی بی‌فایده‌اند.۴۰ از نظر وبلن طبقۀ تن‌آسا اوقات بیکاریِ خود را چنان می‌گذرانند که حسادت دیگران را برانگیزد. توزیع مساوی فراغت در میان جمعیت این کارکرد را از کار می‌اندازد. اگر همه از اوقات فراغتی با کیفیت یکسان برخوردار باشند، دلیلی برای نشان‌دادن اینکه شما فراغت بیشتری دارید

چقدر همه‌چیز بی‌ارزش است … در قیاس با آن چیز دیگر: کار

وجود ندارد، به‌جای نشان‌دادن اینکه یک سر و گردن بالاتر از همسایه‌ها هستید، می‌توانید خود را وقف کارهایی کنید که از آن‌ها لذت می‌برید، دلیلی وجود ندارد که به‌جای فرونشاندن تشویش ناشی از شأن و مقام آن را تشدید کنید. در جامعه‌ای که راسل در ذهن دارد، فشارهای مربوط به شأن و مقام، که بیکاری را از شکل ایده‌آل آن دور می‌کنند، تا حد زیادی منسوخ می‌شوند.

نگاهی تازه به بیکاری
نظریه‌پردازان فراغتی که تاکنون به آن‌ها اشاره‌ کرده‌ام، همه مرد بودند و شخصیت‌های پرکار به غیر از آلبرت، همه زن. (و استراچی شخصیت معتاد به کارِ آلبرت را تاحدودی زنانه به تصویر کشیده است: شاهزاده یک جا از رابطه‌اش با ویکتوریا اظهار شگفتی می‌کند، آیا او زن و ویکتوریا شوهر بود؟) این طبقه‌بندی از مردان آگاه از فراغت و زنان پرکار حاکی از واژگونگی‌ای نامعمول است. آنچه به ذهن ما آشناتر است وابستگی ناعادلانۀ بیکاری و زنانگی است، وابستگی‌ای که محرومیت‌های معمول زنان در بسیاری از دوره‌های تاریخی از کار دستمزدی آن را تشدید کرده‌ است.

در ابلوموف۴۱، رمان کلاسیک روسی دربارۀ بیکاری، گنچاروف هیچ فرصتی را برای تأکید بر این‌ نکته از دست نمی‌دهد که شخصیت اصلی داستان، کسی که تقریباً همۀ پانصد صفحۀ کتاب را در بستر لم داده، از فرط رخوت زن‌صفت شده است: «در واقع با قطعیت می‌توان گفت، کل بدن او، سفیدی غیر طبیعی پوست گردنش، دستان کوچک گوشتالویش و شانه‌های شل و ولش، روی‌هم‌رفته ظریف‌تر و نازپرورده‌تر از آن به نظر می‌رسید که متعلق به یک مرد باشد».۴۲ تنبلی ابلوموف به‌جای عضلات قوی و دستان خشن برایش ظاهری زنانه با پوستی مرمرین و لطافتی شل و ول به بار آورده بود. این توصیف، مطابق با کلیشه‌هایی که همچنان برای ما آشناست، چنین القا می‌کند که مردان بیکار به زنان شبیه می‌شوند و زنان پر کار به مردان. تفریح، امری که برای مردان بسیار پرمخاطره است، می‌تواند برای زنان ویژگی‌ای درخور و حتی طبیعی باشد.۴۳

درحالی‌که راسل و کینز رویای آینده‌ای پرفراغت را در سر می‌پروراندند و استراچی سخت‌کوشی وسواس‌گونۀ گذشتۀ ویکتوریایی را به تصویر می‌کشید، ویرجینیا وولف کار بازنگری در بیکاری را بر عهده گرفت. مطالعات جدی و دقیق او در کتابخانۀ پدرش و مباحثات چالش‌برانگیز با دوستانش در گروه بلومزبری او را به وجود فعالیت‌هایی فراتر از کار در ازای پول متقاعد کرده بود که ارضاکننده، دشوار و توان‌فرسا بودند، کارهایی که با‌این‌حال به‌طرزی شبهه‌برانگیز به راحت‌طلبی‌های طبقۀ ممتاز شباهت داشتند.

از میان همۀ فعالیت‌های وولف، مشغولیتی که بیشترین شباهت را به کار در معنای مرسومش داشت، نقشی بود که در انتشارات هوگارت ایفا می‌کرد، کسب‌وکار انتشاراتی‌ای که او و شوهرش، لئونارد وولف با یک ماشین چاپ دستی در اتاق نشیمنشان به راه انداخته بودند. به‌خاطر لرزش دست لئونارد، این ویرجینیا بود که باید حروف چاپی را تنظیم می‌کرد و کار صحافی را انجام می‌داد. این کار دقیقاً به‌خاطر مهارت یدی‌ای که لازم داشت، برای ویرجینیا حکم نوعی درمان را داشت؛ کاری بود که ذهن او را از کار («واقعی»)اش دور می‌کرد.۴۴

بی‌شک سابقۀ پزشکی ویرجینیا بر چشم‌انداز او از بیکاری اثر گذاشته بود. این رمان‌نویس با فراغت اجباری بیش از دیگران آشنایی داشت. دکترهای معالج او، از جمله جورج ساوج در طول دورۀ بزرگسالی‌اش، مکرراً برای او استراحت تجویز می‌کردند، فرایندی که ترکیبی از انزوا و انفعال همراه با خوردن شیر فراوان بود.۴۵ وولف بخش زیادی از زندگی‌اش را در وضعیت استراحت اجباری، مصرف آرام‌بخش و زندانی شدن در تاریکی به سر برد.

وولف در رمان‌ها و جستارهایش انواع بیکاری را از هم تفکیک می‌کند، برخی از اشکال فعالیت را که از نظر اقتصادی غیر تولیدی‌اند، تنبلی می‌انگارد و دیگر اشکال را وجدآور. او ما را تشویق می‌کند که گونه‌های خاصی از فعالیت فراغتی را با جدیت بی‌چون‌وچرا پی بگیریم. او تذکر می‌دهد که سرگرمی کلاسیکِ خواندن رمان «هنری دشوار و پیچیده است»۴۶.

رمان به‌سوی فانوس دریایی۴۷ ترانه‌ای عاشقانه برای شکل‌هایی از کار است که معمولاً نادیده یا به ریشخند گرفته می‌شوند. لی‌لی بریسکو، نقاش جویای نام، با هیجان در دفاع از آقای رمزیِ بدخلق که باید با شغلی در فلسفه از پس سیرکردن هشت بچه برمی‌آمد، می‌گوید «آخر به شغلش فکر کن!»۴۸. همان شب موقع شام او با شوق بسیار به خاطر می‌آورد که او هم شغل خودش را دارد. ادعای رمان این است که کارهای فکری و هنری هم، انواعی از کارند، فعالیت‌هایی که فرد می‌تواند یک زندگی را حول آن‌ها سامان دهد. ویلیام بنکس به عنوان یک گیاه‌شناس می‌اندیشد «چقدر همه‌چیز بی‌ارزش است … در قیاس با آن چیز دیگر: کار»۴۹.

به‌سوی فانوس دریایی هنرها و علوم را، یعنی تفریحات کلاسیکی که راسل مدافعشان بود، به‌منزلۀ فعالیت‌هایی با غایتی والا به تصویر می‌کشد. اما این رمان کار خاموش خانم رمزی را نیز از سوی افراد دور و برش «تلاش برای پیوندبخشیدن، جوشش و آفرینشی» نشان می‌دهد که کاملاً به او متکی است.۵۰ اوست که اتاق نشیمن و آشپزخانه را برق می‌اندازد، اوست که شالش را حلقه می‌کند و دور جمجمۀ خوکی می‌اندازد که به‌منزلۀ یادآور بی‌رحمانۀ مرگ، بر دیوار اتاق کودکانش آویخته شده است، اوست که به فرزندان نگران و شوهر فلیسوفِ ضعیفش وعدۀ امنیت و فناناپذیری می‌دهد.

به‌رسمیت‌شناختن کار زنان در رمان با توصیف کارهای اغلب ناپیدای خانگی به شگفت‌آورترین حالت نمود می‌یابد. ده سال پس از رخدادهای آغاز داستان، به خانم مکناب که کارهای خانه را انجام می‌دهد و نزدیک به هفتاد سال دارد و لنگ‌لنگان راه می‌رود، دستور داده می‌شود خانۀ کنار دریای رمزی را که برای مدتی طولانی خالی بوده آماده کند. او با خود می‌اندیشد که این‌همه کار برای یک زن زیاد است، به‌خاطر کتاب‌هایی که کپک زده بودند و پرستوهایی که در اتاق نشیمن لانه کرده بودند:

خانم مکناب و خانم باست با جارو و سطل اندک‌اندک و با عذاب دست‌به‌کار رُفت و روب و تمیزکاری شدند و جلوِ ویرانی و پوسیدگی را گرفتند… همراه با جیرجیر لولاها و غیژغیژ کلون‌ها و ترق‌ترق درهای چوبیِ نم‌کشیده، همچنان که زن‌ها در کار خم‌شدن و برخاستن و نالیدن و خواندن بودند، درها را گاهی در طبقۀ بالا و گاهی در انباری‌ها به هم می‌زدند، گویی زایمانی کندپا و پرمشقت صورت می‌گرفت. دوتایی می‌گفتند: امان از این همه کار!۵۱

قهرمانی‌ای که وولف به این خدمتکاران نسبت می‌دهد از سر تمسخر نیست. این دو زن با کوششی سخت در برابر جریان حرکتِ

بیشتر لذت و شور زندگی عادی به اعمالی متکی است که فقط به‌شیوه‌ای متناقض می‌توانند در دستۀ «کار»های ممتاز قرار گیرند

همه‌چیز به‌سوی فراموشی، به‌تعویق‌انداختن پوسیدگی و زنگار و ویرانی، خانه‌ را نجات می‌دهند. تنها با تلاش‌های آنان است که سفر رمزی‌ها به فانوس دریایی، پس از گذشت بیش از یک دهه، رخ می‌دهد. همۀ رهایی و استواری‌ای که رمان عرضه می‌کند، تاحدودی به برکت وجود این زن‌هاست.

وولف می‌گوید بیشتر لذت و شور زندگی عادی به اعمالی متکی است که فقط به‌شیوه‌ای متناقض می‌توانند در دستۀ «کار»های ممتاز قرار گیرند، بر تلاش‌هایی متکی است که اغلب نادیده گرفته می‌شوند یا خوار شمرده می‌شوند. با‌این‌حال همین رمان که به کارِ نادیده‌گرفته‌شده و قدرنشناخته ارج می‌نهد، جالب توجه‌ترین تصویرهای وولف از بیکاری را نیز دربردارد. آگوستوس کارمایکلِ شاعر بعدازظهرهایش را «با چشم‌های گربه‌ایِ قهوه‌ایِ نیمه‌بازش آفتاب می‌گرفت» و غرق در «نشئگی‌ای زمردین» و رخوتی شدید می‌شد و و در چشم‌هایش «هیچ نشانی از تفکری درونی یا عاطفه پیدا نبود»۵۲. رگۀ زردِ افشاگری در سبیل سفیدش افیونی را که پیش‌تر در لیوانش ریخته بود فاش می‌کرد.

از نظر وولف بیکاریْ اشکال متفاوتی را، از بیکاری فعال گرفته تا خلسۀ جنون‌آمیز، دربرمی‌گیرد. در‌حالی‌که دیگر شخصیت‌ها، برای لحظاتی زودگذر در گریزی متعالی، از محدودیت‌های روزمره رها می‌شوند، گریز کارمایکل گریزی نهانی است. او همچون «یک خدای لامذهب پیر» خود را تسلیم رخوت می‌کند. حتی پس از آن‌که از طریق شعرش به شهرت می‌رسد، در افسون زمانِ تهی غرق می‌شود، «نه چیزی می‌خواند، نه می‌خوابد، بلکه همچون موجودی سرشار از هستی مشغول لذت‌بردن است».۵۳ شخصیت کارمایکل نوعی اعلام خطر نیست، بلکه یک زمینۀ مقایسه است. رخوت او اَشکالی از فراغت را آشکار می‌سازد که سرشار از زندگی‌اند، اَشکالی که فضای رمان را در اطراف او پر می‌کنند.

شخصیت‌های وولف الگو نیستند و من قصد ندارم شکلی اخلاقی از تصویری که او از شاعر ترسیم کرده است ارائه دهم. اما نمی‌توانم یک ملاحظه را نادیده بگیرم: بسیاری از ما راه کارمایکل را انتخاب کرده‌ایم، و تعداد کمی از ما راه نقاش جویای نام لی‌لی بریسکو را. به‌سوی فانوس دریایی، به همراه دیگر آثار بلومزبری دربارۀ کار و فراغت، نوع خاصی از کار یا سرگرمی را توصیه نمی‌کند. بااین‌حال به ما نوید تعالی‌بخش فعالیتی را یادآوری می‌کند که بی‌نظیر یا ناشناخته است. این رمان کوشش فکری و هنری را ارزشمند می‌داند و نیز تلاشِ، هر چند اندک، را برای آسایش و آرامش زندگی مردم اطرافمان، تلاش‌هایی که بیش از بسیاری از کارها فضایی برای خودسازی به وجود می‌آورند. نه چنان که همه‌مان بتوانیم هنرمند یا گیاه‌شناس، پدر و مادر یا فیلسوف شویم، بلکه آن‌طور که همه‌مان بتوانیم انتخاب کنیم.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را چارلی تایسون نوشته است و با عنوان «Virtuosos of Idleness» در نوبت بهار ۲۰۱۸ مجلۀ هجهاگ ریویو و سپس در وب‌سایت این نشریه منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۷ با عنوان «کارکردن بی‌معناست و کارنکردن بی‌فایده» و با ترجمۀ سالار کاشانی منتشر کرده است.
•• چارلی تایسون (Charlie Tyson) دانشجوی دکتری زبان انگلیسی در دانشگاه هاروارد است. او صاحب درجۀ کارشناسی‌ارشد تاریخ علم از دانشگاه آکسفورد نیز هست؛ نوشته‌های او در اسلیت، نیشن، لس‌آنجلس ریویو آو بوکز و اینساید هایر منتشر شده‌اند.

[۱] Quoted in Lee, Hermione. Virginia Woolf. Vintage, 1996, p. 612
[۲] Mrs. Dalloway
[۳] Woolf, Virginia. Mrs. Dalloway. Harcourt, 1983, p. 124
[۴] Whitmanian: منسوب به والتر ویتمن، شاعر آمریکایی قرن نوزدهم.
[۵] Ford, Martin. Rise of the Robots: Technology and the Threat of a Jobless Future. Basic Books, 2015; The White House, “Artificial Intelligence, Automation, and the Economy” December 2016
[۶] Levy, Karen EC. “The contexts of control: Information, power, and truck-driving work.” The Information Society 31.2 (2015): 160-174
[۷] Private Government
[۸] Anderson, Elizabeth. Private Government: How Employers Rule Our Lives (and why We Don’t Talk about It). Princeton University Press, 2017
[۹] work-refusers
[۱۰] Frayne, David. The refusal of work: The theory and practice of resistance to work. Zed Books Ltd., 2015, 118-209
[۱۱] US Department of Labor, Bureau of Labor Statistics, “American Time Use Survey: 2016 Results,” Table 11A, June 27, 2017; Koblin, John. “How much do we love TV? Let us count the ways.” New York Times 30 (2016)
[۱۲] Adorno, Theodor W. The culture industry: Selected essays on mass culture. Routledge, 2005, p. 194
[۱۳] Frayne, The Refusal of Work
[۱۴] Knowledge worker: دانش‌وَرز به کارکنان فنی و حرفه‌ای گفته می‌شود که کار آن‌ها مبتنی بر اطلاعات است یا به‌عبارتی کار اصلی آن‌ها توسعه و استفاده از دانش است. عموماً دانشمندان و مهندسان و مدیران فناوری در یک سامانه به عنوان دانش‌ورز شناخته می‌شوند. اصطلاح انگلیسی Knowledge worker را پیتر دراکر در سال ۱۹۵۳ ابداع کرد. در متون فارسی از این عبارت به صورت «کارکنان دانشی» نیز یاد شده‌است [مترجم].
[۱۵] Minder, Raphael. “Guaranteed Income for All? Switzerland’s Voters Say No Thanks,” New York Times, June 5, 2016; “Finland Tests a New Form of Welfare,” The Economist, June 24, 2017; Brown Hamilton, Tracy. “The Netherlands’ Upcoming Money-for-Nothing Experiment,” The Atlantic, June 21, 2016
[۱۶] Manjoo, Farhad. “A Plan in Case the Robots Take the Jobs: Give Everyone a Paycheck,” New York Times, March 2, 2016; Rogers, Brishen. “Basic Income in a Just Society,” Boston Review, May 15, 2017
[۱۷] Livingston, James. No more work: Why full employment is a bad idea. UNC Press Books, 2016; Harari, Yuval Noah. “The Meaning of Life in a World without Work,” The Guardian, May 8, 2017
[۱۸] Keynes, John Maynard. Economic Possibilities for Our Grandchildren. The Essential Keynes, Penguin, 2015, p. 83. See also: Moore, G.E. Principia Ethica. Dover, 2004, p. 183–۲۲۴٫ First published 1903
[۱۹] Quoted in Holroyd, Michael. & Lytton Strachey, The New Biography. Norton, 1994, p. 571.
[۲۰] همان، ص ۱۲۲.
[۲۱] Eminent Victorians
[۲۲] Wilson, Edmund. The Shores of Light: A Literary Chronicle of the Twenties and Thirties. Farrar, Straus and Young, 1952, p. 551
[۲۳] Strachey, Lytton. Eminent victorians. Oxford University Press, USA, 2003. p. 112. First published 1918
[۲۴] همان، ص ۱۱۱.
[۲۵] همان، ص ۱۱۴.
[۲۶] Queen Victoria
[۲۷] Strachey, Lytton. Queen Victoria. Harcourt Brace, 2002, p. 211. First published 1921
[۲۸] همان، صص ۱۸۰-۹۰.
[۲۹] In Praise of Idleness
[۳۰] Russell, Bertrand. In praise of idleness and other essays. Psychology Press, 2004. p. 17. First published 1932
[۳۱] Economic Possibilities for Our Grandchildren
[۳۲] همان، ص ۱۶.
[۳۳] Keynes, Economic Possibilities. pp. 80-81, 83
[۳۴] همان، ص ۸۲.
[۳۵] همان، ص ۸۳.
[۳۶] همان، صص ۸۴-۸۵.
[۳۷] Russell, In Praise of Idleness. p. 15
[۳۸] همان، ص ۲۶.
[۳۹] Veblen, Thorstein. The theory of the leisure class. Routledge, 2017, pp. 28-49. First published 1899
[۴۰] همان، صص ۳۷-۳۴ و صص ۲۵۷-۲۵۴.
[۴۱] Oblomov
[۴۲] Goncharov, van Aleksandrovich. Oblomov. Trans. Stephen Pearl, Bunim & Bannigan, 2006, p. 1. First published 1859
[۴۳] کلیشه‌های فرهنگی هنوز در یافته‌های اریک هرست اقتصاددادن دربارۀ کاهش نرخ مشارکت مردان جوان در نیروی کار پذیرفته نشده است، به‌ویژه در خصوص مردان جوان بدون مدرک دانشگاهی. او تخمین می‌زند که ۷۵ درصد اوقات فراغت جدید که ناشی از بیکاری مردان جوان است «در یک دسته قرار می‌گیرد: بازی‌های ویدئویی».
Erik Hurst, “Faculty Spotlight,” Becker Friedman Institute, July 1, 2016.
[۴۴] Woolf, Leonard. Beginning Again: An Autobiography of the Years 1911 to 1918. Hogarth Press, 1964, p. 223
[۴۵] Lee, Virginia Woolf, p. 179
[۴۶] Woolf, Virginia. How Should One Read a Book?. Harcourt, 1986, p. 260. First published 1926
[۴۷] To the Lighthouse
[۴۸] Woolf, Virginia. To the Lighthouse. Harcourt, 2005, p. 26. First published 1927
[۴۹] همان، ص ۹۱.
[۵۰] همان، ص ۸۶.
[۵۱] همان، ص ۱۴۳.
[۵۲] همان، صص ۱۴-۱۳.
[۵۳] همان، صص ۱۸۱ و ۲۱۱.

مشاهده ادامه مطلب

فتوره‌چی آزاد نشد و صادقی تهدیدش را عملی کرد

محمود صادقی، نماینده اصلاح‌طلب مجلس، تهدیدش درباره افشای جزئیات پرونده صندوق ذخیره فرهنگیان را عملی کرد و بخشی از جزییات تحقیق و تفحص مجلس از بانک سرمایه را فاش کرد.

نیمه‌شب، محمودصادقی در واکنش به خبر بازداشت نادر فتوره‌چی، فعال فیس‌بوکی و توییتری با شکایت محمد امامی، در توییترش نوشت از این خبر خواب از سرش پریده و باز به‌جای فساد و فاسد، افشاگر فساد به زندان افتاده. «صادقی تهدید کرده اگر تا فردا ظهر شاکی، شکایت‌اش را از فتوره‌چی پس‌ نگیرد، او جزئیات پرونده صندوق ذخیره فرهنگیان را منتشر می‌کند».

تا ظهر امروز شاکی شکایت‌اش را پس نگرفت و صادقی سه تصویر درباره چند ملک در تهران منتشر کرده که گروه محمد امامی و احمد هاشمی به بانک سرمایه فروخته‌اند. طبق اسناد منتشرشده صادقی، بانک سرمایه از چند شرکت که گویا به گروه امامی- هاشمی تعلق داشتند، چندصدمیلیاردتومان طلب داشته و در ازای این مطالبات، املاکی در لواسان، خیابان فرشته و خیابان زاگرس از آن‌ها گرفته که قیمت واقعی شان بسیار کم‌تر از قیمتی بوده که بانک سرمایه براساس آن‌ها بدهی امامی- هاشمی را صاف کرده. مثلا ارزش یک ملک در خیابان لواسان در حالی که ۲۶میلیارد‌تومان قیمت داشته، ۹۶میلیاردتومان محاسبه شده و ارزش ملک دیگری در همین منطقه در حالی که ۷۲میلیاردتومان بوده، بیش‌از ۲۰۵میلیاردتومان حساب شده. این شرکت‌ها در ازای پولی که از بانک سرمایه گرفته‌اند پروژه‌هایی هم باید اجرا می‌کردند که گویا در انجام آن‌ها هم قصور جدی داشته‌اند. فتوره‌چی، در صفحه فیس‌بوک و توییتر خود، بارها محمدامامی را که از جمله تهیه‌کنندگان سریال «شهرزاد» هم بوده،‌ به فساد مالی متهم کرده بود.

گزارش تحقیق و تفحص از بانک سرمایه، قبلا در مجلس خوانده شده‌بود و پرونده تخلفات به قوه‌قضاییه ارسال شده‌‌بود. طبق قانون تنها آن بخش از گزارش که علنا در مجلس ارائه شده، اجازه انتشار عمومی دارد و سایر اجزای پرونده طبق قانون قابل انتشار نیست. ولی صادقی حالا جزییات این گزارش را منتشر کرده است.

مشاهده ادامه مطلب

مچاله


نمایش مشخصات پژمان روشن طبری(شبگرد)

با جان دادن امید
شب و زمین
تن به تن می شوند
تا
نه پروازي برای نامه ها بماند
نه گريزي برای هجی نام تو
از درز تنهایی
بر رد رفتنت
چکه می کنم
تا سال ها بعد
در قالب بغضی زیبا
با گمشده ای شبیه

شاعر:پژمان روشن طبری(شبگرد)

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب اسلام و صلح جهانی

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی


اسلام و صلح جهانی

مترجم: زین العابدین قربانی – سید هادی خسرو شاهی

این کتاب ترجمه کامل «السلام العالمی و الاسلام» است که برای نخستین بار در سال ۱۳۴۲ به فارسی ترجمه و منتشر شد. سید قطب در این کتاب مباحث جالبی درباره صلح جهانی و پیمان‏ های نظامی و مسابقات تسلیحاتی و سیاست‏ های امپریالیسم در جهان مطرح می‏ کند و به مقایسه اهداف و نتایج جنگ و صلح‏ های اسلام و جنگ و صلح‏ های دیگران می‏ پردازد.

صلح جهانی و نظریه اسلام، ماهیت صلح در اسلام، آرامش درون و وجدان، صلح و آرامش در خانه، صلح و آرامش در جامعه، توازن اجتماعی، صلح جهان، و اکنون … عناوین بخش‏ های هفت‏گانه این کتاب هستند.

سید قطب ـ که مخاطبان خود در این کتاب را ملت ‏ها و توده ‏های سراسر سرزمین نه استثمارگران و فئودال ها می‏ داند ـ در پایان کتاب می‏ نویسد: و اینک وقت آن رسیده است که ملت‏ ها به بازیگری‏ های خیمه شب بازان و استثمارگران خاتمه داده، سرنوشت‏شان را خود به دست گیرند و هر دست بازیگری را که با منافع آنها بازی می‏ کند، قطع نمایند… و اینک تنها راه باقیمانده نجات، بازگشت به سوی پرچم واحد اسلام است و امروز تنها همین پرچم، علامت رهایی است و کلمه اسلام آخرین کلمه ‏ای است که مسلمانان، بلکه هم انسان‏ ها را برای آزادی و امنیت و زندگی دعوت می‏ کند و همگی بایستی دور آن جمع شوند.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
مطالعاتی در تاریخ تشیع
تسنن ، تشیع ؛ فرهنگ ، هویت و حاکمیت ملی ایران
اسلام و دنیوی گری، سکولاریسم

نسخه ها

حجم: ۷ مگابایت

دریافت ها: ۲۰۹۸

تعداد صفحات: ۳۳۹




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

تمامی حقوق مادی و معنوی قالب برای دلسوخته بوده و کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد.