قدرت امریکا با روسیه مقایسه می‌شود؟

مقایسه قدرت نظامی، سیاسی، استخباراتی و اقتصادی ایالات متحده امریکا با فدراتیف روسیه همانند این است که ما قدرت نظامی و سیاسی ترکیه را با روسیه مقایسه کنیم. کسانی‌که در این مقایسه به‌نحوی برای گرایش خود با روسیه تلاش دارند و روسیه را برازنده می‌دانند، یا درباره ظرفیت نظامی و سیاسی امریکا اصلن مطالعه ندارند و یا هم عمدن بنابر دلایل ویژه، چنین کار را می‌کنند. با یک مرور اجمالی می‌توان قدرت نظامی، استخباراتی، سیاسی و اقتصادی امریکا را به‌گونه زیر برشمرد:

قدرت نظامی  

امریکا در حال حاضر در ۳۹ کشور جهان پایگاه بزرگ نظامی و در ۱۴۰کشور ایستگاه‌های نظامی دارد. امریکا به‌استثنای خاک خود در پنج قاره جهان ۸۵۰‌پایگاه نظامی دارد. این کشور درخاک خود نیز به‌طور رسمی ۵۳۰۰‌پایگاه نظامی دارد. امریکا اکنون ۷۰۰ تا ۸۰۰ پایگاه زمینی، دریایی، هوایی و جاسوسی در خارج از امریکا دارد. به‌طور مشخص ۷۳۷پایگاه آن در ۱۳۰کشور خارجی است که تعدادی از آن‌ها اردوگاه‌های موقت هستند. تعداد مراکز و پادگان‌های اردوی امریکا در خاک آن کشور به ۶۰۰۰ می‌رسد.

اردوی امریکا دارای بهترین تجهیزات هوشمند نظامی جهان است و در تمام جهان از هر لحاظ شماره یک به‌حساب می‌رود. قدرت نظامی امریکا مشتمل است از US Army، US Navy، US Air Force، US Marine Corps و US Nuclear Weapon.

قدرت استخباراتی

سازمان استخباراتی امریکا (CIA) همواره به‌عنوان سازمان استخباراتی شماره یک در جهان تلقی می‌شود. سازمان سیا بیشتر از ۸۰۰‌پایگاه استخباراتی پایدار فعال در تمام کشورهای جهان دارد. گفته می‌شود که سازمان سیا توانایی زیر نظارت‌داشتن اکثر حرکات استخباراتی جهان را دارد.

قدرت سیاسی

 امریکا بدون تردید قدرت هژمونیک جهان به‌شمار می‌رود. در تمام جهان اندک کشورها وجود دارند که در برابر اراده امریکا اظهار مخالفت کنند. کشورهای اروپایی، بریتانیا، استرالیا، نیوزلیند، و اکثریت کشورهای باقدرت آسیایی با سیاست امریکا همگام قدم می‌زنند و متحدان امریکا هستند. اکثر سازمان‌های جهانی همانند سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی، بانک جهانی وغیره براساس اراده امریکا رهبری می‌شوند. امریکا قدرت سیاسی شماره یک جهان به‌شمار می‌رود.

قدرت اقتصادی

اقتصاد امریکا بزرگ‌ترین اقتصاد جهان را تشکیل می‌دهد. فقط اقتصاد یک ایالت امریکا مثلن، کالیفورنیا بزرگتر است از اقتصاد فدراتیف روسیه است. اقتصاد روسیه حتا در جایگاه ده بزرگترین اقتصاد جهان نیز قرار نمی‌گیرد. در ضمن همه سیاست‌گذاری سازمان‌های اقتصادی جهان در اختیار امریکا و متحدان آن است. وضعیت اقتصادی روسیه آن‌قدر ضعیف است که اگر با امریکا وارد جنگ شود، مردمش از فقر هلاک می‌شوند، در حالی‌که امریکا دارای اقتصاد پایدار و  کاراست.

این درحالی‌ست که فدراتیف روسیه اکنون تقریبن در ۹‌کشور جهان پایگاه نظامی دارد. سوریه، تاجیکستان، اوستیای جنوبی، اوکراین، قرقیزستان و قزاقستان از جمله پایگا‌ه‌های نظامی روسیه هستند.

روسیه دارای تجهیزات نظامی مدرن است. اردوی بزرگ دارد که از روحیه ملی فوق‌العاده برخودار است. روسیه در جهان، متحدان خیلی اندک دارد و در سطح سیاست بین‌الملل تاثیر‌گذاری چندانی ندارد. در کل یک کشور منزوی‌شده است و از اقتصاد ضعیف و شکننده برخوردار.

اکنون دیده شود که تنش بین امریکا و روسیه به‌کجا می‌رسد، لیکن طوری به‌نظر می‌رسد که هیچ یکی از کشورها جسارت حمله بر یک‌دیگر را ندارد. در این میان ترمپ تصمیم حمله بر سوریه را بدون اجماع کانگرس گرفته است که کانگری به‌شدت این تصمیم را نکوهش کرد.

آنچه در این میان رنج‌آور است، آغاز یک جنگ جدید نیست؛ بل قربانی‌شدن یک ملت ستم‌دیده می‌باشد که سال‌هاست همانند افغانستان و عراق، شکار سیاست‌های ابرقدرت‌ها و قدرت‌های منطقه‌یی می‌شود و هر روز برای هیچ قربانی می‌دهند.

ظریف امین‌یار؛ استاد دانشگاه

مشاهده ادامه مطلب

دنیای واروونه


نمایش مشخصات تینا دلشکیب اصل

به نام خدا
((دنیای وارونه))
کسی از عشق نمیدونه
ببین مجنون بی لیلی
بازم شد مست دیونه
گل سرخ امیدُ باز؛
ببین پژمرده تو سینه
چرا از باغ احساسش
کسی عشق و نمیچینه
ببین عاشق ؛پُره درده
ببین

شاعر:تینا دلشکیب اصل

مشاهده ادامه مطلب

در جستجوی قاتل غیرخودی | دلسوخته

صفحه حوادث روزنامه‌ها مملو از خبرهای هولناک است. خبرهای هولناکی که به شکلی جذاب روایت می‌شوند؛ روایت داستان‌گونه قتل، تجاوز و سرقت مسلحانه. روایتگر این قصه‌ها در جایگاه کارآگاه، سعی می‌کند با پشت هم آوردن وقایع، روایتی یک‌دست و قابل فهم از اتفاق رخ‌داده به دست بیاورد و از این طریق راز جنایت را بر ملا کند. از سوی دیگر نویسنده صفحه حوادث گاه در جایگاه قاضی، تکلیف پرونده را مشخص می‌کند و در لابلای سطور نوشته‌اش حکم لازم را صادر می‌کند. علاوه بر این دو جایگاه، نویسنده صفحه حوادث نقش سومی هم دارد. در این یادداشت با بررسی صفحه حوادث روزنامه شرق در روز پنجشنبه ۲۳ فروردین ۹۷ به این جایگاه نویسنده صفحه حوادث نگاه می‌کنیم.

دروازه‌بان خبر

رسانه‌ها اتفاق‌ها را نمی‌سازند، اما آن‌ها هستند که تعیین می‌کنند کدام‌یک از این اتفاقات، «خبر» است. علاوه بر این، افراد رسانه هستند که تعیین می‌کنند مخاطب از میان زنجیره رویدادها باید به کدام بیشتر توجه کند. این فرایند که به آن دروازه‌بانی خبر گفته می‌شود، چیزی است که تفاوت اصلی رسانه‌ها با یکدیگر را شکل می‌دهد.

بنابراین جایگاه سومی که خبرنگار صفحه حوادث دارد، دروازه‌بان خبر است. اوست که تصمیم می‌گیرد از میان حوادثی که هر روز اتفاق می‌افتد کدام‌یک خبر است. او همچنین از طریق شیوه نوشتن، انتخاب تیتر و حتی جایگاه خبر در صفحه تعیین می‌کند که مخاطب با چه میزان اهمیتی و چگونه به یک حادثه نگاه کند.

روزنامه‌نگار حوادث با انتخاب میان دو تیتر «قتل در آپارتمان طبقه چهارم» یا «جنایت هولناک در سعادت‌آباد»، شدت جنایت را تعیین می‌کند. او همچنین با انتخاب میان دو تیتر «دستگیری جوان متهم به قتل» یا «دستگیری قاتل بی‌رحم» در مورد خلقیات و ویژگی‌ها و احتمالا میزان قابل ترحم بودن متهم نیز داوری می‌کند. اما چنانچه خواهیم دید این داوری‌ها از این نیز فراتر خواهند رفت. دروازه‌بان خبر در صفحه حوادث می‌تواند در سطحی اجتماعی، بدها، خطرناک‌ها و حتی دشمنان را معرفی کند.

روزنامه‌نگار حوادث با انتخاب میان دو تیتر «قتل در آپارتمان طبقه چهارم» یا «جنایت هولناک در سعادت‌آباد»، شدت جنایت را تعیین می‌کند. او همچنین با انتخاب میان دو تیتر «دستگیری جوان متهم به قتل» یا «دستگیری قاتل بی‌رحم» در مورد خلقیات و ویژگی‌ها و احتمالا میزان قابل ترحم بودن متهم نیز داوری می‌کند.

روایت ۶ قتل

صفحه حوادث روز پنجشنبه روزنامه شرق در مجموع به ماجرای ۶ قتل پرداخته است: قتل نگهبان یک گاراژ، قتل زنی ۶۷ ساله، قتل چهارنفر از اعضای یک خانواده، قتل یک شهروند عنبرآبادی، قتل یک دختربچه در آتش‌سوزی و قتل یک مرد ۴۲ ساله

خبرنگار صفحه حوادث با انتخاب عنوان‌های مختلف برای عاملان احتمالی این قتل‌ها، آن‌ها را پای میز محاکمه افکار عمومی می‌آورد. «زن معتاد»، «مرد متهم به خواهرکشی»، «مرد افغان»، «عاملان قتل در آپارتمان ۴ طبقه» و «قاتل فراری» عناوینی است که در تیترها برای متهمان به قتل استفاده شده است. جالب است بدانید پدری که دختر بچه‌اش را با آتش زدن عمدی خانه سوزانده‌است در هیچ تیتری حضور ندارد.

این عبارات علاوه بر آن‌که چیزی درباره متهم می‌گویند درباره جامعه هم حرف‌هایی برای گفتن دارند. از این میان دو پرونده را بررسی می‌کنیم.

  • پرونده قتل نگهبان گاراژ

خلاصه ماجرا این است: دو مرد و یک زن در سرقت از یک گاراژ، نگهبان گاراژ را کشته‌اند. تیتر مطلب اما کدام بخش از ماجرا را روایت می‌کند؟ «زنِ معتاد، طراح نقشه سرقت مرگبار». از میان سه متهم یکی زن است و هر سه نفر هم معتادند. تیتر اما ترجیح می‌دهد روی زن معتاد ماجرا تاکید کند.

  • پرونده دو قتل خانوادگی

خبر دیگری در این صفحه ماجرای دو قتل را روایت می‌کند که به نظر می‌رسد هر دو بر اثر اختلافات خانوادگی اتفاق افتاده‌اند. در اولی مردی ۴ زن از اعضای خانواده‌اش را کشته است و در دومی مردی با آتش زدن عمدی خانه‌اش باعث مرگ دختر ۴ ساله‌اش شده است. هرچند که خط ربط این دو حادثه اختلافات خانوادگی است اما تیتر مطلب این است: «مرد افغان ۴ نفر را به قتل رساند». دو مرد متهم به قتل وجود دارند که هر دو اعضای خانواده‌شان را کشته‌اند اما چیزی که در تیتر برجسته می‌شود افغان بودن مرد است. در حالی که در تیتر هیچ‌یک از خبرهای قتل دیگر در این صفحه به ملیت متهم اشاره‌ای نشده است.

 

روزنامه‌نگار حوادث در روایتش خواسته یا ناخواسته شیاطین قوم را هم معرفی می‌کند. آن‌ها که به طور جمعی به قتل، تجاوز و سرقت متهم‌اند.

 

دروازه‌بان گل به «خودی»

روزنامه‌نگار حوادث در روایتش خواسته یا ناخواسته شیاطین قوم را هم معرفی می‌کند. آن‌ها که به طور جمعی به قتل، تجاوز و سرقت متهم‌اند. آن‌هایی که جامعه بیش از بقیه از آن‌ها می‌ترسد یا دستکم باید بترسد. آیا اتفاقی است که از خصوصیات شخصی قاتلان در ۶ پرونده قتل تنها هویت «زن معتاد» و «مرد افغان» مورد توجه دروازه‌بان خبر قرار می‌گیرد؟ نه. به نظر می‌رسد اینجا خبرنگار حوادث بیشتر سعی می‌کند گل‌های «غیرخودی» را از خط دروازه رسانه رد کند.

زن معتاد در این جامعه غیر خودی است. دیگری‌ای که می‌شود برای عقیم‌سازی‌اش برنامه‌ریزی کرد و نظر داد. اوست که تمام مسئولان درباره وضعیتش و فرزندان حاصل از او دلسوزانه اظهار نظر می‌کنند. همان که احتمالا به خاطر اعتیاد، زنانگی و لطافتش را از دست داده است. همان‌ها که اعتیادشان بیش از اعتیاد مردان معضلی اجتماعی به حساب می‌آید.

«افغان» هم غیرخودی است. او عامل بیکاری کارگر ایرانی شناخته می‌شود. ترددش در شهرهای ایران محدود است، هر لحظه ممکن است دستگیر و اخراج شود. خیلی‌ها از کنارش نشستن در تاکسی و اتوبوس کراهت دارند.

هر روز ده‌ها قتل، سرقت و تجاوز در کشور اتفاق می‌افتد. این‌ها بی‌شک دلایل مختلفی از جمله عوامل اجتماعی و انگیزه‌های فردی دارند. اما به نظر می‌رسد در صفحه حوادث روزنامه ترجیح می‌دهد  به جای فقر، حاشیه‌نشینی، طرد اجتماعی، ناموس پرستی و … بر ملیت و جنسیت عاملان تاکید کند. انگار نه نویسنده و نه مخاطب دوست ندارد نقش «خودی‌»ها را در تمام این ماجراها ببیند.

مشاهده ادامه مطلب

ایران؛ غده سرطانی منطقه | روزنامه راه دلسوخته

جمله معروفی است از آیت‌الله خمینی رهبر انقلاب ایران که اسراییل غده سرطانی منطقه است اما مصداق این جمله را می‌توان امروزه درباره ایران به‌کار برد. حکومت به‌اصطلاح اسلامی ایران متاسفانه به‌هیچ‌کدام از اصول انسانی-اخلاقی و اسلامی، ارزشی قایل نیست و صرف به‌دنبال پیگیری راهبردهای سیاسی- نظامی خود است. در واقع حکومت ایران به‌یک حکومت فاشیستی دینی تبدیل شده و این رویکرد حکومت ایران، وضعیت منطقه را امروزه با بحران لاینحل مواجه کرده است.

دخالت چهار دهه اخیر ایران در افغانستان به‌گونه بی‌ثبات بوده است؛ زیرا در هر برهه‌ بنابر منافعش از گروهی حمایت کرده است. این وضعیت نشان می‌دهد که ایران با این سیاست بدش به‌هیچ اصولی پایبند نیست.

ایران در افغانستان بیشتر نقش تخریب‌کننده داشته است تا سازنده. این موضوع باعث شده که مردم افغانستان بیشترین ضربه را از سیاست‌های ایران ببینند. حمایت ایران از طالبان را می‌توان نقطه کور سیاست ایران دانست؛ چون این دو در ظاهر هیچ سنخیتی با هم ندارند اما وجه مشترک هر دو دکم‌اندیشی و قدرت‌مداری است.

تز اصلی اقتدارطلبان دین‌مدار ایرانی این است که اگر ما نباشیم جهان نباشد و این رویکرد در سیاست، از نوع بسیار خطرناک آن است که جهان و منطقه با آن روبه‌روست. طبعات این تز، منطقه و جهان را به‌سوی نابودی خواهد کشید. درک و تحلیل فضای سیاست داخلی و خارجی سردمداران حکومت ایران این نکته را کاملن مشهود می‌نماید که با این نوع رفتار سیاسی هیچ ارزشی برای آن‌ها جز حضور خودشان بر اریکه قدرت، مدار اعتبار نیست.

در اتفاق‌های اخیر سوریه و یمن هم ردپای نظامی‌گری ایران مشهود است. مردم این دو کشور بیشترین ضربه‌ها را از ایران متحمل شده‌اند. نگرانی‌های امنیتی که امروزه در منطقه وجود دارد بخش بزرگ آن برمی‌گردد به‌سیاست‌های غلط و پر از اشتباه حکام خودخواه ایرانی که منطقه را به‌سوی انفجار بزرگ سوق می‌دهند.

تهدید‌هایی که امروزه از جانب ایران متوجه منطقه است فضا را تنش‌آلود و بحرانی کرده است. در دنیای سیاست حکام ایرانی هیچ ارزشی بالاتر از بقای خودشان نیست؛ یعنی مردم ایران و منطقه برای این رژیم مهم نیست. تنها به‌گزینه‌یی که اهمیت می‌دهند بقای خودشان است. هدف‌گذاری سیاست‌مداران ایرانی در رقابت‌های منطقه‌یی و جهانی صرف بر اساس منافع شخصی‌شان استوار است و این یعنی سرنوشت میلیون‌ها انسان هیچ اهمیتی برای‌شان ندارد.

ساده‌انگاری سیاست‌بازان دین‌مدار ایرانی جزیی از اصول سیاست امروزه ایران در منطقه به‌شمار می‌رود. رقابت ایران با قدرت‌های جهانی و منطقه‌یی  در سطح منطقه در تقابل منافع جمعی مردم خوشان و مردم منطقه است، اما سیاست‌مداران ایرانی با این نوع برخوردشان، منطقه و مردم را به‌نابودی می‌کشاند.

جنگ‌های نیابتی و سوء‌استفاده از این اوضاع تا به‌کجا ادامه خواهد داشت، برمی‌گردد به‌تقابل قدرت‌های جهانی با حکومت ایران.

سرفصل‌های سیاست‌بازی حکومت ایران در چهار دهه بعد از انقلاب ایران پر از خشونت است و هیچ سیاستی را که به‌سازندگی برای مردم منطقه بینجامد شاهد نیستیم. این خطر بالقوه تا کی دوام دارد مشخص نیست. حکومت ایران حتا برای مردم خودش هم هیچ حق و امتیازی قایل نیست و شعارهای به‌ظاهر انسانی و اخلاقی‌شان در لفافه سیاست‌های ضد مردمی و ضد انسانی، دیگر برای مردم ایران هم رنگی ندارد.

کنش‌ها و واکنش‌ها در منطقه از سوی سیاست‌مداران ایرانی در همه ابعاد به‌ضرر مردم ایران تمام شده است‌. مرگ و نابودی تنها ارمغان شعار سیاست‌مداران دین‌مدار ایران بوده که خطرناک‌ترین نوع سیاست‌بازی است.

این نوع سیاست تنش‌ها را در منطقه افزایش می‌دهد و در واقع مَثَلِ سردمداران ایرانی به‌این می‌ماند که مرگ خوب است فقط برای همسایه.

عملکرد و مصداق عینی این مدعا افغانستان آسیب‌دیده می‌تواند باشد. هنجارشکنی در سیاست آن‌هم از نوع ایرانی آن در منطقه به‌گونه‌یی بوده که هیچ سرانجامی خوشی را در پی نداشته است.

مبنای این وضعیت هم برمی‌گردد به‌بینش سیاست آخوندی ایران که دارای مصلحت شخصی‌ است و اقتدار‌طلبی محض. در این نوع سیاست (اقتدارطلبانه) نه دین جایگاهی دارد و نه هم انسانیت و اصول اخلاقی.

اسلام مرز ندارد از آن شعارهای دهن پرکنی بود که سردمداران ایرانی در اوایل انقلاب سر می‌دادند و امروز مرز ندارد به‌معنای بی‌مرزی در برخوردها و جنگ‌های نیابتی است، نه بی‌مرزی در اسلامی‌بودن. مرزبندی سیاست‌مداران ایرانی در بین مردم خودشان هم بسیار مناقشه‌برانگیز است و هر آنکه با آن‌ها همنوا باشند خودی و بقیه بیگانه و مستحق مجازات تلقی می‌شوند.

منطقه خاورمیانه با همه ثروتی که دارد مردم آن در فقر و تنگ‌دستی به‌سر می‌برند و همه منابع اعم از بشری و طبیعی به‌یغما می‌رود. در این‌که اسلام دین صلح و دوستی است شکی نیست، اما پیروان نااهل از این دین قرائت‌های بسیار خشن و ضد انسانی ارایه کرده‌اند و این بزرگترین لطمه‌یی است که به‌اسلام از طرف پیروان آن وارد شده است.

به‌خشونت‌های فرقه‌یی در سطح بسیار بالا پرداخته می‌شود و تقابل فرقه‌ها بدترین شکل رقابت بین دین‌مداران سیاست‌باز است. طالبان و داعش از یک‌سو و حکومت فاشیستی ایران از سوی دیگر، دو روی یک سکه هستند. منافع این دو گروه موازی با هم، به‌ضرر مردم منطقه می‌‌تواند باشد. عملکرد طالبان و داعش با حکومت ایران هیچ تفاوتی ندارد. آن‌ها هم با سوء‌استفاده از دین می‌خواهند به‌قدرت برسند و سردمداران ایرانی هم می‌خواهند با سوء‌استفاده از دین قدرت‌شان را حفظ کنند.

دیکتاتوری دینی آن‌هم از نوع ایرانی آن بدعت بدی‌ست که مشکلات فزاینده را برای مردم ایران و منطقه به‌ارمغان آورده است.

تقابل ارزش‌های دینی با ارزش‌های ماتریالیستی کفه ترازو را به‌نفع مادی‌گرایان سنگین‌تر کرده است و تنفر دینی هم به‌اوج خودش رسیده است؛ یعنی نابودی همه ارزش‌های دینی. به‌تبع این نوع روش و سیاست، در افغانستان هم مصداق فراوانی از آن دیده می‌شود که ممکن است جامعه را به‌قهقرا ببرد.

اصل هدف‌گذاری در این سیاست دینی، دید توطیه‌گرایانه است که همه ابعاد جامعه را نشانه گرفته است. بررسی عملکرد این‌گونه سیاست‌مداران دین‌مدار نشان می‌دهد که اصل و هدف نه مردم و نه هم دیانت مردم است؛ بل اصل وهدف ارضای قدرت به‌بدترین شکل آن است. هدف وسیله را توجیه می‌کند و این‌که مردم و دیانت آن‌ها چی ضربات و لطمه‌هایی متحمل می‌شوند اهمیتی ندارد.

پندارهای سیاسی در این نوع تفکر به‌سطح بسیار پایینی نزول می‌کند و جامعه دچار گسست فکری و فرهنگی عمیقی می‌شود که در آن تقابل افکار و آرا به‌سطح بسیار نازلی سقوط می‌کند. بینش ساده‌انگارانه سیاست‌بازان دین‌مدار بر چرخه‌یی از افکار پوچ و بی‌معنی می‌چرخد. وعده‌های زمینی و آسمانی برای ارضای حس خودپرستی و خود برتربینی را ما به‌وضوع شاهد هستیم.

انگیزه‌های مادی با روح دینی و معنوی هیچ سنخیتی ندارد. هدف و آرمان دیگری در این جامعه جایگاهی ندارد. مسخ‌شدن جامعه از لحاظ فکری و دید صرف مادی‌گرایانه دین‌مداران تلفیق یک پارادوکس است که دیکتاتورهای دینی آن را ارایه می‌کنند. این گونه طرز تفکرها همه داشته‌های جامعه را به‌ نابودی می‌کشاند که ما امروزه شاهد آن در ایران و منطقه هستیم.

بدبینی و خوش‌بینی دیگر در این‌گونه جوامع مطرح نیست. فقط سیر سقوط ارزش‌های انسانی و اخلاقی را ما شاهد خواهیم بود. گسست‌های اجتماعی و فرهنگی در این‌گونه جوامع کاملن مشهود است و جایگاه غده سرطانی از یک رژیم خودکامه دینی بسیار خطرناکتر از یک غده سرطانی غیر دینی است. ایران امروزه به‌غده سرطانی منطقه تبدیل شده است که همه ابعاد جامعه ایران و منطقه را در می‌نوردد.

افغانستان و فلسطین سال‌هاست که تاوان این غده سرطانی را می‌دهند. یمن و سوریه هم به‌سرنوشت بدتر از افغانستان و فلسطین مبتلا شده‌اند. سرنوشت میلیون‌ها انسانی‌که به‌خاک و خون کشیده می‌شوند، اهمیتی برای دیکتاتورهای ایرانی ندارد و سرانجام تاوان همه اشتباهات را هم مردم ایران و هم مردم منطقه با خون خود می‌دهند. گذر از این غده سرطانی با تغییر رژیم خودکامه و دیکتاتور ایران میسر است و بس.

نویسنده: محمدعلی عباسی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ روزبه بمانی من حافظم

این مطلب از وب سایت و زسانه بزرگ آپ موزیک رپورتاژ گردیده است.

دانلود آهنگ جدید روزبه بمانی من حافظم

هم اکنون آپ موزیک برای شما کاربران ترانه من حافظم با صدای روزبه بمانی با کیفیت اصلی آماده کرده

شعر : روزبه بمانی / آهنگسازی : علیرضا افکاری / تنظیم کننده : اشکان آبرون

Exclusive Song: Roozbeh Bemani – “Man Hafezam” With Text And Direct Links In UpMusic

Roozbeh Bemani Man Hafezam دانلود آهنگ روزبه بمانی من حافظم

متن آهنگ من حافظم روزبه بمانی

♪♪♫♫♪♪♯

چشمای تو یعنی دریای سینه ریز یعنی یه برکه با آرایش غلیظ
♪♪♫♫♪♪♯ چشمای تو یعنی آیینه ی خودم من بی چشای تو شاعر نمیشدم ♪♪♫♫♪♪♯

♪شعر : روزبه بمانی♪
♪♪♫♫♪♪♯ حستو ازم نگیر که از هوای تو بگم من ترانه خون شدم که از چشای تو بگم ♪♪♫♫♪♪♯
چشمای تو غزل سکوت تو یه مثنوی من حافظم اگه ترانمو تو بشنوی

UpMusicTag دانلود آهنگ روزبه بمانی من حافظم

وقتی کنارمی از زندگی پرم از بس کنار تو دور از تصورم
جز تو خیال تو سفر نمیکنم زیباتر از تورو باور نمیکنم
حستو ازم نگیر که از هوای تو بگم من ترانه خون شدم که از چشای تو بگم
♪♪♫♫♪♪♯ چشمای تو غزل سکوت تو یه مثنوی من حافظم اگه ترانمو تو بشنوی ♪♪♫♫♪♪♯

♪تنظیم کننده : اشکان آبرون♪
♪♪♫♫♪♪♯ حستو ازم نگیر که از هوای تو بگم من ترانه خون شدم که از چشای تو بگم ♪♪♫♫♪♪♯
چشمای تو غزل سکوت تو یه مثنوی من حافظم اگه ترانمو تو بشنوی

♪♪♫♫♪♪♯

روزبه بمانی من حافظم

منبع ( surce ) : دانلود آهنگ روزبه بمانی من حافظم

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب اسلام و نابسامانیهای روشنفکران (جلد دوم)

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی


اسلام و نابسامانیهای روشنفکران (جلد دوم)

اثر پژوهشی بسیار مفصلی است که به بیان اقتضائات دینی، فرهنگی و اجتماعی اسلام در عصر حاضر پرداخته و نسل جوان مسلمان و نواندیشان دینی یاری می‌رساند تا برای پرسش‌های خود درباره کارآمدیِ دین در قرن اخیرِ پاسخ‌های مُتقن و قاطعی بیایند. شبهات دینی و اعتقادی‌ای که از جانب اسلام‌پژوهانِ غربی و دشمنان اسلام مطرح می‌شود، مسلمانان، به ویژه نسل جوان، را دچار سر در گمی و حیرت کرده، تا جایی که حتی برخی از متفکران دینی از ارائه ادلّه و جواب‌های قانع‌کننده عاجزند، و این عجز و درماندگی، نه به خاطر بی‌بضاعتی دین اسلام، که به علت ناآگاهی از سنت و فرهنگِ غنی و پربار اسلامی است. نویسنده در این اثرِ سه جلدیِ مبسوط – که در اینجا به صورت یک جلد کامل درآمده است – به این شبهات و پرسش‌ها پرداخته و ضمن پاسخ به خرده‌گیری‌ها و ایرادهای گوناگون در مقولات مختلف، حس اعتماد به نفسِ ناشی از پیشینه پربار دینی و فرهنگی را در خواننده برمی‌انگیزد. وی در جلد نخست، دیدگاهِ اسلام عزیز را در قبال مسایل زیر شرح می‌دهد: برده‌داری، مالکیت فردی، امتیاز طبقاتی، صدقات، سرمایه‌داری، نظام تیول، قوانین کیفری، ارتجاع، تمدن امروز، غرایز، آزادی فکر، کمونیسم و طوایف غیر مسلمان. در جلد دوم، بحث را با عصر جنبش و تطور و نیازهای آن آغاز می‌کند و به نقش و تأثیر سه دانشمند یهودی (کارل مارکس، زیگموند فروید و امیل دورکیم) در ایجاد بنیان‌های فکری جدید در علوم انسانی و مقابله با آموزه‌های ناب اسلامی می‌پردازد. در ادامه، پس از تشریح دیدگاهِ حقیقی اسلام درباره ارتجاع و تعصب دینی، رابطه متقابل اسلام و غرب و اسباب و شرایط آن را به بحث می‌گذارد. سرآغازِ جلد سوم، تعریف انسان و ماهیت و طبیعت اوست. در ادامه، نیاز انسان به دین و چگونگی تطابق آن با فطرت بشر تبیین شده و برآوردِ نیروهای خیر و شر در وجود او شرح داده می‌شود. دیگر مباحث این فصل، عبارتند از: ثابت و متطور در هستی انسان، اصول عالی انسانیت، تفسیر انسانی برای انسان، فردیت و اجتماعیت انسان و خطوط متقابل در نفس بشریت.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
شب قدر
کشکول مائده
بازیابی ارزش ها (۱)

نسخه ها

حجم: ۱۲ مگابایت

دریافت ها: ۴۲۸۷

تعداد صفحات: ۵۳۹




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

همۀ ما حالا در سیلیکون‌ولی زندگی می‌کنیم


همۀ ما حالا در سیلیکون‌ولی زندگی می‌کنیم

 

نیکلاس کار، ایان — صحنه‌ای بود از کابوسی برآمده از قرص خواب‌آور: شغالی با چهرۀ مارک زاکربرگ بالای لاشۀ تازۀ گورخری ایستاده بود و احشایش را می‌خورد. اما خواب نبودم. حوالی ظهر بود که این صحنه را دیدم و محرک آنْ حرفی بود که بنیان‌گذار فیسبوک -در بهار ۲۰۱۱- زده بود که «فقط گوشتِ حیواناتی را می‌خورم که خودم کشته باشمشان». زاکربرگ به مجلۀ فورچون گفته بود «چالش شخصی» جدیدش را با جوشاندن یک خرچنگِ زنده آغاز کرده است. سپس ترتیب یک جوجه را داده بود. در ادامۀ مسیر صعودی‌اش در زنجیرۀ غذایی، یک خوک را کشته بود و گلوی یک بز را بریده بود. طبق گزارش‌ها، او در گردشی که برای شکار رفته بود، یک بیزون (گاومیش آمریکایی) را با گلوله زده است. زاکربرگ گفته است که دارد «چیزهای زیادی دربارۀ زندگی پایدار یاد می‌گیرد».

هر طور شده بود تصویر مرد شغالی را از حافظه‌ام پاک کردم. اما این فکر دست از سرم برنمی‌داشت که در این تفریح جدید این کارآفرین جوان استعاره‌ای نهفته است که باید آن را تبیین کرد. اگر می‌توانستم روی آن متمرکز شوم و تکه‌تکه‌های تصویر را به هم بچسبانم، ممکن بود بتوانم چیزی را بدست آورم که مدت‌های مدید به دنبال آن بودم: درکی عمیق‌تر از روزگار غریبی که در آن زندگی می‌کنیم.

زاکربرگِ درنده نماد چه‌چیزی می‌توانست باشد؟ پنجۀ سرخِ خرچنگ ممکن است حاوی چه معنایی باشد؟ آن بیزون چه؟ همان حیوانی که شاخص‌ترین نماد پوشش جانوری آمریکاست. فکری به ذهنم رسید. پیش خود گفتم حداقل می‌توانم یک مطلب خوب وبلاگی از آن درآورم.

آن پست را هیچ‌گاه ننوشتم، اما کلی پست دیگر آماده کردم. در اوایل سال ۲۰۰۵ وبلاگ‌نویسی را آغاز کرده بودم، همان زمانی که ظاهراً همه از «بلاگوسفر»۱ حرف می‌زدند. پس از کمی داشتم در یک سایت استعلام دامنه به نام GoDaddy می‌گشتم، فهمیدم که دامنۀ roughtype.com (به معنای «حالت خشن») در دسترس است (عجیب بود که این نام از دید پورنوگرافرها مخفی مانده بود). به‌همین خاطر اسم وبلاگم را راف تایپ گذاشتم. این نام برای حالت موقت و خودمانی نوشته‌های آنلاین آن دوران بسیار مناسب بود.

وبلاگ‌نویسی از آن زمان رفته‌رفته به زیرشاخه‌ای از ژورنالیسم تبدیل شده و حالت شخصی خود را از دست داده است، اما در آن زمان واقعاً مثل چیزی جدید در دنیا بود، نوعی جبهۀ ادبی. آن‌همه حرف‌های عامه‌پسندی که دربارۀ «رسانه‌های گفتگومحور» و «خرد جمعی» که در مورد بلاگوسفر می‌زدند، حق مطلب را ادا نمی‌کرد. وبلاگ‌ها محصولاتی کاملاً شخصی بود، دفترچه خاطراتی که به‌صورت عمومی نوشته می‌شد، یادداشت‌هایی دربارۀ هرآنچه که نویسنده در همان لحظه خوانده، دیده یا دربارۀ آن فکر کرده بود. به قول اندرو سالیوان، یکی از طلایه‌داران وبلاگ‌نویسی «هر کوفتی که

وبلاگْ نوعی امپرسیونیسمِ انتقادی یا نوعی انتقاد امپرسیونیستی بود

دلت می‌خواد می‌گی». این سبک با آن دلشورگی و تلاطم اقیانوس‌وارِ وب هم همخوانی داشت. وبلاگْ نوعی امپرسیونیسمِ انتقادی یا نوعی انتقاد امپرسیونیستی بود و مانند بحثی در کافه، بی‌واسطه به نظر می‌رسید. روی «انتشار» کلیک می‌کردید و مطلبتان در شبکۀ جهان‌گستر قرار می‌گرفت تا همه آن را ببینند.

یا شاید هم نادیده بگیرند. راف تایپ در ابتدا خوانندۀ چندانی نداشت که البته حالا که به عقب نگاه می‌کنم، از این بابت خوشحالم. زمانی که وبلاگ‌نویسی را آغاز کردم، نمی‌دانستم چه مزخرفی می‌خواهم بگویم. زمزمه‌ای بودم در یک بازار پرسروصدا. اما در تابستان ۲۰۰۵، وب ۲.۰ عرضه شد. اینترنت تجاری که از زمان حبابِ دات‌کام۲ در سال ۲۰۰۰ به اغما رفته بود، حال برخواسته بود، با چشمانی باز و گرسنه. سایت‌هایی نظیر MySpace، Flickr، LinkedIn و فیس‌بوکِ تازه‌وارد دوباره داشتند پول‌ها را به‌سمت سیلیکون‌ولی جذب می‌کردند. نِردها داشتند دوباره ثروتمند می‌شدند. اما شبکه‌های نوپای اجتماعی و نیز گسترش سریع بلاگوسفر و بحث‌های بی‌انتها دربارۀ ویکی‌پدیا، همگی منادی چیزی بودند عظیم‌تر از یک تب جدید در بازار طلا. اگر بتوانیم به تبلیغات اعتماد کنیم، این‌ها همه طلایه‌دار نوعی انقلاب دموکراتیک در رسانه و ارتباطات بودند، انقلابی که جامعه را برای همیشه تغییر خواهد داد. عصری جدید در حال دمیدن بود، با طلوعی که فقط در نقاشی‌های مکتب هادسون ریور۳ می‌توان دید. راف تایپ حالا یک موضوع مشخص داشت.

بزرگ‌ترین مذهبِ زادۀ آمریکا (بزرگ‌تر از شاهدان یهوه و کلیسای عیسی مسیح قدیسان آخرالزمان و حتی بزرگ‌تر از ساینتولوژی) مذهبِ تکنولوژی است. جان آدولفوس اتسْلرِ، آرمان‌شهرگرای اهل پیتسبرگ، با کتاب بهشت در دسترس تمام انسان‌ها۴ (۱۸۳۳) طلایه‌دار این تفکر شد. او می‌نویسد که آمریکا با تحقق «اهداف مکانیکی خود»، خود را به بهشتی جدید تبدیل خواهد کرد، «کشوری بسیار آباد» که در آن «جشن‌های بی‌پایان، مهمانی‌های پر از لذت، نوگرایی، ذوق و دغدغه‌های آموزنده» و صد البته «سبزی‌هایی در نهایت زیبایی و تنوع» وجود خواهد داشت.

اینگونه پیش‌بینی‌ها در قرن‌های نوزدهم و بیستم زیاد شد و در پیش‌بینی آن‌ها از (به قول پری میلر، منتقد و مورخ آمریکایی) «شکوه تکنولوژیک»، تعالی حقیقی آمریکایی را می‌توان یافت. شاید امروزه هواداران جنبش کشاورزی همچون جفرسون و نیز درخت‌افکن‌هایی نظیر ثورو را بدرود گفته باشیم، اما به ادیسون و فورد و گیتس و زاکربرگ اطمینان داریم. همین تکنولوژیست‌ها هستند که قرار است ما را هدایت کنند.

فضای سایبر با صداهای سرگردان و نیز آواتارهای فرازمینی‌اش از همان ابتدا چیزی عرفانی و مرموز به نظر می‌رسید و گستردگی اسرارآمیز آن ظرفی برای آرزوها و خیال‌های معنوی آمریکا بود. مایکل هایمِ فیلسوف در مقالۀ «هستی‌شناسی اروتیکِ فضای سایبر»۵ می‌نویسد «برای اینکه دانش خدا را شبیه‌سازی کنیم، چه راهی بهتر از اینکه دنیایی مجازی خلق کنیم که از ذره‌ذره‌های اطلاعات تشکیل شده است؟»

بزرگ‌ترین مذهبِ زادۀ آمریکا مذهبِ تکنولوژی است

در سال ۱۹۹۹، همان سالی که گوگل از یک گاراژ در منلو پارک به دفتری در پالو آلتو نقل مکان کرد، دیوید گلرنتر، دانشمند علوم کامپیوتر اعلامیه‌ای نوشت و در آن «دومین ظهور کامپیوترها» را پیش‌بینی کرد، پر از تصاویر فرانمای «اجسام سایبری که در کائناتِ کامپیوتری در گردش‌اند» و «مجموعه‌های منظم و زیبا از اطلاعات، شبیه به باغ‌هایی عظیم و منزه».

داعیه‌های هزاره‌ای با ظهور وب ۲.۰ اوج گرفت. مثلاً وایرد در مطلب اصلی خود در آگوست ۲۰۰۵ اعلام کرد «بهوش باشید!» که در حال ورود به «دنیایی جدید» هستیم، که پیشرانِ آن نه لطف خدا، بلکه «الکتریسیتۀ مشارکت» است. اینجا بهشت خودمان خواهد بود که «کاربرانْ آن را می‌سازند». پایگاه‌های دادۀ تاریخ حذف خواهد شد و انسان دوباره راه‌اندازی می‌شود. «من و شما در این لحظه زنده هستیم».

 

 این نگاه تا به امروز ادامه دارد و بهشت تکنولوژیک تا ابد در افق می‌درخشد. حتی پول‌دوستان هم در این آینده‌گراییِ خوش‌بینانه برای خود جایی دست‌وپا کرده‌اند. در سال ۲۰۱۴، مارک آندریسن، سرمایه‌گذار کارآفرین یک سری توئیت‌های حماسی منتشر کرد (خودش آن را «طوفان توئیت» می‌نامید) و در آن‌ها اعلام نمود که کامپیوترها و روبات‌ها به‌زودی ما را از «محدودیت نیازهای جسمانی» رها خواهند کرد. او در سخنانی که یادآور اتسلر (و کارل مارکس) است اعلام کرد که «برای اولین بار در تاریخ» انسان خواهد توانست ماهیت کامل و حقیقی خود را ابراز کند: «ما همان کسی می‌شویم که خودمان می‌خواهیم» و اینکه «حوزه‌های اصلی تلاش انسانْ فرهنگ، هنر، علم، خلاقیت، فلسفه، آزمایش، اکتشاف و ماجراجویی خواهد بود». تنها چیزی که از قلم انداخت، سبزیجات بود.

این‌گونه پیش‌بینی‌ها را می‌شود بیهوده‌گویی‌های چند ثروتمند جوگیر قلمداد کرد، اما به دلایلی، همین حرف‌ها تفکر عمومی را شکل داده‌اند. ترویج دیدگاه آرمان‌شهری نسبت‌به تکنولوژی، یعنی دیدگاهی که پیشرفت را اصولاً تکنولوژیک تعریف می‌کند، باعث شده تا مردم ترغیب شوند قوۀ انتقادی خود را زیر پا بگذارند و به کارآفرینان و حامیان مالی سیلیکون‌ولی آزادی عمل دهند تا فرهنگ را متناسب با منافع تجاری خود بازسازی نمایند. هرچه باشد، اگر تکنولوژیست‌ها دنیایی بسیار آباد و بدون کار یا نیاز خلق کنند، منافع آن‌ها حتماً همان منافع جامعه است. مخالفت‌کردن با آن‌ها یا حتی زیرسؤال‌بردن انگیزه‌ها و تاکتیک‌های آن‌ها خودشکنی است. این کار فقط وقوع این رویداد شگفت‌انگیز و اجتناب‌ناپذیر را به تأخیر خواهد انداخت.

نظریه‌پردازان دانشگاهی و اندیشکده‌ها باعث شده‌اند مسیر سیلیکون‌ولی در سطح آکادمیک پذیرفته شود. روشنفکران سرتاسر طیف سیاسی، از راست‌گرایان رندی یا چپ‌گرایان مارکسی، شبکۀ کامپیوتر را تکنولوژی‌ای رهایی‌بخش نشان داده‌اند. آن‌ها معتقدند که دنیای مجازی راه فراری از محدودیت‌های سرکوبگرانۀ اجتماعی،

فضای سایبر با صداهای سرگردان و نیز آواتارهای فرازمینی‌اش از همان ابتدا چیزی عرفانی و مرموز به نظر می‌رسید

سازمانی و دولتی است؛ شبکه مردم را آزاد می‌کند تا خواست و خلاقیت خود را بدون هیچ محدودیتی ابراز کنند، خواه به‌عنوان کارآفرینانی که به‌دنبال ثروت نهفته در بازارند و خواه به‌عنوان داوطلبانی که در «تولید اجتماعی» خارج از بازارْ مشارکت دارند. یوچای بنکلر، استاد حقوق در دانشگاه هاروارد، در کتاب برجستۀ خود به نام ثروت شبکه‌ها۶ (۲۰۰۶) می‌نویسد:

این آزادیِ جدید نویدهای عملی بزرگی در خود دارد: به‌عنوان وجهی از آزادی فردی، به‌عنوان پلتفرمی برای مشارکت دموکراتیک بهتر، به‌عنوان رسانه‌ای برای پرورش فرهنگی انتقادی‌تر و خوداندیش‌تر، و البته در اقتصادی جهانی که لحظه به لحظه بیشتر مبتنی بر اطلاعات می‌شود، به عنوان سازوکاری برای بهبود بخشی به توسعۀ انسان‌ها در همه‌جا.

بنکلر می‌گوید که اگر این روند را انقلاب بنامیم، اغراق نکرده‌ایم.

بنکلر و گروهش نیاتِ خوبی داشتند، اما پیش‌فرض‌هایشان بد بود. آن‌ها در دوران اولیۀ تاریخ وب، زمانی که ساختارهای تجاری و اجتماعی این سیستم هنوز در وضعیتی نوپا بود و کاربرانش نمونۀ متعادلی از جمعیت نبودند، اعتماد زیادی به آن کردند. آن‌ها نتوانستند این را درک کنند که این شبکه انرژی مردم را به سوی سیستمی اطلاعاتی با مدیریت مرکزی و نظارت دقیق هدایت می‌کند، سیستمی که طوری آن را سازمان‌دهی کرده‌اند تا گروهی کوچک از کسب‌وکارها و مالکانشان را ثروتمند نماید.

شبکه واقعاً هم ثروت زیادی تولید کرد، اما این ثروت از نوع آدام اسمیتی بود و در دست افرادی معدود قرار گرفت، نه اینکه به‌طور گسترده تقسیم شود. ویژگی شاخص فرهنگی‌ایِ که همراه شبکه پدیدار شد و اینک تا عمیق‌ترین لایه‌های زندگی و روانمان نفوذ کرده، تولید و مصرف دیوانه‌وار است (گوشی‌های هوشمندْ همۀ ما را به ماشین‌هایی رسانه‌ای تبدیل کرده‌اند)، بدون اینکه توانمندسازی حقیقی و یا خوداندیشی چندانی به ارمغان بیاورد. این فرهنگْ تماماً حواس‌پرتی و وابستگی است. البته این به معنای انکار فواید دسترسی آسان به سیستم کارآمد و جهانی تبادل اطلاعات نیست، بلکه فقط برای انکار مجموعه افسانه‌هاییست که این سیستم را احاطه کرده است، برای انکار این پیش‌فرض است که این سیستم برای فراهم کردن این منفعت‌ها، می‌بایست به شکل کنونی‌اش درمی‌آمد.

جان کنت گلبریتِ اقتصاددان، در دوران پایانیِ عمر خود، اصطلاح «شیادی معصومانه»۷ را به کار برد. منظور او دروغ یا نیمه‌حقیقتی بود که، به‌دلیل تناسب با نیازها یا دیدگاه‌های صاحبان‌قدرت، همچون حقیقت عرضه می‌گردد. داستان‌های خیالی وقتی زیاد تکرار شود به عقل سلیم تبدیل می‌شود. گلبریت در سال ۱۹۹۹ می‌نویسد «به این دلیل معصومانه است که بیشتر افراد آن را به کار می‌گیرند و احساس گناه نمی‌کنند. به این دلیل هم شیادی است که مخفیانه در خدمت منافع افرادی خاص است». اینکه کامپیوترها را موتوری برای رهایی بدانیم، نوعی شیادی معصومانه است.

من عاشق ابزارک‌های خوب هستم. در نوجوانی، وقتی برای اولین بار پای کامپیوتر نشستم (پایانه‌ای بزرگ و یک‌رنگ که به یک ابررایانۀ دو تُنی متصل بود)، بهت‌زده شده بودم. به محض اینکه کامپیوترهای قابل‌خرید در دسترس قرار گرفتند، دور خودم را با کامپیوتر، فلاپی‌دیسک و آنچه دستگاه‌های

ترویج دیدگاه آرمان‌شهری نسبت به تکنولوژی، یعنی دیدگاهی که پیشرفت را اصولاً تکنولوژیک تعریف می‌کند، باعث شده تا مردم ترغیب شوند قوۀ انتقادی خود را زیر پا بگذارند

جانبی می‌نامیدند، احاطه کردم. دریافتم که کامپیوتر ابزاری با کاربردهای فراوان است، اما پازلی با چندین رمز و راز نیز هست. هرچه وقت بیشتری بگذارید تا بفهمید چطور کار می‌کند، زبان و منطقش را بیاموزید و محدودیت‌هایش را کاوش کنید، امکانات بیشتری پیشِ رویتان باز می‌شود. کامپیوتر هم مانند سایر ابزارهای خوب، هم کنجکاوی می‌طلبید و هم پاداشِ کنجکاوی‌تان را می‌داد. حتی با وجود هنگ‌کردن و خطاهای مهلک، باز هم جالب بود.

در اوایل دهۀ ۱۹۹۰، برای اولین بار از یک مرورگر استفاده کردم و بازشدن دروازه‌های وب را دیدم. به وجد آمده بودم، آن‌همه گستردگیِ فضا و قوانین کم. اما طولی نکشید که تازه‌بدوران‌رسیده‌ها وارد شدند. این فضا تقسیم‌بندی شد، به یک بازار روباز تبدیل شد و وقتی ارزش پولی بانک‌های داده‌اش افزایش یافت، به معدنی آمادۀ استخراج مبدل گشت. هیجان من هنوز پابرجا بود، اما احتیاط نیز به آن اضافه شده بود. حس می‌کردم که عوامل خارجی با وصل‌بودن کامپیوترم به وب وارد آن می‌شوند. آنچه ابزاری تحت کنترل من بود، داشت به رسانه‌ای تغییر شکل می‌داد که تحت کنترل دیگران است. صفحۀ کامپیوتر همچون عاقبت تمام رسانه‌های جمعی در حال تبدیل‌شدن به یک محیط، محوطه یا بدتر، یک قفس بود. مشخص بود که افراد کنترل‌کنندۀ این صفحۀ همه‌جاحاضر، اگر به حال خود رها شوند، فرهنگ را هم کنترل خواهند کرد.

«استفاده از کامپیوتر دیگر فقط مربوط به کامپیوتر نیست، مربوط به کل زندگی است». این را نیکلاس نگروپونته از مؤسسۀ تکنولوژی ماساچوست در کتاب پرفروش خود به نام دیجیتال‌بودن۸ (۱۹۹۵) می‌نویسد. با نزدیک‌شدن به اواخر قرن، سیلیکون‌ولی چیزی فراتر از ابزارک و نرم‌افزار می‌فروخت: آن‌ها یک ایدئولوژی را می‌فروختند. این آیینْ بر سنت آمریکاییِ آرمان‌شهرِ تکنولوژیک مبتنی بود، اما یک چرخش دیجیتال نیز به آن افزوده بودند. اهالی سیلیکون‌ولی ماتریالیست‌هایی دوآتشه بودند (هرآنچه را که نشود سنجید معنایی ندارد)، اما درعین‌حال از مادیت متنفر بودند. در نظر آن‌ها، مشکلات دنیا از عدم بهره‌وری و نابرابری گرفته تا بیماری و مرگ، همگی، از جسمانیت دنیا و تجسم آن در مادۀ سست و غیرمنعطف و فسادپذیر نشأت می‌گرفت. دوای درد همۀ این‌ها مجازی‌بودن بود، بازسازی و رهایی جامعه با کدهای کامپیوتری. آن‌ها بهشتی جدید برایمان خواهند ساخت، نه از اتم‌ها، بلکه از بیت‌ها. هر آنچه سخت و استوار است، ذوب می‌شود و به درون شبکه می‌رود. باید شکرگزار می‌بودیم و تا حد زیادی هم بودیم.

اشتیاق ما به باززایی از طریق مجازی‌بودن جدیدترین نمودِ چیزی است که سوزان سانتاگ در کتاب در باب عکاسی۹ (۱۹۷۷) آن را «بی‌حوصلگی آمریکایی‌ها در قبال واقعیت و میل به فعالیت‌هایی که عاملشان یک دستگاه است» معرفی می‌کند. آنچه همیشه تحملش برایمان سخت بوده این است که دنیا از پردازه‌ای پیروی می‌کند که ما آن را ننوشته‌ایم. انتظار ما از تکنولوژی فقط این نیست که طبیعت را دستکاری کند، بلکه باید آن را تصرف کند و مانند محصولی بسته‌بندی نماید، محصولی که بتوان با فشردن کلید چراغ، یا پدال گاز یا کلید خاموشی آن را مصرف کرد. آرزوی ما برنامه‌ریزی مجددِ هستی است و، با وجود کامپیوترها، فعلاً بهترین ابزار انجام این کار را در دسترس داریم. دوست داریم این پروژه را چیزی حماسی و نوعی طغیان علیه ستمکاریِ یک قدرت خارجی ببینیم. اما اصلاً اینطور نیست. این پروژه‌ای زادۀ اضطراب است. در پسِ آن، ترسی از این نهفته است که دنیای آشفته و ساخته‌شده از اتم‌ها

صفحۀ نمایش نوعی پناهگاه است، دنیایی باواسطه که قابل‌پیش‌بینی‌تر، سربه‌راه‌تر و صدالبته، امن‌تر از دنیای سرکش اشیاست

علیه ما خواهد شورید. آنچه سیلیکون‌ولی می‌فروشد و ما می‌خریم تعالی نیست، پاپس‌کشیدن است. صفحۀ نمایش نوعی پناهگاه است، دنیایی باواسطه که قابل‌پیش‌بینی‌تر، سربه‌راه‌تر و صدالبته، امن‌تر از دنیای سرکش اشیاست. به دنیای مجازی مهاجرت می‌کنیم چون دنیای حقیقی چیزهای زیادی از ما می‌طلبد.

«من و تو در این لحظه زنده هستیم». وقتی هیجان نوزایی اینترنت در پاییز ۲۰۰۵ اوج گرفت، آن مقالۀ وایرد که «ما وب هستیم» نام داشت، در سرم وزوز می‌کرد. این مقاله هم آزارنده بود و هم محرک. در نخستین یکشنبۀ ماه اکتبر، پای پاور مک جی۵ خودم نشستم و پاسخی برای آن نوشتم. صبح روز دوشنبه، نتیجه را در راف تایپ منتشر کردم (مطلبی کوتاه تحت عنوانِ پرافادۀ «غیراخلاقی‌بودن وب ۲.۰»). مایۀ تعجب (و باید اعتراف کنم، خوشحالی) من شد که وبلاگ‌نویسان مثل بیگانه‌خوارها دور این نوشته جمع شدند. طی چند روز، هزاران نفر آن را خواندند و ردیفی بلند از نظرات زیر آن مطلب جمع شد.

این شروع بحث من بود دربارۀ -اسمش را چه بگذارم؟ گزینه‌های زیادی وجود دارد:- عصر دیجیتال، عصر اطلاعات، عصر اینترنت، عصر کامپیوتر، عصر ارتباطات، عصر گوگل، عصر اموجی، عصر ابر، عصر گوشی هوشمند، عصر داده، عصر فیسبوک، عصر ربات، عصر پساانسان. هرچه اسم‌های بیشتری روی آن بگذاریم، فرّارتر می‌شود. هرچه نباشد، عصری است که متناسب با استعدادهای مدیران برند است. پس فقط آن را «اکنون» می‌نامم.

همین بحث من با اکنون (بحثی که حالا در بیش از هزار پست وبلاگ جریان یافته است) بود که مرا به مکاشفه‌ای هرچند محقر رساند. آنچه از تکنولوژی می‌خواهم، دنیایی جدید نیست. آنچه از تکنولوژی می‌خواهم، ابزاری است برای کاوش و لذت‌بردن از دنیایی که هست، همان دنیایی که (به قول جرارد منلی هاپکینز) پر است از «چیزهای ضد، تازه، یدکی و عجیب». شاید همۀ ما حالا در سیلیکون‌ولی زندگی کنیم، اما همچنان می‌توانیم مثل تبعیدی‌ها عمل و تفکر نماییم. همچنان می‌توانیم بلندپروازی کنیم و چیزی باشیم که شیمس هینی در شعر «افشا»۱۰ آن را مهاجرِ درون می‌نامد.

یک بیزونِ مرده. یک میلیونرِ تفنگ‌بدست. حالا فکر می‌کنم که این استعاره چقدر واضح بوده است.


اطلاعات کتاب‌شناختی:

Carr, Nicholas. Utopia is creepy: and other provocations. Norton & Company, 2016


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب برشی است از کتاب جدید نیکلاس کار به نام آرمان‌شهر ترسناک است (Utopia Is Creepy: And Other Provocations) که در تاریخ ۱۹ اکتبر ۲۰۱۷ با عنوان «The worldwide cage» در وب‌سایت ایان منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ آن را با عنوان «همۀ ما حالا در سیلیکون‌ولی زندگی می‌کنیم» و ترجمۀ علیرضا شفیعی‌نسب منتشر کرده است.
•• نیکلاس کار (Nicholas Carr) نویسندۀ موضوعات مربوط به تکنولوژی و فرهنگ است که نوشته‌هایش در آتلانتیک، وال استریت ژورنال، نیویورک تایمز، وایرد، نیچر، ام‌آی‌تی تکنولوژی ریویو و برخی نشریات دیگر منتشر شده است. آخرین کتاب او آرمان‌شهرْ ترسناک است (Utopia Is Creepy) (۲۰۱۶) نام دارد.
[۱] Blogosphere: یا فضای وبلاگی مجموعه‌ای از تمام وبلاگ‌ها و پیوند میان آن‌ها [مترجم].
[۲] Dot-com crash (or dot-com bubble)
[۳] Hudson River School : مکتبی در نقاشی آمریکایی که برجسته‌ترین مؤلفۀ آن طبیعت است [مترجم].
[۴] The Paradise Within the Reach of All Men
[۵] The Erotic Ontology of Cyberspace
[۶] The Wealth of Networks
[۷] Innocent fraud
[۸] Being Digital
[۹] On Photography
[۱۰] Exposure

مشاهده ادامه مطلب

در سیزدهمین سالمرگِ شاهرخ مسکوب در آینه خطیر خود

«داستانِ ادبیات و سرگذشت اجتماع» از معدود آثاری است که در سنتِ نقد و تاریخ‌نگاری ادبیات ما جانبِ تتبع و تنقیب خلاق را گرفته است. شاهرخ مسکوب، ادیب و اندیشمندِ معاصر در این اثر با «ایده»ای سیاسی- تاریخی سراغ تکه‌ای از ادبیات ما می‌رود و بازه‌ زمانی ١٣٠٠ تا ١٣١٥ را برمی‌رسد تا به‌تعبیر خودش «نشانی از خاستگاه اجتماعی ادبیات» به‌دست دهد.

نامِ مسکوب در فرهنگ ما شاید بیش از هر چیز با اساطیر و تفحص او در شاهنامه و آثار کلاسیکی چون تراژدی‌های یونان؛ اشیل گره خورده باشد، اما این کتاب و نیز خاطراتِ او؛ «روزها در راه» ازجمله آثاری‌اند که ماحصلِ مواجهه او با مسائل روز و معاصر است، گرچه مسکوب همواره در پرداخت به اساطیر و کلاسیک‌ها نیز رویکردی مدرن داشت و ازهمین‌رو نخستین کسی است که با خوانشِ یکه‌اش از تراژدی‌های یونان و از فردوسی و شاهنامه‌اش، بر وجهِ معاصرشان دست گذاشت و آن را شناساند. مسکوب در «داستانِ ادبیات و سرگذشت اجتماع» ردِ ادبیات مدرن را از انقلاب مشروطه پی می‌گیرد. او معتقد است اندیشه تجدد و امید به دگرگونی اجتماعی که پیامدِ آن انقلاب مشروطه بود، پس از جنگ جهانی و در چند سال کوتاهِ غروب قاجاریه و ظهور پهلوی در فرهنگ ما نیز مانند سیاست، یکباره تحولی ژرف پدید آورد. مسکوب تغییرِ جدی نقش اجتماعی شاعر و نویسنده و نیز تفوق کاربردِ نثر بر شعر، تغییر محتوا و شکل و دیدِ آثار ادبی و سیاسی‌شدنِ ادبیات و موسیقی و پیدایش تئاتر و نقد ادبی،‌ همه را در این زمینه معنا می‌کند. او هم‌چنین به نقشِ تازه مطبوعات و روزنامه‌های اَدواری اشاره می‌کند که از چندی پیش‌تر از انقلاب مشروطه سر برآورده بودند و اینک بارِ سیاسی بی‌سابقه‌ای را بر دوش می‌کشیدند. مسکوب برای ترسیمِ ادبیات اجتماعی آن دوران و رد زدنِ‌ تاریخ اجتماعی ملتی در ادبیاتش، سراغ آثاری می‌رود که در این دوره پانزده‌ساله به‌عنوان آثاری نوآور پدیدار شدند و در ادب فارسی طرحی تازه درانداختند یا دست‌کم از درکی تازه در فرهنگ ما خبر دادند و ازقضا غالب این آثار به‌معنای دقیق کلمه سزاوار عنوانِ «هنر» نبودند، چه آنکه اندیشه و صورت در بیشترشان ناتمام بود و به‌لحاظ زیباشناختی در ادبیات مدرن ما چندان رد و خطی از خود به‌جا نگذاشته‌اند، جز آنکه «این ادبیات فرهنگی‌ کم‌مایه» محملی مناسب بود برای شناخت دوره‌ای از تاریخ ملتی. سال‌هایی که یکی از چرخش‌های دوران‌ساز تاریخ معاصر ایران رخ داد و به‌قول مسکوب، دنیایی فروریخت و دنیایی سر برکشید. ادبیات این دوران با «یکی بود و یکی نبود» جمال‌زاده، «جعفرخان ازفرنگ‌آمده»ی حسن مقدم، «شرح‌‌حال عارف» به‌قلم خودش، هر سه طبعِ سال ١٣٠٠ آغاز شد و بعدتر «افسانه»ی نیما یوشیج و «تهران مخوفِ» مشفق کاظمی در ١٣٠١ و «ایده‌آل پیرمرد دهگانی» عشقی، ١٣٠٢ و ترجمه گات‌ها به فارسی ‌از پورداوود، ١٣٠۵ و «ایران باستانی» مشیرالدوله پیرنیا، ١٣٠۶ و سرانجام «زیبا»ی حجازی در ١٣١٢. چنان‌که مسکوب می‌نویسد بخشِ ادبی این آثار جز «یکی بود و یکی نبود» و «افسانه» کمتر مورد اعتنای سخن‌سنجان و منتقدان بوده است، چون در محتوا و در فُرم و نیز در زبان چندان مایه‌دار و ورزیده نبودند و ارزش آنها بیش از آن‌که هنری باشد، تاریخی فرهنگی است. زیرا توانِ برگذشتن از زمانه خود را نداشته‌اند و نتوانسته‌اند «معاصر» شوند و به‌قول مسکوب یونیورسال و کلی نیستند، پس تنها معرف زمان و مکان و فضای دوران خودند. با این وصف این آثار به‌لحاظ جامعه‌شناسی تاریخی سزاوار واکاوی و مطالعه‌اند. مسکوب در پرداختن به چند اثر ادبی چنان بر سر ایده خود و چارچوب تعریف‌کرده‌اش پابرجاست که از مواجهه با مهم‌ترین فیگور ادبیات مدرن ما، یعنی صادق هدایت طفره می‌رود و با اشاره به اینکه هدایت و جمال‌زاده از برجسته‌ترین نویسندگان این دوره‌اند می‌نویسد، اگر قرار بود تاریخ یا دست‌کم چشم‌اندازی از ادبیات این دوره داده شود، آن‌گاه ناگزیر می‌بایست اشاره‌ای به پیشینیان می‌شد و نام کسان بیشتری به‌میان می‌آمد.‌ اما او چنان‌که باید از جمال‌زاده و هدایت سخنی نمی‌گوید، زیرا هدایت، گذشته از ارزش اجتماعی و فرهنگی خود سخت به «ادبیات» محض مربوط است و بررسی و کاوش در آثار او کاری است جدا. مسکوب حتا در پرداخت به نیما نیز دایره نقد را تنگ می‌کند و تنها به دریافت خاص این شاعر نوپرداز از «طبیعت» در «افسانه»اش بسنده می‌کند و اینکه این درک و دریافت حامل چه گسستی از سنت و گذشته خود است و چه نسبتی با روزگار شاعر دارد و ماحصلِ آن‌چه معنای تاریخی- سیاسی تازه‌ای مطرح می‌کند.
دو داستانِ پرت‌افتاده از محمد حجازی؛ «شیرین‌کلا» و «صبح و شب» نیز ازجمله محمل‌های مسکوب برای بازشناسی تاریخ ملتی در یک بازه زمانی است. با این‌ اوصاف و به‌رغمِ تأکید مسکوب بر جداسری از تبار و گذشته این ادبیات و نیز از شاخص‌ترین‌های ادبیات مدرن در جای جای تحلیل خود اشاره‌ای بس موجز و تعیین‌کننده به قابوس‌نامه و سیاست‌نامه و تاریخ بیهقی و متون قدیم‌تر، و نیز صادق هدایت دارد.

 

بیش از صد‌سالی وطن ما مردمِ‌ غافل، چون پیکر بی‌توش‌وتوانی بر سر راه روندگان افتاده بود، چون که از شاه و گدا، دولت و ملت، همه نادان و ستمکار در سراشیب انحطاط روزگاری به غفلت سپری می‌کردیم.

مسکوب پیش از پرداختن به تک‌تک این آثار مقدمه‌ای درباره «ملی‌گرایی، تمرکز و فرهنگ در غروب قاجاریه و طلوع پهلوی» می‌نویسد و در آن ایده کتاب خود را شرح می‌دهد. ماجرا از این قرار است که «در دوره جنگ جهانی اول یک روز وزیران مختار روس و انگلیس با تهدید و ترساندن، فرمان ریاست وزرایی کسی را از احمدشاه می‌گیرند و فردای همان روز وزیر مختار آلمان و سفیر کبیر عثمانی شاه را مجبور به عزل همان رئیس‌الوزرا می‌کنند.» شرحِ این خفت همین‌طور ادامه می‌یابد تا عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای و جنگ هرات و قراردادهای ١٩٠٧ و ١٩١٩ و پلیس جنوب و کاپیتولاسیون و داستان‌های دیگر از این‌دست که به‌قولِ مسکوب کسی نیست که نداند. «بیش از صد‌سالی وطن ما مردمِ‌ غافل، چون پیکر بی‌توش‌وتوانی بر سر راه روندگان افتاده بود، چون که از شاه و گدا، دولت و ملت، همه نادان و ستمکار در سراشیب انحطاط روزگاری به غفلت سپری می‌کردیم.» تا آن روز که به‌بیانِ مسکوب خودمان را در آینه خطیر خودمان دیدیم و ترسیده و شگفت‌زده به خود آمدیم، و «اندیشه آزادی و حکومت قانون در آگاهی کسانی از ما جایگزین شد، مشروطیت را از روی نمونه‌های اروپایی وام گرفتیم و در طلب پیامدهای گسترده و سلامت‌بخش فرهنگی و اجتماعی آن برآمدیم» و دانستیم در کار کشورداری و سیاست راهی جز آیین «خاقان گیتی‌ستان» ‌هم هست. روایت مسکوب چنین است که پس از صدسال غفلت و تحقیر هیچ‌چیز به‌خوبی ناسیونالیسم پاسخگوی نیاز ملت نبود و این مفهوم خود را از طریق جست‌وجوی هویت ایرانی، ‌ساخت تاریخ یک ملت و نیز تأثیر بر زبان گستراند. در نظر مسکوب، در این راه ملی‌گرایان از سردار سپه کم‌سواد تا سیاستمداری دانا چون مشیرالدوله پیرنیا و پورداوودِ دانشمند هریک بی‌خبر از دیگری و هم‌زمان به تاریخِ گذشته دور روی آوردند،‌ یکی در عالم عمل و دو تن دیگر در عالم علم تاریخ‌نگاری و اسطوره‌شناسی. در آغاز قرن تازه تاریخ‌نگاری با متد غربی باب شد و این واکنش فرهنگی ملتی بود به آنچه در صدسال اخیر از سر گذرانده بود. جز تاریخ، «زبان» نیز به رویکرد ملی‌گرایانه باب روز تن داد، زیرا «فارسی کشتزار بابرکتی بود که بذر ملی‌گرایی می‌توانست در آن ببالد و بارور شود.» در این دوره زبان فارسی از یک طرف در سیر تاریخی دیده شد و از طرف دیگر در ارتباط با نیازهای روز، زبانی که قانون و مفاهیم نو و مظاهر مدرنیته طلب می‌کرد. در این رویکرد، زبان در تاریخ معنا پیدا می‌کند، مفهومی تاریخی است و روندی همپای تاریخ دارد. به‌تعبیر محمدعلی فروغی، برای زنده‌ماندن باید زبان را به‌مثابه آینه فرهنگ دریابیم. مسکوب می‌نویسد فروغی، این نخستین مترجم افلاطون در رساله مشهور خود، زبان را آینه فرهنگ یک قوم و فرهنگ را مایه ارجمندی ملیت دانست و نوشت هر قومی که فرهنگی شایسته اعتنا داشته باشد باقی است و اگر نداشته باشد نه سزاوار زندگانی و نه بقاست. کسروی نیز خواستار استقلال زبان فارسی است و او برای ممکن‌شدن این استقلال زبان راه‌هایی بیشتر زبان‌شناختی پیشنهاد می‌دهد که نخستین آنها راهی تاریخی و بازگشت به گذشته است. از اینها گذشته،‌ مسکوب تمام روشنفکرانِ آن دوره را فهرست می‌کند؛ از دکتر افشار و دکتر سیاسی و سعید نفیسی و فروغی و تقی‌زاده و انتظام و دیگران که همه ذیل مفهوم ناسیونالیسم بر تاریخ و زبان تأکید می‌گذاشتند. و اما مسکوب می‌رسد به دوره تجدد، که از «عید خونِ»‌ عشقی تا «حکومت مشت و عدالتِ» بهار، هرکس از ظن خود راهی به اصلاح و تجدد می‌جست. و سرانجامِ این مسیر در نظر مسکوب همان کسی است که او در این جستار خود از مواجهه با او طفره می‌رود، صادق هدایت. اما نه از سر کم‌اهمیتی او در این بافتار تاریخی که برعکس، به این دلیل که هدایت «با آن حساسیت دردمند و آزادگی سرکش»، با دیگران یکسر متفاوت بود، چنان‌که می‌توان او را «مظهر و تجسم شکست آزادی‌جویی انقلاب مشروطه» دانست. مسکوب خطِ سیری را نشان می‌دهد که ملتی در جست‌وجوی آزادی و استقلال و ورود به دنیای مدرن پیمود و در میانه راه از آن بازماند. او این مسیر را از طریق «ادبیات» دورانی ردیابی می‌کند. بازخوانی‌ جستار او در این مسیر، جدا از آشنایی با این مسیر پرنشیب‌وفراز، سخت به کار ادبیات امروز ما می‌آید. پرسش اینجاست که آیا ادبیات چند دهه اخیر ما توانِ ارائه شِمایی حداقلی از دورانی را دارد که در آن خلق شده است، و اگر چنین توانی در ادبیات ما هست تصویری که از جامعه ما در دو سه دهه اخیر به‌دست می‌دهد، تا چه‌حد با واقعیات موجود ما نسبت دارد؟
مسکوب، هدایت را مظهر نویسنده-روشنفکری می‌داند که در پی پیوستن به مدرنیته از ادبیاتِ غرب وام گرفت. نوجویی یا مدرنیسم هدایت، به‌زعمِ مسکوب پس از چند سالی همراهی با موج همه‌گیر میهن‌پرستی در آثاری چون پروین‌ دختر ساسان و مازیار، بیشتر به روشنفکران اروپایی بین دو جنگ شباهت داشت که نواندیشی‌شان از سویی به نیچه می‌رسید و از سویی در ادبیات جانبِ فلوبر و آلن‌پو را می‌گرفت و با کافکا و ریلکه قوام می‌یافت. این نوجویی‌ غریب که در ذهن و ضمیر هدایت هستی خلاقی داشت، در عالم واقع، در محیطی که او در آن می‌زیست، به نوزادی نورس می‌مانست که نیامده محکوم به مرگ بود. مسکوب «وغ‌وغ‌ساهابِ» هدایت را مصداقِ ‌روشن شکستِ آرمان‌های میهنی می‌داند که در نوگرایی شتابان رضاشاهی پیش از آن‌که در سوم شهریور‌هزاروسیصدوبیست در دنیای بیرون از پا درآید، در روانِ‌ آزاده هدایت فرو ریخته بود.
ادبیاتِ بی‌بنیه سال‌های اخیر اما در وجه غالبش، نجنگیده تن به شکست داده است. این ادبیات پیش از هرگونه مواجهه با واقعیات و سیاست روز و نیز آنچه بر اجتماع رفته است و می‌رود،‌ و نیز در برهوتی پرت‌افتاده از تجربه‌های ادبیات در جهان، بر ایدئولوژی ضدسیاسی خود پافشاری می‌کند و با رد میراث و ماترک ادبی، و ادعای سررسیدن دوران این ادبیات،‌ از ادبیاتی می‌گوید که نوپاست اما از پس دست‌کم یک دهه و اندی نتوانسته روی پای خود بایستد و هرازگاهی با سیستم شوک‌درمانی سعی کرده است نوساناتی در بازار نشر ایجاد کند. آخرین این تحرکات انبوه‌سازی ادبیات تاریخی و ژانردرمانی است بدون آن‌که هیچ ارتباط وثیقی بین ادبیات کارگاهی،‌ سیاه یا فانتزی، با واقعیت و وضعیت موجود جامعه ما وجود داشته باشد. حال آن‌که ناگفته پیداست که هر ژانر ادبی از پسِ گذراندن تاریخی در جامعه‌ای پا گرفته، وگرنه هر جامعه‌ای می‌توانست با رونویسی از روی دست دیگران آثاری شبیه به آن را تولید کند، با همان فروش و اقبال. از این‌رو بازخوانی آثاری هم‌چون «داستانِ ادبیات و سرگذشت اجتماع» از این نظر ضرورت پیدا می‌کند که نشان می‌دهد هر اتفاق ادبی، پیشینه و بستری تاریخی دارد و اساسا این تاریخ است که ادبیات را می‌سازد. نسخه و تجویزِ این نشر و کارشناسِ ذی‌نفع، و آن مدرسِ کارگاه داستان و کتاب‌سازی، راه به جایی نمی‌برد مگر اینکه به‌کارِ شوک بازار نشر بیاید و چرخه پول و سرمایه را در نشرها به‌راه اندازد، دکانِ کتابفروشی را گرم کند، که این یکی از رسالت و بضاعت منتقد و روزنامه‌نویس خارج است.
مسکوب در تحلیل وضعیت مردمِ‌به‌تنگ‌آمده در آستانه مشروطه از مردمی وازده می‌گوید، گرفتار رنج‌های حقیر و شادی‌های مسکین. به این قیاس، آیا وجه غالب فضای ادبی ما که گرفتار رنج‌های حقیر و شادی‌های مسکین است، سرنوشتی بهتر از این می‌تواند داشت! با نگاهی سرسری به وضعیت آثار داستانی و نیز گوش‌خواباندن به مباحث مطروحه در فضای ادبی اخیر، بعید است سرنوشتی جز شکست تمام‌عیار ادبیاتِ اخیر بتوان ترسیم کرد. مگر آن‌که بپذیریم میراثِ ادبی ما ازجمله همین رویکرد شاهرخ مسکوب‌ها به ادبیات، منسوخ شده و ادبیات دیگر امکانی سیاسی نیست و کتاب، کالایی است تزیینی برای قشری که چندان تفاوتی با دیگر اقشار مردم ندارند. مگر نه آن‌که از کوزه همان برون تراود که در اوست. با این‌همه در این حال‌واوضاع گویا ما را گریزی نیست جز آن‌که به بهانه‌ای چون سالمرگِ‌ مسکوب‌ها سراغ میراثِ ادبیات و نقد ادبی‌مان برویم، گیرم این میراث به‌کار پراندنِ‌ فضای ادبی اخیر از خوابی باشد که می‌رود تا به کابوسی تاریخی بدل شود.

هنر در پیوند هماهنگ و اندام‌وار آرمان است با واقعیت. این یکی تعالی می‌یابد، خود را برمی‌کشد تا به مرتبه آرمان برسد.

 

شاهرخ مسکوب در روزنوشتِ اسفند هفتادوسه در «روزها در راه» از نسبت ادبیات با واقعیت می‌نویسد اینکه «هنر در پیوند هماهنگ و اندام‌وار آرمان است با واقعیت. این یکی تعالی می‌یابد، خود را برمی‌کشد تا به مرتبه آرمان برسد.» پس هنر فراتر از واقعیت نیست، غایت آن است و هنر نیز بیگانه از ارزش زیباشناختی نیست. از نظر مسکوب هنر در ابتدایی‌ترین مرحله گریز است از واقعیت به آرمان. «از سویی آزمون واقعیت و آرمان همزمان است و از سوی دیگر این آزمون توامان در حسیات و اندیشه رخ می‌دهد، نه تنها در یکی از آن دو. زیرا اندیشه تنها کارِ فلسفه است و در حسیات تنها قلمروِ‌ حال شخصی و حداکثر حدیث‌نفس، بی‌آنکه به دیگران راه یابد، حال آنکه خویشکاری هنر در سرایت به دیگران است در همگانی‌شدن.» آیا خویشکاری هنر و ادبیات اخیر ما هیچ نسبتی با دیگری دارد یا دست‌آخر به حدیث‌نفسی کم‌مایه بسنده کرده است؟ گرچه به‌نظر مسکوب،‌ شکستْ سرشتِ ‌هنر است و نمونه وطنی آن‌هم تجربه هدایت. اما شکستن مرزهای تنگ و حقیر واقعیت کار همگان نیست و هر کوششی – تازه اگر در این زمینه کوششی در کار باشد- به سرمنزل مقصود نمی‌رسد.

سفر در سرگذشت خویش
از شاهرخ مسکوب در سال‌های اخیر چندین کتاب در نشر انتشارات فرهنگ جاوید منتشر شده است. ازجمله «گفت‌وگو در باغ»، «درآمدی به اساطیر ایران»، «سفر در خواب» و ترجمه «پرومته در زنجیر» اشیل، که برخی از این‌ آثار پیش‌تر در نشرهای دیگر درآمده و قریب‌به دو دهه نایاب بود. تراژدی اخیر روایتِ رهایی آدمی از اسارت است. انسان اساطیری یونان باستان در جهانی به‌سر می‌بَرَد سرشار از ایزدان گوناگون و انسان سرگردان میان آنان. تراژدی پرومته همین نبرد است. «گفت‌وگو در باغ»، سیاحت ذهنی دو ایرانی (شاهرخ و فرهاد) است رودرروی هم و در فضایی بدون مرز درباره مفهوم «باغ» در فرهنگ ایرانی. در این گفت‌وگوها این دو از قدیم به جدید و از آرمان به واقعیت می‌گویند. مسکوب این کتاب را در سال نود تمام کرده است. روزهایی که در فکر فُرم بوده؛ اینکه حس و اندیشه را به چه صورتی دربیاورد. فرمی که با دریافت از واقعیت و طبیعت و آدم‌ها و چیزها و درآمیختگی و درهم‌جوشی آن‌ها با هم، مبهم و آشفته نباشد و صورتی پریشان نداشته باشد. «سفر در خواب» متنی چندوجهی است، در میانه زندگینامه‌ای واقعی، متنی تاریخی و روایتی داستانی.‌ مسکوب در این کتاب «با سیر و سفر در سرگذشت خویش و بازگشت به گذشته‌های دور و نزدیک، از خودش دور می‌شود تا بتواند در آیینه‌ی روزگار، آن خودِ تاریخی و خویشتنِ جمعی‌اش را بازیابد» و روشن است که «دور‌ شدن از خود و نگاه‌کردن آن به منِ دیگر، به‌گونه‌ای که سرگذشت جمعی و ریشه‌های تاریخی که من را ما می‌کند، بی‌اینکه به عام‌شدن بینجامد، کار هرکسی نیست و هنرمندی ژرف‌نگر را می‌طلبد.» «درآمدی به اساطیر ایران» از رابطه اساطیر با نیروهای مابعدالطبیعی می‌گوید که تعیین‌کننده ارتباط انسان با ادبیات، موسیقی، نقاشی، قصه‌ها و باورهای عامیانه، هنر و معرفت غیرعلمی است. جای هیچ تردیدی نیست که برای شناخت عمیق فرهنگ یک ملت نمی‌توان از اساطیر آن بی‌خبر بود، و این کتابی جامع دراین‌باره است.

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ ملو باند چهره

این مطلب از وب سایت و زسانه بزرگ آپ موزیک رپورتاژ گردیده است.

دانلود آهنگ جدید ملو باند چهره

امروز آپ موزیک برای شما کاربران ترانه چهره با صدای ملو بند با کیفیت اصلی

امیر فرهاد دکلان و امیر حسین نامدار

Exclusive Song: Melo Band – “Chehre” With Text And Direct Links In UpMusic

vcb دانلود آهنگ ملو باند چهره

گروه جدید و موفق ملو بند پس از این که با آهنگ کوچه به موفقیت رسیدند اینبار موزیک جدید چهره را برای شما عزیزان آماده کردند

متن آهنگ چهره ملو باند

♪♪♫♫♪♪♯

UpMusicTag دانلود آهنگ ملو باند چهره

♪♪♫♫♪♪♯

بزودی…

ملو باند چهره

توضیحات تکمیلی ملو بند در اینستاگرام :

خبر داریم داغ داغ موزیک بعدی به نام

چهره در راهه این موزیک واقعا زیباست و امیدواریم شما

هم بتونید باهاش خاطره سازی کنید مرسی از تمام دوستانی

که زحمت کشیدن

منبع ( surce ) : دانلود آهنگ ملو باند چهره

مشاهده ادامه مطلب