نسخۀ صوتی: پایان عصر شبکه‌های اجتماعی دور از تصور نیست

 


دوشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۷ ۱۴:۰۱

 

چندماه قبل، شان پارکر، اولین رئیس فیس‌بوک، حرف‌هایی زد که داغ دل خیلی‌ها را تازه کرد. پارکر تأیید کرد که فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی، آگاهانه و عامدانه، از نقصان‌های روان‌شناختی انسان‌ها سوءاستفاده می‌کنند تا کاربرانشان را هرچه بیشتر درگیر کنند. دقیقاً مثل نوعی اعتیاد. این سخنان نشانه‌ای بود از موج جدیدی که بین مردم راه افتاده است. حالا خیلی‌ها دارند شبکه‌های اجتماعی را ترک می‌کنند تا شاید آرامش قبلی‌شان را دوباره پیدا کنند.

تخمین زمان مطالعه : ۱ دقيقه

 

تصویرساز: اریک چو.

 

آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از نیک بیلتون که پیش از این با عنوانِ «پایان عصر شبکه‌های اجتماعی دور از تصور نیست» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را اینجا بخوانید.

یکی از مشکلات این است که شبکه‌های اجتماعی شباهت زیادی به مواد مخدر دارند. فیس‌بوک و سایر شبکه‌ها به‌خوبی این موضوع را می‌دانند. گوشی‌هایمان چندبار در ساعت از لایک‌ها و کامنت‌ها و ریتوئیت‌ها می‌گویند. تلاش همه‌شان یکی است، اینکه ما را دوباره آنجا بکشند تا آمار و ارقامشان برای گزارش درآمد سه‌ماهۀ بعد بهتر شود. شان پارکر، یکی از نخستین سرمایه‌گذاران فیس‌بوک و نخستین رئیس فیس‌بوک، چیزی را به زبان آورد که همگی می‌دانستیم: قصد فیس‌بوک این است که مثل مواد مخدر عمل کند با «دادن گاه‌به‌گاه دوزهای پایین دوپامین ازاین‌طریق که کسی برای عکسی یا برای نوشته‌ای لایکی یا کامنتی گذاشته است». پارکر گفت که این کار عامدانه و با نقشۀ قبلی بوده است. این شرکت‌ها «از نقطه‌ضعفی در روان‌شناسی انسان سوءاستفاده می‌کنند». این نکته را چامات پالیهاپیتیا، از مدیران سابق فیس‌بوک، نیز بازتاب داده است. در برنامه‌ای در تلویزیون سی.ان.ان، که دربارۀ نقش فیس‌بوک در جامعه بود، او از خود پرسید «آیا خودم را مقصر می‌دانم؟» و پاسخ داد «قطعاً خودم را مقصر می‌دانم».

فایل صوتی نوشتار «پایان عصر شبکه‌های اجتماعی دور از تصور نیست» را گوش کنید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

اهواز هنوز از نام احمد محمود خالی است

با گذشت یکسال از وعده ثبت خانه پدری احمد محمود و نامگذاری خیابان یا میدانی به نام این نویسنده مطرح، هنوز هیچ ات�اقی رخ نداده است و مسئولان شهری و �رهنگی اهواز حتی نتوانسته‌اند کوچه‌ای را به نام او مزین کنند.

سال گذشته محمدرضا ایزدی، نائب رییس کمیسیون �رهنگی شورای شهر اهواز قول پیگیری این موضوع را در شورای شهر اهواز داد و گ�ت: «من از همین تریبون این قول را به اهل قلم می‌دهم که در صورت درخواست اداره �رهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان پیگیر این موضوع در شورای شهر اهواز باشم و حتی این مساله مهم �رهنگی را در صحن علنی شورا مطرح کنم تا روند این کار در مدت کوتاهی انجام شود.»

دبیر اول شورای اسلامی شهر اهواز با اشاره به این موضوع که در سال ۹۶ این موضوع به �رجام مشخصی نرسید، گ�ت: ما در ماه‌های گذشته صحبتی را با علی اعطا، بردارزاده احمد محمود که ات�اقا عضو شورای شهر تهران است، انجام دادیم و قرار شد که او بیاید و صحبت کنیم تا تکلی� ملک پدری احمد محمود مشخص شود اما او هیچ وقت پیگیری نکرد و نیامد.

وی در ادامه گ�ت: نامگذاری مکانی در شهر اهواز به نام احمد محمود، حق اوست که نیاز به بودجه هم ندارد. من واقعا تا به حال روی این موضوع ورود نکرده‌ام؛ اما قطعا این موضوع را پیگیری خواهم کرد.

مجتبی گهستونی، دبیر و سخنگو انجمن دوستداران میراث �رهنگی تاریانا درباره وضعیت منزل پدری احمد محمود گ�ت: اقداماتی در یک سال گذشته انجام نشده است اما زمزمه‌هایی شروع شده است که اداره مسکن، راه و شهرسازی تمایلی به این کار دارد و از ما لیست خانه‌های مشاهیر را گر�ته است که ما نیز خانه احمد محمود و چند ن�ر دیگر را به آنها معر�ی کرد‌ه‌ایم.

وی ادامه داد: متاس�انه میراث �رهنگی بودجه مناسبی برای خرید خانه ندارد و من بعید می‌دانم که ما شاهد ات�اق خاصی در این حوزه باشیم. با شهردار هم درباره این موضوع صحبت کردیم اما �علا حرکتی برای خرید خانه وجود ندارد.

مشاهده ادامه مطلب

هیچ‌کجای تاریخ ارزش کار را با زمان نمی‌سنجیده‌اند

عکاس: دیانا میندوبیوا.

 

دیوید گریبر، هارپرز — همۀ ما با آدم‌هایی برخورد کرده‌ایم که وقتی عنوان شغلی‌شان را شنیده‌ایم، با خودمان گفته‌ایم این‌ها واقعاً چه کار می‌کنند؟ مشاور منابع انسانی، پژوهشگر روابط عمومی، هماهنگ‌کنندۀ ارتباطات، استراتژیست‌ مالی، مدیر لجستیک. این فهرست انتها ندارد.

کورت، که پیمان‌کار جزء ارتش آلمان است، شغلش را این طور توصیف می‌کند:

ارتش آلمان یک پیمان‌کار جزء دارد که کارهای آی.تیِ ارتش را انجام می‌دهد. این شرکت آی.تی یک پیمان‌کار جزء دارد که کارهای لجستیکش را انجام می‌دهد. این شرکت لجستیک یک پیمان‌کار جزء دارد که مدیریت منابع انسانی‌اش را انجام می‌دهد. من برای این شرکت آخری کار می‌کنم.

تصور کنید قرار است دفتر کار یک سرباز دو تا اتاق جابجا شود. به جای این که رایانه‌اش را بردارد و خودش به اتاق جدید برود، یک فرم پر می‌کند. پیمان‌کار آی.تی فرم را می‌خواند و تأیید می‌کند و آن را برای شرکت لجستیک می‌فرستد. شرکت لجستیک جابجایی را تأیید می‌کند و از ما یک کارمند طلب می‌کند. به من ایمیلی می‌رسد که به پادگان بروم. پادگان نزدیک به چهارصد و هشتاد کیلومتر با خانۀ من فاصله دارد، پس ماشین کرایه می‌کنم. با ماشین به پادگان می‌روم، یک فرم را پر می‌کنم، رایانه را از هم باز می‌کنم، آن را داخل یک جعبه می‌گذارم، و جعبه را مهر و موم می‌کنم. یک نفر از شرکت لجستیک جعبه را به دفتر جدید می‌برد. آنجا، من مهر و موم جعبه را باز می‌کنم، یک فرم دیگر را پر می‌کنم، رایانه را دوباره سر هم می‌کنم، چند تا امضا می‌گیرم، با ماشین به خانه برمی‌گردم، نامه‌ای اداری می‌فرستم، و بعد پولم را می‌دهند.

در سال ۲۰۱۵، مؤسسه تحقیقاتی یوگاو۱ این سؤال را از بریتانیایی‌ها پرسید که آیا فکر می‌کنند شغلشان «تأثیر معناداری در دنیا» دارد یا خیر. بیشتر از یک‌سوم افراد -‌۳۷ درصد- معتقد بودند ندارد. (فقط ۵۰درصد گفتند که دارد؛ ۱۳ درصد هم تردید داشتند.) در یک سرشماری جدیدتر که در هلند صورت گرفته ۴۰ درصد از شاغلان هلندی گفتند که احساس می‌کنند دلیلی ندارد که شغلشان وجود داشته باشد.

جامعۀ ما برای کار ارزش قائل است. انتظار داریم که هر شغلی هدفی را برآورده کند و لذا معنای بزرگ‌تری داشته باشد. از نظر شاغلانی که این نظام ارزشی را برای خودشان درونی کرده‌اند، کمتر چیزی این قدر دلسردکننده است که بخواهند پنج روز هفته را از خواب بیدار شوند تا کاری را انجام دهند که خودشان معتقدند اتلاف وقت است.

ولی روشن نیست که چرا داشتن یک شغل بیهوده این قدر مردم را درمانده و دلسرد می‌کند. بالاخره بخش بزرگی از نیروی کار پول می‌گیرند ـ‌اغلب هم پول زیادی‌ـ برای کاری که انجام نمی‌دهند. پس باید خودشان را آدم‌های خوش‌شانسی به حساب بیاورند. ولی اکثراً احساس بی‌ارزش بودن و افسردگی می‌کنند.

کارل گروس، روان‌شناس آلمانی، در سال ۱۹۰۱ کشف کرد که نوزادان وقتی برای اولین‌بار به توانایی خود برای ایجاد تأثیرات قابل پیش‌بینی در جهان پی می‌برند به نحو خارق‌العاده‌ای

یکی از دلایل این که کار در طول تاریخ بی‌قاعده بوده این است که عمدتاً تحت نظارت انجام نمی‌شده است

خوشحال می‌شوند. برای مثال، ممکن است با یک مداد و با حرکات تصادفی بازو و دستشان خط‌هایی بکشند. ولی وقتی می‌فهمند که می‌توانند با تکرار همان الگو دوباره به همان نتیجۀ قبلی برسند، خوشحالی بیش از حدی از خود بروز می‌دهند. گروس این حالت را «لذتِ علت بودن» نام داد، و گفت این حالت پایه و اساس بازی است.

پیش از گروس، اکثر فیلسوفان سیاسی، اقتصاددان‌ها، و دانشوران علوم اجتماعی در غرب بر این فرض بودند که انسان‌ها یا از سر میل به پیروزی و تفوق در پی قدرت هستند یا از سر ضرورت عملیِ تضمین لذت جسمانی و توفیق در زادوولد. بینشی که گروس ارائه کرد پیامدهای مهمی در فهم ما از شکل‌گیری خود داشت، و به طور کلی‌تر فهم ما از سازوکار انگیزش در انسان را ارتقا داد. کودکان به تدریج می‌فهمند که افراد متمایزی هستند و با مشاهدۀ این که می‌توانند علت رخ دادن و وقوعِ دوبارۀ چیزی شوند می‌فهمند که از جهان پیرامون خود جدا هستند. اساساً این درک موجب سرخوشی می‌شود، لذت علت بودن، که اصلاً بنیاد هستی ماست.

آزمایش‌ها نشان داده‌اند که اگر به کودکی اجازه داده شود که این سرخوشی را تجربه کند و بعد ناگهان آن را از او سلب کنند، کودک بسیار عصبانی خواهد شد، از مشارکت سر باز خواهد زد، یا حتی محیط را به کلی ترک خواهد گفت. فرانسیس بروچک، روان‌پزشک و روان‌کاو، گمان می‌کند که علت بسیاری از مشکلات سلامت روان در زندگیِ افراد همین تجربه‌های ترومایی باشند.

پژوهش‌های گروس او را به طراحی نظریۀ بازی به مثابۀ وانمود۲ کشاند: بزرگسالان بازی‌ها و سرگرمی‌ها را به همان دلیلی ابداع می‌کنند که یک نوزاد از توانایی خود در حرکت‌دادنِ مداد لذت می‌برد. ما دوست داریم قدرت خودمان را به مثابۀ هدفی فی‌نفسه تجربه کنیم. گروس می‌گوید این همان چیزی است که به آن آزادی می‌گوییم: امکان انجام‌دادنِ کاری فقط به این دلیل که قادر به انجام دادن آن کار هستیم.

اما جنبۀ وانمودی کار دقیقاً همان چیزی است که از نظر صاحبان شغل‌های مزخرف بیش از هر چیز دیگری آزاردهنده است. تقریباً همۀ کسانی که مزدبگیر هستند و در کارشان تحت نظارت‌ هستند می‌دانند که تظاهر به این که سر آدم مشغول به کار است چقدر آزاردهنده است. هدف از کارکردن برآوردن هدف و مقصودی است. در حالی که وانمودکردن در بازیْ نوعی بروز آزادی انسان است، وانمودکردن در کار که از سوی دیگران تحمیل می‌شود نشانگر فقدان مطلق آزادی است. پس عجیب نیست که می‌بینیم اولین ظهور تاریخی این مسئله که کسی مجبور باشد در تمام اوقات کار کند، یا کار وقت او را پر کند حتی هنگامی که نیازی به انجام‌دادن کاری نیست، به زندانیان و بردگان مربوط می‌شود، یعنی کارگرانی که آزاد نیستند.

از نظر تاریخی، الگوهای کاری انسان‌ها به صورت صَرف انرژی زیاد و بعد استراحت بوده است. برای نمونه، زراعت عموماً در قالب بسیج همۀ نیروها در فصل کاشت و برداشت صورت می‌گیرد و در فصل‌های بدون محصول نیز کارهای خُرد انجام می‌شود. کارهای بزرگ مثل ساختن خانه یا تدارک‌دیدن جشن نیز معمولاً به همین شکل هستند. انسان‌ها همیشه همین‌طور کار می‌کرده‌اند. دلیلی نداریم که بگوییم اگر طور دیگری کار کنیم به بهره‌وری و کارآمدی بیشتری می‌انجامد. اتفاقاً اغلب نتیجۀ عکس می‌دهد.

یکی از دلایل این که کار در طول تاریخ بی‌قاعده بوده این است که عمدتاً تحت نظارت انجام نمی‌شده است. این سخن دربارۀ فئودالیسم قرون وسطا و بخش اعظمی از تشکیلات کاری تا همین اواخر نیز صادق است، حتی در مواقعی که رابطۀ بین

در قرن چهاردهم، فهم عمومی از چیستی زمان تغییر کرد؛ زمان تبدیل شد به چارچوبی که کار را با آن اندازه می‌گرفتند، به جای این که خودِ کار معیار اندازه‌گیری باشد

کارگر و ارباب به شدت ناعادلانه بوده است. اگر آنانی که زیردست بودند محصول خواسته‌شده را تولید می‌کردند، آنانی که فرادست بودند خودشان را خسته نمی‌کردند که بفهمند وقتشان را چطور گذرانده‌اند.

اکثر جوامع در سرتاسر تاریخ حتی تصورش را هم نمی‌کردند که روزی وقت یک نفر متعلق به کارفرمایش باشد. اما امروزه برای شهروندان کشورهای دموکراتیک این کاملاً طبیعی است که یک‌سوم از روز خودشان یا حتی بیشتر را اجاره بدهند. ارباب مدرن با عصبانیتِ کسی که احساس می‌کند مالی را از او به سرقت برده‌اند فریاد می‌زند: «به تو پول نمی‌دهم که ول بگردی.» چه شد که به اینجا رسیدیم؟

در قرن چهاردهم، فهم عمومی از چیستی زمان تغییر کرد؛ زمان تبدیل شد به چارچوبی که کار را با آن اندازه می‌گرفتند، به جای این که خودِ کار معیار اندازه‌گیری باشد. در سراسر اروپا برج‌های ساعت به دست تاجران محلی بنا شدند. همین تاجران جمجمۀ انسان را به مثابۀ یادآور مرگ روی میزشان می‌گذاشتند، تا به خود یادآوری کنند که باید در استفاده از زمان سریع باشند. گسترش ساعت‌های خانگی و ساعت‌های جیبی که مقارنِ ظهور انقلاب صنعتی در اواخر قرن نوزدهم بود باعث شد همین دیدگاه دربارۀ زمان بینِ طبقۀ متوسط نیز فراگیر شود. اکثر افراد زمان را یک دارایی محدود می‌دیدند که باید بودجه‌بندی و مصرف شود، کاملاً مثل پول. و این وسایلِ جدید اعلام زمان موجب شدند امکان تقسیم‌بندی زمان کارگر به واحدهای برابر که قابل خرید و فروش بودند فراهم شود. کارخانه‌ها به تدریج کارگران را ملزم کردند که هنگام ورود و خروج ساعت بزنند.

این تغییر هم بُعد اخلاقی داشت و هم بُعد تکنولوژیک. مردم به جای این که از سپری کردن زمان حرف بزنند از صَرف کردن زمان حرف زدند، و از اتلاف زمان، کشتن زمان، ذخیرۀ زمان، از دست دادن زمان، مبارزه با زمان، و مانند این‌ها. در طول دو قرن هجدهم و نوزدهم، به نحو فزاینده‌ای با کارهای موقت و بی‌قاعده به عنوان یک معضل اجتماعی برخورد می‌شد. واعظان متدیست بر «صرفه‌جویی در زمان» اصرار می‌کردند؛ مدیریت زمان تبدیل شده بود به جوهر اخلاق. فقرا را از این حیث سرزنش می‌کردند که وقت خود را نسنجیده مصرف می‌کنند، که نسبت به وقت خود بی‌مسئولیت‌اند، همان طور که نسبت به پول خود چنین‌اند.

در این اثنا، کارگران معترض به این شرایط ظالمانه نیز همین تلقی‌ها را از زمان داشتند. بسیاری از کارخانه‌های اولیه به کارگران اجازه نمی‌دادند ساعت‌های خودشان را وارد کارخانه کنند، چون کارخانه‌دار هر جور دلش می‌خواست با ساعت کارخانه بازی می‌کرد. فعالان کارگری بر سر نرخ‌های ساعتی بالاتر مذاکره می‌کردند، خواهان قراردادهای با ساعت ثابت می‌شدند، برای ساعات اضافه‌کاری یک‌ونیم برابر حقوق طلب کردند، و خواهان شیفت کاری دوازده‌ساعته و بعد هشت‌ساعته بودند. اجازه‌گرفتن برای داشتن «وقت آزاد»، با این که قابل فهم است، این تلقی را تقویت می‌کرد که وقت کارگر واقعاً به کسی که آن را خریده تعلق دارد.

این ایده که کارگران اخلاقاً متعهدند زمان کارشان تحت سلطۀ کارفرما باشد چنان عادی شده است که مردم اگر مثلاً‌ ببینند کارگران ترابری وقت خود را به بطالت می‌گذرانند ناراحت می‌شوند و اوقات تلخی می‌کنند. و بدین سان، سرمشغولی۳ ابداع شد: راه‌حلی برای بهبود مشکل فرضی کارگرانی که آن قدر کار ندارند که هشت ساعت کامل را پر کند. به تجربیات خانمی به نام وندی توجه کنید که تاریخچه‌ای طولانی از شغل‌های بی‌معنایی که داشته را برای من فرستاده است:

به عنوان مسئول پذیرش یک مجلۀ تجاری کوچک، اغلب در حالی که منتظر شنیدن صدای تلفن بودم کارهای دیگری هم به من می‌دادند. یک‌بار، یکی از افراد بخش فروش تبلیغات صدها گیرۀ کاغذ را روی میزم ریخت و از من خواست

بسیاری از کارخانه‌های اولیه به کارگران اجازه نمی‌دادند ساعت‌های خودشان را وارد کارخانه کنند، چون کارخانه‌دار هر جور دلش می‌خواست با ساعت کارخانه بازی می‌کرد

که آن‌ها را به تفکیک رنگ از هم جدا کنم. بعد هم موقع استفاده از گیره‌ها هیچ کاری به رنگشان نداشت.

یک مثال دیگر: مادربزرگ من که بیشتر از هشتاد سال داشت در آپارتمانی در شهر نیویورک تنها و مستقل زندگی می‌کرد، که مسلماً به کمی کمک نیاز داشت. یک خانم خیلی مهربان را استخدام کردیم که در کنار او زندگی کند، در خرید و لباسشویی کمکش کند، و اگر یک وقت زمین خورد یا کمکی نیاز داشت چشمش به او باشد. با این حساب، اگر همه چیز خوب پیش می‌رفت، این خانم عملاً کاری برای انجام‌دادن نداشت. همین باعث شده بود مادربزرگ من حسابی عصبانی بشود. اعتراضش این بود که «فقط اینجا می‌نشیند». سرآخر آن خانم رفت.

این حس تعهد در سرتاسر جهان رایج است. برای مثال، رمضان یک مهندس جوان مصری است که برای یک شرکت دولتی در قاهره کار می‌کند.

شرکت به یک تیم مهندسی نیاز داشت که هر روز صبح بیاید و بررسی کند که آیا تهویۀ مطبوع کار می‌کند یا خیر، بعد هم همان اطراف بچرخد تا اگر چیزی خراب شد آنجا حضور داشته باشد. مسلماً مدیریت نمی‌توانست چنین چیزی را بپذیرد؛ پس فرم‌ها و دستورالعمل‌ها و چک‌لیست‌هایی تهیه کرد که پرکردن آن‌ها دقیقاً هشت ساعت در هر روز وقت می‌گرفت. رمضان می‌گوید: «بلافاصله فهمیدم که من را اصلاً به عنوان مهندس استخدام نکرده‌اند، بلکه در واقع یک جور مأمور اداری فنی هستم». «کل کاری که اینجا انجام می‌دهیم کاغذبازی است، پرکردن چک‌لیست‌ها و فرم‌ها.» خوشبختانه، رمضان به تدریج فهمید که کدام فرم‌ها را اگر از قلم بیندازد کسی متوجه نخواهد شد و وقتش را صرف علاقۀ فزاینده‌اش به فیلم و ادبیات کرد. با‌این‌حال، این فرآیند باعث می‌شد احساس بطالت کند. «هر روز رفتن سر کاری که به نظرم هیچ فایده‌ای نداشت از نظر روانی ملالت‌بار بود و موجب افسردگی من شد».

نتیجۀ نهایی، هر قدر هم که آزاردهنده باشد، آن قدر هم بد به نظر نمی‌رسد، مخصوصاً از این جهت که رمضان فهمیده بود چطور این سیستم را به بازی بگیرد. پس چرا نمی‌توانست این را ببیند که زمانی را که یک بار به شرکت فروخته حالا دارد دوباره دزدکی پس می‌گیرد؟ چرا وانمودکردن و فقدانِ هدف او را از پا درآورد؟

یک شغل مزخرف -یعنی جایی که با آدم طوری برخورد می‌کنند که انگار برای هدفی استخدامش کرده‌اند ولی مجبور است فقط تظاهر به کار کند- ذاتاً دلسردکننده است، چون این بازیْ وانمود است، نه بازی کردن خود فرد. مسلماً فریاد آدم بلند می‌شود. این کار یک‌جور حمله به بنیادهای خودِ انسانی است. انسانی که نتواند تأثیر معناداری بر جهان داشته باشد از زیستن بازمی‌ماند.


اطلاعات کتاب‌شناختی:

Graeber, David. Bullshit Jobs: A Theory. Simon and Schuster, 2018


پی‌نوشت‌ها:
• این مقاله برشی از کتاب مشاغل مزخرف، نوشتۀ دیوید گریبر، است که در شمارۀ ژوئن ۲۰۱۸ مجلۀ هارپرز منتشر شده و سپس با عنوان « Punching the Clock» در وب‌سایت این مجله بارگزاری شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «هیچ‌کجای تاریخ ارزش کار را با زمان نمی‌سنجیده‌اند» و ترجمۀ محمد ابراهیم باسط منتشر کرده است.
•• دیوید گریبر (David Graeber) استاد انسان‌شناسی در مدرسه اقتصاد لندن است. آخرین کتاب او مشاغل مزخرف: یک نظریه (Bullshit Jobs: A theory) نام دارد. پیش از این نیز ترجمان در مطلب «من نگهبان یک اتاق خالی هستم: داستان شغل‌های بی‌معنی» به این کتاب پرداخته است.

[۱] YouGov
[۲] make-believe
[۳] Busywork: این کلمه به این معناست که شما در ظاهر سرتان را مشغول به کار کنید، ولی واقعاً کاری برای انجام دادن نداشته باشید، یا کاری که انجام می‌دهید کاملاً بی‌اهمیت و بی‌معنا باشد. در فارسی نیز عبارت «سر خود را به کاری مشغول کردن» به این معناست که هرچند کاری که انجام می‌شود اهمیتی ندارد، ولی فرد نشان می‌دهد که به هر حال عاطل و باطل هم نیست [مترجم].

مشاهده ادامه مطلب

شبح بنکسی در مهمانی بالماسکه‌ی لندن

شوخی جدید بنکسی بحث‌ها و تحسین‌های بسیاری در دنیای هنر به راه انداخته، تابلویی که اندکی پس از �روش، خودش را تا نص�ه ریش ریش کرده است. تحسین‌ها البته جاندارتر از مباحثه‌ها امکان بروز داشته‌اند. هنردوستان و هنرمندان بسیاری از زندگی در زمانه‌ی ات�اقی که قرار است در تاریخ هنر ثبت شود و بعدها سرمشق هنرجویان آینده باشد، ذوق زده‌اند. عده‌ای آن را رسواکننده‌ی ماهیت گالری‌ها و حراجی‌های هنری می‌دانند و عده‌ای معتقدند این بازی خود در خدمت سرمایه و چکش حراج آثار هنری است. این اثر یا هنری بی‌واسطه مبتکرانه و رادیکال است که جامه از تن م�هوم هنر تجاری می‌درد یا تنها کالایی خدماتی است که نتیجه‌اش شتاب دادن ا�زایش قیمت آثار هنری در دنیای کسب‌وکار هنری‌ست. اما به راستی این �یگور ضدسرمایه‌دارانه‌ی بنکسی سویه‌اش یا به تعبیر درست‌تر حاصل سوگیری‌اش به کدام سمت است؟
در ابتدا باید به یاد بیاوریم موضوع مقاومت در برابر کالاشدگی هنر موضوعی دست کم متعلق به ۲۰۰ سال پیش در تاریخ هنر است. بنکسی در این باره مبتکر �یگوری ناآشنا و �رم بیانی جدید است نه مبتکر موضوعی جدید. در این وضعیت از نظر من می‌توان بر ماهیت درزمانی این �یگور اندیشید. این دیدگاه که اجرای خودنابودگرانه‌ی اثر بنکسی را به پرسش میگیرد و معتقد به ماهیتی کاسبکارانه برای آن لحظه است، همچنان یک پله از پرسش وابستگی سیاسی �یگور خود بنکسی در تحلیل وضعیت جلوتر است. به بیانی دیگر پیش از هر چیز باید دید آیا می‌توان از بنکسی در این لحظه انتظار داشت اثری پیشروتر از چنگال کالایی‌سازی سرمایه‌داری خلق کند یا نه؟
اثر بنکسی به هر صورت به �روش ر�ته و باز هم خواهد ر�ت. این اجرای سانتی‌مانتال که نشانه‌هایش به عمد یا سهوا عجولانه بیرون‌زده‌اند توی ذوق می‌زند و آن بادکنک قلبی‌شکل نجات‌یا�ته از تیغه‌ها در بالای تابلو در نهایت همان قدر بر قیمت آن خواهند ا�زود که قسمت دختربچه‌ی ریش‌ریش‌شده. چرا که در همین لحظه بسیار ظاهری هنرمندانه دارد! خریدار اثر اگر از این بازی خرکی� نباشد و اثر را تحویل نگیرد حتما مشتری باهوش‌تری با قیمت بالاتری تصاحبش می‌کند. ساز و کار عرضه و تقاضای دنیای تجاری تنها ثابت کرد که می‌تواند بکرترین م�اهیم مقاومت را نیز قیمت‌گذاری کند و به �روش برساند. اینکه تا انتهای این ماجرا چقدر قرار است با مانور روی این ات�اق، برهوت مارکتینگ هنر را سرسبز و زایا جلوه دهد نیاز به صبر بیشتری دارد.
اما در همین �یگور آنارشیستی بنکسی؛ غایب، سایه‌وار، پیش‌دست، ن�وذی و پیشرو یک حقیقت مهم نه�ته است؛ تصاحب نقاب توسط عرصه‌ی خصوصی. دیگر م�هوم مقاومت بنکسی یک اتیکت تجاری بیشتر نیست، اتیکتی که اگر بر �رم‌های مخال�ت طنازانه‌اش ابتکار به خرج ندهد ارزش آثارش در بازار حتما ا�ت خواهد کرد! در خوشبینانه‌ترین حالت اگر تصور نکنیم که این اجرای مشکوک خود سرمایه‌ای به میدان آورده از بنگاه‌های تجاری هنری است، حداقل می‌توان اطمینان داشت که او از بازی تجاری سرمایه‌داران رو دست خورده است. رابطه‌ی �یگور ناهمساز او با دنیای تجارت هنر بیشتر شبیه ناز و نیاز معشوق حا�ظ است با عاشق! گاهی پس و گاهی به پیش.
بنکسی در بهترین حالت با شوکی ناخواسته بازار هنر را داغ‌تر کرده است. از نگاه من بعید به نظر می‌رسد که از این �یگور تصاحب‌شده (به دلیل صورت مبهم و ناخوانایش) دیگر اثری خطرناک زائیده شود، نهایت امر شاید بتواند هیجان زیستن در این ملال کاسب‌کارانه را برای کاسبان بیشتر کند. حربه‌ی مخ�ی‌کاری بنکسی شاید برای هنردوستان تازه و جذاب باشد اما برای گالری‌های کارکشته‌ی لندن همچون ردپای شکار در بر� نشسته بر دشت صا� و مسطح است.
در این واقعه اخیر برای اثر دختر و بادکنک، بحران به کل از حوزه‌ی سیاسی کردن وضعیت به سمت تثبیت وضعیتی جدید پیش‌ر�ته است. یعنی به جای واگرایی مول�ه‌های موجود خواسته یا ناخواسته باعث همگرایی مول�ه‌های جدید و اتصال م�صل‌های به‌روزتری شده است. از امروز می‌توان حراجی‌های هنری را با هیجانات بیشتری از این قبیل رادیکالیته‌های محصور‌ و رام‌شده تصور کرد.
هرچه هست این مصادره‌ به مطلوب م�اهیم مبارزه با تجاری کردن هنر توسط سرمایه، سنت همیشگی سرمایه‌داری است. مهم آن است که منتقد و هنرمند به جای الهام گر�تن از تکرار ایده‌های دادائیستی هنر (که در تقابل با اجرای بنکسی که هد�ش را با �ریاد صدا می‌کند، به دلیل مشخص نبودن اهدا� مورد حمله‌اش تاریخ مصر� طولانی‌تر و م�یدتری داشت) سعی کنند از این موقعیت ناب است�اده کنند تا ذهن مخاطبان امروز را بر تقابل هنر مقاومت/هنر تجاری متمایل کرده و موضوع را عمیق‌تر تشریح کنند.

مشاهده ادامه مطلب

دوبله ه�ت �یلم به زبان اشاره

تا کنون ه�ت �یلم برای ناشنوایان دوبله و به تأیید نمایندگان ناشنوایان رسیده و مجوز دوبله این �یلم‌ها صادر شده است.

امیر حسین تهرانی، مدیر اجرایی «سینما اشاره» از تلاش برای چاپ کتاب «هنر دوبله اشاره» خبر داد و گ�ت:«�یلم‌های «نگار»، «به وقت شام»، «هزار پا»، «اکسیدان»، «آینه بغل»، «چهارراه استانبول» و «تگزاس» دوبله اشاره شده است. هم اکنون ۸ ن�ر در حال دوبله �یلم‌های سینمایی به زبان اشاره هستند و در صورت ا�زایش حمایت‌ها، می‌توانیم با انجام آموزش، این طرح را به صورت سراسری در کشور اجرا و از ظر�یت استعدادهای موجود در این بخش است�اده کنیم.»

وی با اشاره به تلاش برای انجام «دوبله اشاره» �یلم‌های ایرانی برای مخاطبان انگلیسی زبان و آلمانی گ�ت: یک زبان اشاره بین‌المللی وجود دارد و در کنار آن، بیش از ۱۰۰ زبان بومی اشاره داریم که می‌توان �یلم‌های ایرانی را برای جامعه ناشنوا در اروپا توزیع کرد. تهرانی در پایان تاکید کرد: نهادهای بین‌المللی سینمایی از جمله بنیاد سینمایی �ارابی می‌توانند در راه جهانی شدن طرح «دوبله اشاره» تلاش کنند.

در باور عمومی جامعه شنوایان زبان گ�تاری تنها راه ارتباط برقرار کردن و اندیشیدن است. اما زبان اشاره ناشنوایان امکانات ارتباطی دیگری را در خود دارد. این زبان از اساس دارای ساختاری مت�اوت و مستقل از زبان گ�تاری است و شالوده‌اش را عناصر متقاوتی مثل �ضا، تصویر، ایما و اشاره تشکیل می‌دهند. در این نوشتار از میدان، مختصری از ساختار و دستور زبان اشاره بخوانید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

کارگران شهرداری شادگان ۸ ماه مزد طلبکارند

پرداخت دستمزد کارگران �ضای سبز پیمانی شهرداری شادگان حدود ۸ماه به تاخیر ا�تاده است.

کارگران �ضای سبز شاغل در شهرداری حمیدیه حدود ۸ماه مزد معوقه طلب دارند.

این کارگران گ�ته‌اند: مهم‌ترین عامل پرداخت نشدن مزدشان کمبود نقدینگی و نبود منابع مالی در شهرداری است. همچنین بخشی از بیمه کارگران به تامین اجتماعی پرداخت نشده است.

این کارگران می‌گویند: در منطقه‌ای محروم با شرایط سخت، مشغول خدمت‌رسانی به شهرورندان هستیم اما مسئولان شهری شهر شادگان هیچ �کری به حال ما نمی‌کنند.

به گ�ته یکی از کارگران شهرداری شادگان، این کارگران روز گذشته (۱۵ مهر ماه) در پیگیری مطالبات مزدی خود مقابل ساختمان شهرداری تجمع کردند اما این اقدام مسئولان شهری را وادار به پرداخت مطالبات کارگران نکرد.ه است.

طبق اظهارات این کارگران، آنها پیش از این در تاریخ نیز ۲۳ اردیبهشت در اعتراض به پرداخت‌ نشدن ۹ ماه حقوق خود در برابر شهرداری دست به اعتراض زده بودند.

مشاهده ادامه مطلب

ا�زایش مهاجرت‌های اقلیمی به البرز

رئیس اتحادیه املاک مرکز استان البرز از ا�زایش مهاجرت مستأجران از تهران و استان‌های جنوبی به کرج خبر داد و گ�ت: در ماه گذشته ۱۵ درصد از کسانی که در کرج خانه اجاره کرده‌اند؛ مهاجرینی از تهران و استان‌های جنوبی کشور بوده‌اند.

محمد قمی در خصوص آخرین وضعیت معاملات مسکن در کرج، گ�ت: در چند ماه اخیر با وجود رکودی که در این بخش وجود دارد؛ قیمت مسکن ۴۰ درصد و هزینه اجاره و رهن نیز حدود ۳۵ درصد ا�زایش داشته است.

وی در ادامه به روند مهاجرت شهروندان تهرانی به کرج اشاره کرد و گ�ت: این ا�راد به علت ا�زایش هزینه اجاره مسکن در تهران، ترجیح می‌دهند در کرج سکونت کنند. علاوه بر این، ا�راد زیادی نیز از استان‌های جنوبی کشور به دلیل مسائل زیست محیطی از جمله آلودگی هوا به کرج آمده‌اند.

رئیس اتحادیه املاک کرج خاطرنشان کرد: این نوع از مهاجرت‌ها به حدی ا�زایش داشته که در ماه گذشته ۱۵ درصد از کسانی که در کرج خانه اجاره کرده‌اند، مهاجرینی از تهران و استان‌های جنوبی کشور بوده‌اند. بیشتر این ا�راد در مناطقی چون شاهین‌ویلا و باغستان خانه اجاره کرده‌اند.

مشاهده ادامه مطلب

مروری بر کتاب «مدرنیزاسیون و حاکمیت پسا-استعماری در ایران؛ رساله‌ای در باب دولت» اثر ابراهیم تو�یق

ابراهیم تو�یق در این کتاب می‌کوشد با تمرکز بر برهه‌ی زمانی پس از مصدق که خود آن را آغاز مرحله‌ی هم‌چنان متداوم پسا-استعماری[۲]در ایران می‌خواند، رویکردی تازه به توسعه‌ی دولت و اقتصاد سیاسی ایران تحت حاکمیت سلسله‌ی پهلوی عرضه کند. این کتاب که برآمده از رساله‌ی دکتری تو�یق[۳] (د�اع‌شده به سال ۱۹۹۸ در دانشگاه �رانک�ورت) است، به دو بخش اصلی تقسیم می‌شود؛ بخش نخست، با طرح م�اهیمی چون «دولت بورژوایی – سرمایه‌داری»[۴]، «جامعه‌ی پسا-استعماری: مدرن یا سنتی»[۵] و «دولت پسا-استعماری»[۶]، به تشریح و تمهید استدلالات نظری اثر می‌پردازد.

بخش دوم کتاب، با پیروی از یک روند و ترتیب تاریخی مشخص، استدلالات نظری تمهید‌شده در بخش نخست را در مورد خاص ایران به کار می‌گیرد. منابع مورد است�اده در بخش دوم عبارت‌اند از: خاطرات [و شرح‌حال‌های] سیاست‌مداران (از جمله خاطرات ثبت و ضبط‌شده در پروژه‌ی تاریخ ش�اهی ایران)، ادبیات ثانویه در باب موقعیت رو به تحول بازار و روحانیت در �رایند مدرنیزاسیون ایران و نیز مطالعات متنوع در باب شکل‌گیری دولت مدرن در ایران.

در یکی از ص�حات ابتدایی کتاب[۷] می‌خوانیم: «انقلاب اسلامی با برانداختن نظام پهلوی، نه‌تنها بحران در نظم کهن را عیان کرد، بلکه توأمان بحران الگوهای ت�سیری تأمل در باب آن نظم پیشین را نیز نمایان ساخت. با طرح این مقدمات است که تو�یق مهیای طرح استدلال اصلی خویش می‌شود؛ «نظریه‌ی مدرنیزاسیون از ارائه‌ی تبیینی برای موقعیت پسا-استعماری پایدار[۸] ایران عاجز است و خوانشی نابسنده از نظام پسا-انقلابی ارائه و آن را صر�اً «واکنشی سنت‌گرا – بنیادگرایانه»[۹] به سیاست مدرنیزاسیون در نظام پهلوی قلمداد می‌کند. تو�یق تعری� مدرنیزاسیونی از کشورهای جهان سومی به عنوان «جوامع در حال گذار»[۱۰] و نیز مدل «توسعه‌ی تأخیری»[۱۱][۱۲] ناظر بر آن را که با م�روض گر�تن امکان گذاری کاملاً مو�ق از سنت شرقی به مدرنیته‌ی غربی دیدگاهی دو-انگارانه[۱۳] نسبت به امر مدرن و امر سنتی به عنوان اموری یکسره مجزا و من�ک از یکدیگر دارد، به پرسش می‌گیرد. تو�یق اگرچه استدلالات مکتب وابستگی را در این‌باره می‌پذیرد که بازار سرمایه‌داری مادر‌شهری[۱۴] هم‌چنان دولت‌های پسا-استعماری را از دگردیسی سرمایه‌دارانه[۱۵] باز می‌دارد، در عین‌حال، تمرکز مکتب وابستگی بر عامل بیرونی- جهانی[۱۶] و نیز دیدگاه این مکتب را مبنی بر آن که در دولت‌های پسا-استعماری عناصر سرمایه‌دارانه و پیشاسرمایه‌دارانه از یکدیگر قابل ت�کیک و به تعبیری «ناهم‌بود»[۱۷] [یا ناتوأمان] هستند، به نقد می‌کشد.

مدل جایگزین عرضه‌شده از سوی تو�یق از ظر�یت‌های نظری «سنت ماتریالیستی نظریه‌ی دولت»[۱۸]، «رویکردهای پسا-استعماری» و خاصه نظریه‌ی «جامعه‌ی مدرن جهانی»[۱۹] راینهارت کسلر[۲۰] – که از اعضای کمیته‌ی راهنمایی رساله‌ی تو�یق بوده است – بهره می‌گیرد.

رویکرد «جامعه‌ی مدرن جهانی» هسته‌ی عقلانی[۲۱] نظریه‌های مدرنیزاسیون و وابستگی، یعنی توضیح ساختار دولت و جامعه‌ی پسا-استعماری به مثابه‌ی کارکردی از موقعیت آن دولت و جامعه در اقتصاد جهانی، و ناظر بر آن «برانگیزش مدام[۲۲] به خلاقیت‌ورزی که عنصر گوهرین مدرنیته[۲۳] است»، را ح�ظ می‌کند. با این‌حال، رویکرد «جامعه‌ی مدرن جهانی»، با این ادعا که مدرنیته یک «صورت‌بندی اجتماعی یک‌جا – ساختاریا�ته»[۲۴][۲۵] است، منظر غایت‌انگارانه[۲۶] ناهم‌بودگی[۲۷] تاریخی در آن رویکردهای نظری را به نقد می‌کشد و مدعی می‌شود که در درون یک موجودیت پسا-استعماری، عناصر پیشاسرمایه‌دارانه و پساسرمایه‌دارانه با رابطه‌ای نابرابر به یکدیگر پیوند خورده‌اند؛ تا به این ترتیب عنصر دولت بخش‌های پیشاسرمایه‌دارانه را وا ‌دارد که به طرق گوناگون کار تغذیه‌[ی مالی و سرمایه‌ای] بخش‌های سرمایه‌دارانه را بر عهده گیرند. این نظام همچنین عیان‌کننده‌ی این واقعیت است که اتکای مجموعه‌های حکومتی پسا-استعماری بر بازار جهانی، محدودیت‌هایی ساختاری[۲۸] را نیز در برابر سلب کامل مالکیت دولت و نیز در برابر شکل‌گیری یک اقتصاد سرمایه‌دارانه‌ی برخوردار از انسجام درونی[۲۹] که قادر به گریز از [حیطه‌ی تأثیر] نیروهای اقتصادی بیرونی باشد، ایجاد می‌کند. با این اوصا�، ت�کیک [سپهرهای] سیاست، اقتصاد، دولت و جامعه که از خصائص جامعه‌ی صنعتی و سرمایه‌دارانه است، نمی‌تواند در جوامع پسا-استعماری به تمامی منکش� و پدیدار شود.

ساختار نظری پیش‌گ�ته در بخش دوم کتاب تو�یق درباره‌ی مورد خاص ایران به کار گر�ته شده است. بازه‌ای حدوداً صدساله از تاریخ ایران، از میانه‌ی سده‌ی نوزدهم تا ۱۹۴۱، به عنوان دوران ادغام نیمه‌-‌استعماری[۳۰] در بازار جهانی قلمداد می‌شود که خود به دو دوره‌ی اصلی قابل تقسیم است. «تداوم‌بخشی ساختگی»[۳۱] به دو نهاد دربار[۳۲] و نظام ایلات و عشایری[۳۳]، که تداوم آن‌ها به ترتیب در هماهنگی با منا�ع روس‌ها و بریتانیایی‌ها در ایران بود، با �رآیندها و رخدادهای داخلی (نیروهای اجتماعی و �رهنگی انقلاب مشروطه) و خاصه با عوامل بیرونی (اکتشا� و استخراج ن�ت، و عقب‌نشینی جماهیر شوروی از مداخله‌جویی‌های تزاری در پی جنگ جهانی اول، که خود مصاد� شد با تغییر موضع بریتانیا از تعقیب منا�ع ژئواستراتژیک به منا�ع اقتصادی در ایران) به چالش کشیده شد. کودتای ۱۹۲۱[۳۴]، نقطه‌ی هم‌گرایی[۳۵] آن منا�ع درونی، بیرونی و �رایندی بود. در حالی که تو�یق اساساً از رویکرد تحلیلی آبراهامیان درباره‌ی حکومت رضاشاه به عنوان حکومتی مبتنی بر یک ترکیب نظامی – دیوانسالارانه و درباری[۳۶] که نهایتاً تحت کنترل نهاد دربار است، پیروی می‌کند، به نظر می‌رسد نکته‌ی کلیدی تحلیل او آن است که دگردیسی (درونی) مزبور به هیچ تغییر بنیادینی در موقعیت نیمه‌استعماری (و بیرونی) ایران در بازار جهانی نیانجامیده است.

تو�یق تاریخ گذار از وضعیت نیمه‌استعماری به وضعیت پسا-استعماری را تا دوره‌ی زمانی میان ۱۹۴۱ تا سال‌های دهه‌ی پنجاه به عقب می‌برد؛ دوره‌ای که ویژگی آن امحا یا دگرگونی ابزارهای اعمال کنترل و سلطه‌ی امپراطوری بریتانیا (بانک امپراطوری ایران در ۱۹۵۰ و شرکت ن�ت ایران و انگلیس[۳۷] در ۱۹۵۴) و نیز تثبیت و استقرار آن دیوان‌سالاری‌‌هایی است که شروع به راهبری و جهت‌دهی[۳۸] به اقتصاد سیاسی پسا-استعماری ایران کردند (سازمان برنامه[۳۹] و وزارت کار[۴۰]). با سود جستن از موضع ضعی� شاه در پی براندازی دولت مصدق، سازمان برنامه به زعامت ابوالحسن ابتهاج مو�ق شد زمینه‌ی ایجاد شکا�ی را در درون منظومه‌ی نیروهای سیاسی – اقتصادی حاکم بر ایران[۴۱] �راهم آورد. علی‌رغم ناکامی غایی برنامه‌ی ابتهاج در ۱۹۶۳، آن مدل از «دیکتاتوری دیوان‌سالارانه‌ی توسعه‌ای»[۴۲]  به گونه‌ای از دگردیسی ساختاری در اقتصاد سیاسی انجامید که دیگر اجازه‌ی بازگشت به نظام نیمه‌استعماری پیشین را نمی‌داد.

سازمان برنامه، علاوه بر تعمیق گرایش‌های ساختاری نیمه‌استعماری و از پیش‌موجود، که بر اساس آن‌ها جامعه‌ی پسا-استعماری بنا شد، با تأکیدات تکنوکراتیک (�ن‌سالارانه) خویش که آن‌ها را در ل�ا�ه‌ی زبان �وردیستی شرکت‌ها و آژانس‌های بین‌المللی می‌پیچید، موجبات دگردیسی آن جامعه‌ی پسا-استعماری را نیز �راهم آورد؛ تأکیداتی که، مهم‌تر از هر چیز، با انتظام‌بخشی دوباره به روابط بین‌المللی سلطه و وابستگی در جهان پس از ۱۹۴۵[۴۳] درهم‌تنیدگی ساختاری داشتند. اساساً به همین دلیل اخیر است که تعمیق گرایش‌های نیمه‌استعماری نه به معنای استمرار[۴۴] وضعیت پیشین، بلکه متراد� با گسست[۴۵] از آن بود. به لحاظ اقتصادی، [�رایند] تکنوکراتیک‌شدن در تعمیق سیاست‌های صادرات‌محور[۴۶] و تجاری‌سازی کشاورزی و چرخش[۴۷] کشاورزی به سوی تأمین نیازهای اقتصادی و مصر�‌گرایانه‌ی شهری، اعمال قیمومیت [پاتریمونیالی][۴۸] بر بخش خصوصی صنعتی (خاصه صنایع سبک مصر�ی) و «مرکز – تهران»‌گرایی[۴۹] تجلی یا�ت.

به لحاظ سیاسی، تمام روابط جامعه‌محور[۵۰] و گ�تارهای مشروعیت‌بخش[۵۱] ناظر بر آن روابط، در معرض الزام به اثبات [و تعری�] دوباره‌ی خویش قرار گر�تند. از آن‌جا که دیوان‌سالاری به حامل مدرنیزاسیون تبدیل شده بود، شاه �ارغ از آن‌که توانسته بود پس از سقوط دولت امینی در ۱۹۶۳، «دیکتاتوری دیوان‌سالارانه‌ی توسعه‌ای» را با یک «مدل توسعه‌ای پاتریمونیال»[۵۲] جایگزین کند، ناگزیر از آن بود که زبان بوروکراتیک را به عنوان ابزار بنیادین کسب مشروعیت به کار بگیرد.

از سال‌های ابتدایی دهه‌ی ۱۹۶۰، نهاد دربار از طریق تملک و انضباط‌بخشی مو�ق[۵۳] به دیوان‌سالاری به مثابه‌ی منبعی راهبردی، و نیز به مدد درآمدهای ن�تی و ارضی روزا�زون خویش، توانست به یک جایگاه مسلط سیاسی و اقتصادی دست یابد. گرایش‌های ساختاری سال‌های دهه‌ی ۱۹۵۰ در شرایط پاتریمونیالی کاملاً بسط یا�تند و خاصیت و نیز صورت[۵۴] راهبرد «صنعتی‌سازی در جهت جایگزینی واردات»[۵۵] را به عنوان راه ایده‌آل جبران عقب‌ماندگی[۵۶] در مدل هژمونیک �وردیستی رقم زدند. تو�یق، مشابه با آن‌چه درباره‌ی وضعیت نیمه‌استعماری پیش از ۱۹۴۱ می‌گوید، توسعه‌ی درونی را نیز در بطن یک با�ت (کانتکست) جهانی قرار می‌دهد. حدوداً در دوره‌ی زمانی ابتدای دهه‌ی ۱۹۶۰ بود که سطح مصر� و تولید داخلی در اقتصادهای سرمایه‌داری غربی به سق� خویش رسید و در نتیجه آن‌ها باید به سراغ مستعمرات سابق خویش می‌ر�تند و آن‌ها را بازار مقصد برای جریان مداوم محصولات انبوه[۵۷] خویش قرار می‌دادند. به طور کلی، [برنامه‌ی] برون‌سپاری[۵۸]�ضاهای تولیدی به این مناطق بنیان سیاست‌های جایگزینی واردات را �راهم آورد. در ایران، این گرایش با دولتی تسهیل شد که هم مایل و هم به لحاظ مالی قادر بود که آغازگر این شکل از «توسعه‌ی تأخیری» باشد و در نتیجه‌ پذیرای نقشی محوری در یک اقتصاد سیاسی با ویژگی‌های پسا-استعماری شود؛ دولتی که بیش از هر چیز از عمده‌�روشان درگیر در تجارت جهانی[۵۹] و کارکنان بلندمرتبه‌ی خویش حمایت می‌کرد و درآمدهای �زاینده‌ی ن�تی به آن قدرتی مضاع� بخشیده بود.[۶۰] ادعای کلیدی تو�یق در این‌جا این است که بازتولید بخش رسمی اقتصاد ایران نتیجه‌ی همان �رایندهای انتقال مستقیم و غیرمستقیم [مالی و سرمایه‌ای] از مبدأ بخش غیررسمی اقتصاد بود. دولت نقشی خاصه مهم در خلق [و مدیریت] روابط میان این دو بخش ای�ا می‌کرد. این دولت بود که بنیان سیاسی لازم را �راهم می‌آورد و انتقال سرمایه‌های انسانی و مالی[۶۱] از بخش کشاورزی به بخش‌های صنعتی و غیررسمی شهری را سامان می‌بخشید. نیز این دولت بود که دایره‌ی شمول و ضمانت‌های حمایتی قوانین کاری و اجتماعی را به کارکنان رسمی دولت و کارگران شرکت‌های با تعداد بیش از ده کارمند محدود کرد، تا به این‌ترتیب شرکت‌هایی که کمتر از ده کارگر داشتند، دیگر امیدی به دریا�ت حمایت‌های مالی دولتی نداشته باشند؛ هرچند آن شرکت‌ها نیز هم‌چنان قادر به تداوم حیات بودند، زیرا مهاجران روستایی – آن گروه پدید آمده در نتیجه‌ی انقلاب س�ید دولت پاتریمونیال – هم مصر�‌کنندگانی خوب و هم نیروی کاری بس ارزان را در اختیار آن شرکت‌ها می‌گذاشتند. خلق و کارکرد بخش صنعتی رسمی بر یک دگردیسی �وردیستی – پیرامونی[۶۲] در تخصیص دولتی منابع میان بخش‌های مدرن و سنتی و در نتیجه بر ساختاربخشی به آن دو مبتنی بود. بدون دگردیسی ویران‌گرانه‌[۶۳]ی تولید کشاورزی و «تداوم‌بخشی ساختگی» به کسب‌و‌کارهای کوچک پیشاصنعتی و رشد سریع بخش رسمی در نتیجه‌ی بسط مضاع� دستگاه دولت و نیز نیروی بخش خدماتی غیررسمی، شکل‌گیری چنین گونه‌ای از ساختار صنعتی امکان تحقق نداشت. بنابراین اتکای بر دولت و نیز داشتن جایگاهی پیرامونی در اقتصاد جهانی سرمایه‌داری، شرایط لازم را برای خلق یک بورژوازی صنعتی �راهم آورد که به نوبه‌ی خویش در بازتولید نقش دولت و جایگاه پیرامونی آن در اقتصاد جهانی نقش داشت. تو�یق با این تحلیل، آن دسته از مدل‌های اقتصادی را که ت�کیک کاملی میان یک بخش مدرن و یک بخش هم‌چنان سنتی و یا استقلالی میان این بخش‌های مدرن و سنتی قائل می‌شوند، ن�ی کرده و آن دسته از مدل‌های سیاسی («نئوپاتریمونیالیسم»[۶۴]، «دولت تاریخاً استبدادی»[۶۵] یا همان الگوی قدیمی دولت هزار �امیل) را نیز، که بیش از حد عنصر «استمرار تاریخی» را پررنگ و دوتایی ساده‌انگارانه‌ای را میان سنت و مدرنیته برقرار می‌کنند، به نقد می‌کشد.

با این اوصا�، عجیب نیست که تو�یق به استدلال هالیدی (۱۹۷۹) ارجاع می‌دهد و ادعا می‌کند که محا�ظه‌کاری[۶۶] توسعه‌ی مدرن ایران نه‌تنها بر سنتی پیوسته و پایدار استوار نیست، بلکه خصوصیت آن برآمده از «گسست‌های مدرن»[۶۷] است.

پژوهش تو�یق مدلی نظری را به کار می‌گیرد، که تا جایی که من می‌دانم، پیش از این و با چنین جزئیاتی برای تحلیل اقتصاد سیاسی ایران به کار گر�ته نشده است. تو�یق با مو�قیت مدل بدیل خویش را در مقابل مدل‌های مدرنیزاسیون و وابستگی، در بخش دوم کتاب که بخش تاریخی‌-‌جامعه‌شناختی است، به کار می‌گیرد و �هم نظری ما از اقتصاد سیاسی ایران و روابط دولت – جامعه طی سال‌های ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹ را می‌پالاید.

با این‌وجود، حس‌و‌حال خلاقانه[۶۸]‌ی تو�یق در این کتاب، با اقسامی از غلو [و اغراق] نیز آمیخته است. او ادعا می‌کند که در ادبیات پژوهشی مربوط به قرن بیستم ایران، مخاطب ناچار از آن است که با قرار دادن مداوم و مکرر مجموعه‌ای نسبتاً ثابت از داده‌ها در ترمینولوژی‌های جدید به خود این‌گونه تلقین کند که در حال انجام کاری مبدعانه است. «استبداد ن�تی شبه‌‌مدرنیستی »[۶۹] کاتوزیان، «سیاست توسعه‌ی نابرابر»[۷۰] آبراهامیان و «سردرگمی طبقه‌ی متوسط جدید»[۷۱] ارجمند از جمله مواردی هستند که به زعم تو�یق کار نظری آن‌ها از حدود همان تز نوپاتریمونیالیسم در چارچوب دستگاه نظری مدرنیزاسیون که نظریه‌پردازان آمریکایی مانند بیل[۷۲]، بایندر[۷۳] و زونیس[۷۴] برای ایران ارائه کردند، �راتر نمی‌رود. این شکل از به هیچ ‌انگاشتن دیگران[۷۵] از سوی تو�یق، مبالغه‌‌آمیز[۷۶] به نظر می‌رسد، زیرا اولاً تو�یق به این شکل کارهای مهم دیگران را نادیده می‌انگارد، و علاوه بر آن، او خود ناگزیر از آن است که برای تشریح روند �رو ا�تادن نظام پهلوی به برخی از همان نظریه‌پردازان استناد کند. تو�یق کتاب «اتوکراسی، مدرنیزاسیون و انقلاب در روسیه و ایران» (۱۹۹۱) [۷۷] مک‌دانیل[۷۸] را نادیده می‌گیرد که در آن نویسنده ادعا می‌کند که ایران دوران پهلوی و روسیه‌ی تزاری را باید از سه مسیر شناخته‌شده‌ای که برینگتون مور[۷۹] برای گذار به جهان مدرن ترسیم کرده است، متمایز دانست و نمی‌توان تجربه‌ی این دو را صر�اً تکراری ناقص یا معوق[۸۰] از یکی از همان مسیرها تلقی کرد. تو�یق هم‌چنین در بخش نظری کار خویش نامی از هالیدی[۸۱] نمی‌برد و صر�اً در ص�حه‌ی ۲۵۴ کتاب ارجاعی بس کوتاه، اما بسیار مهم، به کتاب «ایران: دیکتاتوری و توسعه» (۱۹۷۹)[۸۲] می‌دهد. سرانجام این‌که تو�یق نمی‌تواند منکر نقش محوری ایده‌های آبراهامیان و مک‌دانیل باشد و هر چند در نهایت تصمیم می‌گیرد در کار خویش ارجاعی به آن دو ندهد[۸۳]، ناگزیر از پذیرش آن است که توأمانی عناصر کنترل اقتصادی [آمرانه] و خاصه ضع� و �قدان مشارکت سیاسی است که در نهایت به بن‌بست ساختاری ۱۹۷۹ انجامیده و انقلاب ایران را در پی می‌آورد.

علی‌رغم تمام این ملاحظات[۸۴]، من بی‌شک خواندن این کتاب را به دانشجویان حوزه‌های اقتصاد سیاسی و روابط دولت – جامعه در ایران مدرن و نیز به تمام کسانی که به مطالعاتی علاقه‌مند هستند که رویکردهای نظری جامعه‌شناختی و تحلیل‌های تاریخ‌نگارانه را با یکدیگر درمی‌آمیزند، توصیه می‌کنم.

 

پی نوشت:

[۱] Cyrus Schayegh

سیروس شایق استاد سابق دانشگاه‌ پرینستون و در حال حاضر استاد تاریخ بین‌الملل در مؤسسه‌ی تحصیلات تکمیلی ژنو است.

http://graduateinstitute.ch/home/study/academicdepartments/international-history/faculty.html/_/people/schayegh

[۲] Iran’s still Continuing “Post-Colonial� Phase

[۳] Modernisierung Und Postkoloniale Herrschaft In Iran: Versuch Über Den Staat

[۴] Bourgeois-Capitalist State

[۵] Post-Colonial Society: Traditional Or Modern

[۶] Post-Colonial State

[۷] شایق در متن اصلی در تمام موارد ارجاعات دقیقی به متن کتاب تو�یق داده است که خوانندگان می‌توانند با مراجعه به �ایل متن اصلی از آن‌ها است�اده کنند.

[۸] Permanently Post-Colonial Situation

[۹] Traditionalist-Fundamentalist Action

[۱۰] Transitional Societies

[۱۱] مدلی که پاره‌ای از کشورهای توسعه‌یا�ته را در خط مقدم توسعه و دیگران عقب‌ا�تاده از آن کشورها را در راه دستیابی با تأخیر به توسعه و در حال مبارزه برای غلبه بر مشکلات و دشواری‌های دستیابی به این هد� قلمداد می‌کند. م

[۱۲] Catch-Up� Development

[۱۳] Dichotomous View

[۱۴] Metropolitan Capitalist Market

[۱۵] Capitalist Transformation

[۱۶] External/Global Factor

[۱۷] Non-Simultaneous

[۱۸] The Tradition Of Materialist State Theory

[۱۹] Theory Of Global Modern Society

[۲۰] Reinhart Kössler

[۲۱] Rational Core

[۲۲] Permanent Urge

[۲۳] Inherent In Modernity

[۲۴] از تعبیر «یک‌جا – ساختاریا�ته» است�اده شد تا درک بهتری از «هم‌بودگی» و «هم‌زمانی» مؤل�ه‌های صورت‌بندی اجتماعی به دست داده شود.

[۲۵] Simultaneous Structured Social Formation

[۲۶] Teleological

[۲۷] Ungleichzeitigkeit

[۲۸] Structural Limits

[۲۹] Internally Integrated Capitalist Economy

[۳۰] Semi-Colonial Integration

[۳۱] Spurious Conservation

[۳۲] Court

[۳۳] Nomadic Tribal Order

[۳۴] کودتای ۱۲۹۹

[۳۵] Focal Point

[۳۶] Military-Bureaucracy-Court Complex

[۳۷] AIOC

[۳۸] Steer

[۳۹] Plan Organization (Po)

[۴۰] Ministry Of Work

[۴۱] Ruling Constellation Of Economico-Political Forces

[۴۲] Bureaucratic Developmental Dictatorship

[۴۳] Structurally Embedded In The Post-1945 Re-Ordering Of The International Relations Of Domination And Dependency

[۴۴] Continuity

[۴۵] Break

[۴۶] Export-Orientation

[۴۷] Gearing

[۴۸] Patronage

[۴۹] Tehran-Centrism

[۵۰] Societal Relations

[۵۱] Discourse Of Legitimacy

[۵۲] Patrimonial Developmental Model

[۵۳] Successful Appropriation And Disciplining

[۵۴] Character as well as the Form

[۵۵] Import-Substitutingin Industrialization

[ÛµÛ¶]

[۵۷] Durable Mass Products

[۵۸] Outsourcing

[۵۹] Wholesalers Engaged in Foreign Trade

[۶۰] این بخش از متن اصلی مقاله‌ی سیروس شایق با مشکلاتی در جمله‌پردازی روبرو است. تصمیم‌ گر�تیم نزدیک‌ترین معنا به آن‌چه در متن روایت می‌شود را انتخاب کنیم. م

[۶۱] Financial and human capital

[Û¶Û²]Peripheral-Fordist Transformation

[۶۳] Destructive Transformation

[۶۴] Neo-patrimonialism

[۶۵] Historically Despotic State

[۶۶] Conservatism

[۶۷] Modern Breaks

[۶۸] Air of Innovation

[۶۹] Pseudo-Modernist Oil-Despotism

[۷۰] Policy Of Unequal Development

[۷۱] Disorientation Of The Modern Middle Class

[۷۲] Bill

[۷۳] Binder

[۷۴] Zonis

[۷۵] Lack of Regard

[۷۶] Overstated

[۷۷] Autocracy, Modernization, And Revolution In Russia And Iran (1991)

[۷۸] McDaniel

[۷۹] Barrington Moore

[۸۰] Belated

[۸۱] Halliday

[۸۲] Iran: Dictatorship And Development (1979)

[۸۳] در نوشتار دیگری در آبسکورا به این خواهیم پرداخت که این «عدم ارجاع» موردی استثنایی در کار تو�یق نبوده است. م

[۸۴] Qualifications

مشاهده ادامه مطلب

مدیر شبکه سه: سلبریتی‌ها سرمایه‌های کشور هستند

مدیر شبکه سه صدا و سیما معتقد است سلبریتی‌ها سرمایه‌های کشور هستند که باید ح�ظ شوند و با آن‌ها کار و تعامل کرد.

علی �روغی در گ�تگو با صبح نو با اشاره به این موضوع بر بر قول و قراری که با این دوستان گذاشته است تاکید می‌کند و می‌گوید:«خیلی از این ا�راد متدین و خوب هستند ولی ما خودمان �اصله ایجاد می‌کنیم. من اصلاً به دنبال این نیستم که آنتن شبکه را با چهره‌های شاخص پر کنم ولی اگر چهره شاخصی داریم که حاضر است برای این کشور و نظام قدمی بردارد چرا من است�اده نکنم و این مسیر هم ادامه دارد. الان چهره‌های دیگری هستند که با برنامه‌های دیگر به شبکه سه اضا�ه خواهند شد و با همه آن‌ها این حر�‌ها را زدیم.»

این مدیر ارشد صدا و سیمای در ادامه به نداشتن خط قرمز در این شبکه اشاره کرده و ا�زود:«آن چیزی که برای ما مهم است- که به این مسأله اعتقاد دارم و آن را روی آنتن شبکه سه هم نشان دادم_ نوع روایت و مسأله‌ای است که بیان می‌شود؛ چطور مسأله یوس� و زلیخا را بگوییم؟ ‌چطور گرانی و �ساد را در کشور بگوییم که مردم ناامید نشوند؟» �روغی با اشاره به موضوع نپرداختن به دختران خیابان انقلاب اضا�ه کرد:«در مسأله دختران خیابان انقلاب ما با نپرداختن به آن حر� خودمان را نزده‌ایم من با مسوولان مرتبط با این کار صحبت کردم. خیلی از این دختران �راری و معتاد و متجاهر بودند، عده‌ای هم پول گر�ته بودند. این را اگر بگوییم چه چیزی از ما کم می‌شود؟ در حالی که مردم به حیا معتقدند و به حجاب اعتقاد دارند حالا با تنوعی که مشاهده می‌کنید.»

علی �روغی متولد ۱۳۶۷،  ۵ اردیبهشت امسال از جایگاه ریاست مرکز بسیج رسانه ملی به عنوان مدیر شبکه سه سیما منتقل و منصوب شد.

مشاهده ادامه مطلب

چرا آمریکایی‌ها این‌همه لبخند می‌زنند؟

 

اولگا کازان، آتلانتیک — در اتاق‌های گفتگوی سایت ردیت وقتی به این پرسش می‌رسید که «تابلوترین نشانۀ آمریکایی‌ها چیست؟» یک صفت بسیار تکرار می‌شود: لبخندهای تا بناگوش.

یک کاربر فنلاندیِ ردیت موضوع را این‌طوری بیان کرده است:

– وقتی در خیابان غریبه‌ای به شما لبخند می‌زند:
الف. مست است
ب. دیوانه است
ج. آمریکایی است

پیشتر مقاله‌ای نوشته بودم دربارۀ اینکه چرا مردمان برخی کشورها کمتر لبخند می‌زنند و به کسانی که بیش از حدِ معمول لبخند می‌زنند بی‌اعتماد و بدگمان‌اند. در آن مقاله به تحقیقی اشاره کردم که می‌گفت میزان بی‌ثباتی در یک کشور، برای نمونه روسیه، می‌تواند دلیلی باشد برای اینکه چرا در این جوامع افرادی را که بی‌دلیل خوشحال به نظر می‌رسند ابله می‌پندارند.

ولی دسته‌ای تحقیقات جالب هم هست که به توضیح سر دیگر این طیف کمک می‌کند: آمریکایی‌ها و لبخندهای پت‌وپهنشان.

این مطالعات نشان می‌دهد کشورهایی که مقصدِ مهاجرت‌های بسیاری بوده‌اند سنتاً بیشتر به ارتباطات غیرکلامی تکیه کرده‌اند. برای همین، مردم این کشورها بیشتر لبخند می‌زنند.

در مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۵ میلادی انتشار یافت، گروهی بین‌المللی از پژوهشگران به دنبال تعداد «کشورهای مبدأ» داخل جمعیت یک کشور، از سال ۱۵۰۰ میلادی بدین‌سو، گشتند. کشورهایی مانند کانادا با ۶۳ و آمریکا با جمعیتی از ۸۳ کشورِ مبدأ بسیار متنوع هستند و کشورهایی مانند چین و زیمبابوه که فقط جمعیتی از تعداد معدودی کشورِ مبدأ را در خود جای داده‌اند بسیار همگن به شمار می‌روند.

سپس پژوهشگران از ساکنان ۳۲ کشور نظرسنجی کردند تا دریابند به نظر آن‌ها چه میزانی از احساسات مختلف باید آشکارا بروز داده شود. نتایج حاکی از یک رابطۀ مستقیم میان میزان ابراز آشکار احساسات و میزان تنوع در جمعیت بود. به‌عبارت‌دیگر، وقتی تعداد مهاجران در جامعه‌ای بالاست، برای ایجاد اعتماد و همکاری، باید بیشتر لبخند بزنید چراکه همه به یک زبان صحبت نمی‌کنند.

همچنین دلایل لبخند افرادی که در جوامع متنوع‌تر زندگی می‌کنند با دلایل لبخند افراد جوامع همگن‌تر تفاوت دارد. در کشورهایی که مهاجران بیشتری دارند، مردم به‌منظور برقراری پیوندهای اجتماعی لبخند می‌زنند. در این جوامع، افراد بیشتری بر این باورند که اگر کسی به آن‌ها لبخند می‌زند نشانۀ این است که «می‌خواهد دوست صمیمی باشد.» ولی در جوامع همگن‌تر، این احتمال بیشتر است که مردم برای نشان‌دادن جایگاه برتر اجتماعی خود به دیگران لبخند بزنند. نویسندگان این تحقیق در توضیح این موضوع چنین گمان می‌کنند که چون جوامعی با میزان کم مهاجران معمولاً سلسله‌مراتبی‌تر هستند، ارتباطات غیرکلامی به حفظ این ساختار حساس قدرت کمک می‌کنند.

پس آمریکایی‌ها زیاد لبخند می‌زنند زیرا، برای نمونه، سوئدی‌های مهاجر می‌خواستند با همسایگان ایتالیاییِ خود دوست شوند ولی بلد نبودند لغت بونژور را صحیح تلفظ کنند. به نظر منطقی می‌رسد ولی لبخند کلاسیک آمریکایی خیلی گَل‌و‌گشاد است. چرا آمریکایی‌ها با چنین حرارتی لبخند می‌زنند؟

شاید به این دلیل باشد که آمریکایی‌ها بیشتر از برخی کشورهای دیگر به انرژی بالا و احساسات شاد بها می‌دهند. سال پیش نتایج تحقیقی منتشر شد که در آن پژوهشگران عکسهای رسمی مقامات سیاسی و اقتصادی دو کشور آمریکا و چین را بررسی کرده بودند. پس از بررسی عکس‌ها بر‌اساس «حرکت ماهیچه‌های صورت» دریافتند مقامات آمریکایی در تمام شرایط بیشتر از همتایان چینی خود لبخند می‌زنند و نیز لبخندهایشان هم پُرشورتر است.

سپس این پژوهشگران از دانشجویان بیش از ده کشور مختلف پرسیدند

وقتی تعداد مهاجران در جامعه‌ای بالاست، برای ایجاد اعتماد و همکاری، باید بیشتر لبخند بزنید چراکه همه به یک زبان صحبت نمی‌کنند

که در شرایط ایدئال دوست دارند در طی یک هفته چه میزان از احساسات مختلف، شادی و آرامش و خصومت، را تجربه کنند.

در گام بعد، به سراغ عکس‌های رسمی مقامات این ده کشور رفتند و دریافتند هرچه دانشجویان بیشتر به احساسات شاد و پُرانرژی مانند هیجان و اشتیاق بها می‌دادند، مقامات رسمی آن‌ها نیز در عکس‌هایشان پرشورتر و شادتر هستند. این همبستگی با متغیرهای اقتصادی‌ای مانند تولید ناخالص داخلی نیز برقرار می‌ماند. جالب اینکه، میزان احساس شادی واقعی مردمان این کشورها اصلاً مهم نیست. درواقع، میزان شور و اشتیاق مقامات در عکس‌هایشان بازتابی از سطح ایدئال این احساسات میان شهروندان آن کشور است نه نشان‌دهندۀ میزان واقعی این احساسات در شهروندان.

این تفاوت‌های فرهنگی دربارۀ ارزش و کاربرد لبخند، علاوه بر ایجاد سردرگمی برای توریست‌ها، یکی از دلایلی است که کار شرکت‌های آمریکایی را هنگام ورود به سایر کشورها سخت می‌کند. در یکی از قسمت‌های اخیر برنامۀ رادیوییِ «اینویزیبلیا» می‌گفت که وقتی در دهۀ ۱۹۹۰ میلادی مک‌دونالد وارد روسیه شد، مجبور شد به کارمندان روسش لبخند‌زدن را آموزش بدهد. در ادامه توضیحات یوری چیکالین را می‌خوانید که یکی از کارمندان سابق مک‌دونالد است و در این برنامۀ رادیویی به آلیکس اشپیگل، مجری برنامه، از تجربیات خودش می‌گوید:

چیکالین: دربارۀ اینکه چطور باید لبخند بزنیم و چگونه به مشتریان خوشامد بگوییم یک ویدیوی آموزشی آمریکایی را به روسی دوبله کرده بودند:
– زن: خوشحالم که اینجا آمدید، امیدوارم به‌زودی دوباره اینجا ببینمتون.
– مرد: آره، حتماً.

اشپیگل: بعد دوباره چراغ‌ها را روشن می‌کنند و کارشناسانْ اجزا و عناصر خوشروییِ آمریکایی را در قالب بسته‌هایی قابل‌فهم عرضه می‌کنند. برای نمونه اینکه وقتی کسی را ملاقات می‌کنید باید تماس چشمی برقرار کنید، چیزی که برای یوری بسیار عجیب به نظر رسید.

چیکالین: در روسیه وقتی کسی نگاهمان کند به چشمان او خیره نمی‌شویم و رویمان را برمی‌گردانیم، مگر اینکه بخواهیم مثلاً با او دعوا کنیم. ولی آن‌ها می‌گفتند هنگام برقراری تماس چشمی لبخند بزنید.
زمانی که فروشگاه زنجیره‌ای وال‌مارت شعباتی در آلمان افتتاح کرد، مجبور شد برخی از رفتارهای پرجنب‌و‌جوش خود را تغییر دهد تا بیشتر مناسب رسوم خشک و موقر آلمانی شود. در سال ۲۰۰۶ میلادی، نیویورک تایمز گزارشی دربارۀ این موضوع منتشر کرد:

در شعبات وال‌مارت در آلمان، کارمندان دیگر مجبور نیستند به مشتریان لبخند بزنند، زیرا برخی مشتریان مرد این لبخندها را لاس‌زدن می‌پنداشتند و البته وال‌مارت مراسم صبحگاهی پرجنب‌و جوش سرودخوانی دسته‌جمعی کارکنان را نیز در شعبات آلمان برچید.

هانس مارتین پاشمن، دبیر سندیکای وِردی که پنج هزار کارمند وال‌مارت را نمایندگی می‌کند، چنین می‌گوید: این کارها به نظر مردم آلمان عجیب می‌آید، ما آلمانی‌ها چنین رفتارهایی نداریم.

افسوس که این کارها هم چاره‌ساز نشد و در همان سال وال‌مارت آلمان را با چند صد میلیون دلار ضرر ترک کرد. تفاوت‌های فرهنگیِ دیگری نیز در کار بود. برای نمونه، وال‌مارت نتوانست کارمندان آلمانیش را راضی کند که محل زندگی‌شان را جابه‌جا کنند. با اینکه شاید رؤسای آمریکایی در دفتر مرکزی شرکت در شهر بنتونویلِ ایالت آرکانزاس خوشروتر از همتایان آلمانی بودند ولی اصلاً از سندیکاهای کارگری خوششان نمی‌آمد، سندیکاهایی که از اجزای اصلی بازار کار در آلمان هستند. هانس مارتین پاشمن به نیویورک تایمز گفته بود: «رؤسا در بنتونویل فکر می‌کردند ما کمونیست هستیم.»

به عبارت دیگر، مانند بسیاری دیگر از رفتارها و شیوه‌های معمول و روزانه، لبخند آمریکایی نیز محصول فرهنگ آمریکایی است و صادرات آن نیز می‌تواند به‌همان‌اندازه دشوار باشد.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را اولگا کازان نوشته است و در تاریخ ۳ می ۲۰۱۷ با عنوان «Why Americans Smile So Much» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۹۷ با عنوان «چرا آمریکایی‌ها این‌همه لبخند می‌زنند؟» و ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.
•• اولگا کازان (Olga Khazan) عضو هیئت تحریریۀ آتلانتیک است. او عمدتاً دربارۀ علم و روان‌شناسی می‌نویسد.

مشاهده ادامه مطلب