در زمین فوتبال تجربه‌ای را از سر می‌گذرانیم که مختص راهپیمایی‌های سیاسی است

بازی چیست و چه ویژگی‌هایی یک پدیده را به بازی تبدیل می‌کند و نسبتش با انسان چیست؟ به گفته صالح نجفی، منتقد و پژوهشگر، از این منظر می‌شود فهمید که چرا فوتبال به عنوان یک بازی این‌قدر محبوب است و چه خصلت‌هایی دارد که رسانه و اقتصاد بازار و دولت‌ها و شرکت‌ها روی آن سرمایه‌گذاری می‌کنند.

بهاران سواری: فوتبال امروز دیگر همان بازی‌ای نیست که در کودکی با یک توپ پلاستیکی در زمینی که دروازه‌های آن با یک خط‌ گچی سفید مشخص می‌شد، دنبال می‌شد. فوتبال امروز تبدیل به صنعتی شده که ارتباطی تنگاتنگ با سیاست و اقتصاد دارد و نهادهایی مثل فیفا و کنفدراسیون‌ها عملا در جهانی‌سازی و چه بسا گسترش بازار آزاد آن نقش بازی می‌کنند. با این همه نقش ویژه تماشاگران و برابری‌خواهی که در ذات این بازی نهفته است همچنان این بازی را محبوب‌ترین ورزش در میان مسابقات ورزشی نگاه داشته و بعضا در همین زمین مستعطیل شکل شاهد حرکاتی خلاقانه ازسوی برخی بازیکنانش هستیم که تمامی نقدها و معایب این شکل از بازی را در سایه فرو می‌برد. شاید درست به همین دلیل است که می‌توان گفت فوتبال هنوز فوتبال است. صالح نجفی (پژوهشگر حوزهٔ فلسفه و مکاتب انتقادی، مترجم و ویراستار آثار فلسفی) در گفت‌وگو با خبرگزاری کار ایران (ایلنا) از چرایی و چگونگی تمرکز اقتصاد و سیاست بر فوتبال و سلبریتزه شدن این بازی و اکت‌های سیاسی و اجتماعی سلبریتی بازیکنان آن می‌گوید.

امروز دیگر در کوچه‌ها خبری از بازی فوتبال بچه‌ها نیست چون آن‌ها با ثبت‌نام در باشگاه‌ها و مدارس فوتبال این ورزش را دنبال می‌کنند و اغلب می‌خواهند فوتبالیست حرفه‌ای شوند. چرا هیچیک از رشته‌های ورزشی همه‌گیری فوتبال را ندارند؟ آیا تمرکز رسانه بر این ورزش است که آن را محبوب کرده یا اقتصاد آن؟

اجازه دهید پاسخ را از تجزیۀ شماتیک خود فوتبال آغاز کنیم تا ببینیم با چه پدیده‌‌ای مواجهیم. در بحث از فوتبال پیش از هر چیز باید به مفهوم بازی فکر کرد و به این سؤال پاسخ داد که فوتبال در میان سایر بازی‌ها چه ویژگی خاص یا منحصربه‌فردی دارد. باید بررسی کرد که بازی چیست و چه ویژگی‌هایی یک پدیده را به بازی تبدیل می‌کند و نسبتش با انسان چیست و از این طریق پی برد که چرا فوتبال به عنوان یک بازی این‌قدر محبوب است و چه خصلت‌هایی دارد که رسانه و اقتصاد بازار و دولت‌ها و شرکت‌ها روی آن سرمایه‌گذاری می‌کنند؟

البته این قبیل سؤالات معمولاً مثل سؤال مرغ و تخم‌مرغ است و خیلی سخت بتوان فهمید چه‌وقت فوتبال محبوب‌ترین بازی ورزشی شده است؟ شاید این ورزش از ابتدا به دلایل تاریخی و ماهوی محبوب بوده و رسانه‌ها هم برای سرمایه‌گذاری روی آن اقدام کرده‌اند. بخش زیادی از محبوبیت، اهمیت و تاثیرگذاری فوتبال به‌خاطر «بازی» بودن آن است و اینکه چرا این بازیِ خاص مردم‌پسند شده، باید در مرحلۀ بعد مورد توجه قرار گیرد.

خیلی از کارهای ما در حکم وسایلی هستند برای رسیدن به اهدافی بیرون از آن وسایل، که یونانی‌ها از این فعالیت‌ها تحت عنوان «پوئسیس» به معنای تولید کردن نام می‌بردند. وقتی چیزی تولید می‌کنیم، ارزشِ مجموعه کارهای انجام‌ شده و وسایل و ابزار تولید، از محصول نهایی می‌آید. ممکن است در حین تولید یک محصول دست به کارهایی بزنیم که لذتی نداشته باشند، اما در نهایت اگر آن محصول خوب و مفید از آب درآید، احساس می‌کنیم این کارها به زحمتش می‌ارزید. یکسری کارها هم انجام می‌دهیم صرفاً برای خود آن کارها و غایت و نهایتی بیرونی برایشان در نظر نمی‌گیریم. یونانی‌ها به این قبیل کارها «پراکسیس» می‌گفتند. یعنی کاری که برای کار دیگر انجام نمی‌شود و هدف فقط انجام‌دادن خود آن کار است. شق سوم کار را فیلسوف ایتالیایی “جورجوآگامبن” تعریف کرده است. کارهایی که نه هدفی در خود دارند یا به تعبیر ارسطویی غایت فی‌نفسه‌اند (پراکسیس)، و نه وسیله‌ای در خدمت هدفی بیرون از خود (پوئسیس). این کارها از مقوله «ژست»‌اند و وقتی از ژست صحبت می‌کنیم یعنی وسیله‌ای که هیچ هدفی ندارد، خودش هم هدف نیست و یک وسیلۀ محض یا وسیلۀ بی‌هدف است. می‌توان دربارۀ مجموعۀبازی‌ها نیز همین‌طور فکر کرد. وقتی کسی ورزش می‌کند سختی‌ها و مرارت‌هایی به تن تحمیل می‌کند تا به اهدافی مثل تندرستی و سلامتی، یعنی اهدافی بیرونی برسد. در زبان عربی ورزش به معنای «ریاضت» است، یعنی سختی‌ای که تحمل می‌شود چون فایده‌ دارد. اما، در یک مفهوم خاص، فوتبال نوعی بازی ورزشی است که به اعتبار بازی‌بودنش مورد توجه و محبوب است و این موضوع ارتباطی ندارد به هدف‌هایی مثل برد و باخت که برای آن می‌شماریم.

البته در فوتبال، مثل همۀ بازی‌های ورزشی که به‌اصطلاح به مسابقه تبدیل شده‌اند، باید رکن دومی را هم در نظر داشت: عنصر رقابت. می‌توان انواع و اقسام بازی‌هایی را تصور کرد که رقابتی در آن‌ها جریان ندارد، ولی لذت‌ بردن و مرارت‌ کشیدن و دیگر عناصر بازی را دارند. آنچه مسابقات ورزشی را از دیگر بازی‌ها متمایز می‌کند همین رقابت است و باید دید فوتبال، به عنوان شکلی از رقابت‌کردن، چه نسبتی دارد با دیگر بازی‌های رقابتی و حتی تجربه‌های رقابت بیرون از قلمرو بازی. و اینکه چرا این رقابتِ خاص این‌قدر جذاب و خواستنی شده است؟

 

در جهانی زندگی می‌کنیم که سعی دارد بگوید آنچه در بین حیوانات به نام تنازع بقا شناخته می‌شود، در مورد حیوان خاصی مثل انسان، باید به‌صورت رقابت تجربه شود در غیر این صورت انسان‌ها برخوردهای خشونت‌آمیز با همدیگر خواهند داشت

 

در مورد مفهوم رقابت باید توجه کرد که قلمرو مشخصی از فعالیت‌های بشری، جدا از بازی‌ها، کاملاً رقابتی شده است و همه‌چیزش بر این مدار تعریف می‌شود. این قلمرو فعلاً قلمرو اقتصاد است که در جهان امروز با تعریف اقتصاد بازار آزاد و سرمایه‌داری شناخته می‌شود. در اینجا یک وجه اشتراک گمراه‌کننده بین فوتبال و مسابقات ورزشی، و نظام سرمایه‌داری وجود دارد. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که سعی دارد بگوید آنچه در بین حیوانات به نام تنازع بقا شناخته می‌شود، در مورد حیوان خاصی مثل انسان، باید به‌صورت رقابت تجربه شود در غیر این صورت انسان‌ها برخوردهای خشونت‌آمیز با همدیگر خواهند داشت و بهتر است نظام مبتنی بر بازار آزاد را به‌جای نظام مبتنی بر جنگ و تخاصم‌های تن‌به‌تن و حتی سیاسی بگذاریم. درواقع می‌خواهند به ما بقبولانند که خوب است همه با هم رقیب اقتصادی باشیم، به‌جای اینکه دشمنان فیزیکی همدیگر باشیم و حذف فیزیکی همدیگر را بخواهیم. به‌ظاهر در قلمرو بازار ما حذف فیزیکی کسی را نمی‌خواهیم و کاری به جغرافیا نداریم، چون این قلمرو مرز نمی‌شناسد. می‌گویند رقابت اقتصادی در بازار آزاد در نهایت به نفع انسان‌هاست چون بیش از گذشته به انباشت ثروت منجر می‌شود. اما خود این مسأله از تناقض‌های نظام سرمایه‌داری است. ما در سیستمی زندگی می‌کنیم که قدرت تولید ثروتش از تمام نظام‌های اقتصادی و اجتماعی پیش از خودش بیشتر است، اما به همان اندازه هم فقر و نابرابری ایجاد می‌کند. مسلماً وقتی از فوتبال هم در چارچوب نظام سرمایه‌داری صحبت می‌شود، این ورزش از یوغ سرمایه آزاد نیست. با وجود تمام بازی‌هایی که تماشایی و جذاب‌اند، در نهایت مشخص است که سهام یا امتیاز فلان‌باشگاه را، برای مثال، یک شیخ عرب‌نشین خریده یا درآمدهای حاصل از حق پخش باز‌ی‌ها انحصاری است. در این میان پاسخ به این سؤال ماجرا را حساس می‌کند که این قضایای انحصارطلبیِ حق پخش و سهام و امتیاز باشگاه‌ها چقدر به ماهیت خود فوتبال مربوط می‌شوند و چقدر به ماهیت سرمایه‌داری؟ برای پاسخ باید دنیایی را تصور کرد که در آن همه‌چیز بر مدار رقابت به‌سبک بازار آزاد نگردد و روابط را در فرم‌هایی تعریف کرد که کالاها در آن تعیین‌کننده نباشند و بعد، دوباره به فوتبال فکر کرد؛ یعنی فوتبال را منهای حق پخش، منهای سهام و امتیاز باشگاه‌ها و خرید و فروش بازیکنان دید. سؤال جدی این است که آیا می‌توان به رقابت، به عنوان یکی از ارکان فوتبال و بازی‌های دیگر، فکر کرد و در ضمن این رقابت را از قید رقابت‌های اقتصادی آزاد کرد؛ یا نه فوتبال دربست در خدمت سرمایه و بازار است؟

 

وقتی از فوتبال در چارچوب نظام سرمایه‌داری صحبت می‌شود، این ورزش از یوغ سرمایه آزاد نیست. با وجود تمام بازی‌هایی که تماشایی و جذاب‌اند، در نهایت مشخص است که سهام یا امتیاز فلان‌باشگاه را، برای مثال، یک شیخ عرب‌نشین خریده یا درآمدهای حاصل از حق پخش باز‌ی‌ها انحصاری است.

 

مدتی پیش در برنامۀ نود بحثی مطرح شد دربارۀ پیشرفت تیم پرسپولیس و کارشناسان به نکتۀ جالب توجهی اشاره کردند. معمولاً وقتی از بازیکنان می‌پرسند چرا تیم افت کرده، پاسخ‌ها اقتصادی است؛ اینکه ما قرارداد داریم ولی چندماه است حقوق‌مان پرداخت نشده. انگار مسأله به‌نوعی موضوع کارگری است و بازیکنان تحت فشار اقتصادی‌اند، درحالی‌که شرایط آن‌ها هیچ ربطی ندارد به زندگی یک کارگر که چندین ماه حقوق نگرفته و دچار مشکل امرار معاش است. برای بازیکنان فوتبال زندگی مرفهی تعریف کرده‌اند و اینجا بحث، بحث تجملات است. اما در برنامۀ نود، با وجود اینکه تا حدی ایدئولوژیک است، صحبت شد که باشگاه پرسپولیس با مدیریت برانکو یا به هر علت دیگری تبدیل به تیمی شده که بازیکنانش از بازی‌کردن با همدیگر و روابطی که در زمین تعریف می‌کنند، لذت می‌برند. یعنی انگار توانسته‌اند غلبه کنند بر مرارتی که می‌کشند تا به هدفی بیرون از بازی برسند. این ایده در نوع خودش جالب است و باید پرسید آیا می‌توان در فوتبال به شکلی از رقابت و بازی رسید که لذتی همراه بیاورد که در شکل‌های دیگر بازی یا مناسبات نظام سرمایه‌داری میسر نیست یا کم‌تر محقق می‌شود؟ این موضوع را می‌توان چه در نقد فوتبال و شکل فعلی بازی‌کردن آن و چه در دفاع از فوتبال بررسی کرد. به دنبال کارکرد رقابت باید توجه کرد که یکی از نمودهای رقابت دقیقاً جنگ است. بله، در هر رقابتی موضوع برد و باخت مطرح است، منتها در شکلی از رقابت دقیقاً به چشم دشمن به رقیب نگاه می‌شود و در مورد فوتبال این قضیه خیلی جدی، و شاید شدیدتر از سایر ورزش‌هاست.

حتی بیشتر از ورزش‌های رزمی که به نوعی جنگ تن‌به‌تن‌اند؟

به یک علت بله، در فوتبال ایدۀ جنگ قوی‌تر است چراکه در فوتبال ایده‌ای مدرن از جنگ داریم. داستان این است که در تمام بازی‌های رزمی اعم از کشتی و بوکس و ورزش‌های رزمیِ شرق دور، تصور از جنگ، دقیقاً جنگ تن‌به‌تن است، یعنی گلاویز شدن که بدوی‌ترین شکل جنگ است. در فوتبال، و کلاً در ورزش‌های با توپ، جنگی را شاهدیم که یک درجه مدرن‌تر شده و مستقیم با جسم کار ندارد. در اینجا فوتبال شباهت‌هایی هم به بسکتبال پیدا می‌کند و با ورزش‌هایی مثل والیبال و تنیس متفاوت است. چراکه در فوتبال، دو طرف بازی می‌توانند وارد زمین حریف شوند و به این معنی این یک جنگ مدرن، یا حتی پست‌مدرن است که در آن، بازیکن‌ها دائماً در حال تصرف زمین همدیگر و فتح دروازۀ‌ طرف مقابل‌اند.

فوتبال از اساس یک وجه کاملاً سیاسی دارد. نه به معنای قاطی‌شدن سیاست و فوتبال، بلکه به‌حکم ماهیت این بازی. سیاست قلمرو تعیین دوست و دشمن است و در تعاریفی که کارل اشمیت از این قلمرو داشته می‌توانید حذف فیزیکی دشمن را هم فرض بگیرید. منتها اقتصاد سعی می‌کند از مفهوم رقابت سیاست‌زدایی کند. وقتی به فوتبال به‌مثابۀ جنگی با حضور داور فکر می‌کنیم، وجه سیاسی داستان پررنگ‌تر هم می‌شود، چراکه انگار پای عوامل بسیاری برای برنده‌شدن در میان است. وسایلی که بعضاً غیراخلاقی هم خوانده می‌شوند. مثل استفاده از دست که اصلاً کار اشتباهی نیست و به کلکی جنگی می‌ماند. به این معنا حرکت مارادونا حرکتی غریب بود؛ نشانی از ارادۀ معطوف به بردن و تعریف‌کردن دلسوخته فوتبال به عنوان دلسوخته جنگی که بُعد سیاسی‌اش بیشتر از حد تصور است. کسانی که فوتبال بازی می‌کنند گاهی باید قدرت‌هایی را ببرند که به‌ناحق در حوزه‌های دیگر از قبل برنده‌اند و اینجا تنها قلمرویی‌ست که برنده را از قبل نمی‌توان تعیین کرد، حتی اگر بردن به قیمت حرکتی باشد که در قوانین فوتبال خطا به‌حساب می‌آید. همین که داور متوجه این به‌اصطلاح خطا نشده، نشان می‌دهد حقِ طرف بوده و میل او به برد نتیجه را تعیین کرده است. فوتبال، به این معنا، دلسوخته مدرنی است که آدم‌ها در آن با همدیگر می‌جنگند.

برگردیم به توضیح دربارۀ تأثیر سیاست و اقتصاد بر محبوبیت فوتبال.

مسألۀ دیگری که فوتبال را یک ورزش و رقابت متمایز می‌کند، قضیۀ مربی است. یک دعوای کلاسیک، که به‌صورت کلیشه‌ای هم زیاد در تلویزیون مطرح می‌شود، این است که فوتبال عرصۀ رقابت دو مربی است. تفاوت تیم‌های متکی به یک ستاره و تیم‌هایی که به معنای واقعی «تیم»اند همیشه مورد بحث بوده و هست. همین که مفهوم ستاره وارد فوتبال شده، نشان می‌دهد این ورزش چقدر ظرفیت سلبریتی‌سازی دارد. منتها باید قبول کنیم مربیان فوتبال با مریبان سایر ورزش‌ها خیلی تفاوت دارند، چه به دلیل تعویض‌های تعیین‌کننده‌شان و چه از نظر چیدمان اولیۀ بازیکنان. با این‎حال یک عنصر پیش‌بینی‌نشدنی در فوتبال وجود دارد که به اعصاب و خلاقیت و مهارت یک بازیکن بستگی دارد، یا به اینکه بازیکنان چقدر از بازی‌کردن لذت می‌برند. مربی در فوتبال توأمان حاضر و غایب است و اگرچه کنار زمین است، با رفتارهای مختلفش انگار داخل زمین حضور دارد. همۀ این‌ها مربی فوتبال را با مربیان سایر ورزش‌ها متفاوت می‌کند.

علاوه بر این‌ها در فوتبال رگه‌ای از برابری یا تمرینی برای برابری وجود دارد. کسی که می‌خواهد فوتبال بازی کند تقریباً هیچ ویژگی فیزیکی خاصی ندارد. در والیبال و بسکتبال به هرحال استاندارهایی برای قد معیار شده است، ولی در فوتبال تقریباً هیج معیاری وجود ندارد. خیلی از نوابغ فوتبال قد بلندی ندارند و این یعنی شرط از قبل تعیین‌شده‌ای برای فوتبالیست‌ شدن وجود ندارد و این قضیه در خود رگه‌ای از برابری دارد. برای فوتبال بازی‌ کردن همین که یک توپ پلاستیکی و زمینی باشد که محدودۀ دروازه‌هایش مشخص شده، کافی‌ست.

البته در حال حاضر وقتی از فوتبال صحبت می‌کنیم، یعنی باشگاه‌های سرمایه‌دار، مدارس فوتبال آنچنانی و چه و چه. و این حرفه‌ای‌ کردن فوتبال در چارچوب سرمایه‌داری می‌تواند رگۀ برابری‌خواهی فوتبال را کمرنگ کند ولی واقعیت این است که فوتبال به‌ذات خود برابری‌خواهانه است و در شرایط فعلی هم برابری‌خواهانه‌ترین بازی‌‌ای است که می‌توان تصور کرد. حتی ورزش‌ دانستن این بازی‌ها ایدئولوژیک است، چراکه انگار می‌خواهیم بُعد سیاسی آن‌ها را به حاشیه ببریم.

 

در فوتبال رگه‌ای از برابری یا تمرینی برای برابری وجود دارد. کسی که می‌خواهد فوتبال بازی کند تقریباً هیچ ویژگی فیزیکی خاصی ندارد. در والیبال و بسکتبال استاندارهایی برای قد معیار شده ولی در فوتبال تقریباً هیج معیاری وجود ندارد.

 

وابستگی خاص فوتبال به سرمایه، دولت یا بنگاه‌های اقتصادی از کجا و چرا به وجود آمده؟

شاید علت این است که فوتبال یعنی یک زمین و یک توپ و ۲۲ نفر که دنبال این توپ می‌دوند و این تعداد بازیکن یک رکورد در میان سایر بازی‌های ورزشی است. خیلی از ورزش‌ها تک‌نفره‌اند و در والیبال و بسکتبال و هندبال هم تعداد بازیکن‌ها کمتر است. فوتبال از جمعی‌ترین بازی‌هایی است که می‌توان تصور کرد و از این جهت اگر بخواهیم قرینۀ آن را مثلاً در فعالیت‌های هنری پیدا کنیم دو مدیوم مشابه داریم، یکی سینما و دیگری معماری. حتی رابطۀ بین مربی و بازیکنان را می‌توان با کارگردان و بازیگران، و معمار بنا و دست‌اندرکاران ساخت‌وساز مقایسه کرد. این شباهت تصادفی نیست، چراکه معماری و سینما هم کاملاً وابسته به سرمایه‌اند و هرقدر هم کسی خلاق باشد، اگر نتواند سرمایه جور کند نه بنایی که طراحی کرده ساخته می‌شود و نه فیلمی که در ذهن دارد. این فرق می‌کند با کسی که یک ساز دست می‌گیرد و می‌نوازد یا داستان می‌نویسد یا مجسمه‌سازی که با گل و چوب و سنگ کار می‌کند.

از حیث رابطۀ فوتبال با سرمایه، باید به باشگاه‌های چندملیتی و حق پخش بازی‌‌ها فکر کرد. بارها بحث شده که فلان‌باشگاه بازیکنانی از چندین و چند ملیت به خدمت گرفته است و دیگر تعلق‌ داشتن به کشور یا ملیتی خاص مسخره است. دیگر گفتن اینکه بارسلونا یک تیم اسپانیایی و بایرن‌مونیخ تیمی آلمانی است، معنایی ندارد. در همین مسأله هم وجهی از تمرینِ برابری وجود دارد که ما را درگیر فعالیتی مشترک و جمعی می‌کند که در آن دیگر رنگ پوست و زبان و مرز معنای پررنگی ندارد. اما باید توجه کرد که مرزها را به دو شیوه می‌توان برداشت: یک‌بار با تجربه‌های رهایی‌بخش چپ و انترناسیونالیستی و یک‌بار از طریق بازار آزاد، که در خود فوتبال هم هردوی این رگه‌ها وجود دارد. فوتبال به‌لحاظ ارتباط با دولت‌ها، رگه‌های ناسیونالیستی و هویت‌طلبی در خود دارد که در قالب تیم‌های ملی خود را نشان می‌دهد. مثلاً در ایران مدام این گفتۀ ایدئولوژیک را می‌شنویم که استقلال و پرسپولیس در بازی‌های آسیایی حکم تیم ملی پیدا می‌کنند و این اشتباه است. اگر من استقلالی‌ام در بازی‌های آسیایی هم باید از باخت پرسپولیس خوشحال شوم.

نکتۀ دیگر اینکه تماشاگران در اکثر ورزش‌ها فاقد نقش ویژۀ تماشاگرانِ فوتبال‌اند. این نقش‌آفرینی حتی از پای تلویزیون چگونه شکل می‌گیرد؟ و اینکه فوتبال از قابلیت زیادی برای تبدیل‌شدن به ابزاری هویتی برخوردار است و برای همین این ویژگی را هم دارد که بتواند باعث ایجاد تشکل و هم‌آرایی گروهی از انسان‌ها حول علاقه به تیمی مشخص شود، کجای این نقش‌آفرینی قرار می‌گیرد؟

باید به سه نکته دربارۀ فوتبال اشاره کرد تا بتوان به این پرسش پاسخ داد: مورد اول اینکه فوتبال واقعاً یک بازی تمام‌عیار است. به قول آگامبن وقتی به فوتبال به عنوان یک بازی که ما را به‌صورت جمعی درگیر می‌کند، فکر می‌کنیم وجه رهایی‌بخش آن پررنگ‌تر می‌شود.

برای پی‌بردن به اینکه چرا تماشاگر تا این اندازه در فوتبال مهم است باید به سازوکار همذات‌پنداری در فوتبال توجه کنیم. معمولاً در همۀ پدیده‌های تماشایی با دو نوع همذات‌پنداری روبروییم. فوتبال از همان آغاز نوعی جامعۀ نمایش است چون زمین‌اش آنقدر بزرگ است که اگر آدم‌‌ها دور آن جمع نشوند واقعاً عجیب به نظر می‌رسد، آن‌هم وقتی ۲۲ نفر در زمین می‌دوند. دویدن در زمینِ بی‌تماشاگر کار بسیار سختی است و تماشاگر برای فوتبال یک رکن است و در هیچ رقابت ورزشی دیگری آدم‌های دور زمین که برای دیدن بازی آمده‌اند، اینقدر مهم نیستند. برای همین وقتی منِ تماشاگر می‌دانم با پدیده‌ای مواجهم که در آن نقش مهمی دارم، این احساس در من تقویت می‌شود و از این رواخذ هویت‌ها و همذات‌پنداری‌ها در فوتبال راحت‌تر از سایر ورزش‌ها اتفاق می‌افتد. در سایر مسابقات ورزشی مثلاً کشتی در ایران یا دو دلسوختهی و شنا هم تماشاگران نقش دارند اما این نقش در فوتبال پررنگ‌تر است و این به وجه برابری‌خواهانۀ فوتبال برمی‌گردد.

این‌بار سازوکار برابری‌خواهانه این‌طور عمل می‌کند که تماشاگر خود را به‌جای بازیکن درون زمین می‌گذارد. درست است که بازیکنان در لحظاتی حرکت‌های خلاقانه و خارق‌العاده دارند، اما در مجموع تماشاگر خودش را چندان متفاوت از بازیکنان نمی‌بیند. در مقابل، والیبال و بسکتبال اصلاً چنین وضعیتی ندارند چون پیش‌نیازهای فیزیکی خاصی می‌خواهند. علاوه بر این در مسابقاتی مثل شنا و دو دلسوختهی، که برنده در صدم‌‌ثانیه‌ها تعیین می‌شود، تماشاگر نمی‌تواند چندان تأثیرگذار باشد تا جایی که در این ورزش‌ها با چشم غیرمسلح گاهی حتی نمی‌توان برنده را تشخیص داد. این مسأله به‌نوعی تماشاگر را از این ورزش‌ها حذف می‌کند.

 

بزرگ‌ بودن زمین فوتبال باعث می‌شود خواه ناخواه تجربه‌ای از سر بگذرانیم که مختص راهپیمایی‌های سیاسی و تظاهرات و شعاردادن است. هم‌صداشدن و شعار دادن در این مقیاس یا ابداع شعار و مسأله‌دار کردن پخش زنده، به‌خصوص در جوامع بسته و نیمه‌بسته‌ای، باز به فوتبال خصلت سیاسی می‌دهد.

 

در فوتبال، علاوه بر مواردی که ذکر شد، مسألۀ جالب دیگری هم وجود دارد. معمولاً در یک مسابقۀ فوتبال نهایتاً یک یا دو گل در ۹۰ دقیقه ردوبدل می‌شود و اگر تعداد گل‌ها از حدی بیشتر شود آدم تعجب می‌کند و از این شکل فوتبال خوشش نمی‌آید. این یعنی تماشاگر می‌خواهد حس جنگیدن را تا لحظۀ آخر احساس کند و برای همین هم دقیقۀ ۹۰ در فوتبال اینقدر اهمیت دارد.

مهم‌تر از این‌ها بزرگ‌ بودن زمین فوتبال است که باعث می‌شود خواه ناخواه تجربه‌ای از سر بگذرانیم که مختص راهپیمایی‌های سیاسی و تظاهرات و شعاردادن است. هم‌صداشدن و شعار دادن در این مقیاس یا ابداع شعار و مسأله‌دار کردن پخش زنده، به‌خصوص در جوامع بسته و نیمه‌بسته‌ای، باز به فوتبال خصلت سیاسی می‌دهد.

چه چیزی در ذات فوتبال هست که موجب می‌شود بیشتر طبقه و لایۀ پایین و نیز طبقۀ متوسط به آن علاقه داشته باشند؟ آیا می‌توان گفت فوتبال ورزش افرادی‌ست که انگیزۀ ارتقای منزلت و مرتبه اجتماعی در آن‌ها پررنگ است؟

انگیزۀ ارتقای اجتماعی حتماً با فوتبال گره خورده است و خیلی مثال‌ها می‌توان برای این موضوع زد. شاید یکی از مثال‌های جذاب فیلم مسافر مرحوم کیارستمی است که در آن یک کودک شهرستانی تمام زندگی‌اش را می‌گذارد تا برود و یک مسابقۀ فوتبال را از نزدیک تماشا کند. البته که از پیرامون به مرکز آمدن و تلاش برای ملحق‌شدن به یک جمع و فعالیت جمعی مهم است، اما چرا این تلاش به انگیزۀ دیدن فوتبال گره می‌خورد، و نه ورزشی دیگر. کودک قهرمان فیلم در حال پرسه‌زدن در ورزشگاه به کودکانی برمی‌خورد که مشغول شناکردن‌اند و بین او و این بچه‌ها تنها یک شیشه فاصله است. به‌طرز معناداری این شیشه اشاره‌ای‌ست به شکلی از اختلاف طبقاتی که نشان می‌دهد در واقعیت همه در یک سطح حضور و بروز داریم، اما دیواری بین ماست که تازه آن‌‌طرفش را هم می‌بینیم و با این‌حال از هم جداییم و دست طبقۀ پایین هرگز به بالایی‌ها نمی‌رسد.

ذات فوتبال از ابتدا برابری‌خواهانه است. کسی که تنیس بازی می‌کند یا اسکی و…، به ورزشی مشغول می‌شود که برای تجربه‌کردنش از ابتدا باید پول خرج کرد، اما برای فوتبال فقط یک زمین و یک توپ پلاستیکی کافی‌ست. بنابراین، به‌شرطی که لذت‌بردن مطرح باشد، انگیزۀ کسانی که فوتبال بازی می‌کنند نه انگیزۀ ارتقای اجتماعی، بلکه اجرای برابری از همان لحظۀشروع بازی فوتبال است. از این منظر، فرق است بین نگاهی که هدفش ارتقای اجتماعی است و رسیدن به برابری با کسانی که بالاترند، و نگاهی که این برابری را پیش‌فرض می‌گیرد و فوتبال را بازی‌‌ای می‌داند که از همان آغاز ثابت می‌کند همه با هم برابرند. در فوتبال هردوی این ابعاد وجود دارد؛ هم خواهش ارتقای اجتماعی و هم خواهش اجرای برابری از همین لحظۀ حال. خواهش ارتقای اجتماعی اتفاقاً چیزی‌ست که رگۀ برابری‌خواهانۀ فوتبال را زایل می‌کند و این بازی را به راه‌اندازی مدارس فوتبال و باشگاه‌های چندملیتی و… می‌کشاند، که یعنی باز پول پرداخت‌ کردن و ساخت و پاخت. در مقابل، به محض اینکه مشغول فوتبال شویم و لذت ببریم (البته نه لذتی که ناشی از سلبریتی‌شدن و ارتقای اجتماعی است)، هستۀ برابری‌خواهانۀ فوتبال را به اجرا گذاشته‌ایم.

علاوه بر این‌ها فوتبال ویژگی‌ دارد که می‌توان به آن تلاش برای تسخیر فضا گفت. شاید در بقیۀ ورزش‌ها یا بازی‌هاتسخیر فضا این‌قدر کامل اتفاق نمی‌افتد. در مورد فوتبال، برخلاف سایر ورزش‌ها، با یک خط‌کشی و دو تکه سنگ می‌توان زمینی را به زمین بازی تبدیل کرد. اساساً تصویر اولیۀ ما از فوتبال بچه‌هایی‌اند که در کوچه‌ها و بن‌بست‌ها بازی می‌کنند. و این یعنی هیچ بازی جمعی‌‌ای به اندازۀ فوتبال تلاشی نیست برای باز‌پس‌گیری فضاهای جمعی که حق شهروندان و آدم‌های عادی بوده و اتفاقاً آن‌ها هم هیچ امتیاز ویژه‌‌ای نسبت به بقیۀ همشهری‌هایشان ندارند، جز اینکه ذوق و ارادۀ بازی‌کردن دارند و فوتبال به این اراده پاسخ می‌دهد.

چطور است که حتی بیشتر فوتبالیست‌ها هم متعلق به طبقات پایین جامعه‌اند؟ انگار اگر جز این باشد جایی بین تماشاگران ندارند و محبوبیت چندانی هم نخواهند داشت.

به این سؤال باید با توجه به تقسیم کار بورژوایی پاسخ داد. همۀ آدم‌ها بازی‌ کردن را دوست دارند و طبقات بالا هم تماشاگر فوتبال‌اند. خیلی از روشنفکران، حتی اگر گرایش‌های سیاسی داشته باشند، فوتبال را دنبال می‌کنند. در همین دنبال‌کردن نوعی حسرت‌ خوردن هست که برای مثال، چون من اهل فرهنگ و تفکر شده‌ام و به یک طبقه تعلق پیدا کرده‌ام، دیگر نمی‌توانم یکسری کارها انجام دهم و یکی از این کارها احتمالاً فوتبال است. درحالی‌که میل به فوتبال بازی‌ کردن به‌دلیل ذات برابری‌خواهانه‌اش در همۀ آدم‌ها وجود دارد.

براساس تقسیم بورژوایی کار، وقتی متعلق به یک طبقه باشیم، ورزش‌هایی انجام می‌دهیم که تعلق به آن طبقه را همنشان دهد و هم تثیبت کند. آدم پولدار و از قشر مرفه نمی‌تواند به‌راحتی در کنار آدمی از طبقۀ پایین فوتبال بازی کند و در این قلمرو با او برابر شود. این برابری برای بورژوازی جالب نیست. حتی به نظر می‌رسد ساختار جامعه آنقدر طبقاتی است که هر دو طرف تمایلی به این برابری ندارند. شاید به‌شکل نمایشی قبول کنیم که در کنار هم فیلم ببینیم یا رأی دهیم و چه و چه، ولی نمی‌توانیم با هم فوتبال بازی کنیم چون این بازی تمرین برابری‌ست. در فوتبال هرکسی که بیشتر می‌دود و ارادۀ دویدن دارد برنده است. برای این برابری باید ساختار طبقاتی جامعه عوض شود و فوتبال به‌خودیِ‌خود این کار را انجام نمی‌دهد. مارادونا یک‌بار گفته بود دلش می‌‌خواهد کشورهایی در فوتبال برنده شوند که نابرابری دنیا را به‌رخ بکشند و نشان دهند این‌همه برنده و بازنده غیرقابل‌قبول است. در این معنا، فوتبال می‌شود نمادی برای جابه‌جایی برنده و بازنده در دنیایی نابرابر.

در سیر تاریخیِ انتخاب ورزش‌ها، پولدارها سراغ اسکی و تنیس و شنا در استخرهای لوکس می‌روند و در مورد فوتبال چنین موضوعی صدق نمی‌کند و همین یعنی افرادی که فوتبال بازی می‌کنند به طبقۀ خاصی تعلق پیدا می‌کنند. ولی برای پاسخ درست باید جای علت و معلول را عوض کرد. اینجا آنچه پسند می‌شود، مردمی است و مردمی‌ بودن یعنی پز ندادن، افاده‌ نداشتن و فخرفروشی‌ نکردن و همۀ این‌ها شاید به‌اشتباه جاهل‌مآبی تلقی شود. فوتبال با دو آفت سلبریتیزه‌شدن سیاست و برابری‌خواهی، یا ساختن هویت برای طبقۀ پایین روبه‌روست. این شیوۀ دسته‌بندی اجتماعی می‌گوید طبقات پایین کسانی‌اند که کتاب نمی‌خوانند، موسیقی خوب گوش نمی‌دهند، با فرهنگ ارتباطی ندارند پس جاهل‌مآب‌اند. برای همین فکر می‌کنم این مسأله آفت فوتبال است، نه چیزی که به ذات خود فوتبال مربوط باشد.

آیا اینطور نیست که فوتبال نوعی فرهنگ سطح پایین در جامعه بازتولید می‌کند، آن‌هم وقتی در جهان امروز بیشتر به یک آیین شبیه شده است؟

فوتبال قطعاً یک آیین است، ولی این مسأله به تمام بازی‌ها مربوط می‌شود و حتی فوتبال به اعتبار بازی‌ بودنش می‌تواند از جهاتی در مقابل آیین‌شدن مقاومت کند. ولی ادعای بازتولیدکردن فرهنگی سطح پایین توسط فوتبال به‌نوعی عوض‌کردنِ رابطۀ علت و معلول است.اصلاً تفکیک فرهنگ به فرهنگ سطح بالا و سطح پایین از اساس قابل تأمل است. ما به چه‌چیز فرهنگ سطح بالا و به چه‌چیز فرهنگ سطح پایین می‌گوییم؟ اینکه آدم‌ها به همدیگر دشنام نمی‌دهند یعنی سطح بالای فرهنگ؟ کسانی که راحت‌تر حرف می‌زنند یا دایرۀ واژگانی محدودتری دارند سطح پایین‌اند؟ هیچ‌کدام از این‌ها بازهم دخلی به ماهیت فوتبال ندارد.

 

فوتبال با دو آفت سلبریتیزه‌شدن سیاست و برابری‌خواهی، یا ساختن هویت برای طبقۀ پایین روبه‌روست. این شیوۀ دسته‌بندی اجتماعی می‌گوید طبقات پایین کسانی‌اند که کتاب نمی‌خوانند، موسیقی خوب گوش نمی‌دهند، با فرهنگ ارتباطی ندارند پس جاهل‌مآب‌اند.

 

فوتبال آیین بازتولید سطح پایین نیست و شاهدش مجموعه افرادی‌اند که از تلویزیون دنبالش می‌کنند. بله، اتفاق فاجعه‌باری در ایران افتاده که مثلاً کتاب‌خوان‌ها کمتر به ورزشگاه می‌روند. این مسأله به این علت است که در ایران زنان اجازۀ حضور در ورزشگاه ندارند و تمام جو ورزشگاه مربوط به همین موضوع است. می‌گویند در ورزشگاه‌ها حرف‌هایی به زبان می‌آید که برای خانواده‌ها خوب نیست و به همین علت خانواده‌ها ـ که از نظرشان یعنی همان زنان ـ نباید به ورزشگاه بیایند. این قضیه یک تحلیل وارونه است. برای حل مسأله باید اجازه داد زنان وارد ورزشگاه شوند. زنان در دنیایی غیر از دنیای ما زندگی نمی‌کنند که اصلاً فحش نشنوند یا خودشان فحش ندهند. همه باید بتوانند در ورزشگاه حضور داشته باشند و حدگذاشتن برای فحش‌دادن یا فحش‌ندادن در ورزشگاه را باید خود مردم تعیین کنند. رابطۀ میان حکومت و مردم هیچگاه رابطۀ معلمی و شاگردی نبوده و نیست که بگوییم مردم بچه‌های بی‌ادبی‌اند و باید مواظب‌شان بود.این موضوع دقیقاً مثل این است که بگوییم یک جامعه چه‌وقت به دموکراسی می‌رسد. ما حدی برای دموکراسی نداریم و آدم‌ها آزادی را از طریق زندگیِ آزادانه یاد می‌گیرند. اینگونه نیست که اول باید چیزهایی یاد بگیریم تا بعد آزادی داشته باشیم و این کاری نیست که معلم تدریسش کند. رفتارهایی که تماشاگران فوتبال دارند در همه‌جای دنیا همین است و این بازتولید فرهنگ سطح پایین را باید اینگونه تشریح کرد که ما با یک فرآیند اجتماعی سروکار داریم که بازتولیدِ احساس بی‌نیازی از کتاب‌خواندن است.

این واقعیت است که اشتیاق رفتن به ورزشگاه میان قشری از جامعه که ما به‌اصطلاح به آن‌ها بافرهنگ می‌گوییم وجود ندارد و جو ورزشگاه زمانی عوض می‌شود که این افراد هم به ورزشگاه بروند و برای ورودشان باید این دسته‌بندی بافرهنگ و بی‌فرهنگ یا فرهنگ سطح بالا و سطح پایین کم‌رنگ شود. از همه بدتر اینکه وقتی شعارهای ورزشگاه سیاسی می‌شود، صدای تلویزیون را قطع می‌کنند. این دوری باطل است که یک فاجعه ـ فاجعۀ سیاست‌زدایی ـرا بازتولید می‌کند.

سلبریتی‌های فوتبالی مثل علی کریمی، مسعود شجاعی و علی دایی این روزها به نوعی وارد بازی‌های سیاسی هم شده‌اند و فعالیت مدنی، اجتماعی و سیاسی دارند. نوع حضور آن‌ها در حرکت‌های سیاسی و اجتماعی چگونه است و چه تاثیری بر جامعه می‌گذارد؟

ماجرا اینجا هم عوض‌ کردن جای علت و معلول است. ما با فرآیند عام‌تری روبروییم و آن هم سلبریتیزه‌ شدن سیاست است. سلبریتیزه‌ شدن سیاست یعنی سیاست‌زدایی یا دامن‌زدن به فرآیند سیاست‌زدایی که نه‌فقط در ایران، که در کل دنیا فراگیر است و عملاً افراد کمی نگرانی‌های سیاسی واقعی دارند. پیامد این ماجرا این است که بازیکنان فوتبال تا سلبریتی می‌شوند در حوزه‌های دیگر هم مداخله می‌کنند که اتفاق عجیبی‌ست. فوتبالیست یا هر سلبریتی دیگری بنا به شهروند بودنش می‌تواند دربارۀ تمام مسائل سیاسی و اجتماعی نظر دهد و کتاب بنویسد و موضع بگیرد. منتها وقتی اعتبار موضعش را از سلبریتی‌بودنش می‌گیرد داستان مسأله‌دار می‌شود. سلبریتیزه‌ شدن تمام قلمروها یکی از بیماری‌ها و آفت‌های نظام سرمایه‌داری است. برای مبارزات اجتماعی و رفع تبعیض‌‌ها در تمام دنیا دائماً سلبریتی‌ها وارد می‌شوند و مثلاً بازیگران هالیود سفیران صلح می‌شوند و اصل قضیه هم فرآیند کلی سیاست‌زدایی از جامعه است یا کانالیزه‌ کردن حساسیت‌های سیاسی و اجتماعی شهروندان و افکار عمومی به‌طرف قلمرویی کاملاً قابل کنترل.

وقتی علی کریمی وارد بحث فساد فدراسیون شد، همه گفتند او حرف حق زد، اما نتوانست درست حرفش را بزند و به لکنت افتاد. اتفاقاً چون کریمی نتوانست مدارک کامل ارائه دهد و با لکنت صحبت کرد، یا دائماً جلوی طرف مقابل کم آورد، حرکتش سیاسی شد. این همان نسبتی است که مردم واقعی با حکومت‌ها دارند. می‌دانیم هر بحثی که دربگیرد و در آن یک نفر از حکومت و یک نفر از مردمْ مقابلِ هم باشند، انواع و اقسام علت‌ها وجود دارد که براساس آن‌ها فردی که صدای مردم است به لکنت بیفتد. در مقابل، طرف قدرت هیچ لکنتی ندارد و مدارک و آمارهایش به نظر همیشه کامل‌تر است. چراکه اصلاً خودِ آمار گرفتن در دستگاه رسمی ما یک اتفاق دولتی است و مگر ما نهاد غیردولتی برای تعیین و ثبت آمار داریم؟ این نشان می‌دهد اکت علی کریمی دقیقاً به‌واسطۀ ضعف‌هایش مردمی است، نه به‌علت اینکه سلبریتی‌ است و می‌تواند جایی برود و حرفی بزند که دیگران نمی‌توانند. او دقیقاً جاهایی که ضعیف عمل می‌کند مردمی می‌شود.

 

وقتی شعارهای ورزشگاه سیاسی می‌شود، صدای تلویزیون را قطع می‌کنند. این دوری باطل است که فاجعۀ سیاست‌زدایی ـرا بازتولید می‌کند.

 

داستان علی دایی و فعالیتش برای کمک به زلزله‌زده‌ها وجه دیگری از سیاست‌زدایی است و هیچ وجه سیاسی در اینکه علی دایی برای کمک به زلزله‌زده‌ها پول جمع کند وجود ندارد. در سطح دنیا هم این قبیل کارهای سلبریتی‌ها را می‌بینیم که سلب مسؤولیت از دولت را در پی دارد و کار خیر کردن را به‌جای اصلاح ساختار اقتصادی می‌نشاند. در همین ایران علت‌های ماورای اقتصادی وجود دارد که اقتصاد ما را رانتی و فاسد و مریض کرده است. در بحران‌ها پای کار خیر و انسان‌دوستی به‌میان کشیده می‌شود و برای این کار سلبریتی‌‌ها بهترین گزینه‌اند.

مورد مسعود شجاعی از موارد قبلی پیچیده‌تر است، چون او دست به حدی از مخاطره زد. یعنی کاری کرد که از نظر گفتمان سیاسی و دیپلماتیک ایران غیرمجاز محسوب می‌شد و برایش هزینه هم داد. سخت است قضاوت دربارۀ اینکه شجاعی در لحظۀ تصمیم‌گیری چقدر مخاطره کرده است. دو سناریو در این‌باره وجود دارد. یکی اینکه شجاعی آن جوان چند سال پیش نیست که تیم ملی بدون او تیم نشود و تقریباً اواخر دوران بازیکنی‌اش است. سناریوی دیگر، اینکه یک بازیکن محبوب و خلاق به این شیوه پروندۀ بازی‌کردن خودش را ببندد، ریسک است و معنای سیاسی به کار او می‌دهد و این فراتر از امکاناتی است که سلبریتی‌ بودن برایش فراهم می‌کند. هرچند سیاسی‌ بودن این کار هم حد دارد.

در بحث سلبریتیزه‌شدنِ همه‌چیز ازجمله فوتبال، در مواردی شاهد فعالیت‌هایی هستیم که اتفاقاً خلاف جهت و خواست قدرت است.

این بحث به‌شکل ساختاری مدنظر است نه موارد استثناء. قضیۀ ۸۸ همه‌جا را سیاسی می‌کرد. در جوامع سرمایه‌داری همه‌چیز سلبریتیزه می‌شود، چون روابط براساس مناسبات کالایی تعریف می‌شود و آدم‌ها هم کالا محسوب می‌شوند و کالا-آدم یعنی سلبریتی: کسی که براساس ویژگی‌های فیزیکی خداداد یا بازی‌ک ردن در یک فیلم تبدیل به کالای جذاب می‌شود. سرمایه‌داری همه‌چیز را کالایی می‌کند ولی، در مقابل، یک واقعۀ سیاسی مهم همه‌چیز را سیاسی می‌کند. همین حرکت کوچک بستن دستبند در زمین فوتبال هم یک اکت سیاسی محسوب می‌شود، اما نه به این معنی که چون سلبریتی و بازیکن فوتبال هستی سیاسی شده‌ای. در جایی که همۀ سوالات و حرکت‌ها سیاسی شده‌اند، هر کار و هر لحظۀ تصمیم سیاسی می‌شود.

کنترل ساختاری یعنی وقتی با برنامۀ قبلی همه‌چیز را سلبریتیزه می‌کنید، به این معنا همه‌چیز را کنترل می‌کنید و سازوکار جذاب‌شدن آدمی که از طریق رسانه برای ما جذاب شده مشخص است. به این ترتیب افکار عمومی هم کنترل می‌شود.

پدیدۀ فوتبال از دیدگاه موضوع جهانی‌شدن (Globalization) نیز قابل بررسی است. وقتی ملت‌ها و جوامع و دولت‌ها فوتبال را می‌پذیرند و خواستار حضور خود در مجامع جهانی برای مسابقات آن می‌شوند عملاً، بدانند یا نه، تئوری‌های خاصی را پذیرفته‌اند: انسان‌شناسی خاص فوتبال را پذیرفته‌اند، حضور دیگری را همانگونه که هست به رسمیت شناخته‌اند، نیاز به مطرح‌شدن را پذیرفته‌اند، وجود جهانی پیوسته و وابسته به‌هم را پذیرفته‌اند. قواعد بازی و اصول فنی، نظام داوری، نظام ارزشی، و نظام پاداش‌دهی و نظام دادخواهی آن را پذیرفته‌اند. نهادهای جهانی مرتبط با فوتبال ازجمله FIFA را به رسمیت شناخته‌اند و نظام مالی و سرمایه‌داری حاکم بر آن را نیز. با این‌حال آیا فوتبال به عنوان پدیده‌ای مهم در امر جهانی‌شدن و حذف مرزها و هژمونی قواعد فرامرزیِ نظام لیبرال و سرمایه‌داری مرتبط با آن موفق عمل کرده و می‌کند؟

باید دید اصلاً می‌توان دنیایی را تصور کرد که در آن فوتبال وجود نداشته باشد یا اگر فوتبال نبود دنیا چگونه بود؟ نسبت انسان با بازی‌ کردن و موقعیت بازی در وجود انسانی هم قابل تأمل است و حتی بسیاری بازی را مقدم بر فرهنگ می‌دانند. بازی یعنی جدا کردن یک مکان و فضا از بقیۀ فضاها و جداکردن یک برهۀ زمانی از باقی زمان‌ها، که در آن چارچوب فضایی و زمانیِ قواعدی خاص را رعایت می‌کنید و تا زمانِ رعایت قوانین، آن فضا و زمان از دیگر فضاها و زمان‌ها جدا شده است.

این ماهیت اصلی فوتبال است و این ورزش در ساختار خود فضاها و زمان‌هایی را جدا می‌کند که به‌واسطه‌شان زمان و فضای خودمان را از کسانی که دیگر فضاها و زمان‌ها را از ما گرفته‌اند بازپس می‌گیریم. منتها وقتی فوتبال حرفه‌ای و ناسیونالیستی می‌شود و می‌گوییم اگر تیمی ببرد انگار یک کشور برده است، آن‌هم در شرایطی که پشت سر باشگاه‌ها اسپانسرهای اقتصادی قرار دارد، انگار همان جنگ‌های کلاسیک عیناً در فوتبال تکرار می‌شود و فوتبال خاصیت رهایی‌بخش خود را از دست می‌دهد. فوتبال که تمرین برابری است، تبدیل شده به عرصه‌ای دیگر برای ادامۀ جنگ‌های بشری که در قلمروهای دیگر در جریان است. همان‌طور که سازمان ملل هیچگاه نتوانسته یک نهاد فراملیتی باشد، فیفا هم نمی‌تواند فراملیتی عمل کند.

باشگاهی که بیشتر پول دارد بهترین بازیکنان را جذب می‌کند، بهترین بازیکنان کجا هستند؟ در بهترین مدارس فوتبال. بهترین مدارس فوتبال دست چه کسانی است؟ سر نخ را که بگیریم می‌بینیم همه‌چیز دارد به نابرابری دامن می‌زند، به‌جای اینکه تمرین برابری باشد.

با این وجود در نهایت فوتبال به‌خاطر بازی‌بودن به فرآیند دیگری پیوند می‌خورد. به گفتۀ آگامبن زمانی خواهد رسید که انسان‌ها از قوانین اطلاعت نمی‌کنند و تنها قانون‌ها را برای آشنایی مطالعه می‌کنند و پس از آن با قانون‌ها بازی می‌کنند. و بازی با قانون‌‌ها برای این نیست که دوباره از آن‌ها تبعیت کنند. داستان این است که قوانین کم‌کم به چیزهای بلااستفاده تبدیل می‌شوند و از کار می‌افتند. این دقیقاً کاری‌ست که بچه‌ها با اشیای از کارافتاده انجام می‌دهند و آن‌ها را در قالبی متفاوت از کارکرد اولیه و اصلی مورد بازی قرار می‌دهند و با این کار، اشیاء را تا ابد از قید کاربردهای مرسوم و متداول‌شان رها می‌کنند. ویژگی اصلی بازی همین آزادکردن است.

 

وقتی علی کریمی وارد بحث فساد فدراسیون شد، همه گفتند او حرف حق زد، اما نتوانست درست حرفش را بزند و به لکنت افتاد. اتفاقاً چون کریمی نتوانست مدارک کامل ارائه دهد و با لکنت صحبت کرد، یا دائماً جلوی طرف مقابل کم آورد، حرکتش سیاسی شد. این همان نسبتی است که مردم واقعی با حکومت‌ها دارند.

 

درحالی که می‌دانیم بیشتر مسابقات ورزشی در قید سرمایه‌اند و حرفه‌ای‌ کردن مسابقات این بلا را بر سر وجه بازی‌گوشانۀ آن‌ها می‌آورد. ما نیاز داریم به دفاع از فوتبال به اعتبار بازی‌بودنش در برابر فوتبال به اعتبار یک فرآیند مبادله‌ای که در بازار اتفاق می‌افتد. چگونه می‌توان این کار را کرد؟ پاسخ ساده نیست و در حقیقت باید یک اتفاق رهایی‌بخش کلی‌تر بیفتد که در آن فوتبال هم از قید بازار سرمایه آزاد شود. تا آن زمان وضعیت فوتبال همین وضعیت فعلی است ولی نمی‌توان آن را حذف کرد، چراکه فوتبال در نهایت خاطرۀ بازی‌بودن و برابری‌خواهی‌اش را حفظ می‌کند. بازیکنانی داریم که هرقدر هم قواعد و قانون وضع شود یک‌جایی تخطی می‌کنند و هرقدر هم بگویند فوتبال حرفه‌ای شده و سیستم دارد، بازیکنانی هستند که به این سیستم‌های به‌اصطلاح حرفه‌ای خدشه وارد می‌کنند. این شکل از خواهش رهاشدن از سیستم‌ها در بازیکنان حفظ می‌شود و تماشاگر هم همیشه منتظر است فلان بازیکن دست به حرکتی بزند که غیرقابل پیش‌بینی باشد. همین پیش‌بینی‌ناپذیری بازیکنانی که همیشه در معرض دیدند فوتبال را همچنان فوتبال نگه می‌دارد.

حرفه‌ای‌شدن فوتبال و مسابقات ورزشی مصیبت دیگری هم دارد که باز به ایدئولوژی جوانی در جوامع سرمایه‌داری بازمی‌گردد: اینکه عمر مفید بازیکنان در اکثر ورزش‌های حرفه‌ای حول و حوش سی سال است و اگر کسی به چهل‌سالگی برسد همه می‌گویند چرا هنوز دارد بازی را ادامه می‌دهد. این موضوع حقیقت تلخی است و در بین شکاف‌هایی که سرمایه‌داری به بشر تحمیل کرده، باید به این شکاف نسلی در فوتبال و سایر ورزش‌ها هم توجه داشت. می‌توان به جهانی فکر کرد که در آن اگر کسی یک ورزشکار حرفه‌ای بوده از سن خاصی به بعد بی‌مصرف تلقی نشود و بتواند به کارهای دیگری مثل موسیقی یا فعالیت سیاسی و… هم بپردازد.

شکی نیست که در دنیای امروز احساس منزلت جمعی و جهانی در سطح جهان یکسان نیست اما فوتبال ابزاری بسیار کارآمد برای التیام این حس حاشیه‌ای بودن است. کشورهای جنوب در مفهوم عام آن از فوتبال برای اثبات حضور خود، مطرح‌کردن خود، فرار از فراموش‌شدن در سطح جهان، و ابراز وجود استفاده می‌کنند. فوتبال ابزار قدرتمندی است برای اثبات وجود خود و ارضای حس مهم‌ بودن و مطرح‌ شدن. کشور‌های توسعه‌یافته نیز از فوتبال استفاده مشابهی می‌کنند. کشورهای توسعه‌یافته از فوتبال برای یادآوری برتری خود در برنامه‌ریزی، مدیریت، نظم اجتماعی و فکری، تجارت، کشف استعدادها و ثروت و تکنولوژی استفاده می‌کنند. ولی این ابزار آیا کارایی اصولی و ریشه‌ای دارد یا فقط مسکنی برای فراموش‌ کردن این تفاوت‌ها در منزلت جمعی جوامع بشری است؟

مسلما فوتبال ابزار مناسبی برای رسیدن به منزلت اجتماعی برابر نیست و صرفاً کار مخدر و مسکن را انجام می‌دهد. باز اینجا هم باید تلاش کنیم فوتبال را به اعتبار بازی‌ بودن و برابری‌خواهی‌اش در جهانی تصور کنیم که جهان فعلی نیست. رکن اصلی در فوتبال شکلی از مبارزهاست و شهامت مبارزه‌ کردن برای کسی که دیگر هیچ راهی ندارد جز اینکه با توپ کار کند و بدود و بعد هم برای فوتبالیست خوب شدن نیاز به هیچ امکاناتی نداشته باشد. همۀ این‌ها یعنی رهایی‌بخشی در فوتبال وجود دارد ولی امروزه فوتبال تبدیل شده به راهی برای کسب ارتقای اجتماعی و دیده‌ شدن و ابراز وجود، که یعنی پذیرفتن ساختاری که در آن معیارهای ابراز وجود از قبل مشخص است و تعریف شده که چه کسانی می‌توانند دیده شوند. این مسأله با رهایی‌بخشی و برابری‌خواهی فوتبال در تناقض است.

حتی اینکه در دوره‌ای برای مقابله با جدایی سفیدها و سیاه‌ها از ورزش استفاده شد هم نوعی از این تناقضات است. سیاه‌ها را به ورزش راه دادند چون می‌گفتند قوی‌اند و همین یعنی ساختاری‌کردن یک تبعیض دیگر و تلقین این موضوع که سیاه‌ها به درد فکر کردن نمی‌خورند و بهتر است کار جسمی کنند و به نوعی ورزش هم شد شکل دیگری از برده‌داری.

ما نیاز داریم به حفظ شهامت مبارزه و تلاش برای برنده‌ شدن، ولی نه آن شکل از مبارزه‌ای که از منطق اقتصاد آزاد و سلبریتی‌محور پیروی می‌کند. فوتبال همان‌قدر که می‌تواند رهایی‌بخش باشد می‌تواند مخدر و مسکن باشد. این دو رگه را باید به شکل دیالکتیکی درگیر همدیگر کرد. نه اینکه بگوییم فوتبال تماما مخدر است یا تماما رهایی‌بخش.

چرا می‌گویند فوتبال لیبرال‌ترین ورزش جهان است، آن‌هم وقتی بازار خرید و فروش بازیکنان با قرادادهای عجیب و غریب و… رواج نوعی خرید و فروش انسان و برده‌داری مدرن را به‌صورت عینی‌تر از رابطۀ کار و کارفرمایی به ذهن می‌آورد؟

عیب و حسن این بحث این است که این مسأله در قبال تمام فعالیت‌های بشری در نظام سرمایه‌داری صدق می‌کند. نظام سرمایه‌داری تمام مناسبات را کالا کرده و کالاشدن آدم‌ها یعنی سلبریتی‌بودن‌شان و اینکه من به میزانی باید مواظب خودم باشم که دیده می‌شوم و به میزانی وجود دارم که خودم را به نمایش بگذارم. سرمایه‌داری این بلا را بر سر نیروی کار و نیروی خلاقۀ انسان آورده وحتی انواع و اقسام شکل‌های مبارزه را هم با همین مسأله درگیر کرده است و فوتبال هم از این قضیه مستثنی نیست.

از حیث رابطۀ فوتبال با جامعه، چه تفاوتی بین ایران و کشورهایی که فوتبال پیشرفته‌تری دارند، مثل آلمان و فرانسه و ایتالیا، وجود دارد؟

جنس این رابطه را می‌توان مقایسه کرد با جنس رابطه‌ای که سینما در این کشورها دارد. شباهت‌های خیلی محرزی دیده می‌شود. برخوردی که کن‌ لوچ با فوتبال در فیلم‌هایش دارد و دست روی بخش‌ رهایی‌بخش و برابری‌خواهانۀ آن می‌گذارد و حتی رابطه‌اش با اریک کانتونا در ایران هم شباهت‌هایی دارد. طبقات پایین‌تر مسلماً با فوتبال راحت‌ترند تا با دیگر ورزش‌ها و در مورد سینما هم همین است. سینما هم به صنعت و سرمایه وابسته است و خیلی وقت‌ها به همین دلیل رگه‌های مردمی و هنری‌اش به همین دلیل سرکوب می‌شود.

تفاوت دقیقاً تفاوت یک جامعۀ سرمایه‌داری عقب‌مانده است با یک جامعۀ سرمایه‌داری پیشرفته. یعنی هرآنچه دربارۀ فوتبال گفته شد در ایران و این کشورها وجود دارد با این تفاوت که سرمایه‌داریِ ما نفتی و رانتی است و یک جامعۀ صنعتی هستیم که هیچ صنعتی نداریم و سرمایه‌گذاری صنعتش زیان‌آور است و مفهوم صنعت را به تولید کالا تقلیل داده است، و در آن کشورها سرمایه‌داری در چارچوب توسعه‌یافتگی در جریان است. هرچند وضعیت در جوامع مابعد صنعتی هم خراب است و آن‌ها هم باید تکلیف خودشان را با سرمایه‌داری روشن کنند و فوتبال در آنجا هم به اندازۀ خودش قربانی می‌شود.

تفاوت همان تفاوت جامعۀ درحال توسعه با جامعه توسعه‌یافته و حتی بیش از حد توسعه‌یافته است و بیماری که دنیا را گرفته این است که چنین حدی از توسعه‌یافتگی نظام سرمایه‌داری را تبدیل به نظام منسوخی کرده که نمی‌خواهد از بین برود و حاضر نیست جایش را به جامعه‌ای به‌لحاظ اجتماعی پیشرفته‌تر بدهد که قطعاً یک جامعه سوسیالیستی است. در ایران شرایط حادتر است چون نه‌تنها به‌طرف سوسیالیسم حرکت نمی‌کنیم بلکه به‌سمت نوعی از سرمایه‌داری در حرکتیم که هیچ‌گاه نمی‌توان به آن رسید و رسیدن به آن هم چیز جالبی نیست.فوتبال در اینجا همان‌قدر ابتر و ناقص و بی‌سروسامان است که صنعت و سینما و سایر حوزه‌ها.

 

مشاهده ادامه مطلب

خودکشی


نمایش مشخصات اسماعیل خلیفه

دو پای خسته،نگاهی تر و دلی ساده
توان رفتن و ماندن نداشت در جاده
زنی که در چمدان عطر مرگ با خود داشت
سقوط کرده و از چشم شهر افتاده
خطوط چهره ی او یک مسیر طولانی ست
زنی که پشت عبور خطوط جان

شاعر:اسماعیل خلیفه

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب اندیشه های سیاسی اسلام (جلد دوم)

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



اندیشه های سیاسی اسلام (جلد دوم)

اندیشه های سیاسی اسلام (جلد دوم): سیاست خارجی
مجموعه سه جلدی ‘ اندیشه های سیاسی اسلام ‘ تألیف دکتر حسن روحانی ، تحت سه عنوان شامل جلد اول : مبانی نظری، جلد دوم : سیاست خارجی و جلد سوم : مسائل فرهنگی و اجتماعی تبویب شده است .

فهرست مطالب:

مقدمه

فصل اول: سیاست خارجی تعامل گرا

– چشم انداز بیست ساله و سیاست خارجی

– سیاست خارجی توسعه گرا

– دین و روابط بین الملل: پارادوکس ها و ضرورت ها

فصل دوم: سیاست خارجی و کشورهای منطقه

– سیاست امنیتی ایران در منطقه خلیج فارس

– منطقه خلیج فارس: چالش ها و راه حل ها

– چالش های فراروی عراق جدید

– آینده خاورمیانه و غرب: رویارویی یا همکاری

فصل سوم: سیاست خارجی و ایالات متحده آمریکا

– ابرقدرت جهانی و چالش های پیش روی

– خودمداری آمریکا و شیوه های حفاظت از منافع جمهوری اسلامی ایران

– انفجارهای آمریکا، تحلیل سیاسی و منافع ملی جمهوری اسلامی ایران

– استراتژی جمهوری اسلامی ایران در برابر تهدیدات اخیر آمریکا

– تدبیرهای ایران در برابر نقشه های آمریکا

– راهبرد مقابله با تهدیدات آمریکا

– تحلیل پیرامون مواضع اخیر آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران

فصل چهارم: سیاست خارجی و امنیت ملی

– امنیت ملی و سیاست خارجی

– امنیت ملی و تهدیدات خارجی

– توطئه های استکبار جهانی علیه انقلاب اسلامی ایران و نحوه مبارزه با آن

– آمریکا و امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران

– تقویت نظام، موثرترین اقدام در مبارزه با استکبار

فصل پنجم: سیاست خارجی و پرونده هسته ای

– خط قرمز: حفظ فناوری سوخت

– امنیت ملی و استفاده صلح آمیز از نیروی هسته ای

– فراسوی چالش های ایران و آژانس در پرونده هسته ای

– فناوری هسته ای و توسعه پایدار

– ضرورت سیاست منسجم در برابر فشارهای بین المللی

– لزوم دیپلماسی فعال همزمان با ارتقای فناوری هسته ای

– پرونده هسته ای و تبدیل چالش به فرصت

– سیر تحولات پرونده هسته ای

– نمایه ها

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
گستره ی شریعت
ارشاد مرشد
گزیده هیأت مذهبی نمونه

نسخه ها

حجم: ۱۷ مگابایت

دریافت ها: ۱۸۴۸

تعداد صفحات: ۷۵۰




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

تب فوتبال، توطئه‌ای استعماری | دلسوخته

هوشنگ شهابی، استاد روابط بین‌الملل و تاریخ دانشگاه بوستون آمریکا، در این مقاله به تاریخ سیاسی فوتبال در ایران پرداخته و اثرات متقابل محبوب شدن این ورزش و تغییرات اجتماعی، جهت‌گیری‌های دولتی و سیاست را تحلیل کرده است.

آیت‌الله خمینی کمی بعد بازگشتش در دیداری با ورزشکاران گفت: «من ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم.» عبارتی که ورد زبان کارگزاران حکومت تازه شد. اما ورزش نقش خیلی برجسته‌ای در برنامۀ انقلابیون نداشت.

در قرآن صراحتاً به رقابت‌های ورزشی اشاره‌ای نشده. یک بازی، تخته‌ نرد، صراحتاً منع شده (آیۀ ۲۱۹ سورۀ بقره و آیات ۹۰ و ۹۱ سورۀ مائده)،(۱) و در متون فقهی هم فقط به سوارکاری و تیراندازی اشاره شده ــ دلیل این اشاره هم اینکه در این ورزش‌ها مجاز است حریف‌ها روی نتیجه شرط ببندند و کسان دیگری هم برای مسابقه جایزه بگذارند.(۲) بنا به حدیث، پیامبر در ملأعام کلی از ورزش‌ها را انجام می‌داد و مؤمنانش را هم ترغیب به همین کار می‌کرد.(۳) در میان شیعیان، امام اول، علی ابن ابیطالب، آوازه‌ای شگفت در ورزش دارد. اما اوایل انقلاب پاک‌دینانی بودند که داشتند در برابر آنچه به دیدشان افراط‌کاری‌های لذت‌طلبانۀ نخبگان و قدرقدرتان غربی شدۀ ایران می‌آمد، واکنش می‌دادند. مثلاً اوایل اسب‌سواری و موارد مربوط به آن به دلیل تصویر اشرافی‌شان با اخم و تخم روبه‌رو بود، حتی به رغم اینکه اسب‌سواری در تعالیم دین تأیید شده و انقلابیون به تب فوتبال در ایران هم با کلی شک و ظن نگاه می‌کردند، همچنان که دو قرن پیش‌تر وضع فوتبالیست‌های انگلستان هم همین بود. مقایسه‌ای با تجربۀ انگلستان آموزنده است.

وقتی جیمز اول و چارلز اول انگلستان انجام تعدادی تفریحات و سرگرمی‌های محبوب را در روزهای یکشنبه مجاز اعلام کردند، پاک‌دینان آن زمان، پیوریتین‌ها، خشمگین شدند. آن‌ها ورزش را می‌پذیرفتند «اگر در راستای هدفی عقلانی بود، اگر اسباب تجدید قوایی بود لازم برای فعالیت‌های مفید جسمانی. اما به منزلۀ جلوۀ خودانگیختۀ تمایلاتی نابسامان، مشکوک بود؛ و تا وقتی صرفاً ابزار لذت، یا غرور برانگیخته، غرایز خام، یا غریزۀ غیرمنطقی شرط‌بندی باشد، البته که اکیداً محکوم است و تقبیح می‌شود.»(۴) وقتی پیوریتین‌ها در انگلستان به قدرت رسیدند مجال یافتند نظریه‌شان را عملی کنند. «در فاصلۀ سرنگونی شاه و استقرار مجدد حکومت، دولت اغلب اوقات داشت تلاشی تمام عیار برای اصلاح عرف‌ها و آدابی می‌کرد که مردم در ورزش تجربه کرده بودند.» اما سر آخر حتی الیور کرامول هم مجبور شد با چیزی کنار بیاید که آدام اسمیت آن را میل طبیعی آدم‌ها به بازی و رقابت خوانده؛ ورزش و بازی‌ها هیچ وقت یکسر نیست و نابود نشدند، مگر سر روزهای یکشنبه.(۵)

در سال‌های نخستین انقلاب، پاک‌دینی مذهبی که با ریاضت انقلابی آمیخته بود، روی خط‌مشی و سیاست‌های ورزش تأثیر گذاشت. بساط ورزش‌های نخبه‌پسندی چون سوارکاری، شمشیربازی و بولینگ موقتاً جمع شد. با توجه به وابستگی بسیاری از صاحبان باشگاه‌های ورزشی به حکومت پیشین، همۀ باشگاه‌های خصوصی ملی شدند. شطرنج، مشت‌زنی و کونگ‌فو ممنوع شد، اولی به این خاطر که اغلب فقها مرتبطش می‌دانستند با شرط‌بندی، و دوتای آخری چون به بدن صدمه می‌زدند، کاری که خلاف ‌شرع است. همزمان برخی هنرهای رزمی چون کاراته و تکواندو تأیید و تشویق می‌شدند، چنان که حتی در مساجد تسهیلاتی برای تمرین‌شان فراهم شد. اما رقابت‌های ورزشی زنان تا اطلاع ثانوی موقوف شد، دلیلش هم پوشش ناکافی ورزشکاران در جریان رقابت‌ها بود.(۶) در تهران، انگار به انتقام کار رضاخان در گرفتن زمین مسجد برای ساختن ورزشگاه، زمین فوتبال دانشگاه تهران را کردند محل برگزاری نماز جمعه.(۷)

بعد انقلاب تیم‌های فوتبال بزرگ ملی شدند و اسم‌شان عوض شد. تاج شد استقلال و پرسپولیس شد پیروزی؛(۸) بازیکن‌ها اجازه نداشتند پیراهنی بپوشند که حروف لاتین رویش داشته باشد. رقابت میان «آبی‌ها» و «قرمزها» ادامه داشت و تا مدتی نشانگر بعد سیاسی تازه‌ای هم بود: استقلال چندتایی مجاهد در جمع اعضایش داشت (خود باشگاه در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۱۳۵۹ از مسعود رجوی حمایت کرد)،(۹) اما پیروزی، که اغلب آدم‌ها دست از پرسپولیس نامیدنش برنمی‌داشتند، آدم‌هایی از گروه‌های مختلف در خودش داشت. با پایان چند صدایی سیاسی در اوایل دهۀ ۱۳۶۰، از بعد سیاسی این مسابقه هم قدری کم شد، اما خود مسابقه باقی ماند و بازی‌های میان این دو تیم کماکان جماعتی عظیم و به شدت متعصب و پرشور را جذب می‌کرد.

اواخر سال ۱۳۵۸ تیم ملی در بوشهر بود و داشت برای بازی‌های آسیایی آماده می‌شد که رفت در سیبل حملات. تظاهرکنندگان شعار می‌دادند: «اردوی تیم ملی، خیانت است به ملت» و سازمان تبلیغات اسلامی آنجا جزوه‌ای منتشر کرد که می‌پرسید «آیا بهتر نبود به جای اینکه مخارج زیادی را صرف این قبیل کارهای سرگرم‌کننده کنند، عده‌ای از جوانان ما را برای یافتن تخصص در رشته‌های مورد نیاز مملکت به کشورهای مربوطه بفرستند؟… آیا بهتر نبود به جای صرف ذره‌ ذرۀ خون این ملت بی‌گناه و ستمدیده در این قبیل مسائل بیهوده، مدرسه، درمانگاه و برق و آب روستاهای محروم را از همین‌ها درست کنند؟… آیا بهتر نبود به جای دلقک‌بازی‌های انگلیسی و آمریکایی و به اصطلاح در میادین بین‌المللی درخشیدن، در روستاهای ما که از وسایل اولیۀ راحتی محروم‌اند کنار برادران زحمتکش جهاد سازندگی بدرخشند؟… آیا مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ما حل شده که به ورزش پرداخته‌ایم؟»(۱۰) نه فقط این مسائل حل نشد، بلکه خیلی نگذشت که مشکل تازه‌ای هم بهشان افزوده شد: جنگ.

روز ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ تیم ملی در کویت بود و داشت در مسابقات جام باشگاه‌های آسیا بازی می‌کرد که عراق به ایران حمله کرد. ایران بازی را دو بر یک باخت، طلیعه‌ای بر مجموعه‌ای طولانی ‌مدت از شکست‌های تیم ملی در دهۀ ۱۳۶۰.(۱۱) در پاییز ۱۳۵۹ رئیس تازۀ سازمان تربیت ‌بدنی گفت در شرایط جنگ دلیلی ندارد مسابقات فوتبال برگزار کنیم.(۱۲) اما جوان‌ها دلشان می‌خواست فوتبال بازی کنند و در نتیجه به رغم بی‌اعتنایی رسمی به فوتبال، بازی‌های محلی گل کوچک سر و سامان دادند. محبوبیت این بازی‌های گل کوچک در محله‌هایی که ساکنانش بنیان اجتماعی حکومت تازه را شکل می‌دادند، آدم‌هایی را که حالا در قدرت بودند نگران کرد، آدم‌هایی که ترجیح می‌دادند جوان‌ها و نوجوان‌ها را در مساجد ببینند تا در زمین‌های بازی. در ماه رمضان سال ۱۳۵۹ وقتی مساجد به قدر کافی پر نشدند، سروکلۀ مقالاتی انتقادی در نشریات پیدا شد که ضدانقلاب را متهم به راه انداختن این بازی‌های فوتبال محله‌ای و منحرف کردن توجهات از مناسک و مراسم مذهبی می‌کرد. همچنان که شاهدی توضیح داده، محبوبیت فوتبال گل کوچک رنگ و بوی سیاسی نداشت بلکه معنایش صرفاً این بود که فوتبال بازی کردن مفرح‌تر و دلچسب‌تر است.(۱۳)

انقلاب به جام تخت جمشید پایان داد، اما سال ۱۳۶۰ چندتایی لیگ استانی شکل گرفتند که قهرمانان هر کدام بعدتر با همدیگر بازی می‌کردند تا قهرمان کشوری مشخص شود. نام این جام ایدئولوژی جدید را بازتاب می‌داد؛ «قدس». تداوم محبوبیت فوتبال محافظه‌کاران را می‌آزرد و در پاییز ۱۳۶۲ مقاله‌ای در نشریۀ رسمی حزب حاکم، حزب جمهوری اسلامی، سخت گلایه می‌کرد که در ماه محرم که وقت عزاداری است، صد و ده هزار تماشاچی برای استقلال و پرسپولیس هلهله کرده‌اند و دست زده‌اند و اینکه ورزش‌های تماشاگرپسند میراث حکومت شاه است و انقلاب باید ورزش‌هایی مبتنی بر مشارکت را جایگزینشان کند.(۱۴) چند ماه بعد صدای نخست‌وزیر پژواکی از همین دیدگاه بود وقتی تفکر قهرمانی را میراث امپریالیسم خواند.(۱۵)

بازی‌های مهم فوتبال گرفتاری داشت. اغلب منجر به دردسر و بعضی وقت‌ها هم کلاً لغو می‌شدند.(۱۶) حضور در یک مسابقۀ فوتبال از معدود فعالیت‌های تفریحی باقی‌مانده برای جوان‌ها بود. از سال ۱۳۶۰ به بعد، زن‌ها از حضور در استادیوم محروم شدند، و حضور ده‌ها هزار مرد جوان شوریده و هیجان‌زده هم هر از گاه به بلواهایی می‌انجامید، بلواهایی که یکی از بدترینشان روز ۱۷ مهرماه ۱۳۶۳ اتفاق افتاد. بازی‌ای که طبق برنامه قرار بود در استادیوم آزادی برگزار شود، همان جایی که یک دهه پیش‌ترش بازی‌های آسیایی برگزار شده بود، منتقل شد به استادیوم شهید شیرودی (امجدیۀ سابق) صاف وسط تهران، دلیلش هم اینکه شهر اتوبوس کافی برای انتقال هواداران به ورزشگاه آزادی را نداشت. اما استادیوم شیرودی ظرفیت خیلی کمتری داشت و کلی از کسانی که بلیت داشتند، اجازۀ ورود به محوطۀ ورزشگاه را نیافتند؛ همین باعث بلوا شد. بازی به ناگزیر وسط کار قطع شد، تماشاچی‌ها ریختند وسط و شلوغ کردند و در درگیری‌ها با نیروهای انتظامی ۱۹ نفر زخمی شدند.(۱۷) مخالفان مخفی یا تبعیدی حکومت مشتاقانه معنا و اهمیت سیاسی به این بلوا نسبت دادند که احتمالاً فاقدش بود، اما درست مثل پیوریتین‌های سدۀ هفدهم انگلستان که سال ۱۶۴۷ نوشتند: «به تازگی در جاهای مختلفی در لوای مسابقات فوتبال دیدارها و گردهمایی‌های مشکوک ناراضیان انجام می‌شود»،(۱۸) در آنجا هم کسانی از جمع شدن پرتعداد جوانانی می‌ترسیدند که هر آن ممکن بود هیجان‌زده و برانگیخته شوند.(۱۹)

ورزش فی‌نفسه فعالیتی سالم و در نتیجه چیز خوبی بود، اما هیجانی که برمی‌انگیخت خوب نبود. متعاقب بلوای مهرماه، روزنامۀ رسمی حزب جمهوری اسلامی مقاله‌ای منتشر کرد که می‌گفت این اتفاق محصول دامن زدن به تب فوتبال و توجه بیش از حد به فوتبال اروپایی بوده.(۲۰) چند ماه بعدتر، پس از تحقیقاتی بیشتر در مورد این حادثه، مقاله‌ای دیگر نقش مخرب فوتبال را در کشورهای جهان سوم تحلیل می‌کرد و می‌گفت تب فوتبال توطئه‌ای استعماری است و نتیجه می‌گرفت فسادی که از زمان شاه فوتبال ایران را در چنبرۀ خودش گرفته، هنوز سر جایش است. مقاله مدعی بود که بازی‌های فوتبال میان دو باشگاه مهم، بازار سیاه بلیت و مخدر به بار می‌آورد، که هوادارها جوری سازماندهی شده‌ بودند که گوش به فرمان باشند و با شعارهایی آماده به ورزشگاه‌ها آمده بودند، و بدتر از همه اینکه وقتی در آغاز بازی نفراتی سعی کردند تماشاگرها را به سر دادن شعارهایی سوق بدهند، تماشاچی‌ها مسخره‌شان کرده بودند!(۲۱)

اما اگر جلوی فوتبال را می‌گرفتند، دقیقاً همان طبقاتی از اجتماع را دشمن خودشان می‌کردند که بیشتر از همه وابسته به حمایتشان بودند.(۲۲) حاصل تلاش‌های مداومی بود در مطبوعات برای مغایر خواندن ارزش‌های سنتی دلاوری ایرانیان با تبلیغات، استثمار و اوباشی‌گری که مشخصۀ ورزش در غرب فاسد است.(۲۳) فوتبال محبوب‌ترین ورزش در میان جوان‌ها باقی ماند و وسیله‌ای بود برای پراکندن تأثیرات فرهنگی غرب در کشور. گوشوارۀ مارادونا، مدل موی کریس وادل و لباس‌های تیم ملی آلمان همگی تقلید می‌شدند، بیشتر هم به قصد آزردن و عصبانی کردن تندروها. برای جوان‌ها مسابقات فوتبال راهی بود برای تخلیۀ سرخوردگی‌ها. فوتبال همچون بسیاری رخدادهای ورزشی، از خیلی جهات یک آیین است و مشخصه‌های مشترکی با مناسک مذهبی دارد،(۲۴) و شاید دقیقاً به همین دلیل هم بود که تندروها آن را خطر می‌شمردند.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

۱ـ نگاه کنید به:

A. F. L. Beeston, “The Game of maysir and some modern parallels,” Arabian Studies 2 (19975).

۲ـ مثلاً نگاه کنید به: سید علی حسینی، ترجمۀ توضیح‌اللمعه (قم، ۱۳۷۳)، ۲: ۳۹۶‌ـ‌۳۹۳.

۳- M. Naciri, “Die Einstellung des Islam zum Sport,” in Sport in unserer Welt: Chancen und Probleme (Berlin, 1972), 652-54.

۴- Max Weber, the Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism (New York, 1958) 166-67.

۵- Dennis Brailsford, “Puritanism and Sport in Seventeenth Century England,” Stadion 1 (1975). The quote is on 324-25.

نقل قول متعلق است به صفحات ۳۴ و ۳۵ همین کتاب.

۶ـ اطلاعات هفتگی (۲۴ اسفندماه ۱۳۵۸)، ۲۳.

۷ـ از حمید دباشی متشکرم که توجهم را به این نکته جلب کرد.

۸ـ اتفاقی که منجر شد به اینکه هواداران هر دوی این تیم‌ها دیوارهای تهران را پُر کنند از دیوارنوشته‌های تا حدی دور از انتظاری چون «مرگ بر استقلال» و «مرگ بر پیروزی»!

۹ـ یکی از اعضای تیم هما، حبیب خبیری که مجاهد و مدت زمانی کوتاه کاپیتان تیم ملی هم بود، سال ۱۳۶۲ اعدام شد.

۱۰ـ کیهان ورزشی، ۱۳۲۷ (۲۵ بهمن‌ماه ۱۳۵۸)، به نقل از این منبع: صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۴‌ـ‌۴۳.

۱۱ـ صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۷.

۱۲ـ کیهان ورزشی، ۱۳۶۶ (۱۵ آذرماه ۱۳۵۹)، به نقل از این منبع: صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۴.

۱۳ـ گفت‌وگوی نویسنده.

۱۴ـ جمهوری اسلامی، (۲۷ مهرماه ۱۳۶۲/ ۱۲ محرم ۱۴۱۴): ۱۱.

۱۵ـ جمهوری اسلامی (۱۸ اسفندماه ۱۳۶۲): ۱۵.

۱۶ـ صدر، روزی روزگاری فوتبال، ۴۷‌ـ‌۴۴.

۱۷ـ این اتفاق با جزئیات در مجموعه مقالاتی تحلیل و بررسی شده: کیهان (۱۱۸ مهرماه ۱۳۶۳):۱۹؛ (۱۹ مهرماه ۱۳۶۳): ۱۹؛ (۲۱ مهرماه ۱۳۶۳): ۲۳؛ (۲۲ مهرماه ۱۳۶۳): ۱۹.

۱۸ـ به نقل از این منبع:

“Puritanism and Sport in Seventeenth Century England,” ۳۲۵.

۱۹ـ بسیار جالب است که ۹ دهه پیش‌ترش دولت سلطان عبدالحمید به همین دلایل فوتبال بازی کردن غیرفرنگی‌ها را در استانبول ممنوع و نخستین باشگاه‌های فوتبال ترکیه (بلَک‌استوکینگ و کادیکوی) را هم قبل پایان نخستین بازی‌شان منحل کرده بود:

“The genesis of sports administration in Turkey,” ۶۲۶.

۲۰ـ جمهوری اسلامی (۱۹ مهرماه ۱۳۶۳): ۱۰.

۲۱ـ جمهوری اسلامی (۲۲ آذرماه ۱۳۶۳):۵؛ (۳ دی‌ماه ۱۳۶۳): ۷.

۲۲ـ جا دارد اشاره کنیم زندانیان جنگی نوجوان ایرانی در اردوگاه اسرا در عراق که داوطلبانه عازم جنگ شده بودند، فوتبال بریتانیایی را تمام و کمال بلد بودند و مسابقات فوتبال هم جزو جذابیت‌های عمده‌ و اصلی زندگی اردوگاهی بود:

Ian Brown, Khomeini’s Forgotten Sons: The Story of Iran’s Boy Soldiers (London, 1990), 9, 54. 74-75.

۲۳ـ مثلاً مقاله‌ای دوبخشی به نام «نقش سیاست در فوتبال» در جمهوری اسلامی به تاریخ ۳۰ و ۳۱ اردیبهشت ۱۳۶۵، فوتبال را آلت دست امپریالیسم می‌خواند. همچنین نگاه کنید به داستانی مختص کودکان به نام «قهرمان کیه؟» که خشونت جاری میان هواداران تیم‌های فوتبال رقیب در بازی‌ای متعلق به سال ۱۳۵۵ را در برابر توازن و وحدتی می‌گذارد که قهرمان خردسال قصه در تظاهرات عاشورای سال ۱۳۵۷، از رخدادهای مهم جریان انقلاب، شاهدش است: رضا شیرازی، قهرمان کیه؟ (تهران، ۱۳۶۷).

۲۴ـ شباهت‌های میان حضور در یک مسابقۀ فوتبال و مشارکت در آئینی مذهبی در این منابع توضیح داده شده:

Robert W. Coles, “Football as a ‘Surrogate’ Religion?” A Sociological Yearbook of Religion in Britain (London, 1975); and Bromberger, “Football as worldview,” ۳۰۵-۱۱

مشاهده ادامه مطلب

الوده ست


نمایش مشخصات رضا دهقان

در زمستان پی بهار بودن
آلوده ست
دیو سرودن و فرشته ستودن
آلوده ست
وعده اخرت به دنیا دادن
آلوده ست
تعصب چه در فروع و چه در اصول
آلوده ست
دیر فهمیدیم اما
تفکر انسان مفت خور ثواب پرور
الوده

شاعر:رضا دهقان

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب اندیشه های سیاسی اسلام (جلد اول)

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



اندیشه های سیاسی اسلام (جلد اول)

اندیشه های سیاسی اسلام (جلد اول): مبانی نظری

مجموعه سه جلدی ‘ اندیشه های سیاسی اسلام ‘ تألیف دکتر حسن روحانی ، تحت سه عنوان شامل جلد اول : مبانی نظری، جلد دوم : سیاست خارجی و جلد سوم : مسائل فرهنگی و اجتماعی تبویب شده است .

در مجلد اول مجموعه اندیشه سیاسی اسلام ، تألیف دکتر حسن روحانی به مبانی نظری نهضت انقلاب اسلامی پرداخته شده است. فصول هشت گانه ی این مجلد که در دو بخش مبانی نظری نهضت اسلامی و مبانی نظری دولت اسلامی تنظیم گردیده را می توان گامی در راستای پژوهش های پدیدار شناختی اندیشه های سیاسی اسلام حول مبانی نظری نهضت اسلامی ( در دوران مبارزات ۱۷ ساله نهضت ) و مبانی نظری دولت اسلامی ( در دوران تأسیس و پویایی آن پس از پیروزی انقلاب) عنوان کرد.

مؤلف در مقدمه کتاب بیان می دارد که ‘ انقلاب اسلامی پدیداری شگفت انگیز و یگانه است ‘ و در تبیین این نگاه می نویسد :’ از پانصد سال پیش که تفکر سیاسی ماکیاولی ، اندیشه ی جدائی اخلاق از سیاست را تئوریزه کرد ، هر چه جلوتر آمدیم ، با اوضاع مصیبت بار تری مواجه شدیم. گفتمان مدرن به رغم دستاوردهای عظیم فناورانه، نتوانست خوشبختی معهود را به ارمغان آورد . و این ناشی از چیزی نبود جز خلائی که در نفس سیاست مدرن پدید آمده بود ؛ یعنی حبس اخلاق در پشت صحنه ی سیاست. ‘

دکتر روحانی در همین مقدمه ‘ اخلاق ‘ و ‘ مردم سالاری دینی ‘ را دو بُعد بنیادین انقلاب اسلامی عنوان می کند که نه تنها در فرآیند شکل گیری نهضت ، بلکه در روند رشد و پویایی دولت اسلامی پس از انقلاب به ویژه در آثار به جای مانده از بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی (ره) و در ارشادات مقام معظم رهبری به عیان قابل مشاهده اند.

ایشان می افزاید: ‘ چنین به نظر می رسد که فاصله گرفتن از هر کدام از دو رکن بنیادین انقلاب اسلامی ، به معنای گرفتار آمدن در محبس ِ ‘سیاست بدون اخلاق’ ، یا سیاهچال ‘روش متحجرانه ی دینی’ اروپای قرون وسطی ، یا عصر تاریکی ِ ‘خلیفه گرائی روحانیون درباری’ است؛ و لذا همه شاهد بوده ایم که معمار بزرگ انقلاب اسلامی ، بیش از هر چیز ، بر پرهیز از این پرتگاه ها ، هشدارمان داده است. ‘

دکتر روحانی از منظر’ درون متنی’ دینی انقلاب اسلامی را مورد مطالعه قرار داده و با تأمل درباره ی حماسه ی عاشورا به تأثیر این واقعه در بروز جنبش های دینی بعدی که تغییرات اجتماعی وسیاسی وسیعی را در جهان اسلام سبب شده اند ، اشاره کرده است . ایشان در واقع روزهای اولیه سال ۶۱ هجری که شاهد ظهور یک الگوی جنبشی به رهبری سالار شهیدان ، حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) است را درس آموز بسیاری جنبش های تاریخی بعد از آن دانسته است که محرّک این جنبش هاعموماً شرایط ناامید کننده ی اجتماعی ، استبداد رأی حاکمان، رسوبات جاهلی حکّام، انتظارات بحقّ مردم از یک جامعه ی اسلامی و عدم اجرای واقعی احکام و مقررات دینی بوده است.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
پیک مهر ۱۷ – او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
مسأله زن ، اسلام و فمینیسم
اعترافات عاشق

نسخه ها

حجم: ۱۵ مگابایت

دریافت ها: ۱۸۴۴

تعداد صفحات: ۷۰۳




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

اصل عدم قطعیت | دلسوخته

با اینکه یک سال و نیم از ریاست جمهوری دونالد ترامپ گذشته است، هنوز بسیاری از شهروندان آمریکایی از انتخاب شدن و بر تخت ریاست نشستن ترامپ در ناباوری به سر می‌برند. والتر کرن در این نوشتار از پدیده‌ای جدیدی که آمریکا امروز با آن مواجه است می‌نویسد: «آمریکا صحنهٔ جنایت‌های زیادی بوده است. ترامپ به ما نشان می‌دهد که لکه‌های خون خشک‌شده که کسی متوجه آن‌ها نیست کجا مخفی شده‌اند.»

اولین سال ریاست جمهوری ترامپ را پشت سر گذاشتیم. اتفاقی که روزی به نظر غیرممکن می‌رسید، حالا تبدیل به واقعه‌ای تاریخی شده است اما زمان، این حلال همیشگی زخم‌ها این بار این زخم را ملتهب‌تر کرده است. آیا ما اکنون درک بهتری از این واقعه داریم؟ آیا ما حالا می‌دانیم چگونه باید در مقابل این اتفاق واکنش نشان دهیم؟

وقتی در دسامبر تصمیم گرفتم دربارهٔ تجربهٔ خودم از سلطهٔ اشتباه ترامپ بنویسم، متوجه شدم که نیاز من برای دوباره فکر کردن، بیانگر این مسئله است که من هنوز شوکه هستم. نباید از خودم انتظار داشته باشم تا حکم قطعی صادر کنم، درواقع من باید سعی کنم که حکمی صادر نکنم. واقعیت حاضر، همهٔ کسانی را که دربارهٔ این ریاست جمهوری پیشگویی‌هایی کرده بودند، یا نظرسنجی‌هایی که حتی احتمال این واقعه را رد کرده بودند، تا تحلیلگرانی که مطمئن بودند این مسئله زیاد طول نخواهد کشید، رسوا کرده است. باوجود اشتباه‌های پی‌درپی و توهمات و شاید هم خیال‌پردازی‌ها و علی‌رغم دل‌بستن به تاریخ آمریکا به‌عنوان یک اصل کاملاً معقول و روبه‌جلو، بسیاری از آن به‌اصطلاح تحلیل‌گران همچنان مصرانه بر این باورند که فساد و بی‌کفایتی ترامپ سقوط او را قریب‌الوقوع کرده است. درهرصورت فقط کافی است نگاهی بیندازیم به آمار نارضایتی‌ها.

این‌گونه رویکردهای تحلیلی به درد این دورهٔ پراغتشاش نمی‌خورد. الگوهای موجود، برای یک جهان منظم طراحی شده‌اند و نه برای یک جهان بدون حساب‌وکتاب که اکنون در آن به سر می‌بریم. اگر چیزی کاملاً عجیب‌وغریب در آمریکا در حال وقوع نبود، امروز دونالد ترامپ در کاخ سفید نبود. بنابراین درک این مسئله نیازمند فرا رفتن از ایده‌ها و عقاید مسلم و معمول است.

اولین قدم برای درک این مسئله و شاید تغییر مسیر کشور این است که متواضعانه بپذیریم که ما نمی‌دانیم چه اتفاقی در حال وقوع است. امروز عقاید و قطعیات علوم سیاسی به درد نمی‌خورند. این لحظات چنان عجیب و گیج‌کننده‌اند که بهترین ابزار برای توصیف آن، استفاده از زبان استعاره‌ای است. اگر من بخواهم احساسم در سالی که گذشت را بیان کنم، ناگزیر باید به ابزارهای غیرخطی روایت مانند تصاویر و تمثیل‌ها رجوع کنم.

رئیس‌جمهور شدن ترامپ برای من همانند پایان زمان بود. به قدرت رسیدن او یک تغییر سیاسی صرف نبود و بیشتر شبیه به افسانه‌ها بود، تلنگری از طرف خدایان تا به ما یادآوری کنند که ما انسان‌های فانی و مغرور کنترل امور را در دست نداریم.

شفاف‌ترین خاطرهٔ من از سالی که گذشت حضور در بین چندین هزار جمعیت بر روی دهانهٔ آتش‌فشان در آیداهو در اوت سال گذشته و تماشای کسوف از پشت عینک‌های مقوایی به‌دردنخور است. این عینک‌ها برای محافظت از چشم‌ها و جلوگیری از کوری بودند، اما هیچ راهی وجود نداشت که مطمئن شویم که عینک‌ها درست کار می‌کنند یا نه. فقط باید منتظر می‌ماندیم تا بفهمیم که کور می‌شویم یا نه. وقتی ماه به‌آرامی مقابل خورشید قرار گرفت، دما چند درجه‌ای کاهش پیدا کرد و من لحظه‌ای دل‌شوره گرفتم که اگر این تاریکیِ میانِ روز همیشگی بود چه؟ اگر این پایان ما بود چه؟ این کسوف همان حس غریبی را که انتخابات لرزانندهٔ ترامپ و به قدرت رسیدن او در من ایجاد کرده بود زنده کرد. روز ۸ نوامبر ۲۰۱۶ چراغ‌های قرمزی که روی نقشه‌های بزرگ آمریکا، ایالت به ایالت روشن می‌شدند مانند همان تاریکی بر چهرهٔ خبرنگارانی که در اتاق‌های خبر جمع شده بودند سایه افکند. آن اتفاق هم، همان حس پایان، با همان شدت و درماندگی بود.

رئیس‌جمهور شدن ترامپ برای من همانند پایان زمان بود. به قدرت رسیدن او یک تغییر سیاسی صرف نبود و بیشتر شبیه به افسانه‌ها بود، تلنگری از طرف خدایان تا به ما یادآوری کنند که ما انسان‌های فانی و مغرور کنترل امور را در دست نداریم. هم‌زمانی خورشیدگرفتگی کامل با اولین سال ریاست جمهوری ترامپ که مانند لکه‌ی سیاهی بر روی جمهوری ما بود تنها حس بی‌مکانی من را تشدید کرد. دونالد ترامپ با تصمیم‌گیری‌های بدون فکر، توییت‌های شوم و فتیش شدید برای تزئینات طلایی و تنفر نسبت به علم، شدیداً خاصیت قرون‌وسطایی دارد. او با ایجاد حلقه‌ای داخلی از اعضای خانواده و ژنرال‌های ارتشی، نظام فئودالی را در داخل کاخ سفید بنا نهاده است. منتقدان ترامپ گاهی می‌گویند که کشور با رهبری ترامپ به عقب حرکت می‌کند، اما شواهد به‌دست‌آمده در این یک سال نشان می‌دهد که کشور رو به عقب «حرکت» نمی‌کند بلکه به هزارها سال پیش‌تر پرواز می‌کند.

اما ترامپ از منظر دیگری هم مثل یک خورشیدگرفتگی است. ترامپ هر چیزی را که مال او نیست، نابود می‌کند. از زمان سخنرانی تنفیذ ریاست جمهوری ترامپ، آگاهی من نسبت به وقایع داخلی و خارجی به‌شدت کم شده است. به‌جای آن، چیزی که تمامی توجه من را جذب کرده است داستان‌های مربوط به آخرین نقض‌های پروتکل‌ها به دست ترامپ، مشکلات و مسائل بین اعضای خانوادهٔ او، دعواهای شبکه‌های اجتماعی، خودبزرگ‌بینی او، عادات غذایی بسیار خودخواهانهٔ او، مثل همبرگری که در ژاپن سفارش داد، یا بستنی که همیشه باید دو قالب باشد حتی زمانی که سایر مهمانان دور میز فقط یک قالب بستنی دارند. مشکل اینجاست که تمامی داستان‌های مربوط به ترامپ سریال‌های دنباله‌دار هستند، که برای ماه‌ها و سال‌ها ادامه دارند، و شاید هم قسمت بعد داستان به اوج برسد، پیش‌بینی غیرممکن است. از شر این داستان و حکایت‌ها به جایی نمی‌شود پناه برد. این حکایت مثل صدای پس‌زمینه‌ای است که همیشه به گوش می‌رسد و تلاش ما برای توجه نکردن و نادیده گرفتن آن برعکس حس تعلیق بیشتری در ذهن ما ایجاد می‌کنند.

اولین قدم برای درک این مسئله و شاید تغییر مسیر کشور این است که متواضعانه بپذیریم که ما نمی‌دانیم چه اتفاقی در حال وقوع است. امروز عقاید و قطعیات علوم سیاسی به درد نمی‌خورند. این لحظات چنان عجیب و گیج‌کننده‌اند که بهترین ابزار برای توصیف آن، استفاده از زبان استعاره‌ای است. اگر من بخواهم احساسم در سالی که گذشت را بیان کنم، ناگزیر باید به ابزارهای غیرخطی روایت مانند تصاویر و تمثیل‌ها رجوع کنم.

کوچک‌ترین حرکت ترامپ توجه دیوانه‌وار رسانه‌ها را به خود جلب می‌کند. در سفری به آسیا و هنگامی‌که او دربارهٔ کره شمالی رجز می‌خواند و در مورد قراردادهای تجاری با رقیبان در چین زورآزمایی می‌کرد، ترامپ در حین مصاحبه مطبوعاتی مهم، خودخواهانه مصاحبه را متوقف کرد تا دنبال آب بگردد. سی‌ان‌ان این واقعه را به رژهٔ قهرمانی ترامپ با لب‌تشنه تعبیر کرد. محتوای داستان هرچه هم که باشد، ترامپ در مرکز آن قرار دارد. وقتی مطالعه‌ای نشان داد که لیبرال‌ها و محافظه‌کاران نسبت به دوره‌های قبل ملاقات کمتری با هم دارند، روزنامه پلتیکو نتیجه این مطالعه را به این شکل جمع‌بندی کرد؛ چطور دونالد ترامپ مراسم روز شکرگزاری را نابود کرده است.

بااین‌وجود، به نظر من یک تمثیل ساده هرچقدر هم که مناسب به نظر برسد، زیاد به درد نمی‌خورد. من به دنبال راهی بهتر برای توصیف اینکه چطور سیاهی و تاریکی از کاخ سفید به‌تمامی کشور سایه افکنده است بودم. درنهایت به این نتیجه رسیدم که ترامپ یک بیماری است، یک میکروب فرهنگی که توسط فنّاوری پخش شده. محققانی که تأثیرات منفی و مخرب پست‌های شبکه‌های اجتماعی را موردبررسی قرار داده‌اند به این نتیجه رسیده‌اند که افسردگی و نگرانی به‌احتمال‌زیاد واگیردار هستند. ترامپ و ابر سیاه ناکارآمدی که دور او را گرفته، دقیقاً همان تأثیر را روی من داشت. بعضی روزها من دلیل ناراحتی خودم را نمی‌دانستم. کار من خوب پیش می‌رفت. خانواده‌ام سالم بودند. بااین‌وجود هرروز بیشتر و بیشتر در این سیاهی غوطه‌ور می‌شدم. وضع دیگران هم بهتر از من نبود. یکی از دوستانم تصمیم گرفت به خاطر سلامتی روانی خود روزنامهٔ کاغذی را جایگزین خبرهای اینترنتی کند. روزنامه را باز می‌کند، می‌خواند و می‌بندد و کنار می‌گذارد. این روش برای مطلع شدن از وقایع روزانه کافی است. او می‌گفت اگر این کار را نمی‌کردم، یک روز کامل خود را به خاطر دلهره و دلواپسی خبرها کاملاً از دست می‌دادم.

اما من نه این مدل نظارت را دوست دارم و نه مثل او بر این باورم که جدا شدن از دنیای مجازی ذهنم را آرام خواهد کرد. حتی زمانی که در میان کوه‌ها تعطیلات آخر هفتهٔ خود را سپری می‌کردم، این خوره‌های ذهنی دست از سرم برنمی‌داشتند. حتی پرندگانی که در آسمان بالای سر من پرواز می‌کردند در این موج منفی من گیر کرده بودند و خسته به نظر می‌رسیدند. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که درگیری بااین‌همه نگرانی، عدم قطعیت و اغتشاش باعث ایجاد تغییراتی در کروموزوم‌های من شده است.

تشبیه ترامپ به یک بیماری اگرچه مناسب بود، اما ایدهٔ جدیدی نبود. به‌علاوه این ایده کمی هم خطرناک به نظر می‌رسید. تصور کردن رئیس‌جمهور به‌عنوان بیمار در یک اپیدمی روانی تنها باعث وخیم‌تر شدن این بیماری می‌شد. من به دنبال تشبیهی بودم که وضعیت سال اول ریاست جمهوری را بدون اینکه قدرت و توانایی اراده را از بین ببرد نشان دهد. نویسنده‌ای به نام دین استیلمن به بهترین شکل این تمثیل را پیدا کرده است. او در توییتر، ترامپ را به مادهٔ لومینال تشبیه کرد. لومینال، محلولی شیمیایی است که پلیس در صحنه جرم برای آشکارکردن لکه‌های خون خشک‌شده استفاده می‌کنند. استیلمن این تشبیه را در پاسخ به اظهارنظر من دربارهٔ سیل پایان‌ناپذیر رمز و رازها، اختلافات، دروغ‌ها، قراردادهای کثیف که از زمان روی کار آمدن ترامپ برملا شده بودند، به‌ویژه جرم و جنایت‌های نژادی، رسوایی‌های جنسی، وقایع جاسوسی، حقه‌های سیاسی، حتی توطئه‌های واقعی و برنامه‌ریزی‌شدهٔ سازمان جاسوسی آمریکا که در مورد پروندهٔ قتل جان‌اف کندی برملا شده بودند، به کار برده بود. به نظر می‌رسید کشور روی یک تخت تشریح برای کالبدشکافی کامل از بقایای یک گور دسته‌جمعی گذاشته شده بود.

دین استیلمن در توییتر، ترامپ را به مادهٔ لومینال تشبیه کرد. لومینال، محلولی شیمیایی است که پلیس در صحنه جرم برای آشکارکردن لکه‌های خون خشک‌شده استفاده می‌کنند. استیلمن این تشبیه را در پاسخ به اظهارنظر من دربارهٔ سیل پایان‌ناپذیر رمز و رازها، اختلافات، دروغ‌ها، قراردادهای کثیف که از زمان روی کار آمدن ترامپ برملا شده بودند، به کار برده بود.

قطعاً مسبب این وضعیت ترامپ بود و من هیچ دلیل دیگری پیدا نمی‌کردم. اما درک کارکرد این روند کار ساده‌ای نبود. ترامپ چگونه در این تابوت را باز کرده بود؟ چرا ناگهان تمام لکه‌های خون نمایان شده بودند؟ برای مثال، گفته می‌شد که اتهامات آزارهای جنسی ترامپ، دلیل راه‌اندازی کمپین #من-هم ۱ بود. شاید ترامپ بخشی از آن باشد ولی چیز دیگری در کار بود، چیزی بزرگ‌تر؛ یک تنظیم مجدد قدرت. بسیاری از مردانی که متهم به سوء رفتارهای جنسی شده بودند، قبلاً از سوی همان نهادها، حزب‌های سیاسی و سازمان‌های رسانه‌ای حمایت می‌شدند که اکنون تا حدودی با ریاست جمهوری ترامپ فروریخته بودند. خفه کردن صدای زنانی که مورد آزار جنسی قرارگرفته بودند مثل همیشه کار معمول این دستگاه‌ها بود. اما ترامپ با شبکه‌های تلویزیونی که شخصیت‌های غیرقابل دسترسی مثل مت لورر یا چارلی روز در اختیار داشتند همسو نبود. هاروی واینستین هالیوودی که آشکارا روابطش را با دموکرات‌ها، آرمان‌های دموکرات و کاندیداهایشان ابراز می‌کرد، هیچ دینی بر گردن ترامپ نداشت. گمان می‌کنم که انتخاب ترامپ اعتمادبه‌نفس خلاف‌کاران در این نهادها را از آن‌ها گرفت و قربانیان آن‌ها از این مسئله نهایت استفاده را بردند. اگر کلینتون پیروز انتخابات شده بود، هاروی واینستین دوست و حامی مالی قدیمی او مطمئناً در کاخ سفید در حال برگزاری مهمانی بود و همین مسئله باعث می‌شد که قربانیان او از دست زدن به هر عملی علیه او اجتناب کنند. ولی با روی کار آمدن ترامپ همهٔ موازنه‌ها به‌هم‌ خورده بود.

این نوشته نه برای دفاع از ترامپ و نه عذرخواهی از اوست. بلکه فقط برای قبول این واقعیت است که ترامپ باعث به وجود آمدن این بحران شده است، بحرانی که همه‌چیز را تکان داده است. این بحران تأثیرات پی‌درپی و نتایج پیش‌بینی‌ناپذیر دربر داشته است. محافظه‌کاران هم از این بحران هراسان‌اند. آن‌ها از بیم آن‌که کنترل اوضاع از دستشان خارج شود، حتی حاضر به اصلاح‌طلب‌ترین و حساب‌شده‌ترین تغییرها نیز نیستند. حالا آن‌ها با دیوانهٔ زنجیری مواجه‌اند و کنترل امور مطمئناً از دست آن‌ها خارج شده است. انزجار ترامپ نسبت به سنت [رویه مرسوم روسای جمهور گذشته] و تخصص، تأثیرات مخرب و ویران‌کنندهٔ خود را در وزارت کشور کاملاً نشان داده است. روحیه کارمندان بسیار پایین است و رشد شدیدی در بازنشستگی پیش از موعد وجود دارد. به همین منوال، لیگ ملی فوتبال، این مافیای بزرگ، نیز دیگر نمی‌تواند روی حمایت سیاست‌مداران حساب باز کند. اظهارنظرهای بی‌فکر صاحبان این باند که کسب‌وکار خود را بی‌سروصدا پشت ضخیم‌ترین درهای بسته انجام می‌دادند حالا آرام‌آرام لو می‌رود؛ یکی از آن‌ها اخیراً بازیکنان را با زندانیان در زندان مقایسه کرده است. همان نیروهای آنارشیستی که باند یقه‌سفیدها در رسانه‌ها را تعطیل کرد، حالا همان کار را با سازمان‌ها و ارگان‌هایی می‌کنند که بر روی روابط قدیمی، مدرسه، همکاری، وفاداری و معامله‌های زیرمیزی استوار بودند. یقه‌سفیدها، چه خوب و چه بد، همان‌هایی که کسانی را که برای ایجاد ثبات تلاش می‌کردند سرکوب می‌کردند، برای حفظ منافع و مقام خود نیاز به آقازاده‌ها و یقه‌سفیدها دارد. اما ترامپ نه آقا آزاده است و نه آقا.

وقتی کلیت یک پیکره فرومی‌ریزد، به‌راحتی می‌توان به ماهیت اجزای تشکیل دهندهٔ آن پی برد. این داستان سال ما در آمریکاست. ساختار جامعهٔ ما توسط یک سری از تخریب‌ها لخت و عریان در منظر عموم قرارگرفته است. بهتر است دیگر به تحقیقات رابرت مولر دل نبسته و انتظار نداشته باشیم که آب رفته را به جوی و زمان را به عقب بازگرداند. کار از کار گذشته است و اکنون زمان آن است که این ویرانی را خوب بررسی کرده و از آن درس عبرت بگیریم. من تا قبل از اینکه ترامپ با بدوبیراه‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها، کره شمالی را تهدید نکرده بود به اهمیت گفتمان خویشتن‌دارانهٔ دیپلماسی در سیاست پی نبرده بودم. هم‌چنین متوجه نبودم که چقدر اصلاح واقعیت‌های داستان خبری اهمیت داشته و چقدر مبارزه با خواست رسانه برای به دست آوردن واقعیت‌های دقیق ویران‌کننده است. ترامپ در تلاش کاملاً خودخواهانهٔ خود در بی‌اعتبار کردن روزنامه‌نگاری سیاسی می‌تواند باعث شود که دیگر هیچ مکانیزمی برای قانع کردن کسی از چیزی وجود نداشته باشد. حتی دود این داستان می‌تواند به چشم خود ترامپ هم برود. اگر روزی حق با ترامپ باشد و او برای تصدیق گفته‌های خود نیاز به تأیید افراد بیرون از حلقهٔ خود داشته باشد، شاید آن روز ترامپ از ویران کردن اعتماد به هر نهادی در کشور پشیمان شود، یا شاید هم نه.

من تا قبل از اینکه ترامپ با بدوبیراه‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها، کره شمالی را تهدید نکرده بود به اهمیت گفتمان خویشتن‌دارانهٔ دیپلماسی در سیاست پی نبرده بودم. این نوشته نه برای دفاع از ترامپ و نه عذرخواهی از اوست. بلکه فقط برای قبول این واقعیت است که ترامپ باعث به وجود آمدن این بحران شده است، بحرانی که همه‌چیز را تکان داده است. این بحران تأثیرات پی‌درپی و نتایج پیش‌بینی‌ناپذیر دربر داشته است.

اما من بر این باورم که هنوز امید هست. من از نظام‌هایی که بدون مشکل به‌سوی ابدیت حرکت می‌کنند بیشتر هراسانم تا از نظام‌هایی که هرازگاهی نیاز به تعمیر دارد. اگر خود ما نتوانیم مشکلاتمان را حل‌وفصل کنیم این بدین معنی است که این‌ها مشکلات ما نیستند. گاهی گفته می‌شود که ترامپ نشان‌دهندهٔ شکست دموکراسی است، اما اتفاقاً برعکس، نشان‌دهندهٔ پیروزی آن است، پیروزی در مقابل ارزش‌های دیگر، از سنت گرفته تا برابری و آگاهی و شعور جمعی. دلیل این نابسامانی و هرج‌ومرج که ما با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، خود ما هستیم و بدون شک از ماست که بر ماست. در این کشور سلفی بگیر، همهٔ ما خودشیفته هستیم و خودشیفته‌ها هر کاری را که دلشان بخواهد انجام می‌دهند. به نظر من، به همین دلیل است که ترامپ حتی برگ برندهٔ خودش را هم ویران می‌کند چون او بیشتر از قبل نسبت به ثبات و پایداری مشکوک است، چراکه ثبات و دوام به این معنی است که واقعیت‌ها کنترل امور را بر عهده دارند و نه او. و این دقیقاً زمانی است که باید ویرانی به بار آید.

حس خودشیفتگی ترامپ تمام وجود او را فراگرفته است. ترامپ با عطش سیری‌ناپذیر برای صدمه زدن، محکوم کردن، تهمت زدن و عصبانیت به دنبال این است که مردم درد او را بفهمند و در نشان دادن این احساس به دیگران به او بپیوندند. چه مسئولیت عجیبی برای رئیس‌جمهور: بدتر کردن و نمک پاشیدن روی زخم‌ها. اتفاقاً همیشه رئیس‌جمهورها برعکس این کار را انجام می‌دادند. اوباما مثال خوبی است. او تلاش می‌کرد همه‌چیز را خوب جلوه دهد حتی زمانی که خیلی از مسائل خوب نبود. او رئیس‌جمهور زمان سخت‌ترین جنگ‌ها، از بین رفتن حریم شخصی و یکی از بدترین نابرابری‌های اقتصادی بود. ولی بعدازاینکه پس از هر حادثه یا مشکلی کمی آرام‌تر شدیم، او توجه ما را به راه‌حل‌های ممکن و حتی جریان عادی زندگی معطوف می‌ساخت. ولی ترامپ این‌طور نیست. مدل ترامپ و رویهٔ او کاملاً متفاوت است. ترامپ نه‌تنها جلوی ضربه را نمی‌گیرد بلکه به آن شدت هم می‌بخشد. او به‌طور عجیبی وظایف خود را انجام می‌دهد که بعضی وقت‌ها ناامیدکننده و بسیاری از مواقع نگران‌کننده هستند. آمریکا صحنهٔ جنایت‌های زیادی بوده است. ترامپ به ما نشان می‌دهد که لکه‌های خون خشک‌شده که کسی متوجه آن‌ها نیست کجا مخفی شده‌اند.

پی‌نوشت‌ها:

۱. کمپینی با عنوان #metoo (من هم). هدف از این کمپین رسوا کردن آزاردهندگان جنسی و انتقاد از سکوت جامعه دراین‌باره بود.

مشاهده ادامه مطلب

آبان


نمایش مشخصات محمد لالوی

فرض کن آمدنش وصلِ به تن نازی آبان باشد
مثل تو عاشق چتر و غزل و نم نم باران باشد
دست در دست بهار آید و لبخند زند با تو فقط
بی دلیل آید و لبریزِ از آغوش فراوان باشد
فرض کن آمدنش موجب دلگرمی قلبت

شاعر:محمد لالوی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب شاخه زرین

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



شاخه زرین

نمایش در اندازه اصلی

شاخه زرین، نوشته جیمز فریزر (۱۸۵۴-۱۹۴۱)، یک پژوهش فرهنگی تطبیقی وسیع در اسطوره و دین …و اثری دوران ساز است که می خواهد وجه مشترک تقریبا همه ادیان ابتدایی را با هم – و با ادیان مدرن چون مسیحیت – نشان دهد. تز کتاب این است که همه ادیان [ابتدایی]، در اصل، آیینهای باروری بوده اند متمرکز بر گرد پرستش و قربانی کردنِ ادواریِ فرمانروای مقدس که تجسد خدایی میرنده و زنده شونده، الوهیتی خورشیدی، بود و به وصلتی رمزی با الهه زمین تن در می داد و هنگام خرمن می مرد و به وقت بهار تجسد دوباره می یافت. فریزر مدعی است که این افسانه عصاره تقریبا همه اساطیر عالم است.
شاخه زرین چون هر اثر بزرگی ستایش گران و نکوهش گران فراوان داشته است… در منصفانه ترین نگاه فارغ از پیش داوری، شاخه زرین اثری است که شیوه های ابتدایی پرستش، اعمال زناشویی، آیینها، مراسم و جشن های باروری نیاکان ما را گزارش می کند و با رد این باور عمومی که زندگی ابتدایی ساده بوده است، نشان می دهد که انسان بدوی در بندِ جادو، تابوها، و خرافات اسیر بود. در این اثر شاهد تحول انسان از وحشیت به تمدن، از دگرگون شدن رسوم و آداب عجیب و غریب و اغلب خونین اش به ارزش های پایدار اخلاقی، عقلی و معنوی هستیم.
این کتاب ۱۲ جلدی در سال ۱۹۱۵ به پایان رسیده است و در سال ۱۹۹۰ با گزینش دقیق رابرت فریزر (نوه نویسنده) در یک جلد خلاصه شده است.

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
Orthodoxy
نگاهی متفاوت به عرفان حلقه
صابئیان در گذر تاریخ

نسخه ها

حجم: ۱۹ مگابایت

دریافت ها: ۳۵۶۶

تعداد صفحات: ۸۶۳




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

کستر سمینا قهرمان المپیک قانون ناعادلانه فدراسیون دو و دلسوختهی را به چالش می‌کشد

کستر سمنیا، قهرمان دو نیمه استفامت جهان و برنده دو مدال طلا قصد دارد از فدراسیون جهانی دو و دلسوختهی به خاطر قانون تبعیض‌آمیز تازه‌ای که وضع کرده است شکایت کند.

در ماه آپریل این فدراسیون مقررات تازه‌ای برای واجد شرایط بودن ورزشکاران زن وضع کرده که بر اساس آن تستسترون خون ورزشکاران در رشته‌‌های  دو ۴۰۰ متر، دو با مانع، ۸۰۰ متر، ۱۵۰۰ متر و رویدادهای ترکیبی باید به اندازه مشخصی باشد. بر طبق این قانون تازه، ورزشکارانی که  «رشد جنسیتى متفاوت» دارند باید برای شرکت در مسابقات از هر راه ممکن پزشکی میزان تستسترون خونشان را زیر ۵ نانومول نگه دارند.

این محدودیت تازه به شدت بر آینده حرفه‌ای سمنیا تاثیر خواهد گذاشت. از این پس وی قادر نخواهد بود بدون مداخلات پزشکی در مسابقات دو ۸۰۰ متر و ۱۵۰۰ متر شرکت کند. کستر سمنیا، ورزشکار اهل آفریقای جنوبی در بیانیه مطبوعاتی که در روز دوشنبه منتشر شد این قانون را «تبعیض‌آمیز، غیرمنطقی و ناعادلانه» خواند. او گفت: من از اینکه به زور دوباره در کانون توجه عمومی قرار گرفته‌ام بسیار ناراحتم. من دوست ندارم درباره این قانون تازه صحبت کنم. من فقط می‌خواهم همان‌طور که به دنیا آمده‌ام و به صورت طبیعی بدوم. اینکه به من گفته‌اند باید تغییر کنم منصفانه نیست. اینکه وجود من زیر سوال برود منصفانه نیست، من مُکگادی کَستر سِمِنیا هستم. من یک زنم و سریع می‌دوم.

وکیل او، گرگوری نات می‌گوید: این  نقطه عطفى در حقوق بشر در جهان و تبعیض علیه زنان ورزشکار است و بر حقوق جنسیتی تاثیر بسیار زیادی خواهد داشت. حقوقی که از سوی قانون اساسی آفریقای جنوبی محافظت می‌شود.

فدراسیون جهانی دو و دلسوختهی در قانون تازه اعلام کرده است که ورزشکاران زنی که میزان تستسترون بدنشان بیش از اندازه  است باید برای شرکت در مسابقات شرایط زیر را کسب کنند:

1-  طبق قانون آن‌ها باید زن و یا معادل آن شناخته شوند

2-  آن‌ها باید میزان تستسترون در بدنشان را حداقل در یک دوره شش ماهه به زیر ۵ نانومول برسانند (با استفاده از داروهای جلوگیری از هورمون)

3-   در نتیجه تا زمانی که می‌خواهند واجد شرایط بمانند باید به صورت مرتب میزان تستسترون خونشان را زیر ۵ نانومول نگاه دارند (‌چه در شرایط مسابقه و چه زمانی که در مسابقه‌ای شرکت نمی‌کنند.)

این قانون از نوامبر ۲۰۱۸ به اجرا در خواهد آمد.

در سال ۲۰۰۸، زمانی که سمنیا قهرمان مسابقات جهانی جوانان شد و سال بعد هم قهرمانی جهان بزرگسالان را از آن خود کرد به عنوان یک مورد چالش برانگیز به صدر اخبار رفت. فدراسیون جهانی دو و دلسوختهی سمنیا را وادار کرد که آزمایش تایید جنسیت بدهد. رسانه‌ها بخش‌هایی از این آزمایش در سال ۲۰۰۹ را منتشر کردند. او یکسال از ورزش محروم شده و پس از آن فدراسیون جهانی دو و دلسوختهی اجازه داد که او مدال‌هایش را حفظ کند و به دلسوخته بازگردد. رسانه‌هایی مانند تلگراف و گاردین اعلام کردند که جنسیت این ورزشکار یکی از ۴۶ تیپ بیناجنس (اینترسکس) است.

مشاهده ادامه مطلب