شهر فراموش شده‌ی شوروی | دلسوخته

اگر با قطار ۴۰ ساعت از مسکو دور شوید و به سمت کمربند شمالی حرکت کنید به شهر ورکوتا می‌رسید. این شهر واقع در روسیه توسط زندانیان اردوگاه اجباری کار ساخته شده است، اما ساکنان آن کارگران معدن ذغال سنگ بودند. حالا دیگر خبری از معادن ذغال‌سنگ نیست و نیمی از شهر تبدیل به ویرانه‌ای دست نخورده شده است. مجموعه‌ عکسی که در ادامه خواهید دید، متعلق به تومئو کول است، او در سال ۲۰۰۹ این نمایشگاه را (به گفته‌ی خودش) در تلاش برای ثبت زندگی کسانی برگزار کرده است، که زندگی در شهری که هیچ امیدی به پیشرفت آن نیست را پذیرفته‌اند.  

 

مشاهده ادامه مطلب

به احتمال زیاد، عجیب‌ترین خل‌بازی‌هایتان را دقیقاً در ۲۹سالگی درمی‌آورید


به احتمال زیاد، عجیب‌ترین خل‌بازی‌هایتان را دقیقاً در ۲۹سالگی درمی‌آورید

 

دنیل پینک، آتلانتیک — هر سال، شهرها و منطقه‌ها و سایر نهادهای سراسر دنیا حدود سه هزار ماراتن برگزار می‌کنند. در نمونه‌های بزرگی مثل ماراتن لس‌آنجلس یا ماراتن لندن، بیش از نیمی از کسانی که می‌دوند برای اولین بار در زندگی‌شان وارد ماراتن شده‌اند.

رد هونگ یی، هنرمند ساکن مالزی، در مصاحبه‌ای به من گفت که برای او «ماراتن یکی از آن کارهای ناممکن بود» و لذا تصمیم گرفت «بی‌خیال تعطیلات آخر هفته شوم و دنبالش بروم.» او پس از شش ماه تمرین، در ماراتن ملبورن استرالیا در سال ۲۰۱۵ دوید که اولین بارش بود. جرمی مدینگ که در تل‌آویو در کار الماس است و ماراتن نیویورک‌سیتی در سال ۲۰۰۵ اولین تجربه‌اش بود، گفت «همیشه هدفی هست که قولش را به خودمان می‌دهیم» و در فهرست این وعده‌ها، دویدن در یک ماراتن هم یکی از مواردی بود که تیک نخورده بود. سیندی بیشاپ که در بخش مرکزی ایالت فلوریدا مشغول وکالت است، گفت اولین بار در سال ۲۰۰۹ در اولین ماراتن زندگی‌اش شرکت کرد «تا زندگی‌ام را تغییر بدهم و خودم را از نو بسازم». اندی موروزوفسکی، جانورشناس سابق که اکنون مدیر یک شرکت زیست‌فناوری است، در ماراتن سال ۲۰۱۵ سان‌فرانسیسکو شرکت کرد گرچه قبلاً هرگز مسافتی در این حد و حدود را ندویده بود. او به من گفت: «قصدم بُردن ماراتن

مردم در سنین ۲۹، ۳۹، ۴۹ و ۵۹ سالگی خودشان را وادار به کاری می‌کنند که در سنین ۲۸، ۳۸، ۴۸ و ۵۸ سالگی نمی‌کردند یا حتی در فکرش نبودند

نبود. فقط می‌خواستم تمامش کنم. می‌خواستم ببینم که از پسش برمی‌آیم».

چهار نفر در چهار حرفۀ مختلف در چهار نقطۀ متفاوت دنیا، همگی با یک هدف متحد شده‌اند: ۴۲ کیلومتر بدوند. اما چیز دیگری هم هست که این دونده‌ها و مابقی جماعت تازه‌کار در ماراتن را پیوند می‌دهد.

رد هونگ یی اولین ماراتن زندگی‌اش را در ۲۹ سالگی دوید. جری مدینگ در ۳۹ سالگی. سیندی بیشاپ در ۴۹ سالگی. اندی موروزوفسکی در ۵۹ سالگی.

هر چهار نفر در آن بُرهه‌ای از زندگی‌شان بودند که دو روان‌شناس اجتماعی به نام‌های آدام آلتر و هال هرشفیلد «منتهی‌به نُه»۱ می‌نامند، یعنی آخرین سال یک دهۀ عمر. آن‌ها در سنین ۲۹، ۳۹، ۴۹ و ۵۹ سالگی خودشان را وادار به کاری کردند که در سنین ۲۸، ۳۸، ۴۸ و ۵۸ سالگی نمی‌کردند یا حتی در فکرش نبودند؛ و در ۳۰، ۴۰، ۵۰ یا ۶۰ سالگی هم آن را تکرار نکردند.

در بین همۀ اصطلاحاتی که سازوکار زندگی را شرح می‌دهند، کمتر نمونه‌ای به این قوت وجود دارد: زمان‌بندی یعنی همه‌چیز. زندگی ما، یک جریان بی‌پایان از تصمیم‌گیری «کِی؟» است: اینکه کِی وقت یک کلاس، تغییر حرفه، جدی فکرکردن به یک فرد یا پروژه، یا تمرین برای یک دوندگی دشوار، فرا می‌رسد. با این حال، مُرداب مه‌آلودی از شهود و حدسیات، خاستگاه اکثر تصمیم‌های ماست. ما باور داریم که زمان‌بندی یک هنر است.

در حقیقت، زمان‌بندی یک علم است. مثلاً پژوهشگران نشان داده‌اند که با توجه به ساعت روز می‌توان حدود ۲۰ درصد از تفاوت عملکرد انسان در تکالیف شناختی را تبیین کرد. احتمال بروز خطاهای بیهوشی در بیمارستان‌ها در ساعت ۳ بعدازظهر چهار برابر ساعت ۹ صبح است. دانش‌آموزانی که بعدازظهر آزمون‌های استاندارد می‌دهند نمره‌ای بسیار پایین‌تر از دانش‌آموزانی می‌آورند که همان آزمون‌ها را صبح می‌دهند. پژوهشگران دریافته‌اند برای دانش‌آموزان مدارس دولتی دانمارک، هر یک ساعت دیرتر

مُرداب مه‌آلودی از شهود و حدسیات، خاستگاه اکثر تصمیم‌های ماست

گرفتن امتحان بعد از ساعت هشت صبح معادل آن است که دو هفته مدرسه نیامده باشند.

سایر پژوهشگران دیده‌اند که ما از «شاخص‌های زمانی» برای کنار گذاشتن رفتار بد قدیم و آغاز دوباره استفاده می‌کنیم. به همین دلیل است که احتمال آنکه ماه بعد از تولدتان به باشگاه ورزشی بروید بیشتر از آن است که ماه قبل از تولدتان بروید.

دهه‌های تقویمی، اهمیت جسمانی چندانی ندارند. از نظر یک زیست‌شناس یا پزشک، تفاوت فیزیولوژیک بین مایکل ۳۹ ساله و مایکل ۴۴ ساله چندان زیاد نیست؛ شاید به اندازۀ تفاوت مایکل ۳۸ ساله و مایکل ۳۹ ساله باشد. همچنین اقتضائات زندگی‌مان هم در سال‌های منتهی به نُه چندان فرق چشم‌گیری با سال‌های منتهی به صفر ندارند. روایت زندگی‌مان، مثل فصل‌های یک کتاب، اغلب بند به بند گشوده می‌شود. اما اصل داستان چندان در گروی اعداد گرد نیست، چنانکه رمان‌ها هم این‌گونه نیستند. بالاخره کتاب را که بر اساس شماره صفحاتش ارزیابی نمی‌کنید که بگویید: «ده‌صفحۀ بعد از ۱۶۰ خیلی هیجان‌انگیز است، ولی ده‌صفحۀ بعد از ۱۷۰ یه کمی خسته‌کننده است». با این حال، وقتی افراد به نشان خودساختۀ پایان دهه نزدیک می‌شوند، چیزی در ذهن‌شان روشن می‌شود که رفتارشان را عوض می‌کند.

مثلاً برای دویدن در یک ماراتن، شرکت‌کنندگان باید نزد برگزارکنندگان مسابقه ثبت‌نام کنند و سن‌شان را بنویسند. آلتر و هرشفیلد دریافته‌اند که نسبت «منتهی‌به نُه» ساله‌ها در بین جماعتِ تازه‌کار در ماراتن، ۴۸ درصد بیشتر از بقیه است که خُب خیلی زیاد است. در کل طول زندگی، سنی که بیشترین احتمال می‌رود

احتمال آنکه ماه بعد از تولدتان به باشگاه ورزشی بروید بیشتر از آن است که ماه قبل از تولدتان بروید

فرد برای اولین بار در ماراتن شرکت کند، ۲۹ سالگی است. احتمال شرکت ۲۹ ساله‌ها در ماراتن دو برابر ۲۸ ساله‌ها یا ۳۰ ساله‌ها بود.

اولین دویدن در ماراتن در اوایل گذر از چهل‌سالگی کاهش می‌یابد، اما در سن ۴۹ سالگی افزایش چشم‌گیری پیدا می‌کند. یک فرد ۴۹ ساله سه‌برابر کسی که فقط یک‌سال بزرگ‌تر از اوست احتمال دارد در ماراتن شرکت کند.

به‌علاوه، نزدیک شدن به پایان یک دهۀ زندگی گویا سرعت دونده را هم افزایش می‌دهد، یا حداقل به او انگیزه می‌دهد که سخت‌تر تمرین کند. کسانی که در چندین ماراتن دویده‌اند، در سنین ۲۹ و ۳۹ سالگی رکوردهایی بهتر از دو سال قبل یا بعد از آن سنین به جا گذاشته‌اند.

تأثیر انرژی‌بخش پایان دهه، به نظر موروزوفسکی، این دانشمند دوندۀ ماراتن، منطقی نمی‌آید. او به من گفت: «پی‌گیری سن‌مان؟ سیارۀ زمین اهمیتی به این چیزها نمی‌دهد. اما مردم می‌دهند، چون زندگی‌مان کوتاه است. ما پی‌گیری می‌کنیم تا ببینیم عملکردمان چطور است. می‌خواستم پیش از شصت‌سالگی از پس این چالش فیزیکی بربیایم. و برآمدم». برای وی که هنرمند است، چشم‌انداز آن علامت تقویمی انگیزه‌بخش بود. او گفت: «چون داشتم به آن سه‌صفر بزرگ نزدیک می‌شدم، باید واقعاً در بیست‌ونهمین سال زندگی‌ام کاری می‌کردم. نمی‌خواستم آن سال آخر همین‌جوری از چنگم برود».

ولی تنظیم مسافت‌سنج عمر روی عدد نُه همیشه هم محرّک رفتارهای سالم نیست. آلتر و هرشفیلد مشاهده کردند که «نرخ خودکشی بین منتهی‌به‌نُه‌ها بیشتر از کسانی است که سن‌شان با یک رقم دیگر تمام می‌شود». همچنین گویا میل مردان به خیانت به همسرانشان نیز تابع این قاعده بود. در وب‌سایت اشلی‌مدیسون که مختص روابط خارج از ازدواج

در کل طول زندگی، سنی که بیشترین احتمال می‌رود فرد برای اولین بار در ماراتن شرکت کند، ۲۹ سالگی است. احتمال شرکت ۲۹ ساله‌ها در ماراتن دو برابر ۲۸ ساله‌ها یا ۳۰ ساله‌ها بود

است، تقریباً یک‌هشتم مردان در سنین ۲۹، ۳۹، ۴۹ یا ۵۹ سالگی هستند که حدود ۱۸ درصد بیشتر از حالتی است که سن‌ها تصادفی باشند.

آلتر و هرشفیلد چنین توضیح می‌دهند: «با نزدیک شدن به پایان یک دهۀ تقویمی، احتمال آنکه افراد مستعد ارزیابی زندگی‌شان باشند بیشتر می‌شود. ذهن منتهی‌به‌نُه‌ها به طور خاص درگیر سپری شدن عمر و معناست، که با افزایش رفتارهایی پیوند دارد که بر جستجو یا بحران معنا دلالت دارند».

همچنین، نزدیک شدن به پایان می‌تواند ما را برانگیزد که در سایر حوزه‌ها هم با احساس فوریّت عمل کنیم. مثلاً به لیگ ملی فوتبال آمریکایی نگاه کنید. بنا به تحلیل ده فصل این لیگ توسط مؤسسۀ استتز، تیم‌ها مجموعاً حدود ۳۲۰۰ امتیاز در دقیقۀ آخر بازی‌ها کسب کردند، که بیشتر از تقریباً تمام تک‌دقایق دیگر بازی است. اما همین رقم هم در برابر ۷۹۰۰ امتیازی که تیم‌ها در دقیقۀ آخر نیمۀ اول کسب کردند، هیچ نیست. در آن دقیقه‌ای که نیمۀ اول خاتمه می‌یابد، وقتی تیم مالک توپ انگیزۀ فراوانی دارد که امتیازی روی تابلو بچسباند، تیم‌ها حدود دو برابر امتیازی را می‌گیرند که در طول سایر دقایق بازی می‌گیرند.

کلارک هال، گرچه چهل سال قبل از تأسیس لیگ ملی فوتبال به دنیا آمد، اگر این یافته‌ها را می‌دید غافلگیر نمی‌شد. هال یک روان‌شناس برجستۀ آمریکایی در اوایل قرن بیستم بود، یکی از آن چهره‌های پیشتاز حوزۀ رفتارگرایی که مدعی است رفتار انسان‌ها چندان متفاوت از رفتار موش‌ها در مارپیچ نیست. در اوایل دهۀ ۱۹۳۰، هال «فرضیۀ شیب هدف» را پیشنهاد داد. او یک مسیر طولانی ساخت که به قسمت‌های مساوی تقسیم شده بود. او در هریک از «خطوط پایان» غذا گذاشت. سپس موش‌ها را وارد مسیر کرد و سرعت دویدن آن‌ها در هر قسمت را اندازه گرفت. هال دریافت که «وقتی حیوانات در مارپیچ حرکت می‌کنند، با نزدیک شدن به هدف سرعت‌شان تدریجاً زیادتر می‌شود». به بیان دیگر، هرچه موش‌ها به خوراکی‌ها نزدیک‌تر می‌شدند، سریع‌تر می‌دویدند. فرضیۀ شیب هدف که هال مطرح کرد، بیشتر از عموم نظریات رفتارگرایی دوام آورده

قدرتِ انگیزه‌بخشِ خاتمه‌ها، یکی از دلایلی است که ضرب‌الاجل‌ها اغلب (البته نه همیشه) مؤثرند

است. در ابتدای راه، عموماً از آن مقداری که طی کرده‌ایم انگیزه می‌گیریم؛ در انتهای راه، عموماً بیشتر از تلاش برای تمام کردن مقدار باقی‌مانده انرژی می‌گیریم.

قدرتِ انگیزه‌بخشِ خاتمه‌ها، یکی از دلایلی است که ضرب‌الاجل‌ها اغلب (البته نه همیشه) مؤثرند. مثلاً افرادی که یک کوپن هدیه با اعتبار سه‌هفته‌ای دارند، سه برابر بیشتر از کسانی که یک کوپن هدیه با اعتبار دوماهه دارند محتمل است کوپن‌شان را نقد کنند. کسانی که یک ضرب‌الاجل قطعی (روز و ساعت) دارند، بیشتر از کسانی که ضرب‌الاجل معین ندارند، محتمل است برای اهدای عضو ثبت‌نام کنند. از یک نظر، این تفاوت‌ها بی‌معنا به نظر می‌آیند. افرادی که دو ماه برای نقد کردن کوپن هدیه فرصت دارند، چهار برابر صاحبان کوپن‌های دوهفته‌ای وقت داشتند که چیزی را به دست بیاورند که حق آن‌هاست و برایشان سودمند است. آن‌هایی که برای اهدای عضو ضرب‌الاجل داشتند، بیشتر از کسانی ثبت‌نام کردند که تا ابد برای این کار وقت داشتند. اما مثل همان موش‌های آزمایش کلارک هال، امکان بو کشیدن خط پایان (خواه یک تکه‌پنیر برای ما داشته باشد یا یک تکه معنا) می‌تواند به ما نیرو بدهد که سریع‌تر حرکت کنیم.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب در تاریخ ۵ ژانویه ۲۰۱۸، با عنوان «You’re Most Likely to Do Something Extreme Right Before You Turn 30» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «به احتمال زیاد، عجیب‌ترین خل‌بازی‌هایتان را دقیقاً در ۲۹ سالگی درمی‌آورید» منتشر کرده است.
•• دنیل اچ. پینک (Daniel H. Pink) محقق و نویسنده‌ای ساکن واشنگتن است. آخرین کتاب او کِی: رازهای علمی زمان‌بندی بی‌نقص (When: The Scientific Secrets of Perfect Timing) نام دارد.
[۱] nine-enders

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ تیتراژ سریال بچه مهندس رضا صادقی

دانلود آهنگ تیتراژ سریال بچه مهندس رضا صادقی

موزیک سریال دیدنی و تماشایی بچه مهندس با صدای هنرمندان رضا صادقی بنام بی تو

شعر : اسحاق انور / آهنگسازی : غلامرضا صادقی / تنظیم کننده : حمید اکبرزاده

Download New Song BY : Reza Sadeghi – Bi To With Text And Direct Link In UpMusic

Reza Sadeghi Bi To دانلود آهنگ تیتراژ سریال بچه مهندس رضا صادقی

متن آهنگ بی تو رضا صادقی

♪♪♫♫♪♪♯

یه عمره مثل چشمای ستاره خواب و بیدارم یه عمره ماه پشت ابر و من دلتنگ دیدارم
یه عمره میکشم با گریه ناز آرزوهامو بگو تا فصل لبخندت چقدر گریه بدهکارم

♪♪♫♫♪♪♯ آهنگسازی : غلامرضا صادقی ♪♪♫♫♪♪♯

تو اون حرفی تو اون رازی که با مردم نمیشه گفت بگو ای راز سربسته تورو تا کی نگه دارم
♪♪♫♫♪♪♯ یه عمره پای عشقت لحظه هامو زندگی کردم برای مردنم یک لحظه دیدار آرزو دارم آرزو دارم آرزو دارم ♪♪♫♫♪♪♯
بی تو دنیا دیگه جایی واسه موندن نداره این پرنده آسمون داره ولی شوق پریدن نداره

UpMusicTag دانلود آهنگ تیتراژ سریال بچه مهندس رضا صادقی

آروم آروم شب و روزامو دارم سر میکنم آخه این کوچه ی بن بست که دویدن نداره
♪♪♫♫♪♪♯ آروم آروم شب و روزامو دارم سر میکنم آخه این کوچه ی بن بست که دویدن نداره ♪♪♫♫♪♪♯
بی تو دنیا دیگه جایی واسه موندن نداره

♪♪♫♫♪♪♯

آهنگ تیتراژ سریال بچه مهندس رضا صادقی

منبع ( source ) : دانلود آهنگ تیتراژ سریال بچه مهندس رضا صادقی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ پازل بند داستان

دانلود آهنگ جدید پازل بند داستان

سوپرایز آپ موزیک ترانه داستان از پازل بند به همراه تکست و کیفیت 320 و 128

از فصل و آلبوم جدید فصل عاشقی کار جدید گروه پازل

شعر : محمد بیرانوند / آهنگسازی : عماد طغرایی

Exclusive Song: puzzleband – “Dastan” With Text And Direct Links In UpMusic

qwe 3 دانلود آهنگ پازل بند داستان

متن آهنگ داستان پازل بند

زیاد که باشی زیادی میشی

♫♫

من بد نبودم تو داری میشی

♫♫

هیچوقت این احساس بهت نمیساخت

♫♫

دلم میخواست دلت نمی ساخت

♪♪♫♫♪♪♯

توضیحات تکیمیلی گروه پازل بند در اینستاگرام :

سلام پازلی های عزیز ✋🏻
.
“داستان”

تیزر اولین آهنگ از فصل جدید کاریِ ما ( فصل عاشقانه ❤💔❤) به اسم ( داستان ) تقدیم به شما . …..
به زودی منتظر پخش “ داستان “ باشید ❤.
.
ممنون از آهنگساز این کار دوست عزیزمون (عماد طغرایی) و همچنین ترانه سرای این کار (محمد بیرانوند)بابت همراهی با ما در تولید این آهنگ …❤❤

منبع ( source ) : دانلود آهنگ پازل بند داستان

مشاهده ادامه مطلب

اکوسوسیالیسم چیست؟ | دلسوخته

در این نوشتار ابتدا تعریفی کلی از اکوسوسیالیسم ارائه شده و در فایل پی‌ادی‌اف انتهای مطلب به صورت مشروح به جنبه‌های مختلف این تفکر و تاثیر سرمایه‌داری بر بحران‌های محیط زیست پرداخته شده است.

اکوسوسیالیسم دو شیوه‌ی مکمل اندیشیدن به انسان و محیط زیست او را با هم ترکیب می‌کند. پیشوند «اکو» از دانش اکولوژی (بوم‌شناسی) و تاکید آن بر کنش متقابل و پیچیده و پویا میان اجزای زنده و غیر زنده‌ درون یک اکوسیستم، گرفته شده است. به طور مشخص اکولوژیست‌ها (بوم‌شناسان) در پی آن‌اند که چگونه کارکردهای زندگی‌ساز (life-supporting) درون یک اکوسیستم می‌تواند از سوی رفتار یک زیستمند (ارگانیسم)، به عنوان مثال از سوی انسان، مختل شود. اما اکولوژی فاقد یک تحلیل اجتماعی است. اکولوژی هیچ راهی برای فهم این‌که نیروهای سیاسی و اقتصادی چگونه موجب رفتار انسانی می‌شوند و تغییرات اجتماعی چگونه رخ می‌دهد ندارد. اکوسوسیالیسم بینش اکولوژی را گرفته و آن را با سنت غنی فکر و عمل سوسیالیستی مشخصاً مارکسیسم ترکیب می‌کند. مارکسیسم نشان می‌دهد بحران اکولوژیکی ریشه در سیستم سیاسی و اقتصادی ویرانگر ‌سرمایه‌داری دارد و راهی پیش می‌نهد برای درک نحوۀ کار این سیستم و نورتابانی بر سیستمی‌ فراسوی ‌سرمایه‌داری که در آن فرآیند تولید بر اساس نیازهای انسانی پیش می‌رود.

در همین حال بحران‌های زیست‌محیطی مانند فاجعه‌ی چرنوبیل و خشک شدن دریاچه‌ی آرال به یادمان می‌آورد که مبارزه با ‌سرمایه‌داری یا حتی نابودی آن به تنهایی کافی نیست. هم‌چنین ممکن است با رجوع به تجربه‌ی «سوسیالیسم واقعاً موجود»  بپذیریم آن‌ها هم در مباحث مربوط به اکولوژی، به جزء چند استثنای کوچک، شکست سختی خوردند. از این رو اکوسوسیالیست‌ها برای آن شکل جدیدی از سوسیالیسم مبارزه می‌کنند که جایگاه نوع بشر را در ارتباط با تمامی گستره‌ی زیست‌کره‌ درنظر می‌آورد.

نقطه عزیمت اکوسوسیالیست‌ها این پیش‌فرض است که فروپاشی محیط‌ زیست و نابرابری اجتماعی از یک منبع مشترک ناشی می‌شوند: دنیایی که در آن سود هدف غایی است. ما اعتقاد داریم رهایی انسان از ‌سرمایه‌داری و اربابان‌اش با رهایی زمین و زیست‌کره از سرطان سرمایه داری در یک راستا پیش می‌رود. درنتیجه برخلاف اکثر نحله‌های جنبش‌ محیط‌زیستی اکوسوسیالیسم چارچوبی فراگیر می‌سازد که در آن مبارزات و جنبش‌های گوناگون به هم ارتباط دارند. اکوسوسیالیسم چارچوبی صلب نیست و میان اکوسوسیالیست‌ها مباحثات پویا و سالم به ویژه درباره‌ی راهبردهای کوتاه‌مدت در جریان است. همه اکوسوسیالیست‌ها بر این باورند که ‌سرمایه‌داری راهی جز نابودی ندارد درعین حالی که تصدیق می‌کنند تنها راه حرکت به جلو از ایجاد همکاری‌های متقابل بیش‌تر با نهادها و سازمان‌های جریان‌اصلی غیرسوسیالیست می‌گذرد. آنها هم‌چنین بر این باورند که طیف وسیعی از اصلاحات محیط‌زیستی باید دنبال شود مخصوصاً آن‌هایی که تلاش‌گران را رادیکال‌تر و شاخه‌های مجزای جنبش محیط‌زیستی را به هم نزدیک‌تر می‌کند.

در کنار ما نهادها و ائتلاف‌ها یا احزاب سیاسی مشخصاً سوسیالیست به ویژه در آمریکای شمالی و اروپا قرار دارند. علاوه بر این‌ها سازمان‌های زیادی در سرتاسر جهان هستند که می‌توان آن‌ها را سازمان‌های عدالت غذایی و عدالت زیست‌محیطی نامید. به طور نمونه گروه‌هایی از مردم عادی که حول کمپین‌های محلی شکل گرفته اند و اغلب علیه تبعیض زیست‌محیطی در حال مبارزه‌اند. در آمریکای شمالی به ویژه در شهرهایی مانند نیویورک و شیکاگو و اوکلند و درمیان جوامع بومی ‌تعداد زیادی از چنین گروه‌هایی وجود دارد. جناح دیگر جنبش فراگیر محیط زیستی که در سویه‌ی ضد‌سرمایه‌داری ِ اکوسوسیالیسم سهیم است گرایشی است که می‌توان آن را آنارشیسم سبز نامید که بسته به نوع سازمان یا فلسفه‌ی خاص هر یک، دربرگیرنده‌ی اکولوژی اجتماعی، بَدَوی‌گرایی (primitivism) و سندیکالیسم سبز است. این گروه‌ها معمولاً بر فعالیت مستقیم و بی‌واسطه تاکید دارند و برخلاف اکوسوسیالیست‌ها ممکن است ایده‌ی مبارزه برای به دست‌گیری دولت را خوار شمرده یا به طور کامل رد می‌کنند.

متن کامل یادداشت به صورت پی‌دی‌اف

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ یوسف زمانی Sukur

دانلود آهنگ یوسف زمانی Sukur

هم اکنون دانلود کنید و گوش دهید به موزیک زیبای Sukur ببر دلتو با صدای یوسف زمانی

Exclusive Song: Yousef Zamani – “Sukur” With Text And Direct Links In UpMusic

Yousef Zamani Sukur دانلود آهنگ یوسف زمانی Sukur

متن آهنگ Sukur یوسف زمانی

♪♪♫♫♪♪♯

UpMusicTag دانلود آهنگ یوسف زمانی Sukur

♪♪♫♫♪♪♯

یوسف زمانی Sukur

منبع ( source ) : دانلود آهنگ یوسف زمانی Sukur

مشاهده ادامه مطلب

كه منم بدونِ جرمي سرِ دارِ بي نوايي!


نمایش مشخصات مسعود اويسي

دل و دینِ خود سپردم به نگاهِ آشنایی
ولی ای دریغ که یارم نکند رها جدایی
ز چنان جهان رهایم به چنین جهان گرفتار
که منم بدونِ جرمی سرِ دارِ بی نوایی
سرِ زلفِ بی نشانت به دلم نشسته آن دم
که چو

شاعر:مسعود اويسي

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ رضا رامیار وردار ببر دلتو

دانلود آهنگ جدید رضا رامیار وردار ببر دلتو

هم اکنون دانلود کنید و گوش دهید به موزیک زیبای وردار ببر دلتو با صدای رضا رامیار

شعر و آهنگسازی : رضا رامیار / تنظیم کننده : سعید انصار

Exclusive Song: Reza Ramyar – “Vardar Bebar Deleto” With Text And Direct Links In UpMusic

Reza Ramyar Vardar Bebar Deleto دانلود آهنگ رضا رامیار وردار ببر دلتو

متن آهنگ وردار ببر دلتو رضا رامیار

♪♪♫♫♪♪♯

بگو چی دلتو زد شدیم آواره باز داد زدم هی بمون دیوونتو بساز
♪♪♫♫♪♪♯ چی سرمون اومد نمیبینی منو گفتم تنها میشم میمیره دل نرو ♪♪♫♫♪♪♯
وردار ببر دلتو یکم حوصله کن عاشقی حبابه میره از سر تو

♪♪♫♫♪♪♯ شعر و آهنگسازی : رضا رامیار ♪♪♫♫♪♪♯
نه نترس دل بکن حقمه ول بشم فقط یه بار نگام کن بذار آروم جون بدم
♪♪♫♫♪♪♯ وردار ببر دلتو یکم حوصله کن عاشقی حبابه میره از سر تو ♪♪♫♫♪♪♯
نه نترس دل بکن حقمه ول بشم فقط یه بار نگام کن بذار آروم جون بدم

UpMusicTag دانلود آهنگ رضا رامیار وردار ببر دلتو

مث گردابه عشق اون چشای تو که انگاری داره جونمو میگیره
♪♪♫♫♪♪♯ تن لخت تنهایی داره عشق قشنگمونو با دستاش میگیره ولی تو  ♪♪♫♫♪♪♯
وردار ببر دلتو یکم حوصله کن عاشقی حبابه میره از سر تو

♪♪♫♫♪♪♯ تنظیم کننده : سعید انصار ♪♪♫♫♪♪♯
نه نترس دل بکن حقمه ول بشم فقط یه بار نگام کن بذار آروم جون بدم
♪♪♫♫♪♪♯ وردار ببر دلتو یکم حوصله کن عاشقی حبابه میره از سر تو ♪♪♫♫♪♪♯
نه نترس دل بکن حقمه ول بشم فقط یه بار نگام کن بذار آروم جون بدم

♪♪♫♫♪♪♯

رضا رامیار وردار ببر دلتو

منبع ( source ) : دانلود آهنگ رضا رامیار وردار ببر دلتو

مشاهده ادامه مطلب

چگونه قیام‌های پوپولیستی می‌توانند لیبرال دموکراسی را سرنگون کنند؟


چگونه قیام‌های پوپولیستی می‌توانند لیبرال دموکراسی را سرنگون کنند؟

 

یاشا مونک، گاردین — دهه‌های طولانی‌ای وجود دارد که به نظر می‌رسد طی آن‌ها حرکتِ تاریخ کند و بی‌رمق شده است. عده‌ای پیروز و دسته‌ای بازندۀ انتخابات می‌شوند، قوانینی تصویب و لغو می‌گردد، ستاره‌های تازه متولد می‌شوند و اسطوره‌های قدیمی سرازیر گور می‌شوند. اما در روال عادی گذشت زمان، الگوهای فرهنگ، جامعه و سیاست ثابت مانده است.

بعد از این دهه‌ها، سالیان کوتاهی می‌آید که ناگهان همه‌چیز تغییر می‌کند. نورسیدگان سیاسی عرصه را به دست می‌گیرند. رأی‌دهندگان برای سیاست‌هایی جنجال به پا می‌کنند که تا دیروز فکرش را هم نمی‌کردند. تنش‌های اجتماعی که مدت‌ها آتش زیر خاکستر بوده‌اند، در قالب طغیان‌هایی وحشتناک شعله‌ور می‌شوند. گویی نزدیک است آن نظام حکومتی که ظاهراً لایتغیر بود، سرنگون گردد.

ما الان داریم در اینچنین لحظه‌ای زندگی می‌کنیم.

تا همین اواخر، لیبرال دموکراسی پیروزمندانه سلطنت می‌کرد. علی‌رغم تمام کاستی‌هایش، به نظر می‌رسید بیشتر شهروندانْ عمیقاً به شکل حکومتشان پایبندند. اقتصاد پیشرفت می‌کرد. تعداد احزاب رادیکال ناچیز بود. محققان سیاسی فکر می‌کردند که دموکراسی در کشورهایی نظیر فرانسه و ایالات متحده از مدت‌ها پیش جای پای خود را محکم کرده است، و در سالیان آتی تغییرات اندکی خواهد داشت. به نظر می‌رسید که به لحاظ سیاسی آینده تفاوت چندانی با گذشته نخواهد داشت.

سپس آینده فرا رسید، و البته که معلوم شد بسیار متفاوت است. شهروندان مدت‌هاست از سیاست مأیوس شده‌اند؛ آن‌ها این روزها بی‌قرار، عصبانی و حتی بیزارند. گویی مدت‌هاست که نظام حزبی از حرکت ایستاده است؛ حالا تعداد پوپولیست‌های اقتدارطلب در جهان -از امریکا گرفته تا اروپا، و از آسیا گرفته تا استرالیا- در حال افزایش است. مدت‌هاست که رأی‌دهندگان از احزاب و سیاستمداران و دولت‌ها دلزده شده‌اند؛ اکنون، بسیاری از آن‌ها از خود لیبرال دموکراسی نیز خسته شده‌اند.

انتخاب دونالد ترامپ برای ریاست کاخ سفید بارزترین نمود بحران دموکراسی است. دشوار می‌توان در اهمیت ظهور او اغراق کرد. اما این انتخاب اصلاً رویدادی منفرد نیست. در روسیه و ترکیه، منتخبان قدرتمند توانسته‌اند دموکراسی‌های بی‌تجربه را به دیکتاتوری‌هایی انتخابی تبدیل کنند. در لهستان و مجارستان، رهبران پوپولیست از همان رویه استفاده می‌کنند تا رسانۀ آزاد را نابود سازند، نهادهای مستقل را تضعیف کنند و دهان اپوزیسیون را ببندند.

احتمالاً به‌زودی کشورهای بیشتری همین مسیر را طی می‌کنند. در اتریش، یک نامزد راست افراطی تقریباً پیروز انتخابات ریاست‌جمهوری شد. در فرانسه، یک چشم‌انداز سیاسی بسیار متغیر گشایش‌هایی تازه برای احزاب چپ افراطی و راست افراطی فراهم می‌کند. در اسپانیا و یونان، نظام‌های حزبی مستقر با سرعت هیجان‌انگیزی در حال فروپاشی‌اند. حتی در دموکراسی‌های ظاهراً باثبات و بردبار سوئد، آلمان و هلند افراط‌گرایان موفقیت‌هایی بی‌سابقه را جشن می‌گیرند.

دیگر نمی‌توان تردید داشت که در حال ورود به یک برهۀ پوپولیستی هستیم. پرسش این است که آیا این برهۀ پوپولیستی به یک عصر پوپولیستی تبدیل می‌شود، و بقای لیبرال دموکراسی

دیگر نمی‌توان تردید داشت که در حال ورود به یک برهۀ پوپولیستی هستیم. پرسش این است که آیا این برهۀ پوپولیستی به یک عصر پوپولیستی تبدیل می‌شود؟

را به چالش می‌کشد؟

دموکراسی عمدتاً وقتی ثبات دارد که تمام کنشگران سیاسی اصلی بخواهند در اکثر مواقع به قواعد بنیادین بازی دموکراتیک وفادار بمانند.

برخی از این قاعده‌ها رسمی‌اند. رئیس‌جمهور یا نخست‌وزیر به جای تخطئه‌کردن مدعیان به قوۀ قضاییه اجازه می‌دهد تخلفات اعضای دولت را پیگیری کند. او به جای توقیف روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران مزاحم، با انتقادات نشریات مدارا می‌کند. وقتی انتخابات را می‌بازد، به جای چسبیدن به قدرت با صلح و صفا منصبش را واگذار می‌کند.

اما بسیاری از این قاعده‌ها غیررسمی‌اند، و این امر باعث می‌گردد که وقتی نقض می‌شوند، کمتر به چشم آید. دولت‌ها برای به‌حداکثررساندن شانس پیروزی خود، قوانینِ انتخاباتی را چند ماه پیش از انتخابات بازنویسی نمی‌کنند. سرکشان سیاسیْ حاکمان اقتدارطلب گذشته را ارج نمی‌نهند، تهدید نمی‌کنند که مخالفانشان را به زندان می‌افکنند یا حقوق اقلیت‌های نژادی و دینی را نقض نمی‌کنند. بازندگان انتخابات از محدودکردن دامنۀ منصبی که مخالف آن‌ها در آخرین روزهای کاریشان برای آن انتخاب شده است، امتناع می‌کنند. اپوزیسیون ترجیح می‌دهد قاضی‌ای که از ایدئولوژی‌اش بیزار است را تأیید کند تا اینکه منصبی از دادگاه عالی خالی بماند، و ترجیح می‌دهد تا دربارۀ بودجه سازشی نصفه‌نیمه انجام دهد تا اینکه دولت تعطیل شود.

به صورت خلاصه، سیاستمدارانی که سهمی واقعی در نظام دارند، احتمالاً به سیاست به‌مثابه ورزشی پُر زد و خورد نگاه می‌کنند که تمام شرکت‌کنندگان آن می‌کوشند بر رقبایشان پیروز شوند. اما آن‌ها عمیقاً به این نکته نیز آگاه‌اند که در تعقیب منافع حزبی‌شان باید محدودیت‌هایی وجود داشته باشد؛ اینکه اهمیت پیروزی در انتخاباتی مهم یا تصویب قانونی فوری از اهمیت حفظ نظام کمتر است؛ و اینکه سیاست دموکراتیک هرگز نباید به جنگی تمام‌عیار تنزل کند. مایکل ایگناتیف، نظریه‌پرداز سیاسی و رهبر پیشین حزب لیبرال کانادا، چند سال پیش نوشت: «برای برقرار ماندنِ دموکراسی‌ها لازم است سیاستمداران تفاوت دشمن با مخالف را تشخیص دهند. مخالف کسی است که می‌خواهید بر او پیروز شوید. دشمن کسی است که باید او را نابود کنید».

در ایالات متحده، و بسیاری از دیگر کشورهای دنیا، سازوکارهای دموکراسی دیگر چنین نیست. همان‌گونه که ایگناتیف اشاره کرد، ما به نحوی روزافزون «شاهد آنیم که وقتی سیاست دشمنی بر سیاست مخالفت فائق می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد». و گروه جدید پوپولیست‌هایی که در دهه‌های گذشته صحنۀ سیاسی را به دست گرفته‌اند، مسئول بسیاری از این اتفاقات هستند.

ظهور تازه‌واردانِ سیاسی به همان اندازه که محتمل است نشانه‌ای از سلامت و حیات دموکراتیک باشد، می‌تواند نشانۀ یک بیماری قریب‌الوقوع نیز باشد. نظام‌های سیاسی از رقابت تمام‌عیار اندیشه‌ها و جایگزینیِ منظمِ نخبگان حاکم سود می‌برند. احزاب جدید می‌توانند به هر دو کار کمک کنند. آن‌ها با تحمیل مسائل مغفول‌مانده بر برنامه‌های سیاسی، میزانِ نمایندگیِ نظام سیاسی را افزایش می‌دهند؛ آن‌ها با آوردن گروهی از سیاستمداران جدید به عرصه، خونی تازه به رگ‌های نظام تزریق می‌کنند.

با این همه، دلایل خوبی وجود دارد که فکر کنیم تضعیف نظام حزبی در این مدت چندان هم خیرخواهانه نبوده است. زیرا بسیاری از احزاب جدید صرفاً بدیل‌هایی ایدئولوژیک در درون نظام دموکراتیک ارائه نمی‌دهند، بلکه قوانین و هنجارهای خود این نظام را نیز به چالش می‌کشند.

یورک هایدر اتریشی، سیاستمدار زیرک و کاریزماتیک اهل کارینتیا، یکی از نخستین پوپولیست‌هایی بود که به شهرت رسید. اما وقتی به بازسنجی موذیانۀ گذشتۀ نازی اتریش پرداخت، روشن شد که تا چه اندازه به دنبال تضعیف هنجارهای اساسی لیبرال دموکراسی است. هایدر در یک سخنرانی که بسیاری از حاضران آن از افسران پیشین اس‌اس

«برای برقرار ماندنِ دموکراسی‌ها لازم است سیاستمداران تفاوت دشمن با مخالف را تشخیص دهند. مخالف کسی است که می‌خواهید بر او پیروز شوید. دشمن کسی است که باید او را نابود کنید»

بودند، مدعی شد: «سربازان ما جنایتکار نبودند؛ حداکثر، آن‌ها قربانی بودند».

شکستن هنجارهای سیاسی از خصوصیات گریت وایلدرز، رهبر حزب آزادی هلند۱، نیز هست. او اظهار گفته است اسلام «یک ایدئولوژی تمامیت‌خواه خطرناک» است و درحالی‌که دیگر پوپولیست‌ها می‌کوشند تا ساختن مناره و پوشیدن برقع را غیرقانونی اعلام کنند، وایلدرز، احتمالاً برای اینکه از قافله جا نماند، از آن هم فراتر رفته و خواستار ممنوعیت قرآن شده است.

در نگاه اول شخصیتی نظیر بپه گریلو، در مقایسه با هایدر و وایلدرز، خیرخواه‌تر به نظر می‌رسد. او وعده می‌داد قدرت را از «کاست سیاسی» منفعت‌طلب و ازپاافتاده می‌گیرد و برای ایتالیایی مدرن‌تر و بردبارتر مبارزه می‌کند. اما وقتی «جنبش پنج ستاره»۲ به شهرت رسید، فوراً به جنبشی ضد نظام تغییر چهره داد. حملات آن به فساد افراد سیاستمدار به‌آرامی به انکار رادیکال ارکان کلیدی نظام سیاسی، از جمله خود پارلمان، تبدیل شد. تمایل روزافزون به نظریه‌های توطئه یا گفتن دروغ‌هایی آشکار دربارۀ مخالفان سیاسی باعث تداوم خشم علیه دستگاه سیاسی شد.

اینکه چرا پوپولیست‌ها و تازه‌واردان سیاسی مایل‌اند هنجارهای بنیادین دموکراتیک را به چالش بکشند، تا حدی مسئله‌ای تاکتیکی است: هرگاه پوپولیست‌ها چنین هنجارهایی را بشکنند، محکومتِ یک‌صدای دستگاه سیاسی را به دست می‌آورند. و البته این ثابت می‌کند که پوپولیست‌ها، همان‌گونه که تبلیغ می‌کنند، واقعاً شکافی آشکار با وضع موجود را ترسیم می‌کنند. بنابراین، در تمایل پوپولیست‌ها به شکستن هنجارهای دموکراتیک یک نکتۀ اجرایی وجود دارد: درحالی‌که تحلیل‌گران سیاسی تحریک‌کننده‌ترین اظهارات آن‌ها را گاف می‌دانند، همین تمایل آن‌ها به دادنِ چنین گاف‌هایی، بخش بزرگی از دادخواهی آن‌هاست.

به همین دلایل، خطر بی‌باکی‌های آن‌ها را نباید دستِ‌کم گرفت. وقتی برخی از اعضای نظام سیاسی بخواهند قوانین را بشکنند، دیگران محرک بزرگی برای انجام این کار خواهند داشت. و این همان کاری است که آن‌ها به نحوی فزاینده انجام می‌دهند. با اینکه برخی از چشمگیرترین حملات به هنجارهای بنیادین دموکراتیک از سوی تازه‌واردان سیاسی صورت می‌گیرد، نمایندگان احزاب قدیمی و استقراریافته به نحوی فزاینده متمایل می‌شوند تا قوانین بنیادین بازی را تضعیف کنند.

گهگاه احزاب استقراریافتۀ چپ‌گرا وسوسه شده‌اند تا هنجارهای دموکراتیک را نقض کنند. در ایالات متحده، دموکرات‌ها مدت‌هاست که درگیر اشکال ناپسندی از دستکاری مرزهای حوزه‌های انتخابیه۳ شده‌اند. در دوران ریاست جمهوری اوباما، قوۀ مجریه نقشش را به شیوه‌هایی نگران‌کننده گسترش داد، شماری معین از روزنامه‌نگاران را به‌خاطر دسترسی به اطلاعات طبقه‌بندی‌شده تحت پیگرد قانونی قرار داد، و از دستورات قوۀ مجریه استفاده کرد تا کنگره را در حیطۀ سیاست‌گذاری از محیط‌زیست گرفته تا مهاجرت دور بزند. با این همه، بیشتر محققان سیاسی معتقدند اکنون جمهوری‌خواهان با فاصله بهترین مثال برای حمله‌ای منجسم علیه هنجارهای دموکراتیکی هستند که یک حزب رسمی به آن‌ها دست یازیده است. حوادثی را به یاد بیاورید که در پی انتخابات فرمانداری کارولینای شمالی در ۲۰۱۶ رخ داد. روی کوپر، نامزد دموکرات‌ها، با تفاوت بسیار ناچیزی برندۀ یک انتخابات بسیار منقاشه‌برانگیز شد. اما جمهوری‌خواهان به جای اینکه بپذیرند این انتخابات سکان فرمانداری را برای چهار سال آینده به او داده است، تصمیم گرفتند وظایف او را بازنویسی کنند. در گذشته، فرماندار کارولینای شمالی مسئول انتصاب ۱۵۰۰ کارمند فرمانداری بود؛ اما طبق قانونی که قانون‌گذار جمهوری‌خواه وقت تصویب کرد، از آن پس فرماندار می‌توانست تنها ۴۲۵ کارمند را تعیین کند. قبلاً فرماندار می‌توانست تا ۶۶ نفر را در هیئت امنای دانشگاه کارولینای شمالی تعیین کند؛ اکنون او نمی‌توانست هیچ کسی را تعیین کند.

سوگیرانه‌بودنِ آشکار این اقدامات را نمی‌توان

طی دو دهۀ گذشته در کشورهایی نظیر آلمان، بریتانیا و ایالات متحده شمار جوان‌هایی که خود را چپ رادیکال یا راست رادیکال می‌دانند، تقریباً دو برابر شده است

منکر شد. بنابراین، آنچه اهمیت دارد این است: در کارولینای شمالی، جمهوری‌خواهان آشکارا این ایده را منکر شدند که می‌توانیم با انتخابات آزاد و منصفانه اختلافات سیاسی را حل کنیم و مایلیم به‌هنگامِ واگذاری دولتْ مخالفان سیاسی خود را به رسمیت بشناسیم.

شهروندان کمتر از گذشته به دموکراسی متعهد هستند. برای مثال، با اینکه بیش از دو سوم بزرگسالان امریکایی می‌گویند زیستن در دموکراسی برای آن‌ها حیاتی است، کمتر از یک سوم جوانان امریکایی چنین نظری دارند. جوانان نسبت به بدیل‌های اقتدارطلب نیز خوشبین‌ترند. برای مثال، دو دهه پیش ۲۵ درصد از بریتانیایی‌ها گفتند که ایدۀ «حاکم قدرتمندی که در بند پارلمان و انتخابات نیست» را می‌پسندند؛ اما اکنون ۵۰ درصد آن‌ها چنین نظری دارند. این نگرش‌ها به نحوی روزافزون در سیاست ما بازتاب می‌یابد: از بریتانیا گرفته تا ایالات متحده، و از آلمان گرفته تا مجارستان، احترام به قوانین و هنجارهای دموکراتیک به صورت خطرناکی کاسته شده است. دموکراسی دیگر تنها دغدغۀ موجود نیست و این نظام سیاسی در حال فروپاشی است.

می‌دانم هضم این نتیجه‌گیری دشوار است. دوست داریم فکر کنیم با گذر زمان دنیا بهتر می‌شود، و هر سال که می‌گذرد لیبرال دموکراسی پایه‌هایش را تحکیم می‌کند. احتمالاً به همین خاطر است که یکی از دعاوی من که بیشترین تردید را برانگیخته این است که جوانان، به‌ویژه، به دموکراسی نقد دارند.

به دلایلی روشن، مخصوصاً برای امریکایی‌ها و بریتانیایی‌ها، پذیرفتنِ این باور دشوار است که جوانان ناراضی‌ترین قشرند. باوجوداین، در آخرین انتخابات ایالات متحده جوانان عمدتاً از هیلاری کلینتون، نامزد استمرار وضع موجود، حمایت کردند: ۵۵ درصد رأی‌دهندگان زیر ۳۰سال حامی کلینتون بودند و تنها ۳۷ درصد آن‌ها به ترامپ رأی دادند. داستان برکسیت هم بسیار شبیه این بود. درحالی‌که دو سوم بریتانیایی‌های بالای ۶۰ سال به خروج از اتحادیۀ اروپا رأی دادند، دو سوم از نسل هزاره به وضع موجود رأی دادند.

اما در گذر زمان، کشش جوانان به سمت افراط‌گرایان سیاسی بیشتر شده است. برای مثال، طی دو دهۀ گذشته در کشورهایی نظیر آلمان، بریتانیا و ایالات متحده شمار جوان‌هایی که خود را چپ رادیکال یا راست رادیکال می‌دانند، تقریباً دو برابر شده است. در سوئد، این میزان به بیش از سه برابر رسیده است. نتایج نظرسنجی احزاب پوپولیست نیز همین امر را نشان می‌دهد. درحالی‌که احتمال کمتری داشت که جوانان به ترامپ یا برکسیت رأی دهند، احتمال اینکه آن‌ها در بیشتر کشورهای دنیا به احزاب ضد سیستم رأی دهند بیشتر است.

برای مثال، مارین لوپن جوانان را یکی از مشتاق‌ترین حامیان خود می‌داند. در این خصوص، به‌سختی می‌توان فرانسه را یک استثنا دانست. بر عکس، نظرسنجی‌ها در کشورهای مختلفی نظیر اتریش، یونان، فنلاند و مجارستان نتایج مشابهی را نشان می‌دهد.

یکی از تبیین‌های ممکن برای اینکه چرا بسیاری از جوانان از دموکراسی زده شده‌اند این است که آن‌ها چندان تصوری از زیستن در نظام‌های سیاسی متفاوت ندارند. افراد متولد دهۀ ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در دوران کودکی تهدید فاشیسم را تجربه کردند یا پروردۀ کسانی‌اند که فعالانه علیه آن مبارزه کرده بودند. آن‌ها سالیان آغازین زندگی‌شان را در دوران جنگ سردی گذراندند که طی آن، ترس از توسعه‌طلبی شوروی، واقعیت کمونیسم را به نحوی بسیار واقعی بدان‌ها فهمانده بود. وقتی از آن‌ها بپرسیم که آیا برایشان مهم است که در یک دموکراسی زندگی کنند، از اینکه بدیل آن چه چیزی می‌تواند باشد تصوری در ذهن دارند.

در مقابل، نسل هزاره در کشورهایی نظیر بریتانیا یا ایالات متحده به‌ندرت دوران جنگ سرد را تجربه کرده‌اند و شاید هیچ‌یک از کسانی که با فاشیسم مبارزه کرده‌اند را نشناسند. این سؤال که آیا برایشان مهم است در یک دموکراسی زندگی کنند یا نه، برای آن‌ها به‌مراتب انتزاعی‌تر است. آیا این بدان معناست که اگر نظامشان واقعاً

یک حکومت مردمی، بدون مردمی مطلع، یا ابزارهای کسب اطلاعات، چیزی نیست جز ’درآمدی به یک کمدی یا یک تراژدی‘؛ یا احتمالاً هردوی آن‌ها

با یک تهدید مواجه شود، بی‌تردید به دفاع از آن خواهند شتافت؟

من زیاد مطمئن نیستم. این واقعیت که جوانان تصور چندانی از زیستن در نظامی غیر از نظام خودشان ندارند، ممکن است آن‌ها را به آزمایش‌گری سیاسی ترغیب کند. جوانان به مشاهده و انتقاد از ستم‌ها و تزویرهای (بسیار واقعی) نظام خود عادت کرده‌اند و همین امر باعث شده است تا بسیاری از آن‌ها جوانب مثبت آن را به‌اشتباه مسلّم فرض کنند.

از همان زمانی که فیلسوفان تأمل دربارۀ مفهوم استقلال را آغاز کردند، تأکید خاصی بر آموزش مدنی داشتند. از افلاطون تا سیسرون، و از ماکیاوللی تا روسو، همه با این مسأله کلنجار رفته‌اند که چگونه فضیلت سیاسی را به جوانان القا کنیم.

بنابراین، چندان شگفت نیست که گروه کوچکی از وطن‌پرستان که جرئت داشتند تا در زمانی که خودمختاری در دنیا معنا نداشت، یک نظامِ جدیدِ جمهوری را در امریکا تأسیس کنند، در این باره نیز بسیار اندیشیدند که چگونه ارزش‌هایشان را به نسل‌های بعد منتقل کنند. جورج واشنگتن در «خطابه‌های هشتمین سال» خود پرسید، چه چیز می‌تواند از انتقال ارزش‌های مدنی به «پاسبانان آیندۀ آزادی‌های کشور» مهم‌تر باشد؟

جیمز مدیسون چند سال بعد تکرار کرد: «مردمی که می‌خواهند حاکم خود باشند، باید خود را به قدرتی مجهز سازند که دانش به آن‌ها می‌دهد.» او از این می‌ترسید که در صورت غفلت از این وظیفۀ حیاتی که امروزه شدیداً بجا به نظر می‌رسد، چه بر سر امریکا خواهد آمد: «یک حکومت مردمی، بدون مردمی مطلع، یا ابزارهای کسب اطلاعات، چیزی نیست جز ’درآمدی به یک کمدی یا یک تراژدی‘؛ یا احتمالاً هردوی آن‌ها».

در سده‌های نخست حیات نظام جمهوری، این تأکید بر آموزش مدنی کشور را شکل داد. والدین می‌کوشیدند شهروندان فردا را تربیت کنند، و با هم رقابت می‌کردند تا ببینند بچۀ چهارسالۀ کدام یک از آن‌ها می‌تواند اسم رئیس‌جمهورهای بیشتری را ببرد. مدارس سراسر ایالات متحده زمان زیادی را صرف آموزش این نکته به دانش‌آموزان می‌کردند که «چگونه یک لایحه به قانون تبدیل می‌شود».

آموزش مدنی در تمام اشکالش، اساس پروژۀ امریکایی را -چنانکه برای مثال در بریتانیا، آلمان و اسکاندیناوی نیز انجام شد- تشکیل می‌داد. سپس، در بحبوحۀ عصری با صلح و رفاه بی‌سابقه، این اندیشه که استقلال باید در هر نسل دوباره پیروز گردد، رو به تضعیف نهاد.

بسیاری از متفکران محافظه‌کار درمانی ساده برای این بیماری‌های پیچیده پیشنهاد کرده‌اند. همان‌گونه که دیوید بروکس اخیراً در ستونی از نیویورک تایمز نوشت، باید تاریخ تمدن غربی را طوری تعلیم داد که «پیش‌روندگی آن مسلم» باشد: «شخصیت‌های بزرگی وجود داشتند -نظیر سقراط، اراسموس، مونتسکیو و روسو- که هر از گاه ملت‌ها را به مرزهای دورتر آرمان اومانیستی سوق داده‌اند». بروکس حق دارد که بر اهمیت آموزش مدنی تأکید کند. اما این پیشنهاد او اشتباه است که آیندۀ علوم مدنی باید شامل گزارشی تذکره‌وار از گذشته باشد. به‌هرحال، در انتقادات بخش‌هایی از چپ آکادمیک به لیبرال دموکراسی، علی‌رغم تمام معایب آن‌ها، بهره‌ای از حقیقت وجود دارد. با اینکه بسیاری از متفکران روشنگری خواهان جهان‌شمولیت بودند، گروه‌های وسیعی را از ملاحظات اخلاقی کنار گذاشتند. با اینکه بسیاری از «مردان بزرگ» تاریخ دستاوردهایی بزرگ داشتند، اشتباهات وحشتناکی نیز کردند. و با اینکه آرمان لیبرال دموکراسی بسیار شایستۀ دفاع است، در مقام عمل همچنان با ستم‌هایی شرم‌آور مدارا می‌کند.

تاریخ روشنگری و واقعیت لیبرال دموکراسی هر دو پیچیده است. هر تلاشی برای طرح آن‌ها با اصطلاحات غیرانتقادی برخلاف صداقت خواهد بود که ارزش بنیادین روشنگری است، و اصل دموکراتیکِ بنیادینِ مبارزه برای برابری سیاسی را تضعیف می‌کند. تشخیص این واقعیت‌ها -و

پلِ ارتباطی بین ذی‌نفوذان و قانون‌گذران، نقش بسیار زیاد ثروت خصوصی در تأمینِ امکانات مالی برای انتخابات، و پیوندهای محکم بین سیاست و صنعت، عملاً سهم ارادۀ مردم در سیاست عمومی را کم کرده است

نیز خشم قابلِ درک علیه فراموشی راحت آن‌ها در بخش بزرگی از جناح راست- است که بسیاری از روزنامه‌نگاران و دانشگاهیان امروزی را وسوسه می‌کند تا در مسیر نقد صرف و مدام گام بردارند.

اما صداقتِ فکریِ تمرکزِ صرف بر ستم‌های کنونی از تشویقِ نسنجیدۀ عظمت تمدن غربی بیشتر نیست. پس، برای اینکه آموزش مدنی به آرمان‌هایش وفادار بماند، باید ستم‌های واقعی و نیز دستاوردهای بزرگ لیبرال دموکراسی را یادآور شود، و بکوشد دانشجویان را همان اندازه به اصلاح اولی مصمم سازد که به دفاع از دومی ترغیب می‌کند.

بخش لاینفکی از این آموزش‌ها باید صرفِ توضیح دلایلی شود که چرا اصول لیبرال دموکراسی هنوز جذابیتی خاص دارند. معلمان و استادان باید زمان بیشتری را صرف توضیح این مطلب کنند که بدیل‌های ایدئولوژیک لیبرال دموکراسی -از فاشیسم گرفته تا کمونیسم، از اتوکراسی گرفته تا تئوکراسی- الان نیز به‌اندازۀ گذشته منزجرکننده‌اند. و نیز این آموزش‌ها باید دربارۀ این واقعیت صریح‌تر باشد که پاسخ صحیح به تزویر، کنارگذاشتن اصول جذابی نیست که غالباً ریاکارانه اظهار می‌شوند، بلکه پاسخ درست این است که بیشتر بکوشیم تا سرانجام به این اصول جامۀ عمل بپوشانیم.

همان‌گونه که در کتاب جدیدم، مردم در مقابل دموکراسی۴، استدلال کرده‌ام، تنها زمانی می‌توانیم مانع ظهور پوپولیسم شویم که تضمین دهیم نظام سیاسی امروز ما می‌تواند بر نقص‌هایی واقعی که آن را تضعیف کرده‌اند، غلبه کند. مدت‌هاست که افراد عادی احساس می‌کنند سیاستمداران در تصمیم‌گیری‌هایشان توجهی به آن‌ها ندارند. آن‌ها مرددند به یک دلیل: مدت‌هاست که ثروتمندان و قدرتمندان تأثیرگذاری نگران‌کننده‌ای بر سیاست عمومی دارند. پلِ ارتباطی بین ذی‌نفوذان و قانون‌گذران، نقش بسیار زیاد ثروت خصوصی در تأمینِ امکانات مالی برای انتخابات، و پیوندهای محکم بین سیاست و صنعت، عملاً سهم ارادۀ مردم در سیاست عمومی را کم کرده است.

تمام موارد مذکور، تأثیری بزرگ بر توانایی دولت در نمایندگی‌کردنِ مردم عادی دارد. معیارهای زندگی مردم عادی پس از رشدی سریع در دورۀ پساجنگ، چندین دهه است که در بسیاری از کشورهای شمال امریکا و اروپای غربی تغییری نکرده است. سرخوردگی روزافزون از عدم پیشرفت مادی نیز به نوبۀ خود به تشدید واکنش فرهنگی گسترده‌ای علیه تحقق آرمان‌های جامعۀ برابر چندقومیتی کمک کرده است.

تنها از طریق یک اصلاح کامل اساسی می‌توان این نقص‌ها را برطرف نمود. نهادها باید تأثیر پول بر سیاست را کنترل کنند و راه‌هایی جدید بیابند که به شهروندان اجازۀ اظهار وجود بدهد. سیاستمداران باید اراده و تخیلشان را به کار بگیرند تا تضمین دهند که ثمرات جهانی‌شدن و تجارت آزاد به نحو بسیار عادلانه‌تری توزیع می‌شود. و شهروندان -یعنی همۀ ما- حتی باید بیشتر بکوشند تا نوعی وطن‌پرستی دربرگیرنده۵ را بسازند که از اقلیت‌های آسیب‌پذیر در مقابل تبعیض دفاع می‌کند و هم‌زمان بر اموری تأکید دارد که باعث اتحاد می‌شوند نه افتراق.

اما پروژۀ حفظ لیبرال دموکراسی به اصلاحاتی بزرگ‌تر از رفع کاستی‌ها نیازمند است. پوپولیست‌ها توانستند به این موفقیت‌های چشمگیر برسند صرفاً بدین خاطر که مبانی اخلاقی نظام ما بسی بیش از آنچه فکر می‌کردیم شکننده است. و ازین‌رو هر کسی که می‌خواهد به احیای دموکراسی کمک کند، ابتدا باید کمک کند تا آن را بر مبنای ایدئولوژیک باثبات‌تری بازسازی کنیم.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را یاشا مونک نوشته است و در ۴ مارس ۲۰۱۸، با عنوان «How populist uprisings could bring down liberal democracy» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۱ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «چگونه قیام‌های پوپولیستی می‌توانند لیبرال دموکراسی را سرنگون کنند؟» و ترجمۀ میلاد اعظمی‌مرام منتشر کرده است.
•• یاشا مونک (Yascha Mounk) در دانشگاه هاروارد حکومت‌داری تدریس می‌کند. کتاب جدید او مردم در مقابل دموکراسی: چرا آزادی ما در خطر است و چگونه باید آن را نجات داد؟ (The People vs. Democracy: Why Our Freedom is in Danger and How to Save It) نام دارد.
[۱] Dutch Freedom party (PVV)
[۲] Five Star Movement
[۳] gerrymandering
[۴] The People vs. Democracy
[۵] inclusive patriotism

مشاهده ادامه مطلب

تمامی حقوق مادی و معنوی قالب برای دلسوخته بوده و کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد.