نسخۀ صوتی: به‌جای اینستاگرام، در جست‌وجوهای گوگل ول بچرخید

 


دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ ۱۴:۰۰

 

وقتی در شبکه‌های اجتماعی، مخصوصاً اینستاگرام یا فیس‌بوک، پرسه می‌زنیم، اغلب افسرده می‌شویم. همه در حال خوش‌گذراندن و تفریح و خرید وسایل جدید هستند و ما درگیر بیماری و خستگی و کار بی‌پایان. اما شاید راهی برای بهترشدن حالمان وجود داشته باشد: توجه به جست‌وجوهایی که آدم‌ها در گوگل می‌کنند، جایی که احتمالاً اگر تایپ کنید «من همیشه…»، گوگل پیشنهاد می‌دهد: «… احساس خستگی می‌کنم» یا «… اسهال دارم».

تخمین زمان مطالعه : ۱ دقيقه

 

 

آنچه در این نوبت گوش می‌کنید نسخهٔ صوتی نوشتاری است از ست استفنز-دیویدویتز که پیش از این با عنوانِ «به‌جای اینستاگرام، در جست‌وجوهای گوگل ول بچرخید» منتشر شده است. نوشتار این نسخۀ صوتی را در اینجا بخوانید.

وقتی به‌قدر کافی به داده‌های جست‌وجوی گوگل نگاه کنید، سخت می‌توان خویشتن‌های تزیین‌شده در رسانه‌های اجتماعی را چندان جدی گرفت. چیزی را که داده‌های گوگل به من آموخته است می‌توانم به این صورت خلاصه کنم: همۀ ما یک افتضاح حسابی هستیم.

فایل صوتی نوشتار «به‌جای اینستاگرام، در جست‌وجوهای گوگل ول بچرخید» را گوش کنید.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

یک عاشقانه‌ی آرام – دلسوخته

یک عاشقانه‌ی آرام

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛

پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.
چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند.
می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت؛
اما شکسته‌های جام، آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد.
همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند..

بهانه دوست داشتن عادت عاشقانه عشق
مشاهده ادامه مطلب

«فقر دستمزدی» در ایران – دلسوخته

با ملاک‌قراردادن نرخ تورم و افزایش حداقل دستمزد به‌میزان اندکی بیش از نرخ تورم نمی‌توان مسئله افول انباشت‌شده و فقیرانه‌شدن دستمزد در ایران را جبران کرد. در حال حاضر حداقل دستمزد کمتر از نصف خط فقر مطلق است.

از منظر سیاست‌گذاری اجتماعی، گذردادن افراد از حوزه امدادی و حمایتی به حوزه بیمه‌ای یک استراتژی اساسی است؛ به این‌ معنا که جهت‌گیری سیاست‌ها باید به سویی باشد که افراد با اشتغال در بازار کار به خودکفایی شایسته برسند و از طریق قرارگرفتن ذیل نظام بیمه‌ای، مناسبات متفاوتی را با نظام اجتماعی برقرار ‌کنند.

ازاین‌منظر، تأکید سیاست‌گذاری اجتماعی بر این است که حقوق و مزایای فرد شاغل از بدو اشتغال نه‌تنها باید بالاتر از خط فقر باشد، بلکه فاصله مطمئن و پایداری با خط فقر داشته باشد، ازاین‌رو تعیین حداقل دستمزد، موضوعی اساسی در سیاست‌گذاری‌های اجتماعی به‌ شمار می‌آید. در ایران شورای عالی کار متولی تعیین حداقل دستمزد است و به‌طور اسمی بر این ادعاست که از طریق سازوکار سه‌جانبه‌گرایی (حضور نمایندگان دولت، کارفرما و کارگر) و در قالب مذاکرات و چانه‌زنی‌های جمعی بر سر حداقل دستمزد، توافقی سه‌جانبه را ایجاد می‌کند.

دوگانه روشنی که میان جامعه کارگری از یکسو و دولت و کارفرمایان از سوی دیگر وجود دارد این است که سمت کارگری به‌درستی بر این موضوع تأکید می‌کند که حداقل دستمزد باید بر مبنای شرایط معیشتی و واقعی جامعه تعیین شود و سمت دیگر نرخ تورم را مبنای تعیین حداقل دستمزد می‌داند.

براساس مطالعه‌ای که در سال ١٣٩۶ انجام شده، خط فقر مطلق سرانه در سال ١٣٩۵ حدود ۶٠٠ هزار تومان برآورد شده که برای یک خانوار چهار نفره (با احتساب ضریب ٢,٨) حدود یک میلیون و ۶٨٠ هزار تومان است.

بدیهی است با ملاک‌قراردادن نرخ تورم و افزایش حداقل دستمزد به‌میزان اندکی بیش از نرخ تورم (در خوش‌بینانه‌ترین حالت) نمی‌توان مسئله افول انباشت‌شده و فقیرانه‌شدن دستمزد در ایران را جبران کرد. نکته مهم این است که به‌لحاظ تاریخی تا اواسط دهه ١٣٧٠، حداقل دستمزد همواره بالاتر از خط فقر بوده است و در برخی سیاست‌گذاری‌های دولت برای حوزه‌های حمایتی نیز فرض بر این بوده که حتی مستمری خانوارهای نیازمند و فقیر نباید کمتر از ۵٠ درصد حداقل دستمزد کارکنان دولت باشد (برای مثال آیین‌نامه تأمین زنان سرپرست خانوار مصوب سال ١٣٧١)، اما به‌تدریج نسبت معیشت و حداقل دستمزد از سوی دولت کنار گذاشته شده و نرخ تورم مبنای تصمیم‌گیری قرار گرفته و در اکثر سال‌ها نیز نرخ تورم بیش از افزایش حداقل دستمزدها بوده و در نتیجه در برخی دوره‌های زمانی نیروی کار به‌طور مداوم قدرت خرید خود را از دست داده است.

مسئله‌ای که در این رابطه وجود دارد این است که خط فقر در ایران به‌طور رسمی اعلام نمی‌شود. متولی مشخصی برای این موضوع پیش‌بینی نشده، اما به‌موجب ماده «۴» قانون ساختار نظام جامع رفاه و تأمین اجتماعی، مشارکت در تعیین خط فقر مطلق و نسبی از وظایف وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در حوزه حمایتی است.

آخرین گزارش منتشرشده درباره فقر در ایران از سوی یک نهاد رسمی، گزارشی است با عنوان «وضعیت فقر و نابرابری در ایران در دوره ١٠ساله ١٣٨۴- ١٣٩٣» که در اسفند ١٣٩۴ از سوی معاونت رفاه اجتماعی منتشر شده است. براساس این گزارش، برآورد خط فقر مطلق برای سال ١٣٩٢ به‌ازای یک خانوار چهار نفره (شامل دو بزرگسال، یک کودک و یک نوجوان)، یک‌میلیون‌و ١٨٣ هزار تومان در مناطق شهری و ٩٢٠ هزار تومان در مناطق روستایی بوده است.  براساس مطالعه‌ای که در سال ١٣٩۶ در این معاونت انجام شده، خط فقر مطلق سرانه در سال ١٣٩۵ حدود ۶٠٠ هزار تومان برآورد شده که برای یک خانوار چهار نفره (با احتساب ضریب ٢,٨) حدود یک میلیون و ۶٨٠ هزار تومان است.

اینها پایین‌ترین برآوردهای انجام‌شده از خط فقر مطلق در ایران است و پژوهشگران مستقل میزان خط فقر مطلق را تا دو برابر بیشتر برآورد می‌کنند. با‌وجوداین، با مقایسه همین میزان خط فقر مطلق در این دو سال (یک میلیون و ١٨٣ هزار تومان برای سال ٩٢ و یک میلیون و ۶٨٠ هزار تومان برای سال ٩۵) با حداقل دستمزد (۴٨٧ هزار تومان در سال ٩٢ و ٨١٢ هزار تومان در سال ٩۵) می‌توان دریافت که حداقل دستمزد کمتر از نصف خط فقر مطلق است.مسئله دیگری که در زمینه تعیین حداقل دستمزد وجود دارد، سهم هزینه‌های نیروی کار از هزینه‌های تولید است. براساس مطالعه‌ای که در سال ١٣٩۵ در مؤسسه عالی پژوهش تأمین اجتماعی (وابسته به سازمان تأمین اجتماعی) انجام شده، سهم هزینه نیروی انسانی (شامل دستمزد و بیمه) از هزینه تولید در ایران در یک دهه اخیر روندی کاهشی داشته است.

دوگانه روشنی که میان جامعه کارگری از یکسو و دولت و کارفرمایان از سوی دیگر وجود دارد این است که سمت کارگری به‌درستی بر این موضوع تأکید می‌کند که حداقل دستمزد باید بر مبنای شرایط معیشتی و واقعی جامعه تعیین شود و سمت دیگر نرخ تورم را مبنای تعیین حداقل دستمزد می‌داند.

بر پایه این پژوهش، سهم هزینه نیروی انسانی از کل هزینه‌های تولید در سال ١٣٩٢ در کارگاه‌های بالای ۵٠ نفر نیروی کار، حدود ۴.۶ درصد بوده که در مقایسه با سال ١٣٨۶ تقریبا به نصف رسیده است. سهم نیروی کار از هزینه‌های تولید در سال‌های ١٣٧٣ و ١٣٨۶ به‌ترتیب ١۴.۶ و ٨.٨ درصد بوده است. این روند کاهشی در تمام گروه‌های صنایع به‌جز بازیافت و تولید مبلمان رخ داده است.

میزان سهم هزینه نیروی انسانی از هزینه‌های تولید به نوع صنعت بستگی دارد. این سهم در صنایع کاربر بالاتر و در صنایع سرمایه‌بر بسیار پایین است؛ برای مثال در صنایع مربوط به نفت و گاز و پتروشیمی سهم نیروی انسانی از هزینه تولید حدود ٠.۶ درصد است. بیشترین سهم عامل نیروی انسانی از هزینه‌های تولید مربوط به صنایع تولید پوشاک (٢٨.٩ درصد)، بازیافت (٢٨.۶ درصد)، و مبلمان (١٩.۶ درصد) است.

برخی کارفرمایان، بالابودن نرخ بیمه اجباری نیروی کار را یکی از عوامل نامساعدبودن فضای کسب‌وکار در ایران می‌دانند؛ اما این ذهنیت تا چه اندازه با واقعیت منطبق است؟ سهم حق ‌بیمه پرداختی کارفرمایان از هزینه‌های تولید به‌طور میانگین حدود ٠.٧ درصد است، این نسبت در صنایع مختلف بین ٠.١ تا ۴.٩ درصد متفاوت است. بیشترین میزان سهم حق‌ بیمه پرداختی کارفرمایان از هزینه‌های تولید در تولید پوشاک (۴.٩ درصد) و تولید مبلمان (٣.۶ درصد) است.

درواقع، بر اساس این پژوهش می‌توان دریافت که در این زمینه نوعی بدنمایی واقعیت از سوی نیروهای ذی‌نفوذ در دلسوخته سیاست‌گذاری اعمال شده که حاصل آن نوعی انجماد دستمزدی در دو دهه اخیر در ایران و بروز پدیده «شاغلان فقیر» بوده است.در شرایط موجود اقتصاد ایران که دوره بلندمدتی از رکود و تحریم را تجربه کرده، بدیهی است اعمال فشار بر تولیدکنندگان موجه نیست؛ اما باید در نظر داشت سهم نیروی کار در این وضعیت بسیار ناچیزتر از هزینه‌های مربوط به تأمین و تجهیز سرمایه، اعم از نرخ بهره‌های بانکی و تأمین زیرساخت‌ها و هزینه‌های فساد سیستماتیک و بروکراسی و… است. در این وضعیت، اگر راه گفت‌وگوی اجتماعی مسدود شود و به‌تعبیر دسوتو (اقتصاددان پرویی) حباب بلورینی برای حفاظت از گروه‌های فرادست ایجاد شود که دیگر گروه‌ها راهی به آن نداشته باشند، باید منتظر وارفتن هرچه بیشتر تاروپودهای جامعه بود.

 

*عضوهیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی

مشاهده ادامه مطلب

ده ناکامی بانک مرکزی | روزنامه راه دلسوخته

بانک مرکزی (Central Bank) ستون فقرات نظام بانکداری و مالی کشورها تلقی می‌شود. بانک‌های مرکزی نقش بسیار مهم و حیاتی در اقتصاد کشورها دارند و موفقیت آن‌ها یکی از اولویت‌های امور حکومت‌داری خوب (Good Governance)  در سراسر جهان به شمار می رود. هرچند این نوشته مبتنی بر تحقیق کیمی نیست با آن هم می‌تواند برای بازکردن یک گفتمان تازه در مورد کارکرد بانک مرکزی کشور موثر واقع شود. از آنجاکه تبصره در مورد وضعیت و کارکرد بانک مرکزی ایجاب بحث‌های طولانی دارد بنابراین من خواستم فقط در باره ده مورد از ناکامی‌های دِافغانستان بانک(Da Afghanistan Bank)  بصورت کیفی بنویسم و بگذارم خوانندگان  گرامی خودشان در هر مورد آن جستجو و تحقیق بیشتر کنند و به نتایج دقیق‌تر تحقق یابند. بنابراین، این نوشته فقط ده مورد که در آن بانک مرکزی به نظر من ناکام است را بررسی می  کند. ده مورد از ناکامی های بانک مرکزی قرار ذیل اند:

  1. مدیریت بازارهای پولی کشور

مسوولین بانک مرکزی بدون مطالعه دقیق از وضعیت و فاکتورهای ذیدخل و تاثیر‌گذار در مدیریت عملیات بازار پولی افغانستان، خواستند بالای صرافان کشور قانون بانک مرکزی را بصورت عجولانه تطبیق کنند. درحالی‌که تطبیق قوانین دولت بالای سکتور خصوصی نیاز به مدیریت استراتیژیک تغییر (Strategic Change Management) دارد، بانک مرکزی بدون کدام برنامه مدون و راهبرد دقیق به صورت یکبارگی اقدام به تطبیق قانون ‌- ‌حتا بدون ذهنیت سازی (Lobbying) لازم‌ -‌ نمود که نه تنها در این کار ناکام ماند بلکه در این میان آبروی خود را هم ریخت. اکنون بانک مرکزی اعتماد بازار‌های پولی کشور را به صورت مطلق از دست داده است و این وضعیت می‌تواند پیامد‌های منفی گسترده در قبال اقتصاد آینده کشور داشته باشد. قابل یادآوری است که سیاست‌گران بانک‌های مرکزی سال‌ها تلاش می‌کنند که فضای قابل اعتماد بین بانک مرکزی و سکتور مالی و پولی کشورها به وجود بایید اما بانک مرکزی افغانستان نه تنها که هیچ تلاش ملموس را در این عرصه نکرد بلکه فضای قابل اعتماد که در ۱۵ سال اخیر به وجود آمده بود را هم کاملن نابود کرد. اخیرن ملاحظه شد که بانک مرکزی نتوانست قانون را بالای صرافان پیاده کند و تن به قبول کردن خواست‌های آن‌ها داد. این وضعیت در ذات خود بازتاب دهنده شکنندگی و شکست رهبری بانک مرکزی کشور است.

  1. تطبیق قوانین بانکداری

ناکامی در تطبیق قانون یکی از چالش‌های اصلی حکومت افغانستان در تمام سکتورها است. نه تنها در سکتور بانکداری و مالی بلکه در تمام سکتورها، افغانستان دارای پایین‌ترین شاخص در تطبیق قانون است. براساس پروژه تطبیق عدالت جهانی(World Justice Project)  افغانستان در جایگاه ۱۱۱/۱۱۱۳ قرار دارد یعنی ما سوم، ضعیف‌ترین کشور در امر تطبیق قانون هستیم. وضعیت بانک مرکزی افغانستان نیز همانند ادارات دیگر دولت در افغانستان در بدترین وضعیت در امر تطبیق قانون قرار دارد. با آنکه رهبری و مدیران بانک مرکزی نسبتن فرصت مناسب برای تطبیق قانون داشتند اما بنابر سیاست‌زدگی، نفوذ مافیا و فساد تا اکنون نتوانستند اصلاحات لازم را به وجود بیاورند.

به طور مثال بانک مرکزی در یک اقدام بی‌سابقه بدون نظرداشت قانون تصویب شده بانکداری اسلامی به یک بانک خصوصی مجوز بانک اسلامی را داد. این تصمیم بانک مرکزی نه تنها که غیر قانونی است بلکه غیر تخصصی نیز است چون ما به پول رُبوی نمی‌توانیم بانک اسلامی تاسیس کنیم. تبدیل کردن نام بانک خصوصی مذکور از ربوی به اسلامی یک مانور تخصصی است که بعد از آن که بانک مرکزی به عزیز هوتک گروپ گوش‌زد کرد که کتله سهامداران مشخص نمی‌توانند دارای دو بانک خصوصی نظر به قانون بانکداری در افغانستان باشند، آن‌ها دنبال راه‌حل شدند و بالاخره از یک راه توسط مدیران پاکستانی توانستند به پروپوزل که من شخصن برای یک سرمایه‌گذار برای ایجاد یک بانک اسلامی به نام «بانک اسلامی افغانستان» بعد از تصویب قانون بانکداری اسلامی توسعه داده بودم؛ دسترسی پیدا کنند و بعد از چندین ماه چانه‌زنی با بانک مرکزی و غالبن داد و ستد پولی موفق می‌شوند مجوز بانک را به‌ دست بیاورند. اکنون بانک مرکزی کشور باید پاسخ دهد که بدون داشتن قانون بانکداری اسلامی و مشکل تخصصی در این تصمیم سهامداران این بانک خصوصی چگونه نتوانستند اهلیت مجوز رسمی بانک اسلامی را به دست بیاورند؟ این تصمیم بانک مرکزی با وجودیکه فراقانونی است همچنان می‌تواند ضربه بزرگی را بر سکتور بانکداری اسلامی که بازار بالقوه فوق العاده در افغانستان دارد؛ وارد کند.

  1. تامین ثبات ارزش افغانی

چه کسی بپذیرد یا نپذیرد بر همگان هویدا است که بانک مرکزی کشور در مدیریت ارزش افغانی قطعن ناکام است. من ناکامی مدیریت اسعار افغانی توسط بانک مرکزی کشور را تقریبن دو سال قبل پیش بینی کرده بودم و دلایل آن را نیز در آن نوشته ارایه داشتم. مدیرت ارزش افغانی نیاز به سیاست‌های موثر اقتصادی دارد در حالیکه بانک مرکزی هنوز مشغول سیاست لیلام(Auction)  دالر امریکایی برای حفظ ارزش افغانی در بازار است که قطعن یک سیاست پایدار و موثر در طویل‌مدت نیست. اکنون که نرخ اسعار افغانی در پایین‌ترین جایگاه گراف مقایسوی ارزش اسعار قرار دارد، بانک مرکزی باید ناتوانی خود را در مورد بپذیرد و بیش از دلایل مانند تنش استاد عطامحمد نور را به ارگ بعنوان دلیل تخصصی بیان نکند. من می‌دانم که فهم اقتصادی و بانکداری در کشور در کل کم است و حکومت نیز درگیر مسایل سیاسی است اما این بدین معنا نیست که هر نوع دلیل غیر موجه را به عنوان دلیل تخصص ارایه کنیم. این کار نه تنها به کشور بلکه به مسلک نیز خیانت است.

  1. مدیریت جمع‌آوری پول‌های فرسوده افغانی

بانک مرکزی کشور در این اواخر دست به تصامیم عجیب‌و‌غریب زد. مثلن یکی از تصامیم بانک مرکزی جمع‌آوری پول‌های فرسوده افغانی بود که به بدترین وضعیت مدیریت شد. اگر قرار باشد کسی به بدترین مدیریت پروژه تندیس ارایه کند بدون شک که پروژه مذکور بانک مرکزی، شایسته مطلق آن خواهد بود. این تصمیم بانک مرکزی بیشتر از هر فاکتور (Factor) دیگر بالای ارزش اسعار افغانی تاثیر منفی داشت و باعث خدشه‌دار شدن اعتماد مردم بالای اسعار افغانی گردید.

  1. نظارت بر بانک‌های خصوصی

یکی از وظایف اصلی بانک مرکزی نظارت (Supervision) بر بانک‌های خصوصی و مدیریت بانک‌های خصوصی است. اگر شما وضعیت مالی بانک‌های خصوصی کشور را طی چندین سال اخیر تحت مطالعه قرار دهید به سادگی به این نتیجه خواهید رسید که در این بخش نیز بانک مرکزی می‌لنگد و نتوانسته است اقدامات وسیاست‌های لازم و مناسبی را اتخاذ کند. متهم کردن خلیل صدیق (رییس بانک مرکزی) به حمایت یک بانک مشخص یکی از نگرانی جدی سکتور بانکی کشور است.

  1. ایجاد اصلاحات در بانک مرکزی

مردم افغانستان متاسفانه تجربه و خاطره خوب از بانکداری در افغانستان ندارند. مردم یک‌بار وقتی اسعار افغانی محکوم به حذف سه صفر شد، مجبور به تحمیل ضربه اقتصادی شدند و بار دیگر وقتی کابل بانک سقوط کرد. سقوط کابل بانک روحیه مردم را در مورد اعتماد نسبت به سکتور بانکداری در افغانستان شدیدن تضعیف کرد. بنابراین دلایلی بود که مردم افغانستان خواهان تغییرات گسترده در بانک مرکزی کشور شدند و به همین دلیل بود که خلیل صدیق را در این سمت خیر مقدم گفتند. اما طوریکه ملاحظه می‌شود بانک مرکزی کشور هنوز هم نتوانسته، خود را از وجود عوامل سیاسی، قومی و فساد پاک کند. یک‌تعداد زیادی از بانکداران و متخصصین بانکداری و اقتصاد کشور خلیل صدیق (رییس بانک مرکزی) را به اتخاذ سیاست‌های مصلحتی و تضرع متهم می کنند.

  1. مبارزه علیه تطهیر پول و تمویل تروریزم

تطهیر پول و تمویل تروریزم یکی از چالش‌های جدی فراروی دولت افغانستان است. هنوز هم بانک‌های افغانستان در لیست‌ سیاه قرار دارند و از اعتبار خوبی در سطح جهانی برخودار نیستند. در سال ۲۰۱۵ بر اساس فارن پالیسی(Foreign Policy)  ارزش درآمد سالانه اقتصاد سیاه(Black/Underground Economy)  در افغانستان بالغ به یک بیلیون دالر امریکایی می شد. بر اساس گزارش سویس گروپ(Swiss Group)  افغانستان یکی از خطرناک‌ترین کشور از بعد ریسک عالی تطهیر پول و تمویل تروریزم است. این شاخص توسط انستیتوت امور حکومت‌داری بیزل (Basel Institute of Governance) نشر شده است. همچنان بر اساس گفته وزارت مالیه جمهوری اسلامی افغانستان تنها ۳۵ در صد معاملات اقتصادی و مالی در افغانستان قانونی به شمار می‌رود. قابل ذکر است که اقتصاد مواد مخدر (Opium Economy) هم در افغانستان هر سال دستخوش رشد فاحش بوده و یک چالش بزرگ را برای اقتصاد و دولت افغانستان به وجود آورده است. با وجودیکه در این عرصه بعضی سیاست‌های خوب از جانب بانک مرکزی اتخاذ شد با آن هم ما هنوز نتوانستیم از تطهیر پول و تمویل تروریزم جلوگیری کنیم. افغانستان هنوز هم در ساحه سرخ  (Red Zone) و ریسک عالی  (High Risk) داد وستد جهانی قرار دارد.

  1. مدیریت نورآوری

هرچند مدیریت نوآوری در افغانستان یکی از پرچالش‌ترین موضوعات در امور حکومت‌داری است بت آن هم مردم همواره می‌خواهند نورآوری مالی(Financial Innovation)  به وجود بیایید و خدمات جدید در بازار عرضه شود. بانک مرکزی افغانستان که فرصت‌های زیادی برای ایجاد، جذب و تشویق نوآوری داشتند بنابر اینکه تیم بسیار ضعیف و ناکارا دارد نتوانستند سرمایه‌گذاری‌های خوبی را در این عرصه جلب کنند. در یک مورد خاص بانک مرکزی کشور در مدت بیشتر از یک سال قادر نشد راهکار تطبیقی ابتدایی برای ایجاد یک شرکت مالی مبتنی بر مقرره موجود را ایجاد کند. در مورد دیگر بدون مقرره اقدام به مجوز دادن به یک نهاد مالی نموده است که صریحن خلاف قوانین می‌باشد و در نهایت منتج به فاجعه خواهد شد. یکی از سرمایه‌گذاران در مورد ناکارایی کارمندان بانک مرکزی برایم چنین گفت: «شما وقتی با بانک مرکزی افغانستان کار کنید باید برای جواب یک ایمیل عادی حد اقل یک ماه انتظار بکشید.»

  1. مبارزه علیه فساد اداری

هرچند بانک مرکزی در مبارزه علیه فساد اداری (Corruption) بهتر از دیگر ادارات حکومتی تلقی می‌شود به آن هم هنوز درگیر مبارزه با فساد اداری است و فساد اداری تمام امور این سازمان را زیر شعاع خود قرار داده است. گزارش‌ها حاکی است که بانک مرکزی در آمریت عملیات بازار، نظارت بانکداری و استخبارات مالی بصورت نگران کننده زیر فساد غرق است. بعضی گزارش‌ها از وجود فساد اداری در استخدام کارمندان در خود بانک مرکزی و تایید کارمندان ارشد بانک‌های خصوصی نیز حکایت می‌کنند. همچنان استخدام و عزل رییسان بانک‌های دولتی نیز بدون سیاست زدگی و فساد نیست و مثال خوب آن برکناری رییس پشتنی بانک و تعیین رییس جدید است که اصلن بانکدار نیست.

  1. طرح پلان استراتیژیک

بانک مرکزی افغانستان دراین مدت قادر نشد که یک پلان استراتیژیک(Strategic Plan)  مدون و دقیق را مبتنی بر وضعیت کشور و وضعیت بانکداری بین الملل طرح و ترتیب دهد تا بتواند از یک‌طرف مشکلات موجود را حل کند و از سوی دیگر سکتور بانکداری افغانستان را به مرحله دیگر سوق دهد. من متیقن هستم در تمام بانک مرکزی ۱۰۰ صفحه تحقیق نیز در مورد وضعیت داخلی کشور و پلان آتی بانک مرکزی وجود ندارد. نبود راهبرد مدون و دقیق یکی از چالش‌های اساسی در بانک مرکزی کشور به شمار می رود و می‌تواند وضعیت بانک مرکزی را همچنان دگرگون نگهدارد.

اکنون دیده شود که بانک مرکزی به کدام سوی می‌رود اما وقتی شما شاخص‌ها را مطالعه کنید و وضعیت داخلی سکتور را  به دقت کامل بررسی نمایید به این نتیجه خواهید رسید که دراین مدت بانک مرکزی کشور خیلی ضعیف عمل کرده است و اگر به همین ترتیب ادامه بدهد دیری نخواهد بود که ما یک‌بار دیگر دچار بحران بانکداری در کشور شویم.

محمدظریف امین‌یار، استاد دانشگاه

مشاهده ادامه مطلب

رقص من


نمایش مشخصات احسان غلامی فرد

خواهم امشب بسرایم شعری
قطعه شعری که درآن بتوان گفت سخن
سخن این شبها
سخن اشک پشیمان دو چشم
سخن لبخندها
کاش می شد که
هرآنچه اندرون دل تنگم جاریست
بنویسم امشب
وبگویم با اشک
بنویسم به پرگل

شاعر:احسان غلامی فرد

مشاهده ادامه مطلب

شب هفتم محرم ۹۶ هیات محبین آل یاسین (ع)


شب هفتم محرم ۹۶ هیات محبین آل یاسین (ع)

سخنران : حجت الاسلام والمسلمین دکتر سقای بی ریا

مداح : حاج سید محمد صادق هاشمی و سید علی هاشمی


گزارش تصویری








گزارش صوتی

سخرانی حجت الاسلام والمسلمین دکتر سقای بی ریا
سید محمد صادق هاشمی – جانم عالمی فدات اربابم ….
سید محمد صادق هاشمی – صدای……
سید محمد صادق هاشمی – عمری بی تابم…
سید محمد صادق هاشمی – مادر حضرت قاسم
سید علی هاشمی – چه قد پریشونه…..
سید علی هاشمی – خجالتم نده جلوی مادرم….
سید علی هاشمی – روی دستم علی
سید علی هاشمی – صدات از گریه گرفته….

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب سازمان مجاهدین خلق (جلد اول)

آکادمی زبان صمیمی


دوره رایگان مشاوره کنکور و انگیزش تحصیلی

سازمان مجاهدین خلق (جلد اول)

گروهی از پژوهشگران

کتاب سازمان مجاهدین خلق پیدایی تا فرجام که یک برهه زمانی را از سال ۴۴ تا ۸۴ در بر می گیرد، اولین تحقیق جامع، مستند و تحلیلی درباره تاریخچه چهل‌ ساله سازمان مجاهدین خلق و حاصل ۵ سال تلاش گروهی از پژوهشگران تاریخ معاصر و علوم سیاسی در مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی می‌باشد. بسیاری از اسناد و تصاویر این کتاب برای اولین بار ارائه و منتشر شده است.

جلد اول آن، دوره زمانی سالهای ۴۴ تا ۵۴ و مشتمل بر وقایع تأسیس، گسترش تشکیلاتی و تغییر رسمی ایدئولوژی به مارکسیسم می‌باشد.

جلد دوم، سالهای ۵۴ تا ۶۴ را شامل می‌شود که وقایع پس از تغییر ایدئولوژی و نیز تحولات سازمان را در طول انقلاب اسلامی اعم از ایجاد درگیری، زمینه‌سازی حرکتهای مسلحانه و ترورهای کور یا هدفمند را تشریح می‌نماید.

جلد سوم، مقطع زمانی سالهای ۶۴ تا ۸۴ و در بردارنده مسایل سازمان در خارج کشور و همچنین استقرار در عراق و همکاری با رژیم صدام در دوره جنگ تحمیلی و نهایتاً نابودی تشکیلاتی پس از سقوط رژیم بعث می‌باشد.

کلیه اعلامیه‌ها و نشریات منتشر شده سازمان در داخل و خارج کشور ونیز انتشارات سایر گروهها و احزاب در این کتاب مورد بررسی و استناد قرار گرفته و مشتمل بر گفتگوهای اختصاصی با گروهی از اعضای سابق سازمان و صاحبنظران تاریخ سیاسی چند دهه اخیر ایران می‌باشد. 

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
زمین و انباشت ثروت – بخش هفتم
عرفی شدن دین در سپهر سیاست
عدالت اجتماعی در اسلام

نسخه ها

حجم: ۲۷ مگابایت

دریافت ها: ۸۹۴۹

تعداد صفحات: ۷۶۰




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ جدید علی یاسینی راه بیا

این مطلب از وب سایت آپ موزیک رپورتاژ گردید و صرفا جهت اطلاع شما از این آهنگ می باشد…

دانلود آهنگ جدید علی یاسینی راه بیا

سوپرایز ویژه آپ موزیک ♫ ترانه راه بیا از علی یاسینی به همراه تکست و بهترین کیفیت ♫

شعر و آهنگسازی : علی یاسینی / تنظیم کننده : سعید شمس

Exclusive Song: Ali Yasini – “Rah Bia” With Text And Direct Links In UpMusic

photo ۲۰۱۸ ۰۲ ۱۵ ۲۰ ۰۰ ۰۸ دانلود آهنگ جدید علی یاسینی راه بیا

متن آهنگ راه بیا علی یاسینی

♪♪♫♫♪♪♯

UpMusicTag دانلود آهنگ جدید علی یاسینی راه بیا

♪♪♫♫♪♪♯

علی یاسینی راه بیا

برای دانلود بر روی لینک روبرو کلیک کنید : دانلود آهنگ جدید علی یاسینی راه بیا

مشاهده ادامه مطلب

پنچ کتاب پیشنهادی کیت ریوُرت برای بازاندیشی در علم اقتصاد


تصویرساز: بندتو کریستوفانی.

تصویرساز: بندتو کریستوفانی.

 

گفت‌وگوی کسپر هندرسون با کیت ریورت، فایو بوکز
کسپر هندرسون: چرا نیازمند بازاندیشی در علم اقتصاد هستیم؟ مگر نه اینکه اوضاع به‌خوبی پیش می‌رود؟ برای مثال در نامۀ سالیانۀ بیل و ملیندا گیتس خواندم که اگر نرخ مرگ‌ومیر در همان حد سال ۱۹۹۰ باقی می‌ماند، در این ۲۵ سال، ۱۲۰ میلیون کودک زیر ۵ سال جان خود را از دست می‌دادند، اما این ۱۲۰ میلیون کودک در این مدت جان سالم به در بردند و این تنها یکی از علائمی است که نشان می‌دهد که دنیا به لطف رشد اقتصادی رو به بهبود است.

کیت ریورت: در صد سال گذشته این‌طور فرض شده که بهروزی انسان تنها به همین نوع علائم و شاخص‌ها بستگی دارد: به مرگ‌ومیر کودکان و به آموزش و پرورش. اهداف توسعه‌ای هزاره، که در سال ۲۰۰۰ تعیین شد، تا حد زیادی روی برآورده‌کردن حقوق و نیازهای اولیه متمرکز شده است، حقوق و نیازهایی مانند بهداشت، آموزش، غذا، آب پاکیزه و تأسیسات بهداشتی، اشتغال و چیزهای دیگری از این دست. اما امروزه با تغییری پارادایمی در برداشتمان از طبیعت بهروزی انسان مواجه هستیم. من این پارادایم جدید را مانند یک دونات در نظر گرفته‌ام (از آن دونات‌هایی که وسطش سوراخ است) تا نشان دهم که اساساً دو وجه از بهروزی انسان وجود دارد. یک وجه برآورده‌کردن نیازهای همه است تا هر کس شانس این را داشته باشد که زندگی همراه با شرافت، فرصت و در کنار جامعه را تجربه کند. این درواقع اشاره به نیازهایی مانند غذا، مراقبت‌های بهداشتی، مسکن، حق اظهارنظر سیاسی، و برابری جنسیتی است. اما علاوه‌براین ما به انسجام و ثبات نظام‌های خارق‌العاده و جان‌بخش سیاره‌مان نیز وابسته‌ایم: یک اقلیم باثبات، خاک‌های حاصلخیر، اقیانوس‌های سالم، آب شیرین فراوان، تنوع زیستی بسیار، لایۀ ازن محافظ. بهروزی ما در نهایت با این موارد در هم تنیده، و همان‌طور که همگان می‌دانیم همۀ این موارد شرایط نامساعد بی‌سابقه‌ای را تجربه می‌کنند. پس همه‌چیز به‌خوبی پیش نمی‌رود و به همین دلیل هم هست که نیازمند بازاندیشی در علم اقتصاد هستیم.

اجازه بدهید به ریشۀ اقتصاد بازگردم که همانا «هنر مدیریت خانوار» است. زمانی که کسنوفون، فیلسوف یونان باستان، برای اولین بار کتابی به نام اقتصاددان۱ نوشت، درحقیقت از مدیریت یک ملک شخصی می‌گفت. آیا باید به زن خانه برای مدیریت حساب‌های خانوار اعتماد کرد؟ برده‌ها را چطور باید مدیریت کرد؟ کسنوفون در اواخر عمرش دربارۀ مدیریت یک دولت‌شهر می‌اندیشید (شهر زادگاهش یعنی آتن)، اینکه چطور باید از صادرات و واردات مالیات گرفت، اینکه آیا باید اجازه داد دیگران وارد شهر شده و کار کنند. دو هزار سال پس از آن بود که آدام اسمیت توجه ما را به یک سطح بالاتر یعنی دولت‌های ملی جلب کرد و پرسید که چرا ملتی شکوفا می‌شود درحالی‌که ملتی دیگر به نظر در جا می‌زند؟ به نظر من امروز زمان آن فرا رسیده که نسل ما نگاهش را یک سطح دیگر بالا ببرد و ورای خانواده، شهر، یا کشور به سیاره‌مان بیندیشد: زمان آن فرا رسیده که به اقتصاد خانوار سیاره‌ای بپردازیم. و باید این سؤال را از خودمان بپرسیم: چطور باید موطنِ سیاره‌ای فوق‌العاده‌مانِ را مدیریت کنیم که منافع و نیازهای همۀ ساکنانش برآورده شود؟ به این ترتیب به زعم من، دوران ما دوران اقتصاد سیاره‌ای است. پاسخ هر چه باشد، یک چیز روشن است. اقتصادی که از قرن پیش به ارث برده‌ایم (تا حد زیادی اندیشۀ قرن بیستمی که در نظریات قرن نوزدهمی ریشه داشته)، به‌هیچ‌وجه ابزار لازم برای درک چالش‌های قرن بیست‌ویکم را در اختیار ما نمی‌گذارد. شاهد این شرایط نامساعد هم دیدگاه امروزی‌مان نسبت به بهروزی، وابستگی متقابل به این سیارۀ جاندار، و روش‌هایی است که با استفاده از آن‌ها در حال تخریب این کرۀ خاکی هستیم.

هندرسون: امید دارید که با کتابتان، اقتصاد دوناتی۲، به چه چیز دست یابید؟

ریورت: سعی کردم کتابی را بنویسم که آرزو داشتم روز اولی که برای تحصیل اقتصاد به دانشگاه رفتم، آن را می‌خواندم. من در دهۀ ۱۹۸۰ بزرگ شدم و شاهد سوراخ‌شدن لایۀ ازن، قحطی در اتیوپی، و [به‌گل‌نشستن] کشتی اکسون والدز بودم که مواد نفتی را در آب‌های آلاسکا ریخت، زمانی که مدرسه را به پایان رساندم می‌دانستم که می‌خواهم برای سازمانی مانند آکسفام یا گرینپیس کار کنم، و بر این باور بودم که بهترین کاری که می‌توانم انجام دهم این است که خود را به زبان مادری سیاست عمومی مجهز کنم: علم اقتصاد. من گمان می‌کردم که اگر اقتصاد را بیاموزم، قادر خواهم بود به این مسائل پرداخته و به مقابله با فقر، بی‌عدالتی اجتماعی، و فروسایی محیط زیست کمک کنم. من تحصیلات فوق‌العاده‌ای را در کنار اساتیدی کم‌نظیر در دانشگاه پشت سر گذاشتم، اما دریافتم که اقتصاد متعارف این مسائل را کنار می‌گذارد. برای مثال در اقتصاد متعارف برای سخن گفتن از محیط زیست از عبارت «آثار بیرونی محیط زیستی» استفاده می‌شود. خب اگر قرار باشد که دربارۀ جهان زنده با عنوان آثار بیرونی سخن بگوییم از پیش معلوم است چقدر برای آن اهمیت قائل شده‌ایم.

بسیاری از مسائلی که برایم مهم بود را باید در حاشیه‌های دروس ارائه‌شده پی می‌گرفتم؛ این‌طور بود که درنهایت از اقتصاد دانشگاهی فاصله گرفتم. اما بعد از سه سال کار در روستاهای زنگبار، چهار سال کار با سازمان ملل، و سپس یک دهه با آکسفام (به عبارت دیگر پس از اینکه با چالش‌های اقتصاد واقعی درگیر شدم)، متوجه شدم که به دلایلِ ریشه‌ایِ این مسائل نخواهیم رسید مگر اینکه نظریۀ اقتصادری را ازنو بنویسیم تا متناسب زمانۀ خودمان شود. بسیاری از افراد گمان می‌کنند که علم اقتصاد اساساً به معادلات می‌پردازد، اما پشت هر معادله مدلی نهفته است، و پشت هر مدل نموداری بسیار ساده وجود دارد که آن‌قدر آرام راه خود را در پس ذهن ما باز می‌کند که اصلاً متوجه حضورش نمی‌شویم، ولی از همان ابتدا شیوۀ تفکر ما را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. من به‌دنبال تغییر این شرایط بودم.

هندرسون: انتخاب اول شما استعاره‌هایی که کنارشان زندگی می‌کنیم۳، اثر جرج لیکاف و مارک جانسون، است. این کتاب چطور به چالش‌های مدنظر شما می‌پردازد؟

ریورت: این کتاب را اولین بار، سرسری، در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ خواندم. من بخشی از تیمی بودم که نوشتن گزارش توسعۀ انسانی در سازمان ملل را بر عهده داشت، و ما در حال صحبت دربارۀ «بیرون‌آوردن افراد از فقر» بودیم. یکی از همکاران فیلسوفم، کریستیمن بری، بیان کرد که این موضوع تا حدی شبیه به انتقال هوایی با استفاده از هلیکوپتر است. چه چیز پشت ایدۀ «بیرون‌آوردنِ» افراد از فقر است؟ و اصلاً فقر چیست، آیا می‌توان آن را شبیه یک سوراخ دانست که افراد را از آن خارج می‌کنیم؟ این بود که شروع کردیم به صحبت‌کردن دربارۀ استعاره‌هایی که در توسعه از آن‌ها بهره می‌بریم، و با این کتاب روبه‌رو شدم

استعاره‌های بصری در ساده‌ترین نمودارهای نظریۀ اقتصادی نیز وجود دارد

و از درک ریشه‌های قدرت زبانی استعاره‌ها و اینکه تقریباً هر چیز که می‌گوییم نشانی از سوراخ‌های استعاره‌ها در خود دارد. همین چیزی که الآن گفتم استعاره بود، انگار که زبان تخته‌ای چوبی است و استعاره‌ها سوراخ‌هایی هستند که کرم چوب‌ها بر جا می‌گذارند. هر آنچه می‌گوییم آن‌قدر آکنده از استعاره‌هاست که حتی متوجهش هم نمی‌شویم چرا که این استعاره‌ها درون تار و پود زبان انگلیسی جا گرفته است.

خلاصه که به‌شدت از آگاه‌شدن از آن همه استعاره‌ای که در صحبت‌کردنم وجود داشت و تاثیرش روی تفکراتم دربارۀ شدنی‌ها و ناشدنی‌ها شگفت‌زده شدم. مثلاً اگر قرار است افراد از فقر «بیرون آورده شوند»، پس فقر چیزی است که آن‌ها خود به‌تنهایی نمی‌توانند از آن بیرون بیایند؟ آیا باید دیگری آن‌ها را بیرون بیاورد؟ و آن استعارۀ انتقال هوایی پیشاپیش در ما این ایده را زنده می‌کند که قربانیانی ناشناخته وجود دارند که توسط کسی نجات داده می‌شوند که قهرمانانه می‌آید و آن‌ها را از فقر بیرون می‌آورد. این استعاره از پیش تصور ما از کارهای شدنی را چارچوب‌بندی و محدود می‌کند.

به این ترتیب مدت‌ها پیش این کتاب را خواندم و خیلی در چارچوب اقتصاد به آن فکر نکردم تا اینکه سال‌ها بعد و زمانی که می‌خواستم به ریشه‌های علم اقتصاد بپردازم دوباره به آن بازگشتم. وقتی از انتشار کتاب جدیدتر لیکاف، به فیل فکر نکن۴، با خبر شدم قدرت استدلال او را به خاطر آوردم و به این کتاب بازگشتم. به‌شدت تحت‌تأثیر دو چیز در این کتاب قرار گرفتم. اولی نقش چیزی است که نویسندگان آن را استعاره‌های مربوط به جهت‌ها می‌نامند. یکی از بنیادی‌ترین استعاره‌ها در این رابطه که در زبان انگلیسی به کار می‌رود این است که جلو و بالا نشانۀ خوبی است. به این ترتیب است که می‌گوییم: «دوباره همه چی روبه‌جلوست»۵ یا «به نظر می‌آد داریم به عقب برمی‌گردیم»۶، «چرا سرت پایینه و تو خودتی؟»۷، «حس می‌کنم اون بالا رو ابرهام»۸. این جهت‌گیری بسیار ابتدایی در جهان را از بدن‌هایمان وام گرفته‌ایم. به زمانی فکر کنید که کودک شروع می‌کند به چهاردست‌وپارفتن: اول به‌شکل عجیبی عقب عقب می‌رود، سپس رو به جلو حرکت می‌کند، و درنهایت خود را بالا می‌کشد و می‌ایستد، و اینجاست که همۀ ما برایش دست می‌زنیم. این احساس جلورفتن و عقب‌رفتن به‌مثابۀ پیشرفت وجود دارد، و ما آن را در سراسر زندگی به کار می‌بندیم.

هندرسون: خب این موضوع ایرادی دارد؟

ریورت: نه، جلو و بالا در حقیقت بخشی از زندگی و رشد هستند. اما برداشت بیش‌ازاندازه لفظ‌محور و ساده‌انگارانه از آن‌ها عمیقاً در شیوۀ تفسیر ما از جهان وارد شده است. تعجبی ندارد که این موضوع به‌سرعت در زبان علم اقتصاد نیز به کار رفته است. نمودار تولید ناخالص داخلی (جی.دی.پی) یک کشور را در نظر بگیرید، هدف سیاست‌گذاران این است که این شاخص همیشه روبه‌بالا حرکت کند. هر انحرافی از این مسیر روبه‌بالا بد شمرده می‌شود. به استعاره‌هایی دقت کنید که افراد برای سخن‌گفتن دربارۀ اقتصاد از آن‌ها استفاده می‌کنند. مثلاً «دمیدن جوانه‌های بهبود اقتصاد»۹ که اقتصاد را یک گیاه در نظر می‌گیرد. البته که همۀ ما دوست داریم گیاهان و باغ‌هایمان رشد کنند، همان‌طور که دوست داریم فرزندمان رشد کنند. واقعیتش الآن بچه‌های من هشت سالشان است و با سرعت زیادی در حال رشد هستند اما حقیقتاً امیدوارم که بالاخره روزی رشدشان متوقف شود، چرا که در غیر این صورت دیگر نمی‌توانند در کنار من پشت میز صبحانه بنشینند.

ما همه می‌دانیم که رشدْ خیرِ مطلق نیست، چرا که مثلاً اگر من به شما بگویم که به دکتر رفته‌ام و او به من گفته که غده‌ای درون بدنم رشد کرده، شما خواهید دانست که اوضاع بر وفق مراد نیست. زمانی که چیزی به‌شکلی غیرقابل کنترل درون یک موجود زندۀ سالم رشد کند، همان سیستمی که به آن بستگی دارد را از بین خواهد برد، چیزی که در بدن‌هایمان نام سرطان را روی آن گذاشته‌ایم. باید نگاه دوباره‌ای به نحوۀ رشد طبیعت بیندازیم: گیاهان تلاش نمی‌کنند که تا ابد رشد کنند، آن‌ها تا رسیدن به بلوغ رشد می‌کنند، و به این ترتیب دهه‌ها و حتی سده‌ها می‌توانند شکوفا شوند. به این ترتیب بسیار مسحور این شده بودم که می‌توانم از بینش‌های این کتاب دربارۀ استعاره‌های مربوط به جهت‌ها برای درک این موضوع استفاده کنم که چرا ایدۀ رشد تا این حد در آرمان‌های اجتماعی و اقتصادی ما ریشه دوانده است. همین طور به این وسیله می‌توانستم بازگردم و استعاره‌های پنهان در کتاب‌های اقتصاد را بررسی کنم، و ببینم آن‌ها چطور نگاه ما به شدنی‌های اقتصادی را چارچوب‌بندی و مرزبندی کرده‌اند. و حالا اگر بخواهم بخشی از تغییر اندیشۀ اقتصادی باشم، چطور می‌توانم این کار را با به‌چالش‌کشیدن و تغییر این استعاره‌ها انجام دهم؟ ما نمی‌توانیم استعاره‌ها را از زبانمان محو کنیم. ما به این استعاره‌ها نیاز داریم و از طریق آن‌هاست که با هم ارتباط برقرار می‌کنیم: ما یک چیز را از روی تجربه به چیز دیگر تشبیه می‌کنیم. بااین‌حال باید استعاره‌های تاریخ گذشته را با استعاره‌هایی که مناسب زمانۀ ماست جایگزین کنیم.

هندرسون: یکی از نکات کلیدی موردنظر جرج لیکاف این است که نمی‌توان با استفاده از چارچوب‌ها و استعاره‌های یک گروه آن‌ها را در منازعه و مبارزه شکست داد [و باید استعاره‌های خود را ارائه داد]. آن‌طور که من متوجه می‌شوم تو هم در اقتصاد دوناتی سعی داری بگویی «ببینید، این چارچوبی است که باید از آن استفاده کرد».

ریورت: دقیقاً. آن‌طور که لیکاف می‌گوید، محافظه‌کاران در ایالات متحده بیشتر کسب‌وکار می‌خوانند و معمولاً بیشتر نسبت به بازاریابی و قدرت برقراری ارتباط آگاه هستند، و خوب می‌دانند که باید از آن در ارتباطات سیاسی نیز بهره ببرند. از این رو آن‌ها معمولاً به‌شکل قابل توجهی از چارچوب‌ها، شعارها و زبان تهییجگر استفاده می‌کنند. این در حالی است که چپ‌گرایان و ترقی‌خواهان بیشتر این‌طور گمان می‌کنند که «اگر این حقایق و آمارها را نشانتان بدهم، حرفم را تأیید می‌کنید»، و به‌شکل مؤثر از قدرت چارچوب‌بندی بهره نمی‌برند. پس حرف او این است که ترقی‌خواهان باید منازعات را به زبان خود دوباره چارچوب‌بندی کنند، چرا که اگر تنها تلاش کنی چارچوب حریفت را نفی کنی درحقیقت در زمین او بازی کرده‌ای. مثال برجسته‌ای که او در این زمینه ارائه می‌کند حمایت محافظه‌کاران ایالات متحده از «معافیت مالیاتی است». واقعاً چه کسی می‌تواند با معافیت مالیاتی مخالفت کند. وقتی از معافیت می‌گوییم پس مالیات به‌مثابۀ باری است که هر کس آن را از روی دوش افراد بردارد حکم قهرمان را دارد. آن‌ها تنها با استفاده از یک واژه، یعنی «معافیت»، یک چارچوب قدرتمند ایجاد کردند. برای مقابله با این شرایط به‌جای اینکه بگویید «من مخالف معافیت مالیاتی هستم» مثلاً باید بگویید «من به‌دنبال عدالت مالیاتی هستم» که به‌کلی چارچوب

من با نوشتن اقتصاد دوناتی به دنبال آن بودم که نه‌تنها استعاره‌های زبانی اقتصاد که استعاره‌های بصری آن را نیز مشخص کنم

دیگری است و شرایط منازعه را به‌کلی تغییر می‌دهد. پس هیچ‌وقت نباید با استفاده از عبارات حریف وارد منازعه شد؛ همیشه باید چارچوبی رقیب ساخت. به نظر من یک جنبۀ این موضوع این است که گاهی اوقات بهترین شکل اعتراض ارائۀ چیزی جدید است.

لیکاف استاد مشخص‌کردن زیر و بم چارچوب‌بندی زبانی است. اثر او برای من بسیار الهام‌بخش بود و آنچه می‌خواستم با کتاب اقتصاد دوناتی انجام دهم تمرکز روی همتای آن بود که نامش را چارچوب‌بندی بصری می‌گذارم. تصاویر نیز مانند واژه‌ها درک ما را چارچوب‌بندی می‌کنند. من با نوشتن این کتاب به دنبال آن بودم که نه‌تنها استعاره‌های زبانی اقتصاد که استعاره‌های بصری آن را نیز مشخص کنم. این استعاره‌های بصری در ساده‌ترین نمودارهای نظریۀ اقتصادی نیز وجود دارد، نمودارهایی که بسیاری از اساتید گمان می‌کنند تنها تصاویری کنار صفحه هستند که با معادلات همراه می‌شوند. اما حقیقت این است که هر کس که دربارۀ شناخت بصری بداند به شما خواهد گفت که حدود نیمی از رشته‌های عصبی درون مغز ما در فرآیند دیدن درگیر هستند و آنچه در قشر بصری مغز ما پردازش می‌شود معمولاً دهه‌ها همانجا می‌ماند، و به همین دلیل هم هست وقتی در خیابان از کنار یک هم‌کلاسی دورۀ ابتدایی رد می‌شوید او را می‌شناسید. چارچوب‌های ذهنی قدرتمند هستند زیرا تقریباً بدون هیچ زحمتی به ذهنمان سرازیر می‌شوند: نیازی نیست آن‌ها را به کلام در بیاوری که بعد بخواهد باعث توضیح خواستن شود. به نظر من این قدرت پنهان چارچوب‌بندی بصری است. علاوه‌براین، قدرت این چارچوب معمولاً نه در آنچه روی صفحه نقش بسته، که در چیزی است که نشان داده نمی‌شود. باز هم چون به کلام در نمی‌آید، کمتر متوجه می‌شویم چه چیز کم دارد.

روزی که متوجه قدرت چارچوب‌بندی بصری برای بازنویسی علم اقتصاد شدم (دقیقاً پنجم آگوست ۲۰۱۵ بود)، در کافه‌ای در جادۀ کولی در آکسفورد نشسته بودم و ایده‌هایی که به ذهنم می‌آمد را بی‌هوا نقاشی می‌کردم که ناگهان دریافتم که می‌توانم داستان اقتصاد قدیم را در هفت تصویر کلیدی خلاصه کنم که آن چارچوب‌های قدرتمند را در خود گنجانده بود، و می‌توانم آن‌ها را با هفت تصویر جدید جایگزین کنم تا چارچوبی دیگر را مشخص کنم. این چارچوب‌های بصری را مانند گرافیتی‌هایی روی ذهن می‌دانم که مدت‌ها پس از پاک‌شدن واژه‌ها و معادلات همچنان باقی می‌مانند، و مانند اکثر گرافیتی‌ها سخت می‌توان آن‌ها را پاک کرد، پس بهترین کار این است که روی آن‌ها تصویر دیگری بکشیم. من در کتابم به دنبال روشن‌کردن این چارچوب‌های قدیمی بوده‌ام، به دنبال نشان‌دادن اینکه چطور این چارچوب‌ها اندیشۀ ما را محدود کرده‌اند، مشخص‌کردن اینکه آن‌ها چطور تفکر و سیاست امروز را به‌طور مستقیم تحت‌تأثیر قرار داده‌اند و سپس جایگزین‌کردن آن‌ها با چارچوب‌های بصری جدیدی که برای دوران ما بسیار بجاتر و مناسب‌تر است.

هندرسون: انتخاب دوم شما کتاب تفکر در سیستم‌ها۱۰ نوشتۀ دونلا میدوز (۲۰۰۸) است. این کتاب چطور به شما در بازاندیشی اقتصاد کمک کرد؟

ریورت: این کتابی بود که بیش از هر چیز دیگر باعث شد متوجه شوم که من در یک پارادایمِ بسیار اختصاصی آموزش دیده‌ام، زیر برای اولین‌بار، با نقطۀ شروع کاملاً متفاوتی برای تفکر روبه‌رو شدم. اولین واکنشم ناراحتی شدید بود: چرا من به عنوان یک اقتصاددان این‌طور تفکر را نیاموخته بودم؟ علم اقتصاد درحقیقت زیرمجموعه‌ای از تفکر سیستمی است، زیرمجموعه‌ای که فرض‌هایی بسیار محدود را مشخص می‌کند تا نظریۀ بازار تحت آن فرض‌ها بتواند صادق باشد. به این ترتیب، یافتن رویکردی چنین متفاوت برای تفکر و تحلیل چالش‌ها برای من مانند کشفی بزرگ بود. جوهرۀ تفکر سیستمی این است که اکثر الگوهای جالبی را که در این دنیا می‌بینیم (از پویایی روابط خانوادگی تا رونق و رکود بازارهای سهام، از قیام یک درصدی‌ها تا ویرانی اکوسیستم‌ها) را می‌توان به‌خوبی درک کرد، به این شرط که آن‌ها را به‌شکل حلقه‌های بازخوردی مشاهده کنیم. همه چیز با هم در ارتباط است و بعضی چیزها اثرات بازخوردی تشدیدکنندۀ بسیار قدرتمندی دارد: مثلاً هر قدر بیشتر مرغ داشته باشید بیشتر تخم مرغ خواهید داشت، و هر قدر بیشتر تخم مرغ داشته باشید بیشتر مرغ خواهید داشت. برخی دیگر از روابط اثرات بازخوردی تعدیل‌کننده دارند: برای مثال وقتی گرمم می‌شود بدنم عرق می‌کند تا مرا خنک کند. اکثر روابط و الگوهای جالبی که در این جهان وجود دارد را می‌توان بهتر از هر چیز با استفاده از روابط میان این حلقه‌ها تبیین کرد.

صریح بگویم که این کتاب آسان‌خوان نیست چرا که میدو در فصل‌های ابتدایی مفاهیم را به‌شکل فنی تبیین می‌کند. اما سراسر کتاب به این روال پیش نمی‌رود و پر است از مثال‌های ممتاز از تجربیات میدو در زندگی. پیش آمده که این کتاب را با شور و شوق به دیگران پیشنهاد کرده‌ام و آن‌ها بعد از خواندنش از دشواری این کتاب نالیده‌اند. با همۀ این ملاحظات، من این کتاب را بسیار دوست داشتم، چون درنهایت با خواندنش تنها یک‌سری فروض خاص را نمی‌آموختم که می‌بایست به‌عنوان اصول عقاید علم اقتصاد می‌پذیرفتم. در مقابل شیوۀ نگرش و تفسیر الگوها در جهان را می‌آموختم. منی که در آکسفورد زندگی می‌کنم می‌توانم بعدازظهرهای زمستانی را به آتمو بروم و به تماشای دسته‌های سارها در آسمان بنشینم که در حرکت جمعی‌شان الگوهایی خارق‌العاده را می‌آفرینند. هر پرنده از قانونی نسبتاً ساده پیروی می‌کند، چیزی مثل اینکه «همیشه یک اینچ با پرنده‌های کناری‌ات فاصله داشته باش و زمانی که چرخیدند بچرخ». اما نتیجۀ پدیدآمده از رعایت یک قانون توسط همۀ این پرنده‌ها، الگویی غیرقابل پیش‌بینی است که انسان را متحیر می‌کند. می‌توان گفت که این وضعیت بی‌شباهت به شیوۀ رفتار بازارهای سهام نیست. زمانی که تفکر سیستمی را دخیل کنیم عملکرد بسیار بهتری در درک الگوهای این‌چنینی خواهیم داشت.

هندرسون: میدو می‌نویسد که «در این فضای تسلط بر پارادایم‌هاست که افراد اعتیادها را کنار می‌گذارند، در لذتی مدام زندگی می‌کنند، امپراتوری‌ها را به زیر می‌کشند، زندانی می‌شوند، آتش زده می‌شوند، به صلیب کشیده می‌شوند، یا مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرند، و آثاری را بر جای می‌گذارند که هزاران سال پابرجا می‌ماند». در قسمت‌های پایانی کتاب با اظهارنظرهایی شبیه این‌ها روبه‌رو می‌شویم: «مدل‌های ذهنی‌تان را در معرض نگاه دیگران قرار دهید»، «برای انتشار اطلاعات ارزش قائل شوید و به آن احترام بگذارید»، «با توجه از زبان استفاده کنید و با مفاهیم سیستم‌ها آن را غنی کنید»، «فروتن بمانید، شاگرد باقی بمانید، پیچیدگی‌ها را ستایش کنید، قواعد را زیر پا بگذارید». این‌ها شبیه حکمت‌های پندآموز است، یا شاید برچسب‌هایی که گیک‌های جوان پشت ماشینشان می‌چسبانند.

ریورت: درست از قسمت و نقل قول مورد علاقۀ من در کتاب نام بردی. نیمۀ ابتدایی کتاب ممکن است دشوار به نظر بیاید: خواننده در حال فراگیری طرز فکری جدید است و بنابراین نیازمند دریافت مفاهیم کلیدی برای تثبیت این طرز فکر است. اما هر چه در کتاب جلوتر می‌روید، بیشتر و بیشتر سرگرم‌کننده می‌شود.

در پایان کتاب دو فصل وجود دارد که من

دانشجویان امروزی که قرار است سیاست‌گذاران ۲۰۵۰ باشند، همچنان اقتصاد را با کتاب‌های مرجع ۱۹۵۰ می‌آموزند که خود ریشه در نظریه‌های ۱۸۵۰ دارند

علاقۀ ویژه‌ای به آن‌ها دارم. یکی «نقاط نفوذ: جاهایی که می‌توان در یک سیستم مداخله کرد». اگر باور داریم که سیستم‌ها به تغییر نیاز دارند، چطور می‌توان تغییراتی مؤثر در آن‌ها به وجود آورد؟ در فهرستی که میدو تدارک می‌بیند پرداختن به قیمت جایگاه بسیار نازلی دارد، درحالی‌که این اولین جایی است که علم اقتصاد مداخله در آن را پیشنهاد می‌دهد. البته که گاهی اوقات قیمت‌ها جای مناسبی برای مداخله هستند، اما در علم اقتصاد ما گزینه‌هایمان را تقریباً منحصراً به متغیرهای مالی محدود می‌کنیم، و این معمولاً کفایت نمی‌کند. درحقیقت در این فهرست که بالاتر می‌روید نزدیک به صدر این فهرست به چالش‌کشیدن پارادایم را داریم. و زمانی که داشتم نوشتن اقتصاد دوناتی را آغاز می‌کردم، و نگاه دوباره‌ای به این کتاب انداختم، این احساس خوشایند را داشتم که «خب این دقیقاً همان کاری است که من به دنبالش هستم».

فصل بعدی یعنی «زندگی در جهان سیستم‌ها» حاوی نصایحی دربارۀ شیوۀ تبدیل‌شدن به یک متفکر سیستم‌های تاثیرگذار است. باید متواضع بود و قبل از هر گونه اقدام و تغییر، باید ضرب‌آهنگ یک سیستم را شناخت. درواقع باید متوجه شیوۀ کارکرد آن سیستم شویم و بدانیم که قبل از اینکه ما وارد شویم و به دنبال تغییر باشیم چه چیزهایی در جریان است. این واقعاً پیشنهاد فوق‌العاده‌ای است برای هر کسی که فکر می‌کند می‌خواهد در یک سیستم اقتصادی یا هر سیستم پیچیدۀ دیگری مداخله کند که به نظر خوب عمل نمی‌کند. نقل‌قول مشخصی دربارۀ تغییر پارادایم‌ها وجود دارد که در کتابی که دارم آن را علامت گذاشته‌ام. براساس این نقل‌قول «شاید شما بگویید در یک سیستم تغییر پارادایم از هر چیز دیگر دشوارتر است، پس باید آن را در انتهای فهرست قرار دهیم، نه دومین مورد از صدر فهرست. اما هیچ چیز فیزیکی یا هزینه‌بر یا حتی کم‌سرعتی در روند تغییر پارادایم وجود ندارد. این تغییر در یک نفر می‌تواند در یک میلی‌ثانیه اتفاق بیفتد. یک جرقه درون ذهن کافی است، اینکه چشم فرد ناگهان به روی موضوعی گشوده شود یا شیوۀ نگرش جدیدی را پیش بگیرد».

این همان چیزی است که من را دربارۀ قدرت چارچوب‌بندی بصری سر ذوق می‌آورد. اگر بتوانی تصویری به آن‌ها نشان دهی که آن‌ها را مجبور کند بگویند «من تابه‌حال چنین چیزی ندیده‌ام»، شاید این قدرت را هم در خود بیابند که سؤالات جدیدی را بپرسند که برآمده از آن تصویر است. قدرت این کار را زمانی دریافتم که در سال ۲۰۱۲ نمودار دوناتی را کشیدم و با کمک آکسفام منتشرش کردم. از واکنش‌هایی که به این تصویر انجام گرفت به معنای واقعی کلمه انگشت به دهان شدم. بسیاری افراد با خود گفتند «من همیشه این دیدگاه را نسبت به توسعه داشته‌ام و حالا نمودارش را هم دارم، احساس می‌کنم می‌توانم سؤالات جدید بپرسم، این سیستم را به چالش بکشم، و این شروع طرز فکری جدید نسبت به علم اقتصاد است». قدرتی که یک عکس برای شروع تغییر یک پارادایم دارد خارق‌العاده است. این همان نقطۀ نفوذی بود که من تصمیم گرفتم رویش کار کنم. این کار بلندمدت است و به معنای تغییر سریع سیاست نیست. این کار بر ایجاد ایده‌های جدیدی مبتنی است که برای نسلی از دانش‌آموزان و دانشجویان در دسترس باشد که امروز در مدارس و دانشگاه‌ها درس می‌خوانند و به آن‌ها کمک کند تا دورنمای وسیع‌تری را در ذهن خود شکل دهند. من واقعاً از این ناراحتم که این نسل از دانشجویان امروزی که قرار است سیاست‌گذاران ۲۰۵۰ باشند، همچنان اقتصاد را با کتاب‌های مرجع ۱۹۵۰ می‌آموزند که ریشه در نظریه‌های ۱۸۵۰ دارد. خودشان هم می‌دانند. به همین دلیل هم هست که بسیاری از آن‌ها اعتراض می‌کنند و می‌گویند که دانشگاه‌های سراسر جهان نیازمند برنامۀ درسی جدیدی هستند. من بسیار علاقه‌مندم که تصاویری مانند دونات را به روند آموزشی آن‌ها اضافه کنم، تصاویری که گویای شرایط قرن بیست‌ویکم است.

هندرسون: انتخاب بعدی شما، از گهواره تا گهواره۱۱ نوشتۀ مایکل برانگارت و ویلیام مک‌دانو (۲۰۰۲)، در نگاه اول بیشتر شبیه کتابی است دربارۀ طراحی سیستم‌های صنعتی.

ریورت: این کتاب را با اشتیاق و بدون وقفه از اول تا آخر خواندم چون کمک کرد تصوری جدید کسب کنم از اینکه چطور می‌توان صنعت را به شیوه‌ای طراحی کرد که به‌جای اینکه مقابل چرخه‌های جهان زنده قرار بگیرد در کنارش بایستد. و برای من درک اینکه اقتصاد مسئله‌ای مرتبط با طراحی است بخش عظیمی از این نگرش بود. اقتصاددانان قرن نوزدهم به‌‌شدت به دنبال این بودند که اقتصاد را به علمی خوشنام مانند فیزیک تبدیل کنند و به این ترتیب براساس فیزیک نیوتنی آن را مدل‌سازی کردند، و ازآنجاکه نیوتن قوانین حرکت فیزیکی را کشف کرده بود، آن‌ها نیز مسیر پژوهشی‌ای به طول یک قرن را برای یافتن قوانین مشابه حرکت اقتصادی پیش گرفتند. اما این قوانین کاذب از آب درآمد. بهتر است که اقتصاد را موضوع طراحی در نظر بگیریم. اگر به فضای تفکر سیستم‌ها نقل مکان کنیم و روی نگرش‌های دانلا میدو دربارۀ شیوۀ مداخله در سیستم‌ها تأمل کنیم، درواقع تدارک سیستمی پویا را می‌بینیم که می‌توانیم به سوی اهدافمان باز طراحی‌اش کنیم. این کتاب از گهواره تا گهواره نیز کلاً دربارۀ طراحی است. آن‌طور که برانگارت و مک‌دانو می‌گویند، طراحی اولین علامت قصد انسان است. این کتاب مرا به این تفکر واداشت که اقتصاد به مراتب کمتر باید شبیه فیزیک و به دنبال قوانین باشد، و باید با مشخص‌کردن نهادهای مورد نیازمان بیشتر شبیه معماری و طراحی باشد، از طراحی کسب‌وکار گرفته تا شیوه‌ای که مالکیت به تملک یک نفر در می‌آید یا به اشتراک گذاشته می‌شود. هر کدام از این ترتیبات نهادی شکلی از طراحی است، و هر کدام از آن‌ها الگوهای متفاوتی را در اقتصاد در پی خواهند داشت.

این کتاب به کاوش شیوۀ طراحی سیستم‌های صنعتی می‌پردازد، آن هم براساس چند فرض مشخص مثل اینکه: زباله مساوی است با غذا. هیچ چیز در طبیعت حکم زباله را ندارد؛ همه چیز به‌مثابۀ غذایی برای فرآیند بعدی است. به این ترتیب چطور می‌توانیم فرآیندهایی صنعتی ایجاد کنیم که از گهواره به گهواره به گهواره برسد، و تا بی‌نهایت از مواد موجود در زمین استفاده کنیم؟ معمولاً می‌شنوید که افراد از ایجاد جهانی «ادامه‌پذیرتر» صحبت می‌کنند و تضمین می‌دهند که کسب‌وکار ما «برای تداوم‌پذیری» بهتر خواهد بود. این‌طور به نظر می‌رسد که ما مدام به دنبال کمتربدبودن هستیم، درحالی‌که انگار بهترین گزینۀ ممکن اصلاً بدنبودن است. اما نویسندگان این کتاب سقف شیشه‌ایِ این تصور را می‌شکنند و می‌گویند «چرا وقتی می‌توان خوب بود، به دنبال کمتربدبودن باشیم؟» برای مثال چرا باید به دنبال کشاورزی‌ای برویم که تا جای ممکن کربن کمتری از خاک متصاعد کند، درحالی‌که می‌توانیم مدلی از کشاورزی را به کار بگیریم که اصلاً کربنی در پی نداشته باشد؟ چطور فرآیندهای صنعتی می‌توانند به‌جای اینکه تنها به دنبال تخریب‌نکردن دنیای جاندار باشند به بازتولید آن کمک کنند؟ من عاشق این نگرش بلندپروازانه‌ام.

اینجا هم با تغییر پارادایم روبه‌رو هستیم. و همۀ این‌ها درنهایت به مسئلۀ طراحی ختم می‌شود. درواقع این کتاب به من کمک کرد که این ذهنیت را کنار بگذرام که اقتصاد مانند فیزیک است و در آن باید به دنبال قوانین باشیم، و در مقابل این نگاه قرن بیست‌ویکمی را پیش بگیرم که براساس آن اقتصاد باید بیشتر شبیه معماری باشد و

اگر می‌خواهید مداخله‌ای کنید که تأثیر آن کسب‌وکار را در جهان تغییر دهد، از تغییر هدف و ساختار آغاز کنید

روی طراحی نهادها تمرکز کند. این موضوع عمیقاً سیاسی است، چراکه درنهایت در حال پرداختن به قدرت هستیم: پرداختن به اینکه چه کسی شرکت‌ها را در اختیار بگیرد، چه کسی قدرت خلق پول را داشته باشد، و چه کسی زمین را در دست بگیرد. ما قدرت را به قلب اقتصاد باز می‌گردانیم، جایی که همیشه جایش خالی بوده است.

هندرسون: انتخاب چهارم شما، مثل یک عامی فکر کن۱۲ نوشتۀ دیوید بولیر است. او می‌نویسد «برخلاف گمان ما نکتۀ مهم دربارۀ منابع مشترک نه مالکیت، که اداره است. اگر از افراد بومی دربارۀ ’مالک‌بودن‘ زمین بپرسی پاسخ خواهند داد که زمین مالک آن‌هاست». این مطالب به کار شما چه ارتباطی دارد؟

ریورت: اقتصاد قرن بیستمی که من آموختم بازارها را در مرکز توجه خود قرار می‌داد. تقریباً در همۀ سخنرانی‌هایم این سؤال را می‌پرسم که «اولین نموداری که دانشجویان اقتصاد یاد می‌گیرند چیست؟» و جواب همیشه یکسان است: عرضه و تقاضا. انگار که اقتصاد تنها از بازار تشکیل شده و بازارها هم همیشه در تعادل هستند. این درواقع دو حرف نادرست در یک جمله است. اینکه برای مطالعۀ علم اقتصاد باید حتماً بازارها را مطالعه کنیم. واقعاً این‌طور است؟ اینجا باید نقطۀ شروع ما باشد؟ و زمانی که بحث بازارها پیش می‌آید موضوع شکست بازارها نیز پیش کشیده می‌شود، انگار جایی که بازارها شکست می‌خورند باید نقشی برای دولت قائل بود. اما باز هم شاید دولت برای این کار به اندازۀ کافی باکفایت نباشد، پس درنهایت همه چیز را به بازار می‌سپاریم. به این ترتیب است که شاهد استیلای خارق‌العادۀ اندیشۀ بازار هستیم.

واژۀ «منابع مشترک» معمولاً تنها با یک عبارت (یا چارچوب) در آموزش اقتصادی افراد وارد می‌شود: «تراژدی منابع مشترک». این عبارت برآمده از نوشتۀ گرت هاردین در سال ۱۹۶۸ است و بیان می‌کند که اگر چراگاهی آزاد داشته باشیم که همه بتوانند از آن استفاده کنند، آن‌قدر در آن چرا خواهد شد تا کاملاً از بین برود. به این ترتیب، منابع مشترک تراژیک هستند و لازم است که یا خصوصی شده و یا توسط دولت کنترل شوند. اما آن‌طور که اثر الینور استروم نشان داده، امروزه منابع مشترک بسیاری را می‌توان یافت که توسط گروه‌های محلی به‌خوبی مدیریت و اداره می‌شود. و اینکه آن‌ها دسترسی آزاد ندارند بلکه منابع مشترکی هستند که براساس قواعد و برنامه‌های مشخص از سوی کاربرانشان مدیریت می‌شوند. پس الزامی نیست که منابع مشترک مایۀ ایجاد تراژدی شوند، بلکه می‌توانند موفقیت را در پی داشته باشند.

آموزه‌های اولیۀ اقتصادی من در ابتدا شکل معمول را داشت و بازارها اصل بوده و در کنارش هم دولت به‌عنوان گزینه‌ای حمایتی وجود داشت که همیشه هم مناسب عمل نمی‌کرد. به نظر من این چارچوب‌بندی بسیار نئولیبرالیِ است که بیش از ۳۰ سال است رواج یافته. به نظر من، به‌مراتب بهتر است اقتصاد را با این ایده آغاز کنیم که ما می‌توانیم با استفاده از چهار نوع تدارک، کالاها و خدمات را تولید و توزیع کنیم. من این فرآیند را کشیده‌ام. این یکی از قاب‌بندی‌های بصری مهم کتاب من است که آن را «نمودار اقتصاد تثبیت‌شده» می‌نامم. اقتصاد از چهار شکل تدارک تشکیل شده است. اولی خانواده که همۀ ما هر روزمان را در آن آغاز می‌کنیم. بیرون از بازار است اما فضایی برای توجه و بهروزی است. البته که کار بی‌مزد خانم‌های خانه‌دار در خانواده اهمیت بسیار دارد و البته نویسندگان کتاب‌های مرجع اقتصاد از آن غافل شده‌اند. پس یکی خانواده را داریم. از سوی دیگر بازار را داریم که افراد در آن براساس قیمت و تبادل کالا و خدمات تولید می‌کنند. همین‌طور دولت را داریم که در آن کالاها و خدمات با سرمایۀ عمومی تولید می‌شود. اما علاوه‌براین‌ها منابع مشترک را نیز داریم که افراد خودشان، بدون حضور دولت و بازار، دور هم جمع شده و آن را مدیریت می‌کنند، و کالاها و خدماتی که برایشان ارزش قائل‌اند را تولید می‌کنند.

جی.دی.پی نمایانگر تولیدی است که توسط بازار و دولت انجام می‌شود اما تولید در خانوار و منابع مشترک را نادیده می‌گیرد. به نظر من این حوزه‌ها در سازمان‌دهی اقتصادی به‌شدت مورد غفلت قرار گرفته، درحالی‌که، به‌ویژه با توجه با پتانسیل منابع مشترک دیجیتال قرن حاضر، این حوزه‌ها می‌توانند بسیار مهم باشند. من واقعاً از تعداد افرادی که در حوزۀ علم اقتصاد حضور دارند و می‌پرسند «منابع مشترک چیست؟ تابه‌حال به گوشم نخورده» شگفت زده‌ام. این به این خاطر است که در قرن بیستم مسابقۀ مشت‌زنی میان بازار و دولت (اینکه «سرمایه‌دار بازار آزاد هستی یا سوسیالیست عاشق دولت») فضایی برای پرداختن به دیگر اَشکال سازمان اقتصادی باقی نگذاشته بود. کار بانوان در خانوار داخلی در نظر گرفته می‌شد و به این ترتیب نادیده گرفته می‌شد و منابع مشترک هم تراژیک نام می‌گرفت. ما باید این فضا را دوباره باز کنیم. و اولین کار برای بازکردن این فضا نام‌بردن از آن است. همان‌طور که دیوید بولیر به درستی در این کتاب اشاره می‌کند، ما از کمبود واژه‌ها و مفاهیمی رنج می‌بریم که نمایانگر نقاطی باشد که بازار نمی‌تواند به آن دست یابد و نیازمند زبانی غنی‌تر در این حوزه هستیم. او به‌شکلی برجسته و با بیانی ساده و مشخص منابع مشترک را مشخص می‌کند و نشان می‌دهد که همۀ ما هر روز با آن‌ها درگیر هستیم. او به ما این فرصت را می‌دهد که تصوری دیگر از منابع مشترک داشته باشیم و پتانسیل آن‌ها را به‌عنوان یکی از بخش‌های مهم اقتصاد درک کنیم.

هندرسون: کتاب نهایی شما صاحب‌شدن آینده‌مان: ظهور انقلاب مالکیت۱۳ نوشتۀ مارجوری کِلی است. او در همان ابتدای کتاب می‌گوید «مالکیت شرط سیستمیِ اولیه است». و آن‌قدر که من متوجه شدم حرف او این است که امکانات گسترده‌ای در جهان خارج وجود دارد.

ریورت: این کتاب همان چیزی بود که نیاز داشتم، چراکه کمک کرد مشخص شود که کسب‌وکار را می‌توان طوری شکل داده و طراحی کرد تا تغییرات صنعتی موردنظر از گهواره تا گهواره را در پی داشته باشد، اینکه چنین کسب‌وکاری می‌تواند کمک کند که انسانیت را به دونات وارد کنیم، تا نیازهای همه در چارچوب ابزاری که در این سیاره وجود دارد برطرف شود. ما معمولاً کسب‌وکار را چیزی می‌دانیم که چون به‌دنبال منفعت خود است، ناگزیر جامعه را نادیده گرفته و به‌سمت تخریب دنیای جاندار می‌رود. آیا می‌توان این روند را برعکس کرد؟ تا‌به‌حال نمودار دونات را به چندصد کسب‌وکار متفاوت ارائه کردم و واکنش‌های بسیار متفاوتی را دیده‌ام، از کسانی که هیچ کاری نمی‌کنند («کار کسب‌وکار کسب‌وکار است؛ هر کاری که می‌کنیم مطابق قانون است پس لازم نیست چیزی را تغییر دهیم») تا کسانی که بیشترین استقبال را از آن کرده‌اند («هدف اصلی ما در این جهان در این نمودار دوناتی خلاصه شده: ما به دنبال این هستیم که انسانیت را وارد این فضا کنیم»). و آنچه برایم جالب بود این بود که ترتیبات کسب‌وکارهای مختلف دلیل پاسخ‌های متفاوت آن‌هاست.

روبه‌رو شدن با کتاب مارجوری کِلی این ایده را برای من تقویت کرد که اقتصاد هوشمند قرن بیست‌ویکم بیش از هر چیز مرتبط است با درک طراحی، و از جمله طراحی فعالیت اقتصادی. او پنج خصیصۀ ضمنی را مشخص می‌کند، خصیصه‌هایی که باعث می‌شود فعالیت اقتصادی در

سهام‌داران، که ممکن است هیچ‌وقت پایشان را هم در شرکت نگذارند، خودی‌ترین افراد شناخته می‌شوند

جهت برآورده‌کردن اهداف اجتماعی و زیست‌محیطی حرکت کند. هدف فعالیت اقتصادی برای آن‌هایی که در آغاز راه‌اند چیست؟ آیا هدف حداکثری‌کردن منافع یا بازده سهامداران است، یا هدفش چیزی است که نویسندۀ این کتاب هدف جاندار می‌نامد.

هندرسون: اما این دو الزاماً در تضاد با یکدیگر نیستند، درست است؟

ریورت: خب اگر هدف اصلی شما حداکثری‌کردن بازدۀ مالی باشد بعید است بتوانید هدف بسیار متفاوت دیگری را نیز برآورده کنید. و حقیقت این است که وقتی با تصمیم‌گیران رده‌بالای شرکت‌ها سخن می‌گویم، می‌بینم که بسیاری با این چالش بین تمایلشان برای برآورده‌کردن یک هدف جاندار از یک سو و شرایطی که اداره شده و تأمین مالی می‌شوند از سوی دیگر، روبه‌رو هستند. فحوای کلام کِلی این است که این شرایط به‌دلیل طراحی ساختاری کسب‌وکارهاست، اینکه چطور هدف‌گذاری می‌شوند، چطور تحت مالکیت قرار می‌گیرند، چطور تأمین مالی می‌شوند، چطور اداره می‌شوند و چطور با دیگر کسب‌وکارها ارتباط برقرار می‌کنند. این خصیصه‌ها دی.ان.ای یک فعالیت اقتصاد را شکل داده و بخش عظیمی از آنچه ممکن است را مشخص می‌کند. در این چند سال گذشته بیش از آنچه تصور می‌کردم صرف صحبت با افرادی در شرکت‌ها کرده‌ام که مثلاً تمایل به اتخاذ یک هدف جاندار بلندپروازانه داشته‌اند، اما شرکت تحت مالکیت سهام‌داران است و این کار در تقابل با سهام‌دارانی خواهد بود که مدام می‌گویند «وظیفۀ شما به‌عنوان نمایندۀ سهام‌داران حداکثری‌کردن سود آن‌هاست». در این شرایط، آن مدیر تنها می‌تواند تا حدی به آن اهداف والاتر دست یابد.

کتاب کِلی از این جهت راهگشاست که، برعکس بسیاری نویسندگان، روی مسئولیت رهبری و کسب‌وکار قدرتمند متمرکز نمی‌شود و مستقیماً به سراغ این سؤال می‌رود که یک شرکت چطور شکل می‌گیرد، ساختارمند می‌شود، تحت مالکیت در می‌آید، تأمین مالی می‌شود و به دیگر کسب‌وکارها مرتبط می‌شود. او بیان می‌کند که این دی.ان.ای شرکت است که شما را توانا ساخته و از قیدوبندهای تعیین کاری که می‌توان در جهان انجام داد رها می‌کند. این برمی‌گردد به تفکر سیستم‌ها: اگر می‌خواهید مداخله‌ای کنید که تأثیر آن کسب‌وکار را در جهان تغییر دهد، از تغییر هدف و ساختار آغاز کنید.

مدل‌های مالکیت نوظهور امروزی، مثل مالکیت کارکنان و تعاونی‌ها، چیزهایی هستند که کِلی «مالکیت ریشه‌ای» می‌نامد. آن‌طور که او می‌گوید تعارضی در ساختار کسب‌وکار متعارف وجود دارد: سهام‌داران که ممکن است هیچ‌وقت پایشان را هم در شرکت نگذارند خودی‌ترین افراد شناخته می‌شوند، زیرا آن‌ها هستند که صاحب شرکت‌اند. و در زمان بحران‌های اقتصادی نیز آن‌هایی که روز و شب در آن شرکت کار می‌کنند بیش از همه بیگانه پنداشته شده و به‌سادگی به‌منظور حفظ ارزش مالی شرکت برای سهامدارانش کنار گذاشته می‌شوند. این شرایط سر و ته است. به این ترتیب او از «عضویت ریشه‌ای» دفاع می‌کند که در آن کسانی که صاحب شرکت‌اند همان‌هایی هستند که داخلش کار می‌کنند. من در کتابم از این شرایط به عنوان راهی برای ایجاد اقتصادهایی نام برده‌ام که فی‌نفسه توزیع‌محورتر هستند: در فعالیت اقتصادی‌ای که بر اساس مالکیت کارکنان شکل گرفته، ارزشی که ایجاد می‌شود بسیار منصفانه‌تر با کسانی تقسیم می‌شود که در ایجادش کمک کرده‌اند، ارزشی که میان کارکنان و افرادی تقسیم می‌شود که در زنجیرۀ عرضه‌اش حضور دارند.

همان‌طور که به دلیل تغییر فناوری‌ها و تغییر ساختارهای جامعه منابع مشترک فرصت تازه‌ای برای شکوفاشدن یافته‌اند و کتاب دیوید بولیر درکی جدید از این منابع مشترک در قرن بیست‌ویکم را به ما ارائه می‌کند، کلی نیز بینشی جدید را دربارۀ مدل‌های قدیمی کسب‌وکار پیش روی ما قرار می‌دهد. افراد معمولاً تعاونی‌ها را حرکتی قرن نوزدهمی می‌دانند، اما درواقع آن‌ها دوباره احیا شده‌اند. مهم‌تر از این دولت‌های محلی در سراسر جهان هر روز بیشتر متوجه می‌شوند که تشویق مالکیت کارکنان باعث ایجاد چیزی به نام «کسب‌وکار چسبان» می‌شود: کسب‌وکاری که به‌دلیل پیوندش با آن اجتماع در آنجا ثابت باقی می‌ماند نه اینکه به‌سرعت راهی مرکز صنعتی کم‌دستمزد بعدی شود.

به این ترتیب، این روند جادادن دوبارۀ فعالیت اقتصادی در دل اجتماع، در دل جامعه، و در دل جهانْ جاندار است و شانس بیشتری هم برای مجسم‌کردن ارزش اجتماعی و زیست‌محیطی پیش رویمان می‌گذارد. من واقعاً شیفتۀ شیوۀ کلِی در کنارهم‌آوردن جنبه‌های متفاوت طراحی کسب‌وکار است. بخش عظیمی از کتاب را به صحبت با حقوق‌دان‌هایی می‌گذراند که به مشخص‌کردن چارچوب حقوقی برای مدل‌های کسب‌وکار جدید کمک می‌کنند. زمانی که مدل‌های قانونی‌ای که امکان مدیریت خلاق منابع را فراهم می‌کنند تنها وسیله‌ای باشد که می‌توانیم با استفاده از آن منابع مشترک را شکوفا کنیم، به حقوقدان‌هایی نیاز خواهیم داشت که به طراحی مدل‌های کسب‌وکاری کمک کنند که به‌واقع به شکلِ جدیدِ فعالیت اقتصادی شانس برابری برای شکوفاشدن بدهند. زمانی که اولین‌بار این موضوعات را در این کتاب خواندم بسیار هیجان‌زده شدم، زیرا که به نظر من این‌ها سؤالات طراحی بود و من می‌خواستم که آن‌ها را در دل بازاندیشی علم اقتصاد قرار دهم.

درحقیقت من به‌دنبال تجمیع ایده‌ها دربارۀ بازطراحی منابع مشترک و فعالیت اقتصادی بودم، ایده‌هایی دربارۀ زندگی بین محدودیت‌های دونات، ایده‌هایی دربارۀ چارچوب‌بندی و قدرت استعاره‌های تصویری. بعد از آن به دنبال جادادن همۀ آن‌ها در چارچوب تفکر سیستم‌ها بودم تا ببینم زمانی که این‌ها همه در کنار هم قرار بگیرند چه اتفاقی خواهد افتاد.


اطلاعات کتاب‌شناختی:
Lakoff, George, and Mark Johnson. Metaphors we live by. University of Chicago press, 2008

Meadows, Donella H. Thinking in systems: A primer. chelsea green publishing, 2008

McDonough, William, and Michael Braungart. Cradle to cradle: Remaking the way we make things. North point press, 2010

Bollier, David. Think like a commoner: A short introduction to the life of the commons. New Society Publishers, 2014

Kelly, Marjorie. Owning our future: The emerging ownership revolution. Berrett-Koehler Publishers, 2012


 پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را کیت ریورت نوشته است و با عنوان «The best books on Rethinking Economic» در وب‌سایت فایو بوکز منتشر شده است و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «پنچ کتاب پیشنهادی کیت ریوِرت برای بازاندیشی در علم اقتصاد» ترجمه و منتشر شده است.
•• کسپر هندرسون (Caspar Henderson) نویسنده و ژورنالیست مقیم آکسفورد است. هندرسون تا‌به‌حال چهار کتاب نوشته است که دنیای شکنندۀ ما (Our Fragile World: The Beauty of a Planet Under Pressure) از آن جمله است.
••• کیت ریورت (Kate Raworth) یکی از اقتصاددانان برجستۀ حوزۀ محیط زیست است. او که در دانشگاه کمبریج تدریس می‌کند، نگاه اقتصادی منحصر‌به‌فردی به موضوعات اجتماعی و اکولوژیکی دارد. اقتصاد دوناتی (Doughnut Economics) به قلم او در سال ۲۰۱۷ به چاپ رسید و توجه بسیاری را به خود جلب کرد.

[۱] The Economist
[۲] Doughnut Economics
[۳] Metaphors We Live By
[۴] Don’t Think of an Elephant
[۵] things are on the move again
[۶] we seem to be going backwards
[۷] why are you looking so down
[۸] I’m feeling up again
[۹] the green shoots of recovery
[۱۰] Thinking in Systems
[۱۱] Cradle to Cradle
[۱۲] Think Like a Commoner
[۱۳] Owning Our Future: The Emerging Ownership Revolution

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ جدید میثم ابراهیمی روزای خوشگل

این مطلب از وب سایت آپ موزیک رپورتاژ گردید و صرفا جهت اطلاع شما از این آهنگ می باشد…

دانلود آهنگ جدید میثم ابراهیمی روزای خوشگل

سوپرایز ویژه میثم ابراهیمی برای شما طرفداران آهنگ روزای خوشگل با متن و کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸

شعر و آهنگسازی : مهدی دارابی / تنظیم کننده : مسعود جهانی

Exclusive Song: Meysam Ebrahimi – “Roozaye Khoshgel” With Text And Direct Links In UpMusic

… پخش شنبه از رسانه آپ موزیک …

… دموی آهنگ اضافه شد …

sdf دانلود آهنگ جدید میثم ابراهیمی روزای خوشگل

متن آهنگ روزای خوشگل میثم ابراهیمی

♪♪♫♫♪♪♯

چه حال عجیبیه نبودت مریضیه
این منی که ساختیو تو بهم بگو کیه
همه جای شهر شده بی تو مث دلهره ♪♪♫♫♪♪♯
من نخواستم اینو که همه زندگیم بره
حتی جای خالیت نذاشتم با کسی پر شه

UpMusicTag دانلود آهنگ جدید میثم ابراهیمی روزای خوشگل
تو این چاردیواری دارم با تو روزی خوشگل
نذار همه راحت بشیننو پشتمون بگن
بیا یه کاری کن مارو با انگشت نشون بدن ♪♪♫♫♪♪♯
برگردو بذار باتو حس کنم طعم این زندگیو
عشقم تو بیا که یه بار بشه دل من دلخوش تو
همش منو دل

♪♪♫♫♪♪♯

بزودی…

میثم ابراهیمی روزای خوشگل

توضیحات میثم ابراهیمی در اینستاگرام :

روزای خوشگل

شنبه از تمامی سایتهای معتبر موزیک

تنظیم:مسعودجهانی

( هوروش باند )

شعر ملودی:مهدی دارابی

تشکر میکنم از دوستان عزیزم مسعود جهانی،مهدی دارابی

آرش عدل پرور، مهدی آذر، حمیدفریزند،شهاب رمضان

مجیدفرهبد، مهدی فرهبد، حامد دهقانی، حامدفریزند.

برای دانلود بر روی لینک روبرو کلیک کنید : دانلود آهنگ جدید میثم ابراهیمی روزای خوشگل

مشاهده ادامه مطلب