پیتر آدامسون: گزیده‌ای از مطالب پراکنده

 


جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۶ ۰۹:۵۲

 

فلسفۀ غرب، فلسفۀ چینی، فلسفۀ هندی، و فلسفۀ اسلامی. وقتی به یکی‌شان علاقه‌مند می‌شویم، هزار دلیل می‌تراشیم تا آن یکی را از اعتبار بیندازیم. آنگاه آنچنان قلمروِ تفکر را محدود می‌کنیم تا ناخواسته اعتراف کنیم: «فقط فلان فیلسوف چیز می‌فهمید!». پیتر آدامسون، استاد فلسفۀ دانشگاه ماکسیمیلین مونیخ، تمام عمرش را به‌پای مبارزه با این نوع نگاه گذاشته و پروژۀ خود را «تاریخ فلسفه بدون شکاف» نامیده، شکافی که مرزهای ذهن‌ساختۀ ما بر فلسفه تحمیل کرده‌ و باعث شده برخی تفکرهای اصیل حاشیه‌نشین شوند.

تخمین زمان مطالعه : ۳ دقيقه

 

 


کتاب جدید پیتر آدامسون نشانۀ انقلاب در تاریخ فلسفه است
بررسی کتاب «تاریخ فلسفه بدون هیچ‌گونه شکاف: فلسفه در جهان اسلام» نوشتۀ پیتر آدامسون

از ۱۸۰۰ صفحۀ تاریخ فلسفۀ هگل، تنها یک صفحه دربارۀ اندیشمندان مسلمان است، یعنی چیزی در حد یک پاورقی بلند. حاشیه‌نشینیِ فلسفۀ اسلامی در سراسر تاریخ فلسفه به چشم می‌خورَد، اما وقتی، بیست سال پیش، پژوهشگران نظریۀ «برخورد تمدن‌ها» را از زبان هانتینگتون شنیدند، موج جدیدی از مطالعات فلسفۀ اسلامی به راه افتاد که ثمرات زیادی داشت، آن‌قدر که وقتی پیتر آدامسون یک دوره تاریخ فلسفه می‌نویسد، ترجیح می‌دهد آن یک صفحه را به «یک جلد» تبدیل کند.


شکاکان به «جزم‌اندیش‌ها» مدیون‌اند
بازی شکاکیت وقتی به بهترین شکل اجرا می‌شود که مخالفی «وجود» داشته باشد

پیرهون، شکاک کلاسیک یونان، آن‌قدر در همه‌چیز شک می‌کرد که همیشه باید کسی همراهش بود تا مراقبش باشد. تا او می‌خواست فکر کند «آیا این ارابه وجود دارد یا نه؟»، ممکن بود همان ارابه او را زیر بگیرد. البته پیرهون نمایندۀ افراطی‌ترین نوع شکاکیت است. شکاکان معتدل‌تری هستند که به برخی چیزها یقین دارند؛ اما گاه آن‌قدر همان «برخی چیزها» متنوع می‌شود که بین خودشان نیز درگیری به وجود می‌آید.


وقتی فلسفه به مسلمانان، مسیحیان و یهودیان نیازی یکسان داشت
فلسفه بستری برای گفت‌وگو بین روشنفکران ادیان مختلف فراهم می‌ساخت

زمانی بغداد جایی استثنایی بود که محققان را از سراسر جهان اسلام به‌سوی خود می‌کشید. مسلمانان، مسیحیان و یهودیانی که به مابعدالطبیعۀ ارسطو یا نظریه‌های پزشکی جالینوس علاقه داشتند، با هم گفت‌وگو می‌کردند، شروح و تفاسیر رقیب را می‌خواندند و با یکدیگر محاجه‌ می‌کردند. اینکه فلسفه در این دوران، اغلب، نمایندگانِ ادیان متفاوت را در خود جای می‌داد، ازآن‌رو بود که ترجمه مستلزم چنین امری بود.


اگر آکوئیناس فیلسوف است، چرا متکلمانِ مسلمان نباشند؟
خودداری از ستایش رگه‌های فلسفیِ «کلام» زیان‌بار است

شرق‌شناسان می‌گویند فلسفۀ اسلامی بعد از ابن‌رشد دیگر پیش نرفت. اما برتراند راسل پایش را فراتر می‌گذارد و می‌گوید: «فلسفۀ عربی تفکری اصیل به شمار نمی‌آید. مردانی همچون ابن‌سینا و ابن‌رشد صرفاً شارح ارسطو بوده‌اند». از طرف دیگر، فارابی و ابن‌سینا هم متکلمان را فیلسوف نمی‌دانستند. ذهن ما پر شده است از بسیاری از پیش‌فرض‌هایی که می‌گویند فلسفه در جهان اسلام مایۀ فلسفی و پرباری ندارد، حال آنکه متن هیچ‌کدام از آن متفکران را نخوانده‌ایم.


کار دلسوخته عربی صرفاً پاسداری از فلسفۀ ‌یونان نبود
ترجمۀ آثار فلسفی می‌تواند روشی قدرتمند برای فلسفه‌ورزی باشد

در قرن دهم میلادی، عرب‌زبان‌ها تقریباً به‌اندازۀ خوانندگان انگلیسی‌زبانِ امروز به آثار ارسطو دسترسی داشتند. این امر به‌لطف نهضت ترجمه میسر شد. اما چه چیزی باعث می‌شد خلفای عباسی از این کار حمایت کنند؟ بی‌شک، بخشی از انگیزۀ آن‌ها نفع آشکارِ این کار بود: متون مهم در رشته‌هایی چون مهندسی و پزشکی کاربرد عملی داشتند. اما این نکته توضیح نمی‌دهد که چرا به دلسوختهْ مبالغ هنگفتی داده می‌شد تا فی‌المثل متافیزیک ارسطو را به عربی ترجمه کنند.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

ناگفته‌ها – دلسوخته

ناگفته‌ها

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم عزیزم این کار را نکن! نگفتم برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده!
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟ رویم را برگرداندم. حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم..

نگفتم عزیزم متأسفم؛ چون من هم مقصر بودم..
نگفتم اختلاف‌ها را کنار بگذاریم؛ چون تمام آنچه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است..
گفتم اگر راهت را انتخاب کرده‌ای، من آن را سد نخواهم کرد.

حالا او رفته..
حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم!

او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم. 
نگفتم اگر تو نباشی زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود..

فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.
اما حالا تنها کاری که می‌کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم!

نگفتم بارانی‌ات را درآر.. قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم..
نگفتم جاده بیرون خانه، طولانی و خلوت و بی‌انتهاست..

گفتم موفق باشی، خدانگهدار.
او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم..

شل سیلور استاین

 

جدایی دوری دوست داشتن رفتن عشق
مشاهده ادامه مطلب

زمین‌خواری قانونی شد – دلسوخته

مجلس دیروز قانون امکان خریداری زمین‌های تغییر کاربری داده‌شده به نرخ روز را به تصویب رساند. به اعتقاد کارشناسان این قانون سودای زمین‌خواری را تقویت می‌کند. بر اساس این مصوبه از این پس واگذاری زمین‌هایی که قلع‌و‌قمع آنها امکان‌پذیر نیست، به فرد متخلف امکان‌پذیر می‌شود.

مجلس در حالی دیروز قانون امکان خریداری زمین‌های تغییر کاربری داده‌شده به نرخ روز را به تصویب رساند که این قانون سودای زمین‌خواری را تقویت می‌کند. بر اساس مصوبه عصر چهارشنبه مجلس، از این پس واگذاری زمین‌هایی که قلع‌و‌قمع آنها امکان‌پذیر نیست، به فرد متخلف امکان‌پذیر می‌شود. این در حالی است که بر اساس قوانین قبلی، واگذاری زمین‌هایی که در آنها تخلف در اجرای طرح‌ها رخ داده بود، به متخلفان ممنوع بود؛ به‌این‌ترتیب، انگیزه هم برای بروز تخلف کاهش می‌یافت. مصوبه دیروز، رسما جایزه‌ای برای متخلفان است.

امنیتی‌بودن مسئله تأمین غذا، مهم‌ترین عاملی است که سبب می‌شود هرساله بخشی از زمین‌های ملی با اولویت اجرای طرح‌های کشاورزی و با هدف تأمین غذای کشور، در اختیار افراد قرار ‌گیرند. کمی از زمین‌ها هم برای تأمین مسکن توزیع می‌شود؛ اما هستند افرادی که با سودای تصرف این زمین‌ها، در لباس دوست وارد عرصه سرمایه‌گذاری در بخش کشاورزی و سایر بخش‌ها می‌شوند؛ اما در نهایت با ایجاد انحراف در مسیر طرح‌ها، دنبال مالکیت زمین هستند؛ زیرا زمین در ایران ارزشمند است. بنابران نه غذایی برای کشور تولید می‌شود و نه دولت به اهدافش می‌رسد؛ اما متخلفان به انتظار تصویب قوانینی می‌نشینند که فضا را برای تصرف زمین باز کند. تصویب قوانین مکرر، مرتبا بخشی از انفال را که سرمایه عمومی است، در اختیار سوداگرانی قرار می‌دهد که زمین‌خوار نامیده می‌شوند. روز گذشته نمایندگان مجلس  با یک مصوبه، زمینه فعالیت را برای آنها مهیا کردند.

بر اساس گزارش ایسنا، نمایندگان مجلس  در جلسه عصر چهارشنبه با تصویب جزء سه بند الحاقی دو تبصره ۱۱، مصوب کردند: «درصورتی‌که اراضی‌ای که در بندهای یک و دو این بند الحاقی آمده و در راستای اهداف و کاربری تعیین‌شده مورد استفاده قرار نگرفته، باید مسترد گردند. اگر این زمین‌ها دارای مستحدثات است و قلع‌و‌قمع آن ممکن نباشد، باید قیمت آن به نرخ روز توسط کمیته‌ای متشکل از استاندار، مدیرکل دادگستری و مدیرکل وزارتخانه‌های راه‌وشهرسازی یا جهاد کشاورزی تشکیل و اخذ شده و به حساب درآمد عمومی نزد خزانه‌داری کل کشور واریز شود». به نظر می‌رسد تصویب این قانون راه را برای قانون‌شکنان باز کند.

گنجاندن کلمه «نبودن امکان قلع‌وقمع» تفسیر زیادی ایجاد می‌کند. این امکان را ایجاد می‌کند که افراد در راستای اهداف واگذاری اقدام نکنند و یک‌سری مستحدثات غیرضرور ایجاد کنند؛ با این هدف که در مرحله‌ای که منجر به قلع‌و‌قمع می‌شود، بتوانند زمین را بخرند. این مسئله در آینده مشکل ایجاد می‌کند.

مسعود منصور، معاون حفاظت و امور اراضی سازمان جنگل‌ها، مراتع و ‌آبخیزداری کشور، با تأکید بر اینکه برای اظهارنظر قطعی نیازمند آن است که عین مصوبه مجلس را ببیند، می‌گوید: تحلیل من روی پیش‌فرض‌هایی است که قرار بود مصوب شود. آنچه ما در جریان آن بودیم، درباره زمین‌های واگذاری صحبت می‌کرد. زمین‌هایی که با اهداف خاصی از اراضی ملی و موات واگذار می‌شود.  او افزود: هدف از واگذاری این اراضی، افزایش تولید و ایجاد اشتغال است. بنابراین دلیلی ندارد اگر طرح در این زمین‌ها اجرا نشد و تغییر کاربری یافت، بدون اینکه مرجع واگذاری و هیئت نظارت بر واگذاری تصویب کند، این زمین اجازه فروش داشته باشد.

منصور تأکید می‌کند: قانون در ماده ٣٣، این دسته از زمین‌ها را تعیین‌تکلیف کرده است که شرایط فروش به چه صورت باشد. طرح باید به بهره‌برداری کامل برسد و هیئت نظارت پیشرفت فیزیکی را تأیید کند.  او با اشاره به اینکه اراضی مشمول این مصوبه در حیطه وظایف سازمان امور اراضی مدیریت هستند، درباره اشکالات قانون جدید می‌گوید: بر اساس قوانین قبلی، اگر فرد مستحدثاتی ساخت و قرارداد آن تعیین‌تکلیف شد و ثابت شد اقداماتش برخلاف مفاد طرح مصوب بوده است، باید قطع ید شود و زمین در راستای تحقق اهداف قبلی، به فرد جدید واگذار شود.

به گفته معاون امور اراضی سازمان جنگل‌ها، گنجاندن کلمه «نبودن امکان قلع‌وقمع» تفسیر زیادی ایجاد می‌کند. این امکان را ایجاد می‌کند که افراد در راستای اهداف واگذاری اقدام نکنند و یک‌سری مستحدثات غیرضرور ایجاد کنند؛ با این هدف که در مرحله‌ای که منجر به قلع‌و‌قمع می‌شود، بتوانند زمین را بخرند. این مسئله در آینده مشکل ایجاد می‌کند.

واگذاری عرصه را مناسب نمی‌دانم

منصور در ادامه اضافه می‌کند: در قانون افزایش بهره‌وری با آسیب‌شناسی مستمری که شد، به‌عنوان کارشناس این حوزه در هیچ صورتی واگذاری عرصه را مناسب نمی‌دانم. عرصه‌های منابع طبیعی و دولتی باید برای اجرای طرح در اختیار سرمایه‌گذاران و تولیدکنندگان قرار بگیرند و تا زمانی که برای آن هدف تولیدی استفاده می‌شوند، در اختیار افراد باشند و اگر به هر دلیل نخواهند استفاده شوند، باید از اختیار فرد خارج شوند. عرصه نباید در مالکیت فرد باشد.  او همچنین می‌گوید: در تبصره دو ماده ٩ قانون افزایش بهره‌وری، از سال ٨٩ به بعد تقاضای واگذاری صرفا باید به صورت اجاره بماند. در قانون رفع موانع تولید، شهرک‌های کشاورزی، گردشگری و صنعتی از این قانون مستثنا شده است؛ اما در بقیه موارد، همچنان ممنوعیت انتقال مالکیت عرصه وجود دارد.

به گفته منصور، بر اساس این قانون، حتی کسی که طرح را کامل اجرا می‌کند و هدف اولیه را به بهره‌برداری کامل می‌رساند نیز مالک عرصه نیست و فقط حق تصرف اعیانی را دارد. چگونه قصد داریم به کسی که تخلف کرده و اعیانی غیرمرتبط ساخته و طرح را اجرا نکرده است، عرصه را بفروشیم؟ این اقدام که مغایر با قانون افزایش بهره‌وری می‌شود.

سالانه ٢٠٠ تا ٣٠٠‌ هزار هکتار از عرصه‌های ملی واگذار می‌شود

معاون امور اراضی سازمان جنگل‌ها درباره میزان واگذاری زمین‌های ملی برای اجرای طرح‌های تولیدی می‌گوید: این عدد ثابت نیست و بستگی به تقاضا دارد. سالانه حدود ٢٠٠ تا ٣٠٠ ‌هزار هکتار یا کمی بیشتر یا کمتر را می‌توانیم در اختیار مرجع واگذاری (سازمان امور اراضی) قرار دهیم.  او اضافه می‌کند: اینکه این زمین‌ها واگذار می‌شود یا خیر، در اختیارات سازمان امور اراضی است. باید آمار زمین‌های واگذارشده را از این سازمان بگیرید. ما فقط اراضی را تخصیص می‌دهیم تا در اختیار جهاد کشاورزی برای اجرای طرح قرار بگیرد.

حتی کسی که طرح را کامل اجرا می‌کند و هدف اولیه را به بهره‌برداری کامل می‌رساند نیز مالک عرصه نیست و فقط حق تصرف اعیانی را دارد. چگونه قصد داریم به کسی که تخلف کرده و اعیانی غیرمرتبط ساخته و طرح را اجرا نکرده است، عرصه را بفروشیم؟ این اقدام که مغایر با قانون افزایش بهره‌وری می‌شود.

منصور همچنین تاکید می‌کند: به‌طور‌کلی، واگذاری زمین باید تحت‌ نظارت مرجع واگذاری باشد و هیئت نظارت ماده ٣٣، تکلیف اراضی واگذاری را روشن کرده است. بر اساس قانون افزایش بهره‌وری، مالکیت عرصه امکان‌پذیر نیست و فرد فقط مالک مستحدثاتی است که در عرصه ایجاد کرده است. اینکه ما زمین واگذار‌شده را به صرف اینکه امکان قلع‌و‌قمع نداریم، به خود فرد بفروشیم؛ یعنی به اقدام خلاف مقررات آن فرد مهر تأیید زده‌ایم و مشکلات قانونی را برای این فرد حل کرده‌ایم.

به گفته او بر اساس قوانین موجود، اگر در اراضی واگذارشده اعیانی غیرمرتبط ساخته شود، قرارداد متخلف باید فسخ شود، عرصه به دولت بازگردد و اعیانی از سوی مجری بعدی از مجری قبلی خریداری شود. عرصه نباید به فردی که خلاف مقررات طرح را اجرا کرده و مستحدثات غیرمرتبط ساخته است، واگذار شود.

نظری ندارم

در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی قطعاتی موسوم به ١٠هکتاری در شمال کشور برای تولید غذا به افرادی واگذار شد که امروز بسیاری از این ١٠هکتاری‌ها تبدیل به ویلا شده‌اند. در جریان تلاش برای تصویب قانون حفظ زمین‌های کشاورزی که در مجلس نهم مسکوت ماند، گروهی تلاش کردند مجوز تغییر کاربری این اراضی را در قالب تصویب قانون حفظ کاربری اراضی کشاورزی بگیرند. در این راستا تلاش کردیم نظر رئیس سازمان امور اراضی را در‌این‌باره جویا شویم؛ اما علیرضا اورنگی درباره تأثیر تصویب این قانون بر افزایش بروز تخلفات در اراضی واگذارشده، می‌گوید: دراین‌باره نظری ندارم. به نظر می‌رسد با این مصوبه مجلس، به‌زودی شاهد زمین‌خواری‌های گسترده باشیم.

مشاهده ادامه مطلب

مرگ‌هراسی و امنیت اجتماعی | روزنامه راه دلسوخته

عرفان مرگ را بی‌اهمیت می‌کند و فلسفه به گونه‌یی با مرگ آشتی می‌کند

هایدگر در هستی‌شناسی خود انسان را وجود ناظر بر مرگ تعریف می‌کند. در واقع اگر تعریف دگری از انسان بشود ارایه کرد، می‌توان انسان را موجود مرگ‌آگاه نیز تعریف کرد. چون انسان تنها موجودی است که در عین آگاهی به مرگ خویش، به زیستن ادامه می‌دهد. فیلسوف اگزیستان‌سیالیست کیرکی‌گارد مرگ را به حق به عنوان یک پدیدۀ موثر بر حیات انسان که از سوی انسان حس‌شدنی می‌باشد تعریف می‌کند. مرگ به عنوان پدیده‌یی که در آخر خط زندگی انسان را انتظار می‌کشد از جدی‌ترین دلهره‌های بشر از دوران آغازین تا کنون بوده است. بشر هرگونه که در تاریخ زیست خود خواسته است هستی را تبیین کند تبیین‌پذیری هستی را جدا از مفهوم مرگ میسر ندیده است. ادیان نه تنها که با پیام مرگ اندیشی به بشر خود را پیشکش کرده‌اند، بل وجود مرگ در هستی، وجود ادیان را میسر می‌سازد. به سخن دگر اگر مرگ نمی‌بود انتظار نمی‌رفت که ادیان حرفی برای گفتن در هیچ زمینه‌یی می‌داشتند. اشاره‌یی مولانا به همین مسئله است که خطاب به پیامبران از زبان قوم سبا می گوید:

‎طوطی نقل و شکر بودیم ما

‎مرغ مرگ‌اندیش گشتیم ازشما

‎اما از سوی دگر مرگ برای فلسفه نیز از مهم‌ترین دغدغه‌ها در طول تاریخ بوده است. تا مرزی‌که مونتاین فلسفه را آموزگار مرگ دانسته است. ما در تاریخ فلسفه، فلسفة کم توجه به مرگ را کمتر سراغ داریم. حتا مرگ‌گریزی فلسفی ایپیکوریان را نیز نوعی مواجه با مرگ می‌شود عنوان کرد. این همه نشان می‌دهد که مرگ‌اندیشی در هیچ حالتی دست از گریبان بشر بر‌نداشته است. از همین‌رو همانگونه که کیرکی‌گارد می‌گوید حیات بشر همیشه از چگونگی برخورد بشر با مرگ متاثر بوده است و می باشد. طرز زیست دینی و عرفانی دو گونه می‌تواند مرگ‌اندیشی بشر را متاثر کند. یکی از راه ترس که مرگ را در انسان درونی می‌کند دیگری از راه عشق که مرگ را در چشم انسان کم‌اهمیت می‌سازد. چنانچه رواقیون نیز یگانه راه غالب آمدن به مرگ را تعمق بیشتر در آن می‌دانستند که پیامبر اسلام (ص) نیز به مساله‌یی مشابه همین تاکید داشته است. اما فلسفه هم از آن جهت که تلاشی در جهت گشودن گره‌های هستی است، مرگ را گامی در جهت گشودن گره تازه‌یی و باز شدن در دیگری از معرفت می‌تواند بداند. دست کم مرگ سقراط که فلسفی‌ترین مرگ تاریخ می‌باشد، همین مساله را نشان می‌دهد. درین روش دین و عرفان و فلسفه تا حدی پیاورد مشابه‌یی به همراه دارند. البته این تنها روش مواجه فلیسوفانه با مرگ نیست. فیلسوفان مختلف مواجهه مختلف با مرگ داشته‌اند که بیان آن پا از مرزهای این بحث بیرون می‌ماند. در هرصورت مرگ مادر تمام ترس‌های انسان است که هم فلسفه و هم الهیات همیشه تلاش کرده اند تا این سوراخ مبهم انسان‌خوار را به گونه‌یی تبین کنند.

‎اما مردم عام با مرگ چگونه مواجه می‌کنند؟ مردم عمومن از مرگ به عنوان پایان‌دهندۀ حیات همیشه دلهره و ترس دارند. شاید در مواردی که از دلتنگی لبریز می‌شوند مرگ را تنها آغوش امن برای فرار بدانند، مگر این مساله عمومیت ندارد. چون نیروی محرکی که در انسان حیات را تداوم می‌بخشد امید می‌باشد و انسان در کمتر مواردی از امید خالی می‌ماند. حالا زمان آن رسیده است که پرسیده شود آیا ترس از مرگ برای امنیت اجتماعی بهتر خواهد بود یا بی‌اهمیت‌شدن آن؟

‎در پاسخ باید گفت که ترس از مرگ برای امنیت اجتماعی پی‌آورد نیک‌تر به همراه خواهد داشت تا روز‌مره‌شدن و بی‌اهمیت‌شدن آن، چیزی‌که هم ادیان هم فلسفه‌ها به دنبال تحقق آن تلاش می‌کنند؛ زیرا ترس از مرگ را می شود از مهم‌ترین انگیزه‌ها و یا عوامل شکل‌گیری زندگی مدنی دانست. چون اساسن زیست شهری و مدنی به شمول ترس از مرگ با انواع ترس‌ها پیوند نهایت نزدیک دارد؛ زیرا انسان به سبب این که از مرگ خویش می‌ترسد ازمرگ دیگران نیز می‌ترسد و این گونه برای امنیت جان خویشتن ناگزیر است امنیت جان دیگری را در خطر نیندازد. بی‌جا نیست که نیچه مهم‌ترین اصل مسیحی «همسایه‌ات را دوست بدار» را اصل اخلاقی ناشی از ترس می‌داند. انسان زمانی‌که از مرحلۀ توحش پا به تمدن می‌گذارد آهسته آهسته بعضی صفات مانند شجاعت، نترسی، سادگی، سخاوت و… جای خود را به صفات مانند ترسویی، تجمل، خسیسی و … می دهد.

البته روشن است که برای نمونه هر انسان ترسو متمدن نیست اما هر انسان متمدن ویژگی ترسندگی را به همراه دارد. در کنار این از مهم‌ترین ویژگی‌های جوامع مدنی، پیش‌بینی پذیرتر بودن حیات در این جوامع است. چیزی که جوامع بدوی آن را هرگز ندارند.

شما زیست یک باهمستان وحشی را در یک جنگل در نظر بگیرید، جمعیت هر کالونی با بیرون از کالونی‌های خود همیشه در حال نبرد‌اند. هرلحظه ممکن است شکار دگری شوند و از سوی دیگر تلاش دارند تا خود دیگری را شکار کنند. در چنین وضعیت باید برای زنده‌ماندن خود بکُشی، ولی این را هم می‌دانی‌که این زنده‌ماندن طولانی نخواهد بود چون ممکن نیست تمام موانعی را که صد راه زیستن تو است، ازمیان برداری. در چنین شرایط مرگ به تو نزدیک‌تر است یعنی شانه‌به‌شانه و رو‌به‌روی تو در حرکت است. این نزدیکی مرگ پیش‌بینی‌پذیری حیات را به حد اقل آن نزدیک می‌کند. در وضعیت این چنینی انسان با مرگ به جهت تقرب بیشتر، آشتی نمی‌کند، بلکه در برابر مرگ بی‌اعتناتر می‌شود و این گونه مرگ هرچه بیشتر روزمره می‌شود. روز‌مره شدن و عادی‌شدن مرگ در یک جامعه به معنای استیلای کامل مرگ بر آن جامعه است که این از مهم‌ترین ویژگی‌های هم‌بودگاه‌های وحشی و بدوی است. عادی‌شدن و یا روزمره‌شدن مرگ از مهم‌ترین کروند (فاکتور)های است که اخلاق جوامع وحشی را سمت‌وسو می‌بخشد. در جوامع متمدن ما بیشتر از یک اصل مشترک اخلاقی نداریم و آن اینکه «آنچه بر نفس خویش نپسندی نیز بر نفس دگری نپسند» اما در هم‌بودگاه‌های که بی‌پروایی در برابر مرگ بنابر هر شرایطی شکل می‌گیرد، این تنها اصل مشترک اخلاقی مفهوم خویش را از دست می‌دهد. چون دگر مرگ برای نفس خودم چیزی مهمی نیست تا آن را برای دگران بپسندم یا نپسندم. حالا اگر بپذیریم که جوامع وحشی و بدوی جوامعی‌اند که مرگ در آن عادی و روزمره می‌باشد.

این گزاره را می‌شود وارونه نیز خواند، یعنی با عادی‌شدن مرگ در یک جامعه، آن جامعه در جهت توحش به پیش می‌رود یعنی سیر معکوس تمدن را می‌پیماید؛ زیرا همان‌گونه‌که یادآوری شد، ترس از مرگ از جمله غرایز تمدن ساز در انسان می‌باشد.

قتل و کشتارهای پی‌هم در این اواخر در تمام افغانستان به ویژه در کابل مرگ را به یک امر روزمره تبدل کرده است. برای اینکه دیده شود این وضع چگونه بالای اخلاق جمعی اثر گذاشته است، کافی است به گفتگوی تلیفونی جوانی گوش دهید که به دوست خود ده‌دقیقه پس از انتحاری خونینی که بیش از ۱۵ تن در آن جان باخته‌اند، تماس گرفته است و می‌گوید: خبر شدم در کنار دکان‌تان انتحار شده است حال تو خوب است؟ دوست‌اش پاسخ می‌دهد: مه خوبم. انتحاری خیلی شدید بود، بسیار نفر کشته شد. جوان حرف دوست‌اش را قطع می‌کند و پیش از آن که در باره جزییات رخداد از دوستش چیزی بشنود با بی‌پروایی تمام می‌گوید: خیلی خوب، اگر فرصت داشتم شام برت زنگ می زنم.

‎برای نشان دادن روزمره‌شدن مرگ در یک جامعه مثال بهتر و عینی‌تر از این نمی‌شود. حالا چگونه می‌شود بر این تهدید جدی فرا راه دلسوخته و آسایش انسان غالب آمد؟

دین، فلسفه، عرفان کدام یک به بهبود وضعیت کمک خواهد کرد؟ در پاسخ باید گفت هیچ کدام. همان گونه که در بالا یادآوری شد، این‌ها همه در تلاش چیره‌آمدن بر مساله مرگ‌هراسی و عادی‌تر کردن هرچه بیشتر پدیدۀ مرگ‌اند. حال آنکه به‌پندار من افزایش مرگ‌هراسی و برجسته‌تر شدن ترس از مرگ مهم‌ترین عامل در جهت رهایی از چنین اوضاع خواهد بود.

در حالی که دین با به رسمیت شناختن مرگ‌هراسی، مرگ را درونی می‌کند، عرفان مرگ را بی‌اهمیت می‌کند و فلسفه به گونه‌یی با مرگ آشتی می‌کند و از هیبت آن می‌کاهد. حالا افزایش مرگ‌هراسی چگونه ممکن است؟ افزایش مرگ‌هراسی با بهبود وضع اقتصادی ممکن است. مرگ‌هراسی و رفاه پیوند ژرفی با هم دارند؛ زیرا هرقدر که انسان به رفاه بیشتر و حیات پیش‌بینی‌پذیرتری دست می‌یابد، چیزی بیشتر برای از دست دادن خواهد داشت، و هرقدر که انسان چیزی بیشتری برای از دست دادن داشته باشد مرگ‌گریزی و مرگ‌هراسی‌اش بیشتر خواهد بود.

از همین جهت کشتار و اختناق را با جوامع فقیر و بدوی‌تر و از سوی دگر امنیت و آرامش را با جوامع مرفه‌تر و مدنی‌تر پیوندی بسیار نزدیک است. در ضمن سزاوار یادآوری است که هستند فلسفه‌های که بر حظ و رفاه بیشتر فرد و جامعه تاکید می‌کنند که چنین فلسفه‌ها بیشتر از هر اندیشۀ دگری به بهبود اوضاع کشور مانند افغانستان کمک‌گر خواهند بود.

در وضع کنونی ما می‌باید از هر‌گونه اندیشۀ که حیات این جهانی را در چشم انسان خوار و کم‌اهمیت می‌سازد پرهیز کردو از اندیشه‌هایی که همین حیات مادی را شیرین‌تر و دلپذیرتر می‌سازد استقبال کرد. چون تاریخ نشان داده که هم دینداری هم عرفان و هم تلسف در رفاه و آسایش اجتماعی بهتر و بیشتر به شگوفایی رسیده‌اند. برعکس وضعیت بد رفاه و آسایش اجتماعی این هر سه را همیشه به بیراهه و انحطاط برده است.

نویسنده: شریح شیون

مشاهده ادامه مطلب

عطر ماه


نمایش مشخصات علی اکبررضایی

"عطــر مــاه"
به روی برکه‌ای افتاده مـــــاهی
شبیـــه آفتـــابی در سیــــــاهی
به عشق تو گرفتـارم عزیــــــزم
اسیرم من اسیر تُنگِ مـــــــاهی
همان روزی که روییدی به قلبم
جهان

شاعر:علی اکبررضایی

مشاهده ادامه مطلب

کسی استعداد ذاتی ندارد، اگر هم داشته باشد، چه بدتر


عکس: بندتو کریستوفانی.

عکس: بندتو کریستوفانی.

 

مارینا کراکوفسکی، استنفورد مگزین — یکی از روزهای ماه نوامبر گذشته [۲۰۰۷]، استاد روان‌شناسی استنفورد کارول دوک پذیرای دو مهمان از تیم فوتبال بلک‌برن رُورز بود که در لیگ برتر انگلستان بازی می‌کند. آکادمی آموزشی رُورز جزء سه آکادمی برتر انگلستان است، اما مدیر عملکرد این تیم، تونی فاکنر، مدت‌ها بود که گمان می‌کرد تعدادی از بازیکنان آینده‌دارش پتانسیل خود را شکوفا نمی‌کنند. مستعدترین افراد، با نادیده‌گرفتن شعار صدسالۀ باشگاه یعنی «مهارت و سخت‌کوشی»، تمرین جدی را دست‌کم می‌گرفتند.

فاکنر به‌نوعی ریشۀ مشکل را می‌دانست: فرهنگ فوتبال بریتانیایی بر این باور بود که ستاره‌ها تربیت نمی‌شوند، بلکه ستاره به دنیا می‌آیند. اگر این دیدگاه را قبول کنید، و به شما بگویند استعداد فراوانی دارید، تمرین به چه دردتان می‌خورد؟ بالاخره اگر سخت تمرین کنید، انگار به خودتان و بقیه می‌گویید که خوب هستید اما عالی نه. فاکنر مشکل را شناسایی کرده بود، اما برای ترمیمش به کمک دوک نیاز داشت.

بعید است از یک روان‌شناس دانشگاهی شصت‌ساله استادِ انگیزش ورزشی دربیاید. اما تخصص دوک (و کتاب اخیرش با نام ذهنیت: روان‌شناسی جدید برای موفقیت۱) بیش از سه دهه است که، با پژوهش نظام‌مند، سعی در یافتن پاسخ این سؤال داشته است که چرا برخی افراد پتانسیل خود را محقق می‌کنند ولی کسانی با استعدادهای مشابه نه؛ یا اینکه چرا برخی محمدعلی می‌شوند و مابقی مایک تایسون. او دریافت که کلید ماجرا توانایی نیست، بلکه این است که آیا توانایی را چیزی ذاتی بدانید که باید نمایش داده شود، یا چیزی که می‌تواند توسعه بیابد.

به‌علاوه دوک نشان داده است که آدم‌ها می‌توانند یاد بگیرند که باور دوم را اقتباس کنند و جهش‌های چشم‌گیری در عملکردشان داشته باشند. این روزها هرجا به‌دنبال انگیزش و موفقیت باشند دنبال او می‌روند: از آموزش تا فرزندپروری تا مدیریت کسب‌وکار و پیشرفت شخصی.

دوک زمانی که دانشجوی تحصیلات تکمیلی دانشگاه ییل بود، مطالعه روی انگیزش حیوانات را آغاز کرد. در اواخر دهۀ ۱۹۶۰، یک سوژۀ داغ در پژوهش‌های حیوانی «درماندگی آموخته‌شده»۲ بود: حیوانات آزمایشگاهی گاهی اوقات آنچه را قادر به انجامش بودند انجام نمی‌دادند، چون پس از شکست‌های مکرّر دست از تلاش کشیده بودند. برای دوک سؤال بود که انسان‌ها چگونه با این وضعیت کنار می‌آیند. او تعریف می‌کند که: «پرسیدم: چه چیزی موجب می‌شود یک کودکِ واقعاً توانا در مواجهه با شکست دست از کار بکشد، درحالی‌که شکست موجب انگیزش بقیۀ کودکان می‌شود؟»

در آن زمان، درمان پیشنهادی برای درماندگی آموخته‌شده حصول یک رشتۀ طولانی از موفقیت‌ها بود. دوک مدعی شد که تفاوت بین واکنش درماندگی و نقطۀ مقابلش (ارادۀ تسلط‌یافتن بر چیزهای جدید و غلبه بر چالش‌ها) در دیدگاهی ریشه دارد که افراد به‌علت شکست‌شان دارند. به نظر دوک، افرادی که شکست‌شان را به فقدان توانایی نسبت می‌دادند، حتی در حوزه‌هایی که توانمند بودند دلسرد می‌شدند. در سوی دیگر، آن‌هایی که فکر می‌کردند صرفاً تلاششان به اندازۀ کافی نبوده است از مانع‌ها قوت می‌گیرند. این نکته به موضوع رسالۀ دکترای او تبدیل شد.

دوک و دستیارانش یک آزمایش روی کودکان دبستانی کردند که به گزارش پرسنل مدرسه درمانده بودند. این کودکان با آن تعریف کاملاً جور بودند: مثلاً اگر به چند مسئلۀ ریاضی می‌رسیدند که نمی‌توانستند حل کنند، دیگر نمی‌توانستند مسائلی را حل کنند که قبلاً حل کرده بودند (و برای تعدادی از آن‌ها

افرادی که شکستشان را به فقدان توانایی نسبت می‌دهند، حتی در حوزه‌هایی که توانمند هستند، دلسرد می‌شوند

چند روز طول می‌کشید تا آن توانایی را بازیابی کنند).

با یک سلسله تمرین، آزمایشگران به نیمی از دانش‌آموزان یاد دادند که خطاهایشان را به تلاش ناکافی نسبت بدهند، و آن‌ها را تشویق به ادامۀ تلاش کردند. آن کودکان یاد گرفتند که، هنگام مواجهه با شکست، ایستادگی کنند (و موفق بشوند). هیچ نشانۀ بهبودی در گروه کنترل دیده نشد؛ تمرکزشان همچنان به‌سرعت از هم می‌پاشید و به کُندی خودشان را بازیابی می‌کردند. دوک می‌گوید این یافته‌ها «واقعاً حامی این ایده بودند که انتساب۳ یک مؤلفۀ کلیدی در عوامل پیش‌برندۀ درماندگی و روندهای مهارت‌گراست». مقالۀ او در سال ۱۹۷۵ دربارۀ این موضوع به یکی از پرارجاع‌ترین مقاله‌ها در روان‌شناسی معاصر تبدیل شده است.

نظریۀ انتساب که به قضاوت‌های افراد دربارۀ علل رویدادها و رفتارها می‌پردازد، همان زمان هم یک حوزۀ فعال در پژوهش روان‌شناختی بود. اما لی راس می‌گوید تمرکز در آن زمان بر آن بود که ما چگونه انتساب انجام می‌دهیم. راس استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد است که عبارت «خطای بنیادین انتساب»۴ را ابداع کرد تا این تمایلمان را نشان دهد که کنش‌های دیگران را براساس خصیصه‌های شخصیتی‌شان تبیین می‌کنیم و از اقتضائات قدرت چشم‌پوشی می‌کنیم. به گفتۀ او، دوک کمک کرد تا «تأکید از خطاها و سوگیری‌های انتسابی به‌سمت پیامدهای انتساب برود، یعنی اینکه چرا انتساب‌های افراد اهمیت دارد». دوک از نظریۀ انتساب استفادۀ کاربردی کرد.

او وقتی استادیار دانشگاه ایلینوی شد به این کار ادامه داد. در آنجا با همکاری کارول دینر، که آن هنگام دانشجوی تحصیلات تکمیلی بود، از کودکان می‌خواستند در تکالیف حل مسأله، که برخی از آن‌ها برایشان بسیار دشوار بود، «بلند فکر کنند». غافلگیری بزرگ این بود: بعضی از بچه‌هایی که تلاش زیادی می‌کردند، اصلاً انتساب انجام نمی‌دادند. این بچه‌ها فکر نمی‌کردند در حال شکست‌اند. تعبیر دینر این است: «شکست همان اطلاعات است؛ به آن برچسب شکست می‌زنیم، اما بیشتر از این جنس است که: این جواب نداد، من یک مسأله‌حل‌کُن هستم، و روش دیگری را امتحان خواهم کرد». در یک لحظۀ فراموش‌نشدنی، یک پسر (از آن بچه‌هایی که اسوۀ نوع مهارت‌گرا هستند) وقتی با اولین مانع روبرو شد، روی صندلی‌اش نشست، دست‌هایش را به هم مالید، ملچ‌مولوچ کرد و اعلام کرد: «من عاشق چالشم».

این شوق به چالش به تبیین این نکته کمک می‌کرد که چرا سایر بچه‌های توانمند فقط به‌خاطر برخورد به یک مانع فکر می‌کردند فاقد توانایی‌اند. عقل سلیم می‌گوید که توانایی الهام‌بخش اعتمادبه‌نفس است. و تا زمانی نیز همین‌طور است، تا وقتی که پیش‌رفتن ساده باشد. اما موانع همه‌چیز را دگرگون می‌کنند. دوک متوجه شد (و اندکی بعد با همکارش الین الیوت نشان داد) که ریشۀ تفاوت در اهداف بچه‌هاست. دوک می‌گوید «کودکان مهارت‌گرا واقعاً مصمم‌اند چیزی را یاد بگیرند»، و «اهداف یادگیری» الهام‌بخش زنجیرۀ افکار و رفتاری متفاوت از «اهداف عملکردی» می‌شود.

دانش‌آموزانی که عملکرد برایشان مهم‌تر است، می‌خواهند باهوش به نظر بیایند حتی اگر نتیجه‌اش آن باشد که در فرآیند هیچ یاد نگیرند. برای آن‌ها، هر تکلیف یک چالش برای خودانگارۀ آن‌هاست، و هر مانع یک تهدید شخصی می‌شود. لذا آن‌ها فقط فعالیت‌هایی را پی می‌گیرند که مطمئن باشند در آن‌ها می‌درخشند؛ و از تجربه‌های لازم برای رشد و شکوفایی در هر تلاشی می‌پرهیزند. در سوی دیگر، دانش‌آموزانی که هدف آن‌ها یادگیری است، ریسک‌های لازم را می‌پذیرند و نگران شکست نیستند چون هر خطا به فرصتی برای یادگیری تبدیل می‌شود. این بینش دوک، حوزۀ جدیدی در روان‌شناسی آموزشی رقم زد: نظریۀ هدف پیشرفت.

سؤال بعدی دوک این بود: در وهلۀ اول، چه چیزی موجب تمرکز دانش‌آموزان بر اهداف متفاوت می‌شود؟ او در یک دورۀ مرخصی که به هاروارد رفته بود، در این باره با مری بندورا (دختر روان‌شناس شهیر

توانایی الهام‌بخش اعتمادبه‌نفس است و تا زمانی نیز همین‌طور است، یعنی تا وقتی که پیش‌رفتن ساده باشد. اما موانع همه‌چیز را دگرگون می‌کنند

استنفورد آلبرت بندورا که آن زمان دانشجوی دکترا بود) بحث کرد، و پاسخ ناگهان به ذهنشان رسید: اگر برخی دانش‌آموزان می‌خواهند با توانایی‌شان تظاهر کنند، ولی دیگران می‌خواهند توانایی‌شان را افزایش دهند، لابد «توانایی» معانی متفاوتی برای دو گروه دارد. دوک توضیح می‌دهد: «اگر بخواهید چیزی را مکرّر نمایش بدهید، حس چیزی ایستا را پیدا می‌کند که درون شما خانه دارد؛ ولی اگر بخواهید توانایی‌تان را افزایش بدهید، حس پویایی و چکش‌خواری پیدا می‌کند». او استدلال می‌کرد افرادی که اهداف عملکردی دارند، فکر می‌کنند هوش از زمان تولد ثابت است. افرادی که اهداف یادگیری دارند، ذهنیت رشد نسبت به هوش دارند یعنی معتقدند که می‌توان آن را پرورش داد. (روان‌شناسان بین خودشان این ذهنیت رشد را «نظریۀ افزایشی»۵ می‌نامند و از عبارت «نظریۀ بنیاد»۶ برای ذهنیت ثابت استفاده می‌کنند.) الگوی آن‌ها تقریباً کامل شده بود.

دوک که در دهۀ ۱۹۵۰ در بروکلین بزرگ شده بود، دانش‌آموز موفقی در دبستان بود که توانست در مقطع ششم یک‌جا در کلاس دانش‌آموزان تیزهوش بگیرد. و از قضا، نه هر جایی. معلمشان، خانم ویلسون، دانش‌آموزان را به ترتیب آی‌کیو می‌نشاند و حتی برای تقسیم مسئولیت‌های کلاس هم از نمرات آی‌کیو استفاده می‌کرد. خانم ویلسون، خواسته یا ناخواسته، باورش به هوش ثابت را نشان می‌داد. دوک، که در ردیف اول و صندلی اول می‌نشست، معتقد است خانم ویلسون حسن‌نیت داشت. این تجربه به او آسیب نزد (دوک می‌گوید که همان‌وقت هم قدری از ذهنیت رشد را داشت) اما او نشان داده است بسیاری از دانشجویان که برچسب باهوش می‌خورند، به‌ویژه دختران به‌خوبی او نتیجه نمی‌گیرند.

دوک خاطرنشان می‌کند که آزمون‌ها به‌شدت در اندازه‌گیری پتانسیل دانش‌آموزان ضعیف‌اند. به یک گروه از بزرگ‌سالان بگویید یک پرتره از خودشان بکشند. اکثر آمریکایی‌ها فکر می‌کنند طراحی یک استعداد ذاتی است که ندارند، و پرتره‌هایشان فرقی با خط‌خطی‌های بچه‌ها ندارد. ولی کافی است آن‌ها را در کلاسی با طرح درس مناسب بنشانید (همان کاری که بتی ادواردز، مؤلف بهره‌گیری از سمت راست مغز۷، کرد) تا پرتره‌های حاصل از این کلاس چنان ماهرانه به نظر بیاید که نشود باور کرد کار همان افراد «بی‌استعداد» است. باور به اینکه امکان ارتقا ندارید، جلوی پیشرفت را می‌گیرد.

دوک می‌گوید فرهنگ نقش گسترده‌ای در شکل‌دادن به باورهای ما بازی می‌کند. یک مدرس فیزیک کالج اخیراً برای دوک نوشت در هند، که محل تحصیل او بود، اصلاً چنین تصوری وجود ندارد که برای یادگیری فیزیک باید نابغه باشید یا حداقل استعداد ویژه‌ای داشته باشید. «فرض آن بود که هرکس از پس این کار برمی‌آید، و عموماً هم این‌طور بود». ولی اگر با ذهنیت ثابت نسبت به فیزیک (یا زبان‌های خارجی یا موسیقی) بزرگ شده باشید، چطور؟ نگران نباشید: دوک نشان داده است که می‌توانید خودتان آن ذهنیت را عوض کنید.

چشم‌گیرترین اثبات برای این قضیه، حاصل مطالعۀ اخیر دوک و لیزا سوریچ بلکول روی کلاس هفتمی‌هایی است که پیشرفت کمی داشته‌اند. همۀ دانش‌آموزان، در جلساتی دربارۀ مهارت‌های مطالعه، مغز و این قبیل چیزها شرکت می‌کردند؛ به‌علاوه، یک گروه در جلسه‌ای معمولی دربارۀ حافظه شرکت کردند اما گروه دیگر یاد گرفتند که هوش مثل عضله از طریق تمرین و مشق قوی‌تر می‌شود. وقتی دانش‌آموزان آموزش می‌بینند که ذهنیتِ رشد نسبت به هوش اتخاذ کنند، تأثیری شتاب‌دهنده بر انگیزش و نمرات ریاضی‌شان دارد؛ در دانش‌آموزان گروه کنترل، علی‌رغم همۀ مداخله‌های دیگر، هیچ بهبودی دیده نشد.

دوک چنین توضیح می‌دهد: «مهارت‌های مطالعه و مهارت‌های یادگیری بی‌تحرک‌اند تا اینکه عاملی فعال آن‌ها را به حرکت درآورد». شاید دانش‌آموزان نحوۀ مطالعه را بلد باشند، اما اگر اعتقاد داشته باشند که تلاش‌هایشان بی‌ثمر است از آن استفاده نخواهند کرد. «اگر آن باور را نشانه بروید، می‌توانید شاهد ثمراتی بیش از آن باشید که امید داشته‌اید».

برگزاری کارگاه کلاسی در سطح کلان مقدور نیست؛ اول از همه آنکه، هزینه‌اش

شواهد نشان می‌دهند که اگر ذهنیت ثابت داشته باشیم، لاجرم آن‌قدر که می‌توانیم بالا نمی‌رویم

گزاف است. لذا دوک و بلکول یک واحدِ آموزشی رایانه‌ای طراحی کرده‌اند تا مداخلۀ زنده و واقعی را شبیه‌سازی بکند. نرم‌افزار چندرسانه‌ای مُد روز آن‌ها به نام Brainology (مغزشناسی) هنوز در حال توسعه است، اما به لطف همهمۀ اولیه‌ای که یک مقاله در مجلۀ تایم به‌پا کرد، و همچنین به‌واسطۀ کتاب اخیر دوک، معلمان مصرّانه متقاضی آن شده‌اند، چنان‌که حتی یک نفر خواسته که توزیع‌کنندۀ آن باشد.

برخلاف بسیاری از آن چیزهایی که قیافۀ حکمت و معرفت در زمینۀ آموزش و عملکرد را می‌گیرند، نتیجه‌گیری‌های دوک بر مبنای پژوهش‌های جدی و استوار است. او از آن مربی‌های شعاری انگیزش نیست که بگوید سقفی جز آسمان نیست و همه‌چیز بسته به نگرش است؛ اینکه کاری ندارد. اما شواهد نشان می‌دهند که اگر ذهنیت ثابت داشته باشیم، لاجرم آن‌قدر که می‌توانیم بالا نمی‌رویم.

گرچه عمدۀ پژوهش دوک دربارۀ ذهنیت‌ها در بافت مدرسه انجام شده است، می‌توان نتایجش را در ورزش، کسب‌وکار، روابط میان‌فردی و … هم پیاده کرد. مارک لپر می‌گوید: «خیلی افراد به کار او علاقه‌مندند؛ پژوهش او به حوزه‌های مختلف متعددی از روان‌شناسی و بیرون از روان‌شناسی مربوط است. لپر استاد روان‌شناسی استنفورد است که در سال ۲۰۰۴ وقتی رییس دانشکده بود، دوک را از کلمبیا که ۱۵ سال آنجا تدریس کرده بود به استنفورد کشاند. لپر اضافه می‌کند: «روان‌شناسان اجتماعی دوست دارند بگویند او روان‌شناس اجتماعی است؛ روان‌شناسان شخصیت می‌گویند او روان‌شناس شخصیت است؛ و روان‌شناسان رشد می‌گویند او روان‌شناس رشد است».

مالکوم گلدول می‌گوید حق آن است که جاذبۀ دوک از دانشگاه فراتر برود. گلدول نویسندۀ مجلۀ نیویورکر است، که به‌خاطر عامه‌فهم کردن پژوهش‌های روان‌شناختی شهرت دارد. گلدول در مصاحبه‌ای در ژورنال آو منیجمنت اینکوایری۸ گفت: «یکی از محبوب‌ترین کارهایی که تابه‌حال کرده‌ام اساساً مبتنی بر پژوهش کارول دوک بود. کارول دوک سزاوار آن است که مخاطبان وسیعی داشته باشد. اگر چنین مخاطبانی نداشته باشد جنایت است». شاید کتاب ذهنیت به این درد بخورد چون برای خوانندگان عام نوشته شده است.

لابد همین بود که فاکنر را متقاعد کرد که دوک می‌تواند به تیم فوتبال بلک‌برن رُورز کمک کند. برخلاف کودکان کم‌بهره در مطالعۀ مدرسه‌ایِ دوک، بازیکنان رُورز فکر نمی‌کردند فاقد توان لازم برای موفقیت هستند. بلکه کاملاً برعکس: آن‌ها فکر می‌کردند استعدادشان به‌خودی‌خود باید آن‌ها را تا اوج قله برساند. ولی ذهنیت ثابتی که در هر دو گروه وجود داشت، بیزاری‌شان از تلاش را تبیین می‌کرد.

اما مگر بسیاری افراد را نداریم که هم به توانایی ذاتی اعتقاد دارند و هم باور دارند که هیچ چیزی بی‌زحمت به دست نمی‌آید؟ این دو ایده منطقاً با هم سازگارند. ولی دوک می‌گوید که از لحاظ روان‌شناختی، بسیاری از افرادی که به هوش ثابت اعتقاد دارند، فکر می‌کنند که برای عملکرد خوب نیازی به سخت‌کوشی ندارند. او می‌گوید این اعتقاد کاملاً هم نامعقول نیست. دانش‌آموزی که یک مجموعه مسأله را ظرف ده دقیقه حل می‌کند، به‌واقع در ریاضی بهتر از آن کسی است که برای حل همان مسائل چهار ساعت وقت لازم دارد. و بازیکن فوتبالی که بدون تلاش خاصی گل می‌زند احتمالاً مستعدتر از کسی است که همیشه تمرین می‌کند. دوک می‌گوید: «مغالطه آنجاست که افراد با تعمیم این نکته به این باور می‌رسند که تلاش برای هر تکلیفی، حتی تکالیف دشوار، بر کم بودن توانایی‌شان دلالت می‌کند».

توصیه‌ای که او به رُورز کرد، برای همۀ کسانی صادق است که ذهنیت ثابت دارند. او می‌گوید: «تغییر دادن ذهنیت، مثل جرّاحی نیست. شما نمی‌توانید ذهنیت ثابت را بردارید و ذهنیت رشد را جای آن بگذارید». رُورز در حال آغاز کارگاه‌هایشان برای تازه‌ترین بازیکنانش است: جوان‌ترین و چکش‌خوارترین بازیکن‌ها. (فاکنر می‌داند بازیکنانی که با همان حالت «طبیعی»

تغییردادن ذهنیت مثل جرّاحی نیست. شما نمی‌توانید ذهنیت ثابت را بردارید و ذهنیت رشد را جای آن بگذارید

خود میلیون‌ها دلار پول درآورده‌اند، انگیزۀ چندانی برای تغییر شکل مغزهایشان ندارند). استعدادیاب‌های تیم از بازیکنان جدید می‌پرسند که چه دیدگاهی دربارۀ استعداد و تمرین دارند؛ آن‌ها نمی‌خواهند کسانی که ذهنیت ثابت دارند را حذف کنند، بلکه تمرین‌های ویژه‌ای برای آن‌ها در نظر می‌گیرند.

گلدول، در مقاله‌ای در سال ۲۰۰۲ که بر پایۀ پژوهش‌های دوک نوشته شده بود، به یکی از مشهورترین آزمون‌های او اشاره کرد تا نشان دهد شاید شرکت نفتی عظیم انرون دقیقاً به خاطر وسواس فرهنگش نسبت به استعداد، نه علی‌رغم این وسواس، فروپاشید. مطالعۀ دوک نشان می‌داد که وقتی هوش کودکان (نه تلاششان) تحسین می‌شود، انگیزۀ آن‌ها کاهش می‌یابد. نگران‌کننده‌تر آنکه، ۴۰درصد از آن‌هایی که به‌خاطر هوششان تحسین شده بودند، دربارۀ دستاوردهایشان برای همکلاسی‌ها و همتایان‌شان مبالغه می‌کردند. دوک می‌گوید: «ما بچه‌های معمولی را به دروغ‌گو تبدیل کرده‌ایم. به همین ترتیب، مدیران انرون که به‌خاطر استعداد ذاتی‌شان تحسین می‌شدند، پس از مدتی کوتاه، به‌جای آنکه مشکلات را بپذیرند و سعی در حل آن‌ها کنند، به دروغ روی می‌آوردند.

جفری ففر، استاد دانشکدۀ کسب‌وکار، می‌گوید که پژوهش دوک به درد یک مسألۀ عادی‌تر یعنی مدیریت عملکرد هم می‌خورد. به گفتۀ او، این اقدام کسب‌وکارهای مختلف خطاست که به‌جای توسعۀ مهارت‌های کارکنانشان زمان زیادی را صرف «سنجش و اخراج ضعیف‌ترها» (یعنی نمره‌دهی و ارزیابی آن‌ها) می‌کنند. «این تئوری مدیریتی مثل تئوری بابانوئل در هدیه‌آوردن برای بچه‌هاست: کدامشان شیطنت می‌کرده و کدامشان بچۀ خوبی بوده است».

رابرت استرنبرگ، رئیس دانشکدۀ هنر و علوم دانشگاه تافتز، می‌گوید رهبران هم می‌توانند از پژوهش دوک بهره ببرند. او که سابقاً رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا بوده است می‌گوید وقتی بیش از حد دلواپس آن باشید که باهوش به نظر بیایید، نمی‌توانید به اقدامات جسورانه و آینده‌نگر دست بزنید. «اگر از خطاکردن بترسید، هرگز در مدت کار خود چیزی یاد نمی‌گیرد و رویکردتان تماماً تدافعی می‌شود چون دائم به خودتان می‌گویید: باید مطمئن شوم که گند نمی‌زنم».

پیتر سالووِی، روان‌شناس اجتماعی که رئیس کالج ییل و پیشتاز حوزۀ هوش هیجانی است، می‌گوید ایده‌های دوک به او کمک کرده‌اند تا از بحثی جنجالی در حوزه‌اش گره‌گشایی کند. در این موضوع که یادآور بحثِ چکش‌خوار بودنِ هوش عمومی است، برخی پژوهشگران می‌گویند هوش هیجانی عمدتاً مادرزادی است، ولی دیگرانی از جمله سالووی آن را مجموعه‌ای از مهارت‌ها می‌دانند که قابل آموزش و یادگیری است. سالووی می‌گوید «همیشه از آدم‌ها می‌شنوم که می‌گویند مثلاً اجتماعی نیستم یا مدیریت هیجاناتم را بلد نیستم» اما نمی‌دانند که این حرفشان نشانۀ ذهنیت ثابت است.

جیمز گروس، استاد روان‌شناسی دانشگاه استنفورد، بسط پژوهش‌های دوک به حوزۀ هیجانات را آغاز کرده است. در یک مطالعۀ جدید، گروس و همکارانش یک گروه از دانشجویان کارشناسی تازه‌وارد استنفورد را زیر نظر گرفتند تا گذار و ورود آن‌ها به زندگی دانشگاهی را بررسی کنند. آن‌هایی که ذهنیت ثابت نسبت به هیجانات داشتند توان کمتری در مدیریت هیجانات خود داشتند، و در انتهای سال اول، انطباق اجتماعی و هیجانی‌شان کمتر از آن هم‌قطارهایشان بود که ذهنیت رشد داشتند.

دوک که اکنون به پایان سومین سال حضور خود در استنفورد نزدیک می‌شود، با ذهنیت رشد به استقبال شوک فرهنگی ناشی از جابه‌جایی رفته است. او می‌گوید سان‌فرانسیسکو، که در نزدیکی دانشگاه است، مزایای شهری بزرگ را برایش فراهم می‌کند، از جمله مکان‌های خوش‌منظره‌ای برای غذاخوردن که در حد و اندازۀ نیویورک است؛ و دانشگاه هم حس دنج‌تری از یک اجتماعِ کوچک را به او می‌دهد. او حتی قدری از فضای سینمایی نیویورک را هم با خودش آورده است: دیوید گلدمن، یعنی همسرش را، که منتقد

مهارت‌های مطالعه و مهارت‌های یادگیری بی‌تحرک‌اند تا اینکه عاملی فعال آن‌ها را به حرکت درآورد

و کارگردان است. او بنیان‌گذار و مدیر «مرکز ملی نمایش‌های جدید» در استنفورد است.

در همایش «انجمن علم روان‌شناسی» در ماه می، دوک سخنران اصلی بود. عنوان سخنرانی‌اش این بود: «آیا می‌توان شخصیت را تغییر داد؟» البته که پاسخ او، به‌صورت خلاصه، بلی است. به‌علاوه، ذهنیتِ رشد به درد روابط فرد هم می‌خورد. دوک در یک مطالعۀ جدید دریافت افرادی که اعتقاد دارند شخصیت را می‌توان تغییر داد، با احتمال بیشتری می‌توانند به صورت سازنده‌ای نگرانی‌ها را مطرح کرده و از پس مسائل برآیند. به نظر دوک، ذهنیت ثابت موجب شکل‌گیری یک دیدگاه جزمیِ «همه یا هیچ» دربارۀ صفات افراد می‌شود؛ این دیدگاه معمولاً موجب می‌شود مسائلی را نادیده بگیرید که در حال ریشه دواندن هستند، یا در سوی دیگر ماجرا، به محض مشاهدۀ اولین نشانه‌های مشکل از رابطه‌تان دست بکشید. (ولی ذهنیت رشد هم می‌تواند افراطی شود: وقتی که فرد در یک رابطۀ آزارنده می‌ماند به این امید که شریکِ رابطه‌اش تغییر کند. اینجا هم مثل هرجای دیگر، فرد باید بخواهد که تغییر کند).

این روزها، دوک الگوی خود را روی رشد اخلاقی بچه‌ها پیاده می‌کند. بچه‌های کم‌سن‌وسال شاید اعتقادِ خاصی دربارۀ «توانایی» نداشته باشند، اما تصوراتی راجع به «خوب بودن» دارند. بسیاری از بچه‌ها باور دارند که مطلقاً خوب یا بد هستند؛ سایر بچه‌ها فکر می‌کنند که می‌توانند در «خوب بودن» پیشرفت کنند. دوک دریافته است آن بچه‌های پیش‌دبستانی که ذهنیت رشد دارند، با خراب‌کاری‌هایشان به مشکل نمی‌خورند و کمتر نگاه قضاوت‌گر به دیگران دارند؛ همچنین در مقایسه با کودکانی که ذهنیت ثابتی به خوب بودن دارند، احتمال بیشتری دارد که سعی کنند خطاهایشان را تصحیح کرده و از اشتباهاتشان درس بگیرند. مثلاً آن‌ها درک می‌کنند که ریختن آب‌میوه روی زمین یا پخش و پلا کردن اسباب‌بازی‌ها حکم بدبودن آن‌ها را صادر نمی‌کند، به شرط آنکه آشفته‌بازاری که درست کرده‌اند را تمیز کرده و تصمیم بگیرند دفعۀ بعد بهتر عمل کنند. اکنون دوک و دانشجوی تحصیلات‌تکمیلی‌اش الیسون مستر مشغول آزمون‌هایی در کودکستان بینگ هستند تا ببیند که آیا آموزش ذهنیت رشد به کودکان می‌تواند مهارت‌های انطباقی‌شان را بهبود ببخشد یا خیر. آن‌ها یک کتاب داستان با این پیغام طراحی کرده‌اند که بچه‌های پیش‌دبستانی که در یک سال فرضی بد بوده‌اند می‌توانند سال بعد بهتر باشند. آیا شنیدن چنین داستان‌هایی می‌تواند به یک کودک چهارساله کمک کند که وقتی در جعبۀ شن بازی‌اش به مانع برخورد، از پس آن برآید؟

دانشجویانی که در سال‌های مختلف شاگرد دوک بوده‌اند، او را سخاوتمند و پرورشگر و مربی می‌دانند. لابد او این خصیصه‌ها را استعدادهایی ذاتی نمی‌داند، بلکه یک ذهنیت بسیار رشدیافته تلقی می‌کند. دوک می‌گوید: «همین‌که از ذهنیت رشد آگاهم و دربارۀ آن مطالعه می‌کنم و می‌نویسم، احساس می‌کنم باید آن را در زندگی‌ام بیاورم و از آن سود ببرم». او، که در پنجاه و چند سالگی سراغ یادگیری پیانو و زبان ایتالیایی رفته است، اضافه می‌کند: «انتظار نمی‌رود بزرگسالان این‌جور چیزها را بتوانند خوب یاد بگیرند».


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را مارینا کراکوفسکی نوشته است و در شماره مارس و آوریل ۲۰۰۷ مجلۀ استنفورد با عنوان «The Effort Effect» منتشر شده و سپس در وب‌سایت همین مجله بارگذاری شده است. و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۹۶ آن را با عنوان «کسی استعداد ذاتی ندارد، اگر هم داشته باشد، چه بدتر» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
•• مارینا کراکوفسکی (Marina Krakovsky)، دانش‌آموختۀ علوم اجتماعی در دانشگاه استنفورد است که اکنون در سیلیکون‌ولی کار می‌کند. آخرین کتاب او اقتصاد دلالی (The Middleman Economy) نام دارد.
[۱] Mindset: The New Psychology of Success
[۲] learned helplessness
[۳] Attribution
[۴] fundamental attribution error
[۵] incremental theory
[۶] entity theory
[۷] Drawing on the Right Side of the Brain
[۸] Journal of Management Inquiry

مشاهده ادامه مطلب

داستان عاشقانه دو خط موازی

دو خط موازی

پسرکی در کلاس درس، دو خط موازی را کشید و آنها متولد شدند. چشمشان بهم افتاد و قلبشان برای هم تپید. خط اول گفت: می‌توانیم زندگی خوبی داشته باشیم، خانه‌ای داشته باشیم در یک صفحه‌ی دنج کاغذ؛ من روزها کار‌ می‌کنم و می‌توانم بروم خط کنار یک جاده‌ی دورافتاده شوم. خط دوم با هیجان گفت: من هم می‌توانم خط کنار یک گلدان گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت در یک پارک کوچک. خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه‌ای.. حتماً زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز بهم نمی‌رسند و بچه‌ها تکرار کردند. دو خط موازی لرزیدند و بهم نگاه کردند. خط دوم زیر گریه زد و خط اول گفت: نه! این امکان ندارد. حتماً راهی پیدا می‌شود. خط دوم گفت: اما شنیدی که چه گفتند، هیچ راهی وجود ندارد.. ما به هم نمی‌رسیم و دوباره زد زیر گریه. خط اول گفت: نباید ناامید شد، ما از این صفحه خارج می‌شویم و دنیا را زیر پا می‌گذاریم تا بالاخره کسی پیدا شود مشکل ما را حل کند. خط دوم آرام گرفت و هر دو از صفحه بیرون خزیدند. از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و آن به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.

آنها از دشت‌ها گذشتند، از کوه‌های بلند و دره‌های عمیق عبور کردند، به شهرهای مختلف رفتند و دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدانی به آنها گفت: چنین چیزی محال است؛ هیچ فرمولی شما را بهم نخواهد رساند. ستاره‌شناس گفت: رسیدن شما بهم منجر به نابودی جهان خواهد شد و سیارات از مدار خارج می‌شوند و دیگر دانشمندان نیز آنها را ناامید کردند. با این حال به سفرهایشان ادامه دادند؛ اما روز به روز اشتیاقشان را برای رسیدن به هم از دست می‌دادند. تا اینکه روزی به دشتی رسیدند. نقاشی میان چمنزار نشسته بود و روی بومی نقاشی می‌کرد. نقاش قلمش را حرکت داد و دو خط موازی به روی بوم نقاشی رفتند و دو ریل قطار شدند که از دشتی می‌گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام پایین می‌رفت، سر دو خط موازی عاشقانه بهم می‌رسید.

 

رسیدن عاشقانه
مشاهده ادامه مطلب

«بو کتاب» این جمعه در پارک اندیشه تهران برگزار می‌شود – دلسوخته

«بو کتاب» فردا (جمعه ۲۷ بهمن) در پارک اندیشه تهران (ورودی شریعتی، زیر آلاچیق) از ساعت ۱۵:۳۰ تا ۱۷:۳۰ برگزار می‌شود.

شعار این طرح این است «بی هیچ کتاب قرض می‌دهیم، کاش بخوانی، کاش برگردانی.»

بو کتاب سال‌هاست که در سراسر ایران برگزار می‌شود. اولین بار این طرح به ابتکار یک جوان مشهدی در این شهر برگزار شد. بر اساس این طرح تعدادی کتاب به متقاضیان امانت داده می‌شود و اسم آنها در هیچ جا یادداشت نمی‌شود. بعد آنها می‌توانند به جایی که هر هفته اعلام می‌شود مراجعه کنند و کتاب را پس دهند و کتاب جدید بگیرند.

 

 

مشاهده ادامه مطلب

فتوای مرگ از زیر چتر صلح

گلبدین حکمتیار؛ رهبر حزب اسلامی پس از حدود یک‌سال اقامت در کابل، اخیرن دو مصاحبه تلویزیونی با شبکه‌های تلویزیونی طلوع و آریانا داشته است. آقای حکمتیار ضمن تاختن بر حکومت وحدت ملی در هر دو مصاحبه‌اش، این بار در مصاحبه با آریانا گفته است: «شما می‌گویید انتحاری، ولی ما می‌گوییم استشهادی؛ حملات انتحاری حملاتی است که کسی از زندگی خود بیزار آمده و خودکشی می‌کند. انتحاری یعنی خودکشی، حملات استشهادی یعنی حملاتی که کشته‌شدن، در این حملات صددرصد یقینی است بر اساس اهداف مقدس. قطعن ما از آن حمایت می‌کنیم.»

حکمتیار ضمن این‌که تلفات ملکی در حملات انتحاری را محکوم کرده، حملات انتحاری به قول خودش استشهادی را مقدس خوانده از آن اعلام حمایت کرده است.

این درحالی‌ است که آقای حکمتیار بر اساس جنایات جنگی که در جنگ‌های داخلی دهه هفتاد مرتکب شده، جزو متهمان اصلی تلفات انسانی و ویرانی شهر کابل است.

او از سال ۱۳۸۱ تا سال ۱۳۹۵ به‌طور مستقیم در مقابل دولت مردمی افغانستان و مورد حمایت سازمان ملل می‌جنگید. در سال‌های پسین، چندین حمله انتحاری با تلفات ملکی زیاد نیز از آدرس حزب اسلامی به رهبری آقای حکمتیار صورت گرفته است.

حمله به شاه‌شهید و حمله به فروشگاه فاینست با تلفات ملکی زیاد، توسط حزب اسلامی شاخه حکمتیار انجام شد که در حمله به فروشگاه فاینست شش عضو خانواده حمیده برمکی کشته شدند و هنوز کسی در این خصوص پاسخی نگفته است.

پیوستن حکمتیار به روند صلح در سال ۱۳۹۵ پیش‌شرط‌هایی داشت که از هر دو طرف (حکومت و حزب اسلامی) می‌باید اجرایی بشود. مصونیت از روند قضایی، آزادی زندانیان مجرمان جنگی حزب اسلامی، حفظ امنیت اعضای حزب اسلامی و دادن برخی از امتیازهای مالی به حزب اسلامی از جمله شرایط حزب اسلامی بودند که تا کنون به همه آنان با توجه به زمان سپری‌شده از جانب دولت افغانستان عملی شده است.

آقای حکمتیار با تمام اعضای ارشد حزب اسلامی هم‌اکنون در کابل با امنیت کامل به سر می‌برند. این حزب امتیازهای گزاف مالی را ماهانه از حکومت دریافت می‌کند و اخیرن هفتادوپنج تن از اعضای حزب اسلامی که اتهام‌های جنایت جنگی و ضد امنیت ملی را داشتند طی یک پروسه بدون قیدوشرط از سوی حکومت رها شدند. در حالی‌که رهایی زندانیان که اتهام‌های جنایات جنگی را دارند از صلاحیت حکومت نیست، بل در آن مورد باید مردم و دادگاه افغانستان و سرانجام دادگاه‌های بین‌المللی جرایم جنگی تصمیم می‌گرفتند. قابل یادآوری است که دادگاه بین‌المللی جزایی قرار است بعد از این به شکل جدی و ویژه روی جنایات جنگی در افغانستان هم کار کند.

به‌ هر روی، حکومت بدون در نظرداشت حق مردم افغانستان و قواعد بین‌المللی و ملی جرایم جنگی، بیش از هفتاد تن متهمان جنایت جنگی حزب اسلامی را رها کرد.

از آن طرف هم حکمتیار پذیرفته بود که قانون اساسی را می‌پذیرد، بر ضد حکومت هیچ فعالیت سیاسی و نظامی انجام نمی‌دهد و دست از هرگونه حملات نظامی در برابر مردم برمی‌دارد و شاخه‌های نظامی حزبش را نیز لغو می‌کند، اما تا کنون حکمتیار به کدام یک از این توافق‌ها جامه عمل پوشانیده؟ معلوم نیست. این را نیز باید حکومت به مردم پاسخ بگوید.

ولی سوال اصلی این است که هدف از مقدس بودن حملات استشهادی آقای حکمتیار چیست؟ آیا منظور وی حملات انتحاری در برابر نیروی دفاعی و امنیتی ماست؟ آیا منظورش حملات در برابر مردم ملکی است، یا نیروهای خارجی که در قالب مستشار و آموزگار نیروی دفاعی افغانستان کار می‌کنند و گه‌گاهی در حملات نیروی دفاعی کشور بر ضد تروریستان سهم می‌گیرند؟

این‌که نظام سیاسی ما به لحاظ اعتقادی یک نظام سیاسی-اسلامی است و نیروی دفاعی تحت رهبری این نظام نیز صددرصد مسلمان، جای هیچ شک و شبهه‌یی وجود ندارد. این اصل در ماده‌های اول و دوم قانون اساسی کشور واضح است.

حالا آقای حکمتیار بر پایه چه منطقی می‌آید حملات انتحاری را صبغۀ دینی می‌دهد؟ در ۱۶سال گذشته هزاران تن از فرزندان جوان این سرزمین در قالب نیروی دفاعی کشور بر اثر حملات انتحاری به قتل رسیده و هزاران فرد ملکی نیز در اثر همین حملات به اصطلاح استشهادی آقای حکمتیار جان خود را از دست داده‌اند. دور نمی‌رویم در همین یک‌ماه اخیر در حدود ۱۵۰نفر که اکثر ملکی بودند در اثر حملات انتحاری جان باختند.

درواقع حملات انتحاری، دولت و ملت را به ستوه آورده و قربانیان بی‌شماری را به این ملت تحمیل کرده است. آقای حکمتیار وقتی تلفات ملکی را محکوم می‌کند، با چه منطقی حملات انتحاری را مقدس می‌خواند؟

منظور آقای حکمتیار حمله به غیر از نیروی دفاعی کشور چه کسی دیگری بوده می‌تواند؟ یا منظور وی امدادرسانان خارجی است؟ در حالی‌که دست حملات انتحاری به نیروی خارجی در کشور که نمی‌رسد.

وقتی صلح را زیر چتر این حکومت پذیرفته، چگونه می‌تواند تلویحی بگوید که حملات انتحاری علیه نیروی دفاعی کشور امر مقدس است؟ چون از استدلال آقای حکمتیار معلوم است که غیر از نیروی دفاعی کشور کسی دیگری در میان نیست.

از نظر آقای حکمتیار نیروی دفاعی کشور حکم کافر حربی را دارند که حملة استشهادی علیه آنان یک امر مقدس و روا باشد؟

در این میان بیش از این‌که آقای حکمتیار پاسخ‌گو باشد، حکومتی پاسخگوست که با وی معامله صلح کرده و یک متهم به جنایت جنگی را آورده در قلب مردم جای داده، به او امتیاز می‌دهد و امنیت او را تامین می‌کند.

آیا از جان انسان و امنیت روانی مردم چیز مقدس‌تر دیگری وجود دارد که وی فتوای مرگ را مقدس می‌داند؟

امید می‌رود مسوولان درجه اول کشور در برابر حرف‌های آقای حکمتیار و فتواهای مرگی را که او به گونه‌یی حمایت می‌کند، بی‌اعتنا نباشند و دست‌کم‌ جلو تبلیغات و پیام‌های مرگ‌آور را بگیرند.

نویسنده: دکتور معروف

مشاهده ادامه مطلب