در نسبت سندیکا و شوراهای مستقل کارگری

مطالبه تشکیل شوراهای مستقل کارگری در ه�ت تپه محقق شده و از سوی کارگران �ولاد ملی به عنوان مطالبه‌ای جدی مطرح شده است. بحث بر سر نحوه تشکل‌یابی کارگران و نحوه اداره کارگاه همواره پیش از انقلاب و پس از انقلاب ۵۷ در ایران مطرح بوده است. استدلالی از سوی �عالان کارگری یا �عالان مدنی در مواجهه با مطالبه یا طرح «شوراهای مستقل کارگری» مطرح شده است که بی‌شباهت به این مثل قدیمی نیست که «وقتی طر� را به ده راه نمی‌دهند چه توجیهی دارد که دنبال دیدن کدخدا بروند؟»

این منتقدان معتقدند وقتی حق� سندیکایی را که سالهاست کارگران مطالبه می‌کنند اما به دلایل مختل� نتوانسته‌اند به دست بیاورند و امروز تنها چند سندیکای نیمه‌جان بیشتر نمانده، طرح مطالبه شوراهای مستقل کارگری به نوعی «�راروی» محسوب می‌شود. این مسئله که «در حال حاضر کارگران باید به چه نحو سازمان یابی کنند؟» یا «مدل اداره کارگاه به شکل باید باشد؟» ممکن است دغدغه و یا مسئله بسیاری از �عالان کارگری نیز باشد. اما در خصوص عدم اولویت� طرح شوراهای مستقل کارگری چندین نکته وجود دارد که می‌تواند پایه‌های بدیهی انگاشته شده گزاره �وق را متزلزل کند.

مطالبه «سندیکا» برای کارگران مطالبه ای از در طی� حقوق و مزایا از یک سو و مذاکرات دسته جمعی و تشکل‌یابی از سر دیگر طی� است. اما آنچه در ایده «شوراهای مستقل کارگری» مطرح شده از جنس مطالبه شیوه اداره کارگاه است. بنابراین می‌توان گ�ت ایده «شوراهای مستقل کارگری» مطالبه‌ای �راتر از حق سندیکا است.

 

۱. تشکل‌های رسمی و حصری �علی در قانون کار «شوراهای اسلامی کار»، «انجمن‌های صن�ی-کارگری» و «نمایندگان کارگری» هستند که علی‌رغم امکان و تحقق دستاوردهای حداقلی در زمینه روابط کار، هیچ یک تشکل کارگری مستقل نبوده و پشتوانه کامل� دموکراتیک کارگری نداشته و خلاصه «سندیکا» محسوب نمی‌شوند. اگر مقاوله‌نامه‌های دوقولوی بنیادین ۸۷ و ۹۸ را سنجه مطابقت یک تشکل کارگری با سندیکا بدانیم، تشکل‌های موجود به دلیل نداشتن آزادی در تاسیس، نداشتن آزادی در تدوین و تصویب اساسنامه، نداشتن آزادی در حق عضویت، نداشتن آزادی در اعلام برنامه، نداشتن آزادی در �عالیت، نداشتن آزادی در حق عضویت، نداشتن آزادی در سلب عضویت، نداشتن آزادی در نظارت بر عملکرد و نداشتن آزادی در تعیین نام و نداشتن آزادی در انحلال، �رم� مطلوب و قابل‌د�اع نمایندگی از کارگران نیستند. بنابراین در کلیات مطالبه کارگران، حق سندیکایی کارگران حقی مح�وظ و قابل د�اع برای کارگران است.

Û². در عمل اما هر چند راهکارهای حقوقی Ùˆ الزام‌آور بین‌المللی برای پیوستن به دو مقاوله‌نامه بین‌المللی Û¸Û· Ùˆ Û¹Û¸ وجود داشته Ùˆ می‌توان از نظر حقوقی دولت‌هایی را Ú©Ù‡ به این مقاوله‌نامه‌ها نپیوسته‌اند را از طریق اهرم‌های مدنی یا سیاسی ملزم به پیوستن به این مقاوله‌نامه‌ها کرد تا حق سندیکایی کارگران پس از سال‌ها استیÙ�ا شود، اما تجربه سالهای پس از «مقررات‌زدایی» از سندیکا – یعنی     حذÙ� ساختاری سندیکا از قانون اساسی Ùˆ آمدن Ù„Ù�ظ انجمن به جای سندیکا Ùˆ تصویب قانون تشکیل شوراهای اسلامی کار قبل از سال Û±Û³Û¶Û¹ Ùˆ حذÙ� سندیکا در قانون کار در سال Û±Û³Û¶Û¹ – نشان داده است Ú©Ù‡ به دلایل متعدد هنوز کارگران نتوانسته‌اند حق داشتن سندیکا را استیÙ�ا کنند.

نکته اول این است که «حق سندیکایی در کلیت حق مسلم کارگران است» و نکته دوم «درعمل اما موانع بسیاری بر سر استی�ای حق تشکیل سندیکا وجود دارد». اما این دو مقدمه نتیجه‌اش این نخواهد بود که « وقتی سندیکا نشد شوراها که به طریق اولی نمی‌شود». در پاسخ به این استدلال که معتقدست حق سندیکا سالهاست هم مطرح شده هم مطالبه شده اما به دلایل متعدد به دست نیامده و راه به جایی نبرده، پس چرا کارگران سراغ شوراهای مستقل کارگری ر�ته‌اند، باید پایه‌های چند امر بدیهی این گزاره را متزلزل کرد؛ اولا چرا بدیهی انگاشته شده است که طرح شوراهای مستقل کارگری حذ� یا مانع یا ناقض حق سندیکایی کارگران خواهد بود؟ ثانیاً چرا بدیهی �رض شده است تشکیل شوراهای مستقل کارگری موانع بیشتری از تشکیل سندیکای کارگران دارد؟

به عنوان مقدمه باید توضیح داد که؛ مطالبه «سندیکا» برای کارگران مطالبه ای از در طی� حقوق و مزایا از یک سو و مذاکرات دسته جمعی و تشکل‌یابی از سر دیگر طی� است. اما آنچه در ایده «شوراهای مستقل کارگری» مطرح شده از جنس مطالبه شیوه اداره کارگاه است. بنابراین می‌توان گ�ت ایده «شوراهای مستقل کارگری» مطالبه‌ای �راتر از حق سندیکا است.

در ه�ته تپه این �راروی زمانی ات�اق ا�تاده است که به قول نماینده کارگریشان «آینده ه�ت تپه» در خطر ا�تاده است. در خصوص شیوه اداره کارخانه ها قانونگذاران و سیاستمداران تصمیمات غلط بسیاری گر�ته اند. عمده این تصمیمات که در خصوص نحوه اداره کارخانه گر�ته شده، خصوصی سازی های وسیع کارگاه های بزرگ بود که منجر به نابود شدن سنت های کارگری از یک سو و خط های تولید این کارخانه ها از سوی گردید. پارسیلون، آونگان، آذرآب،هپکو و.. همه بر اثر سیاست های غلط در شیوه اداره کارگاه نابود شدند و صدها و هزاران کارگر معیشت و زندگیشان به واسطه این شیوه اداره کارگاه به خطر ا�تاد. امروز اما کارگران ه�ت تپه شیوه اداره ای را پیشنهاد کرده اند که جلوی نابودی کامل این کارگاه ها را بگیرند و از طریق این مطالبه، مداخله کارگران را در شیوه اداره کارگاه به عنوان ذین�عان اصلی احیا کنند.

۱. درباره نکته اول یاد شده باید تامل کرد که؛ وضعیت کار و وضعیت تشکل و شیوه اداره در کارگاه‌های مختل� مت�اوت است چرا که وضعیت کارخانه‌ها، مناسبات کارگران و کار�رمایان و تاریخ کار در کارخانه‌های مختل� متکثر است. هر چند می‌دانیم اشتراک‌هایی در وضعیت کارگران موجود است و امکان انسجامی در شیوه سازمان‌یابی و حتی اداره کارگاه برای آنها وجود دارد. بنابراین به عنوان نمونه در خود اراک وضعیت هپکو با آذر آب و آذر آب با ماشین پارس و ماشین پارس با آونگان مت�اوت است. هرچند در کلیات حاکمیت تضاد کار و سرمایه در هر دو این دو کارخانه مشترک است اما تاریخ نحوه تولید و شرایط کار کارگران در این دو کارگاه مت�اوت است. در خود اراک وضعیت ه�ت تپه با آذر آب و آذر     آب با ماشین پارس و ماشین پارس با آونگان مت�اوت است. همانطور که تاریخ مالیکت‌های ابزار تولید و زمین در اراک صنعت محور با تاریخ مالیکت‌های ابزار تولید و زمین ه�ت تپه کشاورزی محور در ادوار مختل� نیز مت�اوت بوده است.

اگر یک قدم جلو تر برویم، به زبان ساده باید پرسید آیا طرح شوراهای مستقل کارگری برای همه کارگاه‌ها توصیه می‌شود؟ آیا تقدم و تاخری در شکل‌گیری سندیکا و شوراهای مستقل کارگری مطرح است؟ آیا به تناسب وضعیت کارگران در کارگاه‌های مختل� تشکل‌یابی یا شیوه اداره کارگاه باید سنجیده شود؟ اینکه کارگران آن کارگاه چه ابتکار عملی را به دست خواهند گر�ت و چه شکل مستقیمی از تشکل‌یابی را در آن موقعیت کار ممکن‌تر می‌دانند ، سهمی در مو�قیت در تحقق این مطالبات بازی می‌کند؟ هر چند کلیت حق سندیکایی حقی مسلم برای کارگران است اما قابل تامل است که ، آیا اصرار بر شکل واحدی به نام «سندیکا» با همه امتناع‌ها و ساز وکارهای مشخصی که دارد و سال‌ها تشکیل آن ممکن نشده امروز پیروی و پیگیری آن برای همه کارگاه‌ها قابل توصیه است؟ متعاقب آن آیا ایده شوراهای مستقل کارگری با همه امکان‌هایی که دارد و تاریخچه مشخصی که در اوایل انقلاب داشته و در امروز در ه�ت‌تپه عملا توسط کارگران –با همه ت�اوت‌ها و زوایا- پیاده شده و �علا دارد عمل می‌کند، برای همه کارگاه‌ها و کارخانه‌ها در موقعیت‌های مختل� کارگاهی قابل پیاده شدن است؟ به هرحال، ایده شوراهای مستقل کارگری که پس از سال‌ها از ه�ت‌تپه برآمده، شوکی است که به نحوه اداره کارگاه ها و سهم کارگران در مدیریت آن بیشتر �کر کنیم.

در حال حاضر ایده تشکیل شوراهای مستقل کارگری حداقل توسط دو کارگاه مهم و تاریخی مطرح شده است. در این باره تحلیل در زمین دوگانه میزان «امکان احیای سازوکار حداقلی شوراهای مستقل کارگری یا احتمال ایحاد مانع حداکثری در برابر تشکیل مجدد آن» را بایستی کنار بگذاریم، اصرار بر سر ایده سازماندهی یکپارچه و واحد کارگران در وضعیت حاضر، به معنای به رسمیت نشناختن سازماندهی به تناسب موقعیت های محلی و موردی هر کارگاه است.

 

۲. در باره نکته دوم نیز باید تامل کرد که؛ چرا بدیهی انگاشته شده که تشکیل شوراهای مستقل کارگری از تشکیل سندیکا دشوارتر است؟ مساله مهم این است که صر� اینکه     اراده سیاسی در حاکمیت برای تشکیل آن وجود نداشته مسئله را بدیهی نخواهد کرد. باید بررسی کنیم سهم ص�لب بودن ساز و کار تشکیل سندیکا به عنوان یک نهاد بین‌المللی در عدم تشکیل آن چقدر بوده؟ سهم موانع بروکراتیک و الزام به رعایت همه شرایط «همه جا به این نحو» در عدم تشکیل سندیکا چقدر بوده؟ شیوه جهانی سازمان‌یابی به آن نسخه یکپارچه چقدر مانع شیوه سازمان‌یابی‌های محلی توسط خود کارگران شده است؟

با لحاظ این ت�اوت که مطالبه شوراهای مستقل کارگری بر محور شیوه اداره کارگاه می‌چرخد و مطالبه سندیکا بر محور نحوه سازمان‌یابی کارگران، صر�‌نظر از موانع سیاسی برای تشکیل سندیکا در سطح حاکمیت، آیا با قاطعیت می‌توان گ�ت که تشکیل شوراهای مستقل کارگری مصداق «دیدن کدخدا» است و تشکیل سندیکا مصداق «وارد شدن به ده»؟

استدلال مخال�ی که این یادداشت در تلاش است بدیهایت آن را متزلزل کند می تواند از منظر دیگری نیز طرح شود، اینکه در کارگاه‌هایی که هنوز سنت تشکل‌یابی یا تمرین کار سندیکایی و یا تشکیل خود سندیکا شکل نگر�ته، یعنی هنوز کارگران به تشکل‌یابی حداقلی دست نیا�ته‌اند ر�تن به سوی ایده شیوه حکمرانی یا اداره کارگاه به نوعی «�راروی» محسوب می گردد.

اما در برابر بدیهی انگاشتن این سیر خطی و تقدم و تاخر سندیکا بر شورا نیز نکته مهمی قابل بررسی است. نکته این است؛ یکی از عمده‌ترین دلایل عدم امکان تشکل‌یابی کارگران ذیل سندیکا در چنین کارگاه‌هایی می‌تواند همان شیوه مرسوم اداره این کارگاه باشد. بنابراین حتی شیوه رایج اداره کارگاه که �اقد دموکراسی لازم برای حضور و مداخله کارگران به عنوان ذین�عان اصلی است خود یکی از موانع تحقق و شکل‌گیری سندیکا محسوب می‌شود. بنابراین تغییر شیوه اداره کارگاه نه تنها تشکیل سندیکا را ممتنع بلکه می‌تواند تشکیل سندیکا را ممکن کند.

در نهایت، دست کم در حال حاضر ایده تشکیل شوراهای مستقل کارگری حداقل توسط دو کارگاه مهم و تاریخی مطرح شده است. در این باره تحلیل در زمین دوگانه میزان «امکان احیای سازوکار حداقلی شوراهای مستقل کارگری یا احتمال ایحاد مانع حداکثری در برابر تشکیل مجدد آن» را بایستی کنار بگذاریم، اصرار بر سر ایده سازماندهی یکپارچه و واحد کارگران در وضعیت حاضر، به معنای به رسمیت نشناختن سازماندهی به تناسب موقعیت های محلی و موردی هر کارگاه است.

بنابراین هر چند تشکیل سندیکا با همان ادبیات و ساز و کار بین‌المللی مشخص حق کارگران است، اما نباید با نسخه‌پیچی واحد، امکان‌های تشکل‌یابی‌های موقعیتی کارگران را که با لحاظ شناخت مناسبات کارگری و کار�رمایی توسط خود آنها به دست می‌آید ممتنع کرد. هرچند شیوه اداره کارگاه یکی از موانع شکل‌گیری سندیکا به حساب می‌آید اما در حال حاضر نمی‌تواند این �رصت را از کارگران گر�ت که به عنوان مقدمه به دنیال به دست آوردن سندیکا جهت سازمان‌یابی بیشتر باشند بعد سراغ مطالبه تغییر شیوه اداره کارگاه بروند. آنچه شاید در ه�ت تپه هم ات�اق ا�تاد. چرا که ر�تن به سراغ شیوه تغییر اداره کارگاه اگر به پشتوانه �عالیت تشکل یا�ته کارگران نباشد، میتواند موجب عقب‌نشینی و یا شکست در احیای حداقلی‌ترین حقوق جمعی در محیط کار شود.

مشاهده ادامه مطلب

چیزی شبیه بازیا�ت زباله

ارایه صورت‌بندی روشن از وضعیت کلی حاکم بر تئاتر- حداقل در تهران- بسیار دشوار شده است. طبق آمار، روزانه چیزی حدود ١٢٠ نمایش در پایتخت روی صحنه می‌رود که این تعداد در مقایسه با همین ۵-۴ سال قبل به نظر خیره‌کننده می‌رسد. اما در شرایطی که نهادهای دولتی، حاکمیتی و شهرداری‌ برخلا� تجربه جهانی(!) یک‌سره چشم بر حمایت از این هنر بسته‌اند و ص�ر تا صد هزینه‌های تولید و اجرای نمایش روی دوش هنرمندان گذاشته شده، بیش از آنکه با �عالیتی �رهنگی مواجه باشیم با داد و ستد برای بقا مواجهیم.

وضعیت موجود، از مرحله‌ نگارش نمایشنامه و تمرین گر�ته تا پرداخت دستمزد عوامل و بازیگران شرایطی تازه‌ را به گروه تحمیل می‌کند. جز معدود کارگردانان مستعد و خلاق، به نظر همه در مسابقه تولید و مصر� شرکت کرده‌‌اند؛ مساله‌ای که همه از تماشاگر تا تحلیلگر را زیر چتر سردرگمی گردآورده و خبرنگار نیز در این میان گویی با سکانس‌های هراس از ارت�اع کیم نواک در «vertigo» ساخته آل�رد هیچکاک به سر می‌برد. بعضی مثل من حتی بدشان نمی‌آید سکانس معرو� میز شام �یلم «square» با ای�ای نقش درخشان‌ تری نوتاری را وسط این سیاه‌چاله تئاتری بازسازی کنند.

با رضا سرور مترجم و پژوهشگر درباره آنچه تئاتر را به این مرحله رساند، گ�ت‌وگو کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

سرعت تغییر در �ضای عمومی تئاتر بیشتر شده ولی کی�یت عناصری مانند متن‌های نمایشی، طراحی صحنه، بازی‌ها و غیره متناسب با این شرایط پیش نمی‌رود. یعنی گروه‌ها بیش از پیش ذیل کلیدواژه‌های �روش و تعداد تماشاگر جمع می‌شوند. چرا امروز تا این حد درباره جنبه مالی تئاتر صحبت می‌کنیم؟

پیش از پرداختن به موضوع تجاری شدن تئاتر لازم می‌دانم توضیحی درباره� جریان‌�شناسی تئاتر امروز ایران بدهم. تئاتر ایران دست‌کم در ده، دوازده سال اخیر دارای دو لایه مجزا از یکدیگر شده است؛ لایه نخست که در سطح جریان دارد با سرعت عجیب و غریبی به پیش می‌رود و از این منظر می‌توان گ�ت سرعت آن به‌�نوعی در تمام جهان بی‌سابقه است چراکه یک �نر �شرده شده‌ وجود داشته و هنرمندان به دلیل سال‌ها دست و پنجه نرم کردن با کاستی‌های زیرساختی نتوانستند تجربیات طبیعی خود را عملی کنند. بنابراین به محض �عال شدن سالن‌های تازه‌تاسیس، تجربه صوری و �رمال تاریخ تئاتر به صورت دیوانه‌وار در دستور کار قرار گر�ت. به عنوان مثال «تئاتر مستند» در جهان از حدود ١٩٢٠ آغاز شده و تاکنون بیش از ٩٠ سال سابقه دارد، اما از آنجا که ما نتوانستیم این شیوه را به‌طور طبیعی و به مرور زمان تجربه کنیم، وقتی �رصت تجربه� ناگهانی آن به دست می�آید، به� شکلی شتاب�زده و نامتناسب با شرایط اجتماعی و سیاسی، این شکل از تئاتر را به صورت �رمال و مستقل از ضرورت تاریخی/ اجتماعی‌�اش تجربه می‌کنیم. گروه‌های تئاتری در این کار چندان عجله به خرج می‌دهند که گویی قصد دارند راه ٩٠ ساله را در ٩ ماه یا یک سال طی کنند، پس پرونده تئاتر مستند به‌�سرعت م�توح و بعد از اجرای پنج یا شش نمایش، همه‌چیز مختومه اعلام می‌شود. همین مساله درباره تئاتر «�یزیکال» و «موزیکال» و غیره هم به چشم می‌خورد که قصد دارد سه قرن تجربه را با چند اجرا ظر� سه سال به صحنه بیاورد. در مرحله‌ای به سر می‌بریم که ا�راد می‌خواهند به زور سالن، پول، تجهیزات و تهیه‌کننده در تاریخ تئاتر میانبر بزنند.

در غیاب رابطه� ارگانیک میان سنت و جریان امروز نمایش ایران، نوعی آش�تگی در رویکردهای نمایشی پدید می‌�آید و در این آش�تگی، جریان�‌های لجام‌�گسیخته‌�ای مانند تئاتر تجاری، امکان بروز قدرتمندانه�‌ای پیدا می‌کنند.

تئاتر ما یک لایه دوم و زیرین هم دارد که بسیار کند پیش می‌رود و از این نظر، باز هم در مقایسه با تئاتر جهان مثال‌زدنی و بی‌سابقه است. علی‌القاعده قرار است چیزهایی از سطح، یا همان لایه رویی، ته‌نشین شود و بعد از ترکیب با سنت نمایشی ما، دستاوردهای جدیدی را به نسل‌‌های بعدی تحویل دهد، ولی به دلیل سرعت سرسام‌آور لایه �وقانی، همه‌چیز مثل حباب می‌ترکد و از بین می‌رود و هیچ ارتباطی بین این دو لایه شکل نمی‌گیرد؛ گویی جایی زندگی می‌کنیم که نه نمایشنامه‌نویسانی مثل «رادی» و «ساعدی» داشته و نه سنت رئالیستی و تمثیلی در آن جریان داشته است. این �قدان ارتباط در سنت�های اجرایی هم به چشم می�‌خورد. با وجود تمام ادعاها، مثلا در زمینه شاگردی استاد سمندریان، بعید می‌دانم بتوانید کارگردانی را بیابید که سر سوزنی به آنچه او از سیستم بازیگری می‌شناخت و انجام می‌داد پایبند باشد. این در مورد عباس جوانمرد و آربی ا�وانسیان و دیگران هم صادق است. بنابراین، در غیاب رابطه� ارگانیک میان سنت و جریان امروز نمایش ایران، نوعی آش�تگی در رویکردهای نمایشی پدید می‌�آید و در این آش�تگی، جریان�‌های لجام‌�گسیخته‌�ای مانند تئاتر تجاری، امکان بروز قدرتمندانه�‌ای پیدا می‌کنند.

صورت‌بندی این وضعیت هم خیلی دشوار به نظر می‌رسد؟

بله، یکی از دلایلش این است که کسی نمی‌تواند بین این دو لایه ارتباطی برقرار کند. بنابراین هر نسلی که به میدان می‌آید، شما حس می‌کنید ا�راد شاخص آن نسل مشغول ابداع دوباره تجربه‌های تئاتری هستند، در واقع، هیچ�‌گونه امتداد یا تقاطعی میان نسل�ها به� چشم نمی�‌خورد. این انکاری که گاهی بین نسل‌های گوناگون شاهد هستیم ناشی از همین مساله است. البته می‌شود به این موضوع هم بپردازیم که آیا لایه� زیرین مشکل داشته است یا نه؟ مثل اینکه اگر پیشینیان در زمینه� بازیگری، کارگردانی و زیبایی‌�شناسی صحنه از خودشان سیستمی به‌ جا می‌گذاشتند، با مرگ آنها سیستم متوق� نمی‌شد و شاگردان�شان واقعا می‌�توانستند سنت� آنها را ادامه یا توسعه دهند و یا دست�کم نگرش مستدل نقادانه�‌ای به آنها داشته باشند. یعنی �قط ارادت نبود بلکه میراث عملی هم وجود داشت. در این موضوع هر دو لایه مقصرند؛ البته منتقدان، پژوهشگران و تاریخ‌نگاران هم می‌توانستند خط پیوندی به �وجود بیاورند ولی به دلیل �قدان مرجع مشخص برای سامان�دهی این تلاش�‌ها، چنین ات�اقی نی�تاد و میراثی هم جز ستایش یا عناد بی�‌دلیل منتقل نشد.

درباره پررنگ شدن مسائل مالی در تئاتر چه نظری دارید؟

پول درآوردن از کارهایی که چیزی از آنها درنمی‌آید هنر دوران ما است. از زمان تاسیس تماشاخانه ایرانشهر یک اصطلاح اشتباه دیگر به ادبیات عمومی تئاتر ما وارد شد و آن واژه «تئاتر خصوصی» بود. به شما قول قطعی می‌دهم در هیچ دایره‌المعار� یا تاریخ تئاتری چیزی به نام تئاتر خصوصی «private theatre» با تعاری� ایرانی آن پیدا نمی‌کنید. در مراجع تئاتری ما یا «independent theatre» داریم یا « theatre alternative» و از آنجا که ما ملت خلاقی هستیم، دست به ابداع می‌زنیم و تصورات خودمان از پدیده‌ها و موضوعات را جایگزین تعاری� متداول آنها می‌کنیم. در همان روزهای تاسیس خانه� تئاتر، اصطلاح تئاتر خصوصی مطرح شد و غرض از طرح آن این بود که تئاتر از سیطره� نظارت و سانسور دولتی در بیاید و رشد طبیعی خود را داشته باشد، اما در واقع نه�تنها تئاتر استقلالی نیا�ت و سانسور نیز حذ� نشد بلکه بازویی دیگر بر سانسور دولتی ا�زوده شد و آن سانسور اقتصادی بود.پول درآوردن از کارهایی که چیزی از آنها درنمی‌آید هنر دوران ما است.

از زمان تاسیس تماشاخانه ایرانشهر یک اصطلاح اشتباه دیگر به ادبیات عمومی تئاتر ما وارد شد و آن واژه «تئاتر خصوصی» بود. به شما قول قطعی می‌دهم در هیچ دایره‌المعار� یا تاریخ تئاتری چیزی به نام تئاتر خصوصی «private theatre» با تعاری� ایرانی آن پیدا نمی‌کنید.

«تئاتر خصوصی» در ایران جایگزین چه عنوانی شد؟

آنچه تئاتر خصوصی �رض می‌�شد در اصل همان تئاتر تجاری«Camercial theatre »بود، یعنی م�تضح�‌ترین بلایی که می�شد سر تئاتر ایران آورد. تئاتری که در آن تهیه کننده‌ در مقام دلال ظاهر می‌شود و پس از ارزیابی میزان سوددهی نمایش، در تمام ساختار نمایش به �طور غیرمستقیم مداخله می‌کند، از اظهارنظر درباره� متن، نوع دکور تا وارد کردن بازیگران بی‌�ربطی که ستاره �رض می�‌شوند. متاس�انه دوستان آن زمان احساس می‌کردند تئاتر تجاری می�‌تواند در نقش «آلترناتیو» یا «اپوزیسیون» عمل ‌کند درحالی‌که تئاتر خصوصی، یا در اصل تئاتر تجاری، خود بدیل مهلکی برای «تئاتر مردمی» است. نتیجه این شد که تمام قواعد تئاتر تجاری و به بیان بهتر «تئاتر بورژوایی» تحت عنوان تئاتر خصوصی در ایران پیاده شد. البته خود این پدیده، در توازی با سیاست بزرگ‌تری بود که جامعه� ایران را به سوی نوعی مصر�‌�گرایی لجام�گسیخته و اقتصاد سرمایه‌�دارانه پیش می‌�برد. به�‌لط� خدا، این تنها زمینه�‌ای است که در آن، تئاتر از جامعه عقب نماند و آیینه آن شد.

با توجه به آنچه قبلا گ�تید، درباره انباشت نیازهای طبیعی صحبت می‌کنیم که دولت تا مقطعی از برآورده شدن‌شان جلوگیری می‌کند و بلا�اصله بعد از موا�قت و همراهی مثلا با تاسیس «تماشاخانه ایرانشهر» کمان خواسته‌ها رها می‌شود.

اگر دقت کنید در مقطع تاریخی تاسیس تماشاخانه ایرانشهر، اهالی تئاتر درباره مشغول شدن بازیگران یا �ارغ‌التحصیلان این هنر بحث ندارند، بلکه تنها ایده گریز از زیر سلطه مرکز هنرهای نمایشی (دولت) مطرح است.‌ به این تعبیر، ابتدا هنرمندان پیشگام شدند و دولت بعدا بر اساس استقبال آنها از این موضوع برنامه‌ریزی کرد. دولت کنشگر نبود بلکه ابتدا مجوز داد و بعد به ارزیابی عملکرد هنرمندان پرداخت. با توجه به محدودیت‌های زیرساختی، گروه‌هایی که نمی‌توانستند در سالن‌های تئاتر شهر (دولتی) اجرا داشته باشد، درخواست خود را به تماشاخانه ایرانشهر (نیمه دولتی) ـ و بعد به سایر تئاترهای خصوصی ـ ارایه می‌دادند و ناچار بودند هزینه‌ها را از محل �روش گیشه تامین کنند. آنجا بود که اولین قاعده تئاتر تجاری یعنی استقلال مالی گروه و دغدغه پرکردن سالن مطرح شد. اگر به مقطع مورد نظر یعنی حدود پانزده سال قبل بازگردیم، می‌بینیم چیزی به نام ستاره یا «سلبریتی» ـ دست�کم با شدت امروزی آن ـ مطرح نبوده، بلکه گروه‌ها در مرحله� نخست الگویی را جست‌وجو کردند که به لحاظ ارتباطی، مخاطب بیشتری را جذب کند و در آن زمان، انتخاب «متن» مهم‌ترین گزینه بود. آنها «تئاتر کمیک» را بهترین گزینه برای جذب تماشاگر دیدند و به همین دلیل تماشاخانه ایرانشهر در مقطعی به مرکز اجرای نمایشنامه‌های «نیل سایمون» و امثال او بدل شد. حتی اگر چخو� هم روی صحنه می‌ر�ت، خوانش نیل سایمونی از چخو� بود. البته این کمدی‌ها بعدا به سمت «�ارس» هم متمایل شدند و کار به جایی رسید که استقبالی از اجراهای جدی در ایرانشهر صورت نمی‌گر�ت. چون این نمایش�ها نه ستاره‌ای داشتند و نه کمیک بودند، در واقع استانداردهای تئاتر بورژوایی را رعایت نمی‌کردند.

از این مقطع است که بحث مد نظر شما یعنی سانسور سرمایه وارد عمل می‌شود؟

کنترل به واسطه متن از نخستین ویژگی‌های تئاتر بورژوایی است. یعنی بدون اعلام رسمی، به نویسنده پیام می‌دهد که اگر به همین روال ادامه دهید سالن خالی می‌ماند و شما شکست می‌خورید؛ پس روال باید تغییر کند. تئاتر تجاری هیچ‌وقت مستقیم نمی‎گوید چگونه بنویس ولی می‌گوید برای جذب مخاطب یا در اختیار داشتن این امکانات باید قواعد خود را تغییر دهید و با منطق بازار هماهنگ شوید، ات�اقا نمونه هم پیش رویتان می‌گذارد: «ببین متن نیل سایمون چقدر تماشاگر داشت». در واقع، گیشه به�‌تدریج ژانر نمایشی و رویکردهای نمایشنامه‌�نویسی را به نویسنده القا می‌کند.

مساله دوم اینکه تئاتر تجاری یک تئاتر یا سالن معین نیست، بلکه همواره مجموعهâ€�ای از سالنâ€�ها Ùˆ روابط میان آنهاست. به همین دلیل هم تئاتر تجاری در تمام نقاط جهان مکانâ€�های مشخصی دارد (مثل برادوی، وستâ€�اند Ùˆ …) Ú©Ù‡ کمپانی‌ها آنجا به دادوستد مشغولند. شما نمی‌توانید تئاتر تجاری پراکنده داشته باشید، درست مثل بورس لوازم خانگی Ú©Ù‡ تحقق آن با مغازه‌های پراکنده در سطح شهر امکان‌‌پذیر نیست Ùˆ قدرت آن مستلزم تجمع مکانی است. در تهران، این تجمع در دایرهâ€�ای به شعاع دو کیلومتر از تئاترشهر متمرکز شده Ùˆ خواهد شد. هر سالنی در خارج از این دایره، به دلیل بیرون بودن از بورس، بورس به معنای مطلقا تجاری کلمه، محکوم به شکست تجاری خواهد بود؛ مگر آنکه روزی قواعد شهرسازی Ùˆ اقتصادی تهران تغییر کند. به هر حال Ù…ÛŒâ€�â€�بینید Ú©Ù‡ این کلونی سازمانâ€�یاÙ�ته (Ùˆ البته باید پرسید توسط Ú†Ù‡ کسانی؟) بهâ€�دقت سازمان یاÙ�ته است. هرکسی Ú©Ù‡ بخواهد وارد این دایرهâ€� بسته شود، باید قواعد تئاتر تجاری/بورژوایی را رعایت کند، اگر کسی بخواهد بر سر اصول خویش بایستد، به ناگزیر باید به تماشاگران اندک، درآمد کمتر Ùˆ طرد شدن از سوی مطبوعاتی Ú©Ù‡ کارگزاران تئاتر بورژوایی هستند تن بدهد.

مساله سوم اینکه باید متوجه باشیم این کلونی در درون خودش به صورت تشکیلاتی �کر می‌کند و سالن‌ها روی کی�یت یکدیگر اثر می‌گذارند. در این روند، سالن‌های کوچک‌تر و ضعی�‌تر به‌�تدریج تبدیل به پلاتوهایی برای سالن‌های بزرگ‌تر می‌شوند. بعد از بدل شدن تئاتر به تجارتی سودآور حالا این جریان �کر می‌کند که باید برای اقشار گوناگون، از جوانان تا میانسال نیز برنامه‌هایی داشته باشد. بر همین اساس و مطابق با �رهنگ رایج بورژوایی، یک جور زندگی شبانه را طرح‌ریزی و کسب درآمد می‌کند.

وق

تی در اماکن معمول شب‌نشینی و خوشگذرانی‌های شبانه وجود نداشته باشد، تئاتر به یکی از محل‌های خرج کردن پول از سر ناچاری بدل می‌شود. تئاتر تجاری به�‌خوبی برای این سبک زندگی برنامه‌�ریزی می‌کند.

این زندگی شبانه مختصاتی دارد؟

وقتی در اماکن معمول شب‌نشینی و خوشگذرانی‌های شبانه وجود نداشته باشد، تئاتر به یکی از محل‌های خرج کردن پول از سر ناچاری بدل می‌شود. تئاتر تجاری به�‌خوبی برای این سبک زندگی برنامه‌�ریزی می‌کند. تماشاگران جدید تئاتر این‌گونه تربیت می‌شوند که برای دیدن تئاتر در سایت�ها و کانال�های مجازی قرار جمعی بگذارند، لباس آلامد مارک�‌دار بپوشند، اول به کا�ی�‌شاپ�‌های اطرا� تئاتر بروند و قهوه� تقلبی با کیک هویج بخورند، بعد به تماشای تئاتری بروند که �لان هنرپیشه� دماغ� عمل کرده در آن بازی می‌کند و پس از اخذ سل�ی با آن سلبریتی دماغ‌�بریده و درج آن در کانال طر�داران، به طر� رستوران بدوند و در حین بلع و د�ع �ست�‌�ود، همدیگر را به رگبار نقل�‌قول�‌هایی از �لاس�ه، از ژیل دلوز تا بهاره رهنما، ببندند و جمع�‌بندی این مباحث را در ستون نظرات تماشاگران سایت�های بلیت‌��روشی بنویسند و ت�اخر کنند. در این زنجیره� اقتصادی، نمایش‌�های مدرن برای جوانان و نمایش‌�های موزیکال و خاطره�‌چاق�‌کن برای میانسال‌ها تدارک دیده شده است. آیا اثری از اهمیت نمایشنامه‌نویسی، متدهای تمرین یا انگاره‌های نوین کارگردانی در این زنجیره� می�بینید؟ آیا آنها اصلا به ارتباط اجتماعی تئاتری که می�بینند، توجهی دارند؟ تئاتر کالای لوکسی می‌شود که در طول ه�ته تبلیغ و یکشبه مصر� و �راموش می‌شود.

نسل جدید، نمایش را به واسطه چهره‌هایی آموخت که برخلا� امروز در برخورد با این پدیده نگاه مادی نداشتند. چطور امکان دارد همه‌چیز به‌سرعت �راموش شود و دو نیرویی که تا پیش از این در قالب هنرمند و مدیر رو‌در‌روی یکدیگر قرار داشتند، ذیل عنوان مثلا «تماشاخانه ایرانشهر» به همنشینی برسند؟

مخال�م که تئاتر‌ی‌ها با مدیران رویارویی جدی داشتند. تئاتر ما جامعه بسیار کوچکی است و همیشه کارهایش را به شکل یک رواداری عجیب و غریب پیش می‌برد که در هیچ کدام از هنرهای دیگر مشاهده نمی‌کنیم. یک بخش از خود تئاتری‌ها همیشه در مرکز هنرهای نمایشی �عال بوده و حتی در بخش نظارت و ارزشیابی هم ای�ای نقش کرده است. بنابراین تصور نمی‌کنم چندان با رویارویی مواجه بوده‌�ایم. علاوه بر این روزنامه‌ها هم حداقل در ص�حه تئاتر هیچ کدام رویکرد نقادان‌ه�ای از خود نشان ندادند و این رواداری به نوعی آنجا هم جریان داشت. تمام روزنامه‌های اصلاح‌طلب، از دوم خرداد ١٣٧۶تا اواسط دهه‌٨٠ رویکرد انتقادی داشتند و این رویکرد در تمام زمینه‌ها دیده می‌شد. طوری که بعضا می‌توانستید به شوخی بگویید که ص�حات ترحیم این روزنامه‌ها هم انتقادی است، ولی وقتی ماجرا به ص�حه تئاتر می‌رسید، روشن بود که قلم‌ محتاط‌تر شده و هیچ‌گاه مطلب انتقادی نمی‌نویسد.

اگر قرار باشد نمایش «کالیگولا» را با بلیت ٣٠ یا ۵٠ هزارتومانی به خورد بورژوا بدهید و در نهایت از او نمره قبولی بگیرید، نمایش باید از معنای واقعی�‌اش تهی و منطبق بر هویت آن طبقه و مطابق با زیبایی�‌شناسی رقیق آنها شود. بنابراین تبدیل همه‌چیز به ت�ریح سبک، تلاش برای چشم‌نوازی و انطباق زیبایی‌شناسی بورژوایی به سایر ژانرهای تئاتر جزو مهم‌ترین کارهایی بوده که تئاتر ما در نرمش و سازش با تئاتر بورژوایی انجام داده‌ است.

همان رویکرد معرو� که تئاتر بیچاره چه دارد. با این همه گر�تاری چرا باید نقدش کنیم؟

بله و همین امر بسیار به تئاتر صدمه زده و وجه انتقادی را از آن گر�ته است. بنابراین بین مدیران و هنرمندان تخاصم کمی وجود داشت و همیشه ماجرا به آه و ناله‌های آشکار و تطمیع پنهانی تقلیل می�یا�ت. وقتی هم زمینه� برای ورود به تئاتر بورژوایی �راهم شد، هر‌دو استقبال کردند، کا�ی است عملکرد هنرمندان تئاتر را با عملکرد کانون نویسندگان ایران مقایسه کنید تا ببینید که در تئاتر هیچ‌گاه تقابل جدی با دولت در کار نبوده است. این مماشات نه �قط با دولت بلکه با تماشاگران نیز بوده است، وقتی تئاتر تجاری امکان کسب درآمد از طبقه�ی بورژوا را �راهم کرد، تئاتر ما در برابر این تماشاگران انعطا� نشان داد، زیرا نیازمند پول�شان بود پس هویت، سلایق و ماهیت آنها را نیز تایید کرد. چنین کاری به طرق مختل�ی انجام شد، یکی از آنها تطبیق متون جدید و قدیم با سلایق این طبقه بود، بنابراین اگر مثلا متنی از برشت یا کامو را می‌خواستند اجرا کنند، باید معنای اصیل متن را از طریق تمهیدی تغییر می�دادند (در ایران به این تحری� «دراماتورژی» می‌گویند) به نحوی که طبقه� بورژوا آن را بپسندد. به این معنا که اگر قرار باشد نمایش «کالیگولا» را با بلیت ٣٠ یا ۵٠ هزارتومانی به خورد بورژوا بدهید و در نهایت از او نمره قبولی بگیرید، نمایش باید از معنای واقعی�‌اش تهی و منطبق بر هویت آن طبقه و مطابق با زیبایی�‌شناسی رقیق آنها شود. بنابراین تبدیل همه‌چیز به ت�ریح سبک، تلاش برای چشم‌نوازی و انطباق زیبایی‌شناسی بورژوایی به سایر ژانرهای تئاتر جزو مهم‌ترین کارهایی بوده که تئاتر ما در نرمش و سازش با تئاتر بورژوایی انجام داده‌ است. اینجا دو اساس وجود دارد. یا باید در برابر هویت تاییده شده اجتماعی ایستادگی کنید و یا به تزیین هویت بورژوایی و سپس تایید آن بپردازید، در واقع؛ ظاهرا خودتان را انتقادی نشان دهید و از تئوری چپ جدید حر� بزنید ولی در عمل به زیبایی‌شناسی بورژوایی و�ادار بمانید. تر�ند دیگری که تئاتر تجاری به کار می�برد، نابجایی سالن‌ها و نمایش‌ها است. مثلا وقتی نمایش «مردی برای تمام �صول» با بلیت ۵٠ – ۴٠ هزار تومانی در تالار وحدت روی صحنه می‌رود، پیش از هرچیز باید به این نکته توجه کنیم که رابرت بولت مو�ق‌ترین پیرو برشت در انگلستان است و این نمایشنامه جزو مهم‌ترین متونی است که بر اساس سنت برشت و برای توده� وسیع مردم به وجود آمده است و وجود شخصیت (مرد عام) و دیگر شخصیت‌های برشتی در متن کاملا گواه این موضوع است، ولی ببینید نمایش درست در محلی روی صحنه می‌رود که ات�اقا مرد عام راهی به آن ندارد. بلیت این نمایش را کسانی می‌توانند بخرند که علاقه�ای به موضوعات انتقادی متن ندارند و صر�ا آمده�اند که �لان هنرپیشه را از نزدیک ببینند و ت�اخر کنند. در نمونه� دیگر، چطور ممکن است متن «بهرام بیضایی» با بهای بلیت ٨٠ هزار تومان به صحنه برود ولی مخاطب هد� نمایش بیضایی در سالن نشسته باشد؟ چطور امکان دارد مردمی که «آرنولد وسکر» برای‌شان نوشته بتوانند در سالن پالیز به تماشای نمایش بنشینند؟ تئاتر تجاری، تئاتر مردمی نیست و اساسا در غیاب توده� مردم شکل می‌گیرد. این چیزی است که هم جماعت تئاتر و هم مسوولان تئاتر می�دانند اما به روی خودشان نمی�آورند. اینکه مسوولان زاهدنمای اسبق تئاتر، که شعارشان تئاتر برای مردم بود، خودشان به میدان آمده�اند و در این آش�ته‌بازار تئاتر به تجارت�های سرسام�آوری مشغول شده�اند بسیار معنادار است و ظاهرا سیاست‌های‌شان اگر در هیچ چیز جواب نداده، دست�کم در خصوص تئاتر خصوصی به بار نشسته است.

عده‌ای هم معتقدند جریان سرمایه موجب پیشر�ت زیرساختی شده و کارکرد مثبت داشته است. در این‌باره چه نظری دارید؟

درواقع در دوران تئاتر خصوصی، �قط این تئاتر داخل سالن (indoor theatre) بود که پیشر�ت کرد. در حالی که اگر آزادی وجود داشت باید انواع دیگر تئاتر نیز پیشر�ت می‌کرد. مثلا تئاتری که به‌جای یک طبقه به خصوص می‌تواند در اختیار تمام اقشار اجتماعی باشد که اصطلاحا به آن outdoor theatre می‌گوییم. تئاتری که دیگر نمی‌توان دورش دیوار کشید و آن را با بلیت‌�روشی از مردم جدا کرد. اصلا یکی از اهدا� مهم همین بوده که به جای سانسور، کاری کند که ا�راد اجتماع، به دلیل هزینه‌های اقتصادی، خودشان سراغ تئاتر نیایند. این نوعی سانسور پنهان اقتصادی است. این برنامه در یک دهه اخیر به خوبی پیش ر�ته و هنرمندان هم- آگاهانه یا ناآگاهانه- با جریان همراهی کرده‌‌اند. در ضمن، پیشر�ت زیرساختی هم لطی�ه� دست اولی بود.

اصلا یکی از اهدا� مهم همین بوده که به جای سانسور، کاری کند که ا�راد اجتماع، به دلیل هزینه‌های اقتصادی، خودشان سراغ تئاتر نیایند. این نوعی سانسور پنهان اقتصادی است. این برنامه در یک دهه اخیر به خوبی پیش ر�ته و هنرمندان هم- آگاهانه یا ناآگاهانه- با جریان همراهی کرده‌‌اند.

دقیقا، پرسش این است که همراهی هنرمندان با جریان �علی مسوولیت‌هایی را هم متوجه آنها کرده است.

ما نمی‌توانیم دربارهâ€� همهâ€� هنرمندان تئاتر به یک شیوه صحبت کنیم، برخی از آنان مستقل Ùˆ آگاهانه کار می‌کنند Ùˆ در برابر منطق بازار تئاتر ایستادهâ€�‌اند. ماجرا این است Ú©Ù‡ هنرمند همواره مسوول است Ùˆ باید به دنبال راهکار برای مقابله با ترÙ�ندهای تئاتر تجاری باشد. دولت سوبسید خود را هدÙ�مندانه قطع کرده تا به تئاتر تجاری میدان بدهد Ùˆ سایر Ø´Ú©Ù„â€�های تئاتر را به مرور نابود کند. از طرÙ� دیگر هنرمند تئاتر هم مانند سایر مردم زیر Ù�شار اقتصادی در حال خرد شدن هستند Ùˆ هرگونه پیشنهادی از سوی تئاتر تجاری می‌تواند برای‌شان وسوسه‌کننده باشد. آنچه اکنون رخ می‌دهد، بخش Ú©ÙˆÚ†Ú©ÛŒ از ماجراست، وضعیت هولناک زمانی خواهد بود Ú©Ù‡ نتایج تئاتر تجاری را روی نسلâ€�های آینده ببینیم. آنها چگونه پرورش پیدا می‌کنند وقتی معیار همه‌چیز، حتی تعداد جلسات تمرین، پول شده است؟ در یک سال اخیر چهارمین‌بار است Ú©Ù‡ Ù…ÛŒâ€�شنوم بازیگری بهâ€� خاطر عدم دریاÙ�ت Ú†Ú© دوم یا سومش اجرا را نیمه‌â€�کاره گذاشته Ùˆ نمایش برچیده شده است. روزگاری نه‌چندان دور، دههâ€� ٧٠ را عرض می‌کنم، حتی شنیدن چنین حرÙ�ÛŒ مو به تن همه راست می‌کرد. حتی دیر آمدن سر تمرین تابو بود، الان مایهâ€� اÙ�تخار Ùˆ حرÙ�Ù‡â€�ای بودن محسوب می‌شود. تئاتر تجاری، اعتقاد به تمرین، به مداومت، تداوم کار گروهی Ùˆ… را برنمیâ€�تابد Ùˆ اساس را بر نوعی کار تولیدی Ùˆ زودبازده Ù…ÛŒâ€�گذارد.

سیستم دولتی چگونه ای�ای نقش می‌کند؟

سیستم دولتی به تئاتر تجاری کمک نمی‌کند، بلکه به� گونه�ای سیاستگذاری می‌کند که شما جز تئاتر تجاری گزینه دیگری نداشته باشید. این مهم‌ترین حرکت سیستم دولت است.گ�تمان غالب در حال حاضر از طریق تهیه‌کننده‌ها تبیین می‌شود. آنها چه بدانند و چه ندانند، بازوهای سیستم دولتی هستند، چراکه عهده‌دار تداوم سیاست دولت در قبال تئاتر هستند. منظورم آن دو، سه ن�ری نیستند که به�طور جزء تهیه�کنندگی می‌کنند، بلکه سالن�سازها و مدیران پنهان و آشکار آن هستند که به نوعی گرایش�های اصلی تئاتر امروز را برنامه�ریزی می‌کنند. بسیاری از آنها قبلا در سیستم دولتی مدیر بوده�اند و حالا با ح�ظ سمت، به شغل شری� دلالی تئاتر ارتقا یا�ته�اند. ارتباط آنها با دولت بسیار محکم است و قبلا تعلیمات لازم را دیده�اند و سیستم اعمال قدرت را به خوبی می�شناسند.

در نهایت ارزیابی شما از ادامه این روند چیست؟ به ویژه در زمانه‌ای که دولت و مشخصا جریان‌هایی در وزارت �رهنگ و ارشاد اسلامی به تئوریزه کردن گ�تمان «اقتصاد هنر» در تئاتر مشغول هستند.

از نظر من تئاتر بورژوایی به قدری رشد پیدا کرده که مقابله با آن روزبه�روز دشوارتر می‌شود. جریان نمایشنامه‌نویسی نوین ایران که در دهه‌های ه�تاد و هشتاد رشد و نمودی چشمگیر داشت تقریبا متوق� شده است. این بدان معنا نیست که نمایشنامه‌های خوب به�طور پراکنده نوشته نمی‌شود، بلکه دیگر به� صورت جریانی تاثیرگذار وجود ندارد و تئاتر به سوی بازیگرمحوری- به� مثابه� اساس تئاتر تجاری- ر�ته است. در واقع، جای نمایشنامه‌نویسی را خرده دراماتورژی�‌ها یا بازتولیدها گر�ته� است و تئاتر روز به روز از کارکرد اجتماعی- سیاسی خود دورتر می‌شود. اهمیت تمرین دراز‌مدت و اولویت آن بر اجرا کاملا از بین ر�ته است و اجراها به نوعی گرته�برداری�های زودبازده و درآمدزا تقلیل یا�ته است.

بسیار کنجکاوم که منظور آقایان از اقتصاد هنر را بدانم و اینکه مبانی آن را از کجا �راگر�ته‌�اند. اگر دریا�ت�شان از م�هوم اقتصاد همانی است که امروز در جامعه می‌�بینیم، باید گ�ت که این ات�اقی بس مبارک است و برایشان آرزوی تو�یق بیشتر دارم.

مشاهده ادامه مطلب

خداناباور‌ها ارزش‌هایشان را از کجا می‌آورند؟

تصویرساز: اریک یوهانسن.

 

پاتریک فرین، آیریش تایمز — جان گری۱ خود را خداناباوری معرفی می‌کند که به عقیده‌اش هواداران سرشناس خداناباوری، لاادری‌گری را به امری متعصبانه، بی‌روح و ملال‌آور تبدیل کرده‌اند. او در فصل نخست کتاب جدیدش هفت ‌گونه خداناباوری نتیجه می‌گیرد که «خداناباوریِ نظام‌مند سدۀ اخیر، عمدتاً پدیده‌ای رسانه‌ای است و در بهترین حالت، باید آن را نوعی وسیلۀ سرگرمی ارزیابی کرد».

وقتی این تعبیر مذمت‌آمیز را به یادش می‌آورم، می‌خندد و می‌گوید: «این کتاب را تا حدودی به این دلیل نوشتم که پاسخ نیش‌داری به آن نوع خداناباوری بدهم». «در [خداناباوریِ نو] چیز چندان نویی در کار نیست و آنچه در آن هست، یک نسخۀ بازیافتی کسل‌کننده از صورت‌های قبلی خداناباوری است که در قرن نوزدهم به شکل جالب‌تری طرح شده بود. در آنچه «خداناباوری نو» خوانده می‌شود، پیش پای افراد دو گزینه می‌گذارند: خداناباوری و دین؛ گویی فقط یک گونه خداناباوری و فقط یک گونه دین وجود داشته است؛ این حرف از لحاظ تاريخی نشانۀ بی‌سوادی است».

«آن‌ها حتی نمی‌دانند که ایده‌های قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را تکرار می‌کنند … آن‌ها چیزی دربارۀ تاریخ خداناباوری یا دین نمی‌دانند. دربارۀ دین هم بسیار کوته‌بین هستند. دین را نه حتی یکتاپرستی یا مسیحیت، [بلکه] بنیادگراییِ پروتستانیِ آمریکایی در نظر می‌گیرند … این بحث‌ها یک‌جور بگومگوی کوته‌فکرانه و ملال‌آور است. من به این عنوان فرعی برای کتابم فکر می‌کردم: «چرا بحث دربارۀ خدا مرده است؟»

گری در هفت‌ گونه خداناباوری تاریخ فلسفیِ پربارِ بی‌اعتقادی را بررسی می‌کند و با داستان‌هایی سرگرم‌کننده از اومانیست‌هایی همچون آگوست کنت -کسی که آن‌قدر به مشارکت انسانی اعتقاد داشت که دست به طراحی لباس‌هایی زد که بدون کمک دیگران نمی‌شد به تن کرد- و «از خدا بیزارانی» همچون مارکی دو ساد -که عمرش را با گردن‌کشی‌های تحقیرآمیز در برابر خدا به سر آورد- به این بحث، جان تازه‌ای بخشیده است.

ابهام پربار
گری عنوان کتابش را با نظر به هفت گونه ابهام۲ اثر شاعر، منتقد و میزوتئیست۳ انگلیسی، ویلیام امپسون۴، برگزیده است؛ امپسون در اثر خود گفته بود «ابهام بسیار بیش از آن‌که نقص زبان باشد، به آن غنا می‌بخشد. بدون ابهام نمی‌توانستیم با جهان سروکاری پیدا کنیم». به عقیدۀ من این حکم دربارۀ خداناباوری و دین نیز صادق است. آن‌ها سیال، چندلایه و متکثرند. آن‌ها به شکل‌های مختلف و در دل یکدیگر جریان می‌یابند … این امر، مجموعۀ گسترده‌ای از چهارچوب‌ها در اختیارمان می‌گذارد که هنگام پرداختن به تجربۀ انسان‌بودن، می‌توانیم سراغشان برویم».

یکی از نکته‌های کلیدی گری که در کتاب‌های قبلی‌اش نیز بر آن تأکید کرده، این است که بعضی از دانشمندان خداناباور، باورهایشان را از یکتاپرستی غربی به ارث برده‌اند و برای بسط فلسفه‌های خود زمان خیلی کمی اختصاص داده‌اند، «ولی تصورشان این است که وقت بسیار زیادی صرف کرده‌اند»؛ «آن‌ها از فرهنگ، ارزش‌های لیبرالی را می‌گیرند که به آن‌ها می‌چسبند و تصور می‌کنند این ارزش‌ها به نحوی با خداناباوری ارتباط دارند، حال آن‌که هیچ ارتباط منطقی یا تاریخی‌ای میان آن‌ها برقرار

دقیقاً همان‌گونه که چندین نظام اخلاقی دینی وجود داشته، نظام‌های اخلاقی خداناباوری بسیاری نیز در میان بوده است

نیست … سؤال این است که اگر خداناباور هستید، ارزش‌هایتان را از کجا می‌گیرید؟ به گمان بیش‌تر افراد، واضح است که [اگر خداناباور هستید] لیبرال هم هستید. پس آن‌ها تصورش را هم نمی‌کنند که در دهۀ ۱۹۳۰ یا دهۀ ۱۸۹۰، بیش‌تر خداناباور‌ها لیبرال نبودند … بعضی از آن‌ها کمونیست یا مارکسیست بودند؛ بعضی‌ فاشیست یا نازی بودند؛ و بعضی نیز‌ لیبرال بودند. دقیقاً همان‌گونه که چندین نظام اخلاقی دینی وجود داشته، نظام‌های اخلاقی خداناباوری بسیاری نیز در میان بوده است».

به نظر گری یکی از باورهای اصلی و ویرانگری که نوخداناباور‌ها و غرب پسادینی، از تفکر یهودی‌ـ‌مسیحی به ارث برده‌اند، اعتقاد به پیشرفت انسان است (او در کتاب توضیح می‌دهد که چگونه این ایده از ادیان توحیدی نشأت گرفته است). به بیان او ما می‌توانیم این اعتقاد را در هر چیزی ببینیم: از باور مارکسیستی به بهشت موعود کمونیسم و باور اواخر قرن بیستم به حتمیتِ تاریخیِ سرمایه‌داریِ دموکراتیک تا تمهیداتِ پساانسان‌گرایانه برای رسیدن به تکینگی.

ظهور اقتدارگرایی
به این مفاهیم، خداناباور‌هایی دامن زدند که پیشرفت اخلاقی و اجتماعی را با ترقی علمی خلط کردند. گری می‌گوید «اما اخلاق و سیاست مثل علم نیستند»؛ «به نظر من آن‌ها بیش‌تر دوری‌اند. آنچه در یک دوره به دست آمده، در دوره‌ای دیگر از کف می‌رود. تاریخ‌نگاران یونانی و رومی آن را مسلم می‌گرفتند، اما اکنون پذیرش آن را بسیار دشوار می‌یابیم … به همین دلیل، من از ظهور اقتدارگرایی در اروپا تعجب نمی‌کنم. ظهور یهودی‌ستیزی مرا به وحشت می‌اندازد، اما برایم تعجبی ندارد».

گری در فصلی دربارۀ اومانیسم سکولار نشان می‌دهد که فیلسوفانی همچون آگوست کنت و جان استوارت میل، چگونه باور به خدا را با باور به انسانیت در مقامِ یک موجودیتِ جمعی، جایگزین می‌کنند. «[کنت] صریحاً می‌گوید ما باید وجود متعال را با انسانیت جایگزین کنیم. استدلال من این است که ایدۀ ’اومانیته‘ یکی از مواریثِ یکتاپرستی است؛ چون اگر فقط از ابزار تجربی استفاده کنید، انسانیت را هیچ جا نمی‌یابید. البته یک گونۀ حیوانی خاص پیدا می‌کنید، اما در ورای آن، انسان‌هایی پرشمار و گوناگون با ارزش‌های مختلف، سبک زندگی‌های متفاوت و اهداف ناهمگون می‌بینید. موجودیتی نمی‌یابید که نیروی فعال آن از عهدۀ چیزی برآید. این ایده که ’اومانیته‘ نظام ارباب و رعیتی را در سدۀ هفدهم برمی‌اندازد، چند دهه‌ای به سبک و سنگین کردن گزینه‌ها مشغول می‌شود و آن‌گاه تصمیم می‌گیرد به دموکراسی رو کند -اومانیته‌ای که خود، این وظایف عظیم را معین می‌کند و در صدد تحصیل آن‌ها برمی‌آید- ایده‌ای است به جا مانده از مسیحیت. چنین چیزی در دنیای باستان وجود نداشت. این ایده، ایده‌ای تجربی و مبتنی بر مشاهده نیست».

فصلِ بعدیِ گری، از خداناباور‌های نسبتاً خوش‌نیت گذر می‌کند و به سراغ خداناباور‌های علمی و خداناباور‌های سیاسی و وحشت‌هایی می‌رود که ایده‌های آنان در سده‌های ۱۹ و ۲۰ در پی داشت. او می‌گوید: «خداناباور‌های نو تمایلی ندارند که این نکته یادآوری شود، اما اگر شما یک نوخداناباور در ۱۹۲۰ یا ۱۹۳۰ یا اواخر قرن ۱۹ می‌بودید، احتمالاً یک نژادپرست علمی می‌شدید»؛ «چون این همان نوع علمی بود که در آن زمان رواج داشت و ارزش‌های عامه‌پسندی که در آن زمان بر برتری فرهنگ غربی‌-‌اروپایی تأکید داشت، از آن حمایت می‌کرد … عقیدۀ همۀ اندیشمندان روشنگری -فارغ از گوشۀ چشمی که بعضی از آن‌ها به چین داشتند- این بود که تمدن غربی بالاتر از هر تمدن دیگر است؛ و این تمدن، جایگزین سایر تمدن‌ها خواهد شد و باید که چنین شود».

اسطوره در برابر علم
به بیان گری خداناباور‌های علمی نیز دین را همچون دانشی ابتدایی و نامعتبر می‌‌نگریستند.

همین ۱۰ یا ۱۵ سال پیش، فیلسوف برجستۀ خداناباور، دنیل دنت نوشته بود که بنیادگرایی، با تلفن‌های همراه، از میان خواهد رفت

اما غالب ادیان بر اسطوره‌هایی متمرکزند که نمادین هستند، نه تبیینی. «باید بگویم که یکی از اسطوره‌های بزرگ انسانی -یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها تاکنون- داستان باغ عدن است. می‌توانید به دوهزار سال قبل برگردید و محققان یهودی و مسیحی را بیابید که می‌گویند «این داستان را تحت‌اللفظی در نظر نگیرید». اسطوره‌ها نظریه‌های علمی ناموفق نیستند. آن‌ها ساختارهای پیچیده‌ای هستند از تصویرپردازی‌ها و داستان‌هایی که انسان‌ها درانداخته‌اند تا در زندگی‌هایشان معنایی بیابند. اسطورۀ پیدایش۵ صورت اولیه‌ای از داروینیسم یا نظریه‌ای بدوی دربارۀ منشأ انواع نیست؛ این اسطوره چیزی است کاملاً متفاوت». در دو فصل پایانی کتاب به شاخه‌هایی از خداناباوری پرداخته می‌شود که گری آن‌ها را می‌پسندد و این شاخه‌ها فلسفه‌هایی هستند که به کلان‌روایت‌ها ختم نمی‌شوند. او این شاخه‌ها را «خداناباوریْ بدون فرضیۀ پیشرفت» و «خداناباوریِ سکوت» می‌نامد. مورد نخست، نوعی پذیرش رواقی‌گونۀ جهانی است که [نسبت به حوادث و مصائب] بی‌اعتنا و فارغ از مسئولیت است (جهانی که در تفکر جوزف کنراد۶ و جورج سانتایانا۷ می‌توان یافت)؛ و مورد دوم، صورتی عرفانی از خداناباوری است که نمونۀ اعلای آن در اندیشۀ باروخ اسپینوزا هویداست.

باید گفت که این دو صورت خداناباوری، نوعی بازپس‌نشستن به درون است. گری می‌گوید: «من آن‌ها را مواضعی در نظر نمی‌گیرم که بتوان تبلیغشان کرد».

او از کنراد بحث می‌کند که در زندگی‌اش، قاچاق اسلحه می‌کرد و دریانوردی بود که وحشت‌های نژادپرستی استعمار در کنگو را به عیان دید. گری می‌گوید: «آنچه در انسان‌ها بیش‌ترین ستایش کنراد را برمی‌انگیخت، این بود که آدم‌ها چگونه با چیزهایی روبه‌رو می‌شوند که نمی‌توانند چاره‌ای برایشان بجویند یا اصلاحشان کنند». «فضیلت‌های شجاعت و انعطاف‌پذیری و احساس همدلی با دیگرانی که سر در گریبانند. بیش‌ترین ستایش‌های او از انسان‌ها در این بود که این موجودات چگونه به سرنوشتشان واکنش نشان می‌دهند … امروزه خود مفهوم سرنوشت، رد می‌شود؛ چون غیرانسانی یا بسیار انعطاف‌ناپذیر شمرده می‌شود. در واقع، هیچ یک از ما سرنوشت خود را رقم نمی‌زنیم. ما در مکان و زمانی مشخص زاده شده‌ایم و بیش‌تر رخدادهای زندگی ما از کنترل ما بیرونند».

اتفاقاً گری نمی‌گوید که پیشرفت‌های اجتماعیْ ناممکنند (او شخصاً هوادار سقط جنین و حامی حقوق دگرباشان و ضدفاشیستی پرشور است)؛ بلکه حرف او این است که شاید آن پیشرفت‌ها دوامی نداشته باشند. او با خنده می‌گوید «بعضی می‌گویند اگر تصور کنم که پیشرفت‌هایی که به دست می‌آورم، دائمی نخواهد بود، امروز را در تخت‌خواب می‌ماندم؛ و من همواره پاسخ می‌دهم: «در تخت‌خوابت بمان! یا، دلیل بهتری برای برخاستن پیدا کن». او می‌گوید جا برای اصلاحات و سیاست هست، «اما نباید آن‌ها طرح‌هایی باشند برای آزادی انسانی در مقیاس جهانی، مثل کمونیسم یا لیبرالیسم که اعتقاد داشتند همۀ جهان به سوی وضع بهتری در حرکت است که همگان با آن موافقند».

کتب ضاله
جای شگفتی نیست که گری در گذشته، انسان‌گریز یا نهیلیست خوانده می‌شد. او می‌گوید «نهیلیست کسی است که بر خلاف زهدورزی‌های عصر خود حرکت می‌کند» و «انسان‌گریز، کسی است که تملق خوانندگانش را نمی‌گوید».

در پاسخ به این پرسش که خوانندگان او چه کسانی‌اند؟ می‌گويد: «هر کسی که در کتابفروشی این کتاب را انتخاب کند».

به این پرسش که «آیا تصور می‌کند هیچ نوخداناباوری این کتاب را انتخاب کند؟» با خنده چنین پاسخ می‌دهد: «فکر می‌کنم برایشان مفید باشد؛ اما مطمئن نیستم که آن را انتخاب کنند، چون ممکن است بر خلاف مذهبشان باشد»؛ «شاید این کتاب، از کتب ضاله شمرده

دوگانۀ تصویرشده میان دین و خداناباوری، دوگانه‌ای کاذب و بی‌فایده است

شود».

از او می‌پرسم آیا هیچ‌گاه با شخصیت‌های نوخداناباور علناً مناظره کرده‌ای؟ و او می‌گوید: «گمان نمی‌کنم حقیقت این بحث، با مناظره معلوم شود»؛ «بخشی به این دلیل که این موضوع دوشقی نیست؛ و مناظره‌ها جانبدارانه‌اند و در نتیجه، همواره به یک انتخاب دوشقی کشیده می‌شوند؛ اما به این دلیل نیز هست که من بر خلاف آن‌ها اهل بشارت و تبلیغ نیستم. من این کتاب را برای این ننوشته‌ام که باعث تغییر کیش و عقیدۀ کسی، از چیزی یا به چیزی شوم».

او خواستار جهانی نیست که تحت سلطۀ یک نوع تفکر باشد. او می‌گوید: «اگر بناست از آن نوع یگانه‌گرایی دست بکشید… باید بپذیرید که روش‌های متعارضی از زندگی و ارزش‌های‌ مختلفی در جهان وجود دارد»؛ «و آن‌گاه مسأله این خواهد بود که آیا پای آن مواردی که بیش‌ترین باور را به آن‌ها دارید، می‌ایستید؟ اما خیال نکنید فقط یک شیوۀ زیست وجود دارد که هر کسی در نهان خود خواهان آن است. تلاش نکنید از دل هر عضو داعش، یک لیبرال نهفته بیرون بکشید. همین ۱۰ یا ۱۵ سال پیش [فیلسوف برجستۀ خداناباور، دنیل] دنت نوشته بود که بنیادگرایی، با تلفن‌های همراه، از میان خواهد رفت». این را با خنده می‌گوید. «یک حرف کلاسیک از کسی که هیچ چیز دربارۀ تاریخ، سیاست، تروریسم یا دین نمی‌داند. بر عکسِ [پیش‌بینی او] … داعش فناوری ویدئویی را برای گسترش اعمال تروریستی خود به خدمت گرفت. یقین این نوع اندیشۀ خداناباور، بسیار شبیه یقین در دینی بنیادگراست». او در مقابل می‌گوید با آن‌که اغلب با اندیشمندان دینی مخالفت می‌ورزد، آن‌ها را غالباً «معقول‌تر و بی‌تعصب‌تر» می‌یابد.

در نهایت، گری بر این باور است که دوگانۀ تصویرشده میان دین و خداناباوری، دوگانه‌ای کاذب و بی‌فایده است. به قول او: «حکمت در زندگی پراکنده است. نه در یک جا جمع شده و نه ضرورتاً با یک نظریه یا مذهب یا آیین پیوسته است. فرزانگی در همه جا هست».


اطلاعات کتاب‌شناختی:

Gray, John. Seven Types of Atheism. Penguin UK, 2018


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را پاتریک فرین نوشته است و در تاریخ ۲۴ آوریل ۲۰۱۸ با عنوان «Where do atheists get their values» در وب‌سایت آیریش‌تایمز منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۹۷ با عنوان «خداناباورها ارزش‌هایشان را از کجا می‌آورد؟» و با ترجمۀ علی کوچکی منتشر کرده است.
•• پاتریک فرین (Patrick Freyne) روزنامه‌نگار ایرلندی است که عمدتاً دربارۀ رسانه و کسب‌و‌کار می‌نویسد. فرین برای دو سال متوالی، در ۲۰۱۶ و ۲۰۱۷ برندۀ جایزۀ بهترین منتقد در میان روزنامه‌نگاران جوان ایرلند شده است.

[۱] جان نیکولاس گری (John Nicholas Gray): فیلسوف سیاسی اهل بریتانیا که حوزه‌های مورد علاقه‌اش نظریۀ سیاسی و تاریخ اندیشه است. وی بنیادهای مشترک در اندیشۀ لیبرال را فردگرایی، تساوی‌گرایی (در فرصت‌ها) و جهان‌گرایی برمی‌شمارد. از جمله آثار تأثیرگذار وی می‌توان از فجر کاذب: توهمات سرمایه‌داری جهانی (False Dawn: The Delusions of Global Capitalism) نام برد [مترجم].
[۲] Seven Types of Ambiguity
[۳] Misotheism: نفرت یا بیزاری از خدا یا خدایان [مترجم].
[۴] Sir William Empson: منتقد انگليسی که در نقد ادبی انگلیسی قرن ۱۸ و ۱۹ جزو سه منتقد بزرگ شمرده می‌شود [مترجم].
[۵] The Genesis Myth : اشاره‌ای است به داستان آفرینش در سفر پیدایش کتاب مقدس [مترجم].
[۶] Teodor Józef Konrad: نویسندۀ بریتانیایی‌ـ‌لهستانی بود که از جمله آثار او «دل تاریکی» و «لرد جیم» به فارسی ترجمه و منتشر شده است [مترجم].
[۷] George Santayana: فیلسوف، شاعر و رمان‌نویس اسپانیایی بود. از آثار او می‌توان به حس زیبایی (The Sense of Beauty) و حیات خرد (The Life of Reason) اشاره کرد [مترجم].

مشاهده ادامه مطلب

سارق ریش‌تراش در کوی دانشگاه سرهنگ شده است

به نظر می‌رسد اروجعلی ببرزاده، یکی از دو متهم پرونده کوی دانشگاه تهران که از اتهام خود تبرئه نشده بودند، اکنون سرهنگ و رئیس یکی از کلانتری‌های تهران است.

خبرگزاری رکنا در خبری که روز دهم �روردین‌ماه امسال منتشر کرده، از اروجعلی ببرزاده به عنوان سرهنگ کلانتری ۱۵۷ نام برده است.

اروجعلی ببرزاده، سرباز وظی�ه، دو سال بعد از واقعه حمله به کوی دانشگاه به اتهام دزدیدن یک ریش‌تراش به ۹۱ روز زندان و ۱ میلیون ریال جریمه نقدی محکوم شده بود. این دادگاه همواره به عنوان یکی‌ از �رمایشی‌ترین و غیرعادلانه‌ترین دادگاه‌های سیاسی تاریخ کشور مورد نقد بوده است.

مشاهده ادامه مطلب

هر روز با اندیشه‌یی نو «ری‌استارت» شوید!

در دوره‌یی زندگی می‌کنیم که هزارۀ فناوری اطلاعات نام گرفته است و وسایل ارتباط جمعی نقش به‌سزایی در زندگی روزمرۀ مردم دارد. امروز رسانه عضوی از خانوادۀ معاصر است.

انترنت به یکی از تاثیرگذارترین و محبوب‌ترین ابزارهای ارتباطی تبدیل شده است. همدم تمام لحظه‌هاست و جای تعاملات اجتماعی از دست رفته را در زندگی انسان معاصر گرفته است. آیا این شبکه‌ها بهره‌وری انسان را بالا می‌برد؟ فضای مجازی چقدر بر زندگی واقعی هر کدام ما تاثیر می‌گذارد؟

میزان بهره‌وری هر شخص، از این فناوری متفاوت است و هر کس به مثابه کار و علاقۀ خود در این فضا فعالیت دارد. ارتباط جهانی و از بین بردن مقولۀ زمان و مکان از جمله مزیت‌های شبکه‌های اجتماعی است. در این فضا، می‌توانیم بیاموزیم و آموزش دهیم. حال این سوال مطرح می‌شود که در کنار تمام این مزایا چه معایبی می‌تواند داشته باشد؟

خشونت آنلاین یکی از دستاوردهای این جهان تازه است که کمتر جدی گرفته شده است؛ در صورتی که گاهی آسیب‌های این نوع خشونت به مراتب بیش از انواع دیگر است. پای فن‌آوری مدرن در جامعه‌یی باز شده که هنوز معضل آزارهای خیابانی جای بحث دارد و جمعیت قابل توجهی از مردان، فضای کار و فعالیت‌های اجتماعی را قلمرو خود می‌دانند و در پی سرکوب کردن زنانی هستند که وارد این قلمرو می‌شوند.

قانون در فضای واقعی راه‌های سرکوب  را می‌بندد در حالی که در فضای مجازی جز وجدانشان هیچ بازدارنده‌یی ندارند. روز به روز به تعداد کاربران شبکه‌های اجتماعی افزوده می‌شود و تازه‌واردان می‌خواهند فضای جدید را امتحان کرده و  زیر نقاب‌های مستعار، عقده‌های جنسی و اجتماعی خود را بگشایند. زنان در جامعه جهان سومی ما، قشری آسیب‌پذیرند و گاهی از این طریق آسیب‌های جبران‌ناپذیری متوجه آنان است.

از آنجا که افراد می‌توانند در این فضا هویت خود را پنهان کنند، خشونت ساده و بدون پرداخت کدام هزینه‌یی صورت می‌گیرد. نقاب‌هایی که در همه موارد اظهارنظر می‌کنند. از پیام‌های بی‌ربط، تهدید و دعوت به رابطه جنسی تا هک کردن صفحات فعالان اجتماعی که گاهی به باج‌خواهی نیز ختم می‌شود! همه اینها فضای شبکه‌های اجتماعی را آلوده ساخته است.

خشونت‌های مجازی اثرات سوء روانی  دارد که در درازمدت نمایان می‌شود. غالبا به دلیل برداشت غلط جامعه‌یی که قربانی را مقصر می‌داند، این خشونت‌ها در ‌هاله‌یی از سکوت پنهان می‌ماند. بنابراین اثرات روانی این نوع خشونت را قربانیان به‌تنهایی به دوش می‌کشند. زنانی که به انترنت دسترسی دارند،  بزرگترین گروهی هستند که هدف خشونت قرار می‌گیرند و در بسیاری از موارد از فعالیت موثر در این فضا باز داشته می‌شوند و تعدادی هم که از این نوع خشونت غافلند با تاسف با این پدیده روبرو می‌شوند و در نهایت هم به دلیل فقدان مقرراتی که بتواند حمایتشان کند سکوت اختیار می‌کنند. اثرات روانی این نوع خشونت به مراتب بیش از خشونت‌های فیزیکی است چون فاصله تهدید تا کنش فیزیکی بسیار است و این دوره روان قربانی را موریانه‌وار می‌خورد.

راهکار چیست؟

هر پست یا کامنتی که از آدرس ما در این شبکه‌ها ثبت می‌گردد نشانه شخصیت ماست. همیشه این نکته را در نظر داشته باشیم که دیدگاه ما ممکن است سبب آزار شخص یا گروهی شود. به اعتقادات و زبان یکدیگر احترام بگذاریم و کسی را منوط بر زن بودنش، ابزار جنسی به حساب نیاوریم.

یادمان باشد که زمان برتری‌جویی جنسیتی و قبیله‌یی سرآمده است. برای ساختن فضایی که همه در آن امنیت روانی داشته باشند، تک‌تک افراد جامعه مسوول هستند. زیباست اگر همانطور که ظاهرمان را به‌روز می‌کنیم، اندیشه‌مان را هم آبدیت کنیم. ما می‌توانیم هر روز صبح با اندیشه‌یی آزادتر ری‌استارت شویم و شب با شادی و سرشاری،  روزمان را به خاطر بیاوریم.

حمیده میرزاد

ویژۀ پنجصدمین شماره روزنامه راه دلسوخته

مشاهده ادامه مطلب

«گ�ت‌وگو»ی �وکو و آرون

در ماه مارس سال ١٩۶٧، زمانی که میشل �وکو به تازگی کتاب کلمات و چیزها را در �رانسه منتشر کرده بود و ریمون آرون مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه‌شناسی را به چاپ سپرده بود، آرون از �وکو خواست که در کلاس سمینارش حاضر شود و ایده‌هایش را برای دانشجویان آرون شرح دهد. نمی‌دانیم �وکو چه مباحثی را در این کلاس‌ها طرح کرده است. این کلاس‌ها ضبط و پیاده‌سازی نشده‌اند و تنها گزارش‌هایی کوتاه از حضار به دست ما رسیده است. چند ماه بعد این دو ن�ر گ�ت‌وگوی رادیویی داشتند. گ�ت‌وگویی کوتاه که تا سال ٢٠٠٧ منتشر نشده باقی مانده بود. در این سال ژان �رانسوآ این گ�ت‌وگو را با شرحی م�صل‌تر از خود گ�ت‌وگو به شکل کتابی کوچک با عنوان «گ�ت‌وگو» منتشر کرد. این کتاب با عنوان «در باب تاریخ اندیشه» به �ارسی نیز منتشر شده که گرچه ترجمه قابل د�اعی نیست، اما به دلیل ذکر مدام معادل‌ها در پاورقی قابل خواندن است.

متن �ارغ از محتوایش که به آن بازخواهیم گشت، برای خواننده ایرانی تعجب‌آور باید باشد. آرون در ایران کم و بیش مت�کری چپ‌ستیز به حساب می‌آید و �وکو در ایران بیشتر «�وکو»یی انتقادی و نزدیک به جبهه چپ رادیکال دانسته می‌شود. البته در سال‌های اخیر رابطه‌ وثیق میشل �وکو با اندیشه راست‌گرا بیشتر در ایران شناخته شده است، اما کماکان نمی‌توان خوانشی راست‌گرایانه از �وکو را در ایران بازشناخت. تحولات سال‌های اخیر بیشتر به دلیل آشنایی ایرانیان با کتاب دانیل زاموراست. در نتیجه عموما پیوند �وکو و نئولیبرالیسم به شکلی امریکایی دستمایه ستیز و انشقاق میان چپ‌گرایان است، نه خوانشی راست‌گرایانه چنانکه در کشورهای اروپایی و خود �رانسه سابقه داشته است. �ارغ از این جناح‌بندی کلی تمایزات دیگری هم در تعجب‌آور بودن این متن موثرند: آرون خردگرا، انسان‌گرا و محا�ظه‌کار که نقطه مقابل سارتر بوده و «�وکو»ی ضدخردگرایی، ضدانسان‌گرایی و رادیکال که به نوعی جایگزینی برای سارتر در جنبش‌های رادیکال و انتقادی به حساب می‌آید.

اهمیت گ�ت‌وگوی �وکو و آرون

اما تمامی این عجب بر بستر دیگری معنادار می‌شود. بستری که دانش ایران را �راگر�ته و می‌توان به تاسی از طباطبایی و دوستدار آن را «امتناع گ�ت‌وگو» نامید. گ�ت‌وگو در ایران و میان اندیشمندان و دانشگاهیان اینجا خود به خود عجیب است. آنچه �وکو و آرون می‌توانند به ما بیاموزند، این است که اختلا� منظر هیچ ارتباطی با ن�ی و طرد ندارد. اما مساله‌ امتناع گ�ت‌وگو، موضوعی در سوژه ایرانی نیست. صر�ا سدی روانشناختی یا ایدئولوژیک نیست بلکه مستظهر به ساختاری گسترده‌تر و مادی‌تر است. اما گ�ت‌وگو طبیعتی نیست که با موانعی روبه‌رو شده است. شکل‌گیری خود گ�ت‌وگو نیز متکی به استحکاماتی در سوژه و بیرون از آن است. توجه به گ�ت‌وگوی �وکو و آرون، اگر نخواهیم به بیراهه‌ سرزنش خویشتن ایرانی‌مان بی�تیم، از آن رو برای ما سودمند می‌شود که بپرسیم با این همه اختلا� اصلا چرا و بر مبنای چه استحکاماتی �وکو و آرون می‌توانند با هم سخن بگویند؟

اولین مساله ریشه‌ها و تبارهای مشترک است. آرون مستقیما شاگرد لئون برونشویگ است، �وکو با واسطه و از طریق باشلار و کانگیلم. اما هر دو به نوعی در امتداد پروژه برونشویگ تلاش می‌کنند کانت را بازخوانی کنند. برای هر دو ن�ر �لس�ه توضیح وجه تاریخی �کر به عنوان حدود واقعی �اهمه است. این تبار مشترک خود مبنایی ثانوی برای گ�ت‌وگو می‌سازد یعنی مسائل معینی را در جریانات �کری �رانسه قرن بیستم برجسته می‌کند. گ�ت‌وگویی بر سر مسائل و بر مبنای جریانات متداخل �کری وجود دارد که می‌تواند دورترین نقاط �ضای �کری را به هم متصل کرده و بر سر مساله‌ای مشترک به تامل وادارد. به همین دلیل موضوع وجه تاریخی �کر به‌طور مشخص پس از انتشار آثار اولیه کلود- لوی استراوس به شکلی روزا�زون با موضوع ایستایی و تغییر گره خورد. پرداختن به این تاریخ �کر، یا به عبارت درست‌تر تاریخ اندیشیدن که با تاریخ اندیشه و تاریخ ایده مت�اوت و مغایر است، مسائلی مشترک برای بحث تولید کرده بود. وجه دیگر این مبانی تعاری� مشترک است. برای مثال تعری� ساختار به عنوان نظام متحول‌شونده و مستمر بازتولید صورت‌های جمعی، مساله دلالت به عنوان پهنه ساختاربندی نشانه‌ها بر اساس تضادها و تقابل‌های ساختاری و پیوند آن با معنا به عنوان میراث هرمنوتیک. به این �هرست (تبارها، مسائل، م�اهیم) باید بسیاری چیزهای دیگر از جمله است�اده از ظر�یت‌های آکادمی، رادیو، سیاست و تاریخ‌نگاری �رانسوی را هم ا�زود که همگی در کنار هم این گ�ت‌وگو را ممکن کرده‌اند.

درک آرون از �وکو

با است�اده از این ظر�یت‌ها گ�ت‌وگو مشروط به توا�ق نیست. حتی می‌توان از این هم �راتر ر�ت، گ�ت‌وگو مبتنی بر �هم دقیق هم نیست. آرون به وضوح درک غلطی از �وکو دارد (لااقل از سه بابت: اینکه تصور می‌کند �وکو تاریخ را به مقاطع گسسته تقسیم می‌کند، اینکه تصور می‌کند اپیستمه ساختار جهت‌بخش به اندیشه است و اینکه تصور می‌کند دیرینه‌شناسی به تاویل اسناد تاریخی می‌پردازد). اما نه �وکو تلاش می‌کند از آرون «مچ‌گیری» کند، نه آرون تلاش می‌کند در �هم خود از �وکو دستاویزی برای «زیرآب‌زدن» از �وکو بیابد، چرا که هر دو برای مخاطب بحث رادیویی‌شان و زمانی که برای شنیدن «گ�ت‌وگو» گذاشته بیش از این احترام و شعور قائلند. به جای این کار آنها می‌کوشند از م�اهیم مشترک �ضای خود است�اده کنند تا مسائل مشترک را روشن‌تر سازند. در پایان آنچه از این گ�ت‌وگو برای ما باقی می‌ماند، وضوح بیشتر م�اهیم است و تدقیق نقاط تمایز و همدلی �وکو و آرون. این گ�ت‌وگو هر خواننده‌ای را به تامل دوباره و دقیق‌تر بر پروژه هر دو مت�کر دعوت می‌کند. با این سوال محوری که آیا می‌توان مراحل اساسی سیر اندیشه را به‌طور مداوم و مستمر نشان داد یا برعکس باید به وضعیت‌های مادی مت�اوتی توجه کرد که به تکرار یک گزاره در دوران‌های مختل� معانی مت�اوتی می‌بخشد.

مشاهده ادامه مطلب

مطبوعات و روشنگری | روزنامه راه دلسوخته

با توجه به نشر شماره ۵۰۰ روزنامه راه دلسوخته و موفقیت این رسانه چاپی، نقش رسانه‎های چاپی در روشنگری در جامعۀ ما بدون شک موثر است. اگر به تاریخ حضور رسانه‌ها نگاه كنیم، درمی‌یابیم كه از گذشته‌‎های  دور به این‌طرف، مردم افغانستان روزبه‌روز شاهد حضور پررنگ رسانه‌های دیداری، شنیداری و چاپی در کشور بوده و هستند.

در سال‌های اخیر، به‌ویژه در همین روزها، رسانه‌ها به‌طور چشمگیر زیاد شده‌اند. حضور شبکه‌های اجتماعی به صورت چشمگیر، تعداد زیادی از خوانندگان، بینندگان و شنوندگان رسانه‌ها را به جهان شبکه‌های اجتماعی مجازی کشانیده است. در افغانستان بعد از ایجاد حكومت موقت، مردم به نقش و اهمیت رسانه‎ها بیشتر پی بردند، لیکن رسانه‎های شنیداری و دیداری در طی این یك‌ونیم دهه نقش فعال، اما سطحی و  بیشتر سرگرم‌کننده داشته‌اند.

نسل روشنفكر و قلم به‌دست، در كنار همه رسانه‎ها برای نشر آثار قلمی و تحلیل‎های علمی خود جایگاه رسانه‎های نوشتاری مانند روزنامه‎ها، هفته‌نامه‌ها و مجله‎ها را نادیده نگرفته‌اند. در این راستا تلاش نمودند که نشریه‎هایی را موفقانه به دست نشر بسپرند و رسالت خود را به عنوان شهروندان مسوول به‌جا آورند.

در گام نخست، رسالت اساسی تمام رسانه‌ها به شمول رسانه‌های چاپی، اطلاع‌رسانی و روشنگری است. به این معنا که مدیران و کارگردانان رسانه‌ها مسوول‌اند که برای مردم اطلاع‌رسانی دقیق، متوازن و بی‌طرفانه انجام دهند و هدف آنها روشنگری جامعه باشد. مردم به صورت مرتب در جریان رویدادهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و علمی قرار بگیرند تا جامعه، یک جامعۀ پویا و بالنده بار بیاید.

اطلاعات فعال و دقیق به جامعۀ فعال و شهروند فعال منجر می‌شود. همه ما می‌دانیم که در حقیقت کنترول، حرکت و مسیر دادن افکار عمومی بیشتر در دست رسانه‌ها قرار دارد که رسانه‌های چاپی بخش مهمی از آن می‌باشد.

با مشاهده و بررسی وضعیت رسانه‌ها، به‌خصوص رسانه‌های چاپی متوجه می‌شویم که رسانه‎های چاپی در رسالت و نقش‌شان موفق عمل كرده‌اند. اما بنابر ناهنجاری‎های فرهنگی امروز، ما نه تنها یک جامعۀ پویا و مسوول نداریم، بل در موارد رسانه‌یی، با جامعه‌یی احساساتی روبه‌رو هستیم.

پس از روشنگری، رسالت فرهنگی رسانه‌ها در گام دوم قرار دارد. رسانه‌های چاپی باید در جهت رشد فرهنگ و فرهنگ‌‌سازی گام‌های موثر و فعال بردارند. تولید، بازسازی، گسترش و رشد ارزش‌های فرهنگی، داشته‌های فرهنگی و فعالیت‌های فرهنگی مسوولیت بسیار جدی رسانه‌های چاپی است. رسانه‌های چاپی در فرهنگ‌سازی، باید در خط مقدم باشند.

رسانه‌های چاپی که از طرف یک فرد یا نهاد خاص، فعال می‌شوند از اول سرنوشت مشخص دارند؛ آنان رسانه‌یی وابسته و در خدمت همان جریان هستند. یک تعداد رسانه‌های چاپی هم داریم که در آغاز انقلابی و آزاد وارد صحنه می‌شوند، پس از چند شماره نشر متوجه می‌شویم که سراپا تسلیم این ‌و آن نهاد یا فرد شده است.

فقط تعداد محدودی از رسانه‎ها را مستقل و بدون دست‎های بیرونی و داخلی داریم كه صادقانه و مستقلانه عمل می‌کنند.

در واقع فلسفۀ وجودی رسانه‌ها، فعالیت در راستای روشنگری و فرهنگ‌سازی است نه تخریب روحیه جمعی.

در صورتی كه رسانه‎های چاپی خلاف ارزش‎های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی عمل كنند، آن‌گاه رسانه از مقام روشنگری به بلندگوی تبلیغاتی تنزل می‌كند. این جدی‌ترین آسیبی است که دامن برخی از رسانه‌ها را گرفته است. امید که پس‌ازاین، روشنگری جای مداحی را بگیرد و افراد مسوول در رسانه‌های چاپی مانند روزنامه راه دلسوخته بااخلاق باشند و اصول خبرنگاری، صداقت، بی‌طرفی و توازن  را در نظر بگیرند.

در انتها می‌توان گفت که رسانه‌های چاپی حق فعالیت آزادانه را دارند. سرکوب و موانع جدی در مسیرشان نیست؛ اما بعضی مدیران خلاق و متعهد ندارند که این مسیر آزادی و روشنگری را دنبال کنند، در نتیجه سقوط می‌کنند.

رسانه‎های چاپی باید با حفظ استقلال و قطعیت در راستای روشنگری در جامعه فعالیت کنند و نقش قشر روشنفكر را در نشر مطالب خود مشخص سازند تا دقیق و همه‌جانبه میان شهروندان برای خود جا باز نمایند.

منیژه  رامزی، استاد دانشگاه كابل

ویژۀ پنجصدمین شماره روزنامه راه دلسوخته

مشاهده ادامه مطلب

احزاب و جنبش‌های اجتماعی: یک بستر و دو رؤیا؟

برخلا� تصور رایج، شکل حزبی� �عالیت سیاسی از سابقه‌ای کوتاه و پیشینه‌ای محدود در تاریخ سیاست‌ورزی برخوردار است. سابقه‌ای کوتاه به این معنا که شکل� حزبی سیاست‌ورزی در اواسط قرن نوزدهم در آمریکا و انگلستان شکل گر�ت و حتی در �رانسه ـ البته به علت ممنوعیت قانونی ـ تا اواخر آن قرن هنوز شکل غالب �عالیت سیاسی نبود. و پیشینه‌ای محدود، به این معنا که به جز در کشورهای اروپایی و آمریکا، این شکل مشخص از سیاست‌ورزی تقریباً پس از جنگ دوم جهانی بود که در سایر کشورهای جهان عمومی شد.

این بدان معنا نیست که پیش از اواسط قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، ا�راد به ص�وَر� مختل� گرد هم نمی‌آمدند و در چارچوب‌های تشکیلاتی کم و بیش منظم، مطالبات خویش را مطرح نمی‌کردند یا به نحوی متشکل در صدد تأثیرگذاری بر سیاست حکومتی بر نمی‌آمدند. بلکه به این معناست که حزب به معنای� نهادی دارای ساختار درونی منظم، برنامه مدون و اعضای مشخص که از حقوقی در درون این تشکل ـ و مهم‌تر از همه انتخاب رهبران‌� حزب ـ برخوردار باشند قدمتی نهایتاً یکصد و پنجاه ساله دارد، آنهم همانطور که گ�ته شد در حوزه تاریخی و جغرا�یایی معین و مشخص. این امر دلایل متعددی دارد که مهم‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از پیوند� مبسوط� سیاست‌ورزی حزبی با انتخابات، برپایی� نهادهای کنترل و هدایت و نظارت بر قوه مجریه، تأسیس دولت-ملت‌های مدرن و تبیین اندیشه‌های سیاسی �راگیر. البته حتی در همین شکل‌های پیشر�ته نیز هنوز تردیدهایی جدی در مورد توانایی این نوع تشکلات برای مقابله با تمامیت‌خواهی دولت که وجود� آن زاده الزامات دیگری بوده است مطرح می‌شود .
تردیدی نیست که در آغاز� کار، مهم‌ترین رقیب احزاب در میدان� سیاست، نه جنبش‌های اجتماعی که نهادهای صن�ی و سپس سندیکاهایی بودند که امکان گرد هم آوردن� ا�رادی را با خواسته‌ها و مطالبات مشخص و مقطعی داشتند و نتیجتاً می‌توانستند در کارکرد� نمایندگی کردن� این گروه‌ها و اقشار از استمرار و استحکام بیشتری برخوردار باشند تا احزاب.
در تقابل با این تاریخچه نسبتاً کوتاه حزب همچون نهاد� سیاست‌ورزی، می‌توان گ�ت که جنبش‌های اجتماعی سابقه‌ای بسیار طولانی دارند و به معنایی همزاد سیاست هستند. اما تقابلی که در این نوشته قرار است گوشه‌هایی از آن مورد بررسی قرار گیرد، تقابل میان حزب و جنبش‌های اجتماعی به معنای باستانی آن نیست. حتی تقابل میان حزب و آن جنبش‌های اجتماعی‌ای نیست که به گ�ته چارلز تیلی با تمرکز قدرت در اروپای قرون ه�ده و هجده به وجود آمدند. جنبش‌هایی که به ناچار و برای تأثیرگذاری بر سیاست که اکنون در شکلی استبدادی و متمرکز در اختیار پادشاهان قرار گر�ته بود خود را سامان دادند . تقابلی که در این نوشته مورد بحث است، تقابلی است میان� احزاب و آنچه “جنبش‌های اجتماعی جدید� نامیده می‌شود. یعنی جنبش‌هایی اجتماعی‌ای که از اوایل دهه ۱۹۶۰ میلادی در اروپای غربی و آمریکا سر بر آوردند و هم‌اکنون در شکل‌های مختل� در تمامی کشورهای جهان بروز می‌کنند.

جنبش‌های اجتماعی: نو یا کهنه؟
مباحث� مدرسی� طولانی‌ای وجود دارد در این باب که آیا جنبش‌هایی که امروز می‌شناسیم جدید هستند یا نه؟ و اینکه اگر هستند به چه معنا و نهایتاً اینکه چگونه باید این جدید بودن را اندازه‌گیری کرد؟ چارلز تیلی بیشتر بر این نظر است که این جنبش‌های معاصر چندان چیز جدیدی نیستند. یعنی همان ویژگی‌هایی را دارند که در همان سده ه�ده و هجده داشتند یعنی: ۱- تلاشی عمومی، متشکل و پایدار هستند در طرح یک رشته مطالبات؛ ۲- از مجموعه‌ای مشخص از کنش‌های سیاسی است�اده می‌کنند؛ و ۳- مشارکت‌کنندگانی دارند که م�صرّانه، وحدت، تعداد و اهمیتی را که به مطالبات‌شان می‌دهند به صورت عمومی به نمایش می‌گذارند. از این منظر آنچه جدید است، �راگیری و از آن� خود ساختن� تجارب کنشی سایرین است که به انباشت� این تجارب و شاید طرح مواضع و مطالباتی می‌انجامد که تا پیش از این در جنبش‌های قدیم‌تر وجود نداشت. پیرو یک چنین داوری‌ای در مورد� همسانی جنبش‌های قرون ه�ده و هجده و جنبش‌های اجتماعی� پایان قرن بیستم بود که تیلی و همکارانش تلاش‌هایی کردند برای یکپارچه کردن� انواع و اقسام� جنبش‌های اجتماعی از منظر� الگوی روند سیاسی . تلاش‌هایی در مجموع نامو�ق و این عمدتاً به دو دلیل. یکی اینکه کمترین توضیحی در مورد سرزندگی جنبش‌های اجتماعی در جهان� غرب و در مقایسه با ا��ت محبوبیت سیاست‌ورزی� حزبی نمی‌دهد و دوم اینکه روشن نمی‌کند چرا هنوز خط �اصلی جدی میان سیاست� قدرت نزد احزاب از یکسو و جنبش‌های اجتماعی از سوی دیگر وجود دارد. در پاسخ به انتقاد دوم، مطالعات� جدیدتری تلاش کردند اثبات کنند که جنبش‌های اجتماعی نیز در سال‌های اخیر و از طریق توجه بیشتر و بیشتر به سیاست� انتخاباتی، به نوعی به سیاست‌ورزی حزبی نزدیک شده‌اند .
نتیجه این مباحث که به نظر می‌رسد بیشتر رقابت میان محققان این حوزه را بازتاب می‌دهد تا آنکه مسئله مشخصی را روشن کند اهمیت چندانی برای بحث ما ندارد. مهم آن است که هم آن کسانی که به وجود نوعی تداوم در این زمینه قائل هستند و هم کسانی که جنبش‌های اجتماعی اخیر را پدیده‌ای جدید به شمار می‌آورند مدعی هستند که از اوایل دهه ۱۹۶۰ در میدان سیاسی اروپا تغییرات مهمی در شیوه سیاست‌ورزی پدید آمده است و این تغییر نتیجه گسترش جنبش‌های اجتماعی است. جنبش‌هایی که لازم بود نسبت آنها با نهادهای سنتی‌تر سیاست‌ورزی، یعنی احزاب و سندیکاها (یا در معنای گسترده‌تری گروه‌های من�عتی) روشن شود.
جامعه‌شناسی، جنبش‌های اجتماعی و سیاست‌ورزی
بخش عمده‌ای از محققان، تغییرات در جامعه‌شناسی سیاسی در کشورهای غربی را دلیل سر برآوردن� جنبش‌های اجتماعی همچون عاملی مهم در میدان سیاست و در کنار احزاب به شمار می‌آورند.

آلن تورن: کنشگری به منزله تولید دانش
در این زمینه بدون تردید �ضل تقدم با آلن تورن است. که منشاء تمامی تحقیقاتی را که بعدها تور�ن در زمینه شناسایی جنبش‌های اجتماعی جدید منتشر ساخت باید در نظریه وی در مورد جامعه‌شناسی کنش جستجو کرد. تورن در کتاب� جامعه‌شناسی کنش که در سال ۱۹۶۵ منتشر شد مشخصاً پیشنهاد می‌کند که جامعه‌شناسی توجه خویش را به عوض تمرکز بر ساختارها، سیستم‌های اجتماعی و امر ادغام اجتماعی بر کنش و روابط اجتماعی متمرکز سازد. تورن بر این نظر بود که نه ساختارگرایی مارکسیستی که نظم اجتماعی را در توضیح مسائل بر کنشگران اجتماعی ارجح می‌شمارد و نه ساختار-کارکردگرایانی که �رد را زندانی لایه‌های انباشته بر یکدیگر در جامعه می‌دانند توان درک و توضیح تحرکات اجتماعی را ندارند زیرا نهایتاً الگویی ایستا از جوامع ارائه می‌دهند. وی البته بر این نظر نیز بود که تغییرات را نمی‌توان �قط برپایه استراتژی‌های �ردی و بدون توجه به چگونگی جایگیری �رد در شبکه روابط اجتماعی توضیح داد. وقایع ماه می ۱۹۶۸ در �رانسه که تورن کتاب نسبتاً قطوری را به ارزیابی آن اختصاص داد، هم به نوعی اثباتی شد بر دیدگاه وی در این زمینه و هم آغازی بود بر توجه وی به جنبش‌های جدید اجتماعی.
در این کتاب� که در همان پایان� سال ۱۹۶۸ منتشر شد تورن هد� خود را از مطالعه جنبش ماه مه ۱۹۶۸ نه تحلیل یک بحران اجتماعی بلکه توصی� آن چیزی می‌داند که به باور او “آغاز دوره جدیدی از تاریخ اجتماعی‌است�. هد� او به گ�ته خودش “نه بررسی وقایع تاریخی به آن معنای تجربه زیستی کنشگران بلکه درک� محتوای یک آگاهی و معنای یک کنش است�. و این محتوا و معنا برای تورن چیزی نبود مگر همان معنا و محتوایی که حدود یک قرن پیش از این، طبقه کارگر �رانسه در شورش‌هایش در سال‌های ۱۸۴۸ و سپس در کمون پاریس در سال ۱۸۷۱ به آن استناد کرد و بر پایه آن، سیاستی را پی ریخت که توان ایجاد جامعه‌ای جدید را در درون خود حمل می‌کرد .
برای تورن، جابجایی این �اعلیت تاریخی از طبقه کارگر به سایر گروه‌های اجتماعی نتیجه تغییر جامعه‌شناسی سیاسی‌ای است که در ساختار قدرت و سلطه به نوع جدیدی سامان یا�ته است. جامعه‌شناسی سیاسی‌ای ناظر بر آنچه وی “جامعه برنامه‌ریزی� شده می‌نامد و مشخصه‌های آن را یک سال بعد در کتابی که با همین عنوان منتشر ساخت توصی� کرد . ویژگی‌های این جامعه، ادغام� ا�راد در بنگاه‌های بزرگی است که �ارغ از تعلق به دولت یا بخش خصوصی و �ارغ از آنکه ا�راد در آن‌ها در جایگاه کارگر به معنای سنتی� آن قرار داشته باشند یا در جایگاه کارگران متخصص و مدیر، مطالباتی را مطرح می‌کنند که مستقیماً سیاسی هستند. دانشجو و مزدبگیر، مدیر و کارگر متخصص، و کارگر همگی زیست‌شان را در ساختاری تجربه می‌کنند که در آن، از خودبیگانگی نه نتیجه از ک� دادن� ارزش اضا�ی‌ای است که تولید می‌کنند، بلکه نتیجه سلطه �ن‌سالارانه‌ای است بر آنها که به‌واسطه ساختاری سیاسی که دیگر �قط در دستان دولت متمرکز نیست بر آنان تحمیل می‌شود. در این ساختار جدید� سیاسی، حکمرانی ا�راد و مدیریت جای بنگاه‌داری سنتی و سلطه ماشین را می‌گیرد؛ �عل و حال ا�راد در تعیین جایگاه اجتماعی آن‌ها بر ارث و میراث‌شان مقدم است و دولت نیز از جایگاه قَدَر قدرتی همچون سابق برخوردار نیست . این‌ها همه بدین معناست که ا�راد در مجموع در جامعه از موقعت� قدرتمندتری برخوردارند و در هر کجای این زنجیره اجتماعی امکان ابراز وجود و طرح مطالبات را خواهند داشت .
اما ارزیابی شورش ماه مه ۶۸ در �رانسه برای تورن �قط از منظر تغییرات جامعه‌شناسی سیاسی مهم نبود. تغییراتی که همانطور که در خطوط پیشین یادآور شدیم، رشته مطالعاتی را درباره نوع جامعه‌ای که به نظر وی در حال تولد بود کلید زد. تورن، همانطور که از عنوان کتابش درباره وقایع ماه مه ۶۸ پیداست (کمونیسم اوتوپیایی. جنبش مه ۶۸) این جنبش را بنیانگذار اندیشه آرمانشهری‌ای می‌داند که باید بتواند خود را به سطح جنبشی سیاسی ارتقا دهد. به عبارت دقیق‌تر، برای تورن، جنبش مه ۶۸ جنبشی بود در “ضدیت با قدرت� و نه جنبشی سیاسی که نظم موجود را به چالش می‌طلبید. برای وی، این جنبش طلیعه‌دار جنبش‌های اجتماعی دیگری بود که همگی -اکنون که نظام �ن‌سالارانه، نظام سرمایه‌داری را در درون خود هضم کرده است- بخشی از قدرت جدید را به چالش می‌کشند، اما باید بتوانند با بهره‌برداری از مطالعات نظری و عملی، منازعه خود با قدرت را به مبارزه با نظم موجود ارتقا دهند . برای رسیدن� به این هد�، جنبش‌های اعتراضی یا همان جنبش‌های اجتماعی جدید باید به گ�ته تورن بر سه اصل� هویت، تقابل و تمامیت استوار گردند.
اصل هویت ناظر بر تعری�ی است که کنشگر از خود و کنش� خود در ذهن دارد، هویتی که بخشی از آن پیش از ورود به جنبش تعری� می‌شود و بخشی دیگر به واسطه پیوستن به جنبش و به دلیل تجربه کنشگرانه وی. به عبارت دیگر، هویت نه امری طبقاتی و گروهی تعری� می‌شود و نه امری کاملاً پیشینی. تعری�ی در تقابل کامل با به عنوان� مثال آن هویتی که پیش از این برای طبقه کارگر به عنوان �اعل ممتاز جنبش‌های اعتراضی قائل بودند.
اصل تقابل به این معناست که جنبش‌های اجتماعی، هم به هنگام برآمدن‌شان و هم در طی مبارزات‌شان، نیروهایی را کش� خواهند کرد که در تقابل با آن‌ها خواهند ایستاد. در اینجا نیز روشن است که تقابل‌ها به صورت پیش‌بینی ـ مثلاً طبقاتی ـ تعری� نمی‌شوند و روند مبارزه است که موا�قان و مخال�ان را آشکار می‌سازد.
اگر تورن اصل تمامیت را مطرح نمی‌کرد، می‌شد از دو اصل� هویت و تقابل نتیجه گر�ت که برای وی جنبش‌های اجتماعی، به این دلیل که هم “خودی‌ها� و هم “غیر�‌خودی‌ها� را عمدتاً در حین کنشگری‌شان کش� می‌کنند، به کل با ساختارهای سیاسی قدیم، یعنی احزاب و سندیکاها که دوستان و دشمنان تعری� شده‌ای داشتند مت�اوت هستند. اما تورن تأکید می‌کند که هیچ جنبشی نمی‌تواند �قط بر کنش استوار باشد و مو�قیت� وی مستلزم مداخلات نظری و �کریَ‌ای است که در بیرون از آن انجام شده و به یا�ته‌های� کنشی وی ا�زوده می‌شوند . این را هم اضا�ه کنیم که برای تورن، مو�قیت به معنای توانایی یک حرکت اجتماعی است در آنچه وی “تولید جامعه� می‌نامد. یعنی شکل دادن یا پدید آوردن� نوع دیگری از جامعه به توسط خود� جامعه به واسطه دانش، سرمایه‌گذاری و تصویری که از خلاقیت خود شکل می‌دهد.
دقت در همین اصل سوم، یعنی اصل “تمامیت�، به روشنی نشان می‌دهد که علیرغم نوآوری� تورن در جامعه‌شناسی� جنبش‌های اجتماعی، مشکل بتوان حضور و تسلط� الگوهای سنتی‌� کنشگری سیاسی – یعنی همان کنشگری به واسطه احزاب- را بر نظریه وی نادیده گر�ت. در واقع، اگر چه در نظریه تورن، حضور �عال جنبش‌های اجتماعی بر زمینه جامعه‌شناسی سیاسی� تغییر یا�ته توضیح داده می‌شوند و اگر چه تورن تلاش می‌کند که نوع مداخله جنبش‌های اجتماعی در امر سیاسی را بخشاً به تداوم کنشگری و کش�� هویت‌ها و تقابل‌ها نسبت دهد ـ اموری که برای کنشگری سیاسی به واسطه احزاب به صورت پیشینی تعری� می‌شدند ـ اما مشخص است که تورن بر این نظر است که تأثیرگذاری جدی� جنبش‌های اجتماعی منوط به امکان� آن‌ها در اتخاذ شکلی حزبی است. حزبی که بخشاً پسینی و بر آمده از تجربه کنشگری ساخته می‌شود، اما حزبی که همچون احزاب پیکارجو در دوره پیش، نیازمند� آن است که عده‌ای و در بیرون از تجربه کنشگری، آن را به واسطه نظریه -بخوانید ایدئولوژی- ارتزاق کنند.

ملوچی: �رهنگ به منزله سیاست
آلبرتو ملوچی، دیگر نظریه‌پرداز� صاحب اندیشه در حوزه جنبش‌های اجتماعی است که تلاش کرده ارتباط میان شکل‌های سیاست‌ورزی حزبی و سندیکایی را با شکل‌های جدید که در مقام جنبش اجتماعی ظهور کرده‌اند مقایسه کند. ملوچی نیز تغییرات در جامعه‌شناسی سیاسی و نظام سرمایه‌داری را منشاء سر بر آوردن جنبش‌های اجتماعی‌ای می‌داند که از دهه ۱۹۷۰ همپای احزاب سیاسی و نهادهای سیاست‌ورزی سنتی‌تر در میدان سیاسی کشورهای غربی سر بلند کردند. او این تغییرات را اولاً نتیجه پیچیده‌شدن نظام سرمایه‌داری می‌داند که به گ�ته وی از میزان بسیار بالایی از تمایزیا�تگی برخوردار است. همین تمایزیا�تگی� است که منشاء ایجاد �ردیت، منبع� ارضای شخصی و زمینه ایجاد� کنش‌های �ردی و جمعی را �راهم می‌آورد و جنبش‌های اجتماعی جدید را باید بر همین زمینه مورد مطالعه قرار داد . ویژگی دیگری که او برای جوامع جدید قائل است، استواری آن‌هاست بر امر اطلاع‌رسانی و تولید میزان بالایی از اطلاعات. ملوچی می‌گوید که اطلاعات امروز به منبع اساسی‌ای برای بقا و توسعه ساختار اجتماعی تبدیل شده‌اند و توانایی در جمع‌آوری، پالایش و انتقال اطلاعات، مهم‌ترین ابزار کنترل اجتماعی هستند. اما این اطلاعات به صورت مواد خام در اختیار همگان قرار نمی‌گیرند، بلکه به صورت “کدگذاری شده� توسط قدرت به جامعه عرضه می‌شوند، یعنی به صورت �رهنگ. اکنون پرسش اصلی -که به نظر ملوچی مهم‌ترین پرسش در حوزه جنبش‌های اجتماعی است- آن است که چگونه در یک چنین جامعه‌ای و در چه روندی “کنشگر نسبتاً واحد� و جنبشی که او در آن شرکت می‌کند به منزله “امری تجربی که به نحوی یگانه محقق� می‌شود را می‌توان همچون یک پدیده جمعی مورد مطالعه قرار داد؟ یعنی چگونه عوامل متعدد عینی و ذهنی، بیرونی و درونی، ساختاری و بزنگاهی را می‌توان کنار یکدیگر نشاند و اثبات کرد که این‌ها همه به شکل گر�تن� یک کنشگر جمعی و کنشی می‌انجامند که می‌توان برای آن ص�ت جمعی قائل شد؟
برای پاسخ به این پرسش، ملوچی پیشنهاد می‌کند که جنبش‌های معاصر را به منزله “ساختارهای کنشگری� به شمار بیاوریم، ساختارهایی که توان ایجاد اهدا� واحد، منا�ع مشترک و قدرت تصمیم‌گیری را برای ا�رادی که در آن شرکت می‌کنند به‌وجود می‌آورند . یعنی میدان‌هایی هستند که کنشگران با قرار گر�تن در آنها و با کنشگری می‌توانند کدگذاری‌های غالب را به چالش بکشند و از این طریق جامعه ممکن دیگری را به نمایش بگذارند . به عبارت دقیق‌تر، ملوچی جنبش‌های اجتماعی را رسانه‌هایی می‌داند که اخبار دیگری را جز اخباری که از رسانه‌های غالب پخش می‌شوند به گوش جامعه می‌رسانند و از این طریق به ا�شای کدهای غالب پرداخته و حوزه‌های پنهان قدرت را وادار به ش�ا�‌سازی� خود می‌کنند .
اکنون در مقام مقایسه میان احزاب و جنبش‌های اجتماعی باید پرسید که ویژگی‌های این کنشگران و جنبش‌های‌شان چیست؟ و در چه نسبتی با کنشگران حزبی و احزاب‌شان قرار می‌گیرند؟ ملوچی بر این نظر است که کنشگران� جنبش‌های اجتماعی بیشتر و بیشتر موقتی خواهند بود و وظی�ه‌شان “برملا کردن داوّ بازی� است. همبستگی‌های میان� آن‌ها با همبستگی‌هایی که منتج از تعلق به یک طبقه، گروه من�عتی یا تشکل مشترک باشد مت�اوت است. همین ت�اوت در میدان عمل و شکل‌های کنش قابل رؤیت است. جنبش‌های اجتماعی� نوع قدیم، بیشتر سیاسی بودند، حال آنکه جنبش‌های جدید بیشتر �رهنگی هستند. �رهنگی به این معنا که نه لزوماً بهبود شرایط مادی هد� آن‌هاست و نه مشخصاً تمایل به مشارکت� بیشتر در ساختار� قدرت� موجود دارند. آن‌ها محل تلاقی ر�تارهایی هستند که ساختارهای موجود، توان ادغام‌شان را ندارند.
در کنار و همراه با این ت�اوت، ملوچی بر این نظر است که حرکت‌های سیاسی‌ای که توسط احزاب یا نهادهای سندیکایی رهبری و هدایت می‌شدند بر دوگانه‌ای استوار بودند که می‌توان آن را با م�اهیم گسست/همبستگی بیان داشت. به عبارت دقیق‌تر حرکت‌های سیاسی اعتراضی یا نتیجه یک گسست در سیستم سیاسی بودند (شکا�ی که می‌تواند حاصل به پایان رسیدن یک دوره نمایندگی باشد و نه لزوماً به معنی� بحران سیاسی)، یا نتیجه وجود یک همبستگی میان� ا�رادی که این حرکت‌ها را سامان می‌دادند. در این دوگانگی، احزاب� سیاسی دارای کارکردی روشن بودند که به طور خیلی خلاصه است�اده از شکا� ایجاد شده برای جابجایی قدرت با تکیه بر آن همبستگی‌ها بود. به نظر می‌رسد که جنبش‌های اجتماعی نه در همان رابطه علت و معلولی احزاب با لحظات گسست� سیاسی قرار دارند و نه توان� است�اده از همبستگی‌های موجودشان را برای جابجایی قدرت.
ملوچی از منظر دوگانه دیگری نیز به ارزیابی حرکت‌های سیاسی حزبی می‌پردازد: دوگانه ساختار/انگیزه. به نظر وی تحرکات سیاسی یا در چارچوب ساختار سیاسی- اقتصادی �هم می‌شوند و یا بر پایه نقش ایدئولوژی یا مجموعه‌ای از ارزش‌ها در ایجاد انگیزه برای تغییر کارکرد احزاب هم در مورد اول و هم در مورد دوم روشن است: نقد ساختار سیاسی – اقتصادی، ارائه آلترناتیوی برای آن و جلب نمایندگی� مردم در مورد اول و تأکید بر ساختارهای ارزشی� مت�اوت – همچنان برای جلب نمایندگی- در مورد دوم. امّا جنبش‌های اجتماعی چنین ارتباط مبسوطی نه با ساختارهای سیاسی – اقتصادی دارند و نه با مقولات� انگیزشی� پایدار .
به تمامی این دلایل است که ملوچی، هر چند برای جنبش‌های اجتماعی نقش رهایی‌بخشی� بالایی قائل است، آن‌ها را نه جانشین که مکمل احزاب به شمار می‌آوَرَد. احزابی که باید بتوانند از �اش شدن� حوزه‌های بیعدالتی توسط جنبش‌های اجتماعی برای برقراری پیوند با جامعه و تولید جامعه‌ای بهتر و عادلانه‌تر است�اده ببرند. البته او بر این نظر است که جنبش‌های اجتماعی کارکردهای دیگری نیز دارند که کمک به جامعه‌پذیری و مشارکت‌جویی ا�راد به واسطه ایجاد شبکه‌های متعدد همبستگی یکی از آن‌هاست و دیگری، ایجاد کانال‌های جدیدی برای گرد هم آمدن و گزینش نخبگان در کنار کانال‌های سنتی‌ای که هر جامعه‌ای برای اینکار در اختیار دارد.
در نهایت ملوچی در ت�اوت‌گذاری میان کارکرد احزاب و سندیکاها با جنبش‌های اجتماعی به ت�اوتی ماهوی‌تر که به نظر وی بهتر آن است که به همین صورت باقی بماند- نیز اشاره می‌کند. به باور وی، مبارزه و در اختیار داشتن� قدرت نمی‌توانند به صورت کامل توسط همان نهادها هدایت شوند. او می‌نویسد: “اسطوره جنبشی که رأساً به یک قدرت تبدیل شود تا هم اکنون نیز نتایج تراژیک بسیاری به بار آورده است�.

لاکلائو: حزب همچون همراهی� جنبش‌های اجتماعی
در زمره نظریه‌های ناظر بر ارتباط میان� جنبش‌های اجتماعی و احزاب باید نظریه سومی را نیز یادآور شد تا شاید تابلوی� نظری� این ارتباط تکمیل گردد. نظریه سومی که شاید بتوان آن را امتداد نظریه تورن مبنی بر اینکه جنبش‌های اجتماعی با اتخاذ اصل “تمامیت� یعنی با اتخاذ نوعی جهانبینی می‌توانند خود به یک نهاد سیاسی� تأثیرگذار همچون احزاب و سندیکاها در دوران سرمایه‌داری متقدم تبدیل شوند. اما این نظریه که می‌توان از ارنست لاکلائو به عنوان م�وَض�ع� آن نام برد به معنایی می‌تواند یک نظریه مجزا نیز به شمار آید. به این معنا که چیز� زیادی در مورد آن اندیشه راهبردی – یعنی همان اصل تمامیت� تورن- نمی‌گوید. شاید هم لاکلائو بر این باور است که خود� این اندیشه نیز به صورتی خودجوش و به واسطه کنشگری به همان صورت که “خودی‌ها� و “غیر خودی‌ها� آشکار می‌شدند به منصه ظهور برسد.
برای لاکلائو نیز همچون مت�کرانی که در خطوط پیشین نظریات‌شان را بازگو کردیم، الگو همان نهادهای سیاسی‌ای هستند که طبقه کارگر به واسطه آن‌ها توانسته بود همچون یک �اعل سیاسی مستقل در میدان� سیاست� سرمایه‌داری عرض اندام کند. امّا او قرائت نسبتاً مت�اوتی از شکل‌گیری این �اعلیت� سیاسی ارائه می‌دهد. لاکلائو در کتاب مهمی به نام �رادستی و استراتژی سوسیالیستی، درباره سیاست‌های دموکراتیک رادیکال که با همکاری شانتال مو� نوشته است یادآور می‌شود که سنت سوسیالیستی در مجموع همواره به لزوم ایجاد وحدت میان� مطالبات مت�اوت اجتماعی توجه داشته است. متحد کردن� جنبش کارگری با دهقانان یا با جناح‌هایی از بورژوازی یا با گروه‌های به حاشیه رانده شده به هنگام� گذار از نظام‌های امپراطوری به دولت-ملت‌ها و غیره و غیره. لاکلائو در نوشته دیگری که به بررسی� الگوی نمادین-زبانشناختی این شیوه از سیاست‌ورزی اختصاص دارد، مدعی می‌شود که یک چنین اتحادهایی که موجب اقتدار این جنبش بوده‌اند حول شعارهایی – گ�تمان‌هایی- میسر گشته‌اند که هم آن اتحادها را بیشتر می‌کردند و هم امکان �رادستی� طبقه کارگر را در میدان سیاست �راهم می‌آوردند . لاکلائو بر این باور است که می‌توان همین الگو را امروز به کار گر�ت. به عبارت دیگر تکثر اجتماعی که زمینه برآمدن� جنبش‌های اجتماعی مختل� و متعدد است، تغییری در ذات سیاست‌ورزی� (رادیکال) نمی‌دهد و همچنان امکان اینکه پیوندی میان این جنبش‌های مختل� برقرار ساخت به نحوی که بتوانند در میدان سیاست همچون نیرویی مقتدر ظاهر شوند وجود دارد. نیروی مقتدری که گیریم دیگر نه با اتیکت سوسیالیسم که با اتیکت� پوپولیسم در این صحنه ظاهر شود. مهم آن است که بتوان نه لزوماً به واسطه یک تشکل حزبی یا سندیکایی بلکه با ایجاد آنچه او “زنجیره‌های هم‌ارزی� می‌نامد و در �ضای گ�تمانی شکل می‌گیرد به چنین هد�ی رسید.
اینکه آیا در عمل امکان ایجاد چنین زنجیره‌های هم‌ارزی تا چه حد ممکن است و در ایجاد� آن چه مخاطراتی – به عنوان مثال برقراری پیوند میان خواسته‌های دیگری‌ستیزانه و تاریک‌اندیشانه- نه�ته است، بحث ما در این نوشته نیست. بحث اینجا بر سر آن است که به �رض اینکه چنین نیرویی در بیرون از نهادهای سنتی سیاست‌ورزی شکل بگیرد، این نیرو در چه ارتباطی با این نهادها قرار خواهد گر�ت و آیا کارکردهای آن‌ها را که همان “تولید جامعه� باشد تقویت می‌کند یا تضعی�؟
متأس�انه با ارجاع به خود� اندیشه لاکلائو نمی‌توان پاسخی برای این پرسش یا�ت، زیرا م�روض� او آن است که یکی از دلائل بر آمدن� جنبش‌های اجتماعی دقیقاً آن است که احزاب سنتی -در اینجا مشخصاً احزاب چپ- دیگر کارکرد خود را به عنوان نهادهایی که توان تولید جامعه را دارند، یعنی نهادهایی که توان طرح و حل پرسش‌های ریشه‌ای (رادیکال) را داشتند، از دست داده‌اند. لاکلائو بر این نظر است که این ات�اق به این دلیل نی�تاده‌ که تغییراتی ماهوی در جامعه‌شناسی� سیاسی� سرمایه‌داری رخ داده‌اند، -تغییراتی که به �رض باعث تکثر زائدالوص�ی در مطالبات اجتماعی شده‌باشد- بلکه به این دلیل بوده که احزاب سنتی م�هوم اصلی برسازنده سیاست که همان تبیین دشمنی‌ها و تضادهاست را به �راموشی سپرده‌اند و امر سیاسی را حول م�اهیم دیگری که زیاده از حد آشتی‌جویانه هستند سامان داده‌اند.

جنبش‌های اجتماعی سیاست بین‌الملل و احزاب
لاکلائو و شانتال مو� تنها کسانی نیستند که در ارزیابی دلائل برآمدن� جنبش‌های اجتماعی جدید در اروپا، آمریکا و سپس کشورهای آمریکای لاتین بر متغیرهای سیاسی بیش از متغیرهای اجتماعی تأکید می‌کنند. خواه این متغیرها ناظر بر نگاه به سیاست باشد، خواه به شیوه‌های سیاست‌ورزی و خواه به تغییرات کلان در سیاست� جهانی. به عنوان مثال سیدنی تارو به روشنی در مطالعه‌ای که در مورد برآمدن جنبش‌های رادیکال اعتراضی در دهه ۱۹۶۰ تا ۷۰ میلادی انجام داده‌است، ثباتی که در نظم جهانی پس از جنگ دوم در این سال‌ها پدید آمد و به کاهش نگرانی از شوروی انجامید را از سویی، و ا��ت اقتدار آمریکا به دلیل جنگ ویتنام از سوی دیگر را، زمینه برآمدن� جنبش‌های اعتراضی‌ای در ایتالیا می‌داند که به علت کاهش محبوبیت� احزاب سنتی، به سر برآوردن جنبش‌های اجتماعی انجامیدند. برخی دیگر از تحلیل‌ها بر تغییر جایگاه احزاب در دموکراسی‌های غربی به عنوان عاملی مهم در گسترش شکل� جنبشی مطالبات سیاسی و اجتماعی تأکید دارند. بر پایه این تحلیل‌ها “تبدیل شدن� احزاب به کارتل‌های سیاسی� که مستلزم است�اده روزا�زون آنها از امکانات حکومتی و دولتی است باعث می‌شود که جنبش‌های مطالباتی ترجیح دهند بیرون از احزاب به خود سر و سامان دهند، حتی زمانی که جرقه جنبش توسط خود� این احزاب زده شده باشد . مراجعه به ادبیات� تخصصی در این زمینه نشان می‌دهد که مطالعات اندکی در باب تأثیرگذاری� سیاسی احزاب و سندیکاها از یک طر� و جنبش‌های اجتماعی در طر� دیگر انجام شده است .

مرزها و محدودیت‌ها
مطالعات نظری در باب� ارتباط میان جنبش‌های اجتماعی جدید و نهادهای سنتی� سیاست‌ورزی مانند احزاب و سندیکاها که به تعدادی از آن‌ها در خطوط پیشین اشاره کردیم بدون ارزیابی همپوشانی‌ها، رقابت‌ها و تضادها و تناقضاتی که در عمل یعنی در میدان واقعی سیاست‌ورزی میان این دو شیوه از پیشبرد امر سیاسی وجود دارد، ابداً نمی‌توانند غنای موضوع را پوشش دهند. یکی از اولین مقولاتی که در این حوزه، یعنی حوزه عمل باید مورد توجه قرار گیرد، مرزها و محدودیت‌های هر یک از این دو شیوه سیاست‌ورزی است.
همانطور که �ردریک ساویکی توضیح می‌دهد، احزاب و سندیکاها را می‌توان به منزله نهادهایی به شمار آورد که هم دارای قواعد کم و بیش س�ت و سخت عضویت هستند و هم مرزهای روشنی را میان “درون گروه� و “بیرون گروه� تعری� می‌کنند. این مرزها نه �قط به واسطه یک رشته پیوندهایی که میان اعضا وجود دارد تعری� می‌شوند بلکه حتی می‌توان به قواعد گ�تمانی‌ای نیز اشاره کرد که در این ساختارهای سیاسی وجود دارند یعنی آن م�اهیم، مقولات و گاه کلماتی که می‌توان به آن‌ها ارجاع داد و در مقابل، آن چیزهایی که گ�تنی نیستند . از این منظرها مسلماً ت�اوت بسیاری میان این نهادهای سنتی سیاست‌ورزی و جنبش‌های اجتماعی وجود دارد. در جنبش‌های اجتماعی همه این پیوندها و پیوستگی‌ها به نحو آزادتری تعری� می‌شوند. همین آزادی همواره یکی از مشکلات� برقراری ارتباط میان این نهادهای سنتی و جنبش‌های اجتماعی بوده است. هر چند که در عمل این مشکل به عنوان مانع غیرقابل عبوری نه برای برقراری ارتباط میان نهادهای سیاست‌ورزی قدیم و جدید بوده و نه مانعی برای تأثیرگذاری یکی بر دیگری. ارتباط میان جنبش دانشجویی آلمان در سال‌های ۱۹۵۵ تا ۱۹۸۵ با حزب سوسیال دموکرات این کشور یکی از مواردی است که از امکان برقراری و تأثیرپذیری این دو نوع نهاد با یکدیگر و بر یکدیگر حکایت می‌کند . در همین زمینه البته می‌توان به تجربه نامو�ق حزب کمونیست �رانسه در برقراری هرگونه پیوندی جز �رصت‌طلبی سیاسی با جنبش ماه می ۱۹۶۸ اشاره کرد.
در همین راستا می‌توان به ت�اوت‌های کارکردی این دو نوع نهاد اشاره کرد. کارکردهایی که بخشاً به صورت پیشینی تعری� می‌شوند، اما در طی زمان و بسته به نیاز اجتماعی وجوهی از آن می‌تواند تقویت یا تضعی� شود یا آنکه به یکی از کارکردهایش که اصلی‌ترین کارکرد آن به شمار می‌رود تقلیل یابد . به عنوان مثال احزاب می‌توانند به نهادهایی تقلیل یابند که کارکردشان چرخاندن چرخ� انتخابات ادواری و امکان عملکرد دموکراسی پارلمانی است و در مقابل، جنبش‌های اجتماعی به کارکردشان در ا�شای بیعدالتی‌هایی محدود گردند. بیعدالتی‌هایی که از چشم دولت‌ها و احزاب و محققان اجتماعی پنهان می‌مانند .
با اینهمه شاید مهم‌ترین بحث در حوزه مرزها و محدودیت‌های� ناظر بر نهادهای جدید و قدیم� سیاست‌ورزی، توانایی هر یک باشد در تقویت� کارکرد دیگری. مثلاً اینکه احزاب سیاسی تا چه حد بتوانند اقدامات ش�ا�‌سازی� جنبش‌های اجتماعی را همچون بخشی از برنامه‌های مطالباتی� خود عرضه کنند و در مقابل جنبش‌های اجتماعی تا چه میزان توان آن را داشته باشند که خود در جایگاه یک نهاد رسمی این مطالبات را به حوزه قانون‌گذاری بکشانند. یا اینکه تا چه حد احزاب بتوانند کارکرد انتخاباتی� خود را همچون مقدمه‌ای برای خیزش یک جنبش اجتماعی به‌کار گیرند تا به پشتوانه یک نیروی اجتماعی گسترده که از رأی دهندگان معمول‌شان بسیار �راتر می‌رود بر اقتدار خویش برای تغییر قوانین بی�زایند؛ و در مقابل جنبش‌های اجتماعی بتوانند اقتدار خویش را خود رأساً به موضوع چانه‌زنی با احزاب برای تغییر سیاست‌های‌شان تبدیل کنند.
هم تکیه احزاب و سندیکاها به جنبش‌های اجتماعی و هم تبدیل جنبش‌های اجتماعی به نهادهای رسمی – یا دست� کم به آن اندازه رسمی که بتوانند از نهادهای رسمی است�اده کرده یا مستقیماً بر آن‌ها تأثیر بگذارند- خطیرترین لحظات برای این هر دو گونه نهاد سیاست‌ورزی به شمار می‌روند. زیرا به گ�ته ساویکی این هر دو پدیده، مستلزم � �راتر ر�تن از حد و مرزهایی است که کارکردشان تعیین کرده است و به سختی قابل توجیه می‌باشد�. در نظم سیاسی اروپای غربی حتی �راخوان� عمومی یک سندیکا به رأی به یک حزب مشخص امری ناپسند توسط اعضای آن سندیکا به شمار می‌آید، چه رسد به آنکه رهبران یک جنبش اجتماعی به چنین کاری دست بزنند. همین امر در مورد است�اده احتمالی احزاب صاحب‌نام در بهره‌گیری از موقعیت‌های انتخاباتی برای بسیج اجتماعی از نوع� جنبشی صادق است. چنین رویکردی می‌تواند به اتهام در شکستن� مرزها و حدود دموکراسی پارلمانی که توا�ق ناگ�ته همه احزاب سیاسی است تلقی شود و موجبات ا�شای آن حزب را به همراه داشته باشد. به عنوان مثالی در این زمینه می‌توان به مشکلات� احزاب� مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در ح�ظ پیوند با جنبش دانشجویی و جنبش زنان در �اصله سال‌های ۱۳۷۸ تا پایان دومین دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی اشاره کرد. این نمونه، مثال روشنی از آسیب‌پذیری احزاب در تکیه بر جنبش‌های اجتماعی و خواست یا بالعکس سر باززدن� آن‌ها از نمایندگی کردن� مطالباتی بود که توسط جنبش‌های اجتماعی این دوران مطرح شده بودند .
جنبش‌های اجتماعی‌ای که بخواهند خواه در مقام پشتیبان� ص�ر� یک حزب سیاسی یا یک کاندیدای مشخص ای�ای نقش کنند نیز با همین نوع مشکل، یعنی مشکل� �راتر ر�تن از حد و مرزهای کارکردی‌شان مواجه می‌شوند. در مجموع هر نوع تلاشی برای نهادینه کردن� یک جنبش اجتماعی با عکس‌العمل از سوی� هوادارانش مواجه شده به نوعی خیانت متهم می‌شود. خیانت در �راموش کردن� اهدا�� والای جنبش و خیانت در پذیر�تن� چارچوب بازی کسانی که تا دیروز در زمره دشمنان به شمار می‌ر�تند.
تصور غالب بر اذهان �عالان جنبش‌های اجتماعی آن است که هر نوع نهادینه شدن� جنبش به معنای “پایان بسیج� است چرا که در اذهان مشارکت‌کنندگان، “جنبش‌های اجتماعی لزوماً بیرون از نهادهای رسمی قرار دارند�، حتی اگر موقعیت نهادی رهبران این جنبش‌ها خود بخشی از امکانات آن‌ها در راه‌اندازی جنبش بوده باشد. در چنین شرایطی بسیاری از رهبران جنبش‌ها میان دو گزینه گر�تار می‌شوند: یکی ماندن در موقعیت آشتی‌ناپذیری برای ح�ظ جنبش و در نتیجه ح�ظ� اقتدار خود برای چانه‌زنی؛ یا ورود به حوزه چانه‌زنی و پذیرش خطر از ک� دادن پشتوانه هوادارانی که بدون وجود آن‌ها امکان ب�رد در چانه‌زنی سیاسی میسر نخواهد بود. موقعیتی متناقض که کمتر کسی می‌تواند به صورت پیشینی امکان مو�قیت راه اول یا دوم را حدس بزند. به عنوان مثال آشنایی در این زمینه می‌توان به موقعیت دکتر محمد مصدق در رهبری جنبش ملی کردن� صنعت ن�ت اشاره کرد. موقعیتی که در یک سوی آن پذیر�تن� پیشنهاد تقسیم منا�ع با دولت انگلیس یعنی پذیر�تن دشمن به عنوان شریک قرار داشت و در نتیجه امکان� از ک� ر�تن پایه اجتماعی جنبش ملی کردن صنعت ن�ت و متعاقب آن از دست ر�تن امکان چانه‌زنی و در سوی دیگرش، ادامه ستیز با دشمن تحت شرایطی که هر روز از هواداران� جنبش کاسته می‌شد و در مقابل، دشمن متحدان جدیدی برای خود می‌یا�ت .

رخداد و تولید جامعه
هم‌اکنون قاعده در مطالعات جنبش‌های اجتماعی بر آن است که برآمدن جنبش‌های اجتماعی را همچون رخدادی توضیح دهند که هر چند بتوان عواملش را بر شمرد اما نمی‌توان بین آن عوامل و این ات�اق رابطه علت و معلولی به معنای علمی� آن برقرار کرد . با اینهمه، تلاش‌های بسیاری شده است که دست� کم عوامل مؤثر در بر آمدن جنبش‌های اجتماعی دسته‌بندی شوند و استراتژی‌های توضیحی تاریخی که بر تجمیع عوامل استوار هستند از استراتژی‌های جامعه‌شناسانه که بر وجود یک عامل یا چند عامل “اصلی� در مقایسه با سایر عوامل تأکید دارند از یکدیگر ت�کیک شوند. سپس واقعه همچون پدیده‌ای دارای دلایل چند وجهی مورد مطالعه قرار گیرد . امّا به نظر می‌رسد که در این حوزه باید میان جنبش‌های اجتماعی وسیعی که به تغییرات اجتماعی می‌انجامند و جنبش‌های اعتراضی‌ای که �قط سویه‌های از نظم موجود را به چالش می‌کشند ت�اوت قائل شد. به عبارت دیگر باید میان آنچه “بحران سیاسی� نامیده می‌شود و آنچه “اعتراض اجتماعی� است ت�اوت قائل شد تا بتوان به ت�اوت نقش‌هایی که سیاست‌ورزی به واسطه نهادهای سنتی یا به واسطه نهادهای جدید می‌توانند در بهره‌برداری از آن ای�ا کنند رسید.
در شرایط بحران سیاسی، زمانبندی‌های غالب بر اعتراضات مختل� اجتماعی – اعتصاب، اعتراض، راهپیمایی، شعارنویسی و تحصن و غیره- که علی‌الاصول هر یک دارای زمانبندی خاص خود هستند به نوعی همزمانی با یکدیگر می‌رسند و به بحرانی می‌انجامند که بدین ترتیب حوزه‌های مختل� اجتماعی را درگیر خویش می‌کند. مسلم است که در چنین شرایطی �قط و �قط ساختارهای حزبی یا سنتی‌ای که از همبستگی بالایی میان اعضای‌شان برخوردار هستند امکان بهره‌برداری از شرایط را داشته و می‌توانند در تولید جامعه‌ای دیگر تأثیرگذار باشند. حتی اگر این تشکلات خود به نوعی در سر و سامان دادن به جامعه پیشین دخیل و شریک بوده باشند. ساختارهای امنیتی� کشورهای کمونیستی که پس از �روپاشی بلوک شرق در مقام� نیروهای جایگزین، مو�ق به تسخیر دولت� جدید شدند نمونه بارزی از این امر است. همچنین تحقیات نشان داده‌اند که در بخش‌های شرقی امپراطوری شوروی� سابق، این نهادهای همبستگی سنتی‌تری که توانسته بودند در چارچوب مزارع اشتراکی نقش‌های سنتی خویش را در مقام رؤسای قوم بازسازی کنند بودند که پس از �روپاشی نیز دست� بالا را در سیاست جمهوری‌های جدیدالتأسیس ای�ا کردند . در سایر کشورهای بلوک شرق سابق نیز بخشی از نیروهای نظامی� بازمانده از نظم پیشین بودند که چنین نقشی را ای�ا کردند. وجود سندیکای همبستگی در لهستان و نهادهای مخال� نسبتاً قدرتمند در جمهوری چک نمونه‌های دیگری از همین پدیده به شمار می‌آیند.
اما بحران‌های سیاسی گسترده یا انقلاب‌ها �قط بخش کوچکی از امر مهم تولید جامعه را ای�ا می‌کنند. بزنگاهی بودن� آن‌ها و اینکه در �اصله زمانی نسبتاً کوتاهی به این تولید دست می‌زنند باعث می‌شود که از آن‌ها به عنوان مهم‌ترین لحظه‌های تولید جامعه یاد شود. حال آنکه امر تولید جامعه در مجموع امری بطئی و مستمر است و در همین استمرار است که باید به مقایسه نقش نهادهای سیاست‌ورزی سنتی و جدید پرداخت.
در مجموع به نظر می‌رسد که در این زمینه یک تقسیم نقش اولیه میان احزاب و سندیکاها در یکسو و جنبش‌های اجتماعی در سوی دیگر وجود دارد. تقسیم نقشی مبنی بر اینکه جنبش‌های اجتماعی وظی�ه طرح مطالباتی را به واسطه اتخاذ� رویکرد اعتراضی دارند که به توسط احزاب یا سندیکاها یا سایر گروه‌های من�عتی شناسایی نمی‌شوند.عدم شناسایی گاه به دلیل عدم شناخت است و گاه به دلیل� قرار گر�تن� این دست مطالبات در پایان �هرست اولویت‌ها. به این معنا، روشن است که بدون وجود احزاب و سندیکاها و نهادهای من�عتی� مختل�، امکان آنچه تولید جامعه نامیده می‌شود به توسط جنبش‌های اجتماعی وجود ندارد.
این حکم کلی اما به این معنا نیست که در این رابطه احزاب لزوماً می‌توانند وظی�ه اساسی� تولید جامعه را ای�ا کنند. مطالعات مختل�ی که در این زمینه انجام شده‌اند نشان می‌دهند اولاً ای�ای چنین نقشی توسط احزاب، خود حاصل مبارزه‌ای طولانی بوده است که در آن‌ها حقّ رأی به شکلی عمومی جا ا�تاد و سیاست‌ورزی در شکل حزبی به عنوان� ابزاری برای تحکیم� نظام نمایندگی توسط مخال�ان دموکراسی پذیر�ته شد. به عبارت دقیق‌تر زمانی که هنوز پایه‌های دموکراسی خواه به دلیل محدود بودن� حقً رأی و خواه به دلیل مداخلات مستمر حکومت‌ها در انتخابات متزلزل بودند، اصولاً نمی‌توان مرز مشخصی کشید میان دو �ضای رسمی و غیررسمی که به �رض در یکی احزاب و در دیگری جنبش‌های اجتماعی دست� بالا را در سیاست‌ورزی ای�ا کنند . دوم آنکه زمانی تولید جامعه برای احزاب جذابیت پیدا می‌کند که رقابت سیاسی واقعی میان آن‌ها وجود داشته باشد. رقابتی که آن‌ها را وادار می‌کند گوش‌به‌زنگ مطالبات اجتماعی‌ای باشند که به واسطه �عالیت� جنبش‌های اجتماعی آشکار می‌شوند . و نهایتاً آنکه احزابی می‌توانند در چنین نقشی نسبت به جنبش‌های اجتماعی ظاهر شوند که از حداقلی از نمایندگی در نهادهای رسمی� سیاست‌ورزی (مجلس، دولت، شوراهای شهر و غیره) برخوردار باشند .

نتیجه‌گیری
به نظر می‌رسد که برآمدن جنبش‌های اجتماعی جدید را نمی‌توان به هیچ‌وجه �ارغ از پیچیدگی� جوامع مدرن، تکثر گروه‌های اجتماعی، گوناگونی مطالبات، �ردگرایی یا �ردیت‌گرایی� روزا�زون و چند هویتی بودن� ا�راد� این جوامع مورد بررسی قرار داد. عواملی که همگی در عین حال به تضعی� موقعیت نهادهایی همچون احزاب و سندیکاها انجامیده‌اند. جنبش‌های اجتماعی بدون تردید حاصل تأثیر دو پدیده متناقضی هستند که همزمان در اقصی نقاط� جهان -هر چند با سرعتی مت�اوت – در حال وقوع هستند: دموکراسی و مقررات‌زدایی که از آن با نام نئولیبرالیسم یاد می‌شود و منحصراً ناظر بر مقررات‌زدایی از حوزه اقتصادی گر�ته می‌شود، حال آنکه تأثیرات� مقررات‌زدایی نئولیبرالیستی در حوزه �رهنگ، بر سیاست و سیاست‌ورزی اگر بیشتر از تأثیر مقررات‌زدایی در حوزه اقتصادی نباشد، کمتر نیست. همانطور که هابرماس در اولین نوشته‌هایش در باب� وضعیت� سرمایه‌داری پیشر�ته یادآور شده بود، این نظام‌ها از جمله شاهد تعمیق ت�اوت میان� قانون به منزله تنظیم‌گر شکل ارتباطات اجتماعی و اخلاق �ردی که آن نیز می‌تواند در همین راستا �عال باشد هستیم . یک چنین جوامعی با بحران دائمی عقلانیت ناتمام مواجه هستند. امری که منشاء بحران مشروعیت این نظام‌هاست و موجد تنش‌های اجتماعی‌ای که دیگر لزوماً نه در حوزه اقتصادی رخ می‌دهد و نه توسط طبقات اجتماعی نمایندگی می‌گردند، بلکه در حوزه اجتماعی- �رهنگی و توسط گروه‌های پراکنده‌تری حمل می‌شوند. درکنار این پدیده، هابرماس به ا��ت مقبولیت و کارکرد انتخابات همچون محل نزاع اجتماعی اشاره می‌کند که خود نیز به نوعی بحران سیاسی در جوامعی که بر این اساس ثباتی را برای سیاست‌ورزی تعری� کرده بودند منجر می‌شود . در یک چنین �ضایی است که نقش جنبش‌های اجتماعی به عنوان نهادهای جدید تنظیم‌گر سیاسی در کنار نهادهای سنتی‌تر همچون احزاب و سندیکاها اهمیت پیدا می‌کنند. نهادهای جدیدی که در این نوشته سعی کردیم دست� کم از منظر سه نظریه مختل� و دو کارکرد� عملی مشخص، امکانات و محدودیت‌های‌شان را در آنچه “تولید جامعه� یا “تولید اجتماعی� نامیدیم بررسی کنیم.
اکنون از منظر کلی‌تری نیز می‌توان به مطالعاتی اشاره کرد که به مقایسه تأثیر این دو نهاد بر سیاست‌گذاری‌های عمومی پرداخته‌اند. این مطالعات نشان می‌دهند که هر چند هم احزاب سیاسی و هم گروه‌های من�عتی و هم جنبش‌های اجتماعی تأثیر به‌سزایی بر سیاست‌گذاری عمومی دارند، اما نوع این تأثیرها مت�اوت هستند. در واقع هر چند در مجموع احزاب سیاسی تأثیر بیشتری بر سیاست‌گذاری عمومی دارند، اما این نقش به حداقل خود می‌رسد زمانی که این سیاست‌گذاری‌ها بر پایه “ا�کار عمومی� تبیین می‌شوند. علاوه بر این، نشان داده شده است که نهادهای من�عتی و جنبش‌های اجتماعی زمانی تأثیرگذاری بالایی دارند که بتوانند در �عالیت خویش اطلاعات و منابع قابل اعتنایی را در اختیار کاندیداهای نمایندگی در نهادهای انتخابی بگذارند .
آنچه شاید بتوان از مجموعه این ملاحظات نتیجه گر�ت یکی آن است که محدودیت حوزه مداخله جنبش‌های اجتماعی در مقایسه با حوزه گسترده مداخلات احزاب و حوزه میانی� نهادهای من�عتی اهمیت ماهوی در این زمینه ندارد. همچنین و علیرغم وجود ت�اوت میان نوع و پایداری� همبستگی میان اعضای احزاب سیاسی و کنشگران اجتماعی، به نظر نمی‌رسد که بتوان با این معیار به ت�اوت معناداری میان� تأثیرات سیاست‌ورزی به‌واسطه هر یک از این نهادها در امر تولید جامعه رسید. چه بسا که این کنشگران یا اعضا در ر�ت‌وآمدی میان این دو نوع نهاد، شیوه سیاست‌ورزی� خویش را به نحوی �ردی تنظیم کنند.
معیار �عالیت در �ضای رسمی که �ضای معمول� �عالیت احزاب است و ت�اوت� آن با �ضای غیررسمی که حوزه �عالیت� جنبش‌های اجتماعی را تعری� می‌کند نیز هر چند به عنوان معیاری مهم برای مقایسه تأثیرگذاری این دو نوع نهاد مطرح هستند، اما به نظر می‌رسد که وجه اینهمان‌گویی� این گزاره تا حد زیادی از اهمیت این معیار برای مقایسه می‌کاهد. در واقع، از آنجا که تغییرات سیاسی در اکثر اوقات به واسطه نهادهای رسمی� سیاست‌ورزی (دولت و مجلس و نهادهای قانونگذاری و اجرایی شهری) به وقوع می‌پیوندند، روشن است که کارکرد نهادهایی که در �ضای رسمی �عالیت می‌کنند بیشتر از نهادهایی باشد که بیرون از این �ضا سیاست می‌ورزند. علاوه بر این، همانطور که در این نوشته نیز به آن اشاره شد، جز در دوران‌های ثبات سیاسی دموکراسی� پارلمانی، ترسیم� خطّ �اصل دقیق میان �ضای رسمی و غیررسمی امری مشکل -اگر نگوییم غیرممکن- به نظر می‌رسد.
آنچه باقی می‌ماند مقایسه چکونگی شکل‌گیری و شکل‌دهی به امر سیاسی توسط این دو نوع نهاد است و تأثیر آن بر امر تولید جامعه. به نظر می‌رسد که احزاب و نهادهای سندیکایی زمانی مو�ق به مشارکت جدی در امر تولید جامعه گشتند که از شکل‌دهی به سیاست به واسطه دشمنی و تعارض دست کشیدند و بر ساختن� امر سیاسی را برپایه مخال�ت و رقابت پذیر�تند. امری که همانطور که در طی نوشته نیز به آن اشاره شد، نتیجه مبارزه‌ای بود طولانی هم با نیروهایی که در برابر حقً رأی عمومی، انتخابات� آزاد وحقً تشکل‌یابی شهروندان ایستادگی می‌کردند و هم با نیروهایی در درون خود� این نهادها که بر تبیین امر سیاسی به واسطه تعارض و دشمنی اصرار داشتند. اینک به نظر می‌رسد که جنبش‌های اجتماعی نیز در یک چنین دوراهی‌ای و نه �قط در ارتباط با چگونگی شکل‌دهی امر سیاسی بلکه در ارتباط با چگونگی شکل‌دهی امر اجتماعی و �رهنگی قرار دارند. به نظر می‌رسد که جنبش‌های اجتماعی، برای مشارکت� بیشتر در این امور نیازمند آن هستند که بتوانند هم متعارضان بیرون از خود و هم ستیزه‌جویان درون� خود� این جنبش‌ها را متقاعد سازند که درجه تأثیرگذاری� این جنبش‌ها و میزان مشارکت آن‌ها در تولید جامعه منوط به جایگزینی� ستیز و دشمنی با مخال�ت و رقابت است.

 

یادداشت‌ها:
– Paolo Pombeni, Introduction à l’histoire des partis politiques, Presses Universitaires de France, ۱۹۹۲.
– Maurice Duverger, Les partis politiques, Seuil, ۱۹۹۲.
– Charles Tilly, « Studying Social Movements/ Studying Collective Action », Working Paper #۱۶۸, Center for Research on Social Organization, University of Michigan, ۱۹۷۷.
– Alain Touraine, Production de la société, Seuil, Paris, ۱۹۷۳.
– Charles Tilly, Social Movements ۱۷۶۸-۲۰۰۱, Paradigm Publishers, Boulder, London, ۲۰۰۴.
– Charles Tilly, Contentious Performances, CUP, Cambridge, ۲۰۰۸.
– McAdam, Doug, Sidney Tarrow, and Charles Tilly, Dynamics of Contention, Cambridge University Press, New York ۲۰۰۱.
– Doug McAdam and Sidney Tarrow, “Ballots and Barricades: On the Reciprocal Relationship between Elections and Social Movements�, Perspectives on Politics, Vol. ۸, No. ۲ June ۲۰۱۰, pp. ۵۲۹-۴۲.
– Alain Touraine, Sociologie de l’action, Paris, Seuil, ۱۹۶۵.
– Alain Touraine, Le Communisme utopique. Le mouvement de Mai ۶۸, Seuil Poche, ۱۹۷۲ (Seuil, ۱۹۶۸).
– همان صص. ۹-۲۸۸
– همان صص. ۱۹۰ و بعد
– Alain Touraine, La Société post-industrielle, Paris, Denoël, ۱۹۶۹.
– Alain Touraine, La voix et le regard, Seuil, Paris, ۱۹۷۸, p. ۱۹.
– Alain Touraine, Le Retour de l’acteur. Essai de sociologie, Paris, Fayard, ۱۹۸۴
– Alain Touraine, Le Communisme utopique, p. ۱۹۲.
– Alain Touraine, Production de la société, Seuil, Paris, ۱۹۷۳, p.۳۶۰-۴.
– Alberto Melucci, A., Nomads of the present: social movements and individual needs in contemporary society, Hutchinson Radius, ۱۹۸۹, London.
—–, The Playing Self, Person and meaning in the planetary society, Cambridge University Press, ۱۹۹۶, Cambridge.
– Alberto Melucci, Getting involved: Identity and Mobilization in Social Movements. In B. Klandermans, H. Kriesi and S. Tarrow (eds.) International Social Movement Research, Vol. ۱, Greenwich, CT: JAI Press, ۱۹۸۸, pp. ۳۲۹-۳۳۰.
– Alberto Melucci, “The Symbolic Challenge of Contemporary Movements�, Social Research, ۵۲:۴, winter ۱۹۸۵, pp. ۷۸۹-۸۱۶.
– Alberto Melucci, Challenging Codes : Collective action in the information age, Cambridge University Press, ۱۹۹۶, pp. ۳۶۱-۳۷۹
– Alberto Melucci, “The Symbolic Challenge of Contemporary Movements�, op. cit. p. ۸۱۳.
– همان ص. ۷۹۱
– همان صص. ۳-۷۹۲
– همان ص. ۸۱۶
– Ernesto Laclau et Chantal Mouffe , Hégémonie et stratégie socialiste. Vers une politique démocratique radicale, Editions Les Solitaires Intempestifs, Paris, ۲۰۰۹.
– Ernesto Laclau, « L’articulation du sens et les limites de la métaphore », in Archives de Philosophie, t. ۷۰-۴, Hiver ۲۰۰۷.
– Ernesto Laclau, La Raison Populiste, Editions du Seuil, Paris, ۲۰۰۸.
– برای نقد کوتاه و منص�انه‌ای از این مطلب بنگرید به: ژان‌کلود مونو، “قدرت پوپولیسم: یک تحلیل �لس�ی�، �صلنامه گ�تگو، شماره ۵۴ ، آذر ۸۸، صص. ۷۱-۶۱.
– Sidney Tarrow, Democracy and disorder. Protest and politics in Italy ۱۹۶۵-۱۹۷۵, Clarendon Press, Oxford ۱۹۸۹.
– Y. Aucante et A. Dezé (dir.), Les systèmes de partis dans les démocraties occidentales. Le modèle du parti-cartel en question, Paris, Presses de Sciences Po, ۲۰۰۸
– O.Fillieule et B.Pudal, « Sociologie du militantisme. Problématisations et déplacement des méthodes d’enquête», Fillieule O., Agrikol iansky E. et Sommier I. (dir.), Penser les mouvements sociaux. Conflits sociaux et contestations dans les sociétés contemporaines, Paris, La Découverte, ۲۰۱۰, p. ۱۶۳-۱۸۴.
– Frédéric Sawicki, « Partis politiques et mouvements sociaux : des interdépendances aux interactions et retour… », ceraps.univ-lille۲.fr/…/Partis_et_mvts_sociaux.pdf
– سابین �ون‌دیرکه، مبارزه علیه نظم موجود؛ جنبش دانشجویی آلمان ۱۹۸۰-۱۹۵۵، ترجمه محمد قائد، طرح نو، تهران، ۱۳۸۱.
– J. Lagroye, B. Francois, F. Sawicki, Sociologie politique, Paris, Presses de Sciences Po/Dalloz, ۲۰۰۶, Paris, ۱۹۹۱.
– در همین زمینه می‌توان به بررسی‌های اخیر در باب� جامعه شناسی� جنبش‌های اجتماعی از منظر� جامعه‌شناسی نهادها نیز توجه کرد. در این مطالعات جدید ارتباط میان جنبش‌های اجتماعی و نهادهای سیاسی و اجتماعی به نحو مبسوط‌تری مورد توجه قرار گر�ته است و نهادها خود نیز به منزله جنبش‌های اجتماعی‌ای در نظر گر�ته می‌شوند که اقتدار و پایداری‌شان منوط به انجام کارکردهایی است که منا�ع اعضای‌شان را بر آورده کند. در این زمینه بنگرید به مقاله “نهادهای کار�رمایی به منزله جنبش اجتماعی� در همین شماره �صلنامه. برای توضیح نظری موضوع بنگرید به:
J. Lagroye et M. Offerlé (dir.), Sociologie de l’institution, Paris, Belin, ۲۰۱۱
– Frédéric Sawicki, « Partis politiques et mouvements sociaux : des interdépendances aux interactions et retour… », op. cit. p. ۵
– در این زمینه بنگرید به مقاله محمدعلی کدیور، “ائتلا�ات و تصورات در جنبش اصلاحات ایران ۱۳۷۶-۱۳۸۴� در همین شماره گ�تگو.
– M. Fainsod Katzenstein, “Stepsisters : Feminist Movement in Different Institutional Spaces�, Meyer D. et Tarrow S. (ed.), The Social Movement Society : Contentious Politics for a New Century, Lanham, Rowman & Littlefield, ۱۹۹۸, p. ۱۹۵.
A. Giddens, La Constitution de la société. Éléments de la théorie de la structuration, Paris, PUF, ۱۹۸۷.
. موقعیتی که این روزها گاه به سرسختی و عدم واقع بینی� وی در محاسبه امکانات و نیروهایش تعبیر می‌شود. اما به سختی بتوان تبعات� پذیرش راه حل میانی توسط وی را بر ا��ت� احتمالی� این جنبش و امکان تحقق حتی همان راه حل میانی را سنجید.
– به عنوان مثالی در این زمینه که عوامل و نتایجش برای ما آشنا هستند بنگرید به:
Charles Kurzman, The Unthinkable Revolution in Iran, Harvard University Press, Û²Û°Û°Ûµ.
– Sewell Jr. W. H., « Trois temporalités : vers une sociologie événementielle », Bessin M., Bidart C. et Grossetti M. (dir.), Bifurcations. Les sciences sociales face aux ruptures et à l’événement, Paris, La Découverte, ۲۰۱۰, p. ۱۲۷.
– Dobry M., Sociologie des crises politiques. La dynamique des mobilisations multisectorielles, Paris, Presses de la FNS P, ۱۹۸۶.
– Olivier Roy, La nouvelle Asie centrale, ou la fabrication des nations, Editions du Seuil, Paris, ۱۹۹۷.
– Ronald Aminzade, “Between. Movement and Party: The Transformation of Mid-Nineteenth- Century French Republicanism�, in J. Craig Jenkins and bert Klandersman (eds), The Politics of Social Protest: Comparative Perspectives on States and Social Movements, University of Minnesota Press, Minnesota, ۱۹۹۵.
– Frédéric Sawicki, « Partis politiques et mouvements sociaux : des interdépendances aux interactions et retour… », op. cit. p. ۷
– Paul Almeida, “Social Movement Partyism: Collective Action and Oppositional Political Parties�, in Nella Van Dyke and Holly J. McCammon (eds), Strategic Alliances, University of Minnesota Press, Minnesota, ۲۰۱۰, pp. ۱۷۰-۱۹۶.
– Jurgen Habermas, “Toward a reconstruction of Historical Materialism�, in Communication and the Evolution of Society, Bacon Press, Boston, ۱۹۷۹, p. ۱۴۳.
– Jurgen Habermas, La technique et la science comme idéologie, Denoël/Gonthier, Paris, pp. ۵۰-۵۴.
– Jurgen Habermas, Raison et légitimité, Payot, Paris, ۱۹۷۸, pp. ۵۷-۸.
– Paul Berstein, April Linton, “The Impact of Political Parties, Interest Groups, and Social Movement Organizations on Public Policy: Some Recent Evidence and Theoretical Concerns�, Social Forces, Vol. ۸۱, pp. ۳۸۱-۴۰۸.

مشاهده ادامه مطلب

بررسی خشونت اجتماعی و روانی بر زنان زیر چتر «محو خشونت علیه زنان»

در دهۀ اخیر با افول امپراطوری خفقان و نیستی حاکمیت طالبان و ظهور فضای تازه با حمایت گستردۀ جهان غرب، خشونت علیه زن، رنگ‌وبویی دیگر یافت. رنگ‌وبویی که منجر به بیداری و آگاهی طبقه زنان و حامیان این قشر از جامعه نسبت به جایگاه و نقش حقیقی‌شان در قوانین حقوقی افغانستان شد. همزمان حرکت‌های مدنی نیز زیر چتر و خط‌مشی گروه‌های غربی با طرح‌ریزی‌های کلان، شکل تازه‌یی از مبارزه و پرسش را در فضای این خاک جنگ‌زده و دچار فقر و محرومیت از حضور سبز زنان را معرفی کرد.

زنانی که در تمام سال‌های قدرت‌ورزی، فصل‌های سرد زمستان، روزهای سخت جنگ‌های مردانه، دوشادوش مردان خود و خانواده‌شان قهرمانانه با تمام کم‌انگاری‌ها ونادیده شدن‌ها ایستادند و در مبارزه‌ها شرکت کردند، با این که همچنان در پستوهای تاریک خانه‌ها جایگاه‌شان بود.

تغییر نگرش و بینش نسبت به یکی از مهمترین پیکرهای این سرزمین، یعنی زنان باعث شد موج بیداری به شکل‌های درست و گاهی نادرست دربارۀ حقیقت وجودی زن در این خاک، ظلم‌ها و تعرض‌های روانی، اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی بر زنان ایجاد گردد و همین‌ها در تقویت حضور دسته‌های دختران و زنان برای اتصال به بدنۀ حاکمیت و گردانیدن چرخ‌های اجتماعی و سیاسی  و آموزشی گردید و ناگهان افغانستان مردسالار در خواب خفتۀ سال‌های حاکمیت طالبان و روزهای سخت جهاد، بیدار شود و تلاش کردند با تکیه به حمایت نهادهای غربی همگام با برنامه‌های آن‌ها جهت آمدن به عرصه‌های سیاست و اجتماع پیش بروند. و این شد تا گروه‌های مدافع حقوق زنان با نام‌های تساوی حقوق زن ومرد، رعایت توازن جندر و… تحت پوشش قرار بگیرند و باعث شد تمام ارگان‌های اجتماعی، سیاسی و مدنی مبارزه با خشونت علیه زن، گرامی داشته شوند. مبارزات زنان ریشه بدواند، شکل بگیرد و به جلو حرکت کند.

روان‌شناسان شناختی بر این باورند که خشونت و پرخاشگری در نتیجۀ تفسیر و نگرش فرد نسبت به رخدادهای طبیعی بروز می‌کند. ارزیابی فرد از حادثه، چگونگی واکنش‌های او را در آینده پیش‌بینی می‌کند. خشونت ابتدا در ذهن شکل می‌گیرد و براساس گفتمان فرهنگی جامعه بنیان نهاده می‌شود. در واقع هویت و ریشه‌یابی خشونت‌ورزی را باید در ساختار فکری و فرهنگی جامعه جستجو کرد؛ چرا که خشونت گرچه در مناسبات اجتماعی و فردی انسان‌ها بروز می‌یابد، اما بیش از آن در الگوی رفتاری و ساختار فرهنگی جامعه به رسمیت شناخته شده و مبتنی بر انسان‌شناسی و فلسفۀ اجتماعی هر جامعه و البته تجربیات تاریخی یک تمدن خاص بنا می‌شود.

این در حالی است که در کشور ما، حرکت دفاع از حقوق زن و محو خشونت علیه زنان، مثل بسیاری موضوعات دیگر به گونۀ انفعالی پی‌گیری شده است؛ امروزه ضرورت دفاع فعال از شخصیت و حقوق زنان بیش از هر زمان دیگر احساس می‌شود. هم به این دلیل که مسایل اصلی وتاثیرگذار زنان در پشت هاله‌یی از نگرش‌های غلط جاهلانه و جامدانه پنهان مانده و هم به دلیل آن که اصلاحاتی که با نیت دفاع از زنان انجام می‌شود، بیش از آن که مفید باشد برآسیب‌ها افزوده است.

یکی از دلایل اینکه خشونت علیه زنان در افغانستان همچنان پابرجاست آن است که تا کنون به‌ندرت تحقیقات مسلکی زیر نظر متخصصان، با موضوعات زنان کار شده است.

یک دهه است که در افغانستان، درباره محو خشونت علیه زنان و حقوق زنان مباحث و مبارزاتی به‌صورت گسترده صورت گرفته است، اما همچنان این سرزمین از جامعۀ زنان قربانی می‌گیرد. نه تنها خشونت علیه زنان، چه به‌لحاظ آسیب‌های روانی، چه جسمی ‌و یا اجتماعی کاهش نیافته که گاهی افزایش نیز یافته است. دلیل آن نگاه و نگرش کاملا پروژه‌یی به این مقوله بوده است. عده‌‌یی بدون شناخت زیربناهای بنیادی این ملت، با برپایی هیاهوها و تصاحب دالرهای جهان غرب، سعی نمودند بدون این که ریشه‌یابی اصولی و رفع معضل به شکل ساختاری و کارشناسی انجام دهند، چون طبل خالی بر این مقولۀ مهم پرآواز بکوبند.

همچنان که می‌بینید این روزها که ریزش دالرها کمتر شده، به قوت سال‌های گذشته خبری از مبارزات و بیدارسازی و آگاهی‌دهی حتی به شکل‌های نمادین دیده نمی‌شود. پروژه‌های نمادینی که تابع هدف را گم کرده بودند و به جای راه‌اندازی موج بیداری به شکل اصولی و بالا بردن سطح دانش و آگاهی مردم در ولایت‌های دوردست چون غور؛ تخار و قریه‌ها، تمام هزینه‌های فکری و مالی خود را در فضاهای دیگر و فقط در یکی دو کلان‌شهر صرف کرده‌اند.

دختران افغانستان و زنان این دیار، اینک به بلوغ فکری و روانی رسیده‌اند و بارها از خود سوال کرده‎اند چرا و تا به کی باید ابزاری برای طرح‌های سطحی و کوتاه‌مدت باشند؛ زنان و اشخاصی کاملا وابسته که اقامت‌های دیگر دول را دارند و از آن سر دنیا برای حل مشکلات زنان این دیار و برپایی نشست‌های تخصصی زنان به نام کارگردان‌ها و متفکرین این عرصه، پای در خاک تفتیدۀ افغانستان می‌گذارند و برای دیده شدن و مطرح کردن خودشان در رسانه‌های جهان غرب از دامن زنان و دختران مادرمرده این خاک، با ناخن‌های مانیکور شده در کوه و کمرها فلم بگیرند، بالا بروند، عکس بسازند، به جهان رویاهای‌شان لعاب زده و ببرند در فیستوال‌ها عَلَم کنند و از گُرده‌های خسته‌ این زنان بالا بروند و چک چک دست‌های سفید و کشیده مردان آن دیار را از آن خود کنند.

دستاوردهای این همه پلان‌ و طرح‌های کلان و پرطمطراق و پرسرصدا در افغانستان حداقل در کلان‌شهرها چه بوده است؟ آیا این مبارزات در کم‌رنگ شدن خشونت جسمی علیه زن مثمر ثمر هم بوده است؟ قطعا بوده، چرا که این روزها شاهد بارزترین جلوه‌های خشونت در دورۀ جدید حاکم در کشور افغانستان به زن هستیم: خشونت اجتماعی در قالب «خشونت فرهنگی» و خشونت روانی. مسبب این دو خشونت تازه در دنیای زنان، همین شعارهای محو خشونت علیه زنان در «خشونت فرهنگی» است که ابزاری برای تبعیت و وابستگی زنان در زرورق هنر وعلم و رسانه است، خشونتی که روزبه‌روز درحال عمومیت یافتن است. در آن از لت‌وکوب و یا در اندرونی قراردادن زن خبری نیست و زن  از این دام رنگی که با واگذاری نقش‌های ابزاری و دهان پرکن در مجلات، رسانه‌ها، هنر و حتی سیاست، پهن شده بی‌خبر است. به این ترتیب طعمه‌یی برای اهداف نابرابر انسانی می‌شود. این نوع جدید خشونت شاید دیگر به جسم زن آسیب نزند اما سلامت روانی زن را به مخاطره می‌اندازد.

خشونت فرهنگی گونه‌یی از قدرت و کنترول است که تلاش می‌کند با علم نفوذ بر ادراک و شناخت مخاطب خارجی نسبت به زن در افغانستان، به لحاظ نظری و روش، طبیعی بودن این وضعیت را در افکار و احساسات و رفتارهای زنان برجسته‌تر نشان دهد، چرا که میل زنان به آزادی و استقلال مادی و فرار از وضعیت حاکم بر زندگی‌های بسته‌شان آن‌ها را ناخودآگاه قربانی تحلیل‌های پروژه‌بگیر مردانۀ حاکم بر افغانستان کرده است. این مردان برای رسیدن به هزارتوی اهداف خود در هر پلان و پروپازلی «جندر» را در اولویت کار خود قرار می‌دهند.

خطرناک‌ترین نشانه قربانیان «خشونت فرهنگی» در افغانستان همانا زن بودن است. این فرهنگ، در اولین حرکت خشونت‌آمیز نسبت به زن، او را احساساتی و نامعقول و شایستۀ کنترول می‌داند.

تمام این خشونت‌ها به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم بر تمام اعضای خانواده به لحاظ روانی و اجتماعی تاثیر می‌گذارد و بنیان خانواده‌ سالم و جامعه را با خطر مواجه می‌سازد. ایجاد جو هراس‌انگیز خشونت باعث می‌شود که به شکل‌های مختلف، افرادی که در اجتماع زندگی می‌کنند از لحاظ روحی نیز احساس امنیت نکنند و خود را هرآن در معرض تعرض ببینند.

خشونت پنهان دیگری که در جامعه روزبه‌روز در حال گسترش یافتن است و کسی به آن به‌عنوان خشونت نگاه نمی‌کند «خشونت روانی» است که توسط عاملان و مروجان مبارزه با خشونت علیه زنان و گسترش شعار برابری حقوق زنان در حال دامن زدن است، بی‌آن که کسی به آسیب‌شناسی آن بپردازد.

حضور زنان در نهادهای رسمی و خصوصی که روزگاری تابو محسوب می‌شد و صحبت آن میان فامیل مردسالار غیرقابل قبول بود، امروز آرام‌آرام به واقعیتی گریزناپذیر تبدیل شده و روزبه‌روز حضور زنان در مشاغل متفاوت در ولایات کوچک و بزرگ افغانستان پررنگ‌تر می‌شود.

ارگان‌ها و سازمان‌های دولتی و خصوصی در حرکتی هماهنگ برای شکستن این تابوی حضور زن در جامعه، با نادیده‌انگاری تفاوت‌های زیستی و غریزی زنان، فرصت‌های مساوی و متعددی برای اشتغال زنان در مشاغل متفاوت و حتی گاهی مشاغلی که زمانی صرف برای مردان تعریف می‌شد، فراهم آورده‌اند؛ تا جایی که در دو سه سال اخیر به دلیل شرایط بد اقتصادی و نگاه مثبت به حضور زن در اجتماع، باعث شده که زنان هم‌پای مردان کار کنند و یا بیشتر بار زندگی به دلیل بیکاری مرد خانه به هر علتی که این روزها به وفور دیده می‌شود، بر شانه‌های زن سنگینی کند.

زنان افغانستان به‌دلیل محرومیت‌های طولانی از حضورشان در اجتماع با بازشدن فضایی مناسب و دریچه‌یی روشن برای نشان دادن استعدادها و توانمندی‌های‌شان توانستند به سرعت، با اتکا به توانایی‌های خود، جذب بدنۀ اجتماع شوند و باعث پیشرفت‌های مختلف در سطوح شغلی جامعه گردند.

امروزه در مشاغلی که نیاز به دقت و حوصله دارد، زنان جایگاه ممتاز و قابل توجهی یافته‌اند، هرچند وظیفۀ مادری و همسری ارزنده‌ترین شغل برای زن است و یا در هر وظیفه‌یی که زن است، باید با حفظ نقش زنانگی خود پیش برود، اما مشکلات معیشتی و اقتصادی زنان و مردان را در تلاش‌های بیرون از منزل کنار هم قرار داده است، بی آن‌که به پدیدۀ مهمی توجه شود که استرس و اضطراب در محیط کار، زمانی که جامعه به سرعت رو به پیشرفت حرکت می‌کند، برای زنان دو برابر مردان گردیده است.

در شرایط جدید، زمانی که صحبت از مشکلات زنان در محیط‌های کاری به‌میان می‌آید، فوری مسایلی چون رعایت نشدن حقوق مساوی بین زن و مرد در کار و یا آزارهای فیزیکی در ذهن تداعی می‌شود، در حالی که بررسی مساله‌ مهم صحت روان یک زن در محیط کار کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، تا جایی که نادیده‌انگاشتن این مهم معادله را به نفع مردان و به ضرر زنان به لحاظ روحی-روانی تغییرداده است. خود این معضل نیز یکی از خشونت‌های اعمال شده است که رهاورد همین پلان‌های بزرگ «محو خشونت علیه زنان» است و کسی به آن توجه نمی‌کند.

 یکی از منابع مهم استرس و فشار زندگی، مسایل حاکم بر محیط کار است که ساعت‌های طولانی روزانۀ یک زن شاغل را در برمی‌گیرد. قدرت خوب جسمانی زن افغان و تمایلات شدید غریزی مردانه و علاقه به استقلال مادی پیداکردن از یک‌سو در کنار زیبایی و لطافت طبع و سرشت‌شان از سویی دیگر، موجب شده است به مرور زن افغان در برابر مشاغل روتین و روزمره که هیچ توجه و اهمیتی به سلامت روان‌شان داده نمی‌شود، بی آن که خود متوجه باشند، دچار فرسایش روانی، شغلی و حتی خانوادگی شوند.

وظایفی مانند پرستاری، معلمی ‌و حتی کار در رشته‌های طبی بسیار متناسب با توانایی‌های زنان است، اما واقعیت طبیعت و خلقت زن این است که ساختار فکری آنان به گونه‌‌یی است که برخی مشاغل حتی اگر با ساختار فیزیکی و رفتاری آنان مطابقت هم داشته باشد اما سیستم کاری و مدیریتی که روند شغل را با حضور زن هدایت می‌کند، متناسب با روحیۀ زنان تطبیق نشود و مورد توجه مسوولان و مدیران قرار نگیرد، به سرعت زن شاغل افغان را از پای درمی‌آورد. زنی که یا کاری را آغاز نمی‌کند و یا اگر شروع کرد مردانه‌وار با تمام صلابت و قدرت، با موفقیت به انتها می‌رساند. اما اگرهیچ مأمنی برای حمایت روانی از این زن که هم نقش مادری و نگرانی‌ها در مورد فرزندان را دارد؛ هم مدیریت خانه و دل‌مشغولی‌های اقتصادی و هم اگر از نگاه دختران جوان بررسی کنیم، در کنار وظیفه به ادامۀ تحصیل هم روی آورده‌اند، وجود نداشته باشد، بار فکری و ذهنی زنان به دوبرابر مشغولیت‌های ذهنی مرد افزایش می‌یابد و باعث می‌شود تا گاهی به این نتیجه برسند که نقش‌های مختلف آن‌ها در محیط کار و محیط خانوادگی با یکدیگر تداخل دارند و حتی مزاحم یکدیگر هستند، این تعارض به مرور سلامت روانی زن را به خطر می‌اندازد.

ساعات کار طولانی، تداخل وظایف خانوادگی و زناشویی با وظایف کاری، تبعیض‌های جنسیتی حاکم بر فضاهای مردانه در اجتماع، دریافت نکردن حقوق متناسب با کار به‌خصوص در وظایف خصوصی، نبود حمایت‌های اقتصادی، شغلی و روانی از مهم‌ترین چالش‌هایی است که زنان را با خود درگیر کرده است.

هرچند نوع وظیفه، میزان رضایت از آن و همکاری همسر و فرزندان، تاثیر بسیاری در صحت روان‌شان دارد، چرا که آن چه سلامت روان زنان را تهدید می‌کند نه حضور آن‌ها در اجتماع، بلکه همکاری نکردن مناسب مردان، همسران‌شان یا اعضای فامیل و حتی به کاربردن برخی نگاه‌های جنسیتی است که آنان را آزار می‌دهد تا جایی که بیشتر از همکاران مرد خود استرس‌ها را در محیط خانوادگی هم تجربه می‌کنند.

زنان در مورد اجرای دستور و رعایت ضوابط اداری و کاری دارای دقت بیشتری از مردان درمحیط کار هستند و بسیاری از زنان افغانستان، در مواجهه با مزاحمت‌های همکاران مرد و یا دیدن ناملایمات کاری و نابرابری جنسیتی از سوی مدیران خود به شیوه‌هایی چون سکوت، کناره‌گیری از کار و یا به رفتار سرد روی می‌آورند که این احساس ناامنی در هر زمینه‌ سراسر زندگی یک زن را مورد تاثیر قرار می‌دهد.

همین خودخوری‌ها و نبود فضای امن برای برون‌ریزی این احساسات ناامنی، ترس ازدست دادن کار، ترس از متهم شدن و از دست دادن شغل باعث می‌شود که عقده‌های سرکوب‌شده در محیط شغل را با روان خسته و مانده از انبوه صداهای خفه‌شده در گلویش در فضای خانواده و زندگی شخصی خویش تخلیه کند و دچار ریزش مو، سر دردهای طولانی، اختلالات هورمونی، یائسگی زودرس، دلزدگی، بدخلقی، تشویش، تحلیل اعتماد به نفس، نفس‌تنگی، ناراحتی‌های استخوانی، پرخاشگری، اضافه وزن، بی‌خوابی و افسردگی حتی مخدوش شدن تعهدهای خانوادگی شود که تمام این عوامل دست به دست می‌دهد تا مهم‌ترین کانون یک جامعه یعنی خانواده آسیب بببیند و مادر شاغل خسته و افسرده نسلی افسرده و ناشاد را به جامعه تقدیم کند.

با توجه به نقش زنان در پیشرفت اجتماعی و توسعۀ اقتصادی به عنوان نیمی از جمعیت، باید تسهیلات لازم برای حفظ سلامت روان آنان در فضای شغل از سوی دستگاه‌های اجرایی فراهم آورده شود و در تدوین سیاست‌های قوانین کار حتی برای مشاغل خصوصی، حمایت بیشتری را ایجاد کنند تا نقش زنان در کشور به دور از تبعیضات جنسیتی و توجه به نقش مهم مادری و زنانگی‌شان تسهیل شود، چرا که امنیت روانی در محیط و نداشتن تشویش‌های فکری و روحی باعث بالارفتن اعتماد به نفس در زنان و در نتیجه استفادۀ بهتر از توانمندی‌های زنان و شکوفاسازی استعدادهای بالقوۀ آنان می‌شود.

مادران شاد، فرزندان شاد و سالم از نگاه روحی و جسمی را به جامعه تقدیم می‌کنند و دختران سرزنده و پرنشاط خانواده و نسلی سالم را بنیان می‌نهند. به جز آن هر اقدامی برای حفظ و ارتقای سلامت روان زنان، در سلامت تمام مردم جامعه موثر خواهد بود.

بتول سید حیدری

ویژۀ پنجصدمین شمارۀ روزنامه راه دلسوخته

مشاهده ادامه مطلب

مطالعات زیست محیطی پل صدر توسط یک مرجع بی‌طر� تهیه نشد

به گ�ته صدرالدین علیپور «رئیس مرکز محیط زیست شهرداری تهران» مطالعات زیست محیطی پل صدر توسط یک مرجع بی‌طر� تهیه نشده است.

وی در پاسخ به این سوال که تکلی� پروژه‌های عظیمی همچون پل صدر که بدون ارزیابی محیط زیستی اجرا شده‌اند، چه می‌شود، گ�ت: در پروژه صدر چیزی به اسم� مطالعه زیست محیطی وجود داشت، اما این مطالعه توسط یک مرجع بی‌طر� تهیه نشده بود. در حقیقت اجراکننده نمی‌تواند برای پروژه، مطالعه زیست محیطی انجام داده و تایید کند که آیا این پروژه از نظر زیست محیطی آثار نامطلوبی روی محیط اطرا� خود دارد یا خیر! اگر پروژه صدر از نظر زیست محیطی، اجتماعی و اقتصادی ارزیابی می‌شد، ممکن بود در خصوص اجرای پروژه به نتیجه دیگری برسند. شاید به این نتیجه می‌رسیدند که اگر این بودجه را صر� توسعه مترو کنیم به‌صر�ه‌تر باشد.

رئیس مرکز محیط زیست شهرداری تهران، در پاسخ به این سوال که آیا در تهران پروژه‌ای را می‌تواند مثال بزند که دارای آثار و تبعات جدی محیط زیستی باشد، گ�ت: نمی‌توانم به صورت موردی به پروژه‌ای اشاره کنم اما بسیاری از پروژه‌ها پیوست زیست محیطی ندارند و اگر هم مطالعه زیست محیطی انجام شده است همه حالت تشری�اتی داشته‌اند، در حقیقت مجری پروژه پیوست زیست محیط را تهیه کرده است، درحالیکه تهیه گزارش محیط زیستی توسط مجری پروژه به هیچ عنوان منطقی محسوب نمی‌شود.

مشاهده ادامه مطلب