بگذارید آلودگی بخورند

مقدمۀ مترجم: از دیرباز بحث‌های زیادی دربارۀ نقش سازمان‌های بین‌المللی در گسترش Ùˆ تعمیق سرمایه‌داری Ùˆ اÙ�زایش محرومیت کشورهای حاشیه‌ای در جریان بوده است. نقشی Ú©Ù‡ این سازمان‌ها همواره در مواضع رسمی خود تا حد امکان انکار کرده Ùˆ هر کجا نسخه‌ای برای Ú©Ù…Ú© به گسترش سرمایه‌داری داده‌اند، آن را در قالب نظریات اقتصادی گنجانده‌اند تا نشان دهند در مقابل این علمÙ� «بی‌طرÙ�» کاری از دست کسی ساخته نیست Ùˆ همه باید مطیع آن باشیم. اما اÙ�شاگری‌ها نشان داده، پشت پرده اتÙ�اقات دیگری در جریان است. به نظر می‌رسد کارشناسان Ùˆ سیاست‌گذاران این نهادها به خوبی می‌دانند در راستای تأمین مناÙ�ع Ú†Ù‡ کسانی عمل می‌کنند. نمونه‌ای از این اÙ�شاگری‌ها، نامه‌ای بود Ú©Ù‡ مجلۀ اکونومیست در۱۹۹۲ منتشر کرد. هرچند این نامه در آن سالیان آنقدر Ú©Ù‡ باید در جهان دیده نشد، اما حدود دو دهۀ بعد اکوسوسیالیست‌هایی چون میشل لووی دوباره در آثارشان به بخش‌هایی از این نامه ارجاع دادند تا بیشتر Ùˆ بیشتر خوانده شود. در واقع، نویسندۀ امریکایی نامه(Û±) Ú©Ù‡ از Û±Û¹Û¹Û° تا Û²Û°Û±Û° چندین منصب مهم در سطوح ملی Ùˆ بین‌المللی داشته، بی‌هیچ تعارÙ�ی، نگاهش به جهان، انسان، محیط‌زیست، عدالت Ùˆ… را شرح می‌دهد. نگاهی Ú©Ù‡ باعث می‌شود هر انسان آگاهی به خود بلرزد. متنی Ú©Ù‡ مجلۀ اکونومیست منتشر کرد، بی‌هیچ کم‌وکاستی در ادامه می‌آید.

*

لارنس سامرز، اقتصاددان ارشد بانک جهانی، در۱۲ دسامبر [۱۹۹۲] نامه‌ای غیررسمی به برخی همکارانش �رستاد. مجلۀ اکونومیست یک نسخه از آن را در اختیار دارد. بخش‌هایی از این نامه باعث جنجال درون بانک جهانی شده است:

 

بین خودمان باشد، آیا بانک جهانی نباید مهاجرت صنایع کثی�� بیشتری به کشورهای کمتر توسعه‌یا�ته را تشویق کند؟ می‌توانم به سه دلیل [برای آن] بیاندیشم:

۱) سنجش هزینه‌های آلودگی آسیب‌زننده به سلامتی، به درآمدهای صر�‌نظر شدۀ ناشی از ا�زایش بیماری و مرگ و میر بستگی دارد. از این دیدگاه، مقدار مشخصی از آلودگی آسیب‌زننده به سلامتی باید به کشوری منتقل شود که کمترین هزینه را [برای ما] داشته باشد، کشوری که کمترین دستمزد را خواهد داشت. �کر می‌کنم منطق اقتصادی پشت� تخلیۀ مقدار زیادی مواد زائد سمی در کشوری با پایین‌ترین دستمزد بی‌نقص است و باید با این [حقیقت] روبرو شویم.

۲) تبعات آلودگی احتمالاً نامحسوس است چون ا�زایش آلودگی� اولیه احتمالاً تبعات بسیار کمی خواهد داشت. همیشه به این �کر کرده‌ام که کشورهای کم‌جمعیت در ا�ریقا کمتر از آنچه باید، آلوده هستند. کی�یت هوای آن‌ها در مقایسه با لس آنجلس یا مکزیکوسیتی بسیار ناکارآمد است. تنها حقیقت ناگوار آن است که آلودگی بسیار زیادی توسط صنایع غیرتجاری (حمل‌ونقل و تولید برق) ایجاد شده و مواد زائد جامد ناشی از سیستم حمل و نقل بالا بوده و مانع داد و ستدی می‌شود که ر�اه جهان را ا�زایش می‌دهد، [داد و ستد] در آلودگی هوا و زباله‌ها.

۳) خواست محیط‌زیستی تمیز به دلایل زیبایی‌شناختی و بهداشتی احتمالاً دارای کشش درآمدی� بالایی(۲) است. نگرانی در مورد عاملی که باعث یکی از میلیون‌ها تغییر در احتمال ابتلا به سرطان پروستات می‌شود، مسلماً در کشوری که مردم تا گر�تن سرطان پروستات زنده می‌مانند بیشتر خواهد بود تا کشوری که از هر هزار کودکش، ۲۰۰ ن�ر پیش از پنج سالگی می‌میرند. گذشته از این، اغلب نگرانی‌ها در مورد تخلیۀ [�شار] اتمس�ری مربوط به تبعات قابل مشاهده و مضر است. شاید این تخلیه‌ها تأثیرات مستقیم اندکی بر سلامتی داشته باشد. پرواضح است که سرمایه‌گذاری روی کالاهایی که تجسم نگرانی‌های زیبایی‌شناختی [دربارۀ] آلودگی هستند، می‌تواند ر�اه را ا�زایش دهد. هرچند تولید سیال است، [اما] مصر� هوای زیبا غیر قابل �روش است.

مشکل همۀ استدلال‌هایی که علیه این پیشنهادات برای آلودگی بیشتر در کشورهای کمتر توسعه‌یا�ته هستند (حقوق طبیعی نسبت به برخی کالاها، استدلال‌های اخلاقی، نگرانی‌های اجتماعی، �قدان بازار کا�ی و امثالهم) این است که می‌توانند کم‌وبیش علیه هر پیشنهاد [دیگری از سوی] بانک [جهانی] برای لیبرال‌سازی [هم] مطرح شوند.

***

حتی برای یک نامۀ غیررسمی� داخلی هم زبانش خشونت‌آمیز است. اما به گونه‌ای دیگر به آن نگاه کنید: آقای سامرز سؤالاتی می‌پرسد که بانک جهانی نسبتاً نادیده می‌گیرد و در علم اقتصاد، پاسخگویی به آن‌ها سخت است. بانک [جهانی] باید این [مسئله] را بدل به بحثی عمومی کند.

 

منبع:

(Editorial, “Let Them Eat Pollution,� Economist (February 8, 1992.

پانوشت‌ها:

۱- او از ژانویۀ ۱۹۹۱ تا ژانویۀ ۱۹۹۳ اقتصاددان ارشد بانک جهانی؛ از آگوست ۱۹۹۵ تا جولای ۱۹۹۹، معاون وزیر خزانه‌داری امریکا؛ از جولای ۱۹۹۹ تا ژانویۀ ۲۰۰۱، وزیر خزانه‌داری امریکا؛ از جولای ۲۰۰۱ تا ژوئن ۲۰۰۶، رئیس دانشگاه هاروارد و از ژانویۀ ۲۰۰۹ تا دسامبر ۲۰۱۰ مدیر شورای اقتصادی ملی امریکا بوده است. م.

۲- ا�رادی که درآمد بالایی دارند می‌توانند چنین دغدغه‌هایی داشته باشند. م.

مشاهده ادامه مطلب

چرا تمدن‌ها نابود می‌شوند؟

 

نویسنده: جیمز مک‌‌دونالد تمدن مایا در اوج شکو�ایی و قدرتش ناگهان نابود شد. جمعیت کم شد و شهرهای زیادی متروکه شدند. باستان‌شناسان درباره این پدیده به ت�صیل بحث کرده‌اند اما اخیرا محققان انگشت اتهام را به سوی یک مجرم آشنا نشانه گر�ته‌اند: تغییر اقلیم منطقه. به تبع خشک‌سالی طولانی‌ مدت، امپراطوری دیگر قادر نبود مردمان خود را پشتیبانی کند.

در بیوساینس، تام آبیت می‌گوید که علاوه بر تمدن مایا، �روپاشی چندین تمدن دیگر هم با خشکسالی همزمانی داشته است. برای مثال، چند دولت-شهر در بین‌النهرین در دوره‌ای دچار ا�ول شدند که تحلیل حلقه‌های درختان حاکی از شرایط ناهنجار اقلیمی است. در این دوره، مناطق اطرا� نیز به شرایط به شدت خشک بودند. شاید بیشترین گواه برای اینکه خشک‌سالی این دولت‌شهرها را نابود کرد به (ماجرای احتمالا ساختگی) «ن�رین آکد» برمی‌گردد که توصی�ش از وضعیت، کاسه‌هایی است پر از خاک و دانه‌هایی که نمی‌روییدند. اختلال‌های مشابه در اقلیم، احتمالا با پایان دوره پادشاهی کهن مصر و �روپاشی پادشاهی آند در تیواناکو نیز (یا هم)همزمان بوده است.

جوز� تینتر، محقق نظام‌های پایدار، در مرور سالانه باستان‌شناسی، �رضیه دیگری را پیش می‌کشد: «از حد خارج شدن» که زمانی ات�اق می‌ا�تد که جوامع به نقطه‌ای می‌رسند که مصر� منابع ناپایدار می‌شود. این پدیده برای توضیح سقوط جزیره ایستر نیز ارائه شده است.

با این حال، همزمانی تغییر اقلیم یا بهره‌برداری شدید منابع با ا�ول یک جامعه به این معنا نیست که این دو علت سقوط بوده‌اند. تاریخ‌نگاری پدیده‌های اقلیمی درصد خطای بالایی دارد و تینتر نیز می‌نویسد که هر چند مدارک نشان از استخراج و مصر� شدید منابع دارد اما سند کا�ی مبنی بر این که مصر� بیش از حد منابع به سقوط جوامع منتج شده وجود ندارد. در بعضی موارد، بهره‌برداری بیش از حد با تغییر شرایط اقلیمی همزمان شده و اوضاع را وخیم‌تر کرده است.

اما اگر دلایل متعددی وجود داشته باشد، چه؟ اگر تغییرات اقلیمی در ترکیب با بهره‌برداری بیش از حد مقصر باشند چه؟ بدون شک، اگر در زمانه کمیابی، منابع کمتری است�اده شوند، تطبیق یا�تن با شرایط آسان‌تر خواهد بود. ابیت به بروس داهلین ارجاع می‌دهد که معتقد است مایا‌یی‌ها جامعه‌ای پیشر�ته بودند و از نظر �نی و کشاورزی کاملا قادر بودند خود را با اقلیم در حال تغییر وق� بدهند. اختلا�ات داخلی و مشکلات سیاسی اجازه نداد آنها به موقع عمل کنند. ادعای داهلین به نظر منطقی می‌آید؛ عوامل زیادی،‌ که یکی از آنها می‌تواند اقلیم باشد، می‌توانند باعث چنین سرانجام عظیمی همچون تخریب جامعه شوند.

با این وجود درباره امروز چه می‌توان گ�ت؟ جامعه معاصر با مشکلات مشابهی مواجه است. تغییرات اقلیمی، بهره‌برداری بیش‌از حد، و اختلا�ات سیاسی به حس وجود یک بحران دامن می‌زنند. پال اهرلیش و آن اهرلیش بر این باورند که ما در مسیر کاهش شدید تولید غذا و امکان سقوط جهانی تمدن در حرکتیم. اما همانطور که آنها نیز اشاره می‌کنند، ما دست بالا را داریم چرا که می‌دانیم خطر در کمین است.

منبع: Why Civilizations End?

 

مشاهده ادامه مطلب

فیس‌بوک بدترین جای ممکن برای فعالیت سیاسی است

مارک زاکربرگ، بنیان‌گذار فیس‌بوک، در جلسۀ پاسخ‌گویی به سؤالات کنگرۀ آمریکا دربارۀ حفظ حریم خصوصی و امینت اطلاعاتی کاربران. عکاس: تینگ شن.

 

نیکلاس کار، واشنگتن‌پست — تنها چیزی که از بودن در فیس‌بوک بدتر است، نبودن در فیس‌بوک است. این تنها نتیجۀ روشنی است که می‌توان از جروبحث‌های اخیر دربارۀ محبوب‌ترین شبکۀ اجتماعی جهان گرفت.

با وجود نقض حریم خصوصی افراد، با وجود انتشار دروغ و توهین، با وجود انتقادات تند سیاستمداران و رسانه‌ها، فیس‌بوک همچنان حجمِ بی‌اندازه‌ای از وقت و توجه بشر را می‌بلعد. جدیدترین گزارش مالی این شرکت، که پس از رسوایی کمبریج آنالیتیکا۱ و جنبش توییتری #فیس‌بوک‌راپاک‌کن۲ منتشر شد، نشان می‌دهد که فیس‌بوک در طول چهار ماه نخست امسال میلیون‌ها عضو جدید جذب کرده است و فروش تبلیغات آن به‌شدت افزایش یافته است. فیس‌بوک به بهترین دشمن‌دوست۳ همیشگی ما تبدیل شده است.

سیوا وتیاناتن۴ استاد دانشگاه ویرجینیا در کتاب رسانه‌های ضد اجتماعی۵ گزارشی دقیق و کامل از جرائم فیس‌بوک به دست می‌دهد. هر کسی که پیگیر اخبار مربوط به این شرکت بوده باشد با بیشتر این انتقادات آشنا خواهد بود. وجه تمایز این کتاب عبارت است از مهارت وتیاناتن در قراردادن پدیدۀ رسانه‌های اجتماعی در زمینۀ گسترده‌تر حقوقی، تاریخی و سیاسی.

برای مثال، توضیح می‌دهد که چرا بحث‌های ما دربارۀ حریم خصوصیِ داده‌ها اینقدر بی‌حاصل بوده است. از آنجا که نگرش آمریکایی به حریم خصوصی بر اساس متمم چهارم قانون اساسی آمریکا مبنی بر ممنوعیت «تفتیش و توقیف غیرموجه» شکل گرفته است، حریم خصوصی معمولاً بر حسب مفاهیمِ حقوقیِ محدودی نگریسته می‌شود: آنچه در خلوت انجام می‌دهیم از چشمان کنجکاو در امان است؛ آنچه در انظار عموم انجام می‌دهیم در معرض بازرسی قرار دارد. اکنون که اطلاعات شخصی‌ای که مردم زمانی در کمدها و قفسه‌ها نگهداری می‌کردند در فضای مجازی عظیم شرکت‌ها در گردش است، آن تمایز حقوقی قدیمی از بین رفته است. همه چیز در معرض بازرسی است.

از نگاه حقوقی، پیامدهای اخلاقی زندگی تحت نظارت دائم، هیچ معنا و اهمیتی ندارد. ما به این مسئله توجه نمی‌کنیم که تحت نظر بودن، تحلیل و طبقه‌بندی‌شدن می‌تواند در تقابل با شأن انسان باشد. نادیده‌انگاشتن بُعد اخلاقی حریم خصوصی به‌نفع فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی است. آن‌ها می‌توانند مسائل حریم خصوصی را از طریق زبان قراردادی مرموز و چِک‌باکس‌های بی‌شمار حل‌و‌فصل کنند، به‌نحوی که موضوع به مسئلۀ انتخاب مصرف‌کننده فرو کاسته شود. بدین‌ترتیب حریم خصوصی را به‌مثابۀ چیزی می‌نگریم که باید با اپلیکیشن‌ها و سرگرمی‌ها معامله شود.

نقد وتیاناتن تند اما منصفانه است. او برخی از ادعاهای افراطی دربارۀ تأثیر رسانه‌های اجتماعی بر افکار عمومی را رد می‌کند. از دیدگاه او، شواهد اندکی در تأیید این ایدۀ عامه‌پسند وجود دارد که طرح‌های آنلاین دستکاری دیدگاه رأی‌دهندگان از سوی عوامل خارجی تأثیری تعیین‌کننده بر نتیجۀ رأی‌گیری برکسیت در بریتانیا

پیام‌هایی که بیشترین توجه را در رسانه‌های اجتماعی جلب می‌کنند استدلال‌های خردمندانه نیستند بلکه پیام‌هایی با هدف مشخص‌اند که به‌شدت احساسات را بر می‌انگیزند

یا انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶ داشته است.

اما استدلال می‌کند که بااین‌حال، فیس‌بوک و همتایان آن دارند سیاست را خوار و کم‌ارزش می‌کنند. پیام‌هایی که بیشترین توجه را در رسانه‌های اجتماعی جلب می‌کنند استدلال‌های خردمندانه نیستند بلکه پیام‌هایی با هدف مشخص‌اند که به‌شدت احساسات را بر می‌انگیزند. دیگر برای نامزدها ضرورتی ندارد که «چشم‌اندازی کلی از دولت یا جامعه» به دست دهند. در عصر پیام‌های کوتاه و فراگیر، تعصب بر درایت سیاسی و ارضای خواسته‌ها بر سیاست‌گذاری غالب است. وتیاناتن شکوه می‌کند که فیس‌بوک «بدترین جای ممکن برای دست‌زدن به اقدامات سیاسی» است. اما جایی است که همۀ ما به آن هجوم آورده‌ایم.

مسئله با این رویۀ فیس‌بوک پیچیده‌تر می‌شود که بخشی از کارکنانش را به کار برای پویش‌های سیاسی اختصاص می‌دهد تا اطمینان حاصل کند که نامزدها از داده‌ها و تبلیغات آن به کارآمدترین شیوه‌های ممکن استفاده می‌کنند. وتیاناتن استدلال می‌کند که مشاوران «حامی» فیس‌بوک نقشی ویژه و اساسی در شکل‌دادن به تبلیغات آنلاین دونالد ترامپ در طول رقابت‌های انتخاباتی سال ۲۰۱۶ ایفا کرده‌اند. آن‌ها پویش انتخاباتی را به‌سوی آن نوع از پیام‌های تهییج‌کننده و از لحاظ بصری چشمگیری هدایت کردند که احساسات را بر می‌انگیزند و در داخل شبکه به‌طور گسترده به اشتراک گذاشته می‌شوند. بدین‌ترتیب، فیس‌بوک با فروش تبلیغات بیشتر و ترامپ با جذب رأی بیشتر، داوطلبین بیشتر و کمک‌های بیشتر به سود خودشان رسیدند. وتیاناتن معتقد است که ترامپ از طریق این «همگرایی منافع» برتری چشمگیری به دست آورد.

رسانه‌های ضد اجتماعی کتابی امیدبخش نیست. وتیاناتن امیدی به اصلاح فیس‌بوک از درون ندارد، حال مدیر عامل فیس‌بوک، مارک زاکربرگ، هر چند بار که می‌خواهد عذرخواهی کند و قول بدهد که بهتر عمل می‌کند. او می‌نویسد: «مشکل فیس‌بوکْ فیس‌بوک است». مسئله فقط این نیست که این شرکت با قراردادن کاربرانش در معرض تبلیغاتِ دیگر شرکت‌ها پول درمی‌آورد. مسئله این است که این شبکه اکنون آنقدر عظیم است که ریشه‌کنی عناصر پست و نامطلوب فقط پس از آنکه آسیب برسانند ممکن است. وتیاناتن نتیجه می‌گیرد: «فیس‌بوک بیش از آن بزرگ است که بتوان آن را مهار کرد». این شرکت همواره در حال پاک‌سازی خرابکاری‌ها و خواستار بخشایش ما خواهد بود.

اگر رسانه‌های ضد اجتماعی لحنی عالمانه دارد، ده دلیل برای اینکه همین حالا حساب کاربری‌تان را در رسانه‌های اجتماعی حذف کنید۶ به‌قلم جارن لانییِر۷ لحنی گستاخانه دارد. لانییِر، دانشمند علوم رایانه که به یکی از معروف‌ترین مخالفان سیلیکون‌ولی بدل شده است، می‌خواهد ما را قانع کند که فیس‌بوک، توییتر و دیگر پلتفرم‌های مشابه آنقدر به‌طرز عمیقی فاسد هستند و آثارشان آنقدر از لحاظ فردی و اجتماعی زیانبار است که باید هر چه زودتر از شر آن‌ها خلاص شویم. او می‌نویسد: «ترکِ کاملْ تنها گزینه برای تغییر است».

از دیدگاه لانییِر، رسانۀ اجتماعی نظامی مداخله‌گر است که هر آنکه را به دام می‌اندازد خوار و خفیف می‌کند. هر چه اطلاعات بیشتری دربارۀ خودمان به آن می‌خورانیم، در هدایت افکار و دیدگاه‌های ما مهارت بهتری پیدا می‌کند. لانییِر استدلال می‌کند که کار اصلی شرکتی نظیر فیس‌بوک تغییر رفتار است. این شبکه نه‌تنها داده‌هایی به‌طرزی باورنکردنی دقیق دربارۀ سلایق و عادات افراد به دست می‌آورد، بلکه آزمایش‌های بی‌شماری نیز اجرا می‌کند تا تعیین نماید چه پیام‌ها یا دیگر محرک‌هایی با بیشترین احتمال توجه را جلب

شرکت‌ها الگوریتم‌هایشان را به‌منزلۀ رازهای کسب‌وکارشان تلقی می‌کنند، بنابراین ما از شیوه‌های دخل و تصرف در افکار و رفتارمان به‌ندرت آگاه می‌شویم

می‌کنند، واکنش‌های شدید را بر می‌انگیزند و مصرف وسواسی اطلاعات را به راه می‌اندازند. بدیهی است که انواع این تکنیک‌های پیچیده برای مهندسی روان‌شناختی، از نظر شرکت‌های تبلیغاتی‌ای که می‌خواهند کالا به ما بفروشند بی‌نهایت ارزشمند هستند. به همان اندازه نیز برای دست‌اندرکاران امور سیاسی، چه مشروع و چه غیرمشروع، که می‌خواهند دیدگاه‌های ما را شکل دهند ارزشمند هستند.

از آنجا که این تکنیک‌ها از چشم ما پنهان شده‌اند، شرکت‌ها الگوریتم‌هایشان را به‌منزلۀ رازهای کسب‌وکارشان تلقی می‌کنند، بنابراین ما از شیوه‌های دخل و تصرف در افکار و رفتارمان به‌ندرت آگاه می‌شویم. همگام با تأثیر روزافزون نرم‌افزار بر آنچه می‌بینیم و آنچه می‌اندیشیم، کم‌کم ارادۀ آزاد و حتی حس فردیت خویش را از دست می‌دهیم. با از دست‌دادن توانایی اندیشیدن برای خویشتن، به‌سوی قبیله‌گرایی پیش می‌رویم. با تن در دادن به یکی از نیروهای بنیادی‌تر سرشت انسان، هویت خویش را با سر سپردن به تفکر گروه و انتقاد از کسانی با اندیشه‌های متفاوت شکل می‌دهیم.

لانییِر می‌گوید آنچه در رسانه‌های اجتماعی غایب است، «فضاهای عمومی» جهان فیزیکی است که در آن حضور دیگران شباهت‌هایی را آشکار می‌کند که از تفاوت‌ها فراتر می‌رود. این حسِ انسانیتِ مشترک، که عنصر بنیادی جامعۀ خوب است، هنگامی که افراد به جریانی از پیام‌ها و تصاویر فرو کاسته می‌شوند از دست می‌رود. لانییِر می‌گوید امروزه حتی هنگامی که به فضاهای عمومی می‌رویم اغلب به صفحه‌نمایش وسایل دیجیتال‌مان چشم می‌دوزیم تا به پیرامون‌.

اگرچه لانییِر درازنویس و لفاظ است اما منتقدی تیزبین است که می‌تواند چیزهایی را ببیند که دیگران نمی‌بینند. اما تحلیل او، به‌دلیل فرضی نادرست، ناقص است. از دیدگاه او، مشکلِ رسانه‌های اجتماعی «به‌طرزی مطلوب خاص» هستند، یعنی این مشکل، تکیۀ فیس‌بوک و گوگل بر تبلیغات شخصی‌شده برای کسب درآمد است. او معتقد است که با بستن اکانت‌های رسانه‌های اجتماعی‌مان به سیلیکون ولی فرصت می‌دهیم «تا خودش را بهبود بخشد»، تا تجارت خود را به‌شیوه‌ای بازسازی کند که از نظر اجتماعی مسئولانه باشد. این تصوری خوشحال‌کننده است، اما ساده‌انگارانه است که فکر کنیم اگر صرفاً دکمۀ تنظیم مجدد را فشار دهیم سیلیکون ولی خودش را اصلاح خواهد کرد و اشتباهاتش را تصحیح خواهد نمود.

مشکلات رسانه‌های اجتماعی صرفاً از استراتژی‌های تجاری شرکت‌های اینترنتی ناشی نمی‌شود بلکه از تکنولوژی‌هایی سرچشمه می‌گیرد که این شرکت‌ها به کار می‌گیرند و محترم می‌شمارند. شبکه‌های رایانه‌ای با تبدیل تمام انواع اطلاعات به ارقام کد دودویی، ادغام رسانه‌هایی را که زمانی متنوع و جدا از هم بودند به امپراطوری‌های داده ترویج می‌کنند، امپراتوری‌هایی با قدرت و گستردگی بی‌سابقه. و تحقیقات نشان می‌دهد که خودِ طراحی گوشی‌های هوشمند و اپلیکیشن‌ها، شکیبایی و توجه لازم برای ارزیابی معنا و ارزش اطلاعاتِ در جریان بر روی صفحه‌نمایش‌های ما را از بین می‌برد.

همان‌طور که لانییِر اذعان می‌کند، گرایش رسانه‌های دیجیتال برای ترویج احساسات‌گرایی، کاهش اندیشه‌ورزی و بی‌پایه ساختن گفتمان مدنی از پیش مشهود بوده است یعنی هنگامی که مردم نخستین بار در دهۀ ۱۹۷۰ شروع به گفت‌وگوی آنلاین کردند، مدت‌ها قبل از آنکه خبری از تبلیغات باشد. وقتی مردم شخصاً و رودررو گفت‌وگو می‌کنند به‌طور طبیعی نوعی خویشاوندی احساس می‌کنند، حتی اگر با دیدگاه یکدیگر مخالف

وقتی مردم شخصاً و رودررو گفتگو می‌کنند به‌طور طبیعی نوعی خویشاوندی احساس می‌کنند، حتی اگر با دیدگاه یکدیگر مخالف باشند

باشند. این احساس خویشاوندیْ عدم اعتماد را تعدیل و احترام را ترویج می‌کند. هنگامی که همان گفت‌وگوها در قلمروی بی‌روح صفحۀ رایانه صورت می‌گیرد، با احتمال بسیار بیشتری به پیشی از رقیب و توهین خشمگینانه تنزل پیدا می‌کند. خود تکنولوژی آن چیزی را به وجود می‌آورد که لانییِر «ترول۸ درونی» ما می‌نامد.

ما نمی‌توانیم منافع تجاری سیلیکون ولی را از ابزارهای آن جدا کنیم، همچنین نمی‌توانیم برای حل معضلات اجتماعی پیچیده به کارآفرینان و سرمایه‌گذاران ریسک‌پذیر اعتماد کنیم. حتی اگر عموم مردم به‌طور جمعی از رسانه‌های اجتماعی خارج شوند، شرکت‌های اینترنتی، اگر به حال خودشان رها شوند، امپراطوری‌های رسانه‌ای و نظام‌های ارتباطی جدیدی با نقایصی مشابه می‌سازند. آن‌ها احتمالاً شیوه‌های بهتری برای فریفتن ما ابداع می‌کنند.

به‌هرحال، این موضوع منتفی است. به استثنای یک تغییر بنیادی رادیکال، به‌سختی می‌توان تصور کرد که مردم بسیاری به فراخوان لانییِر توجه نمایند و اکانت‌های رسانه‌های اجتماعی‌شان را حذف کنند. همان‌طور که سال گذشته نشان داده است، حتی کسانی که از خسارات رسانه‌های اجتماعی ابراز خشم می‌کنند نیز مستقیماً به سراغ استفاده از فیس‌بوک و توییتر، اسنپ‌چت و یوتیوب می‌روند. موضوع خیلی این نیست که آن‌ها معتادند (هرچند شاید باشند). موضوع این است که امروزه شبکه‌های اجتماعی با دوستی، شغل، وقت آزاد و حس خویشتن آن‌ها در هم تنیده است. آن‌ها با ترک رسانه‌های اجتماعی، خودشان را از جامعه تبعید خواهند کرد.

افشاکننده‌ترین لحظه در رسانه‌های ضد اجتماعی هنگامی رخ می‌دهد که وتیاناتن عادات آنلاین خودش را توصیف می‌کند. به‌رغمِ فهم کامل آثار زیانبار فیس‌بوک، او بیش از یک دهه عضو وفادار و عمدتاً خرسند این شبکه بوده است. او اعتراف می‌کند که «من، به‌اندازۀ هر فرد دیگری در جهان، زندگی‌ام را در فیس‌بوک زیسته‌ام. فیس‌بوک سیستم عامل زندگی من بوده است». در رابطه با آینده نیز می‌گوید: «هیچ برنامه‌ای برای ترک آن ندارم».

مشکل فیس‌بوک فقط فیس‌بوک نیست. ما نیز هستیم.


اطلاعات کتاب‎شناختی:

Vaidhyanathan, Siva. Antisocial Media: How Facebook Disconnects Us and Undermines Democracy. Oxford University Press, 2018

Lanier, Jaron. Ten Arguments for Deleting Your Social Media Accounts Right Now. Henry Holt and Co, 2018


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را نیکلاس کار نوشته است و در تاریخ ۲۹ ژوئن ۲۰۱۸ با عنوان «Is Facebook the problem with Facebook, or is it us» در وب‌سایت واشنگتن‌پست منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۸ شهریور ۱۳۹۷ با عنوان «فیس‌بوک بدترین جای ممکن برای فعالیت سیاسی است» و با ترجمۀ علی برزگر منتشر کرده است.
•• نیکلاس کار (Nicholas Carr)، نویسندۀ برندۀ جایزۀ پولیتزر است که دربارۀ تکنولوژی و کسب‌و‌کار می‌نویسد. کم‌عمق‌ها: اینترنت با مغز ما چه می‌کند (The Shallows: What the Internet Is Doing to Our Brains) یکی از کتاب‌های او است.

[۱] Cambridge Analytica scandal: دسترسی شرکت کمبریج آنالیتیکا به اطلاعات کاربران فیس‌بوک و رسوایی ادعای استفاده از این اطلاعات برای تأثیر در انتخابات آمریکا [مترجم].
[۲] #DeleteFacebook
[۳] Frenemy: نوواژه‌ای حاصل ترکیب واژه‌های friend و enemy به‌معنای دوستی آمیخته با دشمنی [مترجم].
[۴] Siva Vaidhyanathan
[۵] Antisocial Media
[۶] Ten Arguments for Deleting Your Social Media Accounts Right Now
[۷] Jaron Lanier
[۸] troll: در گفتمان اینترنتی به افرادی گفته می‌شود که با رفتار مخرب در فضای وب به دنبال جلب نظر کاربران، ایجاد تشنج و بیان مطالب محرک و توهین‌آمیز هستند [مترجم].

مشاهده ادامه مطلب

کشتن مرگ؛ ناپدیدشدگانی که نه مرده‌اند، نه زنده

مارک نیچانیان Ù�یلسوÙ� ارمنی در پایان کتاب ارزنده‌اش «انحراÙ� تاریخ‌نگاری» (انتشارات دانشگاه کلمبیا، Û²Û°Û°Û¹) برای همۀ اÙ�راد ناپدید شده Ùˆ عزیزانشان Ú©Ù‡ هنوز دنبال اثری از آنان می‌گردند، نوشته است: «از آغاز، حتی پیش از آغاز، قاتل اینجا است، روبروی من ایستاده است Ùˆ به من می‌گوید: ثابت Ú©Ù†! اگر می‌توانی ثابت Ú©Ù†! Ùˆ من Û¹Û° سال است برخاسته‌ام Ùˆ ثابت کرده‌ام. Û¹Û° سال است واقعیت به کرات ثابت شده است، بیش از حد لزوم ثابت شده است، اما من همیشه برمی‌خیزم Ùˆ ثابت می‌کنم، به واسطۀ خودم، به واسطۀ شهادتم ثابت می‌کنم… من به دستور جلاد پاسخ می‌دهم. Û¹Û° سال است با ثابت کردن، با استÙ�اده از شهادت به عنوان مدرک، به درخواست جلاد پاسخ می‌دهم. چون چیزی Ú©Ù‡ او از ابتدا خواسته همین بوده است، غیر از این است؟»

وقتی گوری وجود ندارد، اثبات نسل‌کشی نیاز به مدرک دارد. علاوه بر این، از آنجا که از بین بردن مدارک بخشی از ماهیت نسل‌کشی است، این کشتار سازمان‌یا�ته نه تنها مردم را، بلکه مرگ را نیز می‌کشد. این انکار مطلق داستان پشت یک نقل قول رایج در ترکیه است: «ارمنی‌ها همواره تلاش کرده‌اند ثابت کنند اینجا کشته شده‌اند.»

از میان بردن مدارک اعمال ددمنشانه را به «رویداد هیچ» بدل کرده است. نسل‌کشی به یک معنا از میان بردن آرشیوها است که از انحرا� تاریخ‌نگاری تغذیه می‌شود.

قتل‌عام از سنت‌های باستانی این سرزمین است. این کشور قلمرو مردگان بدون گور، یعنی مردگان بی مدرک است. تا جایی که حتی گورهای ارمنیان پیش از نسل‌کشی و نیاکان یونانی‌هایی که از کشور خود بیرون رانده شدند، تخریب شده و از میان ر�ته است. تنها به این خاطر که کسی نتواند پی ببرد که آنها زمانی اینجا بوده‌اند.

از میان بردن مدارک اعمال ددمنشانه را به «رویداد هیچ» بدل کرده است. نسل‌کشی به یک معنا از میان بردن آرشیوها است که از انحرا� تاریخ‌نگاری تغذیه می‌شود.

بارزان شر�خان اوغلو روزنامه‌نگار یادآور می‌شود: «امروزه روی سه گورستان متعلق به ارمنیان در بتلیس ساختمان‌های حکومتی بنا شده است. روی یکی از آنها یک مرکز آموزشی تأسیس شده است. روی یکی دیگر از آنها، پس از آن که کلیسای موجود در گورستان که سال‌ها به عنوان زندان مورد است�اده قرار گر�ته بود تخریب شد، شهرداری یک مدرسۀ ابتدایی تأسیس کرد. گورستان ارمنیان در محلۀ تاریخی ساپکور نیز کاملاً تخریب شد تا یک دبیرستان دینی به جای آن بنا شود.» این‌ها تنها چند نمونه از صدها تخریب مشابه بودند.

آدول� هیتلر یکی از نمونه‌های اخیر از قاتلان قتل است. وی در سال ۱۹۴۱ �رمانی صادر کرد که به «Nacht und Nebel» (شب و مه) شهرت یا�ت. این �رمان نمونۀ گویایی از استراتژی تروریستی حذ� مردم «ناخواسته» بدون به جا گذاشتن هیچ ردی است. از آن سو، خویشاوندان کسانی که به این شیوه نابود شدند جرأت اعتراض نداشتند زیرا می‌ترسیدند آخرین امید آنها نیز از میان برود؛ «شاید او هنوز زنده است.»

در کشورهای آمریکای لاتین و اخیراً در ترکیه نیز ات�اقات مشابهی روی دادند. ناپدید شدن قهری مردم در آمریکای لاتین تنها توسط دیکتاتوری‌های نظامی انجام نشد، بلکه حکومت‌های منتخب نیز به صورت گسترده‌ای از این شیوه است�اده می‌کردند.

ژنرال خورخه را�ائل ویدلا دیکتاتور آرژانتین از سال ۱۹۷۶ تا سال ۱۹۸۱ که مسئول ناپدید شدن بیش از ۳۰ هزار تن بود، در یک کن�رانس مطبوعاتی نه چندان پر سر و صدا گ�ت رسیدگی قانونی به موضوع ا�راد ناپدید شده ممکن نیست زیرا «آنها نه مرده اند، نه زنده.» و به راستی مردم ناپدید شده نه مرده اند، نه زنده.

آمار رسمی اعلام شده برای ناپدید شده های مکزیک در دوران ریاست جمهوری �لیپه کالدرون (سال های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۲) رقم ۲۶۱۲۱ است. انریکه پنیا نیتو رئیس جمهور بعدی مکزیک اذعان کرد که شمار شهروندان مکزیک که در یک دهۀ گذشته ناپدید شده اند بیشتر از ۳۲ هزار تن است. به عنوان نمونه، مورد ناپدید شدن ۴۳ دانشجو در سال ۲۰۱۴ رسانه‌های و �راگیر شد. آنها به سادگی غیب شدند.

کسانی که با استخراج طلا، آهن، ن�ت و سنگ شیل در آمریکای لاتین مخال�ت می‌کنند با خطر ناپدیدشدن مواجه هستند. کسانی که مانع عملیات معدن می‌شوند، کشاورزانی که مالک زمین‌هایی هستند که شرکت‌های معدنی به آنها چشم دوخته‌اند، رزونامه‌نگارانی که سوءاست�اده‌های این تجارت‌ها را گزارش می‌کنند، حتی مردمی که کاملاً ات�اقی آنجا هستند؛ همه ناپدید می‌شوند.

تعداد کسانی که از زمان ناپدید شدن صباح‌الدین علی نویسندۀ ترک در سال ۱۹۴۸، در ترکیه ناپدید شده‌اند در سطح ده‌ها هزار تن تخمین زده می‌شود. حدود ۱۷ هزار قتل حل نشده وجود دارد. همچنین، آنکارا مسئول ناپدید شدن حدود یک هزار قبرسی یونانی تبار شناخته می شود، که در طی اشغال قبرس توسط ترکیه در جولای ۱۹۷۴ ناپدید شدند.

آمریکای لاتین الگویی برای اعتراض علیه ناپدید شدن مردم به وجود آورد. «مادران میدان مایو» الگویی برای اعتراض در میان ملت‌های دیگر شدند. این مادران آرژانتینی از سال ۱۹۷۷ در میدان مایو (پلازا دو مایو) در بوینوس آیرس، مقابل کاخ ریاست‌جمهوری کاسا روسادا، تجمع‌های خود را آغاز کردند. آنها به ناپدید شدن ده‌ها هزار تن در دوران دیکتاتوری نظامی سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۶ اعتراض کردند.

مادران میدان مایو از آن پس به مدت ۲۵ سال هر پنج‌شنبه در این میدان معرو� بوینوس آیرس به شیوه‌ای مسالمت‌آمیز گرد آمدند. حتی وقتی که نظامیان از قدرت کناره‌گیری کردند و در سال ۱۹۸۳ حاکمیت را به حکومت مدنی واگذار کردند، مادران دست از اعتراض برنداشتند و بر درخواست اطلاعات بیشتر دربارۀ عزیزان گم‌شدۀ خود پا�شاری کردند.

آنها سرانجام مو�ق شدند و باعث شدند برخی ا�سران نظامی، که عده ای از آنان ا�سران عالی‌رتبه بودند، مورد تعقیب قرار گر�ته و به خاطر م�قود شدن مردم محکوم شدند.

تلاش مادران آمریکای لاتین و مادران آرژانتینی توجه جامعۀ بین المللی را به مسألۀ ناپدیدشدگان قهری جلب کرد. امروزه دو کانال بین‌الدولی برای پرداختن به این موضوع وجود دارد. کانال نخست «کنوانسیون بین المللی حمایت از همۀ ا�راد در برابر ناپدید شدن قهری» است که در سال ۲۰۰۶ توسط سازمان ملل متحد تصویب شد و از سال ۲۰۱۰ اجرایی شده است.

کانال دوم گروه کاری ملل متحد برای ناپدیدشدن‌های قهری یا غیر ارادی (UNWGEID) است که در سال ۱۹۸۰ ذیل د�تر کمیساریای عالی حقوق بشر تأسیس شد.

علاوه بر این‌ها، روز ۳۰ اوت نیز به عنوان «روز جهانی ناپدیدشدگان» نام گذاری شده است تا توجه جامعۀ جهانی هر چه بیشتر به این موضوع جلب شود و آگاهی در خصوص آن ا�زایش یابد.

ترکیه که یکی از پیشگامان ناپدید شدن‌های قهری در جهان است، عضو کنوانسیون ملل متحد برای ناپدید شدگان قهری نیست. همچنین، حکومت ترکیه با ممنوع کردن اعتراضات مادران شنبه آن هم در ه�تۀ آخر ماه اوت، نشان داد که روز جهانی ناپدید شدگان را به سخره گر�ته است. گروه کاری د�تر کمیساریای عالی حقوق بشر نیر نخستین و آخرین دیدار خود از ترکیه را در سپتامبر سال ۱۹۹۸ به عمل آورده است. این بدان معنا است که حزب عدالت و توسعه (AKP) که از سال ۲۰۰۲ قدرت را در دست دارد، همۀ درخواست‌های گروه کاری مذکور را رد کرده است. مشاهدات این گروه که در گزارش سال ۱۹۹۸ منتشر شده است، هنوز بعد از ۲۰ سال معتبر است.

مادران میدان مایو با ائتلا� بین المللی ضد ناپدید شدن قهری (ICAED)، که تشکل‌های متعلق به خانواده‌های ناپدید شدگان را گرد هم می‌آورد، همکاری می‌کنند. سازمان‌های مردم نهاد دیگری نیز وجود دارند که �عالانه برای طرح این موضوع در عرصۀ بین المللی تلاش می‌کنند.

چندان دور از انتظار نیست که حکومت ترکیه، که کاملاً در مسیر توتالیتاریانیسم قرار گر�ته، به درخواست‌های صلح‌آمیز گروهی مانند مادران شنبه در جستجو برای عزیزانشان پاسخ ندهد یا حتی آن را تحمل نکند.

از منظر تاریخی، حکومت همواره در مقابل پاسخ‌گویی مقاومت کرده است. ناپدید شدن ناپدید شدگان هرگز ات�اقی نبوده است؛ و تا وقتی که مدرکی از مرگ آنها یا�ت نشود، مسئولیتی برای این جرم وجود ندارد.

مقطع کنونی دیگر اعتراض را بر نمی‌تابد، چرا که مؤثرترین و تهدید آمیزترین مخال�ت با یک رژیم توتالیتر نا�رمانی مدنی مسالمت‌آمیز است. اعتراض مادران شنبه می‌توانست در این رابطه الگو و مشوق باشد. حکومت ترکیه آن را ممنوع کرد.

* چنگیز آکتار استاد علوم سیاسی، روزنامه نگار و نویسندۀ ترک است. آکتار چندین کتاب در زمینۀ روابط اتحادیۀ اروپا با ترکیه به رشتۀ تحریر در آورده است. وی اینک با سازمان ملل متحد و اتحادیۀ اروپا همکاری می کند. آکتار از جملۀ کسانی است که معتقدند ترک ها باید به خاطر نسل کشی ارمنیان عذر خواهی کنند.

منبع: پایگاه خبری – تحلیلی احوال

ترجمه: خبرگزاری کردپرس – سرویس ترکیه

مشاهده ادامه مطلب

امنیت؛ مسوولیت مشترک حکومت و مردم

حدود سه سال است که نهادها و مکان‌های مذهبی شیعه‌ها عمدتن در شهر کابل و برخی شهرهای دیگر هدف حملات انتحاری قرار می‌گیرند. حملاتی که تا کنون مسوولیت همه آنان را گروهی به‌نام داعش به عهده گرفته است. این حملات که به شکلی بسیار قبیحانه علیه افراد و گروه‌های ملکی انجام می‌شوند، چالش جدیدی را در برابر حکومت و نهادهای امنیتی ایجاد کرده است.

هرچند در اکثر حملاتی که علیه نهادها و نیروهای امنیتی داخلی و نیروهای خارجی انجام می‌شوند، نیز بیشترین قربانی را مردم ملکی می‌دهند، ولی هدف گرفتن مستقیم افراد ملکی، وضعیت را برای حکومت و مردم دشوار ساخته است.

پس از دو حمله اخیر که در مرکز آموزشی موعود و مرکز پهلوانی میوند در غرب کابل انجام گرفتند، نگرانی‌های امنیتی مردم افزایش یافته و وضعیت روانی جامعه ملتهب شده است.

واقعیت این است که سنگینی چنین حملاتی بر دوش مردم است و قربانی‌های آن را می‌پردازند، ولی سایه این نگرانی‌ها شدت بیشتری را بر حکومت وارد می‌کند. مشخص است که تمرکز حملات انتحاری گروهی به‌نام «داعش خراسان» بر نهادها و جمعیت‌های شیعی است. در چنین وضعی مردم، حکومت را به عنوان نهاد تامین‌کننده امنیت عامه مقصر می‌شمارند، در حالی که اوضاع جاری سیاسی در کشور متفاوت است و گروه‌های سیاسی منتقد و ضدحکومت از این فرصت‌ها بهره‌برداری‌های غیر مشروع می‌کنند.

این گروه‌ها، جو تبلیغاتی را به نفع خود و به ضرر حکومت مدیریت می‌کنند و میان مردم و حکومت شکاف ایجاد می‌کنند.

تا کنون تلاش‌های زیادی از این دست صورت گرفته‌اند، در حالی که پیامد چنین پیشامدها هم به ضرر حکومت و هم به ضرر مردم است. تنها جناح‌های سیاسی ناراض و مخالف حکومت به نفع خودشان بهره‌برداری می‌کنند.

مردم پایه‌های اساسی ثبات در یک مملکت و موجب بقای نظام‌های سیاسی هستند. دوری و بی‌اعتمادی مردم نسبت به حکومت، بحران را تشدید می‌کند و دست مخالفان و دشمنان افغانستان را درازتر و قدرتمندتر می‌سازد.

بر این اساس در قبال بحران امنیتی که پیش آمده و احتمال گسترش و افزایش آن نیز است، مردم و حکومت در کنارهم مسوولیت‌هایی دارند که باید به آن پرداخته شود.

 در اینکه پولیس، امنیت ملی و نیرو‌های دفاعی کشور از یک سو به شدت مصروف در جبهات مختلف مبارزه با تروریزم به اشکال مختلف قرار دارند و از جهتی کم‌کاری‌ها و ضعف‌های بسیاری هم دارند، جای حرفی نیست؛ اما نباید از انصاف گذشت و تلاش‌های شبانه‌روزی نیروهای امنیتی کشور را نادیده انگاشت و همیشه بر حکومت خرده گرفت.

همین نظام نیم‌بند و نیروهای امنیتی ضعیف و کم‌کار، در حد خودشان غنیمتی بزرگ هستند. مردم، دهه هفتاد، حکومت مجاهدین و جنگ‌های داخلی را به خوبی به یاد دارند و بدتر از آن خاطرات پنج‌ساله حکومت امارت اسلامی طالبان را هیچ کسی فراموش نکرده است.

حالا اگر به باور برخی همین نظام نیم‌بند و نیروهای امنیت با مشکل زیادتر مواجه شود و شالوده سیاسی کشور به هم بخورد، بعد آن چه خواهد شد؟

کمک‌های منظم جهانی قطع خواهند شد، گروه‌های تروریستی طالب و داعش شماری از شهرهای بزرگ کشور را سقوط خواهند داد و ده‌ها گروه مسلح غیر مسوول از آدرس همین مجاهدین منتقد ایجاد خواهند شد. در آن صورت وضعیت محتمل بدتر از سوریه خواهد بود و همه دار و ندار این ملک را نابود خواهد کرد.

بنابراین حکومت باید به هر قیمت ممکن امنیت مردم را تامین کند، سرویس‌های اطلاعاتی‌اش را تقویت کند و اجازه ندهد بیش از این مردم قربانی بدهند. در عین زمان مردم نیز به خاطر آینده خود و برای حفظ مملکت، دارایی‌های عامه و شخصی‌شان و به‌خاطر داشتن حق حیات، به جای این همه موج‌سازی و بحران‌پروری به فکر راه چاره درست برآیند و حکومت و نهادهای امنیتی کشور را کمک کنند.

نظام سیاسی موجود حیثیت کشتی شکسته‌یی را دارد که همه در آن سواریم، ممکن گروه‌های اجتماعی و سیاسی در کشور وجود داشته باشند که هواخواه داعش و تروریزم‌اند و در مواردی همکاری می‌کنند. هرگاه این کشتی بیش از این شکاف بردارد، همه غرق خواهند شد.

در سوریه و عراق، تنها شیعه‌ها نبودند که قربانی و متضرر شدند؛ بل نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در آن کشورها دگرگون گردید و دارایی اقتصادی و نیروی بشری‌شان نابود شدند که همه‌شان را متضرر ساخت.

سیاسیون و رهبران سیاسی را چیزی نمی‌شود. رهبران جهادی و سیاسیون، همه دارایی‌های‌شان را در بانک‌های معروف جهان محفوظ گذاشته‌اند، هر کدام‌شان چندین خانه و نهاد اقتصادی در کشورهای مختلف منطقه و جهان دارند. تا زمانی که مقدور است می‌زنند، می‌درند و می‌خورند، وقتی اوضاع از کنترول بیرون شد، راحت به خارج می‌روند.

روی این اصل، حکومت و مردم، هر دو مسوول و مکلف‌اند که با وضعیت مبارزه کنند و اجازه ندهند کشور بار دیگر به بحران مهارنشدنی غرق شود و هیولای جنگ برای بار چندم همه چیز ما را ببلعد.

سید امین بهراد

مشاهده ادامه مطلب

پیشکش‎های ناکافی صلح‌جویانه/ فشار نظامی باید افزایش یابد

جمیز متیس، وزیر دفاع ایالات متحده امریکا، صبح جمعه ۱۶ سنبله در یک سفر از پیش تعیین‌ناشده وارد کابل شد.

آقای متیس با رییس‌جمهور غنی و عبدالله عبدالله، رییس اجرایی حکومت وحدت ملی، گفتگو کرده است. وزیر دفاع امریکا با فرمانده مشترک نیروهای ناتو و امریکایی در افغانستان، آقای سکات میلر، نیز ملاقات کرد.

این سفر آقای متیس به کابل، بعد از آن صورت می‌گیرد که دونالد ترمپ، رییس جمهوری ایالات متحده امریکا، حدود یک سال پیش استراتژی جدیدی را برای افغانستان اعلام کرده بود. بر اساس این استراتیژی، افزایش و استقرار مجدد چند هزار نیروی نظامی امریکا در افغانستان بدون تعیین موعد زمانی خاص، صورت گرفت.

ظاهرا سفر آقای متیس برای تسریع تلاش‌های دیپلوماتیک برای تامین صلح و به نتیجه رساندن گفتگوهای صلح با طالبان خوانده شده است.

این دومین سفر آقای متیس، دومین مقام دولت امریکا به افغانستان در کمتر از یک سال است که انجام می‌شود.

آقای متیس در حالی به افغانستان آمده که دونالد ترمپ در آغاز کارش به عنوان رییس‌جمهور امریکا، جنگ هفده ساله امریکا و شرکای غربی‎اش در افغانستان را مورد نقد قرار داده بود. آقای ترمپ تمسخرآمیز گفته بود که «چه خبر است که هفده سال در افغانستان می‌جنگیم و هیچ به نتیجه نمی‌رسیم.»

اما حالا دیده می‌شود که اداره ترمپ با همه عزم جدی، نیز با همان مشکلی مواجه شده است که اداره‎های قبل از او مواجه شده بودند.

در ظرف هفت ماه گذشته، این دومین بار است که آقای متیس به کابل می‌آید. این نشان می‌دهد که استراتیژی ترمپ نیز چندان اثرگذار واقع نشده و ایالات متحده امریکا ناگزیر است بار دیگر روی راهبردش در افغانستان تجدید نظر کند.

هرچند تلاش‌های صلح با طالبان از آدرس مستقیم امریکا بیان‌گر این واقعیت است که جنگ، ایالات متحده امریکا را نیز خسته ساخته است، و به همین دلیل امریکایی‌ها در پی صلح آستین بالا زده‌اند، اما واقعیت مسلم این است که صلح، زمانی دست‌یافتنی است که دشمن خود را برنده دلسوخته احساس نکند. طالبان اکنون به چندین گروه تقسیم شده و روابط گسترده با کشورهای همسایه ایجاد کرده‌اند. از جانب دیگر، بخش‌های تجریدشده از بدنه طالبان که اکنون خود را داعش عنوان می‌کنند، نیز بر چالش امنیتی افزوده‌اند.

در چنین شرایطی، تنها پیش‌کش کردن طرح‌های صلح و گفتگو موثر واقع نخواهد شد. نیروهای امنیتی افغانستان اکنون بیش از هر زمان دیگری مصروف نبرد در جبهات مختلف و متعدد است و گروه‌های تروریستی ظرافت این نکته را به خوبی درک کرده‌اند. بنابراین آنها نهایت تلاش‌های خرابکارانه خود را به کار خواهند بست تا از این فرصت استفاده بهینه نمایند. در این حالت، تنها گفتگوهای صلح کارا نخواهد بود.

اداره آقای ترمپ طبق وعده‌اش، باید فشار نظامی را بر تروریستان به بالاترین حد برساند و در عین حال زمینه گفتگوهای صلح را نیز باز بگذارد.

این رفت و آمدها بارها تکرار شده‌اند، اما در سه‌سال اخیر نه تنها مایه دلگرمی مردم شده نمی‌تواند که موجب سوظن‎ها نیز می‎شود.

راه حل اساسی این است که فشار نظامی و فشار سیاسی به صورت جدی بر گروه طالبان و سایر گروه‌های تروریستی اعمال گردد تا به نتیجه مطلوبی برسیم. در غیر این صورت، شکافی که میان مردم و حکومت ایجاد شده و در عین حال سو گمان‌هایی در خصوص حضور نظامی غرب، به خصوص ایالات متحده امریکا در این اواخر پیدا شده است، خود به چالش جدی‌تر مبدل خواهد شد و کار ایالات متحده امریکا در افغانستان را دشوار خواهد ساخت.

سرمقاله

مشاهده ادامه مطلب

طرح صالح؛ جنگ روانی بین دولت و ملت

با حملات انتحاری از هفده‌سال پیش بدین‌سو، بیشتر آشنا شده‌ایم. قبلا با این گزاره آشنا بودیم که خود را به‌دست خود به هلاکت نرسانید، اما حوادث کشنده پشت سر هم، وضعیت روانی مردم را به گونه‌یی رقم زده که در ساعات اولیه وقوع حادثه همه احساساتی می‌شوند و زمین و زمان را نقد می‌کنند، اما بعد از بیست‌وچهار ساعت همه چیز فراموش می‌شود. این بیانگر شکل‌گیری ذهن فراموش‌کار جمعی است. اما آنان که اظهار همدردی می‌کنند هیچ کار عملی برای همکاری با خانواده‌های قربانیان انجام نمی‌دهند. همه چیز در حد شعار است و شعارها نیز بسیار مسخره است؛ برای نمونه شعار «ما را اگر کشتید باز هم برمی‌خیزیم.» شعاردهنده گرامی، چرا این شعار مسخره و درون‌تهی را همگانی می‌کنی؟ آیا احساس داری آن خانواده‌یی که قربانی داده، دیگر توان برخواستن ندارد و تا آخر عمر عزادار است و داغدار.

در حادثه روز چهارشنبه تاریخ ۱۴ سنبله، در ساحه دشت برچی تمام مردم و اهل رسانه همانند گذشته سوگوار شدند و تعداد زیادی از شهروندان کابل به عزا نشستند. انتقادها نسبت به دولت و دستگاه امنیتی کشور به‌شدت بالا گرفت. مردم حق دارند از دستگاه امنیتی کشور، تامین امنیت‌شان را درخواست نمایند.

در این میان مهم‌ترین ابراز نظر را آقای امرالله صالح، رییس پیشین امنیت ملی، در صفحه فیسبوکش همگانی ساخت. خلاصۀ طرح آقای صالح آموزش جمع‌آوری و تحلیل و تجزیه اطلاعات استخباراتی برای جلوگیری از حملات تروریستی توسط شهروندان است. طرح وی شاید برگرفته از احساسات پاک‌شان باشد که در جایش قابل قدر است، اما بر این طرح چندین نقد وارد است:

اول، آموزش فن استخبارات در مدت ۴۵روز امکان‌پذیر نیست، زیرا استخبارات بیش از آنکه تیوری‌های سیاسی و یا اقتصادی و فلسفی باشد، مبتنی بر تجربیات است.

دوم، خود آقای صالح تجربه کار استخباراتی را دارد و می‌داند که استخدام نیروهای استخباراتی و شریک‌سازی داده‌های استخباراتی، برای عموم مردم کار ساده و بدون پیامدهای منفی و فاجعه‌بار نیست. از جانب دیگر امکان نفوذ دشمن در حلقات آن بسیار زیاد است و با احساسات نمی‌توان نیروهای استخباراتی را تربیت کرد.

سوم، در اینکه آقای صالح یک شخصیت استخباراتی است شکی وجود ندارد. «استیوکول» در صفحات آخر کتاب جنگ اشباح نیز تذکر داده که در سال ۲۰۰۱ امرالله صالح یکی از افراد استخباراتی احمدشاه مسعود، خبر شهادت وی را به مرکز (CIA) در امریکا مخابره نمود. از سوی دیگر وی سال‌ها در اداره امنیت ملی کشور، به عنوان رییس آن اداره کار کرده است. حتمن متوجه این نکته است که آموزش فنون استخباراتی، برای شهروندان عادی به معنای افشای تمامی رازهای استخباراتی است؛ با این کار ارگان استخبارات از کار خواهد افتاد.

چهارم، امکانات عملی‌سازی این طرح به هزینه‌های هنگفت مالی نیاز دارد. به گفته وی، وقتی دولت توان افزایش نیروهای امنیتی را ندارد، آیا آقای صالح این پول را می‌تواند پرداخت نماید؟ مردم عادی که توان پرداخت این هزینه را ندارند.

پنجم، قرار نیست که تمام شهروندان ذهن استخباراتی داشته باشند و کار استخبارات را انجام دهند. مردم ملکی باید به زندگی‌شان برسند و در عرصه‌های دیگر پیشرفت کنند. تامین امنیت فزیکی و روانی شهروندان وظیفه نیروهای امنیتی است که در صورت ناکامی باید جواب‌گو باشند.

ششم، این طرح ایجاد تداخل وظیفوی بین مردم ملکی و نیروهای امنیتی است و به گونه فیصدی پاسخگویی دولت و نیروهای امنیتی در مقابل مردم را پایین می‌آورد. تلاش صاحب‌نظران سیاسی و امنیتی ما باید در جهت تقویت دولت و نیروهای استخباراتی و کشفی قدرت‌مند و پاسخگو برای تامین امنیت مردم باشد نه ایجاد حکومت و استخبارات موازی.

هفتم، بخشی از بینش امنیتی آقای صالح متاثر از فصول سیزده‌گانه کتاب «هنر جنگ» اثر «سون تزو» است. این تاثیرپذیری در یکی از مصاحبه‌هایش با تلویزیون طلوع کاملا قابل درک و مشهود است. آقای صالح می‌دانند که سون تزو تاکید دارد که جنگ، هم به معنای روانی و هم به معنای فزیکی، وظیفه بخش دفاعی و جنگی یک دولت است. با ارایه نظریه آموزش استخبارات برای افراد ملکی آقای صالح دچار یک نوع تناقض شده است و این تناقض در قامت وی که تیوریسین استخبارات است نامتناسب به نظر می‌رسد.

هشتم، طرح آقای صالح بیشتر ایجاد جنگ روانی بین دولت و ملت است. به این معنا که وی آماده است نسخه شفابخش برای مهار ناامنی و حملات انتحاری تجویز کند، اما این دولت است که اجازه استفاده از این نسخه را برای مردم نمی‌دهد. صالح با این کار می‌خواهد ضرب‌المثل یک تیر و دو فاخته را عملی سازد: اول مردم را به خودش علاقمند سازد، دوم مردم را نسبت به حکومت بیشتر بدبین سازد.

نهم، آقای صالح از اینکه خودش با ظرافت‌های کار استخباراتی، مسوولیت و پیامد‍‌های قانونی آن آگاهی دارد. در صورتی که زمینه آموزش طرح وی فراهم شود، نگارنده مطمین است که آقای صالح چیز مفیدی برای جوانان ارایه نمی‌دهد که با آن آموزش‌ها، حملات انتحاری خاتمه پیدا کند.

دهم، اگر آقای صالح تا این حد مسوولیت‌پذیر و در عرصه مطالعات استخباراتی و امنیتی متخصص است؛ در زمان تصدی پست ریاست امنیت ملی، چند اتاق فکر استخباراتی و انستیتوت مطالعات امنیتی تاسیس نموده است؟

در آخر باید مطرح ساخت که بحران امنیتی ما بسیار پیچیده است و با ابراز نظر در صفحات مجازی قابل حل نیست. طرح نیروهای استخباراتی را که قرار است آقای صالح آموزش دهد به لحاظ کمی، کیفی، منابع مالی، تخنیکی و پوشش جغرافیایی غیر قابل اقدام است.

پیشنهاد نگارنده به فعالان مدنی، سیاست‌ورزان و مردم به‌خصوص هزاره‌های کشور این است که روی یک برنامه موثر و بلندمدت جهت تامین امنیت، فکر و عمل شود. با هماهنگی مسوولان، فرهنگیان و روشنفکران و فعالان جامعه مدنی، از دولت بخواهند که با افزایش نیروهای امنیتی، امنیت‌شان را تامین کند.

نویسنده: حکیم کوهی

مشاهده ادامه مطلب

تحریم، پوشک، نوار بهداشتی و هیولاهای بازار

خبر داغ و عجیب این روزهای خانوارهای ایرانی داستان کمبود پوشک، نوار بهداشتی و نایاب‌شدن این کالاها است. این خبر تعجب‌آور است چرا که هنوز تحریم‌های اصلی آمریکا برای هد�‌گیری صادرات ن�تی ایران عملی نشده و دسترسی کشور به ارز ت�اوتی با قبل نباید داشته باشد که مانع واردات پوشک بچه، نوار بهداشتی و یا مواد اولیه تولید آنها به کشور شود. مسئولان دولتی انگشت اتهام را به سمت بخش خصوصی و بازار نشانه می‌روند و صحبت از احتکار پوشک و در نتیجه کمبود آن می‌کنند. اتهامی که با خبرهای متعدد کش� انبارهای احتکار پوشک و کالاهای دیگر بیراه نیست. سوال این است که چرا به جایی رسیده‌ایم که درحالی که هنوز تحریم ها شروع نشده‌اند هراس کمبود کالا جامعه را �راگر�ته است؟

اصلاحات ساختاری در شرایط عادی و غیرعادی

پس از پایان جنگ هشت‌ساله، کلان‌برنامه اقتصادی دولت‌های مختل� از هاشمی ر�سنجانی، محمد خاتمی تا محمود احمدی نژاد و حسن روحانی بر اساس خصوصی‌سازی، گسترش بازار و کوچک‌ کردن دولت بوده است. کلان‌برنامه‌هایی که با عنوان اصلاحات ساختاری (Structural reforms) شناخته می‌شوند. کوچک کردن دولت یا به قول حسن روحانی «سپردن کارها به مردم» با این توجیه بوده که بخش خصوصی و بازار کارآمدتر از بخش دولتی است. نتیجه چنین پروسه‌ای خلع ید دولت و از میان ر�تن کنترل دولتی بر بخش‌های مختل� اقتصاد چه در سمت تولید و چه در سمت توزیع و مصر� بوده است. شواهد بسیاری وجود دارد که در شرایط عادی اقتصادی کارآمدی و بهره‌وری وعده داده شده بازار در ایران محقق نشده است. نزول استانداردهای زندگی عامه مردم، رشد �ساد و عدم رشد اقتصادی قابل توجه، کارنامه درخشانی برای سیاست‌های اصلاحات ساختاری اقتصادی رقم نزده‌اند. در شرایط غیرعادی همانند شرایط تحریم این روزها اما بازار به سرطانی بدخیم برای اقتصاد و زندگی خانوارهای ایرانی تبدیل شده است.

چرا بازار در ایران سرطانی شده است؟ بر اساس �رضیه‌های جریان اصلی اقتصاد، بازار برای اینکه بتواند کار کند و نیازهای جامعه را پاسخ دهد نیاز به پیش‌زمینه‌ای دارد که مهم‌ترین خصیصه آن وجود نهادهای قوی نظارتی عمومی، پیش‌بینی‌پذیر بودن و اعتماد است. پیش‌نیاز اولیه بازار ثبات پارامترهای مهم اقتصادی همانند نرخ ارز، سود بانکی، تورم و عرضه/تقاضا است که آینده را برای �عالان آن قابل پیش‌بینی کند. مقصود از شرایط غیر عادی، شرایطی است که به واسطه عدم نظارت و شوک‌ها و بحران‌های درونی و بیرونیْ پیش‌بینی‌پذیری اقتصاد کاهش می‌یابد و به دنبال آن اعتماد �عالان اقتصادی به پایداری اقتصاد از بین می‌رود. هنگامی که چنین ات�اقی بی�تد هیولاهایی که سال‌ها زیر پوست بازار زندگی کرده‌اند به سطح آمده و اقتصاد را گر�تار طو�ان‌هایی می‌کنند که رهایی از آنها ساده و بی‌هزینه نخواهد بود.

دولت کوچک و ناکارآمد و هیولاهای بازار

هیولاهای بازار در شرایط غیر عادی اقتصادی تحریم ایران در دو بخش تولید و عرضه ظهور می‌کنند. هنگامی که �عالان بازار، اعتماد خود را به ثبات سیستماتیک اقتصاد از دست داده باشند شرایط برای احتکار �راهم خواهد بود. در مورد ایران این احتکار در دو شکل تجلی می‌یابد: در بخش درآمدهای ارزی بخش خصوصی و در بخش توزیع کالا.

در بخش ارزی صادرکنندگان عمده غیرن�تی بخش خصوصی همانند پتروشیمی‌ها که موظ� هستند درآمد ارزی خود را در بازار ثانویه ارز عرضه کنند، از این کار یا سرباز می‌زنند یا میزان کمتری از درآمد ارزی خود را به بازار ارز عرضه می‌کنند. در شرایطی که کمتر کسی توانایی پیش‌بینی ارزش ریال در ماه‌های پیش رو را دارد یک �عال معقول بازار بر اساس منطق بازار، میل کمی به تبدیل درآمد ارزی خود به ریال خواهد داشت. در چنین شرایطی عدم عرضه ارز صادراتی سبب سقوط بیشتر ارزش پول ملی می‌شود. سقوط بیشتر ارزش پول ملی به نوبه خود به جو بی‌اعتمادی دامن زده و سبب عرضه کمتر ارز صادراتی می‌شود. سیکلی که مرتب تکرار شده و خود را تهییج خواهد کرد. پروسه‌ای که در مدت چند ماه منجر به کاهش بیش از ه�تاد درصدی ارزش پول ملی ایران شده است.

در بخش توزیع کالا، پروسه مشابهی در جریان است. به واسطه ناپایداری نرخ ارز، انتظارات تورمی �عالان بازار بالا ر�ته و بسیاری انتظار جهش تورمی قابل توجه در ماه‌های پیش رو دارند. در شرایط تورمی ناپایدار عرضه‌کنندگان کالا تمایل کمی به عرضه کالای خود خواهند داشت. چون می‌دانند که قیمت کالاها در گذر زمان، جهش چشم‌گیری خواهد داشت. منطق بازار در چنین شرایطی حکم به احتکار کالا می‌دهد. احتکاری که اولین نتیجه آن را در بازار پوشک بچه و نوار بهداشتی مشاهده می‌کنیم.

راه حل اقتصاد جریان اصلی در چنین شرایطی که بازار همانند دشمن جامعه و نیازهای آن عمل می‌کند، دخالت دولت در بازار از طریق ابزارهای کنترل کننده خود است. اما دولت برای اینکه بتواند به جنگ بازار و خصوصیات ضد اجتماعی آن برود نیاز به کارآمدی، عدم �ساد و ساختار و نیروی کا�ی دارد. نتیجه نزدیک به سه دهه کوچک‌سازی دولت در ایران �رسایش هر سه عامل بوده است. کاهش اندازه دولت و بی‌توجهی به ساختار و کی�یت ارگان‌های کنترل بازار در دهه‌های اخیر، عملا از دولت شیری بی‌یال و کوپال ساخته که این روزها هیچ کسی در اقتصاد ایران از آن حساب نمی‌برد.

سیاست‌های دشمنی با کنترل دولتی و ترویج خصوصی‌سازی از یک سو و ناتوانی دولت‌ها در ایجاد و تقویت نهادهای عمومی کنترل بازار از سوی دیگر این روزها بازگشته‌اند برای انتقام. هیولاهای بازار رها شده‌اند و بازگرداندن دوباره آنها به بطری مستلزم تصمیماتی همانند ملی‌کردن زنجیره‌های تولید و عرضه خواهد بود که کنترل اقتصاد را دوباره به دولت بازگرداند. تصمیماتی که برخلا� تمام سیاست‌هایی خواهند بود که دهه‌ها به عنوان راه سعادت جامعه ایران تبلیغ شده‌اند. از سوی دیگر اجرای مو�ق چنین تصمیم‌های رادیکالی نیازمند دولت و ساختارهایی از جنسی مت�اوت از آنچه در دهه‌های اخیر دیده‌ایم است. در نبود و ضع� نهاد دولت برای ح�اظت جامعه در برابر بازار، اقتصاد ایران در ماه‌های پیش رو بیش از هر چیز شبیه جنگلی خواهد بود که پادشاه سال‌هاست کنترل آن را از دست داده است. جنگلی که هیولاهای هراس‌انگیزی در گوشه‌کنار آن کمین کرده‌اند که حتی به پوشک نوزادان رحم نمی‌کنند!

 

مشاهده ادامه مطلب

یوول نوآ هراری از زندگی انسان‌ها در سال ۲۰۵۰ می‌گوید

 

یوول نوآ هراری، وایرد — برنامه‌نویسی را فراموش کنید؛ بهترین مهارتی که می‌توانید به فرزندان‌تان آموزش بدهید، بازآفرینی است. مؤلف کتاب انسان خردمند۱ در این گزیدۀ اختصاصی از کتاب جدیدش فاش می‌کند که سال ۲۰۵۰ برای نوع بشر چه در چنته دارد.

بخش اول: یگانه امر ثابت، تغییر است
نوع بشر با انقلاب‌های بی‌سابقه‌ای روبروست، همۀ روایت‌های کهنه‌مان خُرد و خاکشیر می‌شوند و تاکنون هیچ روایت جدیدی پدیدار نشده است که جایشان را بگیرد. چگونه می‌توانیم خودمان و فرزندان‌مان را برای دنیایی آماده کنیم که این‌چنین دستخوش دگرگونی‌های بی‌سابقه و عدم‌قطعیت‌های بنیادین است؟ بچه‌ای که امروز به دنیا می‌آید، سال ۲۰۵۰ سی‌وچندساله خواهد بود. اگر همه‌چیز خوب پیش برود، آن بچه در سال ۲۱۰۰ نیز همچنان در قید حیات است و شاید حتی یک شهروند فعال قرن بیست‌ودوم هم باشد. چه چیزی باید به آن بچه بیاموزیم تا به او کمک کند که در دنیای سال ۲۰۵۰ یا قرن بیست‌ودوم جان به در ببرد و شکوفا شود؟ آن پسرک یا دخترک به چه مهارت‌هایی نیاز دارد تا شغل پیدا کند، بفهمد دور و برش چه رُخ می‌دهد و راه خود را در هزارتوی زندگی بیابد؟

چون هیچ‌کس نمی‌داند دنیا در سال ۲۰۵۰ چه شکلی است (چه رسد به ۲۱۰۰)، متأسفانه پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌دانیم. البته انسان‌ها هرگز نتوانسته‌اند آینده را با دقت پیش‌بینی کنند. اما امروز دشوارتر از گذشته است چون وقتی فناوری به ما امکان مهندسی بدن‌ها، مغزها و ذهن‌ها را بدهد دیگر نمی‌توانیم دربارۀ هیچ چیزی (از جمله چیزهایی که سابقاً ثابت و ابدی به نظر می‌آمدند) مطمئن باشیم.

هزار سال پیش، در سال ۱۰۱۸، مردم چیز زیادی دربارۀ آینده نمی‌دانستند، ولی به هر روی خود را قانع کرده بودند که قرار نیست مشخصه‌های اصلی جامعۀ انسانی تغییر کنند. اگر در سال ۱۰۱۸ در چین زندگی می‌کردید می‌دانستید کار که به ۱۰۵۰ برسد شاید امپراطوری سانگ سقوط کند، شاید خیتان‌ها از شمال حمله‌ور شوند، و مرض‌های مختلف شاید جان میلیون‌ها نفر را بگیرند. ولی برایتان روشن بود که حتی در سال ۱۰۵۰ اکثر مردم همچنان کشاورز و بافنده خواهند بود، حاکمان برای پُرکردن صفوف لشگریان‌ خود، متکی به آدم‌ها خواهند بود، مردان همچنان بر زنان مسلط خواهند بود، امید به زندگی همچنان حدود ۴۰ سال خواهد بود، و بدن انسان دقیقاً به همین شکل خواهد بود. لذا والدین فقیرِ چینی در سال ۱۰۱۸ برنج‌کاری یا ابریشم‌بافی به فرزندان‌شان یاد می‌دادند، و والدین ثروتمندتر به پسران‌شان یاد می‌دادند چطور متون کلاسیک آیین کنفوسیوس را بخوانند، خطاطی کنند یا سوار بر اسب بجنگند؛ و به دختران‌شان یاد می‌دادند همسرانی باوقار و مطیع باشند. روشن بود که در سال ۱۰۵۰ نیز همچنان به این مهارت‌ها نیاز خواهد بود.

در مقابل، امروز هیچ تصوری نداریم که چین یا مابقی دنیا در سال ۲۰۵۰ چه شکلی خواهد بود. نمی‌دانیم مردم برای امرار معاش چه خواهند کرد، نمی‌دانیم سازوکار ارتش‌ها یا دیوان‌سالاری‌ها چگونه است، و نمی‌دانیم روابط میان دو جنس چگونه خواهد بود. احتمالاً برخی افراد عمری طولانی‌تر از امروز خواهند داشت، و بدن انسان هم به لطف زیست‌فناوری و واسطه‌های مستقیم میان مغز-رایانه شاید دچار تحولاتِ بی‌سابقه‌ای شود. عمدۀ آنچه بچه‌ها امروز یاد می‌گیرند احتمالاً در سال ۲۰۵۰ به دردی نخواهد خورد.

هم‌اکنون بسیاری مدارس بر انباشت اطلاعات تمرکز دارند. این کار در گذشته معقول بود چون اطلاعات کمیاب بود و سانسور مکرراً حتی مانع همان جریان قطره‌چکانی اطلاعات موجود می‌شد. اگر در سال ۱۸۰۰ در مثلاً یکی از شهرستان‌های کوچک مکزیک زندگی می‌کردید، سخت می‌شد اطلاعات زیادی دربارۀ مابقی دنیا به دست بیاورید. نه رادیو در کار بود، نه تلویزیون یا روزنامه یا کتابخانۀ عمومی. حتی اگر باسواد بودید و به یک کتابخانۀ خصوصی دسترسی داشتید، به‌جز رمان‌ها و رساله‌های دینی چیز چندانی برای خواندن نبود. امپراطوری اسپانیا سانسور گسترده‌ای روی متون چاپ‌شدۀ محلی داشت و فقط اجازه می‌داد یک خُرده از آثار منتشرۀ گزینش‌شده از خارج وارد شوند. اگر در شهرستانی در روسیه، هند، ترکیه یا چین هم زندگی می‌کردید

مردم سراسر دنیا با آخرین اخبار بمباران حلب یا ذوب شدن کوه‌های یخ قطب شمال فقط چند کلیک فاصله دارند، اما روایت‌های متناقض آن‌قدر زیادند که سخت می‌شود فهمید کدام‌شان را می‌شود باور کرد

تقریباً همین‌ها صادق بود. وقتی مدارس مدرن پدیدار شدند که خواندن و نوشتن به کودکان می‌آموختند و واقعیت‌های کلیدی دربارۀ جغرافیا، تاریخ و زیست‌شناسی را به آن‌ها منتقل می‌کردند، نمایندۀ یک پیشرفت شگرف شدند.

در مقابل، در قرن بیست‌ویکم حجم عظیمی از اطلاعات روی سر ما ریخته است و حتی سانسورچی‌ها هم تلاش نمی‌کنند جلویش را بگیرند. در عوض، مشغول پخش اطلاعات ناصحیح هستیم یا حواس‌مان را با چیزهای بدردنخور پرت می‌کنیم. اگر در شهرستانی در مکزیک زندگی کنید و گوشی هوشمند داشته باشید، خواندن ویکی‌پدیا، تماشای سخنرانی‌های تِد۲ و گذراندن دوره‌های رایگان آنلاین می‌تواند چندین بار عمر شما را پُر کند. تصور پنهان‌سازی همۀ اطلاعات ناخوشایند به مخیلۀ هیچ حکومتی خطور نمی‌کند. ولی در سوی دیگر، اشباع عامۀ مردم با گزارش‌های متعارض و فرستادن‌شان پی نخود سیاه چنان آسان شده که نگران‌کننده است. مردم سراسر دنیا با آخرین اخبار بمباران حلب یا ذوب شدن کوه‌های یخ قطب شمال فقط چند کلیک فاصله دارند، اما روایت‌های متناقض آن‌قدر زیادند که سخت می‌شود فهمید کدام‌شان را می‌شود باور کرد. فارغ از این، بسیاری چیزهای دیگر هم در فاصلۀ چند کلیک موجودند که تمرکز را دشوار می‌کند؛ و وقتی مسائل سیاسی یا علمی بیش از حد پیچیده به نظر بیایند، وسوسه می‌شویم سراغ ویدئوهای بامزه از گربه‌ها، سخن‌چینی دربارۀ سلبریتی‌ها یا هرزه‌نگاری برویم.

در چنین دنیایی، اطلاعات بیشتر به‌واقع آخرین چیزی است که معلم باید به شاگردانش بدهد. آن‌ها همین الآن هم بیش از اندازه اطلاعات دارند. در عوض، مردم نیازمند توانایی فهم اطلاعات‌اند، توانایی اینکه تفاوت بین بااهمیت و بی‌اهمیت را تشخیص بدهند، و فراتر از همه اینکه خُرده‌اطلاعات را ترکیب کنند تا تصویری کلی از دنیا بسازند.

در حقیقت، همین کار در قرون متمادی آرمان آموزش لیبرال غربی بوده است، اما بسیاری از مدارس غربی تا همین امروز هم آن را پشت گوش انداخته‌اند. معلمان خودشان را مجاز می‌دانستند که تمرکزشان بر فروکردن داده‌ها در مغز شاگردان باشد و شاگردان را تشویق می‌کردند «مستقل فکر کنند». مدارس لیبرال به‌واسطۀ ترس‌شان از اقتدارگرایی، از کلان‌روایت‌ها هراس داشتند. این مدارس فرض می‌کردند اگر انبوهی از داده با قدری آزادی به دانش‌آموزان بدهیم، دانش‌آموزان تصویر خود را از دنیا خواهند ساخت؛ و حتی اگر این نسل نتواند داده‌ها را در قالب یک روایت منسجم و معنادار بسازد، در آینده وقت برای یک ساخت‌وساز درست، زیاد خواهد بود. اکنون دیگر زمانی برایمان نمانده است. تصمیماتی که طی چند دهۀ آینده می‌گیریم، شکل و شمایل اصل حیات را تعیین خواهد کرد، و باید این تصمیمات را بر اساس جهان‌بینی فعلی‌مان بگیریم. اگر این نسل فاقد دیدگاه جامعی به کیهان باشد، آیندۀ حیات به دست قضا و قدر سپرده می‌شود.

بخش دوم: وقتش رسیده است
فارغ از اطلاعات، کانون فعالیت اکثر مدارس آن است که مجموعه‌ای از مهارت‌های معین را به شاگردان بیاموزند، چیزهایی از قبیل حل معادلات دیفرانسیل، نوشتن برنامه‌های رایانه‌ای به زبان ++C، شناسایی مواد داخل یک لولۀ آزمایش یا صحبت به زبان چینی. ولی چون هیچ تصوری نداریم که دنیا و بازار شغل در سال ۲۰۵۰ چه شکلی خواهد داشت، واقعاً نمی‌دانیم مردم کدام مهارت‌های خاص را لازم خواهند داشت. شاید تلاش زیادی کنیم که بچه‌هایمان یاد بگیرند به ++C بنویسند یا چینی حرف بزنند، اما کار که به ۲۰۵۰ رسید بفهمیم هوش‌مصنوعی می‌تواند به مراتب بهتر از انسان‌ها کدنویسی کند و یک نرم‌افزار جدید ترجمۀ گوگل به شما امکان بدهد تقریباً بی هیچ ایرادی به لهجۀ مندرین، کانتونی یا هاکا حرف بزنید گرچه شاید فقط «نی‌هاو» (سلام) را بلد باشید.

پس باید چه چیزی آموزش بدهیم؟ بسیاری از کارشناسان آموزش می‌گویند مدارس باید به سمت آموزش به‌اصطلاح «چهار سی»۳ بروند: تفکر انتقادی، ارتباط، همکاری، خلاقیت. در یک بیان کلی‌تر، مدارس باید از مهارت‌های فنی دست بکشند و بر مهارت‌های همه‌منظورۀ زندگی تمرکز کنند. مهم‌ترین مورد، توانایی کنار آمدن با تغییر، یادگیری چیزهای جدید و حفظ توازن روانی در وضعیت‌های ناآشنا است. برای آنکه پابه‌پای دنیای ۲۰۵۰ جلو بروید، آفریدن ایده‌ها و محصولات جدید کفایت نمی‌کند؛ بلکه فراتر از همه، باید خودتان را مکرر بازآفرینی کنید.

چون با افزایش سرعت تغییرات، نه‌تنها اقتصاد، بلکه اصل معنای «انسان بودن» نیز احتمالاً متحول می‌شود. در سال ۱۸۴۸، مانیفست کمونیست۴ اعلام کرد که «هر چه ثابت و استوار است، دود می‌شود و به هوا می‌رود». ولی آنچه در ذهن مارکس و انگلس بود، اساساً ساختارهای اجتماعی و اقتصادی بودند. تاریخ که به ۲۰۴۸ برسد، ساختارهای جسمانی و شناختی نیز دود می‌شوند و به هوا، یا به ابرهای متشکل از بیت‌های داده‌ها، می‌روند.

در سال ۱۸۴۸، شغل میلیون‌ها نفر در مزارع روستایی از دست می‌رفت و مردم به شهرهای بزرگ می‌رفتند تا در کارخانه‌ها کار کنند. اما به شهرهای بزرگ که می‌رسیدند،

اگر کسی دنیای نیمۀ قرن بیست‌ویکم را برایتان چنان شرح بدهد که مثل یک داستان علمی‌تخیلی نباشد، قطعاً تصویر نادرستی ترسیم کرده است

بعید بود جنسیت خود را عوض کنند یا حس ششم به دست بیاورند. و اگر شغلی در یک کارخانۀ نساجی پیدا می‌کردند، می‌توانستند انتظار داشته باشند که مابقی عمر کاری‌شان را در آن حرفه بگذرانند.

تاریخ که به ۲۰۴۸ برسد، مردم شاید مجبور شوند با مهاجرت به فضای مجازی، با هویت‌های سیال جنسیتی، و با تجربه‌های حسی جدیدِ حاصل از ایمپلنت‌های رایانه‌ای، کنار بیایند. اگر طراحیِ مُدهای دقیقه به دقیقه برای یک بازی واقعیت‌مجازی سه‌بُعدی بتواند شغل و معنایی برایشان دست‌وپا کند، ظرف یک دهه شاید هوش‌مصنوعی جای نه‌تنها این حرفۀ خاص بلکه همۀ شغل‌هایی را بگیرد که مستلزم این سطح از خلاقیت هنری‌اند. لذا در ۲۵ سالگی در یک وب‌سایت زوج‌یابی خودتان را این‌طور معرفی می‌کنید: «یک زن دگرجنس‌گرای بیست‌وپنج‌سالۀ ساکن لندن که در یک مغازۀ مُد کار می‌کند.» ۳۵ سالتان که شد، می‌گویید: «انسانی بدون جنسیت مشخص که در جریان فرآیند تطبیق سن است، و عمدۀ فعالیت حسی-شناختی مغزش در دنیای مجازی NewCosmos می‌گذرد، و مأموریت زندگی‌اش رفتن به جایی است که هیچ طراح مُدی به آن پا نگذاشته باشد.» ۴۵ سالتان که بشود، زوج‌یابی و تعریف خویشتن منسوخ شده‌اند. می‌نشینید تا یک الگوریتم، زوج بی‌نقصی را برایتان بیابد (یا بسازد). عطف به معنایابی از هنر طراحی مُد، الگوریتم‌ها چنان بر شما پیشی گرفته‌اند که نگاه به دستاوردهای عالی‌تان در دهه‌های گذشته بیشتر مایۀ شرمساری‌تان می‌شود تا افتخار. و در ۴۵ سالگی، هنوز چند دهه تغییر رادیکال پیش رویتان است.

لطفاً گمان نکنید این سناریو لغت به لغت همین‌طور رُخ می‌دهد. به‌واقع هیچ‌کس نمی‌تواند دقیقاً تغییراتی را پیش‌بینی کند که شاهد خواهیم بود. هر سناریوی مشخصی که ارائه شود، محتمل است با حقیقت بسیار فاصله داشته باشد. اگر کسی دنیای نیمۀ قرن بیست‌ویکم را برایتان چنان شرح بدهد که مثل یک داستان علمی‌تخیلی باشد، احتمالاً تصویر نادرستی ترسیم کرده است. ولی اگر کسی دنیای نیمۀ قرن بیست‌ویکم را برایتان چنان شرح بدهد که مثل یک داستان علمی‌تخیلی نباشد، قطعاً تصویر نادرستی ترسیم کرده است. دربارۀ جزئیات خاص آن زمان نمی‌توانیم مطمئن باشیم، اما تغییر یگانه امر قطعی است.

این تغییر بنیادین لابد ساختار اساسی زندگی را دگرگون می‌کند چنانکه گسستگی، برجسته‌ترین مشخصۀ حیات شود. از ازل، زندگی به دو بخش مکمّل تقسیم می‌شد: یک بازۀ یادگیری و پس از آن یک بازۀ کار. در بخش اول زندگی، شما به انباشت اطلاعات، پرورش مهارت‌ها، ساخت یک جهان‌بینی و خلق یک هویت باثبات می‌پرداختید. حتی اگر در پانزده‌سالگی عمدۀ وقت روزتان را (به‌جای یک مدرسۀ رسمی) به کار در مزرعۀ برنج خانواده می‌گذراندید، مهم‌ترین کارتان یادگیری بود: چگونه برنج بکارید، چگونه با تاجران حریص برنج که از شهرهای بزرگ می‌آیند مذاکره کنید، و چگونه مناقشات با سایر روستاییان بر سر زمین و آب را حل‌وفصل کنید. در نیمۀ دوم زندگی، با اتکا به مهارت‌هایی که انباشته بودید راهتان را در دنیا پیدا می‌کردید، امرار معاش می‌کردید و در جامعه سهیم بودید. البته حتی در پنجاه‌سالگی نیز همچنان چیزهای جدیدی دربارۀ برنج، تاجران و مناقشات می‌آموختید، اما این آموخته‌ها صرفاً ظریف‌کاریِ آن مهارت‌های ساخته و پرداخته‌اند.

در نیمۀ قرن بیست‌ویکم، تغییر پرشتاب به همراه عمرهای طولانی‌تر این الگوی سنتی را منسوخ خواهند کرد. زندگی در نقاط اتصالش از هم می‌گسلد و پیوستگی میان بازه‌های مختلف زندگی روزبه‌روز کمتر می‌شود. پرسش «من کیستم؟» چنان ضروری و پیچیده خواهد شد که سابقه نداشته است.

این وضعیت احتمالاً استرس فوق‌العاده‌ای به همراه خواهد داشت: چون تغییر همواره استرس‌زا است، و اکثر افراد پس از سن معینی دیگر تغییر را نمی‌پسندند. پانزده‌ساله که هستید، زندگی‌تان سراسر تغییر است. بدن‌تان بزرگ می‌شود، ذهن‌تان رشد می‌کند، رابطه‌هایتان عمیق‌تر می‌شوند. همه‌چیز در سیلان است، و همه‌چیز جدید است. سرگرمِ آفریدن خودتان هستید. این وضعیت برای اکثر نوجوانان هراسناک، ولی در عین حال هیجان‌انگیز است. چشم‌اندازهای جدیدی پیش چشمان‌تان گشوده می‌شوند، و کل دنیا نشسته است تا فتحش کنید. به پنجاه‌سالگی که برسید، تغییر نمی‌خواهید، و اکثر افراد بی‌خیال فتح دنیا شده‌اند. فلان‌جا بودم، بیسار کار را کردم، پیرهن مربوطه را هم گرفتم. ثبات را بسیار بیشتر ترجیح می‌دهید. چنان روی مهارت‌ها، حرفه، هویت و جهان‌بینی‌تان سرمایه‌گذاری کرده‌اید که نمی‌خواهید دوباره از نو شروع کنید. هرچه برای ساختن چیزی سخت‌تر تلاش کرده باشید، بی‌خیال آن شدن و جا باز کردن برای یک چیز جدید دشوارتر می‌شود. شاید هنوز هم تجربه‌های جدید و تعدیل‌های

از ازل، زندگی به دو بخش مکمّل تقسیم می‌شد: یک بازۀ یادگیری و پس از آن یک بازۀ کار

جزئی را بپسندید، اما اکثر آن‌هایی که از مرز پنجاه‌سالگی گذشته‌اند حاضر نیستند ساختارهای عمیق هویت و شخصیت خود را بکوبند و از نو بسازند.

این قضیه، دلایل عصب‌شناختی دارد. مغز بزرگسالان منعطف‌تر و تغییرپذیرتر از آنی است که در گذشته گمان می‌شد، اما باز هم چکش‌خواری آن کمتر از مغز نوجوانان است. متصل‌سازی دوبارۀ نورون‌ها و سیم‌پیچی دوبارۀ سیناپس‌ها، بسیار پرزحمت است. اما در قرن بیست‌ویکم، ثابت برایتان به‌صرفه نیست. اگر سعی کنید به یک هویت، شغل یا جهان‌بینی ثابت بچسبید، ممکن است عقب بیفتید چون دنیا سوت‌زنان از شما جلو می‌زند. عطف به اینکه امید به زندگی احتمالاً زیاد می‌شود، شاید مجبور شوید چندین دهه مثل یک فسیل سردرگم به سر ببرید. برای اینکه به دردی بخورید (از جهت اقتصادی و مهم‌تر از آن اجتماعی)، حتی در سنِ کمی مثل پنجاه‌سالگی باید توانایی یادگیری و بازآفرینی مُدام خودتان را داشته باشید.

از آنجا که غریبگیْ هنجار جدید زندگی می‌شود، تجربه‌های سابق‌تان (و همچنین تجربه‌های سابق کل بشریّت) راهنمای چندان قابل‌اعتمادی نخواهد بود. هم تک‌تک انسان‌ها و هم کل نوع بشر روزبه‌روز باید با چیزهای بیشتری سر و کله بزنند که تاکنون پیش روی هیچ‌کس نبوده‌اند، چیزهایی مانند ماشین‌های فوق‌هوشمند، بدن‌های مهندسی‌شده، الگوریتم‌هایی که می‌توانند با دقت وصف‌نشدنی هیجانات‌تان را دست‌کاری کنند، دگرگونی‌های اقلیمی سریعی که دست‌ساز بشرند، و نیاز به اینکه هر دهه حرفه‌تان را عوض کنید. در مواجهه با یک وضعیت کاملاً بی‌سابقه، کار درست چیست؟ در سیلاب حجم عظیم اطلاعات، وقتی مطلقاً هیچ راهی برای جذب و تحلیل آن‌ها نیست، باید چه کنید؟ در دنیایی که عدم‌قطعیت نه ایراد آن، بلکه مشخصه‌اش است، چگونه باید زیست؟

برای آنکه در چنین دنیایی جان به در ببرید و شکوفا شوید، به مقدار زیادی انعطاف‌پذیری روانی و ذخیرۀ عظیمی از توازن هیجانی نیاز دارید. مکرر پیش می‌آید که مجبور شوید از آنچه خوب بلدید دست بکشید، و با آنچه برایتان ناآشناست هم‌خانه شوید. متأسفانه آموزشِ پذیرشِ امرِ ناآشنا و حفظ توازن روحی به کودکان بسیار دشوارتر از آموزش یک معادلۀ فیزیکی یا علل جنگ جهانی اول است. با خواندن یک کتاب یا شنیدن یک درس‌گفتار، تحملتان زیاد نمی‌شود. خود معلمان هم معمولاً فاقد آن انعطاف‌پذیری روحیِ لازم برای قرن بیست‌ویکم هستند چون محصول سیستم آموزشی قدیم‌اند.

انقلاب صنعتی، نظریۀ خط تولید را در عرصۀ آموزش به ما داد. در میانۀ شهر، یک ساختمان بزرگ بتونی است که به چندین اتاق مشابه تقسیم شده است، اتاق‌هایی که هریک مجهز به چند ردیف میز و صندلی‌اند. با صدای زنگ، همراه با ۳۰ بچۀ دیگر که همگی همسال شمایند، به یکی از این اتاق‌ها می‌روید. هر ساعت، یک بزرگ‌سال وارد می‌شود و شروع به حرف زدن می‌کند. همۀ آن‌ها از حکومت پول می‌گیرند تا این کار را بکنند. یکی دربارۀ شکل زمین به شما می‌گوید و دیگری دربارۀ گذشتۀ بشر و سومی دربارۀ تن انسان. می‌بینیم که این مدل چقدر خنده‌دار است، و فارغ از دستاوردهای گذشته‌اش اکنون ورشکسته است. ولی تاکنون یک بدیل بادوام هم نساخته‌ایم. جایگزین‌های پیشنهادی هم بدیل‌های مقیاس‌پذیری نیستند که بتوان به‌جز در حومه‌های ثروتمند کالیفرنیا، در نواحی روستایی مکزیک هم پیاده کرد.

بخش سوم: هک کردن انسان‌ها
پس بهترین نصیحتم برای نوجوان پانزده‌ساله‌ای که در یک مدرسۀ قدیمی در مکزیک، هند یا آلاباما گیر کرده است این است: زیاد به بزرگسالان تکیه نکن. اکثراً نیّت خیر دارند، اما دنیا را نمی‌فهمند. در گذشته، پیروی از بزرگسالان تصمیم درستی بود چون دنیا را بالنسبه خوب می‌شناختند و تغییرات دنیا کُند بود. اما قرن بیست‌ویکم قرار است متفاوت باشد. به‌خاطر سرعت روزافزون تغییرات، هیچ‌وقت نمی‌فهمید که حرف بزرگسالان یک حکمت ازلی و ابدی است یا یک سوگیری منسوخ.

پس به‌جای آن روی چه می‌توانید تکیه کنید؟ فناوری؟ این قمار حتی از آن قبلی هم خطرناک‌تر است. فناوری می‌تواند کمک زیادی به شما بکند، اما اگر قدرت زیادی روی زندگی‌تان پیدا کند شاید گروگان برنامه‌اش شوید. انسان‌ها هزاران سال پیش کشاورزی را ابداع کردند، اما این فناوری فقط یک قشر کوچک سرآمدان را غنی کرد در حالی که اکثریت انسان‌ها را برده ساخت. اکثر مردم می‌دیدند که از طلوع تا غروب مشغول چیدن محصولات، حمل سطل‌های آب و برداشت ذرت زیر تابش سوزان خورشیدند. این اتفاق می‌تواند برای شما هم بیافتد.

فناوری بد نیست. اگر بدانید در زندگی دنبال

صدایی که در سرمان می‌شنویم هرگز قابل‌اعتماد نبوده است چون همیشه بازتاب پروپاگاندای دولت، ذهن‌شویی ایدئولوژیک و تبلیغات تجاری است

چه هستید، فناوری می‌تواند به شما کمک کند تا به آن برسید. ولی اگر ندانید در زندگی دنبال چه هستید، فناوری به سادگی می‌تواند اهداف‌تان را برایتان شکل دهد و کنترل زندگی‌تان را به دست بگیرد. به‌ویژه حالا که فناوری در فهم انسان‌ها خُبره‌تر می‌شود، شاید روزبه‌روز شما بیشتر در خدمت آن درآیید به‌جای آنکه فناوری در خدمت شما باشد. آن زامبی‌هایی را دیده‌اید که سرشان در گوشی‌های هوشمندشان است و در خیابان‌ها پرسه می‌زنند؟ به نظرتان آن‌ها فناوری را کنترل می‌کنند یا فناوری آن‌ها را کنترل می‌کند؟

خُب، آیا باید به خودتان تکیه کنید؟ این توصیه به درد مجموعۀ انیمیشن «خیابان سسمی»۵ یا فیلم‌های قدیمی دیزنی می‌خورد، اما در زندگی واقعی چندان جواب نمی‌دهد. حتی دیزنی هم کم‌کم این را فهمیده است. اکثر مردم، مثل رایلی اندرسن در انیمیشن درون‌بیرون۶، بعید است خودشان را بشناسند؛ و وقتی سعی می‌کنند «به خودشان گوش بدهند» ساده در چنگ فریب‌های بیرونی می‌افتند. صدایی که در سرمان می‌شنویم هرگز قابل‌اعتماد نبوده است چون همیشه بازتاب پروپاگاندای دولت، ذهن‌شویی ایدئولوژیک و تبلیغات تجاری است؛ و حالا پای دستکاری‌های زیست‌شیمیایی هم به مغزهایمان باز شده است.

هرچه زیست‌فناوری و یادگیری ماشین پیشرفت می‌کند، دستکاری عمیق‌ترین هیجانات و امیال مردم ساده‌تر می‌شود، و دنبالِ دل رفتن خطرناک‌تر می‌شود. وقتی کوکاکولا، آمازون، بایدو یا حکومت می‌داند که چطور ریسمان قلب‌تان را بکشد و دکمه‌های مغزتان را بفشارد، آیا باز هم می‌توانید فرق میان خویشتن‌تان با کارشناسان بازاریابی آن‌ها را تشخیص بدهید؟

برای موفقیت در چنین کار مهیبی، باید سخت تلاش کنید تا سیستم‌عامل‌تان را بهتر بشناسید. تا بفهمید چه کسی هستید و از زندگی چه می‌خواهید. البته این قدیمی‌ترین نصیحت تاریخ است: خودشناسی. فلاسفه و پیامبران هزاران سال مردم را به خودشناسی ترغیب کرده‌اند. ولی این نصیحت هیچ‌گاه به قدر قرن بیست‌ویکم ضرورت نداشته است، چون برخلاف ایام لائوتسه یا سقراط، اکنون رقیبانی جدی دارید. کوکاکولا، آمازون، بایدو و حکومت همگی دنبال هک‌کردن شمایند. نه گوشی هوشمندتان، نه رایانه‌تان، و نه حساب بانکی‌تان؛ آن‌ها مسابقه گذاشته‌اند تا خود شما، و سیستم‌عامل ارگانیک‌تان را هک کنند. شاید شنیده باشید که در عصر هک کردن رایانه‌هاییم، اما این حرف حتی نصف حقیقت هم نیست. به‌واقع ما در عصر هک کردن انسان‌هاییم.

الگوریتم‌ها همین الآن هم مراقب شمایند. آنگاه مراقبند که کجا می‌روید، چه می‌خرید، با چه کسی ملاقات می‌کنید. به زودی تک‌تک قدم‌ها، نفس‌ها و ضربان‌های قلب‌تان را هم رصد می‌کنند. آن‌ها با اتکا به کلان‌داده‌ها و یادگیریِ ماشین، شما را روزبه‌روز بهتر می‌شناسند. و آنگاه که این الگوریتم‌ها بهتر از خودتان شما را بشناسند، می‌توانند شما را کنترل و دست‌کاری کنند، و دیگر کار چندانی از دست‌تان برنمی‌آید. آن هنگام شما در ماتریکس، یا در چیزی از جنس «نمایش ترومن»۷، به سر می‌برید. بالاخره این نوعی مسألۀ تجربی است و بس: اگر الگوریتم‌ها بهتر از آنچه خودتان می‌فهمید بفهمند که درون شما چه رُخ می‌دهد، مرجعیت به آن‌ها منتقل می‌شود.

البته شاید با کمال میل مرجعیت را تسلیم الگوریتم‌ها کنید و به آن‌ها اعتماد کنید تا برای شما و مابقی دنیا تصمیم بگیرند. اگر چنین است، راحت باشید و خوش بگذرانید. لازم نیست کاری بکنید. الگوریتم‌ها ترتیب همه‌چیز را خواهند داد. ولی اگر می‌خواهید قدری کنترل روی وجود شخصی‌تان و آیندۀ زندگی‌تان داشته باشید، باید سریع‌تر از الگوریتم‌ها بدوید، سریع‌تر از آمازون و حکومت، و پیش از آن‌ها به خودشناسی برسید. برای آنکه سریع بدوید، بار و بُنۀ چندانی برندارید. همۀ خیال‌های باطل را رها کنید چون بار گرانی روی دوش‌تان هستند.


اطلاعات کتاب‌شناختی:

Harari, Yuval Noah. 21 Lessons for the 21st Century. Penguin Random House, 2018


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را یووِل نوا هراری نوشته است و در تاریخ ۱۲ آگوست ۲۰۱۸ با عنوان «Yuval Noah Harari on what the year 2050 has in store for humankind» در وب‌سایت وایرد منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۱۷ شهریور ۱۳۹۷ با عنوان «یوول نوآ هراری از زندگی انسان‌ها در سال ۲۰۵۰ می‌گوید» و با ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
•• یووِل نوا هراری (Yuval Noah Harari) مورخ و نویسندۀ انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر (Sapiens: A Brief History of Humankind) و انسان خداگونه: تاریخ مختصر فردا (Homo Deus: A Brief History of Tomorrow) است.
••• این مطلب برگرفته است از کتاب ۲۱ درس برای قرن بیست‌و‌یکم (۲۱Lessons for the 21st Century) نوشتۀ یووِل نوا هراری.

[۱] Sapiens
[۲] TED
[۳] Four Cs: critical thinking, communication, collaboration and creativity
[۴] Communist Manifesto
[۵] Sesame Street
[۶] Inside Out
[۷] The Truman Show

مشاهده ادامه مطلب

حراج‌های خیریه: هنر در جست‌وجوی مشروعیت؟

«ا�سوس که هنر به‌مانند توپ جنگی نیروی کاربردی ندارد‌!» (داوید بورلیوک)

تلاش جمعی و همسوی هنرمندان تجسمی برای کمک به آسیب‌دیدگان زلزله‌ی سال گذشته‌ی کرمانشاه، به‌رغم ناگهانی و موقتی‌بودنش چیز تازه‌ای نبود، و درواقع به‌همان‌اندازه که نوعی عملیات اضطراری محسوب می‌شد، امتداد عادت مألو� نیز به شمار می‌آمد: تقریباً در همه‌ی رویدادهای رسانه‌ای‌شده‌ی چند سال اخیر (به‌ویژه سال گذشته) هنرمندان پابه‌پای ورزشکاران، بازیگران، خوانندگان، و دیگر سلبریتی‌های ریز و درشت شبکه‌های اجتماعی، وظای� اجتماعی ازپیش تعیین‌شده‌ی خود را به‌جای آورده‌اند. نتیجه آنکه جامعه‌ی هنری نیز توانست در حد بظاعت خود در نهضت همگانی کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان ای�ای نقش کند. در این میان دو نکته قابل‌تأمل است: یکی پیوند تنگاتنگ بین این �عالیت‌ها و اولویت‌های خبری رسانه‌ها، و دیگر اجرای این «�عالیت‌های خیّرانه» نه صر�اً از موضع شهروند، بلکه بیشتر از موضع هنرمند.

حدود دو سالی از رسانه‌ای‌شدن ماجرای گورخواب‌ها در زمستان سال گذشته می‌گذرد، ماجرایی که سیل کاریکاتورها و پسترها و طرح‌های اعتراضی را لابه‌لای تصویرها و �یلم‌هایی از واکنش‌های بازیگران و ورزشکاران به این ضایعه‌ی اجتماعی، راهی� شبکه‌های اجتماعی کرد. اولویت‌های خبری� بعدی، به‌سرعت این خبر را از صدر خارج کرد و پیرو آن هنرمندان نیز به �عالیت‌های عادی خود بازگشتند، درحالی‌که معضل زاغه‌نشینی همچنان به قوت خود باقی ماند. همین ماجرا درباره‌ی اخبار دیگری همچون انتخابات، کودکان کار، �روریختن پلاسکو، کودک‌آزاری، و زلزله تکرار شد. در موارد پیشین هنرمندان به ساختن کاریکاتورها، پسترها، و طرح‌های اعتراضی درباره‌ی معضلات رسانه‌ای‌شده‌ی اجتماعی همت گماشتند. در ماجرای زلزله، این �از نخست (تولید تصویر) به‌سرعت جای خود را به کمک عملی به قربانیان داد. بدین معنی که هنرمند در مقام تولیدگر، محصول کار خود را به حراج گذاشت و پول یا کالای عایده از آن را برای آسیب‌دیدگان �رستاد. به بیان دیگر، نیروی کار هنرمند به‌میانجی �روش یا معاوضه‌ی محصول کارش در خدمت کمک به حل مشکلی اجتماعی قرار گر�ت. یا باز به بیان دیگر، هنرمند مسیر «متعار�» دلالی کارهایش را به‌سمت خیر عمومی تغییر داد.

�روش نقاشی بریتنی‌اسپیرز

در هر لحظه‌ی اجتماعی بحرانی یا حادی، �شار خبری رسانه‌های همگانی و ا�کار عمومی تحت‌تأثیر آن، هنرمندان را نیز به واکنش دربرابر وضعیت وامی‌دارد: هنرمند درمی‌یابد که باید سهم خود را در ساختمان اجتماع و دربرابر همنوعان خود ادا کند و چیزی را در اطرا� خود بهبود ببخشد، در حد توان و امکانات. اما هنگامی که از پزشک یا بنّا صحبت می‌کنیم، می‌توانیم جایگاه شغل در کمک به آسیب‌دیدگان را درک کنیم؛ بنابراین تأکید بر وحدت صن�ی برای حل یک مشکل اجتماعی معنادار است. اما چرا هنرمند مانند هر شهروند دیگری صر�اً از موقعیت شهروندی به کمک قربانیان نمی‌شتابد و می‌کوشد برمبنای نوعی وحدت صن�ی یا هویت شغلی عمل کند؟ ریشه‌ی این امر در نابسندگی این پیش‌�رض اشتباه است که «هنر نمی‌تواند و نباید رسالتی اجتماعی را بر دوش بکشد»، آموزه‌ای که امروز در مناسبات دنیای نوین هنر، با جایگزینی تامّ‌وتمام خریدار با مخاطب تقویت نیز شده است. اغلب هنرمندان پذیر�ته‌اند که هنر اصولاً نمی‌تواند تأثیری در بهبود وضعیت بگذارد، مگر در لحظاتی خاص و در قالب اجماع‌های موقتی و سازماندهی «�عالیت‌های خیریه». بااین‌حال چنانکه می‌بینیم جدایی و بیگانگی از مخاطب که عملاً هرگونه معنا و تأثیری را از هنر سلب می‌کند، در لحظات بحرانی جای خود را به تلاشی ان�جاری برای به‌کارانداختن هنر در جامعه می‌دهد. به بیان دیگر، در چنین موقعیت‌هایی، هنرمند به‌طور موقت به بی‌�ایدگی کار خود آگاهی می‌یابد و در صدد جبران آن برمی‌آید، بی‌�ایدگی‌ای که در مواقع دیگر به آن مباهات می‌کند یا در ضدیّت با ایده‌ی «هنر اجتماعی» پشت آن پناه می‌گیرد. پس شرکت هنرمندان در �عالیت‌های خیریه و خدمت به اجتماع از مسیر �روش آثار هنری‌شان در وهله‌ی نخست ناشی از تلاش برای پوشاندن نوعی نقص در موقعیت اجتماعی هنر است. اما آیا این �عالیت‌های خیریه می‌تواند ضع� بزرگ هنر در اثرگذاری اجتماعی را بپوشاند؟ گرچه این �عالیت‌ها از موضع هنر صورت می‌پذیرند، آیا حقیقتاً با امکانات بالقوه‌ی هنر برای تأثیرگذاری بر وضعیت رابطه‌ای دارند و از آن بهره می‌برند؟ پاسخ قطعاً من�ی است. چند ه�ته‌ی پیش در یکی از حراج‌های خیریه، تابلویی کوچک‌اندازه از خواننده‌ی پاپ امریکایی، بریتنی اسپیرز، به قیمت ده هزار دلار به �روش رسید. احتمالاً این تصویر بسیار ابتدایی و از لحاظ هنری بسیار دون‌پایه توانسته به‌اندازه‌ی چندین و چند اثر از هنرمندان برجسته‌ی ما (که برای خلق هرکدام زمان و نیروی �راوانی هم صر� کرده‌اند) برای نیازمندان کمک مالی جمع کند. اگر تصویری که از لحاظ هنری بی‌ارزش قلمداد می‌شود می‌تواند در �عالیتی خیریه چنین ب�ردی داشته باشد، پس واقعاً جایگاه «هنر» واقعی در یاری‌رساندن به نیازمندان و حل معضلات اجتماعی کجاست؟ راستش را بخواهید جایی غیر از �عالیت‌های خیریه‌ی صر� ـ جایی ورای خیریه‌های موقتی.

اگر در برابر �جایع اجتماعی واقعاً مسئولیتی متوجه هنرمند باشد، این مسئولیت باید عملاً در درازمدت به برنامه‌ی عملی هنرمند در حیطه‌های تولید و توزیع تبدیل شود. به‌راحتی می‌توان دید که امروز حساسیت‌های اجتماعی هنرمندان مانند هر شهروند دیگری به‌شدت با ا�ت‌وخیزهای شبکه‌های اجتماعی پیوند خورده و آنچه کنشگری هنری می‌نامیم در چارچوب اولویت‌های خبری� این رسانه‌ها صر�اً به نوعی واکنش موقتی تقلیل یا�ته است. واکنش به وضعیت از طریق هنر نوعی مقاومت است، اما تنها و تنها اگر به زبان درونی و استراتژی محوری� تولید و توزیع (نمایش) هنر تبدیل شود. ـ

مشاهده ادامه مطلب