متوسط قیمت هر متر خانه در تهران: ۷.۴۳۰.۰۰۰

مرداد ماه امسال ۱۳ هزار و ۱۲۰ �قره خرید و �روش مسکن با متوسط قیمت هر متر مربع ۷ میلیون و ۴۳۰ هزار تومان در تهران پشت سر گذاشته شد که این میانگین قیمت نسبت به ماه قبل از آن (تیرماه ۹۷) ۶.۳ درصد و نسبت به ماه مشابه سال قبل (مرداد ۹۶) ۶۲ درصد ا�زایش یا�ت.

به گزارش خانه ملت، د�تر برنامه ریزی و اقتصاد مسکن وزارت راه و شهرسازی گزارش تحلیلی بازار مسکن در مرداد ماه امسال را منتشر کرد. بر اساس این گزارش مرداد ماه امسال ۱۳ هزار و ۱۲۰ �قره خرید و �روش مسکن با متوسط قیمت هر متر مربع ۷ میلیون و ۴۳۰ هزار تومان در تهران پشت سر گذاشته شد که این میانگین قیمت نسبت به ماه قبل از آن (تیرماه ۹۷) ۶.۳ درصد و نسبت به ماه مشابه سال قبل (مرداد ۹۶) ۶۲ درصد ا�زایش یا�ت. این ا�زایش بی سابقه قیمت (بیش از ۶۰ درصد) در حالی است که از نظر تعداد معاملات نسبت به ماه قبل (تیر ۹ امسال) ۴.۹ درصد و نسبت به ماه مشابه سال گذشته (مرداد ۹۶) ۲۸.۱ درصد کاهش تعداد خرید و �روش مسکن را شاهد هستیم.

مشاهده ادامه مطلب

سگ‌کشی همچنان ادامه دارد

دوران قتل سگ‌های ولگرد هنوز تمام نشده است. �یلم تزریق اسید به سگ‌های ولگرد این روزها کمتر منتشر می‌شود اما قتل هنوز ادامه دارد.

در حالی که شهرداری در برخی شهرهای ایران به بلوغ مناسبی رسیده است و جمع‌آوری و ساماندهی سگ‌های ولگرد را به سازمان‌های مردم‌نهاد سپرده، در برخی شهرها تصدی‌گری هنوز اجازه ر�تار منطقی را به شهرداری‌ها نمی‌دهد. نمونه این ر�تار را می‌شود در پناهگاه سگ‌های ولگرد مشهد دید. «پردیس و�اداران» ه�ته‌هاست که گوشه‌ای از ذهن �عالان محیط زیست و حقوق حیوانات را اشغال کرده است؛ جایی که بیش از ۲۰۰۰ قلاده سگ به حال خود رها شده‌اند تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند و شهرداری هر روز تعداد بیشتری سگ ولگرد را به آن اضا�ه می‌کند.

«پناهگاه پردیس و�اداران» مشهد تا همین سه ماه پیش در اختیار یک سازمان مردم‌نهاد بود و بیش از ۱۸۰۰ قلاده سگ در آن نگهداری می‌شد. طبق برنامه باید سگ‌ها واکسن می‌زدند،‌ عقیم می‌شدند و بعد برای واگذاری یا رهاسازی آماده می‌شدند تا اگر کسی سرپرستی آنها را قبول نکرد، دوباره به حومه شهر برگردند؛ با این ت�اوت که این بار خطری برای انسان‌ها نداشتند و می‌توانستند در کنار مردم به زندگی عادی‌شان ادامه دهند. شهرداری مشهد اما بازی را به هم زد و جلوی رهاسازی سگ‌ها را گر�ت. �عالان حقوق حیوانات مشهد می‌گویند از سه ماه گذشته که مدیران قبلی پردیس و�اداران اراده آن را به شهرداری برگردانده‌اند تا به حال،‌ شهرداری سوله محل نگهداری حیوانات را به سازمان مدیریت پسماند واگذار کرده است.

خانم دانش،‌ مسئول قبلی این پناهگاه می‌گوید: «شهرداری و سایر سازمان‌های مسئول در مشهد تا جایی که می‌توانستند سر راه ما مشکل ایجاد کردند. از تاخیر در پرداخت صورت‌حساب‌های ما گر�ته تا جلوگیری از رهاسازی سگ‌ها در حومه شهر. من برای اداره این پناهگاه، خانه و ماشین خودم را �روختم و صر� این کار کردم. همین الان بعد از سه ماه شهرداری مشهد هنوز ۲۵۰ تومان به من بدهکار است و در پرداخت آن تعلل می‌کند. در مورد رهاسازی هم می‌گویند چون مشهد شهر امام رضا (ع) است نمی‌شود سگ را در اطرا� آن رها کرد،‌ در صورتی که تجربه نشان داده است که انجام این کار هیچ خطری برای مردم و حیوانات ندارد. در شهری که ضامن آهو در آن ساکن است، سگ‌ها را در یک وضعیت اس�ناک رها کرده‌اند تا از گرسنگی و تشنگی و بیماری بمیرند و کسی هم مسئولیت مساله را قبول نمی‌کند.»

 

مشاهده ادامه مطلب

دالایی لاما: اروپا برای اروپاییان است، پناهنده‌ها به کشورشان بازگردند

دالایی لاما از رهبران بوداییان جهان که به عنوان سمبل صلح و مدارا شناخته می‌شود در سخنانی در شهر مالمو سوئد، اروپا را تنها برای اروپاییان دانسته و خواهان بازگشت پناهجویان به کشورهایشان شده است.

دالایی لاما در این سخنان با اشاره این‌که کمک کشورهای اروپایی را به پناهجویان اصلی اخلاقی است تأکید کرده است که پناهجویان در نهایت باید به کشورهایشان بازگردند. سخنان دالایی لاما شباهت �راوانی به ایده‌های گروه‌های نئو�اشیست و راست ا�راطی اروپا دارد که خواهان توق� مهاجرت و بازگرداندن پناهجویان به کشورهایشان هستند.

گ�تنی است که این سخنان چند روز پس از درخشش انتخاباتی حزب راست ا�راطی دمکرات‌های سوئدی بر اساس ضدیت با مهاجران بیان شده است.

مشاهده ادامه مطلب

شکست واقعاً ممکن است پل پیروزی باشد

 

ایزابل فاتال، آتلانتیک — هر کودکی تجربۀ این لحظه را دارد که درمی‌یابد بزرگسالانی که تحسینشان می‌کرد بی‌عیب‌ونقص نیستند. بااین‌حال، تعداد بسیار اندکی از کودکان درخواهند یافت که همین موضوع دربارۀ مخترعان و اندیشمندانی که تصاویرشان به کتاب‌های تاریخ راه یافته است نیز صادق است.

چنان‌که خواهید دید، درک اینکه نظریه‌پردازان خلاقی مانند آلبرت آینشتاین نیز شکست را تجربه کرده‌اند به‌واقع می‌تواند به دانش‌آموزان کمک کند تا عملکرد بهتری در مدرسه داشته باشند. در سال ۲۰۰۶ میلادی، ژیادونگ لین-سیگلر۱ از تیچرز کالجِ۲ دانشگاه کلمبیا نتایج پژوهشی را منتشر کرد که نشان می‌داد پس از اینکه به دانش‌آموزان دبیرستانی از مشکلات شخصی و فکریِ دانشمندانی مانند آینشتاین و مادام کوری گفته شد، نمرات درس علوم آن‌ها بهبود پیدا کرد. دانش‌آموزانی هم که به آن‌ها فقط از دستاوردهای این دانشمندان گفته شده بود نمراتشان کاهش پیدا کرد.

تیچرز کالج بلافاصله تأسیس مرکز میان‌رشته‌ایِ آموزش برای پشتکار و نوآوری۳ را اعلام کرد که به مطالعۀ علل آموزشیِ شکست اختصاص خواهد یافت. لین‌سینگلر، که مسئولیت این مرکز با اوست، با انجام مصاحبه‌هایی با برندگان جوایز نوبل، پژوهش‌هایش دربارۀ شکست‌های افراد موفق را گسترش خواهد داد. این مرکز، در تلاش برای فهم بهتر اینکه شکست چگونه می‌تواند یادگیری و موفقیت را تسهیل کند، پژوهشگرانی را از کشورهای مختلف و از حوزه‌های دانشگاهی مختلف گرد هم خواهد آورد.

با اینکه پژوهش‌های اندکی دربارۀ شکست به‌عنوان نیرویی محرک انجام گرفته است، شواهد موجود نشان می‌دهد که دانش‌آموزان

بسیاری از کودکان موفقیت را حاصل نوعی استعداد مادرزادی می‌دانند که خودشان ندارند

هم با آموختن دربارۀ شکست‌های افراد موفق و هم به‌واسطۀ شکست‌های خودشان می‌توانند پیشرفت کنند. پژوهشی دیگر می‌گوید برای اینکه شکست درنهایت مثمرثمر شود، بسیار مهم است تا والدین و معلمان حتماً دانش‌آموز را تشویق کنند تا دریابد ایراد کارش کجا بوده است و سپس برای بهبود کار تلاش کند. لین-سیگلر چنین توضیح می‌دهد: «شکست باید به افراد فرصتی دوباره بدهد تا تجدیدقوا کنند و ازنو آغاز کنند.» او می‌گوید هدف اصلیش این است که به دانش‌آموزان کمک کند تا دریابند شکست بخشی عادی از فرایند یادگیری است.

در سال‌های اخیر، در محافل آموزشی این برداشت رایج شده است که کوشش کلید موفقیت است. کلیدواژه‌هایی مانند «شهامت»۴ همان‌قدر که نظرها را به خود جلب کرده‌اند بحث‌برانگیز نیز شده‌اند: برخی روان‌شناسان و معلمان تأکید دارند پشتکار و اشتیاقْ مهارت‌های آکادمیک پربهایی هستند که همه می‌توانند آن‌ها را بیاموزند. اما از سوی دیگر، برخی می‌گویند تأکید روی این ارزش‌ها منجر به نادیده‌گرفتن موانع اجتماعی-‌اقتصادی‌ای می‌شود که سر راه بعضی دانش‌آموزان در کسب دستاوردهای تحصیلی قرار دارد.

ولی پژوهش لین-سیگلر بُعدی جدید به این بحث افزوده است و چنین می‌گوید که مشکل بسیار ساده‌تر از این حرف‌هاست: امروزه بسیاری از کودکان شکست را امری ذاتاً بد می‌دانند و موفقیت را دور از دسترس می‌بینند. در پژوهشی که لین-سیگلر در سال ۲۰۱۶ میلادی در چهار مدرسۀ محلات فقیر نیویورک و روی چهارصد دانش‌آموز کلاس نهم و دهم انجام داد، دریافت بسیاری از این کودکان موفقیت را حاصل نوعی استعداد مادرزادی می‌دانند که خودشان ندارند. این دانش‌آموزان تمایلی نداشتند تا دانشمندان مشهوری مانند آینشتاین را افرادی عادی و ناکامل مانند خودشان بدانند و دانش‌آموزانی که چیزی دربارۀ مشکلات این دانشمندان نمی‌دانستند بیشتر از سایر دانش‌آموزان این دانشمندان را دارای استعدادی ذاتی می‌دانستند که آن‌ها را از سایر افراد متفاوت می‌کند.

در نظامی آموزشی، که اهمیتِ نتایج امتحاناتْ معلمان را تحت فشاری شدید می‌گذارد تا سریعاً کاری در راستای بهبود نمرات بکنند، صحبت از ارزش شکست کاری بسیار دشوار است

ثابت شده است که این طرزِ فکر بین دانشجویان نتایج مخربی به دنبال دارد، به‌خصوص در رشته‌های فنی و مهندسی و علوم که بسیاری از دانشجویانش با علاقه واردش می‌شوند ولی پس از کمی دشواری در یک درس یا مردودی درنهایت ترک تحصیل می‌کنند.

لین-سیگلر، با اشاره به تجربۀ خودش، بر این تأکید دارد که چقدر این برداشت‌های نادرست دربارۀ شکست و موفقیت شایع است. او که در دهکده‌ای دورافتاده در چین بزرگ شده است و حتی یک بار در کودکی مدرسه را ترک کرده بود، درنهایت استادِ تمام‌وقت دانشگاه کلمبیا شد. موفقیتی خیره‌کننده در چشم دوستان و خانواده‌اش که این موفقیت را مؤکداً حاصل هوش او می‌دانند. درحالی‌که لین-سیگلر می‌گوید آن‌ها نمی‌دانند یکی از پژوهش‌هایش را پنج ژورنال دانشگاهی رد کرده بودند، پژوهشی که بعدتر توانست منتشر کند.

البته، باتوجه‌به ماهیت کار، ارزش شکست نیز تغییر می‌کند و این مرکز پژوهشی در صدد است بررسی کند که نهادهای آموزشی چگونه می‌توانند این ظرایف را پیش ببرند. برای نمونه، پژوهشگران راهبردهایی برای کمک به دانشجویان علوم‌پزشکی را بررسی خواهند کرد تا به شکست بیاندیشند، البته با توجه‌ به اینکه در حوزۀ آن‌ها شکست شاید به‌معنی مرگ یک انسان باشد. لین-سیگلر امیدوار است چنین راهبردهایی دانشجویان علوم‌پزشکی را توانمند سازد تا در حوزه‌هایی با جدیتِ کمتر، شکست را تجربه کنند و حتی درصورتِ ‌لزوم تصمیم بگیرند که آیا این رشته برای آن‌ها مناسب است یا نه.

در نظامی آموزشی، که اهمیتِ نتایج امتحاناتْ معلمان را تحت فشاری شدید می‌گذارد تا سریعاً کاری در راستای بهبود نمرات بکنند، صحبت از ارزش شکست کاری بسیار دشوار است. لین-سیگلر اذعان می‌کند: «برای معلمان بسیار دشوار است که بگذارند دانش‌آموزان شکست بخورند.»


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را ایزابل فاتال نوشته است و در تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۱۸ با عنوان «The Value of Failing» در وب‌سایت آتلانتیک منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۹۷ با عنوان «شکست واقعاً ممکن است پل پیروزی باشد» و با ترجمۀ بابک طهماسبی منتشر کرده است.
•• ایزابل فاتال (Isabel Fattal) روزنامه‌نگار آمریکایی است که دربارۀ آموزش و پرورش، سیاست و دین می‌نویسد. نوشته‌های او در آتلانتیک، تبلت و دیگر مطبوعات به انتشار رسیده است.

[۱] Xiaodong Lin-Siegler
[۲] Teachers College
[۳] Education for Persistence and Innovation Center
[۴] grit

مشاهده ادامه مطلب

ا�زایش قیمت بسته‌های اینترنتی اپراتورهای موبایل

دو اپراتور اصلی خطوط موبایلی کشور، ایرانسل و همراه اول قیمت بسته‌های اینترنتی خود را به شکل عجیبی ا�زایش دادند.

مطابق تصاویری که به پیوست می‌بینید ایرانسل در بخش بسته‌های ماهانه بسته کامل روزانه ندارد و پیشنهاد و تخ�ی� شبانه با ا�زایش قیمت به تمامی بسته‌ها اضا�ه شده است. در همین راستا تمامی بسته‌های دو ماهه هم حذ� شده‌اند و  تنها امکان است�اده در بسته‌های سه‌ماه وجود دارد که آنجا هم ۴۰ درصد ا�زایش قیمت و نیز کاهش حجم داشته است.

 

به همین ترتیب و به طریقی دیگر شاهد ا�زایش قیمت بسته‌های اینترنتی همراه اول هستیم. بسته شبانه‌ای هم اضا�ه شده که به صورت واقعی برای بیشتر کاربران قابل است�اده نیست. چرا که تنها در �اصله زمانی ۲ تا ۷ صبح امکان است�اده دارد.

 

مشاهده ادامه مطلب

پوپولیسم و روزگار مشوش دموکراسی

سیاست دموکراتیک روزگار مشوشی را از سر می‌گذارند. نخبگان نئولیبرال، که پیروزی ائتلا�‌‌‌های منتقد اتحادیه اروپا در اتریش و ایتالیا غا�لگیرشان کرده، و قبلتر هم با برگزیت و پیروزی ترامپ به نگرانی ا�تاده‌اند، حالا می‌گویند دموکراسی در خطر است و درباره احتمال بازگشت «�اشیسم» هشدار می‌دهند.

نمی‌شود انکار کرد که اروپای غربی شاهد یک «لحظه پوپولیستی» است. این از تکثیر جنبش‌های ضدسیستمی برمی‌آید و نشانه بحرانی در هژمونی نئولیبرال است. حقیقتا احتمالش هست که چنین بحرانی راه را برای حکومت‌های اقتدارگراتر باز کند، اما این امکان هم هست که �رصتی برای بازپس‌گیری و تعمیق نهادهای دموکراتیکی �راهم شود که طی ۳۰ سال نئولیبرالیسم تضعی� شده‌اند.

وضعیت پسادموکراتیک ما محصول چندین پدیده است. اولی، که آن را «پساسیاست» می‌نامم، مخدوش شدن مرز بین احزاب چپ و راست است، نتیجه اجماعی که میان احزاب راست میانه و چپ میانه شکل گر�ت، مبنی بر اینکه جهانی‌سازی نئولیبرال هیچ بدیلی ندارد. سوسیال دموکرات‌ها بنا به ضرورت «مدرنیزاسیون»، احکام سرمایه‌داری مالی جهانی برای محدودیت نقش دولت و سیاست‌های بخش عمومی را پذیر�ته‌اند.

سیاست به یک مساله صر�ا �نی مدیریت نظم تثبیت‌شده کنونی تقلیل یا�ته است، امری که �قط کارشناسان در آن سررشته دارند. حق حاکمیت مردم، م�هومی کانونی برای آرمان دموکراسی، منسوخ اعلام شده است. پساسیاست �قط به چرخش قدرت میان راست میانه و چپ میانه مجال می‌دهد. رویارویی طرح‌های سیاسی بدیل، که ضرورتی برای دموکراسی است، از بین ر�ته است.

تسلط بخش مالی، با پیامدهای �اجعه‌باری که برای بخش تولید اقتصاد دارد، از ویژگی‌های این تکامل پساسیاسی است. این تسلط، به همراه خصوصی‌سازی و مقررات‌زدایی، و همچنین به علاوه سیاست‌های ریاضت اقتصادی پس از بحران ۲۰۰۸، نابرابری را به شکلی تصاعدی بالا برده‌اند.

این وضعیت مشخصا بر طبقه کارگر و محرومان تاثیر گذاشته است، اما بخش قابل توجهی از طبقه متوسط هم �قیرتر و موقعیتش متزلزلتر شده است.

در سال‌های اخیر جنبش‌های مقاومت مختل�ی سر برآورده‌اند. این جنبش‌ها تجسم آن چیزی هستند که کارل پولانی در دگرگونی بزرگ، آنها را «ضدجنبش» نامید؛ جنبش‌هایی که در مقابل روند گسترش مناسبات بازار به وجود می‌آیند و خواهان سیاست‌های حمایتی در برابر آن می‌شوند. به گ�ته پولانی چنین ضدجنبشی می‌تواند در اشکال ارتجاعی یا مترقی بروز کند. چنین ماهیت دوگانه‌ای درباره لحظه پوپولیستی کنونی نیز صادق است. در چندین کشور اروپایی احزاب دست راستی با قاپیدن مقاومت‌های اجتماعی، مطالباتی را که چپ میانه پیگیری‌شان را رها کرده با واژگانی ملی‌گرایانه و نژادپرستانه بیان می‌کنند. پوپولیست‌های دست راستی می‌گویند صدایی را که «نخبگان» از مردم گر�ته‌اند، به آنها بازمی‌گردانند. آنها می‌�همند که سیاست همیشه حامل جانبداری است و یک تقسیم‌بندی و رویارویی به شکل ما/آنها می‌طلبد. علاوه بر این، آنها متوجه اند که برای ساختن هویت سیاسی جمعی باید عرصه عواط� و احساسات را هم به کار گر�ت. آنها با مرزبندی میان «مردم» و «سیستم»، صراحتا اجماع پساسیاسی سال‌های اخیر را رد می‌کنند.

اینها دقیقا اقداماتی سیاسی هستند که اغلب احزاب چپ [میانه] خود را در انجامشان عاجز می‌بینند، چرا که تلقی آنها از سیاست بر قالب اجماع‌سازی است و با دیدگاه‌های عقل‌گرایانه، عواط� را از سیاست بیرون می‌گذارند. برای آنها صر�ا بحث منطقی قابل پذیرش است. همین خصومتشان با پوپولیسم را توضیح می‌دهد، آنها پوپولیسم را با عوام‌�ریبی و ناعقلانیت مرتبط می‌دانند. اما متاس�انه با چالش پوپولیسم دست راستی نمی‌توان از طریق ح�ظ اجماع پساسیاسی و تحقیر «بدبخت بیچاره‌ها»* طر� شد.

باید پی ببریم که محکومیت اخلاقی و ساختن هیولا از پوپولیسم دست راستی کاملا زیانبار است و �قط به تثبیت احساسات ضدسیستمی در میان کسانی منجر می‌شود که ادبیات لازم برای صورتبندی هسته اصلی نارضایتی‌های خود را ندارند.

طبقه‌بندی احزاب پوپولیست دست راستی به عنوان «راست ا�راطی» یا «�اشیست» و تصویر کردنشان به عنوان نوعی مرض اخلاقی و نسبت دادن محبوبیتشان به کمبود آموزش، البته که برای چپ‌های میانه کار راحتی است. چنین کاری بهشان این امکان را می‌دهد که هر مطالبه پوپولیستی را رد کنند و از پذیرش نقش خودشان در قدرت گر�تن پوپولیسم راست ط�ره بروند.

تنها راهی که می‌شود با پوپولیسم دست راستی مبارزه کرد، ارائه پاسخی مترقی به مطالباتی است که آنها دارند با زبانی نژادپرستانه بیانشان می‌کنند. این بدان معناست که هسته‌ای دموکراتیک در آن مطالبات به رسمیت شناخته شود و این امکان پذیر�ته شود که می‌توان با گ�تاری مت�اوت آن مطالبات را در جهتی دموکراتیک و رادیکال بیان کرد.

این استراتژی سیاسی چیزی است که من آن را «پوپولیسم چپ» می‌نامم؛ هد�� آن ساختن اراده‌ای جمعی است، ساختن� «مردمی» که خصمشان «الیگارشی» حاکم است، نیرویی که نظم نئولیبرال را سر پا نگه می‌دارد.

آن را نمی‌توان با شکا� چپ/راست، به شکل سنتی آن �رمولبندی کرد. برخلا� مبارزاتی که مشخصه دوران سرمایه‌داری �وردی بود و در آنها طبقه کارگر برای منا�ع مشخص خود می‌جنگید، مقاومت‌های اجتماعی از بخش صنعتی �را ر�ته است. مطالبات دیگر در چارچوب گروه‌های اجتماعی معین و من�ک نمی‌گنجد. بسیاری از این مطالبات با مسائل مرتبط با کی�یت زندگی گره خورده‌اند و با مسائلی مانند جنسیت‌زدگی، نژادپرستی و دیگر اشکال سلطه تلاقی دارند. با چنین تکثری، مرزبندی سنتی چپ/راست دیگر نمی‌تواند اراده‌ای جمعی را شکل دهد.

به هم پیوستن این مبارزه‌های متکثر نیازمند برقراری پیوندی میان جنبش‌های اجتماعی و شکل جدیدی از حزب است که با برساختن «مردم» برای برابری و عدالت اجتماعی مبارزه می‌کند.

استراتژی سیاسی این چنینی را می‌توان در جنبش‌هایی مثل پودموس در اسپانیا، �رانسه تسلیم‌ناپذیر ژان لوک ملانشون، یا برنی سندرز در آمریکا دید. سیاست‌ورزی جرمی کوربین هم چنین ایده‌ای دارد و تلاشش برای تبدیل حزب کارگر به یک جنبش مردمی عظیم، که «برای بسیاران، نه یک عده» کار می‌کند، توانسته این حزب را بزرگترین حزب چپ اروپا کند.

این جنبش‌ها می‌خواهند قدرت را از طریق انتخابات بگیرند، اما نه برای اینکه یک «رژیم پوپولیستی» حاکم کنند. هد� آنها احیا و تعمیق نهادهای دموکراتیک است. استراتژی آنها شکل‌های گوناگونی به خود می‌گیرد: بسته به شرایط مشخص و ویژگی‌های هر کشور می‌تواند در قالب «سوسیالیسم دموکراتیک»، «سوسیالیسم سبز»، «سوسیالیسم لیبرال» یا «دموکراسی مشارکتی» بیان شود. اما نامش هرچه باشد، چیزی که مهم است این است که در همه این موارد «دموکراسی» دالی است که این مبارزات حول آن شکل می‌گیرند، در این موارد نهادهای سیاسی لیبرال به زباله‌دان انداخته نمی‌شوند.

روند رادیکال کردن نهادهای دموکراتیک بدون تردید با گسست و رویارویی با منا�ع اقتصادی مسلط توام خواهد بود. این یک استراتژی ر�رمیستی رادیکال با سویه ضدسرمایه‌داری است، اما مستلزم رها کردن نهادهای لیبرال دموکراتیک نیست.

یقین دارم که در چند سال آینده محورهای مختصات مبارزه سیاسی بین پوپولیسم دست راستی و پوپولیسم چپگرایانه ترسیم می‌شود، و این ضروری است که نیروهای مترقی متوجه اهمیت مشارکت در این مبارزات بشوند.

محبوبیت ملانشون و دیگر نامزدهای «�رانسه تسلیم ناپذیر» در انتخابات سال گذشته پارلمان، از جمله در مناطقی مثل مارسی و آمیان که قبلا پایگاه مارین لوپن بودند، نشان می‌دهد که وقتی گ�تاری برابری‌خواهانه برای بیان نارضایتی‌ها وجود داشته باشد، بسیاری به مبارزه مترقی می‌پیوندند. پوپولیسم� همبسته با اهدا� رادیکال و دموکراتیک، برخلا� شیوه نیروهای حامی وضع موجود در «ا�راط گرا» نامیدن� هر منتقد اجماع پساسیاسی، نه تنها انحرا� از دموکراسی نیست، که بهترین استراتژی سیاسی اروپا برای احیا و گسترش آرمان‌های دموکراتیکمان خواهد بود.

*اصطلاحی که هیلاری کلینتون در زمان انتخابات درباره طر�داران ترامپ به کار برد و باعث انتقادهای زیادی شد.

این مطلب ترجمه‌ای است از: 

https://www.theguardian.com/commentisfree/2018/sep/10/populists-rise-progressives-radical-right?CMP=share_btn_tw

مشاهده ادامه مطلب

زندانیان بیمار ترکیه رها شده‌اند تا بمیرند

«اوضاع ریه هایم وخیم است. آنها حتی یک قطره آب هم به من نمی دهند. من را از اینجا ببرید بیرون. آنها مرا بسته‌اند. مرا از دست این بربرها نجات دهید. آنها بربر هستند. آنها هیچ دین و اعتقادی ندارند.»

این‌ها آخرین جملات کوچر اوزدال یک زندانی ۶۵ سالۀ به شدت بیمار بودند که ه�تۀ گذشته در یک بیمارستان درگذشت، در حالی که دستبند به دست و پابند به پا داشت. اوزدال در سال ۲۰۱۴ به حبس ابد محکوم و زندانی شده بود.

در سال ۲۰۱۸ مشخص شد که اوزدال به سرطان مبتلا است اما از درمان وی ممانعت شد. سازمان‌های حقوق بشری کمپینی برای آزادی موقت وی جهت درمان راه انداختند اما وزارت دادگستری با آزادی وی موا�قت نکرد. اوزدال ه�تۀ گذشته در یک شرایط غیر انسانی جانش را از دست داد و حتی اجازه نیا�ت با خانواده‌اش وداع کند. وقتی هوشیاریش را از دست داد دست و پایش در زنجیر بود. و وقتی جان سپرد ا�سران پلیس در کنار بسترش بودند.

اما این ظلم به همینجا ختم نشد. خانوادۀ اوزدال مراسم تشییع و تد�ین وی را در روستای زادگاهش بویلو در استان جنوب شرقی موش تدارک دیده بودند.اما نیروهای امنیتی به بستگان و دوستان وی و سیاستمداران اجازه ندادند در مراسم تشییع وی شرکت کنند. و او در تنهایی به سمت آرامگاه ابدی خود ر�ت.

اوزدال تنها مورد از این دست نیست. در ترکیه زندانیان سیاسی زیادی، که عمدتاً کرد هستند، با چنین ظلمی مواجهند. بر اساس گزارش انجمن حقوق بشر ترکیه، در هشت سال گذشته دو هزار و سیصد زندانی بازداشت موقت و محکوم شده در زندان‌های ترکیه جان خود را از دست داده‌اند.

حدود یک هزار و پانصد زندانی بیمار، که ۴۰۲ تن از آنان بیماری‌های صعب‌العلاج و لاعلاج دارند، در زندان‌های ترکیه به سر می‌برند. اغلب این ا�راد به دلایل سیاسی در زندان هستند. انجمن حقوق بشر مرتباً دربارۀ وضعیت این زندانیان بیمار گزارش تهیه کرده و به نهادهای حکومتی هشدار می‌دهد. حکومت ترکیه علی‌رغم الزامات قانونی، همچنان نسبت به این درخواست‌های مکرر از سوی خانواده‌های زندانیان، مقامات بهداشتی و نهادهای حقوق بشری بی‌ت�اوت مانده است.

من، به عنوان کسی که اغلب از زندانیان سیاسی نامه‌هایی دریا�ت می‌کند، به آسانی می‌توانم بگویم که وضعیت زندان‌های ترکیه غم‌انگیز است. ندیم تور�نت یکی از دوستان من که روزنامه‌نگار است و به خاطر کار روزنامه‌نگاری به هشت سال و نه ماه حبس محکوم شده است، در نامه‌ای سلول کوچک خود را که در آن با موش‌ها و حشرات شریک است، برای من توصی� کرد. من بعداً متوجه شدم که حکومت نامه‌های او را به من و کتاب‌هایی را که من برای او می‌�رستم، به دست او نمی‌رساند. ه�تۀ گذشته طی یک مصاحبۀ مکاتبه‌ای با او پی بردیم که او به مدت چهار ماه بیمار بوده اما پرسنل زندان وی را به بیمارستان نرسانده‌اند، در حالی که بیمارستان تنها ۲۰ دقیقه با زندان �اصله دارد.

متین دوران یک روزنامه‌نگار دیگر کرد که به شدت دچار معلولیت شده، بیش از چهار ماه است در زندان است. دوران از کارمندان رادیو رنگین در ماردین بود که با حکم حکومتی توقی� شد. دوران که پس از یک حملۀ قلبی به زانو در آمده بود، در اثر سکتۀ مغزی حا�ظه و توانایی راه ر�تن و تکلم خود را از دست داد. وی علی‌رغم بیماری و معلولیت در منزل خود در نصیبین بازداشت شد. وی به «ارتکاب جرم از طر� یک سازمان تروریستی بدون عضویت در آن» متهم و به سه سال و سه ماه حبس محکوم شد. یکی از برادرانش در زندان همراه او است، زیرا وی نمی‌تواند از خود مراقبت کند. ه�تۀ گذشته دوستان روزنامه‌نگار دوران در شبکه های اجتماعی کمپینی برای آزادی �وری وی راه انداختند، اما این بار نیز حکومت از توجه به این درخواست‌ها سر باز زد.

آژانس خبری مزوپوتامیا از خواهر مهدی بوز یک زندانی سیاسی دیگر نقل کرد که نگهبانان زندان سعی کرده‌اند برادر وی را خ�ه کنند و تهدید کرده‌اند که وی را خواهند کشت.

صدها زندانی بیمار در زندان های ترکیه به حال خود رها شده‌اند تا بمیرند. آنها قادر به دریا�ت دارو، خدمات بهداشتی یا غذای مناسب نیستند. در زندان‌های بسیاری زندانیان حتی به کتاب و روزنامه دسترسی ندارند. در بسیاری از زندان‌ها به خاطر جمعیت بیش از حد مجاز زندانیان، دو یا حتی سه زندانی در یک تخت با هم شریکند. زندان‌ها مملو از سیاستمداران، �عالان اجتماعی، روشن�کران، روزنامه‌نگاران و نویسندگان هستند.

یک طنز غم‌انگیز در ترکیه رایج شده است: یک زندانی برای امانت گر�تن یک کتاب خاص به کتابخانۀ زندان مراجعه می‌کند. کتابدار زندان به او می گوید «ما این کتاب را نداریم، اما نویسنده‌اش را داریم.»

همۀ این ا�راد شهروندان ترکیه هستند. بدر�تاری با آنها نه تها بر اساس قوانین بین‌المللی، بلکه بر مبنای قوانین ترکیه نیز جرم محسوب می‌شود. حکومت همچنان نمی‌خواهد این شهروندان را ببیند یا صدای آنها را بشنود.

* نورجان بایسل �عال حقوق بشر و روزنامه نگار کرد ساکن دیاربکر و برندۀ جایزۀ مدا�عان در خطر حقوق بشر سال ۲۰۱۸ است. �قر، توسعه و مهاجرت در مناطق کردنشین ترکیه کانون پژوهش های وی را تشکیل می دهد. بایسل برای برنامۀ توسعۀ سازمان ملل در ترکیه نیز �عالیت می کند. وی به خاطر انتقاد از حملۀ نظامی ترکیه به ع�رین دستگیر و به ۱۰ ماه حبس محکوم شد.

مشاهده ادامه مطلب

پرواز برقی عنکبوت‌ها تا صدها مایل دورتر

عنکبوت‌ها با تنیدن تار در هوا می‌توانند پرواز کنند. این ر�تار که بالن‌سواری یا کایت‌سواری عنکبوت‌ها نامیده شده بسیار مشهور است. هر چند حتی داروین هم سرعت حرکت عنکبوت‌ها را غیرقابل توضیح خوانده بود. پژوهشی تازه از سوی اریکا مورلی و دانیل رابرت در دانشگاه بریستول نشان می‌دهد که این بالن‌سواری، آن‌طور که پیشتر تصور می‌شد، تنها به جریان باد بستگی ندارد. بلکه عنکبوت‌ها می‌توانند میدان الکتریسیته زمین را حس و از آن برای پرواز خود است�اده کنند.

هر روز در سراسر جهان حدود چهل هزار رعد و برق رخ می‌دهد و اتمس�ر زمین را به یک مدار الکتریکی عظیم بدل می‌سازد. حتی در روزهای آ�تابی جو زمین ۱۰۰ ولت به ازای هر متر �اصله گر�تن از زمین حمل می‌کند. عنکبوت‌ها با است�اده از همین میدان الکتریکی، معمولا تارهایی با شارژ من�ی تنیده تا با سرعت از زمین که حامل شارژ من�ی است به سمت جو که شارژ مثبت دارد �اصله بگیرد.

در پژوهش یاد شده، عنکبوتها در �ضای بسته در معرض شارژ الکتریکی قرار گر�ته و با وجود نبود جریان باد قادر شدند شناور شوند. همچنین وقتی که میدان الکتریکی درون مح�ظه خاموش شد عنکبوت‌های بالون‌سوار سقوط کردند.

 

مشاهده ادامه مطلب

از کابل تا سیسیل: روایت خالد حسینی از مهاجران سرگردان

 

خالد حسینی، گاردین — مهم‌ترین دلیلی که برای نشانه‌گذاریِ مزار درگذشتگانمان داریم این است که بار باستانی‌ترین و اصلی‌ترین سردرگمی‌هایمان را به دوش می‌کشیم، یعنی هرچند اشتیاقِ زندگی ازلی داریم، اما روزهایمان را در سایۀ بی‌رحمِ زوال به شب می‌رسانیم. گورستان‌ها تلاشی جمعی هستند برای مقابله با فراموش‌شدن؛ سنگ نوشته‌هایی که بر قبرها حک می‌شوند می‌‌خواهند ناگزیری مرگ را به تعویق بیندازند و، دربرابر یورشِ گسیختگی، در گوش ما زمزمه کنند: در اینجا زندگی‌ای آرمیده است که پیش از این وجود داشته، که پیش از این مهم بوده. ما آن را به یاد داریم و ارج می‌نهیم.

صبح خنکی از ماه ژوئن است و من، اینجا در کاتانیا در ساحل شرقی سیسیل، به همراه امام‌جماعت مسجدی در همین حوالی، از قبرستانی کوچک بازدید می‌کنیم. کمی آن‌سوتر گورستان دیگری است، اما پاکیزه، محصور، با سنگ‌ قبرهای بلند گرانیت، و جوی‌هایی پرآب که پای بوته‌های مرتب نسترن جاری‌اند. در این سوی حصار، مرده‌هایی بی‌نام خفته‌اند. هیچ جملۀ دلنشینی بر مرمرِ مزار آن‌ها حک نشده است؛ نه گُلی در کار است و نه نگهبانی، تنها قبرهایی بی‌نشان، که با چمن‌های پژمرده، پشته‌های خاک و زباله و خاشاک بادآورده احاطه شده‌اند. از کنار بطری‌های آفتاب سوخته، پاکت‌های مچاله‌شدۀ سیگار و لاشۀ کبوتری که بر سینۀ قبرستان، زیر آفتاب، تجزیه می‌شود عبور می‌کنیم؛ زنبورها دیوانه‌وار در حفرۀ بازِ سینۀ کبوتر در هم می‌لولند.

در زیر این زمینِ آشفته، بقایای پناهندگان و مهاجرانی دفن شده که جانشان را، در تلاش برای رسیدن به اروپا، در آب‌های مدیترانه از دست داده‌اند. امام‌جماعت می‌گوید بسیاری از اجساد آنچنان متلاشی شده بودند که امکان انگشت‌نگاری وجود نداشت. دریا نام و تاریخچه و نفَس‌ها و رؤیاهایی که زمانی داشتند را یکجا بلعید. در زیر پاهای من پسران، پدران، مادران و نوادگانی آرمیده‌اند که اکنون تنها به یک پلاک، عددی در دفتر شهرداری و حرفی برای مشخص‌کردن جنسیتشان، فروکاسته شده‌اند. ازآنجایی‌که امکان تعیین دین آن‌ها وجود نداشت، فقط دو نفر در مراسم تدفینشان حضور داشتند؛ امام‌جماعت مسجد

داستان‌هایی که از زبان آورگان می‌شنوم کمک‌ می‌کند، از عمق وجودم، پیوندی ناگسستنی با گوینده‌شان برقرار کنم: پیوندی میان دو انسان

و کشیشی کاتولیک که هرکدام آیاتی از کتاب مقدس خود را می‌خواندند.

امام به‌آرامی می‌گوید: «آن‌ها درجست‌وجوی زندگی موقّرانه‌تری به اینجا آمدند، اما ما حتی نتوانستیم تدفینی موقرانه برایشان بگیریم».

هنگام ترک گورستان، چیزی روی یکی از قبرها توجه‌ام را جلب می‌کند. خم می‌شوم تا بهتر ببینم. ظرف سرامیکیِ کوچک و غبارآلودی است، تخم‌مرغی‌شکل و به‌اندازۀ یک زیرلیوانی. بر زمینه‌اش پسربچه‌ای لپ‌گلی با موهای روشن و چشم‌های درشت قهوه‌ای لبخند می‌زند. چهرۀ پسرک مظهر بی‌گناهی است. با خود فکر می‌کنم چه کسی این ظرف را اینجا گذاشته؟ آیا واقعاً قطعۀ شمارۀ ۲ قبر ۳۹۰۰ ۰۱ قبر پسربچه است، یا اینکه او در زیر یکی دیگر از این پشته‌های خاک خفته؟ اسمش چه بوده؟ نمی دانم. با این‌حال اسمی که چهره‌اش، و پیرهن قرمز پولوی تن‌اش، به ذهن من متبادر می‌کند همان اسمی است که زمانی احساسات میلیون‌ها نفر را جریحه‌دار کرد: ایلان کُردی. او پسربچۀ سوری سه‌ساله‌ای بود که در سپتامبر ۲۰۱۵ آب جنازه‌اش را به سواحل ترکیه رساند و مرگش تبدیل به نمادی گزنده شد. نمادی که نه‌تنها نشانگر ددمنشی در جنگ سوریه، بلکه همچنین نمایندۀ ناامیدی بیکرانی شد که هنوز هم خانواده‌ها را وامی‌دارد به همان آب‌هایی بزنند که او را بلعید و بعد به بیرون تف کرد.

من پدر دو فرزند هستم. زمانی که برای نخستین‌بار تصویر بدن بی‌جان ایلان را دیدم، که باصورت بر لبۀ ساحل افتاده‌ بود، هرچه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم پی به عمق تشویش پدر او ببرم که در همان روز همسر و پسر دیگرش را هم از دست داده بود. چگونه ممکن است کسی چنین ضایعه‌ای را تاب آورد؟ چگونه می‌تواند صبح روز بعد از خواب بیدار شود و تک‌تک لحظه‌های روزها و روزهای بعد را زندگی کند؟

داستان‌هایی که از زبان آورگان می‌شنوم کمک‌ می‌کند، از عمق وجودم، پیوندی ناگسستنی با گویندۀ آن برقرار کنم، پیوندی میان دو انسان.

تعداد افرادی که از راه آب خود را به اروپا می‌رسانند، بعد از مرگ ایلان کردی، کاهشی چشمگیر داشته است. در سال ۲۰۱۶، این تعداد به یک میلیون نفر می‌رسید، اما بنابر گزارش شورای عالی آوارگان سازمان ملل این آمار در سال جاری در حدود ۴۷هزار نفر بوده است. بااین‌حال بحث‌های عمومی در این مورد در اروپا افزایش یافته و به‌شکل قابل تأملی به اختلاف‌نظرها دامن زده است. خاطرۀ پایان غم‌انگیز ایلان در این سروصداها گم می‌شود و آن خشم عمومی‌ای را هم، که پخش گستردۀ تصویر بدن بی‌جان او در جهان برانگیخت، با خود می‌برد. در ۲۹ ژوئن، همان روزی که اتحادیۀ اروپا اخبار معاهدۀ جدید خود را دربارۀ آوارگان و مهاجران اعلام کرد، یک قایق دیگرِ مهاجران غیرقانونی در سواحل لیبی واژگون شد. بیش از صد نفر، که سه تایشان کودکان کم‌سن‌تر از ایلان کردی

به ناامیدی‌ای می‌اندیشیدم که، وقتی دچارش باشی، مجبور می‌شوی عزیزانت را با قایقی زهواردررفته به دست دریای بی‌پایان بسپری

بودند، غرق شدند. دوباره تصاویر مرگ نابهنگام آن‌ها فضای مجازی را درنوردید؛ یکی از آن‌ها شلواری خال‌خالی به پا داشت، یکی دیگر کتانی پوشیده بود. گارد ساحلی لیبی جنازه‌های وارفتۀ آن‌ها را با احترام بیرون کشید، اما این‌بار واکنش‌های جهانی به آن شدت نبود.

ممکن است کسی سؤال کند چه بلایی سر غلَیان احساسات ما آمده؟ آیا داریم احساسمان را به زندگی انسان‌ها از دست می‌دهیم؟ شاید هم باید آمار‌ها را مقصر بدانیم. بعید نیست تراژدی‌های منفردْ ما را به جنبش واداشته باشد اما، به‌شکلی متناقض، رنج‌کشیدن انسان‌ها درسطح گسترده‌تر برایمان انتزاعی جلوه کند.

بااین‌حال، در خلال یک هفتۀ دل‌آزار، و اغلب امیدبخش که ابتدا در لبنان و سپس در سیسیل به صحبت با آوارگان گذراندم، این فکرِ ناخودآگاه از سرم بیرون نمی‌رفت که ای کاش دنیا می‌توانست چیزی را بشنود که من می‌شنوم. قصه‌ها بهترین نوشدارو دربرابر انسانیت‌زادییِ ناشی از آمار هستند، چراکه همدلی را به ما باز می‌گردانند. داستان‌هایی که از زبان آورگان می‌شنوم کمک‌ می‌کنند از عمق وجودم پیوندی ناگسستنی با گویندۀ آن برقرار کنم، پیوندی میان دو انسان. در هر قصه‌ای که می‌شنوم، خودم و تمامی آن‌هایی را که حاضرم زندگی‌ام را برایشان بدهم بازمی‌یابم.

داستان خدیجه مثال خوبی است. او زن ۳۱سالۀ افغانی است که در شهر کوچکی در سیسیل دیدمش. یک ماهی بود که آنجا، در یک مرکز پذیرش آوارگان، به همراه مادر پیر و دو پسرش، منتظر دریافت پناهندگی بود. زمانی که در کابل بود طالبان به‌دلیل اینکه باشگاهی مختلط را اداره می‌کرد او را آزار و اذیت می‌کرد؛ سرانجام وقتی به خانه‌اش هجوم آوردند و پدرش را زیر مشت و لگد کشتند، مجبور شد به ترکیه فرار کند. پس از دو تلاش ناموفق برای رسیدن به ایتالیا از راه مدیترانه، به امید اینکه به خانواده‌اش در سوییس ملحق شود، درنهایت چهارنفری سوار قایق کوچک و شلوغی شدند که در آن به‌غیر از آن‌ها ۲۳نفر دیگر هم حضور داشتند و آب و غذا بسیار کم بود. این تصمیم را درحالی گرفته بود که می‌دانست می‌باید بیشترِ پس‌انداز‌ش را خرجِ سفر کند و، از آن گذشته، قاچاقچی‌ها به او هشدار داده بودند احتمال زنده‌ماندن‌شان زیاد نیست. وقتی آن هشت روز جهنمی بر دریا را توصیف می‌کند، اشک در چشمانش حلقه می‌زند و صدایش می‌لرزد. او به زبان دری می‌گوید: «دریا! تصور کن چقدر وحشت زده بودم!» من به‌‌خوبی منظورش را می‌فهمم؛ افغانستان کشوری محصور در خشکی است؛ اغلب افغان‌ها، مانند خدیجه و خانواده‌اش، شناکردن نمی‌دانند.

او که صحبت می‌کرد، من به ناامیدی‌ای می‌اندیشیدم که، وقتی دچارش باشی، مجبور می‌شوی عزیزانت را با قایقی زهواردررفته به دست دریای بی‌پایان بسپری،

وقتی خودم را جای پدر زیاد می‌گذارم، می‌بینم من هم ممکن است زندگی‌ام را به خطر بیندازم تا آینده‌ای بهتر برای خانواده‌ام فراهم کنم

وقتی می‌دانی پیش از تو هزاران نفر در همین مسیر از بین رفته‌اند. ظلماتِ شبی بی‌مهتاب را تصور می‌کنم: موج‌هایی به بلندای دیوار دور و برم، دریا بر پوستم تازیانه می‌زند، مادرم دعا می‌خواند، کودکانم غرق در هراس‌اند، زندگی‌شان در دستان قاچاقچی‌هایی است که کسب‌وکار‌شان بر بیچارگی انسان‌ها بنا شده.

در پاچینو، شهر خواب‌آلودۀ باغ‌ها و کشتزارها در استان سیراکیوزِ سیسیل، با پسر ۱۸سالۀ کاریزماتیکی، اهل لیبریا، صحبت می‌کنم که پای راستش می‌لنگد. او در اقامتگاهی گروهی زندگی می‌کند که محلی‌ها، سخاوتمندانه، برپاکرده‌اند تا پذیرای کودکانی باشد که به‌تنهایی از راه دریا به سیسیل آمده‌اند. بسیاری از آن‌ها اهل اریتره، گامبیا، ساحل عاج یا سنگال‌اند، و تمامی‌شان جان‌به‌دربُردگان از یک عمر خشونت و تقلا. من و ابراهیم زیر سایه‌بانی می‌نشینیم و، همچنان که او داستان دلخراشش را می‌گوید، کاری نمی‌توان بکنم جز آنکه پسر ۱۷ساله‌ام، هریس، را که کنارم نشسته و گوش می‌کند، در هیئت قهرمان داستان تصور کنم. وقتی ابراهیم تعریف می‌کند چگونه از دست نامادری سوءاستفاده‌گرش فرار کرده و راه خودش را پیش گرفته و اینکه چگونه پای پیاده از سنگال، بورکینافاسو و نیجر گذشته؛ پسر خودم را می‌بینم که، تنها و ترسیده، خسته و گرسنه، آن راه‌های خاکی را درمی‌نوردد و در افق زندگی‌اش چیزی جز غروب نمی‌گنجد. وقتی داستان ابراهیم به آنجا می‌رسد که دوبار به‌دست نظامیانِ اطراف شهر زاویه در لیبی دزدیده شده، می‌بینم پسرم را به درون اتاقک دم‌کرده و مملو از آدمی می‌اندازند که ابراهیم توصیف می‌کند؛ به غل و زنجیر می‌کشندش؛ پسرم ترسیده، گرسنه است، تحقیر شده، کتکش زده‌اند و مجبورش کرده‌اند ادرار خودش را بنوشد، مجبور است جنازه‌های متعفن دور و برش را تحمل کند. آنکه یک شب موقع فرار پای راستش تیر می‌خورد پسر خودم است، و باز هم پسر من است که لرزان کف قایقِ مملو از آدم خوابیده و، درحالی‌که ران‌ پایش خونریزی دارد و با حرکات قایق بالا و پایین می‌رود، از خدا می‌خواهد به جوانی‌اش رحم کند.

در شمال لبنان، نزدیک تریپولی، در یک مرغداری قدیمی، جایی که با استفاده از تیرک‌های چوبی و پارچه‎های برزنتی اقامتگاهی غیررسمی برپا شده، با نورا صحبت می‌کنم. او زنی سوری است که دو فرزند دارد و همسرش، محمد، دو سال پیش از راه ترکیه به برلین رفته است. از آن زمان به بعد نورا در برزخ زندگی می کند: خانواده‌اش از هم متلاشی شده، روزها‌یش را با رؤیاپردازی دربارۀ دوباره گردهم‌آمدن می‌گذراند، و امیدوار است دولت آلمان با درخواست آن‌ها موافقت کند. برای بسیاری از آوارگان این کورسوی امیدی است، و روشی ایمن برای گذشتن از دریای مرگ‌بار.

نورا می‌گوید پسر پنج‌ساله‌اش،

آواره‌بودن یعنی زیستنِ یک زندگیِ سخت و مجازاتگر، با کمترین امید و پایین‌ترین جایگاه

زیاد، «حاضر نیست تلفنی با پدرش صحبت کند». این در حالی است که آن دو، قبلاً آن‌قدر به هم وصل بودند که نمی‌توانستی از یکدیگر جدایشان کنی. او می‌گوید زیاد عصبانی است، چرا که فکر می‌کند پدر ترکش کرده و به او خیانت شده. او کوچک‌تر از آن است که بفهمد پسِ تصمیم محمد برای ترک سوریه چه درد و رنجی نهفته، و او چگونه همه‌چیز‌ش را به خطر انداخته تا برای زیاد و خواهرش احتمال آینده‌ای بهتر را رقم بزند.

وقتی خودم را جای پدر زیاد می‌گذارم، می‌بینم من هم ممکن است زندگی‌ام را به خطر بیندازم تا آینده‌ای بهتر برای خانواده‌ام فراهم کنم.

آغوش باز لبنان برای آوارگان سوری شایستۀ تقدیر است، امروزه جمعیت آوارگان سوری در لبنان به بیش از یک میلیون نفر می‌رسد، اما بیش از ۷۰درصد آواره‌ها در اینجا با روزی کمتر از چهار دلار زندگی می‌کنند، و اجاره‌بهای‌ سنگینی پرداخت می‌کنند تا بتوانند در گاراژهای قدیمی و انبارهای متروک زندگی کنند، حتی در ساختمان‌های نیمه‌کارۀ رهاشدۀ مراکز خرید که بوی فاضلاب می‌دهند. آوارگان اینجا تحرک زیادی ندارند، چراکه اگر مدارکشان کامل نباشد در ایست‌های بازرسی توقیفشان می‌کنند. بسیاری از کودکان، مانند زیاد، به مدرسه یا حتی کلاس‌های غیررسمی که به آن‌ها مدرک بدهد نمی‌روند. کار، حتی به‌شکل موقت، کم است و اغلب به کارهای خدماتی، کشاورزی و ساخت‌وساز محدود می‌شود. وانگهی، کارفرمایان گاهی آوارگان را استثمار می‌کنند. هزینه‌های درمانی، حتی برای بسیاری از لبنانی‌ها، به‌شکل سرسام‌آوری بالاست. برای من غیرقابل‌تصور است، اما یک آوارۀ سوری، که به سرطان مبتلا است، ممکن است تصمیم بگیرد برای شیمی‌درمانی دوباره از مرز رد شود و به سوریه بازگردد، بعد هم امیدوار باشد آن‌قدر توان برایش بماند که راه بازگشت را تاب آورد، البته به شرطی که بازداشت یا کشته نشود.

آواره‌بودن یعنی زیستنِ یک زندگیِ سخت و مجازاتگر، با کمترین امید و پایین‌ترین جایگاه. وقتی خودم را جای پدر زیاد می‌گذارم، می‌بینم من هم ممکن است به قاچاقچی‌ها پناه ببرم و زندگی‌ام را به خطر بیندازم تا آینده‌ای بهتر برای خانواده‌ام فراهم کنم.

هیچ کس به‌خوبی ناخدای کشتی لوییجی داتیلو مخاطرات گذشتن از مدیترانه را نمی‌شناسد. این کشتی دومین کشتی بزرگ گارد ساحلی ایتالیاست، و ناخدای آن به قدری کارکشته است که در بیش از ۱۰۰ عملیات جست‌وجو و نجات نقش داشته، که منجر به نجات ۴۰هزار مهاجر و آواره شده است. او ویدیویی از صحنه‌های عملیات‌های نجات گوناگون نشانم می‌دهد که نفس را در سینه حبس می‌کند:

یاد تمامی آن پدرهایی هستم که در زیر مهتاب بر لب دریا می‌ایستند و به آب‌هایی چشم می‌دوزند که میان آن‌ها و رؤیاهای ساده و معمولی‌شان فاصله انداخته

قایق‌های توقیف‌شده، جلیقه‌های نجات سرگردان بر آب، دست و پاهایی که روی امواج شناورند، دهان‌های کف‌آورده و چشم‌هایی که از وحشت از حدقه بیرون زده‌اند. چهره‌های مبهوت کودکان را می‌بینم؛ پاهایشان، از تابش خورشید و مخلوطِ سوخت و آب دریا که تا قوزک در کف قایق انباشته، بدجوری سوخته است.

همان‌طورکه در کشتی می‌گردیم، حرف را به جوِّ متشنجی می‌کشانم که درحال‌حاضر پیرامون موضوع مهاجران و آوارگان اروپا را فراگرفته. او نگاهی معنادار به من می‌افکند؛ نگاهش تأییدی غیرکلامی است بر شکاف موجود بین ادبیات سیاستمداران، درک عمومی، و واقعیتی که او با هر مأموریت در دریا می‌یابد.

چون چیز دیگری نمی‌توانم بگویم، می‌گویم: «کار سختی دارید».

لبخند گرمی می‌زند و جواب می‌دهد: «زندگی آدم‌ها ارزشمند است. هر روز صبح که بیدار می‌شوم فکر می‌کنم شاید بتوانم چند نفر را نجات دهم، بنابراین می‌بینی که زیباترین شغل دنیا را دارم».

در گورستان، درست بالای جاده، بنای یادبودی است که به یاد هفده نفر که در آوریل ۲۰۱۵ در دریا گم شدند بنا شده است. نامش امیدِ کشتی‌شکسته است و از گدازه‌های کوه اتنا ساخته شده، آتشفشانی که شبحش را می‌توانی در سراسر کاتانیا ببینی. دورتادور بنا هفده لوح وجود دارد که روی هر کدام قطعه‌ای از شعر «کوچ» اثر وُل سویینکا، نویسندۀ نیجریه‌ای، نوشته شده است. همچنان که من و هریس لوح‌ها را یکی یکی در سکوت می‌خوانیم، به تمام آن فرزندانی فکر می‌کنم که از دست رفته‌اند، و یاد تمامی آن پدرهایی می‌افتم که در زیر مهتاب بر لب دریا می‌ایستند و به آب‌هایی چشم می‌دوزند که میان آن‌ها و رؤیاهای ساده و معمولی‌شان فاصله انداخته:

ریگ‌های روان گام‌هایم را دنبال می‌کنند؛
ریگ بیابان و کوه‌ها
کفن بزرگی است دریا
چراکه عده‌ای
پیش از پاسخ به آب، رفته‌اند؛
آنجا آفتاب است، یا می‌بارد؟
ما به خلیج رؤیاها رسیده‌ایم.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را خالد حسینی نوشته است و در تاریخ ۱۷ اوت ۲۰۱۸ با عنوان «Khaled Hosseini: Refugees are still dying. How do we get over our news fatigue» در وب‌سایت گاردین منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۴ شهريور ۱۳۹۷ با عنوان «از کابل تا سیسیل: روایت خالد حسینی از مهاجران سرگردان» و با ترجمۀ آرش رضاپور  منتشر کرده است.
•• خالد حسینی (Khaled Hosseini) پزشک و رمان‌نویس افغان (متولد ۱۹۶۵) است. وقتی که یازده سال داشته، پدرش سفیر فرانسه می‌شود و خانوادگی عازم پاریس می‌شوند. چهارسال بعد، هنگام بازگشت به خانه، به‌خاطر حملات شوروی به افغانستان، مجبور می‌شوند به آمریکا مهاجرت کنند. در آمریکا، در رشتۀ پزشکی، از دانشگاه شهر سن‌دیگو فارغ‌التحصیل می‌شود. ازجمله داستان‌های او می‌توان به این آثار اشاره کرد: بادبادک‌باز (The Kite Runnerهزار خورشید تابان (A Thousand Splendid Sunsو کوهستان به طنین آمد (And the Mountains Echoed).

مشاهده ادامه مطلب

انتقادات نمایندگان مجلس چند ماه پیش از انقلاب

۲۳ شهریور ۱۳۵۷: نمایندگان مجلس در نطق‌های آتشین به انتقاد از وضعیت موجود پرداختند.

با بالا گر�تن اعتراضات در ماه‌های پیش از انقلاب، در حالی که شری� امامی در تلاش برای ترمیم رابطه دولت با روحانیت بود، برخی از نمایندگان مجلس شورای ملی ایران هم از وضعیت موجود انتقاد کردند.

به گزارش روزنامه اطلاعات، این اعتراضات به انتظار مردم در ص�‌ بر گوشت یخزده و اتوبوس محدود نشده و پیشنهاد تشکیل دادگاه‌های انقلابی برای مبارزه با �ساد مطرح شد.

مشاهده ادامه مطلب