مشتری‌ای به نام «دانش‌آموز» | دلسوخته

آیا آموزش که از اصلی‌ترین وظایف هر دولتی است می‌تواند کالا شود؟ پیامد آن در عرصه عمومی چه می‌تواند باشد و به چه صورتی نمود پیدا کرده است؟

بیشتر از اینکه دانش‌آموزی حق انتخاب مدرسه‌اش را برای تحصیل داشته باشد، این مدرسه است که دانش‌آموز را انتخاب می‌کند. این اتفاق از زمانی شروع شد که تعداد دانش‌آموزان از حد ظرفیت مدارس موجود بیشتر شد. رقابت میان مدارس برای انتخاب دانش‌آموز تبدیل به بازار خریدوفروش دانش‌آموز شد. آزمون‌های ورودی مدارس برای انتخاب دانش‌آموزان مستعد تبدیل به بازار دادوستد دانش‌آموزان شده است و مشتری این بازارها خانواده‌هایی هستند که به امید کسب رتبه برتر فرزندشان در کنکور سراسری معامله می‌کنند. با وجود اینکه تفاوت مدارس باید مبتنی بر نوع محتوا و کیفیت نحوه ارائه باشد و بر همین اساس خانواده به انتخاب مدارس دانش‌آموزانش بپردازند اما این مدارس هستند که با جذب دانش‌آموزان قوی‌تر و مستعد‌تر خود را تبدیل به برند کرده‌اند. در این حالت خانواده‌ها هستند که با سودای کسب رتبه بهتر فرزندشان در کنکور به انتخاب این مدارس دست می‌زنند. این روزها نام یک مدرسه را که می‌بریم، سؤالات زیادی پرسیده می‌شود. دولتی است یا خصوصی؟ نمونه است یا تیزهوشان؟ نمونه‌دولتی است یا عادی؟ روش آنها شناختی است یا رفتاری؟

چنددستگی مدارس
جدای از اینکه به این سؤالات چه پاسخی بدهیم، آنچه به ذهن می‌آید، این است که این طبقه‌بندی از کجا آمده؟ آیا این طبقه‌بندی به معنای این است که در هر کدام از این مدرسه‌ها مطالب متفاوتی تدریس می‌شود؟ آیا هر کدام برای دانش‌آموزان خاصی است؟ آیا شیوه برخورد معلم‌ها و مسئولان در هر یک از این مدارس با هم تفاوت دارد؟ و سؤال جدی‌تر این است که؛ آیا این تفاوت‌ها واقعی است یا همه یک حرف می‌زنند؟ وقتی وارد برخی از مدارس می‌شویم، به ما می‌گویند آنچه به دانش‌آموزان درس می‌دهیم با سایر مدرسه‌ها تفاوت دارد. نکته اینجاست که مگر محتوای آموزشی آنچه در مدارس ارائه می‌شود، با هم تفاوت دارد! در واقع آنچه موجب تفاوت ساختار مدارس می‌شود به سه عامل محتوای آموزشی، نحوه ارائه محتوا و نوع مخاطب بستگی دارد. ساختار مدارس در ایران به‌طورکلی به دو بخش دولتی و غیردولتی طبقه‌بندی می‌شود. مدارس دولتی نیز به‌عنوان مدارس دولتی، نمونه‌دولتی، شاهد و تیزهوشان طبقه‌بندی می‌شوند و مدارس غیردولتی با وجود نظارتی که وزارت آموزش‌وپرورش دارد، کاملا باز است.

محتوای آموزشی تفاوتی ندارد
تفاوت در محتوای آموزشی به چند صورت می‌تواند وجود داشته باشد. اول آنکه، ماهیت آن محتوا متفاوت باشد. دوم آنکه، کیفیت ارائه آن محتوا رنگ جدیدی به خود بگیرد. سوم آنکه، تعداد تکرار و مقدار مطالب آموزشی تفاوت داشته باشد. در مدارس به سختی می‌توانیم بگوییم ماهیت آموزشی تفاوت دارد. زیرا همه مدارس موظف به تدریس کتاب‌های درسی هستند. دانش‌آموزان در امتحانات نهایی شرکت کرده و آنها را برای شرکت در کنکور سراسری آماده می‌کنند. پس امکان تدریس محتوایی متفاوت برای آنها امکان‌پذیر نیست. گواه این ادعا آن است که مدرسه‌ای را پیدا نمی‌کنیم که بگوید برای ما امتحانات نهایی و کنکور مهم نیست و ما بچه‌ها را برای آزمون‌های دیگری آماده می‌کنیم. ممکن است بگویند علاوه بر اینها مطالب دیگری را نیز کار می‌کنیم، در آن صورت باید پرسید وقتی قرار است دانش‌آموزان را برای هماورد عظیمی به نام کنکور سراسری آماده کنید، چقدر می‌توان زمان صرف محتوایی خارج از سرفصل‌های آن آزمون کرد. در این صورت محتوای اضافه جنبه جاری و کارکردی خواهد داشت یا ابزاری است برای ایجاد تنوع. اگر در سال‌های ۸۰ به بعد در کنکور سراسری کارشناسی شرکت کرده باشید یا فرزندانتان مشغول این آزمون بوده باشند، حتما با تحلیل‌هایی که نسبت به سؤالات کنکور صورت می‌گیرد، سروکار داشته‌اید. در اوایل سال‌های ۸۰ یعنی سال‌های ۸۲ تا ۸۵ طراحی سؤالات تا حدی تغییر کرد. تا قبل از آن سؤالات در قالب‌های خاصی که بیشتر مبتنی و برآمده از متن کتاب‌های درسی بود، نوشته می‌شد اما بعد از آن و به مرور به سمت سؤالاتی که درک دانش‌آموزان را از محتوای آموزشی بسنجند، سوق داده شد.

محتوای آموزشی مبتنی بر تکرار
مدارسی که صحبت از ارائه کیفیت آموزشی برتر می‌کنند، می‌توانند سهم بیشتری در رتبه‌های برتر کنکور داشته باشند. در واقع در این حالت رقابت دیگر بر سر تعداد تکرار محتوای آموزشی نیست و آنچه اهمیت پیدا می‌کند، کیفیت آموزشی است. اگر کیفیتی که مدارس از آن صحبت می‌کنند، جدای از آن چیزی است که در کنکور و آزمون‌های زیرمجموعه آن سنجیده می‌شود، چه راه و روش معتبر و سراسری برای سنجش آن و اثبات این مدعا وجود دارد؟ پرداختن به سؤالاتی از این دست این فرضیه را در ذهن روشن می‌کند که در زمینه محتوای آموزشی آنچه معیار طبقه‌بندی مدارس است، شدت و مقدار کار روی این محتواست و نه کیفیت و نه ماهیت. گواینکه مدارسی که موفق می‌شوند با تکرار بیشتر روی این محتوا کار کنند در یک دسته قرار می‌گیرند و باقی در دسته دیگر.

نحوه ارائه در مدارس سلیقه‌ای است
یکی دیگر از معیارهای طبقه‌بندی مدارس شیوه ارائه محتواست. شیوه ارائه در مدارس مبتنی بر ذوق و سلیقه بوده و بسیار متنوع است. درواقع زمانی که مدیر مدرسه تغییر کند، تیمی که می‌آورد، رویکردشان تغییر می‌کند. درواقع در این حالت فردی که شیوه ارائه‌اش متفاوت باشد، با ارائه همان محتوای ثابتی که همه مدارس هم ارائه می‌کنند، می‌تواند تعداد بیشتری از دانش‌آموزان را با خود همراه کند. محتوای آموزشی عملا تفاوتی ندارد و تفاوت اساسی در این است که محتوا چگونه منتقل شود تا دانش‌آموزان بیشتری همراه شوند. برخی از معلم‌ها واقعیت را می‌پذیرند. قبول می‌کنند که این درس چندان برای بچه‌ها کاربردی نیست اما با علم به روش تدریس و با بازی آموزش می‌دهند و همین محتوای ثابت را به‌گونه‌ای ارائه می‌کنند که بچه‌ها با آنها همراهی کرده و آن درس را می‌خوانند.

طبقه‌بندی مدارس براساس نوع مخاطب
مسئله دیگر بحث طبقه‌بندی دانش‌آموز براساس مخاطب است. قاعده ارزیابی مدرسه محتوا و نحوه ارائه است اما این مهم سال‌هاست که نادیده گرفته شده و خانواده‌ها به سراغ مدارسی می‌روند که اسم و رسمی داشته باشند. پیش‌فرض انتخابشان هم این است که این دو اصل را حتما رعایت می‌کنند اما این مدارس هستند که دانش‌آموزان مستعد را انتخاب می‌کنند و خود را برند کرده‌اند تا به چشم خانواده‌ها بیایند. در مدارس تیزهوشان آنچه اتفاق می‌افتد انتخاب نوع دانش‌آموزان‌شان است. در مدارس تیزهوشان آنچه به‌عنوان محتوا ارائه می‌شود، با دیگر مدارس تفاوتی ندارد. تفاوت در این نوع طبقه‌بندی از مدارس بیشتر در ورودی دانش‌آموز است. در واقع دانش‌آموزانی که پایه درسی قوی‌تری دارند، معمولا در یک‌سری مدارس جمع می‌شوند. برای مثال وقتی به مدارس غیرانتفاعی خاص که مدعی هستند نتیجه متفاوتی می‌گیرند، نگاه می‌کنیم، می‌بینیم توانسته‌اند ورودی دانش‌آموزان‌شان را بهتر کنند. این روزها مدارس غیرانتفاعی روی برندینگشان کار می‌کنند. زمانی مدارس تیزهوشان که غیرانتفاعی هم بودند، به دو نوع علامه حلی برای پسران و فرزانگان برای دختران تعریف می‌شد اما از دوره حاجی‌بابایی همه‌چیز تغییر کرد. حاجی‌بابایی معتقد بود چرا آموزش‌وپرورش خودش چنین چیزی نداشته باشد. وی در هر منطقه یک مدرسه علامه حلی و فرزانگان تأسیس کرد تا دانش‌آموزان قوی را جذب کنند و شهریه‌ای هم برای دریافت تعریف کردند. در مدارس غیرانتفاعی وقتی شش هزار دانش‌آموز می‌گیرند قاعدتا رتبه یک تا ۲۰۰ رتبه‌های ثمربخش هستند و البته دانش‌آموزان انتخابی‌شان را به یک مدرسه نمی‌برند بلکه آن را به مجموعه مدارسشان می‌فرستند تا رتبه‌آوری‌شان در مجموعه مدارسشان نتیجه‌بخش باشد. مدارسی که برند هستند مثل رستوران‌های برند شده‌اند و تقریبا سیستمشان چون کنترل نتیجه است، در همه مشترک است.

مشاهده ادامه مطلب

فریاهای باباباقر..۳۳۰


نمایش مشخصات محمد باقر انصاری

فریاهای باباباقر..۳۳۰
دلگیرم‌ در این شبهای طولانی
در این شبهای سرد و خالی از احساس
در این شبهای غمگین و
بدور از خنده خورشید
و در تفسیر اوهامم
به گِل ماندم
خَجل ماندم
کدامین حرفهایت را
به

شاعر:محمد باقر انصاری

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب تاکتیک در شطرنج

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



تاکتیک در شطرنج

دربارۀ کتاب:
مطالعه این کتاب در عین حال که موجبات لذت خاطر و سرگرمی خواننده را از مبتدی تا عالی به نحوی دلپذیر فراهم می آورد، از لحاظ آموزشی نیز سریعترین و آسانترین راه را برای اعتلای سطح آموزش شطرنج ارائه می دهد. به ویژه در مسائل تاکتیکی و استراتژیکی، قدرت دید آن دسته از بازیکنان را که بیشتر پایبند ارزشها و محاسبات مادی در صفحه شطرنج هستند و شیوه دفاعی را بر می گزینند، به مقیاس وسیعی بالا می برد و مسئله تردیدناپذیر رحجان حمله را بر دفاع که نادیده گرفتن آن نقص مشهود بازیکنان امروزی است، به طور ناخودآگاه در ذهن خواننده بنیان می گذارد و با مثالهای شکوهمند و تفسیرهای آموزنده، قدرت و شهامت تنظیم طرح های حمله ای را آنچنان می پروراند که بازیکنان باذوق به راحتی بتوانند بدون هراس از دست دادن قدرت مادی، با الهام از نبوغ ذاتی، قربانی های باشکوهی را که لازمه اجرای چنین طرح هایی است، به منزله سلاحی غیرقابل دفاع مورد استفاده قرار دهند…

حق تکثیر: تهران، ۱۳۶۸

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
Tactical Play
A Contemporary Approach to the Middle Game
هنر حمله در شطرنج

نسخه ها

حجم: ۲۷ مگابایت

دریافت ها: ۵۵۵۸

تعداد صفحات: ۱۳۷




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

عاشق که می شوی آبی است حال تو


نمایش مشخصات رضا جمشیدی

دل داده ام به تو زیبای مهربان
آرام و با شکوه در ظاهر و نهان
دل بردی‌وکنون‌درقصدجان‌شدی
ای قاتل عزیز قابل نبوده جان
درچشمهای تو رازی نشسته است
میخواهیم؟بگو ،از نه امان امان
دیوار می شود

شاعر:رضا جمشیدی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب کتاب ارک – دفتر اول تابستان ۱۳۴۹

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



کتاب ارک - دفتر اول تابستان 1349

نمایش در اندازه اصلی

گردآورنده: غلامحسین فرنود

«کتاب ارک» از جُنگ‌های شهرستانی که در تبریز منتشر شده است. «کتاب ارک» با سطرهایی از چکامۀ «ارک» مفتون امینی آغاز می‌شود. «ارک، مسجد جامع تاج‌الدین علیشاه» از حاج حسین نخجوانی، «بی نام» داستانی از بابک، «سیدوان» بیت کردی ترجمۀ حسن قاضی، «طرح‌های ایرج ورزنده»، «نقاش» شعری از محمدحسین شهریار، «قره گوز، بحثی کوتاه در ریشه و طرح یک بازی» از غلامحسین فرنود، «… که فیلم‌ها هم می‌گریند» از علی آقا کورچایلی ترجمه و تلخیص م. آذرداد، دربارۀ کتاب «مسیح باز مصلوب» از محمد قاضی، نقد ب. آیدین بر کتاب «کورزاد- داستان‌های پهلوانی کوراوغلو»، دو ترانه از ناظم حکمت ترجمۀ م. اژدر، «تبر» داستانی ازهووانس تومانیان ترجمۀ غ.ف.، شعرهایی از مفتون امینی، علی کاتبی، محمد مرتضائی، حبیب ساهر، «دربارۀ شعر امروز» از پیش نویس مقدمۀ سخنرانی احمد شاملو در دانشکدۀ ادبیات تبریز، شعری از ناظم حکمت ترجمۀ رحیم رئیس نیا، «علامت‌ها» داستانی از یوسف نراقی، «دو ترانه از ماهیگیران دریاهای جنوب» از غلامحسین ساعدی، «حیدر عمواوغلی در بلوای تبریز»، شعرهایی از علیرضا نابدل(اوختای) ترجمۀ مفتون امینی و … از دیگر مطالب «کتاب ارک» است.

«کتاب ارک» در ۱۲۶ صفحه به قطع رقعی و به بهای دو تومان چاپ و منتشر و جزو نادر جنگ‌هایی است که چند بار تجدید چاپ شده است.

حق تکثیر: تبریز-چاپ چهر-۱۳۵۷

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
درآمدی بر رمان معاصر غرب
فرائدالسلوک
Literary Theory – A Very Short Introduction

نسخه ها

حجم: ۲ مگابایت

دریافت ها: ۱۶۱۹

تعداد صفحات: ۳۶




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

بچه‌تنبل‌های آسیا چطور در اروپا نابغه می‌شوند؟


عکاس: شی ژین‌ژینگ.

عکاس: شی ژین‌ژینگ.

 

پوژانگ یائو، آمریکن افرز — اکثر اوقاتی که با مسیحیان انجیلی در ایالات متحده هم‌کلام شده‌ام، برایم از تغییری گفته‌اند که خواندن انجیل در زندگی‌شان ایجاد کرده. از اینکه بعد از خواندنِ آن، انگار دوباره متولد شده‌اند.

من مسیحیِ انجیلی نیستم. من یک آتئیست چینی‌ام که به غرب آمد، در بهترین دانشگاه‌های جهان درس خواند، و بعدها در یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های نظام سرمایه‌داری، یعنی گلدمن ساچس، کار کرد.

با این حال زندگی من نیز مانند مسیحیان انجیلی با خواندن یک کتاب دگرگون شد: زندگی‌نامۀ خودنوشتِ رابرت روبین به نام در دنیایی نامطمئن (رندم هاوس، ۲۰۰۳). رابرت روبین یکی از شرکای اصلی گلدمن ساچس بود و متعاقباً وزیر خزانه‌داری شد. بعدها بود که متوجه شدم بعضی از آمریکایی‌ها او را در حد خداوند می‌ستایند.

در وهلۀ اول این کتاب را به خاطر عنوانش خریدم. انتخاب چنین عنوانی از سوی فردی که این همه دستاورد داشت برایم سؤال‌برانگیز بود. قبل از آن همیشه فکر می‌کردم که هر اتفاقی دلیلی دارد. والدینم یادم داده بودند که آدم‌های خوب پاداش می‌گیرند و آدم‌های بد مجازات می‌شوند. معلم‌های مدرسه یادم داده بودند که اگر سخت کار کنی موفق می‌شوی و اگر تلاش نکنی شکستت حتمی است. زمانی که آن کتاب را دست گرفتم، در دانشگاه کمبریج ریاضی می‌خواندم و به‌واسطۀ آزمون‌های استاندارد و برنامۀ درسی پرفشاری که زندگی‌ام را فرا گرفته بود، نشانی از نااطمینانی در اطرافم نمی‌دیدم.

اما بعد از مطالعۀ کتابِ روبین نگاهم به دنیا عوض شد. رابرت روبین هیچ‌گاه قصد نداشت که یکی از شرکای عمدۀ گلدمن ساچس شود: او حتی چند سال بعد از شروع کارش نامۀ استعفایش را هم تسلیم کرده بود. با خودم فکر کردم که شاید اتفاقات تصادفی، مثل چیزی که در مسیر شغلی روبین مشاهده می‌شد، تنها یک عامل اختلالی بی‌اهمیت نیست و اتفاقاً کاملاً تعیین‌کننده است. آن دلایلی هم که به اتفاقات تاریخی نسبت می‌دهیم تنها نوعی عقلایی‌سازیِ بعد از وقوع است. وقتی هم این عقلایی‌سازی‌ها را به بچه‌ها یاد می‌دهیم، با خود این طور خواهند گفت که هر چیز به دلیلی روی می‌دهد. با این حال تصور من از اتفاقاتی که در دنیا می‌افتد چیزی شبیه این است: یک نفر روی یک صندلی راحتی نشسته و گه‌گاه سکه‌ای می‌اندازد و تصمیم می‌گیرد که چه اتفاقی در دنیا بیفتد.

بیشترِ آمریکایی‌هایی که من دیده‌ام از شنیدن چنین تفسیری تعجب می‌کنند. شاید بتوان به آن‌ها حق داد چرا که در دنیای بازارهای مالی زندگی نکرده و کتاب روبین را هم نخوانده‌اند. هدف آن‌ها همیشه ایجاد تغییر بوده است؛ شعار مدرسۀ بازرگانی استنفورد این است: «زندگی‌ها را تغییر دهید، سازمان‌ها را تغییر دهید، جهان را تغییر دهید». با این حال به نظر نمی‌رسد که بدانند برای این کار چه چیز را چگونه باید تغییر دهند، یا بدانند نقش شانس و پیشامد در این میان چیست. در هر حال اگر هدف تغییر یک چیز است، آن‌ها باید بتوانند آینده را رقم بزنند، غیر از این است؟ خودِ رویای بزرگ آمریکایی تصمیم به کنترل سرنوشت فرد توسط خودِ او و رقم زدن یک زندگی خارق‌العاده بر پایۀ پس‌زمینه‌ای عادی است. اما چنین چیزی در دنیای نامطمئن رابین چطور ممکن است؟

من ادعا نمی‌کنم که الکسی دو توکویل مدرن هستم، اصلاً نقاط مشترک زیادی هم با این مطالعه‌گر زندگی آمریکایی ندارم. او بزرگ‌شدۀ پاریس است. شهری که به فرهنگ و معماری‌اش مشهور است. من بزرگ‌شدۀ شیجیاژوانگ هستم. شهری که به کارخانۀ بزرگش مشهور است، کارخانه‌ای که شیر خشک‌های سمّی تولید می‌کرد. پدر و مادر او اشراف زاده‌بوده‌اند؛ پدر و مادر من کارگر ساده.

با این همه امیدوارم که مشاهدات دسته اول من بتواند شناخت بهتری را از نهادهای نخبه‌گرای غرب حاصل کند. همان اندازه که در شیجیاژوانگ مِه‌دود مرسوم بود، در میان هم‌کلاسی‌هایم در غرب باورهایی خاص همه‌گیر بود. دکترین‌هایی که جهان‌بینی و فروض فرهنگی در نهادهای غربی مانند کمبریج،

دلایلی که به اتفاقات تاریخی نسبت می‌دهیم تنها نوعی عقلایی‌سازیِ بعد از وقوع است

استنفورد و گلدمن ساچس را ساخته‌اند تقریباً تبدیل به دین شده‌اند. با این حال امیدوارم نقطه نظرات یک آتئیستِ چینیِ روراست بتواند حاوی نکات مفیدی برای آن‌ها باشد.

از شیجیاژوانگ به کمبریج
تابستان سال ۲۰۰۰ بود. ۱۵ سالم بود، و تازه آزمون ورودی دبیرستان را در چین داده بودم. از کلاس اول تا آن موقع پیشرفت قابل ملاحظه‌ای کرده بودم. آن اوائل در کلاسمان از آخر دوم بودم و باید روی صندلی‌ای می‌نشستم که درست زیر تخته‌سیاه و دمِ دست معلم قرار داشت. قبل از امتحان ورودی دبیرستان هر طور که بود توانسته بودم در مدرسه‌ای متوسط دانش‌آموزی متوسط شوم. در آن روزها والدینم به این نتیجه رسیده بودند که من در چین به جایی نخواهم رسید و می‌خواستند برای دبیرستان مرا به خارج از کشور بفرستند. اما بر خلاف همۀ انتظارات من در کلاس و مدرسه بهترین نمره را کسب کردم. نمرۀ امتحاناتم آن‌قدر خوب بود که در میان بیش از ۱۰۰ هزار دانش‌آموز در کل شهر، جزء ۱۰ نفر اول قرار گرفته بودم. هم معلمم و هم خود من اولین باری که این نمره را شنیدیم مطمئن بودیم که اشتباهی صورت گرفته.

آن امتحان باعث شد که بتوانم وارد بهترین کلاس در بهترین مدرسۀ شهرم شود؛ و این شروعی بود بر رنج‌آورترین سال زندگی‌ام. آن اعتماد به نفس تازه به دست آمده، با دیدن همکلاسی‌های فوق‌العاده مستعدم به یکباره فرو ریخت. در اولین کلاس، معلم ریاضی اعلام کرد که درس را از فصل چهارم کتاب درسی شروع می‌کند، چرا که به‌درستی فرض کرده بود که بیشترِ ما سه فصل اول را بلدیم و دوباره‌گوییِ آن خسته‌کننده خواهد بود. بیشتر اعضای کلاس در مقاطع گذشته در انواع و اقسام رقابت‌ها شرکت کرده بودند، و از قبل با مطالب درسی دبیرستان آشنا بودند. علاوه بر این آن‌ها به‌واسطۀ آن رقابت‌ها با یکدیگر بزرگ شده بودند. و در این میان بدون این‌که چیزی بدانم یا کسی را بشناسم، دور تا دورم را افرادی گرفته بودند که اطلاعات بیشتری داشتند، بسیار باهوش‌تر از من بودند، و به همان سختی که من کار می‌کردم کار می‌کردند. شما بگویید که من در این شرایط چه شانسی داشتم؟

در طول آن سال سخت تلاش کردم تا خودم را برسانم: همه چیز را کنار گذاشتم و حتی به مکانی نزدیک‌تر به مدرسه نقل مکان کردم تا وقتم کمتر در رفت‌وآمد تلف شود؛ اما همۀ این تلاش‌ها هیچ ثمری نداشت. با گذر زمان، رفتن به مدرسه و زور زدن در رقابتی که مطمئن بودم آخرش باختِ من است، تبدیل به شکنجه شده بود. با این حال هر روز باید این کار را می‌کردم. در امتحان آخر سال، از آخر دوم شدم؛ درست همان جایگاهی که در سال اول تحصیلم بدست آورده بودم. اما قبول این جایگاه بسیار دشوارتر بود، چرا که یک سال پیش از آن افتخار بزرگی بدست آورده بودم و در طول آن سال نیز تلاش بسیار زیادی را صرفِ درس‌خواندن کرده بودم. در نهایت تسلیم شدم و از والدینم خواستم که مرا به خارج بفرستند. هر جایی در این کرۀ خاکی برایم بهتر از آنجا بود.

به این ترتیب در سال ۲۰۰۱ و در ۱۶ سالگی به بریتانیا آمدم. بر خلاف تصور من سیستم آموزشی آزمون‌محور انگلستان بسیار شبیه چین بود. علاوه بر آن، رفتن به «مدرسۀ حسابی» و به دست‌آوردن «شغلی حسابی» در هر دو کشور برای بخش زیادی از پدر و مادرها بسیار مهم بود. به این ترتیب، آوردنِ نمرۀ خوب در امتحان و موفقیت در مصاحبه‌های مدارس (یا حتی جلسۀ معارفه در مهدکودک‌ها) بسیار مهم تلقی می‌شد. حتی در سطح دانشگاه نیز، مدرک کارشناسی از دانشگاه کمبریج تنها به یک چیز بستگی داشت و آن امتحان پایان سال گذشته‌اش بود.

البته از سوی دیگر اگرچه سیستم دانشگاهی انگلستان برتر از سیستم چین به حساب می‌آمد، جمعیتی که یک بیستم کشورِ من بود باعث می‌شد که رقابت اگرچه سخت، ولی کمتر رعب‌آور باشد. مثلاً در انگلستان یک نفر از هر ده نفر می‌تواند وارد آگزبریج شود، و استنفورد و هاروارد یک نفر از هر بیست‌وپنج داوطلب را می‌پذیرند. اما در استان محل تولد من یعنی هبئی، تنها یک نفر از هر هزار و پانصد نفر می‌توانند وارد دانشگاه پکن یا کینگهوا شوند.

با این همه نمی‌توانستم باور کنم که همه‌چیز این اندازه آسان‌تر است. در آزمون ریاضی جی.سی.اس.ای (دبیرستان) در کل کشور اول شدم و عکسم در یک روزنامۀ سراسری به چاپ رسید. توانستم به کالج ترینیتی در دانشگاه کمبریج راه پیدا کنم، جایی که زمانی سِر آیزاک نیوتون، فرانسیس بیکن، و شاهزاده چارلز در آن تحصیل کرده بودند.

من در کمبریج

همان اندازه که در شیجیاژوانگ مِه‌دود مرسوم بود، در میان هم‌کلاسی‌هایم در غرب باورهایی خاص همه‌گیر بود

اقتصاد خواندم، حوزه‌ای که از دهۀ ۱۹۷۰ به این سو هر روز بیشتر و بیشتر ریاضی‌محور شده است. هدف همیشه این است که از یک مدل ریاضی برای یافتن یک راه حل مشخص برای مسئله‌ای در دنیای واقعی استفاده کنیم. الآن که فکر می‌کنم درست نمی‌فهمم که چرا اساتید من تا این حد روی این مدل‌ها تاکید داشتند. از همان موقع دریافتم که تکیۀ کورکورانه به مدل‌ها هم در تجارت و هم در سرمایه‌گذاری بسیار شایع است؛ تکیه‌ای که معمولاً نتایجی فاجعه‌بار به همراه داشته است که فروپاشی مشهور صندوق پوشش ریسک ال.تی.سی.ام از نمونه‌های آن بود. سال‌ها بعد بود که به این آموزۀ وارن بافِت رسیدم: تقریباًدرست‌بودن بهتر از قطعاًغلط‌بودن است. اما اساتیدمان به ما می‌آموختند که دنیای واقعی را مانند یک مسئلۀ ریاضی ببینیم.

فرهنگ حاکم بر کمبریج هم خیلی متفاوت از این اصول جزم‌اندیشانۀ کلاس‌ها بود: تبعیت بی‌چون‌وچرا از قوانین و مدل‌هایی که به شکل سنتی ایجاد شده بود. مثلاً دانشجویان در کمبریج حق ندارند روی چمن راه بروند، اما اساتید از این حق بهره‌مند هستند. البته یک استثنا هم وجود دارد؛ دانشجویانی که در امتحانات نمرۀ ممتاز می‌گیرند می‌توانند یک روز در سال را در محوطۀ چمن راه بروند.

رفتار همکلاسی‌های بریتانیایی من کاملاً رفتاری گلّه‌ای بود؛ حتی بیشتر از آنچه دربارۀ دانشجویان ام.بی.اِی آمریکا گفته می‌شود. برای مثال، از بین سیزده اقتصاددان همسال من در ترینیتی، دوازده نفر بعدها به بانک‌های سرمایه‌گذاری پیوستند، و پنج نفرمان برای گلدمن ساچس کار کردیم.

گلدمن ساچس و معاملۀ تورمی بی‌نظیر من
سه سال بعد من به عنوان شاگرد اول از آنجا فارغ‌التحصیل شدم و پیشنهادی کاری از سوی بخش «درآمد ثابت، ارز و کالا» در گلدمن دریافت کردم؛ بخشی که بنیان‌گذارش قهرمان من یعنی روبین بود. مثل این بود که هر چه می‌خواهم به‌سرعت حاصل می‌شود. اما ته دلم همیشه نگران این بودم که این خوشی‌ها روزی تمام شود. بالاخره خیلی دور نبود زمانی که در کلاسم در چین شاگرد آخر بودم. با خودم فکر می‌کردم اگر نمی‌توانستم از پسِ چند همکلاسی در شهری که هیچ‌کس اسمش را نشنیده بود برآیم، چطور می‌توانم شایستۀ رفتن به کمبریج یا گلدمن باشم؟ آیا باهوش‌تر شده بودم؟ یا شاید هم بریتانیایی‌ها ابله‌تر از چینی‌ها بودند؟

با این افکار مغشوش، در سال ۲۰۰۷ به عنوان معامله‌گر در گلدمن مشغول کار شدم. شعار غیررسمی گدمن این است: «حریصِ بلندمدت باش». همکارانم در گلدمن بسیار باهوش و رقابت‌جو بودند. با این حال به نظرم می‌آمد که خیلی به قسمت «بلندمدت» شعار «حریص بلندمدت» توجهی نمی‌شود. گلدمن ساچس، حتی با وجود شهرتش به عنوان یک بانک سرمایه‌گذاری برجسته، در رسوایی مربوط به گزینه‌های مختلف وام و تجارت با دولت یونان دست داشت، با شرکت فاسد وان.ام.دی.بی ارتباطاتی داشته و رسوایی‌های دیگری را نیز در کارنامه دارد. شاید دلیل نزدیک‌بینیِ شایع در گلدمن این حقیقت باشد که این شرکت در حال حاضر شرکتی عمومی است که باید در مجامع سه‌ماهه گزارش درآمدی ارائه دهد. یا شاید هم به این خاطر باشد که تجارت با بازار واقعی روبروست نه شعارهای آرمانی. زمانی که می‌بینید که اعداد و ارقام ثانیه به ثانیه جلوی چشمتان بالا و پایین می‌شود (و به‌خصوص زمانی که آن تغییر در مسیر دلخواهتان نباشد)، حتی یک روز هم حکم یک عمر را دارد. با این تفاسیر می‌توانید حدس بزنید که تمایل معامله‌گرها به بلندمدت چقدر بوده است.

کار در گلدمن ترکیبی از بازارگردانی برای تسهیل معاملات مشتریان و یافتن معاملاتی مناسب برای خود بانک بود. اوایل سال ۲۰۰۹ به این نتیجه رسیدم که سرمایه‌گذاری روی معامله‌ای بلندمدت مبتنی بر افزایش تورم بریتانیا مناسب است. در واقع این معامله به نظرم آن‌قدر خوب می‌آمد که بزرگ‌ترین نگرانی‌ام این بود که شاید کسی نخواهد طرف دیگر معامله قرار گیرد و روی کاهش آن سرمایه‌گذاری کند. با این حال توانستیم این معامله را با یک بانک بریتانیایی ترتیب دهیم. سال بعد با افزایش مدام تورم این معامله سود بسیار زیادی به بار آورد و میلیون‌ها دلار نصیب گلدمن شد.

اولش با خود فکر کردم که چه معامله‌گر فوق‌العاده‌ای هستم. اما یک مشکل کوچک وجود داشت: من به این دلیل مشتاق انجام این معامله بودم که فکر می‌کردم بازار به سمتی خواهد رفت که نرخ بهرۀ بریتانیا را افزایش دهد. و خب طبیعتاً با بالا رفتن نرخ بهره، نرخ تورم نیز به خاطر تعریف و نحوۀ

بر خلاف تصور من سیستم آموزشی آزمون‌محور انگلستان بسیار شبیه چین بود

محاسبه‌اش به صورت مکانیکی از آن پیروی کرده و بالا می‌رود. اما بانک مرکزی انگلستان در آن سال اصلاً نرخ‌های بهره را افزایش نداد. در حقیقت افزایش تورم به خاطر چیزهای دیگری مثل افزایش مالیات، نوسانات نرخ ارز، تکانه‌های قیمت نفت و چیزهایی مثل این اتفاق افتاد؛ چیزهایی که من بهشان فکر هم نکرده بودم. موفقیتِ معاملۀ من شانس محض و در واقع برآمده از منطقی اشتباه بود.

در دوران کارآموزی، در یکی از جلسات آموزشی، بانکداری باتجربه به ما گفت که بین فرآیند و نتایج تمایز قائل شوید. او گفت که باید روی فرآیند تمرکز کنید، چرا که فرآیند را می‌توان کنترل کرد در حالی که نتایج به شانس بستگی دارند. او همچنین گفت که در گلدمن کسی را به خاطر اینکه با منطقی درست ضرر کرده تنبیه نمی‌کنند. من همیشه عاشق سؤال کردن بودم، به همین خاطر پرسیدم که آیا تا به حال کسی به خاطر سود کردن با منطقی نادرست تنبیه شده است؟ بعد از این‌که چند ثانیه فکر کرد گفت که تا به حال ندیده که چنین اتفاقی بیفتد. درست هم می‌گفت. حقیقت این است که به نظر می‌رسد که اصلاً هیچ‌کس به خاطر ندارد که چرا من این معاملۀ مبتنی بر تورم را انجام دادم. تنها چیزی که آن‌ها در ذهن داشتند این بود که من این معامله را انجام داده‌ام و این‌که این معامله به نتیجه ختم شده است.

زمانی که با مدیرم برای بررسی عملکرد دیدار کردم، انتظار داشتم که به خاطر قضاوت نادرستم نکوهش شوم. اما درست برعکس ترفیع گرفتم! به مدیرم گفتم که معامله‌ام اشتباه بوده اما او فقط گفت «پوژانگ، این حرف رو جای دیگه‌ای نزن». خودِ او هم البته به خاطر مدیریت معاملۀ «بی‌نظیر» من ترفیع گرفت. در واقع آقای مدیر آن‌قدر از این معامله خوشنود بود که من را به دانشکدۀ بازرگانی استنفورد معرفی کرد، و این شد که کمی بعد راهی آمریکا شدم.

چیزی که در گلدمن آموختم این بود که برای ترفیع درجات تنها معامله‌گر بودنِ خوب کافی نیست. فرد باید بتواند مدیر، دیگر همکاران و افرادی که به آن‌ها گزارش می‌دهند را هم مدیریت کند. من هیچ وقت به این چیزها توجه نکرده بودم و امیدوار بودم که در مدرسۀ بازرگانی این نکات را بیاموزم.

آمدن به آمریکا
به نظر من کاستکو بهترین نماد سرمایه‌داری آمریکایی است. این شرکت به توجه بسیار به کارکنان و مشتریانش مشهور است، و در عین حال سال‌هاست که سودی درست و حسابی به سهامدارانش رسانده است. کاستکو از نظر مشتریان بهترین ترکیب از کیفیت بالا و قیمت پایین را ارائه می‌دهد. این شرکت هرگاه که بتواند هزینه‌هایش را کاهش دهد، به‌سرعت این کاهش هزینه را به مشتری منتقل می‌کند. رسیدن به حاشیه سود ناخالص ده درصدی، با قیمت‌هایی کمتر از آمازون حقیقاً فوق‌العاده است. خودِ من بعد از اولین تجربۀ خریدی که در کاستکو داشتم، به خرید از هیچ فروشگاه دیگری راضی نمی‌شوم.

از نظر حقوق نیز کاستکو بیش از همۀ فروشگاه‌های مشابه پرداختی دارد. زمانی که رکود ۲۰۰۸ حادث شد، شرکت درآمدها را افزایش داد تا کارکنانش بتوانند با شرایطِ سختِ پیش‌آمده سر کنند. کارتی که روی سینۀ فروشندگان نصب شده نشان می‌دهد که بعضی چنددهه است در این فروشگاه مشغول فعالیت هستند؛ چیزی که سخت می‌توان در فروشگاه‌های دیگر نمونه‌اش را دید.

استفورد برای من، اگرچه با فاصله، اما در ردۀ دوم تجربۀ خوشایند از سرمایه‌داری آمریکایی قرار دارد. روی هم رفته از تحصیلاتی که در مدرسۀ بازرگانی استنفورد داشتم راضی‌ام. البته که بعضی کلاس‌ها برایم جذابیت کمتری داشت، اما اساتید آن کلاس‌ها هم آدم‌های فهمیده‌ای بودند و موقعی که در طول کلاس مشغول خواندن کیندلم می‌شدم، کاری به کارم نداشتند.

یکی از کلاس‌ها مربوط به استراتژی بود. تمرکز کلاس روی میزان الهام‌بخش‌بودن شعارها و لوگوهای شرکتی برای کارکنان بود. بسیاری از دانشجویان پیش از آن برای شرکت‌های غیرانتفاعی، مراقبت‌های بهداشتی، یا فناوری کار کرده بودند؛ شرکت‌هایی که شعارهایشان به تغییر جهان، نجات جان افراد، نجات سیاره و چیزهایی از این دست مربوط می‌شود. استاد هم از این شعارها خوشش می‌آمد. وقتی شعارمان در گلدمن یعنی «حریصِ بلندمدت باش» را به استاد گفتم نه معنایش را می‌فهمید و نه متوجه می‌شد که چنین چیزی چطور می‌تواند الهام‌بخش باشد. برایش توضیح دادم که همۀ افراد دیگر در بازار حریصِ کوتاه‌مدت

موفقیتِ معاملۀ من شانس محض و در واقع برآمده از منطقی اشتباه بود

هستند و ما با بلندمدت فکرکردن همۀ پولشان را مال خود می‌کنیم. چون معامله‌گرها عاشق پول هستند، این شعار الهام‌بخش است. او پرسید که شعار یا لوگوی دیگری نمی‌شناسم که شاید دیگر همکلاسی‌ها هم با آن ارتباط برقرار کنند؟ برایش از قوی سیاهی گفتم که روی میزم گذاشته بودم تا یادم بماند که رویدادهایی که احتمال کمی دارند به‌وفور اتفاق می‌افتند. این یکی هم به دل استاد ننشست و بهتر دید که سراغ دانشجوی دیگری برود که در شرکت دارویی فایزر کار کرده بود. شعار آن‌ها این بود: «همۀ مردم سزاوار زندگی سالم‌اند». به نظر استاد این شعار خیلی بهتر بود. من نمی‌توانستم بفهمم که چطور چنین شعاری می‌تواند افراد را برانگیزد، اما خب اصلاً من برای همین به استنفورد آمده بودم: برای یادگیری درس‌هایی کلیدی دربارۀ روابط میان‌فردی و رهبری.

زمانی که به دانشکدۀ بازرگانی استنفورد می‌آمدم می‌دانستم که در حوزۀ روابط و رهبری ضعف دارم و امیدوار بودم که بهتر شوم. کلاس مورد علاقۀ من «پویایی‌های میان‌فردی» نام داشت و دانشجویان نامش را گذاشته بودند کلاس «درد دل». در کلاس درد دل، دانشجویان در گروه‌های چندنفری هفته‌ای چند ساعت و به مدت یک‌ترم دور هم جمع می‌شدند و رک و پوست‌کنده از تاثیراتی می‌گفتند که گفته‌ها و اعمالشان بر دیگران داشته است.

حرف‌های آن کلاس حول محور بحث‌های کوچک، احساسات، هم‌دردی و گوش دادن می‌گذشت. گاهی در کلاس استاد به من رو می‌کرد و می‌گفت «پوژانگ، به نظر می‌آد حرف‌های مِری تحت تأثیر قرار دادت» یا «پوژانگ می‌تونم تو چشات ببینم که داستان پیتر متاثرت کرده». اما واقعیت این بود که با شنیدن این حرف‌ها هیچ احساس خاصی نداشتم. کاملاً گیج شده بودم.

در یکی از مقالاتی که می‌خواندیم گفته شده بود که افراد معمولاً زمانی که در شرایطی غرق می‌شوند متوجهِ احساسات خود نمی‌شوند، اما نشانگرهای جسمی مانند ضربان قلب نشان می‌دهد که احساساتی قوی بر آن‌ها غالب شده. فکر کردم شاید مشکل همین است و با این راه می‌توانم احساسات نهفته‌ای را کشف کنم که استاد مدام سراغشان را می‌گرفت.

به این ترتیب یک دستگاه ثبت ضربان قلب خریدم و ضربانم را درزمان استراحت اندازه‌گیری کردم: چیزی حدود ۷۸. زمانی که استاد گفت «پوژانگ به نظرم میاد که این داستان احساساتت رو جریحه‌دار کرده» سریع آستینم را بالا زدم و ضربان قلبم را دیدم: حدود ۷۷. و خب طبیعتاً پاسخ دادم «نه، خبری نیست». نتیجۀ این آزمایش همانی بود که فکر می‌کردم: ضربان قلبم، حتی زمانی که مورد انتقاد قرار می‌گرفتم تکان نمی‌خورد، اما زمانی که هیجان‌زده می‌شدم یا می‌خندیدم دچار جهش می‌شد.

این وضعیت خوشایندِ برخی هم‌کلاسی‌هایم نبود. به نظر آن‌ها من جدیت لازم را در این مباحث به خرج نمی‌دادم. استاد هم دیگر کفری شده بود. درسی که از این کلاس گرفتم این بود که من در زمینۀ مهارت‌های میان‌فردی آن‌قدر افتضاحم که بدون این‌که بخواهم و به‌سادگی باعث آزار دیگران می‌شوم. این بود که تصمیم گرفتم بعد از فارغ‌التحصیلی سراغ کاری بروم که تا جای ممکن از تعاملات انسانی به‌دور باشد.

خب بهترین کار برای چنین منظوری همان بازگشت به بازارهای مالی بود. به یک دفتر خدمات کاری رفتم و به آن‌ها گفتم که بعد از گذراندن دورۀ ام.بی.اِی هدف اصلی‌ام پول درآوردن است. بهشان گفتم که ۵۰۰ هزار دلار به نظرم رقم خوبی است. این حرف‌ها برایشان عجیب بود و می‌گفتند می‌خواهند کمک کنند تا خواسته‌ها و نداهای دورنی‌ام را بیابم. به آن‌ها گفته‌ام ندای دروانی‌ام پول درآوردن برای خانواده‌ام است. آن‌ها واقعاً می‌خواستند کمک کنند ولی در مورد من کمکشان کارگر نبود.

دستِ آخر توانستم با مدیر مالی شرکت موردعلاقه‌ام، کاستکو، دیدار کنم. او به من گفت که فارغ‌التحصیلان ام.بی.اِی را جذب نمی‌کنند. همه کارشان را از جابجا کردن سبدهای چرخ‌دار فروشگاه آغاز می‌کنند. (به‌طور جدی به شروع کار از جابجایی سبدها فکر کرده‌ام، اما همسرم به‌شدت مخالف است). به نظرم آمد که به همین دلیل است که شرکت موفق شده: ام.بی.اِی ممنوع!

دنیای نامطمئن
در کمونیسم آینده حتمی است؛ چیزی که ممکن است حتمی نباشد گذشته است. چند سال پیش سرگذشتی خودنوشت

به نظرم آمد که به همین دلیل است که شرکت کاستکو موفق شده: ام.بی.اِی ممنوع!

از دختری چینی به نام نیان می‌خواندم که در زمان جوانی به انگلستان سفر کرده بود. (کسی در جایی گفته بود که برای شناخت چین باید انگلیسی دانست. دورنماهای مهم دربارۀ چین معمولاً تنها به زبان انگلیسی موجود است و معمولاً در داخل کشور در دسترس نیست). او در مدرسۀ اقتصاد لندن درس خوانده بود و در همانجا با همسر آینده‌اش آشنا شده بود. نینا، همسرش و همۀ دوستانشان بعد از فارغ‌التحصیلی به چین باز می‌گردند.

تا پیش از آن سفر، زندگی من و او شباهت‌ها بسیاری داشت. مطمئنم که آن موقع او هم به همان اندازۀ امروز ما به زندگی‌اش خوش‌بین بوده است. او در سال ۱۹۳۵ به انگلستان رفت و زمان برگشتش به چین تقریباً مصادف شد با شکل‌گیری جمهوری خلق چین. تحصیلاتی که در خارج و در کشوری سرمایه‌دار کرده بود، و باورش به حقوق فردی و آزادی باعث شده بود که در کمپین‌های مختلف سیاسی و انقلاب فرهنگی در جناح مخالف حکومت قرار بگیرد. او در آن سال‌ها تعداد قابل توجهی از دوستان و خانواده‌اش، از جمله همسر و دخترش را از دست داد. خودِ او هم به زحمت از زندانی طولانی‌مدت جان سالم به در برد. تا دهۀ ۱۹۸۰ طول کشید که بتواند پاسپورت بگیرد و با بستگانش به خارج از کشور سفر کند. در سفر دریایی‌اش به سوی هنگ کنگ مدام به تصمیم سال‌ها پیش خود برای بازگشت به چین فکر می‌کرد.

خواندن داستان زندگی نیان را که تمام کردم، مدام به شباهت‌ها و تفاوت‌های زندگی او با خودم فکر می‌کردم. اگر او در عصر کنونی زندگی می‌کرد چه اتفاقاتی برایش می‌افتاد، یا اگر من هفتاد سال قبل متولد شده بودم چه چیزهایی در انتظارم بود؟ آنچه دریافتم این بود که اگر زندگی یک نفر را در انزوا بررسی کنیم، دوست داریم به این نتیجه برسیم که اقدامات خاص او بوده که منجر به نتایج پیش‌آمده شده است. اما اگر جامعه را یک مجموعه ببینیم یا نگاهمان را به نسل‌های مختلف معطوف کنیم، می‌توانیم افرادی را با پیش‌زمینه‌های بسیار مشابه بیابیم که اقداماتی مشابه کرده‌اند و در نهایت به نتایجی بسیار متفاوت دست یافته‌اند.

به زعم وارن بافت لحظه‌ای که یک نفر در ایالات متحده یا یک کشور غربی دیگر متولد می‌شود، در واقع برندۀ یک لاتاری شده است. کسی شهروند ایالات متحده به دنیا می‌آید در مقایسه به کسی که در کشوری در حال توسعه متولد می‌شود، تقریباً در تمام جنبه‌های زندگی از مزیتی قابل توجه برخوردار خواهد بود؛ در جنبه‌هایی مانند ثروت، آموزش، مراقبت‌های بهداشتی، محیط زیست، امنیت و غیره. برای یک نفر خارجی «خرید» این امتیازها امروز چیزی حدود ۱ میلیون دلار خرج بر می‌دارد (ارزش تقریبی ویزای سرمایه‌گذاری ای.بی۵). حتی در این سطح قیمت نیز تقاضای بعضی کشورها بیش از سهمیۀ سالیانه‌ای است که به آن‌ها اختصاص داده شده و به این ترتیب مجبورند مدت‌ها برای پرداخت این پول منتظر بمانند. شهروندان آمریکایی میلیونر به دنیا می‌آیند!

با این حال شاید فکر کنید که این شانس تا کجا فرد را پیش می‌برد. برای پاسخ به این سؤال باید به عنوان کتاب روبین بازگردم: «دنیای نامطمئن». در چنین دنیایی بسیاری از چیزها خارج از کنترل ما بوده، توسط خدا یا شانس رقم زده می‌شود. وقتی نهایت تلاشمان را کردیم و دیگر کاری از دستمان بر نمی‌آمد، نه باید از آنچه به دست می‌آوریم بیش از اندازه هیجان‌زده شویم و نه به خاطر چیزی که به دست نیاورده‌ایم افسرده شویم. باید نتیجه را قبول کنیم و از کنارش بگذریم. شاید این کلید زندگی شاد باشد.

اینکه درس مهم سیستم آموزشی غرب به یک نفر چنین چیزی باشد عجیب است. در چینِ کمونیست آموخته بودم که برای موفقیت باید سخت کار کرد. در سرزمین رویای آمریکایی دریافتم که موفقیت حاصل شانس خوب، شعارهای درست، و زیر نظر گرفتن احساسات خودت و دیگران است.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را پوژانگ یائو نوشته است و در زمستان ۲۰۱۷ با عنوان «The Western Elite from a Chinese Perspective» در مجلۀ آمریکن افرز منتشر شده است. و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۷ آن را با عنوان «بچه‌تنبل‌های آسیا چطور در اروپا نابغه می‌شوند؟» و ترجمۀ سیدامیرحسین میرابوطالبی منتشر کرده است.
•• پوژانگ یائو (Puzhong Yao) مدیر یک شرکت سرمایه‌گذاری خصوصی است. او فارغ‌التحصیل ترازاول کالج تریتینی در دانشگاه کمبریج بوده و در مقطع دکتریِ رشتۀ مدیریت بازرگانی از دانشگاه استنفورد فارغ‌التحصیل شده است.

مشاهده ادامه مطلب

دانلود آهنگ شهاب مظفری کجایی تو

دانلود آهنگ شهاب مظفری کجایی تو

کاربران عزیز می توانید ترانه کجایی تو را با صدای شهاب مظفری به همراه دو کیفیت دانلود کنید

Exclusive Song: Shahab Mozaffari – “Kojaei To” With Text And Direct Links In UpMusic

gf دانلود آهنگ شهاب مظفری کجایی تو

♪♪♫♫♪♪♯

شعر و آهنگسازی : شهاب مظفری / تنظیم کننده : آرش حسینی

UpMusicTag دانلود آهنگ شهاب مظفری کجایی تو

ترانه کجایی تو با صدای شهاب مظفری جهت تکمیل آرشیو آپ موزیک …

♪♪♫♫♪♪♯

شهاب مظفری کجایی تو

منبع ( source ) : دانلود آهنگ شهاب مظفری کجایی تو

مشاهده ادامه مطلب

غزلِ غریب بعد از غریبِ غزل

فرهنگ > ادبیات – نام حسین صفا شاید برای ما غریبه نباشد اما غزلش به لحاظ چند‌و‌چونی که دارد، غریب است و همین غریبگی با فضای غزل‌نویسان امروز می‌تواند شاخصه‌اش باشد
داوود جمالی: در بررسی سیر تحولات شعر، اگر رویکردمان شعر مدرن باشد، قطعاً نقطه آغاز نیماست. نیما کسی بود که با مطرح کردن موضوعِ فُرم در شعر فارسی و تلاش در تفهیم و انتقال آن، آموزگار فردیت به شاعران فارسی‌زبان بود. بعد از نیماست که دیگر شاعران را نه زیر لوای سبک‌ها و جریان‌ها بلکه با نام و آثار خودشان می‌شناسیم و کم کم حتی نام‌های ساختگی و مانیفست‌ها هم نمی‌توانند به شاعر هویت بدهند و شاعر امروز تنها با آثارش می‌ماند یا می‌رود. در میان آنهایی که از نیما آموختند، یک نفر که شاید پیش و بیش از همه سعی کرد با توجه به آموزه‌های نیما آثارش را در قالب غزل ارائه دهد حسین منزوی بود، که من از او به عنوان «غریبِ غزل» یاد می‌کنم
جدا از همه‌ مشقات شخصی که این مرد در راه نوشتن و ایستادن پای نوشتن متحمل شد، تعهد او به شکلی از شعر که میراث گذشتگان ما و بخشی از هویت فرهنگی و ادبی ماست او را از بسیاری از چهره‌های شاخص شعرِ معاصر شاخص‌تر می کند. منزوی در آن سال ها که اوضاع غزل در ادبیات چنان بود که در محافل ادبی قبل از خواندن شعر می‌گفتند: شعر بخوانیم یا غزل ؟ در حاشیه همان آدم ها و در انزوای خودش مشغول سوختن برای ساختن شکلی از غزل بود که ما از آن به عنوان غزل معاصر یاد می‌کنیم. غزلی که نسبت به غزل پیش از خود سنت‌شکن و نسبت به وضعیتِ شعر متجددِ روزگارِ خود ضدجریان بود
منزوی نشان داد که با تغییر شکل جامعه و تفکر انسان، غزل همچنان می‌تواند ساختمانی باشد برای این که شاعر از دریچه‌ آن دنیا را ببیند و در قاب آن دنیای خودش را بیان کند. او غزل را از پیشینیانش گرفت و با پیوند دادنش به نشانه‌های شعر مدرن، این قالب را به امروز رساند. حالا سوال این است، در این زمان آیا غزلی هست که امیدِ آن باشد که به فردا رسیده یا لااقل تا پایان امروز دوام بیاورد !؟
در میان هیاهوی غزل‌نویسان امروز که آن را بیشتر ناشی از تبلیغات می‌دانم تا کیفیت آثار، به غزلی غریب برخوردم که بعد از آن غریب ِ غزل، مخاطب را امیدوار می کند به این قالب؛ به اینکه همچنان غزل پتانسیل‌های کشف نشده‌ای دارد که عدم توانایی ما در کشف آنها دلیل بر منقضی بودنِ کلیت آن نیست
نام حسین صفا شاید برای ما غریبه نباشد اما غزلش به لحاظ چند‌و‌چونی که دارد، غریب است و همین غریبگی با فضای غزل نویسان امروز می‌تواند شاخصه‌اش باشد. غزلی که با تمام غریبگی‌اش به چشم ما آشنا می‌آید و این آشنایی از اینجا نشأت می‌گیرد که فرزند ادبیات پیش از خود است و همین نسبت داشتن با گذشته برای ما که گذشته‌دوستیم، دوست‌داشتنی است و برای آنها که چشمی به امروز و آینده دارند جذاب و امیدوار کننده. چیزی که در مورد صفا بسیار قابل توجه است فرآیند تجربه‌گرایی او با تکیه بر چهارچوبی است که در اکثر کارهای این شاعر مشهود است . پای‌بندی به ساختار غزل در عین تلاش برای توسعه‌ ظرفیت‌های آن، فاصله گرفتن از بازی با عروض و توجه به وزن ِ کلمات و تاثیر لحن و نحو در موسیقیِ شعر، فاصله گرفتن از زبان‌های متداول و غالباً سست ِ کلاسیک‌نویسان معاصر و ایجاد زبانی شخصی با توجه به ظرفیت‌های زبان فارسی از گذشته تا امروز (در زبان صفا هم ردپای عبید و بیهقی و … دیده می شود هم براهنی و رویایی)، فاصله گرفتن از موضوعات و مضمون سازی‌های کلیشه ای که غزل نویسان امروز به شکل بیمارگونه‌ای درگیر آن هستند، حضور عواطف و ذهنیات انسان مدرن در قالب یک من ِ عمومی که بسیار هم شخصی‌ است، چنانکه در شعر شاعران صاحب‌سبکی چون‌ فروغ می‌بینیم و بسیار نکات دیگر که می‌شود در غزل صفا یافت
در غزل «زن دیوانه» از دفتر «کنار پله‌ تاریک و چند غزل برای زنم» (از تجربه های متعلق به بیش از یک دهه پیش) با یک روایت عاطفی ساده روبه‌روییم و تمام کلمات، همان تعریفِ همه‌پذیر را دارا هستند. حتی جایی که در آخرین‌بیت میگوید:

من خودم را هنوز می بینم/ به خودم گفته ام خیال کند
که تو را تا ابد نخواهد دید/ مثل من که تو را نمی بینم

این‌جا اتفاقی در زبان نیافتاده است. نگاه شاعر به زبان، نگاهی دکارتی‌ است که در زبانِ نیما هم وجود دارد. نگاهی که ذهن مخاطب جدی امروز را که نگاه پدیدارشناسانه به مفاهیم و زبان دارد هرگز ارضا نمی کند. اما اتفاق اصلی، حرکت شاعر است. صفا در کتاب «وصیت و صبحانه» با تاکید، غزلش را به شکل سه‌لتی می نویسد. در نتیجه‌ همین تاکید یک سری تکنیک‌ها را می‌آزماید، یک‌سری خلاءها را پر می‌کند و یک‌سری خلاء ها را :کشف می‌کند و امروز می‌رسد به شکلی از غزل که در کتاب منجنیق با آن روبرو هستیم. در غزل دو در کتاب «منجنیق» می خوانیم

خیلی ببار ابر که دائم / از تربتم درخت بروید / این آرزوی اول من بود
از آرزو به بعد چه بودم / کبریت نیم سوخته ای که / در حسرت درخت شدن بود
باران به شیشه زد که بهار است/ گفتم خدای من چه بپوشم/ پس بانگ زد کسی در گوشم
ای جامه ات لبم که انار است/ آن قرمزی که دوخته بودم/ پیراهنت نبود کفن نبود
دریا برای مردن ماهی / بی‌اختیار فاتحه می‌خوانْد/ ماهی به خنده گفت که گاهی
هجرت علاج عاشق تنهاست/ اما درون تابه نمی پخت/ از بس که بی قرار وطن بود
قلبم! تو جز شکست به چیزی/ هرگز نخواستی بگریزی/ هرگز نخواستی بستیزی
با اژدهای هفت‌سری که/ در شانه‌ات به طور غریزی/ آماده‌ی جوانه زدن بود
چشمت چکیده‌بود به عالم/ من غرق چکّه‌های تو بودم/ اما زمان سر‌آمده‌بود و/
بارانِ تند بند نیامد/ جان از تنم در آمده بود و/ بارانی ام هنوز به تن بود
خیلی برَنج بال ملائک!/ بال کسی شکسته در اینجا/ خیلی مرا ببند به زنجیر!/
دیوانه ای نشسته در اینجا/ دیوانه را ببند به زنجیر / _این آرزوی آخر من بود_/

با پایان دو بیت اول (به زعم من این دو بند) ما نیازمند یک خوانش دوباره می‌شویم. چرا که با سوالاتی روبرو هستیم؛ آیا باران به شیشه‌ی پنجره‌ی یک خانه شبیه خانه‌های تهران دارد می‌زند؟ آیا ( از جانب سوم شخص ِ نامشخص) در گوش شاعری که یک هیئت انسانی دارد بانگ می‌زند؟ آیا جامه‌ همان لباسی‌ست که ما برای امور روزانه می‌پوشیم ؟ لب و انار و پیراهن چطور؟ این سوالات ما را ملزم می‌کند که برگردیم و نظرمان را راجع به کلمات بیت اول نیز تغییر دهیم. این روند در ادامه‌ این غزل همچنان گسترش می‌یابد و در ابیات بعدی هم فضا برش می‌خورد
آیا ما باز می خواهیم با همان نگاه دکارتی به زبان نگاه کنیم و بگوییم دریا چه ربطی به درخت و باران و انار دارد؟ یا اینکه بپذیریم دیگر این کلمات شکل سطحی خود را از دست داده‌اند؟ نگاه دکارتی را کنار می‌گذاریم. به کلمات به شکل مجموعه‌ای از اشیا نگاه می‌کنیم که در کنار هم یک شکل می‌سازند و این شکلِ نهایی است که در ذهن ما تصاویر و مفاهیم و احساساتی را روشن یا خاموش می‌کند. الزام به داشتن این نگاه، ناشی از الزامی است که ما به نگاهی داریم که می گوید: «شاعر باید فرزند زمان خودش باشد»
ضمن تأمل در بافت کلمات، لحن روان و حزن انگیز، برخوردهای نحوی متفاوت و ابعاد دوست داشتنی دیگری که در ساختار بیرونی غزل‌های صفا قابل بررسی اند نباید ناگفته بماند که این غزل بر بستر معنا شکل گرفته است. منطقی که کلمات را به هم متصل می کند هسته‌ معنوی ساختار است. کلمات با ویژگی‌هاشان در شعر حضور دارند نه با اشکال قراردادی‌شان. نگاه صفا به زبان، ما را ملزم می‌کند که واحد شعر در این غزل خود غزل باشد و دیگر آن نگاه سنتی و بیت‌محور نتواند پاسخگوی درک و دریافت صحیح از این شعر باشد. در این نگاه، مولف نویسنده‌ای معناگراست که ساختار شعرش بر محور معنایی که شاعر در برخورد و مواجهه با آن قرار دارد شکل می‌گیرد نه بر محور تصاویر یا حتی زبان در بیان دکارتی‌ که پیش تر به آن اشاره شد
در همین غزل (غزل ۲ کتاب منجنیق) فضاهای تصویری‌ای که مخاطب با آن روبه‌روست همگی فضاهای تجربه‌شده و ایضا با پیشینه بسیار در ادبیات است. فضای باران و درخت، پیراهن و کفن، دریا و ماهی، اژدها و ضحاک (اژدها که همان مار عظیم است برای خود تعبیری دارد)، دیوانه و زنجیر. شاعر به این فکر نکرده که باران همچنان باید همان باران کلیشه‌ای باشد چیزی که در مورد باقی کلمات نیز صدق می‌کند. حتی در غزل‌های دیگر که از کلماتی استفاده شده است که حداقل در غزل معاصر کمتر استفاده شده‌اند باز می‌بینیم
که شاعر به صرف توانایی در آوردن کلمات بسنده نکرده و همچنان سعی دارد آن نگاه چند وجهی به زبان، نگاهی که رهاورد مدرنیسم و پست مدرنیسم است را داشته باشد
در همین غزل و بیشتر غزل‌های صفا ما با مصرع‌های سه‌لتی ( توسعه ی مصرع از یک تکه به سه تکه ) روبرو هستیم که به شاعر فضا می‌دهد تا رفتارهای زبانی تازه‌تری را تجربه کند. در دفتر وصیت و صبحانه در بعضی غزل‌ها ابیاتی به چشم می‌خورد که حرف یا تصویر هیچ نیازی به چنین توسعه‌ای ندارد اما انگار شاعر آگاهانه برای خودش چاله‌ای ساخته بوده تا الزام به پرکردن آن باعث ورزیدگی در فرآیند شاعری‌اش شود و می‌بینیم که در کتاب منجنیق این اتفاق افتاده است. ضربآهنگی که این سه‌لتی بودن به روایت می‌دهد و مختلف‌الارکان‌ بودنِ این لت‌ها باعث شده بافتار کلامی به بافت نثر نزدیک شود و چون مصرع‌ها طول بیشتری دارند و غزل بلندتر می شود نقش قافیه‌های درونی که غالبا مورد استفاده‌ی شاعرند در اینجا کاملاً نمود پیدا می‌کند. در اینجا نکته حائز اهمیتی وجود دارد، این که قافیه‌های درونی صرفاً نقش موسیقایی ندارند و نتُ‌هایی نیستند که برای رفع کسالتِ مخاطب با فاصله‌ یکسان از هم چیده شده باشند. استفاده از قافیه‌ درونی برای توسعه‌ معناسازی و تصویرسازی، ویژگی برجسته‌ دیگری‌ است که غزل صفا را از غزل دیگران متمایز می‌کند
موسیقی در غزل‌های صفا به قافیه‌ درونی ختم نمی‌شود. لحن نقش بسیار بزرگ‌تر و بسزاتری در کار او دارد و در اینجاست که اتفاقا تعامل حسین صفا با آثار بزرگان معاصرش کاملا مشخص است. لحن و بافت کلامی احمدرضا احمدی در غزل‌های حسین صفا به شکل صفاییزه شده ای مشهود است. در غزل دوازده این کتاب این تاثیر بیشترین نمود خود را دارد. استفاده از اعداد: دو بار آه کشیدی/ جهان دوبار به هم ریخت… صفا فضایی که احمدی با این کلمات می سازد را به شعرش می آورد نه صورت کلمات را. شعر یداله رویایی شعری است با زبانی سخت که حتی کسانی که شعر آزاد می‌نویسند برایشان ارتباط با آن دشوار است. اما صفا با درک این نکته که رویایی چطور از درهم‌ریختن کلمات باعث ایجاد فضای تصویری درهم‌تنیده می‌شود و شناسایی اینکه چطور می‌شود این تجربه را در قالب غزل ریخت، به تجربه‌هایی از این دست رسیده:

سرم پیاله شد از دستت/ سرم پیاله ی دستت شد / پیاله مست شد از دستت
سیاه مست ِ چه ها در مست / پیاله سر برود خوب است / چرا شراب نمی نوشی؟ (غزل ١۴ منجنیق)
یا
همیشه هرگزم از نیلی/ همیشه قرمزم از سیلی / و گاهی از همه قرمزتر
و گاهی از همه هرگزتر/ مرا ببخش اگر هرگز … / مرا ببخش اگر گاهی … (غزل ٢۴منجنیق)

لحن‌سازی به وسیله‌ تکرار و برخوردهای زبانی لهجه‌ شعر براهنی است و صفا به زیبایی توانسته از پیشنهادهای براهنی استفاده کند.

با صدای بلند راه نرو / با صدای بلند حرف نزن
با صدای بلند عاشق شو / با صدای بلند غمگین شو ( غزل ۲۸ منجنیق)
رخت می بندم از مقابل خود / ترک می‌گویمم به جانب تو / مثل پیغمبری که غارش را (غزل ۸ منجنیق)
این‌ها همانطور که پیداست تاثیرند نه تقلید! تاثیرپذیری نیاز به هوشمندی و توانایی‌ داشتن در درک و آنالیز آثار دیگران و کانالیزه کردن آن در فرم شخصی را دارد. شاعر می‌تواند با کشف اتمسفرهای متفاوت و عوامل ایجاد آن، طوری آنها را در شعر خودش استفاده کند که شکل خود شاعر را داشته باشند. نکته بسیارحائز اهمیت در اینجا پیوندی‌ است که صفا بین غزل (که قالبی‌ست کلاسیک ) و شعر مدرن معاصر برقرار کرده است. ظرفیت‌هایی که در غزل صفا می بینیم فراتر از پیشنهادات منزوی (که خودش هم تا حدی از آنها فاصله دارد) است. در واقع حسین صفا با نشان‌دادنِ شکل درستِ تاثیر، حتی خودش را از جریان تاثیرهای ناموفق جدا می‌کند. بعضی شاعران فکر می کنند آوردن بخشی از شعر بزرگان یا اشاره به اسم آن‌ها (ارجاع برون متنی ) موجب پیوندشان با ادبیات گذشته و معاصر می‌شود. در صورتی که این تاکتیک خارج از محدوده‌ تعامل ادبی‌ست و تنها آن‌ها را زیر سیطره‌ی نام‌های بزرگ قرار می‌دهد. در مورد غزل‌های حسین صفا می‌شود بسیار نوشت. اما دریغا که های‌و‌هوی تبلیغات فرصت و فضای بررسی‌ها و گفتارهایی از این دست را گرفته است. اما امید است مخاطب جدی ادبیات بتواند با دقت و مطالعه، سره را از ناسره تشخیص دهد و با نزدیک‌تر شدن به فضای ادبیات جدی، هم به تلطیف فضای عمومی ادبیات کمک کند و هم خود بهره‌ی بیشتری از این زلالِ سرشار ببرد.

کسی نمی شنود مارا / اگر که روی سخن داری / و درد حرف زدن داری
اگر دهان خودت هستی / اگر زبان خودت هستی / به گوش های خودت رو کن (غزل ۱۷ منجنیق)
 

منبع: خبرآنلاین؛ خبرگزاری تحلیلی ایران

مشاهده ادامه مطلب

تونبودی


نمایش مشخصات عنایت کرمی

من تشنۀ دیدار تو بودم تو نبودی
همواره هوادار تو بودم تو نبودی
هم ضامن احساس پراز ناز و ادایت
هم راز نگهدارِ تو بودم تو نبودی
از آن لحظاتی که شدم بندِ نگاهت
دربست گرفتار تو بودم

شاعر:عنایت کرمی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب سازمان ملل متحد در عمل

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی



سازمان ملل متحد در عمل

از مقدمه کتاب:

وابستگی کشورهای عضو سازمان ملل متحد به گروههای مختلف مسئله ای است که گرچه در منشور ملل متحد یا نظامنامه داخلی مجمع عمومی یا سایر ارکان ملل متحد به آن اشاره نشده، در عمل اهمیت شایان توجهی یافته است تا حدی که بعضی از این گروهها به شکل یک واحد متشکل در سازمان ملل متحد ظاهر گردیده است. اگر از پاره ای تفرقه و تشتت آرا گروههای فرعی داخل یک گروه چشمپوشی کنیم، می توان گفت که سازمان ملل متحد مرکب است از ۱۳۲ کشور عضو که اکثرا در گروههای مختلف متشکل شده اند. این روش معمول دیپلماسی است که کشورها در زمینه منافع مشترک خود با یکدیگر تبادل نظر کنند…

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
به زمامداران شوروی
آنارکوسندیکالیسم
محاکمۀ سوسیالیسم

نسخه ها

حجم: ۸ مگابایت

دریافت ها: ۳۸۶۷

تعداد صفحات: ۳۹۳




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب