انقلاب� بی‌هنگام

مقدمه مترجم: آص� بیات که سابقه‌ی‌ ۱۷ سال تدریس در دانشگاه آمریکایی‌های قاهره را دارد در آثار خود به ابعاد مختل� مسئله‌ی جنبش و انقلاب در خاورمیانه پرداخته است. در کتاب «سیاست‌های خیابانی» نقش� تهیدستان در جنبش و سیاست را مورد کنکاش قرار می‌دهد. بیات در �صل‌های مختل� این کتاب ابعاد گوناگون تحرکات این بخش از جامعه که در گروه‌های مشخصی تعری� نشده‌ا‌ند را تحلیل می‌کند. بیات در مقدمه، هد�� اثرش را اینگونه طرح میکند «کتاب حاضر تا حدودی پاسخ به چنین سوتعبیرهایی در مورد یک واقعه‌ی بزرگ اجتماعی-سیاسی عصر ما، یعنی انقلاب ۵۷ ایران است. برآنم که نشان دهم انقلاب ایران و حوادث متعاقب آن، بسیار عمیق‌تر و پیچیده‌تر از این چیزها و تصویرساز‌ی‌های مشابه آن است.»

بیات باور دارد که جنبش تهیدستان در ایران، بازیگر نقش پررنگی بوده است لیکن وقوع پدیده‌ای به نام انقلاب اسلامی مانعی شد برای شناخت این جنبش‌ها. وی حتی مدعی شد که  «تنها در مقاطع پایانی حیات رژیم شاه بود که جوانان بسیجی تجربه انقلاب را به محلات طبقات پایین جامعه بردند.»

در کتاب دیگرش با نام «زندگی همچون سیاست» از تجربه‌های زیسته‌ای سخن می‌گوید که در قالب «ناجنبش»، بخشی از تحرکات انقلابی را رقم می‌زنند. در بخش نخست کتاب که «ناجنبش‌های اجتماعی» را به تصویر می‌کشد از اقتصاد جهانی سخن می‌گوید که در جریانی �رسایشی به بازتولید گروه‌های بسیار مر�ه پرداخت و  این ساختار به «رشد حاشیه‌نشینان �اقد� نهاد» دامن زد. بیات آگاه است که چنین پدیده‌ای و طرد اجتماعی تازگی ندارد اما آنچه که وی را به خود مشغول داشته؛ رانده شدن بخش بزرگی از طبقه متوسط به این مناطق است. پدیده‌ای که وی در آثار و مصاحباتش با نام «طبقه‌ی متوسط �قیر» از آن یاد می‌کند. بیات نشان می‌دهد، چگونه تحرکاتی که ما آنها را غیرسیاسی می‌دانیم نقش پررنگی در آینده‌ی سیاسی و اجتماعی یک جامعه دارد.

دیگر آثار این پژوهشگر م�اهیمی چون «جنبش»، «ناجنبش»، «انقلاب»،‌ «پسااسلام‌گرایی» و «اصقلاب» را می‌کاود. وی در آثار مختل�ش به بحران اسلام‌گرایی پرداخته است. بحرانی که زاییده‌ی انقلاب‌های تندرو و اسلامی است.  

آص� بیات در این مقاله‌ی ژورنالیستی تجربه زیسته پساانقلابی را تحلیل می‌کند. از نیروهایی سخن می‌گوید که در جریان انقلاب نقش �عالی دارند اما در �ضای پساانقلابی خواسته یا ناخواسته به حاشیه رانده می‌شوند. وی اشاره میکند که «انقلاب» در ن�س خویشْ توان دگرگونی کامل را ندارد. در ساختار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی� پساانقلابْ �ضاهای تهی� �راوانی تولید می‌شود و در این هنگام �رصت‌ط‌لبانی که تاکنون «در سایه» بودند این �ضاها را اشغال می‌کنند. در واقع شرایطی �راهم می‌شود که سرکوب و اختناق� پیش از انقلاب در دوران پس از انقلاب بازتولید می‌شود. بیات اعتقاد دارد یکی از علل این بازتولید� سرکوب� پساانقلابی به وجود مؤسساتی  بازمی‌گردد که پس از سرنگونی حاکمیت همچنان در جامعه نهادینه شده‌ا‌ند. به عبارتی انقلاب تنها در سطح رخ داده است.

متن کامل انقلاب� بی‌هنگام:

asef-bayat

 

مشاهده ادامه مطلب

روزگار تلخ کارگران نیشکر

پلاکارد «کودک ه�ت تپه‌ام، گرسنه‌ام» در دست دارد. هشت سال بیشتر ندارد.پدرش می‌گوید امروز دیگر از گرسنگی نای مدرسه ر�تن نداشت. گ�ت بابا با تو می‌آیم تحصن تا شاید زودتر حقوقت را بدهند. بارها تأکید می‌کند معلوم است که دلش راضی نیست بچه‌اش از درس و مدرسه بی�تد اما چه کند، نمی‌تواند جلویش را بگیرد. همسرش هم چند روزی است او را همراهی می‌کند. چهار روزی هست زنها و کودکان هم در اعتراض کارگران ه�ت تپه مردان شان را یاری می‌کنند. در شوش هستم؛ کنار کارگران نیشکر ه�ت تپه، کارگرانی که می‌گویند بیش از سه ماه است حقوق‌شان را نگر�ته‌اند. شش هزار کارگری که رزق و روزی شان به این کار وابسته است.
مجتمع صنعتی نیشکر ه�ت تپه در جاده اهواز- شوش قرار دارد. از کنار زمین‌های ه�ت تپه می‌گذرم دو سوی جاده با بوته‌های بلندو سبزرنگ نیشکر احاطه شده. ساعتی از تجمع کارگران می‌گذرد این روز برایشان معنای خاصی دارد. روزی که چند ن�ر از اعضای سندیکای شان بازداشت شده‌اند. تعدادی از کارگران مقابل ستاد �رماندهی نیروی انتظامی ایستاده‌اند به امید آزادی همکاران شان.می گویند اعتراض شان کاملاً مسالمت‌آمیز بوده و انتظار ندارند کسی از آنها در بازداشت بماند. یکی از کارگران دستان زمختش را نشانم می‌دهد:«�کر کن از برج ۵ حقوق نگر�ته‌ایم از وقتی شرکت در سال ۹۴ خصوصی شده همیشه همین وضعیت بوده و حقوق مان را اگر هم گر�ته‌ایم همیشه با اعتراض بوده.همیشه با تأخیر حقوق گر�ته‌ایم.»۲۲ سال سابقه کار در شرکت را دارد می‌گوید همه این سیزده روز خواسته مان این بوده که مسئولان ما را ببینند حر�هایمان را بشنوند.�رماندار قول داد، نماینده مجلس قول داد، اما کسی به قولش عمل نکرد. همسرش هم این روزها او را همراهی می‌کند چاره دیگری برایشان نمانده. زن دیگری می‌گوید شاغل است و گرنه او هم حتماً مردش را همراهی می‌کرد. معلم است می‌گوید این وضعیت روی روحیه بچه‌ها هم اثر گذاشته بیشترشان رنگ و روی درست و حسابی ندارند.حالا زندگی ما کمی �رق دارد من حقوقم را بموقع می‌گیرم.
شهر شوش کاملاً بی‌رونق است. بیشتر مغازه‌ها تعطیل.کارگران برایم می‌گویند وقتی ما چهار ماه حقوق نمی‌گیریم برای شهرمان هم رمقی نمی‌ماند: «باید پولی باشد که ما به گوشت �روشی، سوپرمارکت ولباس �روشی سری بزنیم این جوری با حال ما شهر زنده می‌ماند. بیش از نص� مردم شوش و اطرا� در ه�ت تپه کار می‌کنند.»
یکی دیگر از کارگران می‌گوید �قط ما نیستیم کاش بیایید و خانواده هایمان راهم ببینید.آنقدر به ما �شار آمده که دیگر اعضای خانواده هم همراهی مان می‌کنند دختران هشت ساله و چهارده ساله‌ام امروز با من آمدند. والا من رویم نمی‌شود توی صورت شان نگاه کنم بالاخره باید یک کیکی، لواشکی بخورند.پول همین‌ها را هم ندارم که به آنها بدهم. تا توی مدرسه از بقیه بچه‌ها خجالت نکشند.» مطالبه کارگرها �قط پرداخت حقوق بموقع شان نیست آنها می‌خواهند کار�رما لباس مناسب کار و شرایط ایمنی کار را هم برای شان �راهم کند. آهی می‌کشد:«می‌گویند اول ایمنی، بعد کار بعد هیچ کدام را رعایت نمی‌کنند.» می‌گویند آنقدر بدون خشونت اعتراض کرده‌اند که مردم کوچه و بازار هم به آنها پیوسته‌اند. تأکید می‌کنند روزانه صدها ن�ر دست از کار می‌شویند و اعتراض می‌کنند وقتی سه چهارم مردم شوش، اندیمشک و دز�ول در ه�ت تپه کار می‌کنند مگر چاره‌ای جز این هم می‌ماند.
آقای «ز» مغازه دار است می‌گوید: «ه�ت تپه ای‌ها که حقوق نمی‌گیرند ما هم عملاً بیکار می‌مانیم! خیلی اوقات می‌پرسیم کی حقوق می‌گیرید تا ما هم کارمان یک رونقی بگیرد.» یکی دیگر از کارگران می‌گوید سه �رزند دارد.مستأجر است و کلاً یک میلیون و هشتصد هزار تومان حقوق می‌گیرد؛ گلایه‌مند است:«چرا آنقدر دیر سراغ مان آمدید دو ه�ته است داریم اعتراض می‌کنیم اما صدایمان به جایی نمی‌رسد، ما از همه مسئولان خودمان می‌خواهیم ما را ببینند.» مهندس کشاورزی است و به قول خودش نسل سوم از خانواده‌ای است که در ه�ت تپه کار می‌کند. خودش، پدرش و برادرش: «در ه�ت تپه این طور نیست که �قط کارگران اعتراض کنند از کارگر ساده تا مدیران و مهندس‌ها همه اعتراض می‌کنیم.سرپرست من هم اعتراض می‌کند. ۸۰ ن�ر با من کار می‌کنند و من از همه می‌خواهم در اعتراض‌ها شرکت کنند. ما همه احساس خطر کرده‌ایم. این شرکت شبانه واگذار شد. زمین‌های اینجا همه دولتی بودند. این شرکت ۴۰ سال قدمت دارد. به نام شرکت کشت و صنعت ه�ت تپه ثبت شده یعنی مجتمع است و واگذاری‌اش هم راه و روش مشخص داشت.ما حتی مراسم معار�ه مدیران را هم نداشتیم. نمی شود که یکشبه یک شرکت را واگذار کرد. مطالبه اصلی ما بازگشت شرکت به وضعیت اصلی خودش است اگر قرار است واگذار شود، شرایط قانونی‌اش رعایت شود.»
کارگر است می‌گوید نمی‌تواند در روی زن و بچه‌اش نگاه کند:«دخترم دندان درد دارد. می‌شود دندان درد را درمان نکرد؟ مدام می‌گویم صبر کن ما برای هر بار حقوق باید اعتصاب کنیم. نیروی انتظامی چرا باید مقابل ما باشد آنها باید ما را درک کنند. نه این‌که همه چیز را امنیتی کنند. سال قبل ۸۰ ن�ر پرونده قضایی پیدا کردند امیدوارم این بار برای کسی مشکلی پیش نیاید.» دریا�ت پاداش سالانه کشت و رعایت حقوق قانونی هم از دیگر درخواست های آنان است.این روزها کارگران �ولاد خوزستان هم به این اعتراض‌ها پیوسته‌اند و ه�ت تپه ای‌ها می‌گویند ما آنها را درک می‌کنیم درد ما دردی مشترک است. کارگران ه�ت تپه بارها تأکید می‌کنند، �قط حقوق شان را می‌خواهند، دستمزدشان را برای کاری که برایش زحمت کشیده‌اند و نمی‌خواهند هر بار به خاطرش اعتراض کنند.آنها می‌خواهند �قط دیده و شنیده شوند.

ماجرای نیشکر ه�ت تپه از کجا شروع شد و چطور به اینجا رسید؟

​​​​​​​«حدود ۵ هزار کارگر اکنون به دلیل مشکل این کارخانه نتوانسته‌اند حقوق خود را دریا�ت کنند که ما به همراه دیگر مسئولان پیگیر حل این مسأله هستیم. حجتی، وزیر کشاورزی هم طی تماس تل�نی با جهانگیری درخواست کرد تا حقوق کارگران از بخش یارانه نیشکر و مطالبات آنها از سازمان برنامه و بودجه پرداخت شود که دیگر هماهنگی‌ها با مجموعه دولت و غیردولتی برای حل این مشکل انجام شده و سعی داریم بزودی این مشکل را حل کنیم.»
سید رضی نوری، نماینده مردم شوش روز گذشته چنین از تلاش‌ها برای حل مشکلات کارگران ه�ت تپه خبر داد. برخی خبرهای دیگر نیز حاکی از آن است که امروز موضوع کارگران ه�ت تپه در جلسه هیأت دولت مطرح می‌شود. �رهاد دژپسند، وزیر اقتصاد نیز برای پرداخت حقوق کارگران طی امروز و �ردا دستور داده است.
درباره تغییر مالکیت نیشکر ه�ت تپه نیز جع�ر سبحانی، مشاور رئیس سازمان خصوصی‌سازی به ایرناپلاس گ�ته است:«نیشکر ه�ت تپه برنامه واگذاری جدید ندارد و این بحث �علاً مطرح نیست. مشکلات کارگری باید برطر� شده و خریدار به تعهدات خود عمل کند. با این حال بنگاهی که سال‌های قبل واگذار شده، با مسائل این چنینی به سرعت ملغی نمی‌شود.»
این اولین بار نیست که کارخانه‌ای بعد از خصوصی شدن، به چنین شرایطی دچار می‌شود. از یک طر�، جست و جوها برای سابقه مدیریتی جوان‌هایی که از سال ۹۴ و بعد از برگزاری مزایده ، مدیریت این کارخانه را در دست گر�ته‌اند به نتایج مشخصی نمی‌رسد و از طر� دیگر برخی بررسی‌ها نشان می‌دهد که همین مسائل کارگری و التهاب‌های آن، طی سال‌های گذشته مانع از انجام اصلاحاتی در این بنگاه اقتصادی و به خصوص وضعیت نیروی انسانی آن شده است. البته ۱۴ آبان ماه نیز ایلنا در گزارشی به نام برخی از سهامداران و اعضای هیأت مدیره نیشکر ه�ت تپه در لیست متخل�ان ارزی بانک مرکزی اشاره کرده بود و حالا نیز گ�ته می‌شود که مدیر عامل آن، �راری شده است.

حاشیه‌هایی به قدمت تاریخ
«دزدها در مملکت آزاد هستند و من باید به زندان بروم، چون خوزستان را آباد کرده‌ام.» ابوالحسن ابتهاج، اولین رئیس سازمان برنامه ایران زمانی که در دهه چهل بازداشت شد و به زندان ر�ت، چنین در دیوان کی�ری خطاب به خبرنگاران سخن گ�ته بود. ابتهاج در سال ۱۳۳۶ در پی راه اندازی این کارخانه ر�ت و در ۱۸ آذر ۱۳۴۰ این کارخانه ا�تتاح شد که در همان زمان، ابتهاج در زندان بود. او در کتاب خاطرات خود درباره طرح نیشکر ه�ت تپه می گوید:« برای مطالعات اولیه طرح، یکی از مشهورترین متخصصان دنیا را که اهل پورتوریکو بود به ایران آوردیم. او پس از مطالعات اولیه گ�ت کمتر نقطه‌ای در دنیا استعداد خوزستان را [برای کاشت نیشکر] دارد و پیش‌بینی کرد که محصول سالانه نیشکر در حدود ۹۰ ت�ن در هر هکتار باشد که در عمل، چند سال بعد متوسط محصول نیشکر ه�ت‌تپه به ۱۳۷ تن در هکتار رسید. مطالعات خاک‌شناسی انجام شد و ۱۰ هزار هکتار زمین در نقطه معینی برای کشت نیشکر در نظر گر�ته شد. تصمیم گر�ته شد در این زمین نیشکر کاشت شود و تا زمان برداشت محصول کارخانه قند نیشکر را تأسیس کنیم.» حالا بیشتر از نیم قرن از آن زمان می‌گذرد و نام نیشکر ه�ت تپه، باز هم برای چندمین بار طی چند سال گذشته بر سر زبان‌ها ا�تاده است. تولید شکر در این منطقه باستانی از ایلام، از همان ابتدا با مشکلاتی مواجه بود و روی مسیر هموار جلو نمی‌ر�ت. در ابتدا خرید زمین‌های آن از شخصی به نام شیخ س�لی مشکلات زیادی را برای ابتهاج ایجاد کرده بود و بعد از آن هم برخی از مردم محلی تصور می‌کردند که این کارخانه صنعتی، زمین‌های کشاورزی و حقابه آنها را هد� قرار داده است. اما مشکلات کارگری این بنگاه اقتصادی از زمانی آغاز شد که بلای مدیریتی مانند آ�تی بر جان این کارخانه ا�تاد.

از ایستادگی مثل یک خانواده تا �راری شدن
اولین حرکت‌های اعتراضی کارگران مجتمع کشت و صنعت نیشکر ه�ت تپه در سال‌های ۸۴ و ۸۵ به خاطر عدم دریا�ت دستمزد به مدت سه ماه آغاز شده بود. در آن زمان این بنگاه اقتصادی در اختیار سازمان گسترش و نوسازی ایران (ایدرو) قرار داشت. در سال‌های بعد از آن هم ایدرو تلاش‌هایی را برای نوسازی و حل مشکل این بنگاه اقتصادی انجام داده بود. غلامرضا کرامتی �رد، معاون سرمایه گذاری‌های صنعتی ایدرو در اردیبهشت سال ۹۲ به ایسنا گ�ته بود:«مرحله دوم نوسازی کشت و صنعت نیشکر ه�ت تپه بر توسعه و بهسازی کشاورزی در این شرکت متمرکز شده و تاکنون ۹۰ درصد پیشر�ت داشته است.سطح زیر کشت نیشکر در ه�ت تپه در سال زراعی گذشته از ۸۵۰۰ هکتار �راتر ر�ت که نسبت به سال قبل از آن ۵۰۰ هکتار ا�زایش نشان می‌دهد.» در �از نخست این نوسازی هم ۳۰ میلیارد تومان هزینه شده بود که اگر این کارها انجام نمی شد، همان زمان به دلیل �رسودگی، این کارخانه ۵۰ ساله تعطیل شده بود. بعد از این تلاش‌ها در ۳۰ آذر سال ۹۴ سازمان خصوصی‌سازی اطلاعیه‌ای چنین منتشر کرد:«۱۰۰درصد سهام نیشکر ه�ت تپه واگذار می‌شود.» بر اساس این اطلاعیه، بلوک ۱۰۰ درصدی سهام شرکت کشت و صنعت نیشکر ه�ت تپه شامل ۱۹۴ میلیون و ۷۴۱ هزار و ۳۳۳ سهم به قیمت پایه هر سهم ۱۱ هزار و ۲۳۱ ریال و ارزش کل پایه ۲ هزار و ۱۸۷ میلیارد و ۱۳۹ میلیون و ۹۱۰ هزار و ۹۲۳ ریال به صورت ۵ درصد نقد و بقیه اقساط ۸ ساله در سی امین روز آذرماه امسال به مزایده گذاشته شد که این میزان سهام متعلق به سازمان گسترش و نوسازی ایران بود و مبلغ سپرده شرکت در مزایده آن توسط سازمان خصوصی‌سازی ۶۵ میلیارد و ۶۱۴ میلیون و ۱۹۷ هزار و ۳۲۸ ریال تعیین شده بود. در نهایت در این مزایده جوانی به نام امید اسد بیگی برنده شد. حالا در چارت سازمانی این شرکت نیز که روی سایت آن قرار دارد، از میان ۵ ن�ر عضو هیأت مدیره، نام �امیل سه ن�ر، اسدبیگی است.وی در سخنرانی خود برای کارگران شرکت گ�ت:«شرایط ه�ت تپه بسیار بهم ریخته و آش�ته است و تنها دلیلش هم سوء مدیریت این تشکیلات بوده است. این تشکیلات می‌توانست ثروت زیادی را برای شما ایجاد کند. می‌توانست بهترین امتیازات را به شما بدهد ولی متأس�انه سوء مدیریت باعث شده است که همه شماها ناراحت باشید. شماهایی که یک عمر برای این مملکت جنگیدید.
شماهایی که زمانی که ایران دچار بدترین شرایط ممکن در زمان جنگ بود توانستید شرکت را نجات دهید. ولی درحال حاضر شما هستید که از همه گر�تار‌تر هستید و مشکلات زیادی دارید. این مجموعه آمده است تا مثل یک خانواده در کنار شما ایستادگی کند.» او در اواخر سال ۹۴ چنین صحبت کرده بود و حالا نقوی حسینی، سخنگوی �راکسیون ولایی مجلس به نقل از اژه‌ای، سخنگوی قوه قضائیه گ�ت:«درباره مدیرعامل کشت و صنعت ه�ت تپه باید بگویم که وی �راری بوده و اصلاً زندان نیست که �رصتی به او داده شود تا مشکلات را حل کند.»

مشاهده ادامه مطلب

جولیا کریستوا، فمنیست پیشرو یا جاسوس؟

عکاس: گرام رابرتسون.

 

کوین ویلیامسون، کامنتری — جولیا کریستوا، یکی از برجسته‌ترین روشنفکران جهان، مدت‌هاست خود را دشمن تمامی نظام‌های توتالیتر معرفی کرده است. اما دولت بلغارستان این روزها داستان دیگری می‌گوید: اینکه کریستوا –که اکنون رئیس نشان شوالیۀ ادب و هنر و نشان شایستگی فرانسه است، و همچنین برندۀ جایزۀ بین‌المللی هولبرگ (اغلب او را برندۀ جایزۀ واکلاو هاول نیز می‌دانند که درست نیست) و استاد مدعو دانشگاه کلمبیا- در دورۀ کمونیستی مأمور دستگاه اطلاعاتی بوده است؛ کمیتۀ ترسناکی برای امنیت ملی که با کا.گ‌.ب همکاری داشته است. دولت صوفیه اسناد مرتبط با این موضوع را در ماه مارس منتشر کرد که به جزئیات زندگی حرفه‌ای مأموری با نام مستعار «سابینا» می‌پرداخت؛ شخصی که مقامات کمونیست را از اقدامات مهاجران بلغاری، روشنفکران مائویست، فعالان فلسطینی و دیگران مطلع می‌ساخت.

کریستوا با قاطعیت این اتهامات را رد می‌کند. منتقدان او استدلال می‌کنند که بعید است دولت بلغارستان پرونده‌ای هشتاد صفحه‌ای را برای شرمسارکردن یک زن آکادمیک ۷۶ ساله که در دوران معاصر اهمیت سیاسی خاصی هم ندارد، سرهم کرده باشد. پروفسور ریچارد ولین۱ از مرکز تحصیلات تکمیلی سانی در نیویورک امریکا که آثار متعددی دربارۀ کریستوا نگاشته آشکارا اذعان می‌کند که «کریستوا دروغ می‌گوید». و می‌افزاید ادعای دولت بلغارستان دربارۀ او از ناکجا نیامده است: کریستوا اخیراً در مجله‌ای بلغاری شروع به نوشتن کرد و سیاست دولت بلغارستان این است که پروندۀ چهره‌های سرشناسی را که در دوران کمونیستی به سازمان‌های اطلاعاتی دولتی خدمت کرده‌اند منتشر کند. این سیاست توسط «کامداس۲»، کمیتۀ افشای اسناد و اعلان وابستگی شهروندان بلغار به امنیت ملی و سازمان‌های اطلاعاتی ارتش ملی بلغارستان، صورت می‌گیرد.

اما آنچه کریستوا در خفا انجام داده یا نداده است کمتر از آنچه‌ آشکارا انجام داده است دردسرساز است. او به مدت چند دهه اعتبار و قدرت فکری خود در مقامِ نویسنده (و مبلغ) را به برخی از سرکوب‌گرترین و شوم‌ترین رژیم‌های نیمۀ دوم قرن بیستم سپرده است. و او

مراقبت و تنبیه موقعیتی را داشت که بعدها سرمایه در قرن بیست‌و‌یکم از آن بهره‌مند شد: کتابی که بیشتر از خوانده شدن، خریده می‌شود

این کار را به‌عنوان کسی با تجربۀ اول شخص از سوسیالیسم حقیقی چنانکه در خفقان‌آور‌ترین رژیم اروپای شرقی تحقق یافت انجام داده است.

کریستوا که زمانی مطالعۀ آثارش در دانشگاه ناگزیر بود (در دهۀ ۱۹۹۰ در حداقل چهار کلاس مکلف به مطالعۀ آثار او شدم) به مرور کم‌رنگ شد: تعدادی رمان نوشته بود که در مجموع مورد توجه قرار نگرفت و با انتقاد از منقادشدنِ هویت فردی ذیل استلزاماتِ سیاست‌های هویتی، در جناح مقابلِ رفقای فمنیست خودش قرار گرفت. کریستوا در کنار فوکو و رولان بارت و چند نفر دیگر، متعلق به دوران تندروی‌های پست‌مدرنیستی است. دورانی که در آن، دانشگاهیانِ آمریکایی نیز از نثرِ مملو از ژارگون (و عموماً نامفهوم) بت‌های روشنفکریِ اروپای قاره‌ای، به ویژه بت‌های فرانسوی، تقلید می‌کردند. کتاب مراقبت و تنبیه موقعیتی را داشت که بعدها سرمایه در قرن بیست‌ویکم از آن بهره‌مند شد: کتابی که بیشتر از خوانده شدن، خریده می‌شود؛ تاریخچۀ مختصر زمان۳ برای دانشجویان دورۀ ریاست جمهوری ریگان. انقلاب در زبان شاعرانه۴ شاید به اندازۀ قطعۀ مشهور فوکو شکوه چندانی نیافریده باشد اما خوانندۀ کریستوا میزهای قهوه بسیاری را مزین کرده بود و چه کسی می‌توانست در مقابل «تجربۀ قضیب به‌مثابۀ امر بیگانه»۵ تاب آورد؟

کریستوا سال ۱۹۶۵ با بورس تحصیلی به فرانسه آمد. اندکی بعد از اکول نرمال به سوربن رفت و زیر نظر کلود لوی استروس و ژاک لکان و در سبک فکری رایجِ زمان خود به تحقیق پرداخت: روانکاوی، پست‌مدرنیسم، نشانه‌شناسی، فمنیسم، و البته سیاست‌های رادیکال چپ. کیفرخواست روشنفکران فرانسوی نیمۀ قرن بیستم برای حمایت آشکار و پنهان از دیکتاتوری کمونیستی در سراسر جهان مانند جریمۀ سرعت غیرمجاز در مسابقات اتوموبیل‌رانی ناسکار است، اما پیشینۀ سیاسی کریستوا و مجله‌ای که او مدت‌ها با آن همکاری می‌کرد، تل کل۶، نشانۀ شایان توجهی از ضعف روشنفکران غربی در مقابل توتالیتاریسم است، از توتالیتاریسم مارکسیست-لنینیست گرفته تا استالینیست و مائوئیست، تنها شرط لازم این بود که ظاهری ناآشنا و پر زرق‌و‌برق داشته باشد. کریستوا طرفدار دوآتشۀ حزب کمونیست فرانسه بود که احتمالاً خدمت‌گزارترین در میان همۀ احزاب کمونیست اروپای غربی بود؛ حزبی که تا وقتی آدولف هیتلر به کار مسکو می‌آمد تسلیم خواسته‌های او بود و بعدها توجیه‌کننده حملۀ شوروی به چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ تحت عنوان پیشگیری ضروری از «ضد انقلاب». برای تل کل که سردبیر آن فیلیپ سولرز۷ (که کریستوا در سال ۱۹۶۷ با او ازدواج کرد) به زبان آشنای این دوره مخالفت خود با هر چیز «ضدانقلابی» را اعلام می‌کرد و وفاداری خود به «نظریۀ مارکسیست-لنینیست» را به‌منزلۀ «تنها نظریۀ انقلابی

کریستوا علی‌رغم آنکه تقریباً هیچ دانشی از زبان چینی نداشت و آشنایی‌اش با فرهنگ چین بسیار اندک بود، کتابی دربارۀ زنان چینی منتشر کرد که بسیار خوانده و به زبان‌های دیگر ترجمه شد

زمانۀ ما» اعلام می‌کرد، هیچکدام از خشونت‌های حزب کمونیست آنقدرها هم بزرگ نبود. بعدها مائو استالین را از جرگۀ فکری تل کل بیرون راند. پروفسور ولین، مورخِ اندیشه‌ها، این داستان را در کتاب باد از جانب شرق۸ خود که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد، شرح می‌دهد:

در نتیجۀ رویدادهای مه ۱۹۶۸ و خط و ربطِ آن‌ها با مائويست‌ها، روشنفکران فرانسوی از مدل سیاسی اقتدارگرای ژاکوبین-لنینیستی که قبلاً طرفدار آن بودند وداع کردند. آن‌ها رفتار ماندارین‌مانند خود را نیز ترک گفته و فضایل فروتنی دموکراتیک را در خود پروراندند. آن‌ها در ماه‌های پس از مه خود را با اشکال و شیوه‌های جدید مبارزۀ اجتماعی هماهنگ کردند. آگاهی حاصل از اعتراضات ماه مه دربارۀ بی‌عدالتی‌های ناشی از سیاست‌های بالا به پایین، آن‌ها را به سمت فضایل «جامعه» و مبارزۀ سیاسی از پایین پیش برد. در نتیجه حیات روشنفکری فرانسوی کاملاً تغییر شکل داد. مدل سارتری از روشنفکر پذیرفته شد، اما محتوای آن کاملاً تغییر کرد. بصیرت پیداکردن به ضعف‌های پیشگام‌گرایی سیاسی، نویسندگان و متفکران فرانسوی را وادار ساخت تا در میراث دریفوسیِ روشنفکر جهان‌وطن بازاندیشی کنند: روشنفکری که با به نمایش‌گذاشتن حقیقت ازلی اخلاق، صاحبان قدرت را شرمسار می‌کند … مائوئیست‌هایی که شدند دگماتیست‌های سیاسی و مؤمنان راستین. اما به زودی دریافتند که معرکۀ ایدئولوژیکِ پساچینی آن‌ها با روح آزادی‌خواهی ماه مه ناسازگار است. هنگامی که فریفتن خود با شعارهای انقلابی را کنار گذاشتند، درک کاملاً جدیدی از سیاست یافتند. در نتیجه ایدۀ انقلاب فرهنگی کاملاً تغییر کرد. این دیگر ارجاعی به رویکردی منحصراً چینی نبود. در عوض به رویکردی کاملاً جدید به سیاست دلالت داشت: رویکردی که هدفِ به‌دست‌گرفتن قدرت سیاسی را رها کرده بود و به جای آن به دنبال ایجاد انقلابی دموکراتیک در آداب و رسوم، عادات، جنسیت، نقش‌های جنسیتی و هویت اجتماعی به طور کلی بود.

تیم کریستوا-سولرز عناصر فکری قابل توجهی از مائوئیسم در خود داشت، اما دارای عناصری سطحی نیز بود: سولرز بر نوع پوشش مائوئیستی تأثیر گذاشت و کریستوا، یکی از مهمترین متفکران فمنیست زمان خود، مقالاتی در دفاع از شیوۀ چینیِ بستن پا نگاشت و آن کار را فرم زنانۀ رهایی توصیف کرد. در اظهارنظری که آدم را یاد سناتور الیزابت وارن و جدِ جعلی‌اش «شاهزاده چروکی» می‌اندازد، فخر فروخت که زنی است که «استخوان گونه‌اش را مدیون برخی از اجداد آسیایی‌اش است». علی‌رغم آنکه تقریباً هیچ دانشی از زبان چینی نداشت و آشنایی‌اش با فرهنگ چین بسیار اندک بود، کتابی دربارۀ زنان چینی منتشر کرد که بسیار خوانده و به زبان‌های دیگر ترجمه شد و در آن مدعیات غیرقابل‌دفاعی دربارۀ ویژگی «مادرانۀ» فرهنگ سنتی چین مطرح کرد. تل کل خط فکری‌ای را پیش گرفت که بزدلانه و بی‌قیدوشرط طرفدار مائو بود و حتی تا آنجا پیش رفت که فقدان روانکاوهای حرفه‌ای در چین

ایدئولوژی‌های سیاسی، خود را به دو روش مهم تعریف می‌کنند: اول، مخالفت با مهم‌ترین و برجسته‌ترین رقبای ایدئولوگ مستقیم خود؛ دوم، تلاش برای تمایز نهادن میان خودشان و ایدئولوژی‌ها و جناح‌های هم‌جوار خود

را ناشی از این واقعیت دانست که مائوئیسم مرد چین را از «بیگانگی» بیرون آورده است؛ مارکسیست سنتی آنچه روح سرمایه‌داری را به وجود می‌آورد تشخیص داده و خدمات حرفه‌ای بهداشت روانی را غیرضروری کرده است.

پروفسور ولین می‌گوید که او را به خاطر خدمت در کمیتۀ امنیت ملی «مقصر» نمی‌داند. «بلغارستان ظالم‌ترین دیکتاتوری در اروپای شرقی بود». شاید خبرچینی برای دولت بلغارستان شرطی برای پذیرش کریستوا برای تحصیل در فرانسه بوده باشد و این که او خانوادۀ آسیب‌پذیری داشت که هنوز در دولت پلیسی بلغارستان زندگی می‌کردند. ولین می‌گوید «نمی‌دانم چرا او اعتراف نکرد».

اما این پایان داستان کریستوا نیست. ولین می‌افزاید: «آنچه که به خاطرش او را مقصر می‌دانم پیوستن او به حزب کمونیست است». کریستوا اول به منافع مسکو خدمت کرد و بعد به منافع رئیس مائو. برخلاف بسیاری از همکاران فرانسوی‌اش مهاجران بلغاری در وضعیتی بودند که می‌توانستند تجربیات مستقیم بهتری به دست آورند. باوجوداین، کریستوا و تیم تل کل، در اواسط دهۀ ۱۹۷۰، از چین مائوئیستی بازدید کردند، و در آنجا روستاهای معمولی پوتمکین را دیدند و به خانه بازگشتند تا دربارۀ حکمت و کارایی هلمزمن بزرگ۹ بنویسند. ولین می‌گوید وقتی به سال ۱۹۷۴ می‌رسیم، دیگر همه می‌دانستند که انقلاب فرهنگی یک بازی قدرت و نوعی فروپاشی در تمامی سطوح بوده است، بهانه‌ای در دست مقامات چینی برای پاکسازی رقبای خود. «افرادی که به آنجا فرستاده شده بودند خاطراتی نوشتند و در سال ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ به زبان فرانسوی منتشر کردند… کریستوا می‌دانست که این رژیم‌ها تا چه حد سرکوب‌گر هستند. او مجبور به پذیرفتن کمونیسم نبود. هیچ‌کس او را مجبور به این کار نکرده بود».

اگر این موضوع تنها سوالی دربارۀ یک روشنفکر بلغاری-فرانسوی بود که برای محافل آکادمیک و فمنیستی مبهم مانده است، در آن صورت جذابیتی نداشت و صرفاً یکی از رسوایی‌های روشنفکران فرانسوی بود که موجب حسادت نویسندگان و دانشگاهیان انگلیسی‌زبان می‌شود. (آخرین باری که مجادله‌ای ملی در آمریکا بر سر یک کتاب به وجود آمد چه زمانی بود؟ کتاب منحنی زنگی۱۰؟).

اما حمایت کریستوا از آنچه که بر اساس آمار تقریبی، مرگبارترین رژیم قرن بیستم به شمار می‌آمد، تنها تکه‌سنگی در دیوار بزرگ فریب خوردن روشنفکران غربی بود از نظام‌های توتالیتر، به ویژه آن‌هایی که ویترین‌های جذابی داشتند. (جرمی جنینگز در مجلۀ استندپوینت مائوئیسمِ کریستوا را «یک‌خرده رادیکالِ شیک، یک خرده انقلابی و یک خرده شرقی» توصیف می‌کند). گاهی اوقات این فریب‌خوردن از جانب حزب راست بوده است، مانند فاشیسم ایتالیا که در آن ازرا پوند و فریدریش هایک دولت آگوستو پینوشه را تحسین کردند؛ دولتی که سرکوبگری سیاسی‌اش موجب شد تا چهره‌هایی مانند مارگارت تاچر نیز آن را سرزنش کنند. اما اغلبِ این فریب خوردن‌ها از جانب حزب چپ بوده است: لینکلن استفنز پس از بازگشت از اتحاد جماهیر شوروی اعلام کرد «آینده را دیدم و خوب کار می‌کرد». گزارش نادرست والتر دورانتی

اگر چپ و چپ میانه برای دفاع روشنفکرانه از لیبرالیسم دموکراتیک آماده نباشد، راست حتی کمتر از آن‌ها آماده است

در نیویورک تایمز که با افتخار جایزۀ پولیتزر را به خاطر آن دریافت کرد. موازنۀ اخلاقی و شور سبک‌سرانه و علنی روشنفکران غربی، از چپ گرفته تا لیبرال،‌ نسبت به لنین و استالین. علاقۀ مجلۀ نیو ریپابلیک به کمونیست‌های دورانِ ریاست جمهوری هنری والاس. انکار نسل‌کشی کامبوج توسط نوام چامسکی به‌عنوان ابداع تبلیغاتی آمریکا. ادای احترام به فیدل کاسترو. در آغوش‌کشیدن هوگو چاوز از سوی سردمداران هالیوود تا مقامات منتخب دموکرات. شعارهای «هو، هو، هوشی مین/ ان.‌ال.‌اف۱۱ برنده میشه» در خیابان‌های نیویورک در سال ۱۹۶۸. ده میلیون تی‌شرت چه‌گوارا.

پروفسور ولین می‌گوید: «روشنفکرانی در غرب وجود دارند که تسلیم نشدند». «جورج اورول، سوزان سانتاگ، و دیگرانی که عبرت گرفتند. بسیاری از چپ‌های فرانسوی که در دهۀ ۱۹۶۰ برای انقلاب فرهنگی ضعف می‌کردند، در دهۀ ۱۹۷۰ سر عقل آمدند». اما کسانی که فریب خوردند چه؟ «آن‌ها اغلب در سیاست نپخته بودند و راه‌حل‌هایی کل‌نگرانه و ایده‌آل –راه‌حل‌های کلی- ارائه می‌داند برای اتفاقاتی که چنین راه‌حل‌هایی طلب نمی‌کنند».

ایدئولوژی‌های سیاسی، خود را به دو روش مهم تعریف می‌کنند: اول، مخالفت با مهم‌ترین و برجسته‌ترین رقبای ایدئولوگ مستقیم خود؛ دوم، تلاش برای تمایز نهادن میان خودشان و ایدئولوژی‌ها و جناح‌های هم‌جوار خود. دشمن از نظر رادیکال‌های قرن بیستم مانند جولیا کریستوا، سرمایه‌داری بود و برجسته‌ترین بدیل سرمایه‌داری کمونیسم بود. اینکه آیا دنبال‌کردن انسان آرمانی جدید و جامعۀ جدید آرمان‌شهری کریستوا در قالبِ سوسیالیسم بوروکراتیک و سنتی شوروی درآمد و یا به صورت مدرن‌تر و آنارشیستی‌ترِ انقلاب فرهنگی، مورد اختلاف جناح‌های هم‌جوار بود؛ چیزی که شاید از بیرون بی‌معنا به نظر برسد اما منبع شور -و خشمِ- همه‌گیر در فضای رادیکال بود.

غرب بسیار خوش‌شانس است که لذت‌پرستی و مادی‌گرایی‌اش آن را در برابرِ رادیکالیسم ابتدای قرن بیست‌ویکم -جهادگرایی- واکسینه کرده است؛ چیزی که خریدار چندانی در غرب ندارد، مگر در جوامع مهاجرپذیر، و بیشتر در اروپا. اما افراط‌گرایی اسلامی تنها رقیب لیبرالیسم دموکراتیک در جهان نیست: به موازات آنکه شی جین پینگ موضع خود را در پکن تقویت می‌کند (پروژه‌ای که به مراتب فراتر است از حذف محدودیت زمانی ریاست جمهوری او)، روشنفکران غربی با مرجعیت اخلاقی و آگاهی سیاسی کجا هستند تا نقد معناداری از آنچه او نمایندگی می‌کند ارائه دهند؟ چپ در اروپا و در دنیای انگلیسی زبان هیچ‌گاه برای سهل‌گیری در مقابل

پوپولیست‌های دست راستیِ اروپا بسط ید عملی (یا قدرت کشتار) مائو را ندارند، اما همان نقشی را برای روشنفکران رادیکال راست بازی می‌کنند که زمانی مائویسم برای روشنفکران چپ رادیکال بازی می‌کرد

ناسیونالیسم خشن چینی خود را مجبور به محاسبه -یا تخمین زدن احتمالات- ندانسته است و حتی تکنوکرات‌های لیبرالی مانند توماس فریدمن آرزوی تبدیل آمریکا به «یک روز همچون چین بودن» را در سر دارند و با اکراه توانایی دولت چین را برای اقدام‌کردن بدون مزاحمت دموکرات‌ها می‌ستایند.

و اگر چپ و چپ میانه برای دفاع روشنفکرانه از لیبرالیسم دموکراتیک آماده نباشد، راست حتی کمتر از آن‌ها آماده است زیرا خود را عمیقاً گرفتار نوعی از ملی‌گرایی اقتدارگرا کرده است که مجری آن پکن است. درست مانند چپ قرن بیستم، راست قرن بیست‌و‌یکم در جستجوی متحدان و منابع الهام‌بخش در خارج از کشور رفته است و مرد قدرتمند روسیه، ولادیمیر پوتین، خاندان سیاسی لوپنِ فاشیست در فرانسه، حزب آلترناتیو برای آلمان، نئوناسیونالیسم، نئومکارتیسم و سیاست‌های نژادی-هویتی را برگزیده است. پوپولیست‌های دست راستیِ اروپا بسط ید عملی (یا قدرت کشتار) مائو را ندارند، اما همان نقشی را برای روشنفکران رادیکال راست بازی می‌کنند که زمانی مائویسم برای روشنفکران چپ رادیکال بازی می‌کرد.

روشن نیست که کریستوا از اشتباهات سیاسی خود درس گرفته یا حتی تا به حال آن‌ها را واقعاً خطا می‌دانسته است یا نه. همکاری ادعا شدۀ او با پلیس مخفی بلغارستان، هرچند مبتذل به نظر می‌رسد، بزرگترین اشتباه او نیست. اما این اتهام، و نه واقعیات مربوط به حمایت طولانی‌مدت او از اعمال غیرانسانی سیاسی، مایۀ خجالت او است. او با این کار به نمونۀ بارزی از گرایش به رادیکالیسم تبدیل شده است و هم‌فکر معنوی پیشگامانِ غربی‌ای است که با چشمک‌زدن استالینیست‌ها را «لیبرال‌هایی که عجله‌ دارند» خطاب می‌کردند. اما رادیکالِ شیک سبکی نیست که فقط پیشرو باشد. شی جین پینگ عجله دارد، مارین لوپن هم همین‌طور و توجه هر دوی آن‌ها بیشتر به نتیجه است تا «نقاط اشتراکات» یا اینکه چه کسی از چه ضمیری استفاده می‌کند و وسواس‌های عامه‌پسند روشنفکران معاصر ما.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را کوین ویلیامسون نوشته است و در آوریل ۲۰۱۸ با عنوان «Agent Kristeva» در وب‌سایت کامنتری منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۸ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «جولیا کریستوا، فمنیست پیشرو یا جاسوس؟» و ترجمۀ حمیدرضا محمدی منتشر کرده است.
•• کوین ویلیامسون (Kevin Williamson) روزنامه‌نگار محافظه‌کار آمریکایی است که در نشنال ریویو می‌نویسد.

[۱] Richard Wolin
[۲] ComDos
[۳] A Brief History of Time: کتاب مشهور استیون هاوکینگ که بین دانشجویان بسیار محبوب است [مترجم].
[۴] Revolution in Poetic Language: مشهورترین کتاب کریستوا [مترجم].
[۵] Experiencing the Phallus as Extraneous
[۶] Tel Quel
[۷] Philippe Sollers
[۸] Wind from the East
[۹] Great Helmsman: معمار اصلی انقلاب فرهنگی چین [مترجم].
[۱۰] The Bell Curve: کتابی نوشتۀ ریچارد هرنستاین، چارلز موری که اولین بار در سال ۱۹۹۴ به انتشار رسید. این کتاب به دلیل مرتبط دانستن سطح هوش با نژاد، بسیار مجادله‌برانگیز شد [مترجم].
[۱۱] مخفف جبهۀ آزادی‌بخش ملی (National Liberation Front) که اینجا به جنبش هو شی مین در ویتنام اشاره دارد [مترجم].

مشاهده ادامه مطلب

قانون‌گذاران اروپایی از آمازون خواستند تا �روش کالا با تم شوروی را متوق� کند

۲۷ ن�ر از اعضای اتحادیه اروپا در نامه‌ای سرگشاده از مدیرعامل آمازون، ج� بزوس خواسته‌اند تا �روش کالاهایی با تم شوروی را در �روشگاه آنلاین جهانی‌اش متوق� کند. آن‌ها این کار را توهین به قربانیان رژیم دانسته‌اند.

پیش از این در ماه سپتامبر از �روشگاه زنجیره‌ای ولمارت در آمریکا خواسته شد تا �روش لباس با نماد داس و چکش را متوق� کند.
این نامه به کالاهایی مانند تی‌شرت، پرچم و اقلام یادگاری در میان باقی کالاها اشاره کرده است.

دنیای مد و لباس در سال‌های اخیر با طرح‌های نژادپرستانه و سکسیتی زیادی در صدر اخبار بوده است. به طور مثال کمپانی اچ اند ام به علت است�اده از لباس سربازان زن کورد در طراحی‌هایش مورد اعتراض مردم و �عالان اجتماعی سیاسی قرار گر�ته است. اما این اولین بار است که اعضای اتحادیه اروپا به این موضوع وارد شده و به �روش کالاها اعتراض کرده‌اند.

مشاهده ادامه مطلب

نقدی بر رمان حالا دیگر بخواب

حالا دیگر بخواب

حالا دیگر بخواب اثر جدید آلاله سلیمانی است که توسط دلسوخته منتشر شده است. نویسنده تجربه زیسته خود به‌عنوان یک کار درمانگر و نتیجه تعاملاتش با کودکان استثنایی و دچار سندروم ‌داون را محور رمان قرار داده است. سلیمانی دغدغه حاصل از ارتباط خود با خانواده‌های دارای چنین فرزندانی را در قالب این رمان به رشته تحریر درآورده تا رسالت خود را در هر دو زمینه روان‌شناختی و داستان‌نویسی به انجام برساند. افراد مبتلا به سندروم داون می‌توانند زندگی ارزشمند و سالمی داشته باشند. پیشرفت‌های اخیر پزشکی و حمایت‌های فرهنگی از افراد مبتلا به این عارضه و خانواده‌های آنان فرصت‌های مناسبی را برای غلبه بر چالش‌های این وضعیت فراهم می‌کند. رمان حالا دیگر بخواب نیز یکی از هزاران نوع واکنش متفاوت خانواده‌ها در مواجهه با تولد یک کودک دچار سندروم‌ داون را از طریق روایت زندگی زنی به‌نام بیتا توصیف می‌کند. بیتا حافظه خود را از دست داده و به‌همین دلیل پنج سال از زندگی‌اش را فراموش کرده است. او به‌مرور طی هجده فصل از رمان مسائلی را به خاطر می‌آورد که ضمن ایجاد کشش و تعلیق در داستان، اطلاعات ارزنده‌ای درباره موضوع اصلی به مخاطب ارائه داده و همزمان با قصه‌گویی موجب ارتقای آگاهی خواننده در این خصوص می‌شود

منبع: روزنامه ایران
خبرنگار: آیناز محمدی

مشاهده ادامه مطلب

کشتار هوشمند

تا امروز، بزرگترین خطری که تمدن ما را روی زمین تهدید می‌کند، تغییرات اقلمیی است. اما ممکن است در دهه‌های آینده با چیزی حتی هولناک‌تر طر� باشیم. در یکی از قسمت‌های سریال تلوزیونی «آینه‌‌ی سیاه» (Black Mirror)، چارلی بروکر آینده‌ای نه چندان دور را تصور کرده که جمعیت زنبورهای عسل در آن به شدت کاهش یا�ته است. با از میان ر�تن زنبورهای عسل و سایر گرده‌ا�شانان، انسان‌ها برای تضمین ادامه‌ی گرده‌ا�شانی و تولید غذا، حشراتی مصنوعی تولید کرده‌اند که وظی�ه‌ی گرده‌ا�شانان را بر عهده گیرند. روبات‌هایی بسیار کوچک به اندازه‌ی زنبورهای طبیعی که با است�اده از منابع در دسترس برای خود کندوهایی می‌سازند، خود را تکثیر می‌کنند و در جای جای کشور انگلستان پراکنده شده‌اند. بین مردم نظرات مختل�ی درباره‌ی این پرندگان روباتیک وجود دارد. بعضی آنها را م�ید و بعضی یک تهدید ارزیابی می‌کنند. گروهی هم معتقدند، دولت از این زنبورهای روباتیک برای جاسوسی است�اده می‌کند. اما همه‌ی این‌ها گمانه‌زنی هستند تا زمانی که زنبورها به ماشین‌های کشتار هوشمند بدل می‌شوند. داستان را بیش از این لو نمی‌دهم، ولی آنچه بروکر از آینده‌ی تاریک سلاح‌های هوشمند تصویر می‌کند، چندان هم تخیلی نیست.

کشتن بهینه

سلاح‌های هوشمند، ابزاری با توانایی کشتن و آسیب‌زدن هستند که بر خلا� سلاح‌های سنتی، می‌توانند خود تصمیمات لازم را برای «بهینه کردن» آسیب اخذ کنند. «بهینه کردن» �رآیند کشتار چیزی است که سازمان‌های د�اعی بسیار روی آن مانور می‌دهند. آنها به ما می‌گویند که «موشک‌های هوشمند، تانک‌های هوشمند و روبات‌های کشنده می‌توانند تل�ات غیرنظامیان را کاهش دهند و از آسیب‌های غیرضروری جلوگیری کنند». احتمالا تا حدی هم درست بگویند. کشتار سهوی غیرنظامیان به علت خطای انسانی، همیشه جزوی از جنگ‌ها بوده است. می‌توان در مزمت جنگ بسیار گ�ت، اما بعید است بتوان استدلالی مخال� این داشت که هوش‌مصنوعی می‌تواند تل�ات اشتباهی را کاهش دهد. مدتی پیش سازمان تحقیقات د�اعی ایالات متحده، یک درون را رونمایی کرد که می‌تواند «ا�راد مشکوک» را با است�اده از داده‌های تصویری یک دوربین که روی خود دارد شناسایی و مورد هد� قرار دهد. مدا�عان شرکت‌های اسلحه‌سازی که هر یک برنامه‌هایی برای توسعه‌ی سلاح‌های هوشمند دارند، چنین پهپادهایی را م�ید می‌دانند. ممکن است یکی از آنها به شما بگوید، در یک جشن، مراسم، رای‌گیری یا هر جایی که کروری انسان کنار هم جمع شده‌اند، حضور چنین پهپادهایی می‌تواند م�ید باشد. اگر کسی بخواهد خودش را میان جمعیت من�جر کند، آیا منطقی نیست که یک پهپاد از بالا او را شناسایی و پیش از آنکه دهها ن�ر را به کشتن دهد، شکارش کند؟ کمی بعدتر وقتی خبر است�اده‌ی پنتاگون از کتابخانه‌ی هوش‌مصنوعی گوگل در تحلیل تصاویر پهپادها منتشر شد، موجی از اعتراض‌ها بین کارکنان گوگل به راه ا�تاد تا آنجا که گوگل اعلام کرد همکاری با پروژه‌های نظامی را متوق� کرده و مانی�ستی در لزوم مسئولیت‌پذیری است�اده از هوش‌مصنوعی منتشر کرد.

گرچه �شار عمومی و استع�اهای دسته‌جمعی، غول عظیم اینترنت را به تغییر رویه واداشت (دست کم در ظاهر) اما تکنیک‌ها و ابزارهای هوش‌مصنوعی و یادگیری‌ماشینی در انحصار هیچ‌کس نیستند. هر گروه و کشوری می‌تواند ابزارهای مورد نیاز خود را طراحی و پیاده‌سازی کند و کسی هم نمی‌تواند جلوی آنها را بگیرد. چه بخواهند برای کمک به ازکارا�تادگان، اسکلت‌های بیرونی طراحی کنند، چه برای است�اده در میدان جنگ.

جایی برای پنهان شدن

نه! هیچ جایی برای پنهان شدن از سلاح‌های هوشمند در کار نخواهد بود. سلاح‌هایی که می‌توانند شما را ردیابی کنند. در میان جمعیت به دنبالتان بگردند و در دل کوه‌ها و تونل‌ها و ساختمان‌ها سراغتان بیایند. از ماشین‌های بدون راننده تا پهپادهایی که خودشان در برابر وضعیت «بهترین» تصمیم را می‌گیرند، یادگیری ماشینی برای پیشبرد «هد�» مشخص شده برای دستگاه به کار می‌رود. مهم آن است که این هد� چه باشد. دیوانگانی که در میان لایه‌لایه‌های ح�اظت‌شده نشسته‌اند و دکمه‌های قرمز زیر دستانشان است، این اهدا� را تعیین می‌کنند. ممکن است یک سرهنگ یا ژنرال تصمیم بگیرد که مردم �ولان نژاد خاص، مزاحم یا مخل هستند. کا�ی است دستور خود را به صورت یک جمله بیان کند. «همه‌ی آنها را بکش». ماشین‌های هوشمند، زبان او را پردازش می‌کنند، منظورش را از «آنها» آنطور که منظورش است، �هم می‌کنند و به سراغ جمعیتی می‌روند که از همه‌جا بی‌خبر در تلاش برای زنده‌ماندن، با سختی‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنند. تصور کنید آنچه این دو سال در روهینگیا به دست نظامیان در جریان بود را به دست «ماشین‌های کشتار هوشمند» بدهند. تصور کنید پلیس ضدشورش در خیابان با صدها پهپاد و ماشین روباتیک و سگ هوشمند مسلح به مصا� تظاهرکنندگان برود. حتی نه برای آنکه آنها بکشد، بلکه برای سرکوب. تصور کنید پیش از آنکه جرمی مرتکب شوید به اتهام «پیروی از الگوهای یک مجرم» توسط هوش‌مصنوعی به عنوان یک «هد�» شناسایی شوید.

دلبستگی جانیان به براقی و زیبایی موشک‌هایشان، هنگام لا� زدن از سلاح‌های هوشمند به «دقت» و «سرعت» آنهاست و اینجاست که وهم دقت بی‌نهایت آنها را بسیار بلندپروازتر از آنچه پیشتر بودند می‌کند. با خود می‌گویند، اگر سلاحی داریم کارا و دقیق، چرا هر جای دنیا را که خواستیم مورد هد� قرار ندهیم؟ چرا هر کسی را که از ما نبود از پای در نیاوریم؟ پس از جنگ جهانی دوم مقرراتی برای جلوگیری از دستیابی کشورهای �اقد سلاح‌های هسته‌ای به آنها، وضع شد. سازوکارهایی که نقدهایی جدی به آنها وارد است اما وحشت یک زمستان هسته‌ای را تا حدی از سر مردم زمین دور کرد. بعضی معتقدند تا پیش از آنکه دیر شود باید، مقرراتی مشابه برای جلوگیری از همه‌گیر شدن سلاح‌های هوشمند هم وضع شود. اما بعید است چنین رویکردی آنطور که برای سلاح‌های هسته‌ای جواب داد، اینبار هم م�ید باشد.

�یلتر بزرگ

پیشتر در یادداشتی از خصوصی‌سازی �ضا درباره‌ی پاردوکس ��رمی و توضیحات محتمل آن نوشته‌ام. یکی از توضیحات پارادوکس ��رمی (چرا با اینکه احتمال خوبی برای شکل‌گیری حیات هوشمند در ورای زمین وجود دارد، هیچ اثری از تمدن‌های هوشمند در کهکشان و ورای آن نمی‌بینیم؟) �یلتر� بزرگ است. �یلترهایی که امکان رسیدن به مرحله‌ی بسیار پیشر�ته‌ی تکنولوژیک را از تمدن‌های هوشمند می‌گیرند و طول عمر آنها را کوتاه می‌کنند. یکی از �یلترهای قابل تصور، ماشین‌های کشتاری هستند آنچنان پیشر�ته که چیزی جلوددارشان نباشد. ماشین‌هایی که ساختشان تکنولوژی چندان دور از دسترسی نیاز نداشته باشد و بسیاری بتوانند آنها را بسازند. شاید تنها یک درگیری «هوشمند» کا�ی باشد تا جنگی نابودگر به راه بیاندازد. جنگی که تمام یا بخش بزرگی از جمعیت زمین را به نابودی بکشد. است�اده از سلاح‌های هوشمند هرقدر هم که در یا�تن و کشتن باهوش عمل کنند، می‌توانند نهایت بلاهت نوع بشر را به نمایش گذارند.

اگر تا امروز این تغییرات‌اقلیمی ساخته‌ی دست انسان است که اذهان مردم جهان را به خود مشغول داشته، به زودی خطری از آن هم بزرگتر به تیتر یک اخبار بدل خواهد شد. روبات‌هایی که این روزها �یلم‌هایشان در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود، در آینده‌ای نه چندان دور به میدان جنگ راه می‌یابند. (اطلس: پریدن و پشتک، پارکور! / چیتا: دویدن و پرش / ماشین‌های خودران جنگی  ) چیزی جلودارشان نیست. نه کوه‌های سنگلاخی و نه باران و مه و طو�ان. نه گرما و نه سرما. آنها تا آنجا که هد� را نابود کنند به کار خود ادامه خواهد داد. دیوانگان در جهان در حال ساخت نسل جدیدی از ابزار کشتار هستند تا سلطه‌ی خود بر زمین را تحکیم کنند.

شرکت‌های بزرگ اسلحه‌سازی با است�اده از بودجه‌های عمومی و قراردادهای دولتی، در حال ساخت کروری سلاح‌های کشنده و هوشمندند تا هوشمندانه‌تر اهدا� را تعقیب و نابود کنند. این جعبه‌ی پاندورایی است که دارند بازش می‌کنند. اگر Ak-47کلاشنیک� امروز سلاحی ارزان و کاراست که گروه گروه ارتش‌ها و شبهه‌نظامیان را برای کشتن مسلح کرده، جایش را به روبوت کشتار کلاشنیک� خواهد داد. تانک‌های هوشمند به صورت گروهی به اهدا� (بخوانید خانه‌ها و روستاها و خیابان‌هایی شهرها) یورش می‌برند و موشک‌های بالستیک با مسیریابی هوشمند از همه‌ی تکنولوژی‌های قابل تصور برای پیدا کردن و من�جر کردن سوژه‌هایشان است�اده می‌کنند.

زندگی درون یک انقلاب

در داستان‌های ویرانشهری از دیکتاتوری‌های آینده، تکنولوژی نقشی اساسی دارد. اگر امروز کارکنان گوگل دسته‌جمعی استع�ا می‌دهند و در محوطه‌ی شرکت گوگل، راهپیمایی اعتراضی برگذار می‌کنند، باید چنین حرکاتی به خیابان‌ها و مجالس قانون‌گذاری راه‌یابد تا سیاستمداران را وادارد سازوکاری برای نظارت عمومی بر تکنولوژی‌های نو وضع کنند. تکنولوژی‌هایی که می‌توانند برای تولید غذا و ارتقاع سلامت عمومی مورد است�اده قرار گیرند، نباید به ابزار کنترل، تنبیه و کشتار بدل شوند. گوشهایتان را تیز کنید، روز به روز اخبار بیشتری از بمب‌های براق و هوشمند خواهید شنید. حتی �شنگ‌هایی که مسیرشان را تغییر می‌دهند تا حتما به هد� اصابت کنند. جادوی هوش‌مصنوعی دارد، همه چیز را زیر و رو می‌کند. این یک انقلاب تکنولوژیک است. اما هنوز زود است که بگوییم، انقلابی به ن�ع ما بیش از ۷میلیارد ن�ر مردم زمین یا علیه‌مان.

بگذارید این سناریوهای ترسناک را با معر�ی یک �یلم کوتاه تمام کنم. �یلم کوتاه «رویات‌کشتار» را گروه «ممنوعیت سلاح‌های خودران» ساخته‌اند تا توجه عمومی را به آینده‌ای که سلاح‌های هوشمند و روبات‌های قاتل می‌توانند برایمان رقم بزنند، جلب کنند.

 

مشاهده ادامه مطلب

شاه: هیچ جامعه‌ای بدون دین قوام ندارد

۶ �روردین  ۱۳۴۲: به گزارش روزنامه اطلاعات، محمدرضاشاه در مراسم سلام نوروزی سال ۱۳۴۲ تاکید کرد «هیچ مذهبی مترقی‌تر از اسلام نیست و هیچ جامعه‌ای بدون دین قوام ندارد.»

او همچنین به «انقلاب س�ید» اشاره کرده و آن را امری ضروری برای جامعه دانست. به گ�ته وی انقلاب س�ید باید از انقلاب بزرگتری که هزینه بیشتری برای جامعه دارد جلوگیری کند.

انقلاب س�ید و اصلاحات ارضی در ایران با جنبش‌های آزادی‌بخش چپ‌گرا در کشورهای «جهان سوم» همزمان بود و همانطور که شاه تاکید می‌کند قرار بود از ات�اقی مشابه در ایران جلوگیری کند.

مشاهده ادامه مطلب

مالک خصوصی توان اداره ه�ت‌تپه را نداشت

از آخرین جزئیات اعتراضات کارگران کارخانه نیشکر ه�ت‌تپه بگویید.

حدود چهارماه حقوق ما عقب‌ا�تاده است. تقریبا ۱۵ سالی است که اوضاع شرکت نابسامان است ولی نه به آن صورت که شرکت به گل بنشیند اما از زمستان ۹۴ که دولت، این شرکت را رسما به بخش خصوصی واگذار کرد، روزبه‌روز این کشتی در گل �رو ر�ت و درحال حاضر اصلا تکان هم نمی‌خورد.

مسئولیت شرکت به دو جوان سپرده‌ شده که کار آنها تولید نیست، آنها بازرگان بودند و با زدوبندهای دولتی به چین س�ر می‌کردند و کار واردات انجام می‌دادند. همچنین شرکت‌های ورشکسته را با قیمت ارزان می‌گر�تند و با برند آنها (شرکت‌ها) که به اصطلاح می‌خواهند آن شرکت‌ها را سرپا و احیا کنند، تسهیلات مجدد دریا�ت می‌کردند ولی باز واردات خودشان را انجام می‌دادند. آنها ه�ت‌تپه را گر�تند و متوجه شدند که نمی‌توانند آن را اداره کنند.

منظورتان از این دو ن�ر کیست؟

«م-ر» و «ال�-ال�» هستند. این دو ن�ر شرکت را با چه رانتی دریا�ت کردند، که شرکت را �روختند، واگذار کردند یا اجاره دادند؟ نمی‌دانم. دولت اصلا و ابدا این موضوع را �اش نکرده است و با آمدن آنها کارگران هم دچار مشکلات زیادی شدند؛ به‌طور مثال کارگران بیش از آنچه که حقوق می‌گر�تند، کار می‌کردند.

این موضوع برای چه سالی است؟

از سال ۹۴ تاکنون؛ از سال ۹۴ تا به الان حقوق‌هایمان را بدون اعتصاب نتوانستیم دریا�ت کنیم و همه کارگران از نظر روحی و روانی دچار آسیب‌های زیادی شده‌اند. چند آدم‌ بی‌سواد و لات از تهران آورده بودند و مسئولیت کارگرها را به آنها سپرده بودند. آنها به کارگرها �حاشی می‌کردند و به‌طور کلی کار را نابود کردند. واقعا این شرکت یک صنعت طلاست و هر قسمت از این شرکت که کسی بخواهد کار کند باید سال‌ها در این حر�ه تخصص داشته باشد، چون کاملا �نی است.

آنها با �امیل‌بازی شرکت را به �نا داده و باعث کاهش تولیدات شدند، حقوق را سر موقع نمی‌دادند و درنهایت معلوم شد میلیون‌ها دلار ارز دولتی را گر�تند و در بازار به قیمت گزا� �روختند و راحت ویزا گر�تند و در نهایت  یکی از آنها به چین و  دیگری به ایتالیا ر�ته است.

یعنی �رار کردند؟

بله. دولت هم در این مورد هیچ چیزی نمی‌گوید و ما خودمان این موضوع را �همیدیم.

شما از کجا متوجه شدید؟

دیدیم آقایان حضور ندارند و گوشی‌ها را جواب نمی‌دهند و بعد شایعه شد که یکی از آدم‌هایشان را بازداشت کرده‌اند، بعد متوجه شدیم که اختلاس کرده‌اند و تا الان به مدت چهارماه حقوق معوقه طلب داریم و کارگران خون‌شان به جوش آمده است و رسما جلوی �رمانداری اعتصاب کردیم.

امروز این ات�اق ا�تاد؟

نه. ما دو روز است جلوی �رمانداری اعتصاب می‌کنیم. چرا؟ به دلیل اینکه استاندار و �رماندار تمام‌قد، هرموقع که ما اعتصاب می‌کردیم جلسه شورای تامین برگزار می‌کردند و ضامن‌ها را جمع می‌کردند و آنها به ما تعهد می‌دادند که حقوق یا هر مشکلی که بود را برطر� کنند. ما به همین دلیل سراغ �رمانداری ر�تیم چرا که �رمانداری همیشه ضامن آنها (دو ن�ر) می‌شد و حالا با وعده و وعیدهای داده شده، باید امروز به ما پاسخ بدهند،  آنها (�رمانداری) که ما را در گذشته سرکوب می‌کردند و با شعار حمایت از سرمایه‌دار، حمایت از کارآ�رین و تولید ملی و داخلی، همیشه رضایت ما را �راهم می‌آوردند.

آقایان مدیر اینقدر بی‌خیال بودند که پنج، ۶ ماه یک‌بار هم به شرکت نمی‌آمدند و معلوم بود که ه�ت‌تپه را به بهانه دیگری گر�ته‌اند. در ه�ت‌تپه، نان نداشتیم بخوریم و صنعت متوق� شده بود ولی آنها میلیاردها بابت تبلیغ برند ه�ت‌تپه هزینه کردند.

سه، چهار میلیارد پول به استقلال اهواز پول داده بودند که اسم‌شان را روی پیراهن بازیکنان بزنند و ما اینجا برای گر�تن حقوق سروکله می‌زدیم، این تبلیغات برای چه بود؟ با تبلیغ برند ه�ت‌تپه سازمان خصوصی‌سازی را �ریب بدهند که ما تولید می‌کنیم و هر روز هم می‌گ�تند ما چندین صنعت را می‌خواهیم به دورود بیاوریم و به نام آن صنایع وام می‌گر�تند و الان هم �راری هستند. جالب اینجاست که بعد از چهار سال بازرسان خصوصی‌سازی می‌گویند به ما مدرک بدهید که آیا می‌توانیم آنها را خلع ید کنیم یا نه؟

آقایان دزدی کرده و از کشور �راری شدند، تازه اینها دنبال مدرک هستند که آیا لیاقت دارند یا ندارند؟ ا�راد سازمان خصوصی‌سازی از تهران می‌گ�تند می‌خواهند شرایطی را مهیا کنند که ما مجددا با آنها کار کنیم.

آخرین جلسه‌ای که برای بهبود این شرایط داشتید با چه کسی بود و چه نتیجه‌ای برای شما داشت؟

با مهندس رضامددی، قائم‌مقام شرکت که قبلا معر�ی کرده بود و مسئولیت تام‌الاختیار به او داده بودند، جلسه داشتیم. آقای مددی چندماهی مریض بودند و حالا آمده‌اند و شخص کاردان و باتجربه‌ای هستند. ایشان می‌گوید با اینکه آنها مرا به‌عنوان قائم‌مقام تعیین کرده‌اند ولی هیچ پولی در حساب ندارم که جوابگوی شما باشم.

ما اعلام کردیم که بعد از گر�تن مطالبات‌مان کار را شروع می‌کنیم و آقای مددی قرار شد به استانداری برود و تمام مطالبات ما را روی میز استانداری بگذارد، اگر استانداری قبول کرد من کار را ادامه می‌دهم و اگرنه، استع�ا می‌دهم.

مطالبات‌تان را یک‌بار دیگر به صورت کامل اعلام می‌�رمایید؟

چهارماه حقوق معوقه داریم و هشت‌ماه بن کاری به کارگران روزمزد پرداخت نشده است و ۱۱ ماه بیمه کارگران روزمزد از سال ۹۵ طلب دارند، جیره ماه رمضان و سه سال پاداش کشت را طلب داریم و حدود دو ماه بیمه‌هایمان را پرداخت نکردند که اینها مطالبات ریالی ماست. مطالبه دیگر ما آینده شرکتی است که از آن ارتزاق می‌کنیم و آنها نباید در این شرکت حضور داشته باشند و ما با شرکت خصوصی‌سازی، دیگر کار نمی‌کنیم. مطالبه بعدی اینکه برای هیچ‌یک از کارگران نباید پرونده امنیتی و قضایی ایجاد کنند.

تا الان چنین پرونده‌ای ایجاد شده است؟

تا دل‌تان بخواهد. خود من یک سال است که از پله‌های دادگاه بالا و پایین می‌روم.

حکمی هم تا حالا برایتان صادر شده؟

نه، زرنگ هستند. پرونده را باز نگه می‌دارند تا صدای ما در نیاید.

در رابطه با بحث د�ترچه بیمه‌هایتان، آیا بیمه‌هایتان پرداخت شده است؟

بیمه‌ها را یک Ù‡Ù�ته یا ده روز پیش در ماه مرداد پرداخت کردند Ùˆ حدود یک ماه بعضی کارگران دÙ�ترچه نداشتند ولی با واریز آن، دÙ�ترچه‌ها را تمدید کردند Ùˆ تا قبل از آن داروهایشان را به صورت آزاد تهیه می‌کردند، ما بیماران ام.‌اس، قلبی Ùˆ… داریم Ú©Ù‡ برای همه مشکلات زیادی را به بار آورده‌ است.

مقامات استانی یا حتی کشوری که از تهران آمدند قول صددرصد برای ر�ع مشکلات شما ندادند؟

هیچ قولی به ما ندادند حتی آقای جهانگیری که به خوزستان آمد تمام هنرش این بود که به اتحادیه برود و بعد در جلسه تا توانست از خصوصی‌سازی تعری� کند. انگار‌نه‌انگار �ولاد ه�ت‌تپه در خوزستان دچار مشکل شده‌ است.

تا قبل از اینکه شرکت‌ به بخش خصوصی واگذار شود، این مشکلات هم وجود داشت؛ مثلا حقوق‌تان را دیر پرداخت می‌کردند؟

نه، این‌طور نبود. با خصوصی‌سازی شدن، شرکت باید رونق بیشتری پیدا می‌کرد اما در عوض نابود شد. قبل از خصوصی‌سازی نهایت ما یک ماه حقوق عقب بودیم ولی به دروغ می‌گویند ه�ت‌ماه حقوق عقب بودند و سازمان اداری ه�ت‌تپه خیلی منسجم‌تر بود اما الان سازمان اداری هم نداریم. در حال حاضر نیشکر ه�ت‌تپه، پنج هزار کارگر دارد و مثل یک شهر می‌ماند. اداره کارگزینی ه�ت‌تپه در گذشته به اندازه یک شهرداری، آدم در آن کار می‌کرد و الان به هم ریخته است. �قط آمدند که از ه�ت‌تپه برای منا�ع خودشان است�اده کنند و این کار را هم کردند.

مشاهده ادامه مطلب

چرا دائم از تمام شدن شارژ گوشی‌ می‌ترسیم؟

تصور کنید صبح که بیدار می‌شدید یک هشدار جلوی چشم‌تان �عال می‌شد که بهتان اعلام می‌کرد دقیقا تا چند دقیقه‌ی دیگر قسمت‌هایی از بدن‌تان از کار خواهد ا�تاد و از خستگی خاموش خواهد شد. �رض کنید در تمام روز همیشه این هشدار را می‌دیدید بدون این که کارآیی خاصی جز استرس‌زایی برای شما داشته باشد.

همه‌مان هر روزه استرس دیدن چنین هشداری را با دیدن ص�حه‌ی تل�ن‌های همراهمان تجربه می‌کنیم. همیشه بالای ص�حه علامتی هست که می‌خواهد درصد باقی‌مانده از شارژ گوشی‌ را نشان‌مان بدهد. این علامت به این قصد طراحی شده بوده که با ارائه‌ی اطلاعات سودمند درباره‌ی وضعیت باطری گوشی، به صاحب موبایل خدمت کند اما در عوض باعث ایجاد انواع و اقسام هیجان‌های �کری اضا�ه در ما شده است: نکند امروز صبح زیادی از گوشی‌ام است�اده کرده باشم؟ باید گوشی‌ام را خاموش کنم تا وقتی می‌خواهم اسنپ بگیرم بتوانم ازش است�اده کنم؟ نکند وقتی که بهش نیاز دارم خاموش شود؟

در �یلم اسکار گر�ته‌ی Get Out شخصیت اصلی آقای کریس واشنگتن برای اولین بار قصد کرده که به خانواده‌ی عجیب نامزدش برود. کریس متوجه می‌شود که هیچ راهی برای شارژ کردن گوشی‌اش پیدا نمی‌کند و ترس اصلی دقیقا از همانجا شروع می‌شود که انگار یک ن�ر همیشه شارژر گوشی‌ کریس را از برق می‌کشد. در حال حاضر یکی از کلیشه‌های ژانر وحشت این است که شخصیت اصلی به هر دلیل از است�اده از تل�ن همراهش محروم می‌شود. اگر قبلا گیر ا�تادن در �ضاهای متروکه‌ای مثل �یلم روانی ۱۹۶۰ یا کشتار با اره‌برقی ۱۹۷۴ و یا درخشش ۱۹۸۰، به معنای انزوای کامل و جدا ا�تادن از جهان بیرون بود، الان �قط وقتی شخصیت‌ها کاملا احساس می‌کنند تنهایند که دیگر تل�ن همراه نداشته باشند. گوشی‌شان را گم کرده باشند یا شارژ گوشی‌شان تمام شده باشد.

تحقیقات درباره‌ی اضطرابات ناشی از نبود گوشی

تحقیقات یک دهه‌ی گذشته توجه دانشمندان را به پدیده‌ای به نام «نومو�وبیا» (Nomophobia) جلب کرده است. نومو�وبیا در واقع به معنای همان حس نگرانی جدا شدن از تل�ن‌های همراه است. به شهادت روزنامه‌ی «وال استریت ژورنال» در چهار سال گذشته حداقل ۱۵ مقاله‌ی علمی به این موضوع پرداخته‌اند.

بعضی از این تحقیقات واکنش ا�راد تحت آزمایش به هشدارهای تل�ن‌همراه را اندازه‌گیری کرده‌اند و نشان‌داده‌اند چطور با شنیدن زنگ مرتبط با پیامک، ناگهان ضربان قلب ما ا�زایش می‌یابد. ما نسبت به گوشی های همراهمان زیادی حساس شده‌ایم. در این حد که وقتی نمی‌لرزند هم لرزششان را احساس می‌کنیم.  مطالعه‌ی نشریه‌ی «رایانه و ر�تارهای انسانی» در سال ۲۰۱۲ نشان داد که ۸۹ درصد از جامعه ی ۲۹۰ ن�ری مورد مطالعه، توهم لرزش را گزارش کرده‌اند. این توهم که حداقل ه�ته‌ای یکی دو مرتبه گریبان‌گیرمان می‌شود در مطالعه‌ی دیگری که بر روی کارکنان بیمارستان انجام شد هم تایید شده است.

به باور بعضی از محققین مغز ما در ت�سیر چیزهایی مثل احساس خارش دچار لغزش می‌شود و توهم لرزیدن گوشی همراهمان را القا می‌کند.

تحقیقات دیگر نیز مهر تایید بر نگرانی �زاینده‌ی ما از جدایی از تل�ن همراه می‌گذارند و نشان می‌دهند که  اکثریت جمعیت نسل جدید اگر از تل�ن همراه‌شان جدا ‌شوند، احساس  خواهند کرد که مطلقا ارتباط‌شان با بقیه‌ی دنیا قطع شده است. نبود تل�ن همراه یعنی عدم امکان ارتباط با بقیه، عدم دسترسی به اورژانس و پلیس و تا حد زیادی یعنی نبود سرگرمی. در واقع حالا باید نومو�وبیا را بگذارید کنار سندرم FOMO یا ترس� ازدست‌دادن که به دیده‌ی «نیویورک تایمز» تعری�ی این چنین دارد: «ترکیبی از دلواپسی، بی‌ک�ایتی و بیش‌حساسی است که هنگام مطالعه‌ی سرسری شبکه‌های اجتماعی می‌تواند عود کند». در واقع مممکن است ما نتوانیم جدایی از گوشی‌هایمان را تحمل کنیم چون همواره  می‌ترسیم که نکند یک ات�اق مهمی در شبکه‌های اجتماعی را از دست بدهیم.

 

سازنده‌های تل�ن‌های همراه چه از نومو�وبیا �همیده‌اند

بیشتر متخصصین نومو�وبیا را به عنوان یک مشکل حیاتی به رسمیت نمی‌شناسند ولی سازندگان سخت‌ا�زار در هر صورت راه‌حلی جز ا�زایش طول عمر باطری نمی‌بینند و به �کر ا�زایش دسترسی‌های ارتباطی گوشی در زمان‌هایی هستند که دستگاه در حال خاموش شدن است. البته ویژ‌گی‌هایی مثل شارژ بدون سیم نیز از راه‌حل‌های خلاقانه‌تری‌ست که تاکنون در این باره ارائه شده است. یا همراه داشتن گجت‌های الکترونیکی جایگزین مثل ساعت‌های هوشمند که تا حدودی می‌توانند در زمان خاموش شدن گوشی، جایش را پر کنند. اما در سمت دیگر ماجرا تمام صنعت قاب‌سازی و ساخت باطری با سرمایه‌گذاری بسیار وسیع، بسیج شده‌اند تا بلکه کاربران تل�ن همراه از استرس خاموش شدن، رها شوند.

حتما برایتان پیش آمده که دقیقا زمان‌هایی که به تل�ن‌همراهتان نیاز داشته‌اید، باطری‌اش تمام شده باشد. در لحظه‌هایی که در یک شهر غریبه نیاز به سرویس‌های نقشه‌ خوانی دارید، در زمان‌هایی که می‌خواهید تاکسی اینترنتی س�ارش بدهید یا حتی در لحظه‌هایی که از نظر احساسی نیاز به هم‌صحبت دارید. بدین ترتیب قطعا ما باید از اوضاع باطری گوشی‌مان با خبر باشیم ولی این آگاهی می‌تواند به جای نشان دادن مدام لحظه به لحظه خالی شدن باطری گوشی، به صورتی سودمندتر و کاربردی‌تر ات�اق بی�تد. به صورتی که به جای اضطراب داشتن صر�، دقیقا متوجه شویم که الان به انجام دادن چه اقدامی نیاز است.

خوشبختانه سیستم‌ عامل‌های موبایل برای مدیریت بهتر باطری و نحوه‌ی اعلان وعضعیت باطری هوشمندتر شده‌اند. در اندروید پای، وقتی که باطری از یک درصد معینی خالی‌تر می‌شود، سیستم عامل برای شما یک پیغام هشدار می‌�رستد که به جای درصد باقی مانده، دقیقا به شما اعلام می‌کند تا چند ساعت دیگر باطری گوشی دوام خواهد آورد. در گوشی‌های اپل هم عدد درصد باقی مانده کنار آیکن باطری دیگر در رابط کاربری iPhone X حذ� شده و دیگر نشان داده نمی‌شود.  البته هر دو سیستم عامل حالت کم‌مصر� را نیز اضا�ه کرده‌اند که خاموش شدن کامل گوشی را به تعویق می‌اندازد.

البته بعید است که دوباره زمانی بیاید که کلا نگران از دست دادن گوشی‌هایمان نباشیم. تل�ن‌های همراه اسباب‌بازی نیستند بلکه پلی هستند که ما را به دوستان، خانواده و جامعه‌ متصل می‌کنند. طبیعی است که از دست دادن این ارتباط، به ما حس تنهایی و جدایی بدهد. با این اوصا� شاید وقتش باشد که دیگر به کل آیکن باطری باقی‌مانده را هم نبینیم. شاید بهتر باشد که تل�ن‌های همراه به سمتی بروند که توقع مراقبت دائم از کاربرانشان را نداشته باشند و ما به عنوان کاربر تا زمانی که یک مسئله‌ی جدی وجود نداشت، پیغامی در گوشی نبینیم که �قط باعث اضطراب بیشترمان شود.

مشاهده ادامه مطلب

آیا زندگی در جهانی بدون سرزنش آسان‌تر است؟

تصویرساز: آدام نیکلویچ.

 

باربارا اچ. فرید، بوستون ریویو — دانشمند علوم سیاسی، جیمز ک. ویلسن، در مقاله‌ای که مدت کوتاهی پیش از مرگش منتشر شد، به پرسش عظیم اختیار و مسئولیت اخلاقی پرداخت:

آیا این حقیقت که زیست‌شناسی، بیش از چیزی که قبلاً فکر می‌کردیم تعیین‌کنندۀ اندیشه و رفتار ماست، مفهوم اختیار را تضعیف می‌کند؟ آیا این امکان به نوبۀ خود تواناییِ ما را برای مسئول دانستنِ افراد به خاطر اعمالشان، اگر کاملاً از بین نبرد، تضعیف نمی‌کند؟

پاسخ او یک «نه» صریح است.

بسیاری با او موافق‌اند. اما این مسئله، با توجه به چیزهایی که تحقیقاتِ علمی در چهار دهۀ گذشته دربارۀ متعین‌بودنِ رفتار انسانی به ما گفته‌اند، به نظر عجیب می‌رسد. همان‌طور که ویلسن می‌گوید، اغلب این تحقیقات به نتیجۀ واحدی اشاره می‌کنند: جهان‌بینی‌های ما، آرمان‌هایمان، خلق‌وخو، رفتار و دستاوردهای ما –هرچیزی که معمولاً به عنوان «ما» در نظر می‌گیریم– تا حد زیادی در اثر تصادف‌های زیست‌شناختی و شرایط به وجود آمده‌اند. مطالعۀ مغز در ابتدای راه خود است؛ مطمئناً همان‌طور که پیش می‌رود، بیّنۀ متعین‌بودنش هم بیشتر می‌شود.

ممکن است انتظار داشته باشیم که چنین پیشرفت‌هایی شور و شوق برای سرزنش‌پراکنی را تعدیل کرده باشد. اما در عوض، همین چهار دهه دهه‌های شکوفایی سرزنش بوده‌اند.

سیاستِ جزائیِ کیفری، که باعثِ چنان افزایشی در تعداد زندانیان در ایالات متحده شده است که پیش از این سابقه نداشته، در خط مقدمِ این شکوفایی بوده است. اما شور و شوق برای سرزنش تنها منحصر به مجازات نیست. تغییرات در سیاست عمومی به طور عام – برچیدنِ آرامِ شبکۀ امنیت اجتماعی، فشارها برای خصوصی‌سازیِ امنیت اجتماعی، آزادسازی بانکداری، جنجال‌ها بر سر بیمه‌های درمانی، سرکشی از ضمانت کردنِ دارندگانِ مسکن در بحران مسکن سال ۲۰۰۸- همیشه با این حس مشترک در میان ما تقویت شده است که اگر روزگار برای شما خوب پیش نرفت، هیچ کس را جز خودتان نباید سرزنش کنید. تا خرخره زیر بار قرض رفته‌اید؟ باید قبل از این بیشتر فکر می‌کردید که آیا می‌توانید از عهدۀ خرید این خانه بربیایید یا نه. در بازپرداختِ وام‌های دانشگاهِ خود به مشکل برخورده‌اید؟ باید پیش از این‌که وام بگیرید به دورنمای کار پیداکردن با مدرک جامعه‌شناسی فکر می‌کردید. مگر این‌که «شما» به معنای «من» باشد، که در آن صورت شرایط کمی پیچیده‌تر می‌شود.

این دوره دورۀ شکوفایی سرزنش در فلسفۀ اخلاق و سیاست نیز بوده است. البته این روند تا حدی در واکنش به کتاب نظریه‌ای در باب عدالت جان رالز (۱۹۷۱) است که تا حدودی احیاکنندۀ این حوزه‌ها دانسته می‌شود. رالز نه بر مسئولیت فردی، بلکه بر تأمینِ شرایط عادلانه‌ای تأکید می‌کند که برای همه‌ این فرصت را ایجاد می‌کند تا اهداف خود را دنبال کنند. اما در طول یک دهه نظریۀ رالز از طرف چپ‌ها و راست‌ها به این دلیل مورد حمله قرار گرفت که به مسئولیت فردی و رویکردهای مربوط به سرزنش توجه کافی نشان نداده است. در طرف راست‌ها، کتاب سال ۱۹۷۴ نوزیک، آنارشی، دولت و ناکجاآباد۱، منادی احیای دیدگاهی اختیارگرایانه۲ بود، که بر حقوق و مسئولیت فردی تمرکز می‌کرد. در سمتِ چپ‌گرایان، رونالد دورکین پیشنهاد بدیلی به دیدگاه رالز دربارۀ برابری‌خواهیِ لیبرال ارائه کرد، پیشنهادی که مسئولیتِ شخصی را به عرصۀ برابری‌خواهی آورد. دورکین معتقد بود که از یک طرف، سرنوشت ما نباید با «بختِ محض» شکل بگیرد، یعنی شرایطی که، چه زیست‌شناختی و چه اجتماعی، تحت کنترل ما نیست. بلکه باید از هر چیزی سرچشمه بگیرد که، اگر سرزنش را کنار بگذاریم، بر انتخاب‌های ما متکی است. همان‌طور که جری. ای. کوهنِ۳ فیلسوف دربارۀ استدلال دورکین گفته است، این استدلال «برای برابری‌خواهی این نقش مهم را بازی کرده است که قدرتمندترین ایدۀ زرادخانۀ نظریۀ رقیب، یعنی ضدبرابری‌خواهی، را در آن گنجانده است: ایدۀ انتخاب و مسئولیت».

دقیقاً چرا این‌قدر تلاش می‌کنیم تا جهان را برای سرزنش آماده کنیم؟ در این تلاش چه به دست آورده‌ایم و چه از دست داده‌ایم؟‌ آیا بدیلی وجود دارد؟

                                                                                          •••

رفتاری که در فلسفۀ اخلاق و سیاست با سرزنش می‌شود مستقیماً بازنمای حساسیت‌های فرهنگی و سیاسی دربارۀ این موضوع است، و در نتیجه بسیار در پاسخ به این پرسش‌ها پیش می‌رود.

در مکتب‌های فلسفی، استدلال‌ها در دفاع از سرزنش به دو دسته تقسیم می‌شوند، بر مبنای این‌که آیا اختیار با جبرگرایی سازگار دانسته می‌شود یا خیر. سازگاری‌گرایان۴ –همان‌طور که این نام نشان می‌دهد– فکر می‌کنند که پاسخ مثبت است: به فرضِ این‌که برخی شرایط حداقلیِ دارای اراده بودن۵ برآورده شده باشد (نباید به طور فیزیکی مجبور به انجام کاری شده باشید، باید توانایی ذهنی برای درکِ اعمال خود را داشته باشید، و نظایر آن)، اعمال شما آزادانه انجام شده‌اند، به رغمِ این‌که از پیش متعین شده‌اند. ناسازگاری‌گرایان۶ فکر می‌کنند که پاسخ منفی است: اگر اعمالِ فردی از پیش به واسطۀ شرایط متعین شده باشد، آن اعمال آزادانه انجام نشده‌اند.

برخی از ناسازگاری‌گرایان، با این نتیجه‌گیری که اعمال ما در واقع از پیش متعین شده‌اند، اکراه دارند تا از مسئولیت افراد و سرزنش آن‌ها صحبت کنند. من بعدتر به این «ناسازگاری‌گرایانِ شکاک۷» باز خواهم گشت. دسته‌ای که الان می‌خواهم بر آن تمرکز کنم ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا هستند. مانند ناسازگاری‌گرایانِ شکاک، آن‌ها نیز باور دارند که اختیار با تعین‌گرایی ناسازگار است. اما آن‌ها ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا هستند زیرا تعین‌گرایی را به نفعِ این دیدگاه رد می‌کنند که ما اعمال خود را آزادانه انتخاب می‌کنیم. با فرضِ این‌که ما قابلِ سرزنش هستیم اگر و تنها اگر اعمال خود را آزادانه انتخاب کرده باشیم، آن‌ها نتیجه می‌گیرند که ما سزاوار سرزنش هستیم.

اما اختیار -اینکه اعمال ما توسط شرایط پیشین متعین نشده باشند- مستلزم چه معنایی است که باعث می‌شود افراد را سزاوار سرزنش بدانیم؟ آیا ما در این معنا واقعاً اختیار داریم؟

از نظر یک متافیزیک‌دان، این امکانِ نظری که فرد ممکن است در جهانی بدیل به گونه‌ای دیگر عمل کند کافی است تا اختیار را نشان دهد. اما اگر پرسش این است که آیا باید فردی واقعی، انسانی با گوشت و پوست و خون، در این جهان قابل سرزنش باشد، ممکن است فکر کنیم که اختیار مورد نظر نه متافیزیکی که مسئله‌ای عملی است: وقتی همۀ کارها انجام

واقعیت این است که همۀ ما در بهترین شرایط عاملانی محدودشده هستیم، حال چه توسط شرایط زیست‌شناختی، چه با شرایط اجتماعی چه با بختِ محض

شده و همۀ حرف‌ها زده شده، چقدر رضایت‌بخش است که فکر کنیم آن فرد می‌توانست طور دیگری عمل کند؟

ماجرایی که بسیار اتفاق افتاده است را در نظر بگیرید. فرض کنید اسمیت در محله‌ای بزرگ شده است که در آن فروش مواد مخدر پرمنفعت‌ترین کار است. او تحت حمایت مادری دست‌تنها بزرگ شده که معتاد به کوکائین است و از وقتی فقط دوازده سال داشته با فروش مواد مخدر از خانواده‌اش حمایت می‌کرده است. در هفده سالگی در یک معاملۀ مواد مخدر کارها بد پیش رفته و در تنگنا افتاده و توی درگیری‌ای که پیش آمده، به خریدار شلیک کرده و او را کشته است.

چطور باید دربارۀ مسئولیت اخلاقی اسمیت فکر کنیم؟ آیا لحظۀ جادویی‌ای وجود دارد که در آن اسمیت از قربانیِ شرایط تبدیل به نویسندۀ داستان خود شده است؟ اگر این‌طور است، آن لحظه کی بوده؟ چه چیزهایی را می‌توانیم به شکلی واقع‌بینانه از کسی انتظار داشته باشیم که خود را در شرایط اسمیت می‌یابد، با همان سرگذشت و استعدادهای زیست‌شناختی اسمیت؟ با پذیرش سیاست‌های اجتماعی‌ای که انتظارات بیشتری دارند، چه چیزهایی به دست می‌آوریم و چه چیزهایی از دست می‌دهیم؟ با توجه به اهمیت بالای سرزنش اجتماعی در این روزها، می‌شود انتظار داشت که ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا این پرسش‌ها را جدی بگیرند. اما اکثرِ آنان صرفاً فرض کرده‌اند که هر نوع و درجه‌ای از آزادی که برای مسئولیت اجتماعی ضروری باشد، همۀ ما، جز شاید آن اقلیتِ کوچک «غیرطبیعی» از آدم‌ها، هنگامی که به هفده سالگی می‌رسند دارای آن هستند.

واقعیت این است که همۀ ما در بهترین شرایط عاملانی محدودشده هستیم، حال چه توسط شرایط زیست‌شناختی، چه با شرایط اجتماعی چه با بختِ محض. تمایزهای میان ما تمایزهایی درجه‌ای هستند که تقسیم‌بندیِ مقولاتی به متعارف و نامتعارف را نمی‌پذیرند. پژوهشی که بخواهد به لحاظ اخلاقی جدی باشد باید در پرداختن به معنایی که اختیار مستلزم آن است با برخی از حقایق بنیادیِ این اجتماع روبرو شود؛ برای شروع، مثلاً، این‌که در ایالات متحده درآمد و تحصیلات والدین اصلی‌ترین عاملی است که تعیین می‌کند فرد در نهایت سر از اتاق هیئت مدیره درمی‌آورد یا زندان؛ این‌که اکثر والدین بدزبان خود قربانیِ والدینی این‌چنینی بودند؛ این‌که هنجارهای گروه‌های همالان هنگامی که بزرگ می‌شویم تعیین‌کننده‌هایی قدرتمند برای رفتار هستند؛ و این‌که خصلت‌های واکنش‌گری و نسنجیدگیِ عاطفی، که عامل ژنتیک نیز در آن‌ها مؤثر است، از اصلی‌ترین عوامل تعیین‌کننده در رفتار تبهکارانه هستند. چنین بررسی‌ای همین‌طور باید این را نیز در نظر بگیرد که چه شواهدی کافی خواهد بود برای این که نتیجه بگیریم اسمیت می‌توانست طور دیگری رفتار کند. آیا این کافی است که کس دیگری در شرایط مشابه توانسته باشد گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟ این‌که یک فرد متوسط می‌تواند؟ چطور می‌توانیم مطمئن باشیم که شرایط واقعاً به هم شبیه هستند؟

به طور خلاصه، ناسازگاری‌گرایی اختیارگرا قضاوت‌هایی را که نتایجی شدیداً شایان توجه دارد، بر یک امکانِ انتزاعیِ غیراساسی بنا می‌کند.

سازگاری‌گرایی، در مقابل، از این پرسش‌های آزارنده دربارۀ وجود اختیار، با کنارگذاشتنِ هر لازمۀ اساسی از اختیار، اجتناب می‌کند. استدلال سازگاری‌گرایان این‌گونه ادامه پیدا می‌کند که حتی اگر رفتار با شرایط پیشین متعین می‌شود، به هر حال انسان‌ها به شیوه‌های دیگری آزاد هستند که برای قابل سرزنش بودن در اعمالشان کفایت می‌کند.

سازگاری‌گرایی برای مدتی طولانی مطرح بوده است و نقش جبرگرایی را نیز به عوامل مختلفی مانند سرنوشت، بخت، خدایان، خداوند و نیروهای اجتماعی و بیولوژیک نسبت می‌داده است. احتمالاً جاناتان ادواردز، خطیبِ بزرگِ قرن هجدهم در نیو انگلند، دشوارترین راه را برای دفاع از سازگاری‌گرایی در پیش داشته است؛ کارت‌های او برای این بازی شامل آموزۀ کالونی فرجام‌نهادگی۸ (روایتی شدید و غلیظ از جبرگرایی) و آموزۀ کالونی گناه (روایتی شدید و غلیظ از مسئولیت فردی) بوده است. اما او با کارت‌هایی که در اختیار داشت بازی کرد. در مقالۀ سال ۱۷۵۴ خود، «آزادیِ اراده»، چنین نوشت: حتی اگر ما آن‌طور که می‌خواهیم اراده نمی‌کنیم (یعنی، انتخاب نمی‌کنیم که چه چیز را اراده کنیم)، ما کاری را که اراده کرده‌ایم انجام می‌دهیم، و همین دومی کافی است تا خداوند، در صورتی که اعمالمان او را کاملاً راضی نمی‌کند، ما را مانند عنکبوت در قعر جهنم آویزان کند. به طور خلاصه، آن‌چه مهم است این نیست که ما چگونه میلی گناه‌آلود پیدا می‌کنیم، بلکه مهم این است که ما چنین میلی داریم و بر مبنای آن عمل می‌کنیم.

برای خوانندۀ مدرن، استدلال ادوارد احتمالاً بیش از حد هوشمندانه، و سازگاری‌گرایی تا حدی گیج‌کننده به نظر می‌رسد. چرا خود را به زحمت می‌اندازیم تا در جهانی جبرگرایانه جایی برای سرزنش بیابیم؟ اگر واقعاً باور داریم که کسی نمی‌توانست کاری جز آن‌چه کرده انجام دهد، آیا نباید اساساً موضع دیگری اختیار کنیم؟

اما اکثر فیلسوفان معاصری که دربارۀ این موضوع می‌نویسند سازگاری‌گرا هستند و بسیاری هم پاسخی را ارائه کرده‌اند که اساساً به‌روز شدۀ حرف ادواردز است. شخصیت و نگرش۹، به‌منزلۀ نیروهایی که مشخص‌کنندۀ آن چیزهایی هستند که ما اراده می‌کنیم، جایگزین خدا شده‌اند، و دو نیمۀ حرف ادواردز، یعنی خواستنِ آن‌چه اراده کرده‌ایم و انجام دادنِ آن‌چه اراده کرده‌ایم، نام‌های دیگری یافته‌اند. اما استدلال اصلی همان است. به زبان ت. ام. اسکنلون:

نبودِ آزادی‌ای که جبرگراییِ علیِ عام متضمن آن است ضرورتاً مستلزم [مسئولیت و قابل سرزنش بودن] نیست. حتی اگر نگرش‌ها و اعمال ما را عوامل ژنتیکی و محیطی کاملاً‌ تبیین کنند، هنوز درست است که ما این گرایش‌ها را داریم و اعمالِ ما نشان‌دهندۀ آن‌ها هستند.

سازگاری‌گرایی امروزی عمدتاً پروژۀ نظامِ فلسفیِ چپ-لیبرال است، و طبیعتاً وجهه‌ای مهربان‌تر و ملایم‌تر به خود گرفته است. دیگر کسی در اعماق جهنم آویزان نیست؛ در واقع، در برخی از روایت‌ها، نتایج بدتر از کنارگذاشتنِ اعتماد و دوستی به کسانی که باور داریم به ما بدی کرده‌اند، نیست. اما هستۀ اصلیِ آن دست‌نخورده باقی مانده است: ما برای انجام کاری که نمی‌توانسته‌ایم از انجام آن سر باز بزنیم مستحق سرزنشیم.

آن هستۀ اصلی زمانی واضح‌تر خواهد شد که سرنوشت را نه برای تعیین‌کردنِ انتخاب اعمال، که برای تعیین‌کردنِ نتایجِ آن وارد صحنه کنیم؛ یعنی، زمانی که بختِ بد بر نتیجۀ انتخاب‌های ما تأثیر می‌گذارد. این شرایط را در نظر بگیرید: یک رانندۀ اتوبوس مسیر خود را در پیش گرفته است و تمام احتیاط‌های لازم را هم انجام می‌دهد. کودکی کم سن‌وسال به یک‌باره در برابر اتوبوس ظاهر می‌شود. رانندۀ اتوبوس، که او را ندیده و نمی‌توانسته در زمان مناسب او را ببیند تا اتوبوس را متوقف کند، با او تصادف کرده و او را می‌کشد. ممکن است راننده را برای کاری که انجام داده است سرزنش کنیم، اما او به چه معنا سزاوار سرزنش است؟

تمرکز بر چنین نتیجۀ ناخوشایندی به ما کمک می‌کند تا دو عامل بازدارنده را در بحث از سازگاری‌گرایی کنار بگذاریم. اولی شک طولانی دربارۀ اختیار است. هنگامی که فرد تصمیم نادرستی می‌گیرد -مثلاً، تصمیم به این‌که با بی‌احتیاطی رانندگی کند- برای ما دشوار نیست که فکر کنیم او واقعاً می‌تواند طور دیگری عمل کند، اگر فقط بیشتر

سرزنش دیگران شیوه‌ای برای نشان دادنِ احترامِ به آنان است. این استدلال، که بسیار کانتی است، در هستۀ مرکزیِ بخش بزرگی از مکتب‌های دانشگاهی در ستایشِ سرزنش قرار دارد

تلاش می‌کرد. این اندیشه گاه خود را وارد استدلال‌های سازگاری‌گرایانه می‌کند و باعث می‌شود که آن هستۀ اصلی کمتر از آن‌چه باید مورد توجه قرار گیرد. در مقابل، ما به راحتی می‌توانیم باور کنیم که، وقتی کسی عملی را انجام داده است، ممکن است -مانند رانندۀ اتوبوس- هیچ کنترلی بر نتایج آن نداشته است.

دومین عامل بازدارنده توجه خاص به رفتار ضداجتماعی است؛ یعنی، رفتاری که، نتایج آن هرچه که باشد، نمی‌خواهیم کسی آن را انجام دهد. رانندگی پرخطر یک مثال از چنین رفتاری است. اما رانندۀ اتوبوس در مثال ما دقیقاً همان‌طور عمل کرده بود که ما انتظار داریم عمل کند. کسی باید اتوبوس را براند؛ او این کار را انجام داد و آن را به خوبی انجام داد. چه چیز بیشتری از او انتظار داریم؟ چرا باید او را برای انجام کاری که انتظار داشتیم انجام دهد سرزنش کنیم، فقط به خاطر این‌که شرایط بدی پیش آمده‌اند؟

پاسخی که بسیاری از سازگاری‌گرایان داده‌اند این است: چون انسان‌ها این‌گونه‌اند. ما صرفاً این‌گونه عمل می‌کنیم. این روایتِ مشهور تامس نیگل۱۰ از این استدلال است:

وسوسه‌کننده است که [در مواقع تصمیم‌گیری در شرایط عدم اطمینان] حس کنیم در پرتوی آن‌چه در آن زمان می‌دانسته‌ایم، تصمیمی امکان‌پذیر بوده است که سرزنش را بی‌مورد می‌کند، حالا نتیجه هر چه که می‌خواهد شده باشد. اما این درست نیست؛ وقتی کسی بدین طریق عمل می‌کند، بر سر زندگی خودش، یا موضع اخلاقی‌اش قمار می‌کند، زیرا این‌که نتایج کار چه خواهند بود مشخص می‌کند که او چه کرده است… این‌که این‌ها احکام اصیل اخلاقی هستند و نه اظهارِ هوس‌هایی گذرا، از این حقیقت مشخص است که می‌توان از پیش گفت که حکم اخلاقی چگونه بر نتایج مبتنی خواهند بود.

ممکن است پیش‌بینی‌پذیر باشد که ما دیگران را بر اساس نتایج بد اعمالِ محتاطانه‌شان سرزنش می‌کنیم، هرچند من فکر می‌کنم که این عکس‌العمل کمتر از چیزی که نیگل می‌گوید فراگیر، و بیش از آن قابل استفاده است. اما قابل‌ پیش‌بینی‌بودنِ این پاسخ نشان نمی‌دهد که چنین عکس‌العملی یک «حکم اخلاقی اصیل» دربارۀ قابل سرزنش بودنِ آن فرد است، چیزی که در برابرِ بیانِ پیشانظریِ احساسی یا روانی از ناراحتی‌ای قرار می‌گیرد که ما در برابر نتایجِ کاری از خود نشان می‌دهیم که افراد انجام داده‌اند. تبیینِ این مسئله نیازمند نوع دیگری از استدلال است، چیزی که شک دارم بتوان فراهم ساخت. اگر نتوان، آن‌گاه این ادعا که «نتایج چیزها چه بود» مشخص کنندۀ این است که «فرد چه کرده است»، سوگیری‌ای بازاندیشانه برای بالاترین اصلِ اخلاقی ایجاد می‌کند.

بسیاری از سازگاری‌گرایان به جای دفاع از این گزاره که ما برای اعمال یا نتایجی قابل سرزنش‌ایم که قادر به کنترل آن‌ها نیستیم، صرفاً الزاماتِ سرزنش‌پذیری را نادیده گرفته‌اند. به طور دقیق‌تر، آن‌ها، از اساس گفته‌اند که اعمالِ روزمرۀ ما در سرزنشِ دیگران مشخص‌کنندۀ این است که چه کسی قابل سرزنش است. حداقل این را پیتر استراوسن در آزادی و رنجش۱۱ (۱۹۶۲) گفته است، بحثی کلاسیک از سازگاری‌گرایی که به احیایِ مدرنِ آن کمک کرد.

این بیان از سرزنش‌پذیری برای ما هیچ موضع مناسبی فراهم نمی‌آورد که بر مبنای آن بین، مثلاً، موقعی که دوستمان فراموش می‌کند تا در فرودگاه به دنبالمان بیاید و عصبانیتِ شدیدِ جمعیتی که به دنبال انتقام برای تجاوزی هستند که، بدون هیچ مدرکی، باور دارند اتفاق افتاده تمایز قائل شویم؛ البته جز این‌که شدتِ سرزنش نشان‌دهندۀ میزانِ سرزنش‌پذیریِ ابژۀ آن است، که در آن قربانیِ بی‌گناهِ آن جمعیتِ خشمگین، گناهکارِ بزرگ‌تری است.

منظور من این نیست که استراوسن یا پیروانش یکی از این انحراف‌ها را می‌پذیرند یا منابع لازم را برای تمایز بین مثال‌های مختلف سرزنش در اختیار ندارند. پروژۀ آنان در اصل و اساس پروژه‌ای انسانی است. هدف این است که تأکید کنیم ما انسان‌ها صرفاً یک سنگِ اندیشنده نیستیم، بلکه بخشی از این‌که انسان بودن به چه معناست -و همین‌طور ارتباط برقرارکردن با دیگران بر مبنای انسانیت- این است که در برابر فقدان‌های بزرگ یا اعمال ضداجتماعی با خشم، سرزنش و دیگر احساسات منفی واکنش نشان دهیم. اما از این نکته تا این نتیجه که چنین «نگرش‌های واکنشی»ای، آن‌طور که استراوسن آن‌ها را نام می‌دهد، در مرکز انسانیت ما هستند و همین‌طور هستۀ مرکزیِ روابط مبتنی بر احترام ما با یکدیگر را تشکیل می‌دهند، راهی طولانی است. آن‌ها می‌توانند بخشی از طبیعت ما باشند بدون این‌که قرار باشد بخشِ برترِ آن باشند.

پیش از این به موضعی سوم در بحث از مسائل جبرگرایی، اختیار و مسئولیت اخلاقی اشاره کردم: ناسازگاری‌گرایی شکاکانه. ناسازگاری‌گرای شکاک با ناسازگاری‌گرای اختیارگرا موافق است که ما تنها موقعی در برابر اعمال خود مسئول هستیم که به آن معنای خاصْ اختیار داشته باشیم (معنای ناسازگاری‌گرا). اما، بر خلاف اختیارگرا، شکاک نتیجه می‌گیرد که ما دارای آن معنای خاص از اختیار نیستیم، یا حداقل بینۀ قانع‌کننده‌ای وجود ندارد که چنین اختیاری داریم. هرچند این دیدگاهی است در اقلیت، ناسازگاری‌گرایی شکاکانه مدافعانی بلیغ در فلسفۀ اخلاق معاصر دارد. من استدلال موفقی علیه آن نمی‌بینم. حداقل، نمی‌توانم ببینم که چگونه ناسازگاری‌گرایی اختیارگرا یا سازگاری‌گرایی می‌توانند رقبایی قدرتمند باشد، در حالی که برای موضع اول چالش‌هایی تجربی وجود دارد و برای موضع دوم نیز چالش‌هایی هنجاری.

                                                                                          •••

در این‌صورت، چرا این‌همه انسان اندیشمند این همه انرژیِ فکری صرف کرده‌اند تا جهان را آمادۀ سرزنشِ دیگران کنند؟ اینجا چند تبیین ممکن است:

(۱) ما نمی‌توانیم به اختیار، و در نتیجه مسئولیت اخلاقی، باور نداشته باشیم، زیرا هر انسانی در زندگیِ روزمرۀ خود یک عامل۱۲ است. تجربۀ ما، اگر بخواهیم از عبارت جاناتان ادواردز استفاده کنیم، این است که ما نه‌تنها آن‌چه را انجام می‌دهیم که اراده می‌کنیم ، بلکه آن‌چه را اراده می‌کنیم که اراده می‌کنیم.

ادواردز با تحمیلِ این استدلال به دیگر کالونیست‌ها نشان داد که علاوه بر متافیزیک‌دانی درخشان، روان‌شناسی با ذکاوت است. آیا مردم از این ایده نمی‌رمند که خدا آنان را به خاطر کاری که کرده‌اند، هرچند خدا آنان را واداشته است که انجام دهد، در قعر جهنم آویزان می‌کند؟ ادواردز دلیلی برای نگرانی نمی‌دید، زیرا اکثر مردم واقعاً بر بخشِ «خدا ما را واداشته است» تمرکز نمی‌کنند:

افراد معمولی در تأملات و انتزاع‌هایشان تا منابع متافیزیکی، روابط و وابستگی‌های اشیاء بالا نمی‌روند، تا برداشتِ خود از در اشتباه ‌بودن یا قابل‌سرزنش‌ بودن را بسازند. آن‌ها منتظر نمی‌مانند تا با تأملاتشان تصمیم بگیرند که چه چیزی ابتدا اراده را تعیین می‌کند… ایده‌ای که انسان‌های معمولی، در همۀ اعصار و سرزمین‌ها، از در اشتباه بودن داشته‌اند … فردی است که درونش نادرست است، و از صمیم قلب مرتکبِ کاری اشتباه می‌شود. این خلاصۀ همۀ مطلب است.

این حقیقت که همۀ ما به طور غریزی اختیارگرا هستیم به ناسازگاری‌گرایی اختیارگرا جایگاهی ویژه بخشیده است. اگر این غریزه‌ها را نمی‌توان کنار گذاشت، اگر

سرزنش قرار است باقی بماند و اگر نمی‌توانیم از شر آن خلاص شویم، باید هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم تا آن را متمدن کنیم

آن‌ها نتایجِ قطعیِ تجربۀ روزمره‌اند، پس باید سازگاری و انطباقی فراهم آورد. اما اگر آمادگیِ ما برای سرزنش چیزی بیش از غریزه و عادت نیست، استدلال برای این سازگاری استدلالی عقلانی نیست.

(۲) حتی اگر رفتار قابل سرزنش‌ نیست، سرزنش ابزاری ضروری برای کنترلِ رفتار ضداجتماعی است. این توجیه مستلزم ترکِ اخلاقیِ گروهی که سرزنش می‌کنیم نیست. بلکه مبتنی است بر مزایای اجتماعی‌ای که با زندانی‌کردنِ انسانِ قابل سرزنش و دور انداختنِ کلید سلول، به باقیِ انسان‌ها می‌رسد. آن‌هایی که امیدوارند بر آن تکیه کنند، وظیفه‌ای اخلاقی دارند تا نشان دهند که چنان مزایایی آن‌قدر بزرگ هستند که هزینه‌هایی را توجیه می‌کنند که بر انسان‌های قابل سرزنش، خانواده‌های آن‌ها و جوامعشان تحمیل می‌شود. در نظام قضایی فعلی آمریکا، یا در نظام معاصر آمریکا نامعقول است که فکر کنیم برای این‌که به هر کودکی فرصتی یکسان برای موفقیت در زندگی داده شود، به گذشتن از سد این آزمون نزدیک شده‌ایم.

از این مهم‌تر، ابزارهای کنترل اجتماعی‌ای وجود دارند که دقیقاً بر کمترکردنِ ضرر متمرکزند. استفادۀ این ابزارها این نیست که خلاف‌کاران را نوازش، یا مسئولیت‌هایشان را انکار کنیم. بلکه برای این است که ضررهای آتی را کمتر کنیم. و این کار با هزینه‌ای که برای همۀ ما، از جمله کسانی که کارِ بد می‌کنند، قابل تحمل است، انجام می‌دهیم یا با تاثیر‌گذاشتن بر انتخاب‌های آیندۀ آن‌ها از طریقِ توان‌بخشی، بازدارندگیِ با دقت تنظیم‌شده، و البته در زمانی که ضروری است با جدا کردنِ آن‌ها از اجتماع. اختلاف‌نظرهای فراوانی وجود دارد دربارۀ این‌که آیا سیاست‌های کاهش ضرر در گذشته کارا بوده‌اند یا نه، در حالی که هیچ اختلاف‌نظری در بی‌ثمر بودنِ حبس‌های دسته‌جمعی وجود ندارد. اما بینه‌ای در اختیار داریم که نشان می‌دهد مداخله‌ها، اگر مبتنی بر شواهد باشد و با دقت بر مسائلی متمرکز شده باشد که می‌خواهیم حل کنیم، کارا خواهد بود. بنابراین، از آن‌جا که این ابزارها، بر خلاف مجازات، به منظورِ کاهش ضرر طراحی شده‌اند، نباید از این‌که کاراتر از مجازات‌ها باشند شگفت‌زده شویم.

(۳) سرزنش دیگران شیوه‌ای برای نشان دادنِ احترامِ به آنان است. این استدلال، که بسیار کانتی است، در هستۀ مرکزیِ بخش بزرگی از مکتب‌های دانشگاهی در ستایشِ سرزنش قرار دارد.

نزد کیفرگرایانِ محض، این استدلال هیئتی آشکارا دیکنزی دارد. به قولِ یکی از مدافعانِ این نظر، هنگامی که کسی را تنبیه می‌کنیم، به «حقِ انسانیِ بنیادیِ او که مثل یک انسان با او رفتار شود احترام می‌گذاریم»، با «اجازه دادن به او برای انتخاب‌هایی که تعیین می‌کنند چه بر سر او می‌آید» و در نتیجه احترام به «حقِ او برای تنبیه شدن برای کاری که انجام داده است». خداوند همۀ ما را از چنان احترامی دور نگاه دارد.

در دستانِ سازگاری‌گرایانِ مدرن، این استدلال بسیار ملایم‌تر است و آن قدرها هم یادآورِ نوانخانه‌های دیکنزی نیست. جی والاس به ما می‌گوید که سرزنشِ دیگران «راهی است برای احترام نهادن به پایه‌های اخلاق» و جدی گرفتنِ «مناسباتِ بازشناسیِ مدرن». در مقابل، از نظر اسکنلون، اجتناب از سرزنش دیگران «متضمنِ رویکردی از موضع بالا نسبت به آن شخص است (مانند رویکردِ والدین به کودکی بسیار خردسال) و بنابراین نشان‌دهندۀ جدی نگرفتنِ آن فرد به مثابۀ شرکت‌کننده‌ای در یک رابطه است».

غریزۀ انسانی اصیلی این‌جا وجود دارد. هنگامی که انتظار بسیار کمی از دیگران داریم، به یک معنا آن‌ها را برابر با خود در نظر نمی‌گیریم، و همین‌طور نوع رابطه‌ای را محدود می‌کنیم که می‌توانیم با آن‌ها داشته باشیم. اما این استدلال فرض می‌کند که تنها دو نظرگاه وجود دارد که می‌توانیم بر مبنای آن‌ها دیگران را ارزیابی کنیم: نظرگاه ذهنی، که در آن ما در تور روابطمان گرفتار شده‌ایم و در بند این هستیم که رویکردهایی مانند سرزنش را به کار بندیم؛ و نظرگاه عینی، که در آن بی‌طرفانه دیگران به مثابۀ ابژه‌هایی مناسب توان‌بخشی یا کنترل اجتماعی ابزاری، یا نامناسب برای دوستی، قضاوت می‌کنیم.

امکانات دیگری وجود دارد که نه ما را اسیر این‌ می‌کند که رویکردهایی واکنشی مانند سرزنش را انتخاب کنیم، و نه ما را مجبور می‌سازد که دیگران را از موضع برتری یا بی‌اعتنایی اخلاقی در نظر بگیریم. می‌توانیم با گسترشِ گشاده‌دستیِ تفسیری آغاز کنیم و ببینیم اگر جای آن‌ها بودیم برای خود چه می‌خواستیم. این بخش از نوشتۀ رسای ارین کلی۱۳ نشان می‌دهد که چنین نظرگاهی متضمن چه چیزهایی می‌تواند باشد:

هرچند به نظر من ما از نظر اخلاقی ملزم به این نیستیم که آن‌قدر وارد نظرگاهِ فردِ خطاکار شویم که دشواری‌های موانعی که در سر راه او قرار داشتند تا خطاکار شود را درک کنیم، امکانِ به رسمیت شناختنِ همدلانۀ دلایلِ فرد برای عمل خطا می‌تواند روابط را انسانی‌تر سازد و امکاناتی را برای فهم، بخشش و فهمِ صادقانۀ خطاهایی فراهم سازد که ممکن است ما مرتکب شویم.

به دنبال چه احترامِ دیگری هستید؟

در هر کدام از روایت‌های سخت‌گیرانه یا نرم، این استدلال که «سرزنش شما شیوه‌ای است که ما احترام خود به شما را نشان می‌دهیم»، هنگامی‌ که دربارۀ عاملانِ بدی به کار برده می‌شود که بدون هیچ شکی عاملیت اخلاقیِ ندارند، یعنی کسانی مانند کودکان خردسال، بیماران ذهنی، دیوانگان، عقب‌افتاده‌های ذهنی و دیگر افرادی که به لحاظ اخلاقی غیرقابل‌سرزنش به حساب می‌آیند، مشکلی جدی ایجاد می‌کند. کیفرگرایان۱۴ و سازگاری‌گرایان با استثناء قائل‌شدن برای این موارد غیرعادی با این مشکل مواجه شده‌اند و اذعان کرده‌اند که فقدانِ عاملیتِ اخلاقیِ معنادار باعث می‌شود چنین عاملانی شایستۀ سرزنش نباشند.

برای سازگاری‌گرا، پذیرش این موضوع شدیداً مشکل‌ساز است. هنگامی که سازگاری‌گرا این امکان را می‌پذیرد که برخی از انواعِ از بین رفتنِ عاملیتِ اخلاقیْ عذری است برای رفتارِ ناشایست، هیچ محل توقف منطقی‌ای برای ناسازگاری‌گرا وجود ندارد. اگر یک بیمار مبتلا به اسکیزوفرنی بتواند شواهدی جور کند مبنی بر این‌که یک عاملِ اخلاقی به معنای دقیق کلمه نیست، چرا کسی که در حالِ حزن شدید، یا عصبانیت تکانشی، یا تحت تأثیر مواد مخدر است نتواند؟‌ نوجوانی که در قلمرو یک باند تبهکار بزرگ می‌شود و امنیت فیزیکی و اجتماعی‌اش وابسته است بر انتخاب یکی از طرفین دعوا چه؟ البته، سازگاری‌گرا می‌تواند بگوید که ما معمولاً بین عوامل مختلفی که عاملیت را تحت تأثیر قرار می‌دهند تمایز قائل می‌شویم و استثناء را در مواردی (اسکیزوفرنی) مجاز می‌دانیم و در مواردی (عصبانیت تکانشی) نمی‌دانیم. اما این نکته، مانند نکتۀ استراوسن، تنها کاری را توصیف می‌کند که هم‌اکنون انجام می‌دهیم، آن را توجیه نمی‌کند.

از نظر ناسازگاری‌گرای اختیارگرا، استثنا قائل شدن برای موارد غیرعادی اساساً مشکل‌ساز نیست: ما نباید همیشه اختیار داشته باشیم تا در برخی یا حتی اکثر موارد مختار باشیم. اما در عمل مشکل‌ساز است. اکنون این مسئله در نظام قضایی ما از هر جای دیگری واضح‌تر است. از بیش از دو میلیون نفر امریکایی‌ای که اکنون زندانی‌اند، ۱۵ درصد علائم روان‌پریشی از خود نشان می‌دهند (خیالات، اوهام و نظایر آن)؛ ۲۵ تا ۴۰ درصد هم علائم اختلال‌های روانی غیر روان‌پریشانه دارند. این

یک ساعت گوش‌کردن به یک زندانی یا نوجوانی که در خطر است باعث می‌شود که اکثر آمریکایی‌ها دیگر هیچ‌وقت مانند قبل آن‌ها را قضاوت نکنند

حتی محرومیت‌هایی را نیز در نظر نمی‌گیرد که اکثر زندانیان در دوران کودکی با آن مواجه بوده‌اند. اما اکثر ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا دلیلی نمی‌بینند که، قبل از این‌که نتیجه بگیرند ما در نهایت مجرمان را به سزای اعمالشان می‌رسانیم، این یا دیگر واقعیت‌های نظام قضایی را بررسی کنند.

(۴) سرزنش قرار است باقی بماند و اگر نمی‌توانیم از شر آن خلاص شویم، باید هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم تا آن را متمدن کنیم.

چنین تفکر قضاوقدری‌ای قابل درک است. اما دلایل بسیاری برای رد آن وجود دارد.

اولاً، هرچند ما احساسات بسیاری را در قبالِ دیگران تجربه می‌کنیم که دارای عنصر سرزنش است، اما این احساسات متنوع‌تر، متغیرتر و تغییرپذیرتر از آن هستند که چهرۀ اجتماعیِ سرزنش نشان می‌دهد.

عکس‌العمل‌ها به خلافکاری بیش از هر جای دیگری در حوزۀ جرم‌شناسی مطالعه شده‌اند. محققان دریافته‌اند که ارزیابی‌های مردم از خلافکاری‌های جدی در شرایط اجتماعی و فردی مختلف بسیار متغیر است. آشکارا، هرقدر افراد اطلاعات بیشتری دربارۀ زمینه جرم، فردی که مرتکب آن شده است و شرایطی که او از آن آمده است داشته باشند، دیدگاه‌هایشان دربارۀ مسئولیت اخلاقی متنوع‌تر خواهد شد. شهود افراد دربارۀ مجازاتِ مناسب همان‌قدر می‌تواند متکی بر دغدغه‌های آینده‌محورانۀ سودباورانه باشد که می‌تواند متکی بر ملاحظاتِ گذشته‌نگرِ مبتنی بر شرایط باشد. اتفاق‌نظر اندکی وجود دارد دربارۀ سطوح مطلقی از مجازات که برای انواع مختلف خطاکاری مناسب باشد، و بر مبنای تعدادی از مطالعاتِ جدید دربارۀ نظرِ عمومی در باب مجازات، همان مردمی که پیشنهاد می‌کنند سیاستِ مجازاتِ فعلی به اندازۀ کافی تنبیهی نیست، سیاست‌های جایگزینی را پیشنهاد می‌کنند که حتی کمتر از قبلی‌ها تنبیهی‌ است.

همین مسئله دربارۀ بسیاری از ما در قلمروِ شخصی نیز صادق است. حتی هنگامی که نسبت به کسانی که به ما آسیب رسانده‌اند احساس خشم می‌کنیم، می‌توانیم احساسات دیگری نیز داشته باشیم. (روز بدی داشته است؛ ممکن است این موضوع خیلی برایش مشکل‌ساز شده بوده و نظایر این.) بسیاری از افرادی که خود را جای والدین کودکی می‌گذارند که فرزندشان را رانندۀ اتوبوسی که سزاوار سرزنش نبود کشته است، می‌بینند که می‌توانند آن راننده را سرزنش نکنند؛ در واقع با او همدردی می‌کنند که تا آخر عمرش خود را، به خاطر کاری که در آن سزاوار سرزنش نبوده است، سرزنش خواهد کرد، همان‌طور که دیگران با او همین رفتار را خواهند داشت. نباید قدیس یا به لحاظ احساسی ناتوان باشیم که چنین عواطفی داشته باشیم. تنها چیزی که لازم داریم همدلی است: این ظرفیت که به زندگیِ دیگران نگاه کنیم، همان‌طور که امیدواریم آن‌ها چنین کنند.

این حقیقت که ما وقتی اطلاعات بیشتری از فرد و زمینه‌ای که در آن عمل می‌کرده است به دست می‌آوریم قضاوتمان دربارۀ سرزنش‌پذیریِ او را تغییر می‌دهیم، باید این ایده را کنار بگذارد که سرزنش‌ کردنِ ما به‌طور طبیعی تغییرناپذیر یا حتی ناشی از نافرمانی است. یک ساعت گوش‌کردن به یک زندانی یا نوجوانی که در خطر است باعث می‌شود که اکثر آمریکایی‌ها دیگر هیچ‌وقت مانند قبل آن‌ها را قضاوت نکنند. متأسفانه، اکثر ما هیچ‌وقت آن یک ساعت وقت را صرف نخواهیم کرد. هرچیزی که دربارۀ افرادی خارج از حلقه‌های اجتماعی‌مان می‌دانیم -بر فرض این‌که اساساً چیزی دربارۀ آن‌ها می‌دانیم- از طریق دیگران به دست آمده است (سیاستمداران، صاحب‌نظران و رسانه‌ها) که بسیار مشتاقند تا هر اطلاعاتی را فراهم آورند که همان عکس‌العملِ احساسی را به وجود می‌آورد که آن‌ها به دنبالِ آن هستند (خشم، سرزنش، همدلی، حزن و نظایر آن). دشوار است که خود را از این وضعیت نجات دهیم، اما ممکن است.

این مرا به دومین دلیل برای رد باور قضاوقدری دربارۀ سرزنش می‌رساند که ادعا می‌کند آن را به شیوۀ امروزی‌اش نمی‌توان از بین برد. تغییر همیشه غیرممکن به نظر می‌رسد، مگر وقتی که انجام شده است. بعد از چهل سال که سیاست‌های تنبیهی با سرسختی اجرا شده بودند، این مسیر در سال‌های اخیر کمی تغییر کرده است. حداقل نیویورک و ماساچوست احکامِ ضروری دربارۀ مواد مخدر را لغو کرده‌اند. کالیفرنیا آشکارترین عناصر قانون سه اخطارش را لغو کرده است. تغییرات در نیویورک و ماساچوست به خاطر بحران بودجه بود و در آن قانونگذارانِ جمهوری‌خواه و دموکرات هر دو دخیل بودند، طوری که برای هیچ یک از طرفین مشکلی ایجاد نکرد. در کالیفرنیا، این تغییر به خاطر اکثریتِ ۷۰درصدی در یک همه‌پرسیِ همگانی به دست آمد. دلیلِ اولی که رأی‌دهندگان برای این کار ذکر کردند نه پول، بلکه این باور بود که این قانون ناعادلانه است. هر دوی این تغییرات امیدوارکننده است، اما به دو طریقِ مختلف. اولی، به این خاطر که این امکان را نشان می‌دهد که مسابقۀ سیاستمداران برای این‌که نشان دهند حزب متبوعشان در مقابله با خطاکاران جدی‌تر است کمرنگ‌تر شود، و دومی به خاطر این‌که نشان می‌دهد نظراتِ سیاستمداران دربارۀ این موضوع در نهایت می‌تواند جایگاه خود را از دست بدهد.

دلیلِ نهایی برای خوش‌بینیِ محتاطانه این است که از ۴۰ سال سرزنش، چیزی است بیش از رضایتِ گناهکارانه برای سرزنش دیگران به خاطرِ اعمالی که اگر لطف خدا، یا شانس، یا نیروهای اجتماعی و زیستی نبود، خودمان ممکن بود انجام دهیم. مدرسه‌های ما از بین رفته‌اند، نسلی جدید از کودکان از دست رفته‌اند و زندان‌هایمان پر است از کسانی که زندگی‌شان را به نامِ مبارزه با مواد مخدر از بین برده‌ایم. مبارزه‌ای که یک شکست تمام‌عیار بوده است، بر مبنای حالِ فعلیِ کشور، این رضایتِ گناه‌آلود از سرزنش دیگران هنوز به آنچه واقعاً رضایت‌بخش است منجر نشده است.

شک دارم که به زودی این نظر فراگیر شود که نباید دیگران را به خاطر وضعِ اسفناکی که آن‌ها (و ما) در آن گرفتاریم سرزنش کرد. اما این حقیقت که در برابرِ سرزنش‌هایی که کرده‌ایم، به ندرت چیزی به دست آورده‌ایم، حداقل این امکان را به وجود می‌آورد که مردم در برابر نظر جدید پذیرا باشند. فرض کنید دفعۀ بعد که اتفاق بسیار بدی افتاد، به جای این‌که بپرسیم چه کسی را باید سرزنش کرد، بپرسیم چطور می‌توانیم این مشکل را برطرف کنیم؟ حل کردن مشکل هزینه‌بر است. اما همان‌طور که از ۴۰ سال گذشته آموخته‌ایم، حل نکردنِ مشکلات هم هزینه‌بر است. در بلندمدت، به نفعِ اکثر ما خواهد بود که رویکردِ ملی‌مان را در برابرِ سرزنش تغییر دهیم. چنین کاری جهان را به شکلی جادویی تغییر نخواهد داد. اما شانس زندگی بهتر را برای بسیاری از افراد، اگر نه اکثرِ ما، فراهم می‌کند. بنابراین به نظر می‌رسد معامله‌ای پرسود برای رهاکردنِ این حس خودپسندی‌ای باشد که اکثر ما بدان دچاریم.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را باربارا اچ. فرید نوشته است و در تاریخ ۲۸ ژوئن ۲۰۱۳ با عنوان «Beyond Blame» در وب‌سایت بوستون ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «آیا زندگی در جهانی بدون سرزنش آسان‌تر است؟» و ترجمۀ مهدی رعنائی منتشر کرده است.
•• باربارا اچ. فرید (Barbara H. Fried) استاد حقوق دانشگاه استنفورد است و به مناسبات میان حقوق، اقتصاد و فلسفه علاقه‌مند است. حملۀ ترقی‌خواهانه به لسه‌فر (The Progressive Assault on Laissez Faire) از کتاب‌های اوست.

[۱] Anarchy, State, and Utopia
[۲] libertarian
[۳] G. A. Cohen
[۴] Compatibilist
[۵] voluntariness
[۶] Incompatibilist
[۷] skeptical
[۸] predestination
[۹] attitude
[۱۰] Thomas Nagel
[۱۱] Freedom and Resentment
[۱۲] agent
[۱۳] Erin Kelly
[۱۴] Retributivist

مشاهده ادامه مطلب