شاه فمنست؛ متجددی که قربانی سنت شد

وقتی گوشه‌های ذهنم را می‌کاوم، قدیمی‌ترین تصورِ من از امان‌الله خان برمی‌گردد به عکس دوگانه او و همسرش ملکه ثریای طرزی در آلمان. در آن تصویر، شاه و ملکه با رخت‌های آراسته در کنار هم ایستاده‌اند، می‌نویسم در کنار هم؛ زیرا نخست اینکه هیچگاه زن خاندان سلطنتی به‌سان ثریا وارد صحنه نشده بود و دوما، هرگز همسر شاه افغانستان تا آن زمان در کنار شوهرش عکس نگرفته ‌بود.

رفته رفته، در مکتب و دانشگاه بیشتر با شاه امان‌الله خان غازی آشنا شدم، مردی که او را همواره «قربانی تجدد» می‌خواندند. فهمیدم که داستان از دهه‌های نخستین سده بیستم آغاز می‌شود آنجا که کشورهای اسلامی از جمله ترکیه، ایران، مصر و افغانستان برای ایجاد یک سلسله از اصلاحاتِ بنیادین، آستین بالا زدند. این اصلاحات مواردی چون اعلام جمهوریت آتاترک، لغو قرارداد ۱۹۱۹ رضا شاه با انگلیس و استقلال و استرداد افغانستان را از دولت شاهی متحده بریتانیای کبیر در برمی‌گرفت.

از این میان افغانستان پس از سپری نمودن دوره ۲۱ ساله حکومت استبدادی امیر عبدالرحمن‌خان و حکومت ۱۸ساله پسرش امیر حبیب‌الله خان، در سال ۱۹۱۹ ترسایی، دمی راحت برآورد. جلوس شهزاده امان‌الله، بر تخت سلطنت حاکی از پیروزی گروه اصلاح‌طلب دربار بود. امان‌الله خان پس از قتل مشکوک پدرش در «کلّه‌گوشِ پغمان»، با سه اقدام: اعلام خونخواهی شاه سابق و متهم ساختن نائب‌السطنه در قتل امیر؛ افزایش تن‌خواه (دستمزد) افراد مسلح به پنج روپیه و اعلام استقلال افغانستان در امور داخلی و خارجی، موفق شد تا حمایت عوام، روشنفکران و ارتش را به‌سوی خود جلب و نصرالله خان (نائب‌السلطنه) را وادار به واگذاری حکومت به خویش کند و این‌گونه عصر اصلاحات و ریفورم را در برگ‌های تاریخ افغانستان رقم زند.

اصلاحات دوره امانی شامل دو فاز می‌شد که حدفاصل بین آن دو را، سفر شاه و همراهان به کشورهای همجوار و اروپایی تشکیل می‌دهد. فاز نخست که اصلاحات را از سال ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۴.م  دربرمی‌گیرد و فاز دوم که دربرگیرنده اصلاحات از ۱۹۲۸ تا پایان دوره سلطنت امانی (۱۹۲۹.م) می‌باشد.

در مرحله اول اصلاحات زیربنایی و بنیادی، در سه دسته: سیاسی، اجتماعی-فرهنگی، و اقتصادی-عمرانی صورت گرفت. در بخشِ سیاسی، حصول استقلال افغانستان از بریتانیا، ایجاد و گسترش روابط دیپلماتیک، تهیه و تدوین نخستین قانون اساسی (ایجاد سایر نظام‌نامه‌ها در امور مختلف)، ایجاد اصلاحات در ساختار سیاسی (اعلام دولت شاهی مشروطه و اصل تفکیک قوا)، سازماندهی اردو به‌شکل نوین، باز نمودن فضای سیاسی (آزادسازی زندانیان سیاسی)؛ در بخش اجتماعی و فرهنگی، گسترش مکاتب و آموزش نوین، تصریح حقوق و آزادی زنان، مدرن ساختن قوه قضاییه، گسترش مطبوعات، تطبیق اصل عدم تبعیض بین اتباع، اعزام دانشجویان به خارج از کشور جهت تحصیل، اجباری نمودن خدمت عسکری. در بخش اقتصادی و عمرانی، گسترش تجارت و بازرگانی، تنظیم امور مالی به‌شکل نوین و مدون، ایجاد صنایع جدید، گسترش سیستم‌های ارتباطی جدید و تاسیس بندهای آب در کنار اعمار جاده‌ها؛ از مواردِ مهمی بودند که دستور کار اصلاحات امانی در دوره پیش از سفرش به اروپا را تشکیل می‌دادند.

بعد از سفر شش ماهه غازی امان‌الله خان به اروپا و کشورهای همسایه و دیدن پیشرفت آنان در همه عرصه‌ها، او عزم خود را برای طرح و اجرای اصلاحات جزم‌تر کرد. در مرحله دوم اصلاحات امانی، مواردی چون: مختلط سازی صنوف درسی دختر و پسر، تعیین سن ازدواج از ۱۸ تا ۲۲،  الغای تعدد زوجات بین مامورین دولتی، امتحان‌گیری از روحانیون توسط دولت و اعطای جواز به آنان، ترویج هنرهای زیبا و توسعه مکاتب موسیقی، لغو پیر و مریدی (ارادت به پیرهای طریقت) در بین کارمندان و قوای نظامی، جداسازی امور عمومی از امور مذهبی، تصویب و اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده، تدوین نظام‌نامه نسوان (جهت تعیین حقوق و وظایف اجتماعی زنان)، تاسیس انجمن حمایت از نسوان که هدف آن پشتیبانی و تثبیت زن به‌عنوان «زن» در اجتماع بود و رفع حجاب توسط ملکه ثریا و سایر زنان خاندان سلطنتی، از حساسیت‌برانگیزترین اصلاحات در دورِ دوم بودند که منجر به از بین رفتن «مشروعیت دینی» شاه نزد مردم و راه افتادن سیلی از شورش علیه رژیم، توسط روحانیون، درباریان و عوام گردید. بی‌گمان در کنار سایر مخالفان شاه امان‌الله خان (درباریان، فیودالان اشراف و روحانیان که امتیازات خود را از دست داده بودند) و انگلیس‌ها؛ فقدان برنامه منسجم و اعتدال امان‌الله خان و حکومتش را تا ورطه سقوط به پیش راند. عدم تطبیق برنامه‌های اصلاحی (به‌ویژه در بخش اجتماعی و فرهنگی) مطابق با روحیه دین و سنت‌محورانه افغانستان، عدم اولویت‌بندی و زمان‌بندی در تطبیق اصلاحات، عدم تعادل در سیاست خارجی، تقلید از ریفورم‌های آتاترک در ترکیه، فقدان برنامه منسجم در امور اقتصادی و فقدان برنامه در تجهیز و تقویت ارتش؛ از مهم‌ترین شاخص‌های مربوط به شخص شاه بود که در نهایت امر سبب سقوط حکومت شاهی مشروطه غازی امان‌الله خان شد.

جان کلام اینکه امان‌الله خان، در هر دو دور از اصلاحاتی که روی دست گرفت، مساله مطرح شدن زن، به‌عنوان «زن» و انسان، از مهم‌ترین جُستارها در دستور کار اصلاحات اجتماعی و فرهنگی وی بود. تصویب قانون ازدواج (دربرگیرنده مواردی چون: عدم نکاح صغیره، تعیین سن ازدواج و عدم تعدد ازدواج مگر اینکه مرد با دو شاهد بتواند، دلیل خود را ثابت کند)؛ منع ازدواج اجباری و قانونی‌سازی روند ازدواج و طلاق؛ اعطای حق نمایند‌گی در مجلس، شورا و جرگه برای زنان؛ تاسیس مکاتب دخترانه در سراسر کشور از جمله ایجاد مکتب عصمت در ۱۹۲۱.م، اعزام دانشجویان دختر به خارج از کشور جهت تحصیل (اولین گروه دانشجویان دختر در رشته پزشکی و طب به ترکیه اعزام شدند)؛ تاسیس مکتب ویژه پرستاری و ایجاد درمانگاه زنان؛ تلاش برای خودآگاهی زنان توسط ایجاد نخستین مجله زنان به‌نام نشریه «ارشادالنسوان» از سوی ملکه ثریا در ۱۹۲۱.م میلادی و کشف حجاب؛ از مهم‌ترین کارهای امان‌الله خان برای تحققِ تساوی جنسیتی بود.

او در راستای احقاق حقوق و اعطای آزادی به‌زنان از تمام معاصرین خود جلو‌تر رفت؛ چنانچه در سفر شاه امان‌الله خان به ایران وی چندان مورد استقبال قرار نگرفت، زیرا تا آن زمان شاه ایران قانون کشف حجاب را اجرایی نکرده بود. در حالی که همسر شاه ایران از امان‌الله خان رو گرفت؛ ملکه ثریا همسر شاه امان‌الله خان در کنار همسر و ملبس به رخت‌های اروپایی بود.

آقای فرهنگ در این باره نوشته است: «در ماه جولای ۱۹۲۷م، ملکه ثریا طی مقاله‌یی در نشریه امان افغان، ضرورت رفع حجاب را بیان داشت، به تعقیب آن شاه، زنانِ مامورین ارشد و معارف شهر را در کاخ سلطنتی دعوت نموده، برای آنان از آزادی زنان در سایر کشورها صحبت نمود و اظهار داشت اگر شوهران‌شان به آنان آزادی نمی‌دهند، حق دارند آنان را هدف گلوله قرار دهند….»

با این که عملی کردن این اصلاحات حتا در عصر حاضر، امری دشوار می‌نماید، جسارت امان‌الله خان در آن عصر که مردم به مراتب بیشتر از امروز سنت‌گرا و دین‌محور بودند تحسین‌برانگیز است. امان‌الله خان هرچند نتوانست عینیتِ رویای خودش (آن افغانستان مدرن با مردمان آگاه) را ببیند اما همین که او از متن و بطن جامعه افغانستان و از خاندانی که نسل در نسل غیرت افغانی‌شان باعث می‌شد زنان را نادیده بگیرند، برخواست و در کنار همسرش برای بهبود وضع مملکت تلاش نمود، او را به متجددترین زمامدار مبدل ساخت، به شاهِ فمنست و متجددی که قربانی سنت شد!

نویسنده: سمیه نوروزی

مشاهده ادامه مطلب

تصویری از یک خیال


نمایش مشخصات زهرا پویامنش

نسیم آرام وزیدن گرفت

و
صورت را نوازش داد و
از لابلای امواج موها گذشت
طراوت نسیم ، خنکای دلچسبی داشت
طنازی اشکی گرم روی گونه
حرفهای نگفته ای را پنهان می نمود…
حنجره در بلعیدن ناگفته ها

شاعر:زهرا پویامنش

مشاهده ادامه مطلب

قربانیان کوچک جنگ متحدین و متفقین در ایران

ایران درودی در کتاب خاطرات خود با عنوان «در فاصله دو نقطه» به داستان کودکی خود در دوران جنگ جهانی دوم می‌پردازد. روایتی که او را در نقش یک کودک خردسال می‌نمایاند که بحبوحه جنگ جهانی دوم را از نگاه یک خانواده ایرانی گریزان از آلمان به سوی مام وطن نقل می‌کند؛ روایتی که ارعاب کوبنده جنگ را از دریچه نگاه معصومانه و کودکانه دو دخترک آواره‌ای بازگو می‌کند که رنج سفر را با صدای گریه‌ای که به صدای یکنواخت ترن تبدیل شده است، به امید امنیت وطن به جان می‌خرند.

«پدر مدتی پیش از به دنیا آمدن من، در شهر هامبورگ، تجارتخانه‌ای دایر کرده بود. پس از سروسامان یافتن وضع تجارتخانه و خانه‌ای که اجاره کرده بود، از مادر می‌خواهد که به او ملحق شود. مادر نخستین سفر به اروپا را همراه من و خواهر پیش می‌گیرد و در خانه‌ای که همسر او به طرز زیبایی برای ورود خانواده‌اش آراسته است، مستقر می‌شود و زندگی مرفه و بی‌دغدغه‌ای را آغاز می‌کند. بدین ترتیب ما در سال‌های آرامش قبل از طوفان، در سال‌هایی که نازی‌ها به قدرت رسیده بودند و بلندگوها، نطق‌های پیشوا را پخش می‌کردند، در شهر هامبورگ زندگی می‌کردیم… تا جنگ جهانی دوم، هنگامی که آژیرهای خطر به صدا درآمدند…! هنوز هم، پناهگاه‌های هامبورگ و غرش هواپیماهای بمب‌افکن با صدای مهیب و انفجارهای ناگهانی آن را به یاد دارم. وحشت من از صدای انفجار بمب و صدای آژیر هم حساسیتی غیرعادی است. مدتی پس از شروع جنگ، دولت آلمان به اتباع خارجی اعلام می‌دارد که هیچ‌گونه تعهدی در قبال امنیت و تأمین سهمیه‌ غذایی آن‌ها ندارد. پدر که گویا تا آن زمان جنگ را جدی نگرفته بود و ادامه یافتن آن را باور نداشت، در کمتر از یک ساعت تصمیم می‌گیرد که به ایران بازگردیم و به مادر اجازه می‌دهد حداقل وسایل مورد نیاز را برای این سفر دراز که بازگشتی نخواهد داشت، با خود بردارد. پدر و مادر خانه و زندگی پر از اثاث و تجارتخانه‌ پر از اسناد و حساب و کتاب را رها می‌کنند. دیگر فرصتی برای دریافت موجودی از بانک باقی نمانده بود. پدر دست همسر و دو دخترش را می‌گیرد، همه ‌چیز را پشت سر می‌گذارد و راهی ایران می‌شود. در ترن‌های معمولی، دیگر جایی برای مسافران باقی نمانده بود. این سفر غمگین و طولانی را زیر بمب و آتش با ترن‌های مخصوص حمل احشام، شروع می‌کنیم. گاهی نشسته، گاهی ایستاده در ترن، با هزار بدبختی، وحشت، گرسنگی و تشنگی به مرز ترکیه می‌رسیم.»

این روایت ایران درودی است در کتاب خاطراتش «در فاصله دو نقطه»، روایتی که او را در نقش یک کودک خردسال می‌نمایاند که بحبوحه جنگ جهانی دوم را از نگاه یک خانواده ایرانی گریزان از آلمان به سوی مام وطن نقل می‌کند؛ روایتی که ارعاب کوبنده جنگ را از دریچه نگاه معصومانه و کودکانه دو دخترک آواره‌ای بازگو می‌کند که رنج سفر را با صدای گریه‌ای که به صدای یکنواخت ترن تبدیل شده است، به امید امنیت وطن به جان می‌خرند: «خوب به یاد دارم در یکی از ایستگاه‌های ترن، مادر اسباب‌بازی خواهر را که یک چرخ خیاطی بود و از آغاز سفر محکم در بغل داشت با عصبانیت از دستش گرفت و از پنجره ترن در حال حرکت به بیرون پرتاب کرد. از آن پس، صدای گریه خواهر به صدای غمگین و یکنواخت ترن که گاه از میان آتش عبور می‌کرد، اضافه شد. در واگن‌های ترن از شدت ازدحام جمعیت، جای تکان خوردن نبود و باز مسافران برای سوار شدن هجوم می‌آوردند. پدر که تمام موجودی، حتی ساعتش را برای خرید یک لیوان آب آشامیدنی پرداخته بود از اینکه سرانجام موفق به فرار از آلمان شده بودیم، خوشحال بود. او در تمام طول سفر لحظه‌ای دست مرا رها نمی‌کرد و من از ترس خود را در آغوشش پنهان کرده بودم.»

این ترس کودکانه که در گرمای آغوش پدر تسکین می‌گرفت، احتمالا نشانه‌ای بوده از روزهای خوفناکی که هر کس بندوبستی با آلمان‌ها داشته است، لاجرم در ایران بدان دچار می‌شده است چنانچه درودی در ادامه ضمن اشاره به خاطرات سفر به ایران و شهر آبا و اجدادی‌اش، مشهد، چنین می‌افزاید که: «چندی پس از ورود به مشهد، شاهد بازداشت و گسیل آلمان‌ها یا آلمانی‌زبان‌ها به زندان‌های سیبری بودیم. هر روز می‌شنیدیم شبانه به منزل فلان آلمانی ریختند و او را با زن و بچه با پای پیاده تا مرز برده‌اند تا به سیبری منتقل کنند.»

توضیحات ایران درودی در خاطراتش، در واقع توصیفی دیگر از روزهای پرتلاطمی است که ایران پس از پایان تب‌وتاب جنگ جهانی دوم به اشغال متفقین در‌آمده بود. در این روایت افزون بر اشغال و قحطی و آلودگی آب‌های آشامیدنی و فوج سربازان گرسنه روسی در هر شهر و روستا، به رنج گروه خاصی از مردم ایران اشاره شده است؛ کسانی همچون پدر و پدربزرگ راوی که سال‌هاست زندگی اقتصادی‌شان به آلمان‌ها مرتبط است: «با ورود متفقین به ایران، پدربزرگ با چند بازرگان دیگر که همگی روابط بازرگانی با آلمان داشتند، به مناطق بد آب‌وهوا تبعید می‌شوند. ایران پل پیروزی لقب می‌گیرد {و} خبر می‌رسد که تجارتخانه و منزل ما در هامبورگ در اثر بمباران نابود شده است. پدر تصمیم می‌گیرد شهر را ترک کنیم تا شاید جانمان از اینکه ما را به جای آلمان‌ها بگیرند در امان بماند.»

این‌ها همه واکنش این خانواده کوچک است در برابر جریان گسترده‌ای که برای اخراج آلمان‌ها از ایران با فشار انگلیسی‌ها در حال اتفاق افتادن است؛ ریچارد استوارت در کتاب خود «در آخرین روزهای رضاشاه»، درباره این شرایط تاریخی بغرنج که زیست شماری از ایرانیان را هم به جرم همراهی و مشارکت اقتصادی با آلمان‌ها تحت‌الشعاع قرار داده بود، می‌نویسد: «با هجوم آلمان به اتحاد شوروی ناگهان توجه بین‌المللی به گروه زیادی از اتباع آلمانی جلب شد که در ایران به سر می‌بردند. از نظر متفقین، شرایط از هر جهت برای فعالیت ستون پنجم آلمان فراهم بود. در تابستان آن سال حدود ۱۰۰۰ آلمانی در ایران بودند. بسیاری از آن‌ها پیش از جنگ به ایران آمده بودند. بر اساس آمار شهربانی ایران ۶۱۶ آلمانی به عنوان تکنیسین در صنایع گوناگونی چون راه‌آهن و معادن و کشاورزی، یا به عنوان مستشار وزارتخانه‌های مختلف در استخدام دولت ایران بودند. تعدادی نیز در مدارس عالی ایران تدریس می‌کردند و گروهی نیز به طبابت یا تجارت اشتغال داشتند. حدود ۶۰ ملوان آلمانی نیز در کشتی‌هایی که در بندر شاهپور گرفتار شده بودند، اقامت داشتند. تعدادی از اتباع آلمان نیز در سفارت آن کشور در تهران و کنسولگری تبریز خدمت می‌کردند. باقی آلمانی‌های مقیم ایران را اعضای خانواده افراد مزبور تشکیل می‌داد. {…} فعالیت‌های فرهنگی آلمانی‌ها در تهران دوروبر خانه قهوه‌ای که یک باشگاه و مرکز تفریحی در جنوب تهران بود متمرکز می‌شد.»

ایرج ذوقی نیز در کتاب خود «ایران و قدرت‌های بزرگ در جنگ جهانی دوم» به تفصیل به آلمانی‌های فعال در بخش‌های اقتصادی گوناگون ایران اشاره می‌کند و آن را یک موفقیت در برابر ناکامی‌های انگلیسی‌ها می‌داند و می‌نویسد: «در زمینه تجارت خارجی به علت محدودیت‌هایی که دولت ایران از لحاظ اعتبار و پول به وجود آورده بود انگلیسی‌ها نتوانستند فعالیت‌های چشمگیر اقتصادی در ایران داشته باشد و در مقابل آلمان به بهره‌برداری از وضع پیش‌آمده پرداخت و با تأسیس کارخانه‌های متعدد در ایران و تحصیل امتیازات بازرگانی موقعیت خود را تحکیم کرد. آلمان در همه زمینه‌های صنعتی مانند نساجی، کاغذسازی، چای‌خشک‌کنی، سیمان، شیشه‌سازی، برق، اسلحه‌سازی، هواپیماسازی و غیره در ایران فعالیت داشت. برای راه‌اندازی این کارخانجات و تعلیم و تربیت کادر لازم برای آن‌ها تعداد زیادی از آلمانی‌ها به ایران اعزام شدند. علاوه بر کارخانجات، آلمانی‌ها سال‌ها اداره معادن کشور را نیز به عهده داشتند. آلمانی‌ها برای تأمین کادرهای لازم مبادرت به تأسیس هنرستان‌های صنعتی در ایران نمودند که به وسیله استادان آلمانی اداره می‌شد. در سال ۱۹۲۵ هنرستان صنعتی ایران و آلمان در تهران تأسیس گردید. در همان سال ۱۹۲۵ بانک ملی ایران با کمک و راهنمایی‌های آلمانی‌ها در ایران تأسیس شد و اولین رئیس بانک ملی ایران نیز دکتر لیندن بلات آلمانی بود. در سال ۱۹۲۸ ساختمان بخشی از راه‌آهن سراسری ایران در قسمت شمال یعنی بین بندر شاه تا شاهی که در حدود ۴۵۰ کیلومتر طول داشت به کمپانی آلمانی جولیوس برگر محول شد و در سال ۱۹۲۹ پیمان بازرگانی و کشتیرانی ایران و آلمان به جای قرارداد سال ۱۸۷۳ که لغو شده بود بین دولتین منعقد گردید.»

در کنار این داده‌ها، همزمان در منابع تاریخی و از جمله در کتاب ریچارد استوارت، به دو گروه جاسوسی آلمانی فعال در ایران به نام‌های تشکیلات «اس د» و «آب ‌ور» اشاره می‌شود که چرایی حساسیت‌های انگلیسی‌ها را برای تحت فشار قرار دادن حکومت ایران برای اخراج آلمانی‌ها و همچنین حجم فشار روانی وارده بر ایرانیان منتسب به آلمان‌ها، جامه توجیه می‌پوشاند: «سرپرست تشکیلات اس د در تهران، مرد خوش‌سیمای موبوری بود موسوم به رومان گاموتا. دستیار اصلی او فرانتس مایر نیز جوان ۲۶ ساله عبوسی بود اهل باواریا که با مو و سبیل مشکی‌اش چهره مرموزی داشت. مایر نازی متعصبی بود که در بخش نظامی اس‌اس درجه ستوانی داشت. هر دو آن‌ها در ۱۹۴۰ به عنوان نمایندگان شرکت حمل‌ونقل شنکرز وارد تهران شده و با تأسیس شرکتی موسوم به نوول ایران اکسپرس پوشش مناسبی جهت فعالیت‌های محرمانه خود ایجاد کرده بودند. مایر مرتبا در ایران و خارج سفر می‌کرد و از این طریق تماس‌های گسترده‌ای برقرار کرد و خانه‌های امنی را شناسایی نمود. «آب‌ ور» عوامل متعددی در ایران داشت. سرگرد شولتسه و فردی موسوم به ژاک گره‌ور هر دو برای اداره یکم جاسوسی آب‌ ور کار می‌کردند. هرکوهل نیز در استخدام اداره دوم خرابکاری آب‌ ور بود. ایران برای فعالیت‌های جاسوسی آب‌ ور در مورد شوروی و تاسیسات نفتی انگلیس در خلیج فارس پایگاهی ایده‌آل به شمار می‌رفت.»

حکومت از این تحرکات به طور کامل آگاه نبود و یا دست‌کم رضایت چندانی نداشت از همین روست که اشاره شده رضاشاه هیچ‌گاه اجازه نخواهد داد یک هیات نظامی رسمی آلمانی در ایران مستقر شود و از دیگر سو وی نسبت به تحریکات بیگانگان و به ویژه آلمانی‌ها که افسران ارشد ایرانی را دائما به میهمانی‌های سیاسی بی‌شمار خود دعوت می‌کردند، بسیار حساسیت داشت و در مارس ۱۹۴۱ با ممنوع کردن سفارتخانه‌های بیگانه از دعوت افسران ایرانی به مهمانی‌هایشان به این کار نیز خاتمه داد.

با این حال اتحاد شوروی، ایالات متحده آمریکا و انگلیسی‌ها همچنان در تکاپو بودند تا حکومت ایران را وادار به یک آلمانی‌پیرایی بزرگ کنند چنانچه همزمان سفیر جدید اتحاد شوروی در ایران یادداشتی به وزارت خارجه ایران تسلیم کرد که در آن آمده بود دولت متبوع وی شواهد جدی در مورد وجود یک طرح کودتای آلمانی در دست دارد. در این یادداشت تصریح شده بود که کودتاچیان قصد داشتند با استفاده از عناصری درون ارتش ایران دست‌به‌کار شوند.

«آندره اسمیرنوف» سپس به آنچه پناه دادن به آلمانی‌ها در ایران می‌نامید، اعتراض کرده بود. همزمان «لوئیس جی دریفوس» وزیرمختار ایالات متحده آمریکا در تهران نیز اذعان داشته بود که: «چنین شایع است که آلمانی‌ها می‌توانند در عرض چند ساعت ۵۰۰ مرد بزن‌بهادر و مسلح را در خیابان‌های تهران به راه اندازند.» نگره‌ای که نشان می‌داد همواره خطر همراهی ایرانی‌ها با منویات آلمانی‌ها جدی بوده است چنانچه وزیر مختار انگلیس «سر ریدر بولارد»، به دولت متبوعش گزارش داد که روی‌هم‌رفته ایرانیان از حمله آلمانی‌ها بر دشمن دیرینه‌شان روسیه، شادمان هستند و ازاین‌رو انبوهی از ایرانیان در دلسوخته سپه گرد آمده و هنگامی که بلندگوهای دلسوخته اخبار رادیو ایران را مبنی بر سقوط پی‌در‌پی شهرهای شوروی پخش می‌کرد فریاد خوشحالی سر می‌دادند. نویسنده این شادمانی را چنین تعبیر می‌کند که ایرانی‌ها ارتش آلمان را نجات‌بخش مردم از شر بلشویک‌های منفور می‌انگاشتند.

البته در منابع تاریخی به نقل از داده‌های روزنامه‌های وقت، از نارضایتی ایرانیان از عملکرد آلمانی‌ها به کرات سخن به میان آمده است مثلا روایت شده که آلمانی‌ها به تعهدات خود در قبال ایرانی‌ها نتوانستند عمل کنند و بازرگانان ایرانی نارضایتی خود را ابراز می‌دارند به طوری که حتی روزنامه «اطلاعات» ارگان نیمه‌رسمی دولت در مقاله‌ای نوشت: «امروز هر یک از دول متخاصم به یک معاذیر غیرموجه لطمه به بازرگانی ما می‌زنند دیگر حرف حساب آلمان چیست؟ حاصل رنج و زحمت کشاورزان و بازرگانان ما را مدتی است تحویل گرفته‌اند و همین‌طور کالاهایی که مورد احتیاج ما است به کارخانجات آلمانی سفارش داده و بهای آن را هم دریافت داشته‌اند و حالا به روی بزرگوار خودشان هم نمی‌آورند و هیچ معلوم نیست کی و به چه ترتیب می‌خواهند تعهد خود را انجام دهند … این وضعیت برای ما قابل تحمل نیست زیرا ما می‌دانیم که آن‌ها از راه‌های مختلف می‌توانند تعهدات خود را انجام دهند. نهایت معما اینست که چرا خودداری می‌کنند. حل این معما هم مشکل نیست چه رویه دول اروپایی اینست که منافع دیگران را فدای سیاست خود بکنند ولی ما دیگر نمی‌توانیم اجازه بدهیم که حقوق حقه ما یعنی مطالباتی که در زندگانی بازرگانی ما امروز کمال اهمیت را دارد دستخوش سیاست دیگران بشود.»

با این حال انگلیسی‌ها همچنان از همدلی ایرانیان با آلمانی‌های فعال در اقتصاد ایران می‌ترسیدند و از همین روست که ژنرال ویول از دیپلمات‌های انگلیسی، به انتقاد از رویه مماشات‌آمیز لندن در قبال ایران می‌پردازد و چنین اظهار می‌دارد که: «پاکسازی آلمانی‌ها از ایران برای دفاع از هند ضرورت عاجل دارد. اگر این امر صورت نگیرد ممکن است وقایعی همانند آنچه در عراق رخ داد و همین چندی پیش آن را به موقع فیصله داده‌ایم از نو تکرار شود. ضروری است که با روس‌ها در ایران همدست شویم و اگر حکومت فعلی ایران حاضر به ایجاد تسهیلات لازم جهت این امر نباشد باید جای به حکومتی بدهد که چنین کند. در حالی که هنوز نتیجه جنگ روسیه و آلمان روشن نیست، باید برای نیل به این هدف از شدیدترین فشار ممکن استفاده گردد.»

بعدتر او چنین اظهار داشت که: «برای جلوگیری از پیشروی آلمانی‌ها به سوی هندوستان در موقعیتی قرار داریم که بتوانیم به صورتی هماهنگ یک فشار اقتصادی و سیاسی شدید بر ایران اعمال کنیم و در این امر نیز تردید روا نیست. هرگونه غفلتی در این زمینه، موجب آن خواهد شد که آلمانی‌ها به همدستی و با برخورداری حمایت فعالانه دولت‌های ایران و افغانستان و با پشتیبانی نیروی هوایی و بالاخره نیروهای متحرک خود تا مرزهای هندوستان پیشروی کنند.»

داده‌های تاریخی نشان می‌دهد که دولت ایران در قبال فشار دیپلماتیک انگلیس و شوروی انعطافی از خود نشان نداده است. استوارت در کتابش گزارش می‌دهد که علی منصور، نخست‌وزیر در ۲۷ ژوئیه به سر ریدر بولارد توضیح داد که اخراج چهارپنجم آلمانی‌های مقیم ایران – که متفقین تقاضا کرده بودند – نه تنها با بی‌طرفی ایران مغایرت دارد بلکه نقض معاهده تجاری ایران و آلمان نیز محسوب می‌شود. وی به بولارد اطمینان داد که ایران از ضرورت هوشیاری آگاه است و برای کاهش تعداد آلمانی‌های مقیم ایران حتی‌الامکان تلاش می‌کند. منصور در توضیح طرح‌هایی که دولت ایران برای کاهش تعداد آلمانی‌های مقیم ایران در نظر گرفته است به تلاش‌های دولت در جهت تعویض آلمانی‌های شاغل در وزارتخانه‌ها و کارخانه‌های دولتی در دست گرفتن سرپرستی تشکیلات رادیویی که توسط آلمانی‌ها اداره می‌شد و اخراج شش نفر از اتباع آلمان که پروانه اقامت آن‌ها منقضی شده بود اشاره کرد. ۱۰ آلمانی دیگر نیز قرار بود در عرض ۱۰ روز آینده ایران را ترک کنند.

منصور قصد داشت ریاست شهربانی تبریز را احضار کرده و از او بخواهد فهرست کاملی از نام و مشخصات تمام آلمانی‌های آنجا تهیه کند. علاوه بر این یک ناوچه توپدار نیز برای مراقبت از کشتی‌های تجاری آلمان که در بندر شاهپور لنگر انداخته بودند، معین شده بود. اما تلخی تاریخ اجتماعی اینجاست که در کنار این تلاش‌های سیاسی، ایران درودی در روایت خود از آوارگی یک خانواده در باغی که نامش را باغ ترس می‌گذارد، سخن می‌گوید؛ روایتی از کوچ و فرار اجباری بازرگان فعال در آلمان که مجبور شد به روستای شاندیز که در آن روزها خالی از هیاهو و دورافتاده بوده بگریزد. چیزی که آن‌ها را به این فرار مجبور می‌کرد آن بود که کودکان خردسال خانواده که در آلمان بزرگ شده بودند، زبان فارسی نمی‌دانستند و این ظن می‌رفت که نه ایرانی که آلمانی باشند.

تاریخ سیاسی خروج آلمان‌ها از ایران تحت فشار دول متفق را از زاویه نگاه دخترکی ببینیم که نیمه‌های شب مجبور بود زبان فارسی بیاموزد تا کسی در آن باغ متروکه او و خانواده‌اش را از وطن نراند: «شبانه راهی سفر به روستایی به نام شاندیز شدیم. در این ده ساکت و بی‌حادثه می‌بایست حضور ما از اهالی ده پنهان بماند تا سوء‌ظنی را برنیانگیزد و کسی از اهالی دهکده، متوجه حضور یک زن جوان همراه دو کودکی که فارسی نمی‌دانند نشود. این ییلاق خوش آب و هوای مشهد که درختانش از بار گیلاس سر خم کرده بودند، می‌رفت که به جای پناهگاه، بازداشتگاه من شود و تلخ‌ترین خاطره‌ها را در ذهنم حک کند {…} ما در دو اتاق از خانه‌ سر باغ که به تنها گورستان ده مشرف بود منزل کرده بودیم {…} سکوت فرمانروای مطلق پناهگاه ما بود. حق حرف زدن یا دویدن در این باغ بسیار بزرگ را نداشتیم و بچه‌های ده را نمی‌دیدیم {…} ما با کسی حرف نمی‌زدیم و اوایل غروب می‌خوابیدیم تا نور چراغ، توجه اهالی ده را جلب نکند {…} اوایل وقتی نیمه‌های شب به زبان آلمانی از مادر آب می‌خواستیم، او سراسیمه و شتاب‌زده به من آب می‌داد و دستش را به علامت سکوت روی لبانش می‌گذاشت و آرام زیر لب می‌گفت: بگو من آب می‌خواهم. بگو آب، تکرار کن. در مقابل ادای هر کلمه به فارسی مادر مرا در آغوش می‌کشید و وعده می‌داد: پدر برایت از شهر شیرینی و اسباب‌بازی خواهد آورد…»

ترس از دنیای وهم‌آلود سیاست به جهان کودکانه دخترکی راه یافته بود که بعدها توانست این منظره‌های هولناک را بر بوم نقاشی ترسیم کند.

مشاهده ادامه مطلب

ابهامات امنیتی و سیاسی؛ مایۀ نگرانی مردم

در چند ماه اخیر تحولات سیاسی و امنیتی سرعت بیشتر گرفته و این سرعت بیش از هر زمان دیگر، مردم را سردرگم و نگران کرده است.

جنگ چند روزه در شهر غزنی که ویرانی و تلفات سنگینی دربرداشت، بحث مذاکره مستقیم طالبان با امریکا و به تعقیب آن بستر جدید مذاکره برای صلح افغانستان با طالبان از آدرس روسیه و سرانجام تحرکات نظامی داعش در روز عید در کابل و در نهایت کناره‌گیری محمدحنیف اتمر، مشاور امنیت ملی افغانستان از جمله رویدادهایی بودند که تقریبا در سه ماه اخیر یکی بعد از دیگری اتفاق افتادند.

نزدیکی زمان برگزاری انتخابات پارلمانی و تعیین زمان انتخابات ریاست‌جمهوری، خوش‌بینی زیادی را میان مردم ایجاد کرده و هنوز هم مردم به این دو انتخابات به عنوان کلید رهایی از یک بحران سیاسی کلان نگاه می‌کنند.

در جهت دیگر اما، تشدید بحث‌های امنیتی، موجب نگرانی مردم شده است. این نگرانی‌ها زمانی شدت گرفته‌اند که حکومت در مهار جنگ غزنی به اسرع وقت اقدام نکرد و بعد از اینکه وارد اقدام شد نیز با آن برخورد جدی نداشت.

حوادث اخیر امنیتی را مردم بیش از اینکه رویدادهای ساده امنیتی بدانند، با تردید و ابهام به آن نگاه می‌کنند. باورها براین است که عملکرد حکومت در جنگ غزنی نه از روی ضعف که از روی عمد بود و در واقع حادثه غزنی، یک «سناریوی از قبل تعریف‌شده» بود که واقع گردید.

در سطح فراتر از این، تلاش‌های امریکا و روسیه برای به‌دست گرفتن کلید صلح افغانستان هرکدام در جهت منافع خودش، هم سبب نگرانی وسیع شده است. با توجه به منافع متضادی که میان امریکا و روسیه در سطح بین‌المللی به شکل عام و در سطح منطقه و افغانستان به شکل خاص تعریف می‌شود، تلاش‌های صلح‌جویانه توسط این دو کشور برای مردم افغانستان چندان قابل درک نیست. از این روست که مردم تا حدی زیادی نسبت به این تلاش‌ها دیدگاه مثبتی ندارند.

از جانب دیگر از سال ۲۰۱۵ به این طرف فعالیت گروه تروریستی به نام شاخه خراسان داعش در کشور معضل دیگری برای امنیت ملی ما شده است.

آن طور که این گروه با حضور سنگین جامعه جهانی رشد سمارقی داشته، نیز تردیدها و نگرانی‌های بیشتر را سبب شده است.

هرچند این گروه تا کنون چهار رهبر و صدها تن از ملیشه‌های خود را در برابر نیروهای امنیتی کشور از دست داده، ولی با این همه مردم فکر می‌کنند که توجه جامعه جهانی و نیروهای خارجی چندان بر داعش متمرکز نیست. همه این مسایل اوضاع سیاسی و امنیتی کشور را پیچیده نشان می‌دهد.

وخامت اوضاع امنیتی در حالی در کشور رو به فزونی نهاده که محمدحنیف اتمر؛ مشاور امنیت ملی کشور به‌عنوان استراتیژیست‌ترین مرد سیاست افغانستان از کرسی‌اش توام با نارضایتی کنار می‌رود.

اینکه کنار رفتن اتمر چقدر برای بهبود اوضاع موثر واقع می‌شود یا تاثیر منفی می‌کند، در کشورهایی مثل افغانستان که فاقد یک نظام امنیتی-سیاسی سیستماتیک است، رفتن و نرفتن افراد روی اوضاع چندان تاثیر ندارد؛ ولی رفتن اتمر به عنوان یک مهره درشت در حوزه سیاست افغانستان از کنار نظام، سبب بحث‌ها و ابهام‌های مضاعف خواهد شد.

اما روی هم‌رفته همه این تحولات و حوادث سبب یک ابهام بزرگ در مسایل کلان امنیتی-سیاسی برای مردم شده که رییس‌جمهور ناگزیر است دست کم در دو مورد به نگرانی‌های مردم پاسخ بگوید.

اول، رییس‌جمهور باید به نگرانی‌های امنیتی مردم با پلان مشخص و عملکرد جدی نیروهای دفاعی کشور پاسخ دهد، زیرا همه می‌دانند یک مشت افراد به‌نام داعش و طالب که حتا پاپوش درست ندارند در برابر نیروی ۳۵۰هزار نفری دفاعی کشور حریف شده نمی‌توانند، مگر اینکه برنامه طوری باشد که دست گروه‌های هراس‌افکن باز گذاشته شود تا از آنان برجسته‌سازی صورت گیرد.

بدتر اینکه پس از جنگ غزنی و پس از کشته شدن بیش از ۱۵ افسر کماندو در ولسوالی اجرستان، شایعاتی وجود داشت که چرخبال‌های اردوی ملی به طالبان غذا و اسلحه رسانده‌اند.

این خبر برای ما پیام خطرناکی دارد، پیامی که دست چوپان و گرگ را در یک کاسه نشان می‌دهد. بنابراین مردم نیاز دارند ببینند که حکومت با گروه‌های هراس‌افکن برخورد قاطع و شفاف دارد.

دوم؛ شایعاتی وجود دارد که انتخابات پارلمانی به تعویق خواهد افتاد که عمده‌ترین دلیلش هم نبود امنیت قلمداد می‌شود. این مورد اما مردم را بیشتر نگران ساخته است؛ زیرا انتخابات تنها کلید رفع بحران و کلید مشروعیت نظام سیاسی در کشور است. در این مورد نیز رییس‌جمهور باید به نگرانی مردم با اراده قاطع برای برگزاری انتخابات به‌موقع، شفاف و عادلانه پاسخ بگوید. در غیر این صورت، تغییر و تبدیلی افراد هیچ دردی را دوا نخواهد کرد که موجب تورم مشکلات نیز خواهد شد.

سرمقاله

مشاهده ادامه مطلب

کوبیسمِ خفقان!


نمایش مشخصات مجید ماه بانویی

می چرخد،
چَرمِ بافته شده
در بی هواییِ محض!
میمیرد،
خون جاریِ رگها،
زیرِ پوست
می آید
صدایِ جیغِ
سروِ کبود…
حَک می‌کند
بافت چرمیِ قلم
بر بومِ تن،
خطوطِ کج و معوجِ درد را
و با هر

شاعر:مجید ماه بانویی

مشاهده ادامه مطلب

دانلود کتاب زندگینامه مشهورترین نویسندگان و شاعران

Hiweb
بوکیار - دانلود کتاب های انگلیسی دانشگاهی و علمی


زندگینامه مشهورترین نویسندگان و شاعران

در این کتاب سرگذشت مختصری از شاعران و نویسندگان معروف ایرانی و خارجی را مرور می کنیم. برخی از این اشخاص عبارتند از:

جلال ال احمد / هانس کریستین آندرسن / مهدی اخوان ثالث / استاندال / جین استین / جان اشتاین بک / اقبال آشتیانی / آنتوان دوسنت اگزوپری / انوری / جورج اورول / مهرداد اوستا / اُهنری / ایرج میرزا / انوره دو بالزاک / برتولت برشت / محمدتقی بهار / حسین پژمان بختیاری / خواهران برونته / ادگار آلن پو / الکساندر پوشکین / لوئیجی پیراندللو / رابیندرانات تاگور / تولستوی / مارک تواین / ایوان تورگنیف / جامی / محمدعلی جمالزاده و…..

● برای آگاهی یافتن از چگونگی مطالعه این کتاب، ویکی دلسوخته را ببینید.

» دلسوختههای مرتبط:
نام آوران آذربایجان (جلد ۲)
چه کسی ماشه را خواهد کشید: بر اساس زندگی شهید غلامعلی پیچک
یکرنگی

نسخه ها

حجم: ۲ مگابایت

دریافت ها: ۲۱۶۰

تعداد صفحات: ۱۱۳




درج دیدگاه مختص اعضا است! برای ورود به حساب خود اینجا و برای عضویت اینجا کلیک کنید.



مشاهده ادامه مطلب

تب‌آلود به خواندن ادامه می‌دادم

اکنون دانشجوی رسمی و تمام‌وقت دانشگاه بودم و با کارت دانشجویی‌ام اغلب یا در کتابخانه مطالعه می‌کردم و یا در ساختمان اتحادیۀ دانشجویان می‌پلکیدم. از این جلسه به جلسۀ انجمن‌های دانشجویان چپ می‌رفتم و با شرکت در این جلسات هم دانش سیاسی خود را بالا می‌بردم و دوستان فعال سیاسی و علاقه‌مند به مطالعه پیدا می‌کردم. با شروع درس‌ها، از طریق مسئولان اتحادیه خبر یافتم که ادارۀ فرهنگ با درخواست من مبنی بر انتقال کمک‌هزینۀ تحصیلی از کورس پیشین در کالج به دانشگاه منچستر موافقت و مدت آن را نیز تمدید کرده است.

زندگی، تحصیل و فعالیت سیاسی در ایران

زندگی به‌دردنشسته و سراسر با محرومیت و ناکامی سپری‌شدۀ من، نه ماجراجویانه است و نه نشان‌دهندۀ اعمال قهرمانانه که برای کسی خوشایند باشد و نه داستان تخیلی پرحادثۀ سرگرم‌کننده‌ای که خواننده برای رسیدن به پایان خوش آن، رنج خواندن را بر خود هموار کند. سرگذشتی است ساده و نه حتی عبرت‌آموز از زندگی انسان انکارشده‌ای که پیوسته با زجر و شکنجه و توهین و تحقیر رویارو بوده است؛ به‌طوری‌که گاه دچار این احساس شده که «وجودش زیادی است» و در آرزوی آنکه کاش هرگز نمی‌بود.

تهیدستی پدر و فقر خانواده‌ام موجب شد مادرم برخلاف تمام باورهای عامیانه و خرافی‌اش که فرزند موجودی خداداده است، وجود فرزند سوم که من باشم را نپذیرد و او را تحمیلی بر زندگی فقیرانه‌شان به حساب آورد. در این میان، نقش برادرم در تربیت من اهمیت بسیاری داشت. نمی‌خواهم راجع‌به این کاراکتر به قول اروپایی‌ها، سخنی بگویم، اما فقط این را بگویم که او سخت خشن بود و به‌دلیل آنکه من شاگرد تنبلی بودم، همواره من را آزار می‌داد. بالأخره با وجود تنبلی و عقب‌ماندگی ذهنی‌ام که این‌گونه به من تلقین شده بود، شش سال ابتدایی را بدون درجا زدن گذراندم و وارد دبیرستان شدم. آن‌وقت برادرم دانشجوی رشتۀ مهندسی در دانشکدۀ نفت آبادان بود و در نتیجه، پیش ما زندگی نمی‌کرد و من در آرامشی نسبی به سر می‌بردم. با گذراندن سال اول دبیرستان، بدون مشکل شاید راه پیشرفت باز شده بود و من در ادامه می‌توانستم به دریافت دیپلم نائل شوم، اما این امر پس از اتمام سال دوم که به‌دلایلی موفقیت‌آمیز هم نبود و با بردن من و خواهرم توسط برادرم به شهری که خود در آن زندگی می‌کرد (آبادان)، انجام نشد. در آنجا به مدرسه رفتم (دبیرستان رازی). محیط مدرسه با سابق خیلی فرق کرده بود. صحبت از درس و تکلیف کمتر بود یا نبود. جنگ و گریز بود و بدین‌ترتیب من ندانسته صرفاً با تحریک احساساتم، به سیاست کشانده شدم. آشنایی من با اندیشۀ چپ از دوران نوجوانی‌ام آغاز شد؛ از هنگامی که توسط برادرم به آبادان برده شدم. اما آموزش‌های برادر پیرامون این اندیشه، مانند همۀ آموزش‌های کودکان و نوجوانان در این محنت‌آباد، پدرسالارانه بود. حاجت به گفتن نیست که این نوع مبانی علمی در چارچوب روابط خانوادگی پدرسالارانه چه می‌توانست باشد. من که به‌دلیل فعالیت‌های چشمگیرم در مبارزات خیابانی و اعتراضات دانش‌آموزی، از فعالان و دست‌اندرکاران سازمان دانش‌آموزی بودم، به توصیۀ یکی از دوستان برادرم، به عضویت سازمان جوانان حزب توده درآمدم که باعث فعالیت بیشترم شد.

دیگر چهره‌ای آشنا برای پلیس بودم. همواره دستگیر می‌شدم و کتک می‌خوردم. در مقطعی هم این فعالیت‌ها موجب زندانی شدنم به مدت سه سال شد. البته این فعالیت‌ها تأثیر مخربی روی درسم گذاشت و بعد از آزادی به‌دلایلی ادامۀ تحصیل ممکن نشد و من با این در و آن در زدن، کارهای متفاوتی گیر آوردم و مشغول کار شدم. کارهای پاره‌وقت در شرکت‌های تولیدی و صنعتی، کارمندی بانک و سرانجام کارمندی دولت در ادارۀ ثبت اسناد و املاک که سال‌ها ادامه یافت و بیشتر، جز یک سال که به تهران منتقل شدم، در شهرستان‌ها بودم. بدین‌ترتیب پس از سختی و رنج زندان، یکسره به‌مدت بیش از یک دهه کار کردم تا بالأخره موفق به اخذ گذرنامه شدم و بی‌آنکه چیزی به کسی بگویم، به اروپا رفتم.

ورود به انگلستان

دست‌خالی، بی‌سواد (بدون مدرک تحصیلی)، بی‌پول، بدون دانستن زبان. برادرم هنگام نصیحت کردنم برای انصراف از این تصمیم، که البته منصرف نشدم، آدرس یکی از دوستانش را که در دانشگاه منچستر رشتۀ مهندسی می‌خواند، به من داد تا در صورت نیاز، از او کمک بگیرم. من که پس از هفده روز سفر افسانه‌آمیزم، به منچستر رسیدم، به‌دنبال آدرسی که داشتم گشتم و بالأخره با تلاش بسیار و ساعت‌ها خیابان‌گردی، آن را پیدا کردم. جوانی که در را باز کرد، آن نبود که می‌شناختم، ولی با دیدن آدرس گفت پرویز برادرم است و به من گفت که تو می‌آیی. الآن هم برای تحصیلات به کانادا رفته است. تا برگشتش، همین‌جا بمان. باری به مدت یک ماه یا کمی بیشتر با این جوان زندگی کردم که دردآورترین دورۀ زندگی‌ام به‌قولی در غربت بود. رفتار ناخوشایند، توهین، تحقیر، مسخره کردنم پیش این و آن و… ولی چون چاره‌ای نداشتم، تحمل می‌کردم.

برادرش که از کانادا بازگشت، با کمک او بلافاصله جایی پیدا کردم و جدا شدم. پس از چند روز، به اصرار من که باید به کلاس زبان روم، مرا به کالجی برد که مخصوص بزرگ‌سالان انگلیسی بود (آموزش بزرگ‌سالان). در این کالج تنها یک کلاس زبان حرفه‌ای بود که شاگردانش اروپایی، ژاپنی، چینی و هندی بودند که خیلی خوب انگلیسی می‌دانستند و می‌خواستند این مدرک را هم بگیرند. دوستم گفت اینجا تنها جایی است که اگر نام‌نویسی‌ات کنند، با نامۀ ثبت‌نام می‌توانی اجازۀ اقامت بگیری. در غیر این‌صورت، باید برگردی. او اضافه کرد برای نام‌نویسی، یک مصاحبه کوتاه هم با تو خواهند کرد. با پریشان‌حالی پرسیدم مگر مصاحبه پرسش‌وپاسخ نیست؟ من که نه چیزی می‌فهمم و نه می‌توانم چیزی بگویم. نگاهی کرد و به اتاق معاون کالج رفت. پس از چند لحظه بیرون آمد و اشاره کرد تو بروم. قدم به درون گذاشتم. مرد محترم میان‌سالی روی صندلی دسته‌دار پشت میزی نشسته بود و چیزی می‌نوشت. سلام کردم (همان گودمورنینگ). اشاره کرد، نشستم و پس از لحظه‌ای سر بلند کرد و نامم را پرسید. البته من جملۀ «نام شما چیست؟» را بلد نبودم، ولی چون چند هفته‌ای بود که در انگلستان بودم، آوای آن به گوشم آشنا بود و پاسخش که نام کوچک شخص باشد، نام را بر زبان آوردم. بعد نام فامیلی را پرسید: surname که هرگز به گوشم نخورده بود و در پاسخ گفتم no و مصاحبه ادامه یافت با پاسخ‌های yes وno. پیرمرد از جایش بلند شد و با فریاد خشم‌آلودی که معلوم بود ناسزا می‌گوید، مرا از اتاق بیرون کرد. دوستم دوید. با نگاه خیره‌ای به من، به اتاق رفت و پس از مدتی بیرون آمد و گفت: تو هیچ شانسی نداری. اگر نتوانی اسم‌نویسی کنی، اجازۀ اقامت به تو نخواهند داد و باید برگردی. سرم گیج رفت. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. گفتم چه کنم؟ آرام و مهربان گفت: من وضع تو را برای او تشریح کردم و از او خواستم به تو کمک کند و او گفت می‌تواند برای دو هفته به‌عنوان شاگرد مستمع آزاد، به تو اجازه دهد سر کلاس بنشینی و اگر در این دو هفته نشان دادی که می‌توانی پیشرفت کنی، اسمت را خواهد نوشت.

از فردای آن روز به کالج رفتم و در تنها کلاس زبان آن، که انگلیسی تخصصی برای خارجی‌ها بود، شرکت کردم. در این کلاس درس‌ها عبارت بود از ادبیات انگلیسی، فن بیان و برگردان متن‌های ادبی به زبان انگلیسی که برای من نه دشوار، که فهم‌ناپذیر بود. نه از حرف استاد چیزی دستگیرم می‌شد، نه از کتاب چیزی می‌فهمیدم و نه می‌توانستم با همشاگردی‌ها گپ‌وگفتی داشته باشم. وضعیتی به‌راستی رنج‌آور بود.

از صبح تا غروب کلاس‌ها دایر بود و من که تنها نظاره‌گر حرکت‌های شیطنت‌آمیز و خنده و شوخی‌های خوشدلانه‌ب دخترها و پسرهای پرنشاط بودم، در گوشه‌ای می‌خزیدم و با کتاب سرگرم می‌شدم. غروب که خسته و پکر و تحقیرشده پیاده به منزل می‌رفتم، اغلب اشکم با قطره‌های باران مخلوط شده، از چهره‌ام سرازیر می‌شد. دو هفته بیشتر فرصت نداشتم. پس باید کاری می‌کردم کارستان، وگرنه باید شکست را می‌پذیرفتم که پایانش نابودی‌ام بود. دست‌به‌کار شدم. کتاب‌های بسیار سادۀ انگلیسی تهیه کردم (مکالمات روزمره و نوارهای لینگافون) تا تلفظ درست را یاد بگیرم. در پایان دو هفته که قرار بود پیش معاون کالج بروم، چند جمله انگلیسی که به فارسی نوشته و حفظ کرده بودم، آن‌قدر روان می‌توانستم ادا کنم که خودم خنده‌ام می‌گرفت. روز موعود، پیش از رفتن به کلاس، به دفتر مستر وایزمن رفتم. در زدم و وقتی اجازۀ دخول داد، وارد اتاق شدم و در کنار او که سرش پایین و مشغول بود، ایستادم و با صدای بلند و خیلی شمرده گفتم: «معذرت می‌خواهم، ممکن است دستور فرمایید نام مرا برای کلاس انگلیسی تخصصی ثبت کنند؟» آهسته سرش را بلند کرد و به‌سوی من چرخاند و با تعجب گفت: «این تو هستی مجید؟» که البته من چند ماه بعد فهمیدم چه گفته است. فوری یادداشتی به دستم داد و اشاره کرد برای نام‌نویسی به دفتر بروم.

تقریباً تا شش ماه از کلاس، که در آن درس‌ها عبارت بود از آثار شکسپیر، کریستوفر مارلو، برنارد شاو و… استفاده‌ای نمی‌کردم و کارم تنها خودآموزی بود و خواندن و ترجمه کردن کتاب‌های ساده که سبب شد کم‌کم راه بیفتم. شش ماه بعد که احساس کردم در زبان راه افتاده‌ام، برای امتحان لوور کمبریج نام‌نویسی کردم و بی‌آنکه هیچ امیدی داشته باشم، برای امتحان به‌شدت کار کردم. امتحان برگزار شد و با اعلام نتایج، من قبول شده بودم. اینک به خودم مطمئن شدم که می‌توانم در تحصیل موفق شوم و در انگلستان بمانم. از کلاس‌ها می‌توانستم استفاده کنم، با بچه‌ها هم گفت‌وشنودی داشته باشم و حتی چند دوست صمیمی پیدا کنم. پس از پایان سال و برگزاری امتحانات و اعلام نتایج، نامم در لیست قبول‌شدگان بود. خوشحالی‌ام زایدالوصف. پس من عقب‌ماندۀ ذهنی نبودم.

تلاش برای گرفتن کمک‌هزینۀ تحصیلی

سال بعد برای گرفتن دیپلم انگلیسی، که همان جی‌سی‌یی معمولی و پیشرفته باشد، در کالجی نام‌نویسی کردم. چون فاقد دیپلم ایران بودم، که معادل ۳ تا ۵ “o”level ارزش داشت، مجبور شدم از صفر شروع کنم. البته در مورد من، باید گفت از زیر صفر، چون من زبانی که باید با آن درس می‌خواندم هم نمی‌دانستم و در آنجا یاد گرفتم. با گذراندن درس‌های “o”level شروع به خواندن “A”level کردم و چون می‌خواستم به دانشگاه بروم و علوم سیاسی و فلسفه بخوانم، کارم بسیار مشکل‌تر از بچه‌هایی بود که یا دنبال رشته‌های فنی و یا رشته‌های کم‌اهمیت‌تری بودند که برایشان مسابقه‌ای در کار نبود. سرانجام جی‌سی‌یی‌ها را با نمراتی نه‌چندان خوب گذراندم و آمادۀ رفتن به دانشگاه شدم، اما به‌طوری‌که پیش‌تر اشاره کردم، قصدم رفتن به دانشگاه منچستر و رشتۀ مورد نظرم بود که احتمال دادم با سطح نازل نمره‌ها، شانسی برای رفتن به آن دانشگاه ندارم. پول مختصری هرازگاهی برادرم برایم می‌فرستاد و اصلاً تکافوی مخارجم را نمی‌کرد. به‌علت فقر مالی، مجبور به کار کردن بودم و این با درس خواندن تمام‌وقت اصلاً جور درنمی‌آمد؛ آن‌هم برای رشتۀ مورد نظرم که مطالعۀ گسترده و وقت‌گیری را طلب می‌کرد. لذا برای پیدا کردن راه چاره، ازآنجاکه اغلب در محیط‌های دانشگاهی می‌پلکیدم و درس می‌خواندم و مطالعه می‌کردم، با چند دانشجوی انگلیسی بزرگ‌سال که خانواده داشتند و ضمناً تمام‌وقت دانشجوی دانشگاه بودند، وارد گفت‌وگو شدم و معلوم شد که طبق قوانین انگلیس، داوطلبان بزرگ‌سال در صورت واجد شرایط بودن می‌توانند در آزمونی شرکت کنند و در صورت قبولی، می‌توانند برای دورۀ تحصیلی‌شان هزینۀ تحصیل دریافت کنند. خود را برای آزمون آماده کردم و عجیب است که پس از برگزاری و اعلام نتایج، با اینکه آزمون دشواری بود، موفق شدم. شرط دریافت هزینۀ تحصیلی نام‌نویسی در دانشگاه یا دیگر مراکز آموزش عالی بود، برای طول مدت تحصیلی، منهای تعطیلات تابستان که حقوق بیکاری دریافت می‌کردیم.

تحصیل در رشته‌ای که مورد علاقه‌ام نبود

من که احساس کرده بودم با رتبۀ نه‌چندان بالای دیپلم، ممکن نبود به دانشگاه منچستر برای رشتۀ مورد نظرم راه یابم، برای آنکه هزینۀ تحصیلی را از دست ندهم، با پرس‌وجو و مشورت با مسئولان اتحادیۀ دانشجویان، در یکی از تکنیکال‌کالج‌های معروف انگلیسی برای کورس H.N.D در رشتۀ مدیریت بازرگانی تقاضای پذیرش کردم که بلافاصله برای مصاحبه دعوت شدم و بدون هیچ مشکلی پذیرفته شدم و با اعلام نام‌نویسی به ادارۀ فرهنگ، هزینۀ تحصیلی‌ام برقرار شد؛ چراکه این کالج و رشته‌های تصویب‌شدۀ معتبرش شأن دانشگاهی داشت و مدارک آن معادل مدارک دانشگاهی در دیگر کشورها، از جمله ایران، ارزیابی می‌شد.

برای شروع درس به لوتون، شهری نزدیک لندن رفتم. این کورس همانند رشته‌های دانشگاهی، دوره‌ای سه‌ساله بود؛ دو سال تمام‌وقت درس‌های نظری و یک سال کار عملی تخصصی. درس‌ها عبارت بود از اقتصاد، حسابداری، حسابداری صنعتی، تجارت و روان‌شناسی صنعتی؛ تنها درسی که دوست داشتم و آن را خوب می‌خواندم و با دیدی انتقادی آن را در نوشته‌های مفصلم (تکلیف درسی) بررسی می‌کردم. علاقۀ من به این درس از دید استاد مربوطه پنهان نماند. بهترین نمره‌ها در این درس در کلاس، مال من بود، با اظهارنظرهای تشویق‌آمیز استاد پای ورقه‌ها. این موضوع موجب رابطۀ نزدیک و صمیمانه‌ای میان من و این استاد شد. در گفت‌وگوهای دوستانه‌ام با وی، جوری نشان دادم که هیچ علاقه‌ای به این رشته ندارم و می‌خواهم به دانشگاه بروم و فلسفه و سیاست بخوانم و گفتم به‌علت پایین بودن نمره‌ام، نتوانستم به دانشگاه بروم و انتخاب این کورس در واقع برایم پلۀ پرش بوده است. تقاضا کردم کمکم کند. او هم قول داد. با قولی که از او گرفته بودم، هم‌زمان با برگزاری امتحانات پایان سال، برای امتحانات جی‌سی‌یی هم خواندم و این‌بار با نمرات بالایی قبول شدم و سد راه برداشته شد.

گویندگی در بی‌بی‌سی

شهری که در آن زندگی می‌کردم، نزدیک لندن بود و اغلب برای دیدار با دوستان ایرانی و شرکت در جلسات کنفدراسیون و سایر فعالیت‌های دانشجویی و سیاسی به آنجا می‌رفتم. روزی یکی از دوستان که در بی‌بی‌سی کار می‌کرد و اغلب در دیدارها با او گپ می‌زدم، گفت به نظرم صدایت برای گویندگی خوب است. اگر بتوانی با سرعت هم ترجمه کنی، معرفی‌ات می‌کنم. شاید بتوانی به‌صورت پاره‌وقت در بخش فارسی مشغول شوی. بعد از مدتی اطلاع داد که فلان روز برای امتحان صدا و آزمون ترجمه به رادیو بروم. در موعد مقرر به رادیو رفتم. امتحان برگزار شد و ساعتی بعد مطلع شدم که پذیرفته شده‌ام. به‌این‌ترتیب در مرکز مهمی که رسانه‌ای با اعتبار جهانی بود، مشغول به کار شدم و در آنجا با افرادی از دیگر کشورها آشنا شدم که برایم بسیار مغتنم بود.

ورود به دانشگاه منچستر و تحصیل در رشتۀ مورد علاقه

همان سال برادرم به انگلستان آمد. در لندن به پیشوازش رفتم. برایش هتلی گرفتم و چند روزی که در لندن بود و من هم امتحاناتم تمام شده بود، پیشش بودم. برخلاف معمول، خوشحال به نظر می‌رسید و مرتب برای موفقیت‌هایم تبریک می‌گفت و قدردانی می‌کرد و می‌گفت: «نه من، نه هیچ‌کس دیگری فکر نمی‌کرد تو بتوانی مدت کوتاهی در انگلیس بمانی.» در آخر گفت این کورس در ایران لیسانس شناخته می‌شود و رشتۀ خوب و مورد نیازی هم هست. با توجه به سن‌وسال من گفت: «پس از اتمام این دوره، به ایران برگرد. خود این موفقیت چشمگیری است. قید دانشگاه رفتن را هم بزن، چون در انگلستان دانشگاه رفتن کار هرکسی نیست.»

گمان می‌کنم یکی دو ساعت بعد از نیمه‌شب بود که در سکوت به حرف‌های او گوش می‌دادم. چشمم گرم شده بود که با شنیدن جملۀ آخرش سرم را بلند کردم و با عصبانیت و پرخاش‌کنان (که هیچ‌وقت سابقه نداشت و در ارتباط با برادرم هرگز چنین حرکتی از من دیده نشده بود) گفتم: «خفه‌ شو! تو سه بار در مورد من اشتباه کردی؛ موضوع معافیت از نظام‌وظیفه، انتقال به تهران و آمدن به انگلستان. دیگر اجازه نمی‌دهم در زندگی من دخالت کنی. من به دانشگاه خواهم رفت. خواهی دید.» و نیمه‌شب از هتل بیرون رفتم و با اینکه هوا قدری سرد بود، در خیابان‌ها شروع به قدم زدن کردم و دیگر او را ندیدم.

برای شرکت دوباره در امتحانات جی‌سی‌یی به لوتون برگشتم. امتحانات انجام شد و در اعلام نتایج نه‌تنها موفق شده بودم، بلکه نتیجه به‌نحوی بود که سد راه برداشته شد. استاد روان‌شناسی صنعتی نامه‌ای که قولش را داده بود، نوشت و من با در دست داشتن مدارک تازه به منچستر رفتم و با این امید که هزینۀ تحصیلی هم ممکن است برای تمام دورۀ دانشگاه تمدید شود، قدم به دانشگاه گذاردم. با دیدن رئیس دانشکده و تقدیم مدارک و دریافت فرم نام‌نویسی، به دیدار مستر وایزمن، معاون کالجی که در آن زبان می‌خواندم و حالا باهم دوست شده بودیم، رفتم و از وی خواستم که به‌عنوان معرف، فرم را تکمیل و آن را امضا کند. پس از گپ دوستانه‌ای، فرم را گرفت. نگاهی به آن کرد و وقتی چشمش به رشتۀ انتخابی‌ام افتاد، از سر رضایت و با تبسمی گفت: «مجید می‌دانستم چنین رشته‌ای را انتخاب می‌کنی» و فرم را با نوشتن عبارتی امضا کرد و به دستم داد. وقتی چشمم به عبارتی افتاد که او در مقابل پرسش زبان داوطلب چطور است، نوشته بود، به‌گرمی دستش را فشردم، زیرا عبارت او چنین بود: «انگلیسی او کامل است.» وقتی تعجبم را دید، با لبخند تلخی گفت: «روز اولی که پیشم آمدی یادت رفته؟» با تکمیل فرم و تقدیم آن به دانشگاه، زمان آزمون زبان انگلیسی برای داوطلبان علوم اجتماعی (که تنها دانشگاه منچستر این آزمون را از داوطلبان خارجی می‌گرفت) به آدرس من فرستاده شد. در موعد مقرر در آزمون شرکت کردم و پس از اعلام نتایج، که البته موفقیت‌آمیز بود، ثبت‌نام کردم و کپی آن‌ها را به‌همراه یادداشت کوچکی برای برادرم فرستادم. از زمان دیدارمان در لندن، کمتر از دو ماه می‌گذشت.

سرانجام دانشجوی دانشگاه شدم، آن‌هم دانشگاه و رشتۀ مورد نظرم. مقررات دانشگاه‌ها در انگلستان برای رشته‌های علوم اجتماعی چنین بود که برای سال اول دانشجو پنج درس انتخاب می‌کند که یا انتخاب شخصی است یا با کمک و مشورت با استاد که در سال دوم یکی از آن‌ها می‌افتد و چهار تای بقیه در سال دوم دنبال می‌شود و به همین تربیت، سال سوم تنها سه درس می‌ماند که شکل تخصصی به خود می‌گیرد. من به پشتوانۀ مطالعات تا حدودی گسترده که داشتم، بدون کمک گرفتن از کسی یا مشورت با استادی، پنج درس انتخاب کردم، نوشتم و آن را به منشی دانشکده دادم. پس از چند روز، خانم منشی مرا خواست و گفت استاد می‌خواهد تو را ببیند. نخست گمان کردم انتخابم که عبارت بود از اقتصاد، فلسفه، سیاست، جامعه‌شناسی و مارکسیسم درست نبوده و او می‌خواهد تغییری در آن‌ها بدهد. در ساعت مقرر، نزد او رفتم. با روی گشاده تعارف به نشستن کرد و با نگاه به کاغذی که روی میزش بود، گفت: «ممکن است توضیحی دربارۀ انتخابت بدهی؟» و من با گفتن آری، شروع کردم: «بستر و زمینۀ سیاست صورت‌بندی اقتصادی است و قدرت سیاسی وابستۀ قدرت اقتصادی. بنابراین برای شناخت عملکردهای سیاسی، باید اقتصاد که شالودۀ هر نظام سیاسی است را شناخت. انتخاب فلسفه ازآن‌روست که جامعه‌های بشری و مناسبات آن با اندیشه، قابل تبیین و توضیح است. فلسفه به ما می‌آموزد چگونه بیندیشیم و آن را به‌شکل منطقی توضیح دهیم. سیاست علم استفاده از قدرت است و فهم رابطۀ میان حکومت و مردم (حاکمان و حکومت‌شوندگان) و مکانیسم‌های مشروعیت‌بخش به قدرت سیاسی در جامعۀ مدنی» و با بیانی شیطنت‌آمیز اضافه کردم: «مگر می‌توان همۀ این‌ها را شناخت و توضیح داد، بی‌آنکه جامعه را بشناسیم؟» استاد خنده‌اش گرفت و سری تکان داد و پرسید: «چرا مارکسیسم؟ مگر تو به چپ گرایش داری؟» در پاسخ به این پرسش قدری از وضعیت ایران و فعالیت‌های سیاسی خود در نوجوانی و مبارزات احزاب برضد حاکمیتی خودکامه توضیح دادم و مطالعاتی که در انگلستان در این زمینه کرده بودم و اینکه اصولاً به این قصد به اروپا آمده‌ام که مارکسیسم را به‌شکل واقعی و اصیلش فراگیرم تا پاسخی برای پرسش‌های سوزنده‌ای که در ذهن دارم و هرگز نتوانسته‌ام پاسخی درخور به آن‌ها دهم، بیابم. با ادای آخرین جمله‌ام، از جایش بلند شد و به‌گرمی دستم را فشرد و برایم آرزوی موفقیت کرد.

من اکنون دانشجوی رسمی و تمام‌وقت دانشگاه بودم و با کارت دانشجویی‌ام اغلب یا در کتابخانه مطالعه می‌کردم و یا در ساختمان اتحادیۀ دانشجویان می‌پلکیدم. از این جلسه به جلسۀ انجمن‌های دانشجویان چپ می‌رفتم و با شرکت در این جلسات، هم دانش سیاسی خود را بالا می‌بردم و دوستان فعال سیاسی و علاقه‌مند به مطالعه پیدا می‌کردم. با شروع درس‌ها، از طریق مسئولان اتحادیه خبر یافتم که ادارۀ فرهنگ با درخواست من مبنی بر انتقال کمک‌هزینۀ تحصیلی از کورس پیشین در کالج به دانشگاه منچستر موافقت و مدت آن را نیز تمدید کرده است. بنابراین نیازی نداشتم که حین درس خواندن کار کنم.

تغییر رویه در فعالیت سیاسی

به‌طوری‌که گفتم، من هم دانشجو بودم و هم یک فعال اجتماعی-سیاسی. به مناسبت‌های مختلف، جلساتی برای بروبچه‌های ایرانی ترتیب می‌دادیم و در بیشتر این جلسات، مسئول و برگزارکننده من بودم و نیز در تظاهرات دانشجویی شرکت فعال داشتم. به‌ویژه اقدامات و تظاهرات ضد رژیم، نوشتن اعلامیه‌ها، مقاله در روزنامه و برگزاری سمینارها و مصاحبه‌های رادیویی نیز چون مسئول سازمان دانشجویان ایرانی بودم، با من بود. ولی همۀ این فعالیت‌ها سبب نمی‌شد که وارد گروه‌بندی‌های سیاسی شوم؛ چراکه هنوز از جنبۀ نظری آمادگی لازم را برای پذیرش تشکلی سیاسی نداشتم. من اکنون با حضور در محیط آکادمیک، از چنان فرصتی برخوردار بودم که به مطالعۀ گسترده و ژرفی در شناخت مارکسیسم بپردازم و کورس مارکسیسم هم گرفته بودم که کمک شایانی در این زمینه بود.

همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، صرفاً برای درس خواندن و احیاناً مدرک گرفتن و وارد بازار کار شدن، به اروپا نرفته بودم. من درد نادانستگی داشتم و باید درمان می‌شد. بنابراین وقتی هم دانشجو شدم، دانشجوی معمول و متعارفی نبودم که مطالب درسی و گفته‌های استادان را بی‌هیچ پرسش و احیاناً نقدی یاد بگیرم و آن را مکانیکی برای گرفتن نمره و قبولی در امتحان، پس بدهم. دانشگاه‌های انگلستان در آن زمان، جای مناسبی برای این‌گونه دانشجویان بود. مثالی بزنم. در درس سیاست که موضوع بسیار گسترده‌ای بود، هم مبانی علم سیاست می‌خواندیم، هم اشکال مختلف حکومت، هم مقولۀ مشروعیت سیاست. رئیس دانشگاه شخصی بود با معروفیت جهانی به نام پروفسور فاینر که کتب زیادی نیز از وی منتشر شده بود. آخرین کتابش با عنوان «حکومت‌های تطبیقی»، کتاب حجیم درسی بود برای این رشته در جهان انگلیسی‌زبان که باید آن را می‌خریدیم. من کتاب را از کتابخانۀ دانشگاه امانت گرفتم و به‌دقت مطالعه کردم و بخش مفصل و مهمی از آن را که بررسی جامعی از مقوله و کارکرد گروه‌های فشار در جوامع دموکراتیک غرب بود، برگزیدم که درباره‌اش چیزی بنویسم. این موضوع را با استاد مربوطه در میان گذاشتم و با موافقت او، قرار شد مقاله‌ای بنویسم و به‌عنوان تکلیف درسی تحویل ایشان بدهم. مقالۀ مفصلی نوشتم و تحویل استاد دادم. وقتی نوشته‌ام را با اظهارنظر قدرشناسانه و تمجیدآمیزی که نمرۀ خوبی هم به آن داده بود برگرداند، گفت: «من دربارۀ این نوشتۀ تو با پروفسور صحبت کردم و او خواست که آن را ببیند. موافقی؟»

گفتم خودتان نوشته‌ام را خوانده‌اید. من در جای‌جای این نوشته، عبارت‌های تند و حتی غیرمؤدبانه خطاب به ایشان نوشته‌ام. چه صلاح می‌دانید؟ در پاسخم گفت پرفسور انسانی منطقی و اهل مداراست. بهتر است او هم آن را بخواند و نظرش را بدهد. چند روز بعد، از دفتر پروفسور به من خبر دادند که برای دیدار ایشان، نزدشان بروم. به دفتر کارشان رفتم. پس از چند لحظه، اشاره کرد بنشینم. بعد مقالۀ من را جلو کشید و با نگاهی به آن، رو به من کرد و گفت: «من نوشتۀ تو را خواندم. نه با نظر استادت مخالفتی دارم و نه مشکلی با نمره‌ای که به تو داده است. نوشتۀ تو نشان می‌دهد که تو هم آن بخشی از کتاب را خوب خوانده و هضم کرده‌ای و هم دیدگاه مارکسیست‌ها را در نقد لیبرال‌دموکراسی می‌شناسی و خوب از آن آگاهی.» در پایان برای تأدیب من درخصوص لحن تند نوشته‌ام، جمله‌ای گفت که چنان در مغزم حک شد که هرگز آن را فراموش نکرده و نخواهم کرد و آن جمله این است: «یک فرد آکادمیک باید از عینیت علمی برخوردار باشد.» از او تشکر کرده و دفتر را ترک کردم.

سال اول بی‌آنکه مشکلی برایم پیش آید، به‌راحتی تمام شد و ازآنجاکه اصولاً با درس‌های دانشگاهی مشکلی نداشتم، تعطیلات تابستانم را به‌جای مرور درس‌های سال بعد، کار می‌کردم (کارهای سخت یدی) که به آن‌هم طی سال‌ها عادت کرده بودم. در ضمن مواقع بیکاری و فراغت، به مطالب غیردرسی و مورد علاقه‌ام می‌پرداختم. سعی می‌کردم برای فهم بیشتر و ژرف‌تر، پیش از هرگونه سوگیری سیاسی، نوشته‌ها و نشریات مختلفی در این زمینه‌ها بخوانم و ازآنجاکه یاد گرفته بودم منتقدانه با هرچیز برخورد کنم و چیزی را حجت ندانم و به قول دکارت شک دستوری راهنمای عملم باشد و تا چیزی برایم اثبات‌ نشده است، آن را نپذیرم، در سوگیری‌های سیاسی بسیار محتاط بودم، چون احساس می‌کردم و تجربه هم نشان داده بود دست یازیدن به هر عمل و پراتیک سیاسی، به قول چپ‌ها، بدون پشتوانۀ علمی و فهم درست مفاهیم نظری، خام و متعصبانه خواهد بود و جز شکست سرانجامی نخواهد داشت. این را به‌تجربه در مبارزات حزب توده دریافته بودم. با تلاش مضاعفی مطالعات غیردرسی‌ام را به‌نحوی سامان می‌دادم تا بلکه بتوانم به پاسخ پرسش‌هایم برسم و این پرسش‌ها کم نبودند: علل کودتای ۲۸ مرداد، کنگرۀ بیستم حزب کمونیست شوروی و نتایج دردناک آن و پیروزی‌های پی‌درپی محافظه‌کاران در کشورهای متروپل و پیرامونی و…

آشنایی با آرای آلتوسر

در سال دوم، چون طبق مقررات دانشگاه یک درس (اقتصاد) راه انداخته بودم، به‌دلیل آنکه هم در این درس جی‌سی‌یی(JCE) پیشرفته گرفته بودم و هم در سال اول نظریه‌های مختلف آن را فراگرفته بودم، فرصتی یافتم که مطالعات جانبی‌ام را بیشتر کنم و قدری ژرف‌تر به درس‌های باقی‌مانده، از جمله مارکسیسم، بپردازم. سال دوم هم بدون هیچ مشکلی به پایان رسید و سال سوم و نهایی در دانشگاه‌های انگلستان آغاز شد. من با انداختن درسی دیگر (مارکسیسم)، سه درس دیگر را تخصصی دنبال کردم. دلیل انداختن مارکسیسم نیز این بود که در جریان آموزش آکادمیک آن دریافتم که این‌گونه مارکسیسم قرابتی با دانش علمی برای تغییر جهان نداشت، زیرا در روند آموزش، خصلت انقلابی آن یا به‌عمد یا به‌سهو نادیده گرفته می‌شد و توجه به آن همچون دیگر دانش‌ها که فهم و شناختشان ضروری است و باید حفظ شوند، بود که آن نیز چون دیگر کاربردی ندارد، باید احترام‌آمیز در کنار اجناس عتیقه، در جایی (ذهن آدمیان شاید) محفوظ بماند. در همین سال‌ها بود که با آثار آلتوسر آشنا شدم و چون در درس مارکسیسم هم اشاره‌ای به او و آثارش نشده بود، با ولع به خواندن نوشته‌هایش پرداختم که به‌راستی دری به‌سوی‌ام باز شد. در ابتدا به‌علت دشواری آثار او، هضم و جذب نوشته‌هایش برایم سخت و جانکاه بود و باید در فهمشان می‌کوشیدم و تب‌آلود به خواندن ادامه می‌دادم که دادم. سال آخر هم به پایان رسید و من با دریافت نخستین مدرک دانشگاهی در سطح پیشرفته، که مرا قادر می‌ساخت یکسره دورۀ تکمیلی تحصیلاتم را آغاز کنم، در پایان همان سال، با اخذ پذیرش از دانشگاه اسکس به آنجا رفتم و در این دانشگاه، وضع از هر لحاظ برای من خوشایندتر بود؛ به‌دلیل نزدیکی به لندن و ادامۀ کارم در بی‌بی‌سی که مدتی قطع شده بود، وجود استادان معروف چپ و اشخاصی چون ولپه و لکلائو (او انقلابی آرژانتینی و فراری به انگلستان بود) و دیگرانی چون آن‌ها و محیطی کاملاً باز از هر جهت. در این دانشگاه بود که مطالعاتم را در ادامۀ خوانش آثار آلتوسر دنبال کردم و چون شرایط تشویقی هم وجود داشت، از سوی کادر آموزشی و دوستان دانشجو زود توانستم به درک درستی از این آموزه‌ها برسم و به بسیاری از پرسش‌های مکتوم‌مانده‌ام پاسخ دهم.

در همان نخستین سال که احساس کردم به دریافت هستۀ اصلی تفکر این فیلسوف راه یافته‌ام و می‌توانم چنین دربارۀ او بنویسم، شروع به نوشتن مقالۀ مفصلی کردم در تحلیل مقوله‌ای فلسفی که در آثار مارکسیستی مورد انتقاد وی بود و او آن ‌را جزء آثار غیرعلمی مارکس به حساب می‌آورد و آن مقولۀ «بیگانگی انسان» بود. مقالۀ من با نام «بیگانگی مقوله‌ای فلسفی» به زبان انگلیسی، نخستین نوشته‌ای بود که آن‌وقت در سطح دانشگاه توسط دانشجویی به قلم آمده بود و من آن ‌را با شیطنت به‌عنوان تکلیف درسی به استادم دادم که با اظهارنظر شرمنده‌کنندۀ او و نمره‌ای عالی، به من بازگرداننده شد. با تلاش پیگیر، به مطالعه در آثار آلتوسر ادامه دادم و برای فهم بهتر نوشته‌های او، تفسیرها و نقدهای مخالفان او را که به زبان غیرفنی و ساده‌تر نوشته بودند، می‌خواندم. رفته‌رفته این پیگیری سبب شد پیچ‌وخم‌های اندیشۀ او را درباب «علم تاریخ» و قاره‌ای که مارکس کاشف آن بود، دریابم و با این دریافت جدید بود که احساس کردم اینک می‌توانم به بسیاری از پرسش‌ها پاسخ دهم: دلایل شکست سوسیالیسم واقعاً موجود در اتحاد شوروی، انقلاب فرهنگی چین، شیوۀ محافظه‌کارانه در نظریه و عمل احزاب کمونیست و… پس مفتاح قفل بسته را یافته بودم و این کار ساده‌ای نبود.

نخستین موضوعی که در آثار آلتوسر در همان اوایل مطالعۀ روشمند نوشته‌های او، نظرم را جلب کرد، درگیری او با «مفاهیم ایدئولوژیک» در آثار مارکس بود که به دید او، احزاب کمونیست آن‌ را نمایندگی می‌کردند و او برآن بود که وظیفۀ مارکسیست‌های واقعی باید احترام در جهت چالش با تغییرهای رایج از مارکس در غرب باشد که به دید او بیشتر «تجدیدنظرطلبانه» و برای توجیه گرایش‌های رفرمیستی در جنبش کارگری اروپاست. بنابراین او می‌گفت که برای نجات مارکسیسم از انحراف ایدئولوژیک و آثار مارکس از «تحریف ایدئولوژیک»، باید حقیقت «کشف علمی» مارکس اعلام و ترویج شود؛ چراکه باور داشت تنها نظریۀ علمی مارکسیستی است که می‌تواند عمل درست سیاسی را تضمین کند. و من پس از درک این واقعیت که با رنج فراوان و مطالعۀ درازمدت به دست آمده بود، برآن شدم تا «علم مارکسیسم» را به‌درستی بفهمم و خود را مجهز به سلاحی کنم که در مبارزه با چیزی که آن را فقر تئوریک نامیده بودم، به کارم آید. در اواخر پژوهش‌های دانشگاهی‌ام در دانشگاه اسکس، که تمرکز اصلی‌ام روی فلسفۀ سیاسی بود، با توجه به جو مساعد آن محیط آکادمیک، هرچه بیشتر در آثار آلتوسر غور می‌کردم و سرانجام احساس کردم می‌توانم قلم به دست گیرم و پیرامون دانسته‌هایم در این زمینه بنویسم و احیاناً دست به ترجمۀ آثار او بزنم و این کار نیز پس از پایان تحصیلاتم در انگلستان و بازگشتم به ایران، تحقق یافت.

بازگشت به ایران؛ آغاز تألیف و ترجمه

نکتۀ قابل تأمل اینجاست که اغلب نخبگان و اهل مطالعه و قلم، کارشان را از دوران کودکی یا اوایل نوجوانی، که قدرت فراگیری‌شان بیشتر و برنده‌تر است، آغاز می‌کنند و معمولاً در میان‌سالی یا اوایل پیری، دست از کار می‌کشند. مطلبی از تروتسکی می‌خواندم که گفته بود: «اگر کسی تا پنجاه‌سالگی توانست کاری کند و اثری به وجود آورد، کاری کرده، وگرنه از این سن به بعد دیگر نمی‌توان کاری کرد!» ولی من نخستین اثرم که ترجمۀ کتابی از هایدگر بود، در پنجاه‌وسه‌سالگی منتشر شد و بسیاری دیگر پس از آن تاریخ تاکنون که در آغاز دهۀ هشتاد عمرم هستم و هنوز هم لک‌ولکی می‌کنم و تأثیرگذار هم هست و یا چنین می‌پندارم. همۀ رنج و مصیبتی که در این راه تحمل کردم، برای اثبات خودم نبود. از احمد شاملو، شاعر بزرگمان، وام بگیرم که گفت: «عدوی تو نیستم من، انکار توام! انکار دیگری بود، آنانی که به هیچم نمی‌گرفتند.»

مشاهده ادامه مطلب

مرگ یک نابغه؛ طاووسی که گرگ‌ها آن را خوردند!

شیرخان فرنود بی‌تردید یکی از مهم‌ترین مغزهای اقتصادی افغانستان بود. مبرهن است یک کشور ورشکسته چقدر به چنین آدمی محتاج است. دکتور غنی در کتاب دولت‌های ورشکسته‌اش، به نقش مهم این نوابغ اقتصادی کارآفرین اشاره کرده و اینکه حتا بازسازی زیربنای فرهنگی هم به کار اقتصادی نیازمند است.

اینکه نابغه‌یی مثل شیرخان در افغانستان به‌جای کارآفرینی در زندان می‌میرد، نشانی از یک رکود اخلاقی جامعه است؛ نشانه‌یی تلخ از عدم رهبری و عدم اراده برای بازساختن.

شیرخان، یک دانشجوی فقیر هزاره بود. وقتی به مسکو رفت، تاجران بدخشان در او ذوق و استعداد دیدند. وقتی اجناس آنها را در بازار دست‌فروشی می‌فروخت. و چه‌بسا وقتی مثل دیگر دانشجویان از افغانستان در زیر لباسش تکه به روسیه می‌برد که خرچی خود و کمک فامیلش از آن حاصل شود.

شیر خان اما از فرصت دست‌فروشی استفاده کرد. ریسک‌پذیر بود و بارها به زمین خورد. خوش‌فکر بود و خالیگاه‌های بازار را می‌شناخت و پیدا می‌کرد. فرنود، در همان روسیه قبل از آنکه پول‌های بادآورده غربی بیاید و رانت حکومتی به کسی برسد پولدار شد. مثل برادران کرزی از دزدی مال دانشجویان و کافه‌داری به برکت برادرشان پولدار نشد. و مثل آنها البته نادیده‌گری هم نمی‌کرد که شیر و گورخر و شادی و پلنگ در خانه نوساخته‌اش نگه دارد. به یک عده فقرا هم در قندهار و پنجشیر فخرفروشی نمی‌کرد. اگر فخرفروشی داشت در میان تاجرانی بود که از او دل خون بودند. مثل برادر فهیم هم نبود که به زور کس دیگر، شهر و نفت و گاز را احتکار کند و از مردم باج قدرت برادرش را بگیرد. مثل برادر خلیلی هم نبود که شهرکی بسازد و خودش هم به آن اعتماد نکند، اما جور همه آنها را کشید و به جای آنها زندانی شد.

شیر خان در شروع حکومت جدید، برای به راه انداختن پول‌های سرگردان در چرخ صنعت کشور، اولین بانک خصوصی کشور را ساخت؛ بانک شیر خان، اما مگر می‌شد به برادران فوق‌الذکر باج نداد و کار کرد. یک‌باره شریک کسانی شد که حتا نمی‌دانستند بانک چه کار می‌کند. شریک اجباری کسانی که سهم زور برادرانشان را از او می‌ستادندند. بعد که گفت می‌خواهد رها کند و دست از بانک‌داری بکشد به جانش افتادند. آنها که چرخ صنعت را نمی‌فهمیدند و کار و اقتصاد نمی‌دانستند، زورمندانی زردار بودند و هیچ وقت کسی جرات نکرد آنها را دستگیر چی که حتا چپ نگاه کند.

شیر خان، تنها بود؛ طاووسی اسیر پر و بالش. بزرگترین دشمن او نبوغ اقتصادی‌اش بود. او که می‌دانست با به جریان انداختن صنعت ساختمان، همه صنایع مملکت فعال و مردم صاحب پول می‌شوند. اما قبل از اینکه شهرک هوشمندش را بسازد، زندانی بود. او می‌توانست و البته می‌خواست تاوان یک‌میلیاردی کابل‌بانک را به جای برادران ارباب هم بدهد، اما برادران ارباب راضی نمی‌شدند. خانه‌اش را به یک‌چهارم قیمت در دبی فروختند؛ هیاتی که ارباب فرستاده بود و می‌بایست از این معامله، هزینه عیاشی‌های هیات را جمع می‌کرد. اصرار کرد که بگذارید خودم پول را بدهم. قبول نکردند.

این اولین و آخرین مورد بود. دیگر او همه املاک و اموالش به نام زن و فرزندانش بود و کسی نمی‌توانست غارتشان کند. شیر خان که می‌خواست بانکی بزرگ و شرکتی هواپیمایی ارزان و ساختمان‌های لوکس برای افغانستان بسازد، نابود شد. نه گذاشتند کار کند و بدهی بدهد، نه حتا حاضر بودند از او نقد بگیرند. گرگ‌های حامد کرزی او را خوردند.

شیر خان، متعلق به دو قبیله زورآور نبود که هزار کمر بسته مسلح پشت سرش بایستد. هزاره بود. آن هم از نوع سنی‌اش که همان قومندان‌های هزاره را هم با خود ندارند. شیر خان تاوان تبعیض اقلیت را می‌پرداخت. در کشوری که آدم حق ندارد در یک طایفه کم‌جمعیت به دنیا بیاید و ملاک حق، زیادی گله‌وار جمعیت طایفه است. افزایش تولید کارخانه مادرانه در این ملک مهم بود. و مادران فقیر قوم شیرخان، زیاد طفل به دنیا نیاورده بودند که قومندانی کنند و پیش زندان را بگیرند.

شیر خان به‌جرم هیچ مرد. به جرم نبوغ در مملکتی که نبوغ دشمنی درجه یک است و طوق زرین همه بر گردن خر می‌بینیم.

و چه بسیار شیرخان‌های دیگری که با نبوغ‌های سرکوفته و سرشکسته در زندان‌های بسیار در انتظار مرگند. مثل نور دیدۀ رییس پارلمان روشنفکری دهۀ دموکراسی و پیشگام مشروطه؛ عبدالهادی داوی، مثل خیلی‌های دیگر که باید در این مملکت مرده باشند تا رونق خرها و خرگری‌ها کم نشود.

نویسنده: سید رضا محمدی

مشاهده ادامه مطلب

فوق العاده


نمایش مشخصات محمد لالوی

اشک هایم را که دیدی گفته بودی ساده ای
سنگ و بی رحمی عزیزم گرچه فوق‌العاده ای
من هوای دل سپردن داشتم گویی که تو
از برای دل بریدن بیشتر آماده ای
سالهای عمر من با شعر گفتن از تو رفت
من ندانستم

شاعر:محمد لالوی

مشاهده ادامه مطلب