راه‌های ر�تن / راه‌های آمدن

… Ùˆ آنها (خواهرهایم) راست می‌گÙ�تند. یادم می‌آمد چند بار پس از آن بلاها Ú©Ù‡ پدرم سرمان ‌آورد با آن Ù�ضاحت به سوی خانه عموهایم روان بودیم. سه دختر Ùˆ من – Ú©Ù‡ شش Ù‡Ù�ت سالم بود – پای پیاده Ùˆ برادر Ú©ÙˆÚ†Ú©Ù… بغل مادرم، در آن ده‌کورۀ اÙ�سریه، بر Ùˆ بیابان. هرچه بود خاک بود Ùˆ نگاه پسران Ùˆ مردان بیکاری Ú©Ù‡ بیشتر زهره مادرم را آب می‌کرد Ùˆ بعد از ترس او بود Ú©Ù‡ احیانا ترس به جان من می‌اÙ�تاد. من ترس را در او بیشتر می‌شناختم تا خواهرهایم، Ùˆ شاید به خاطر بچۀ در بغلش. در خاطراتم آن‌روزها شبیه غبارند (Ùˆ این غبار استعاره‌ای از هیچ چیز دیگر نیست). غبار اینجا Ùˆ آنجای اÙ�سریه. همیشه دوان‌دوان، همیشه به‌سرزنان، همیشه انگار کسانی در پشت سر باشند، همیشه صدای پا، همیشه صدای پچ‌پچ، همیشه ترس نگاه مردان، همیشه ترس از اینکه چادر از میان دندان‌های مادرم بیÙ�تد – Ú©Ù‡ گاه می‌اÙ�تاد – همیشه وهم هلهله‌ای از مردان به جنگ نرÙ�ته Ú©Ù‡ زنانی را دوره می‌کردند، همیشه ترس سرما، همیشه استغاثه‌ای از اعماق روح Ú©Ù‡ ای اتوبوس! ای مینی‌بوس! زودتر بیا. با چهار کورس اتوبوس Ùˆ مینی‌بوس از شرق تهران به غرب می‌آمدیم، با پیاده‌رَوی‌هایی در Ù�واصل برای رسیدن به ایستگاه Ùˆ صندلی خالی، Ú©Ù‡ به تعبیر کسی، خودÙ� بهشت بود اگر گیرت می‌آمد – Ùˆ کسانی جا می‌دادند به مادرم بیشتر شاید به خاطر برادرم، Ùˆ ما جز اندک‌مواقعی همیشه سر پا بودیم. Ùˆ چرا به خانه عموهایم می‌رÙ�تیم؟ مادرم آبروداری می‌کرد Ú©Ù‡ حرÙ� پدرم را به غیرخودی Ú©Ù‡ مثلا دایی‌هایم باشد نزند، Ùˆ البته بیشتر می‌ترسید از پدرم. تازه این عموها کوچک‌تر از پدرم بودند Ùˆ حرÙ� بزرگ‌تر را پیش کوچک‌تر بردن برای پدرم Ú©Ù‡ همیشه می‌گÙ�ت برای آن برادرهای کوچک‌ترش پدری کرده است Ùˆ آنها هم هیچ‌وقت قدرش را ندانسته‌اند، گناهی بود نابخشودنی؛ اما به هر طریق، لابد در سلسله روابط علی Ùˆ معلولی Ú©Ù‡ آن‌وقت‌ها مادرم کنار هم می‌چید Ú©Ù‡ نتیجه‌ای حاصل کند، رÙ�تن پیش عموها درست‌تر بود. عموی بزرگ‌تری هم داشتم Ú©Ù‡ همین دو سال پیش Ù…Ù�رد. وضع مالی‌اش خیلی خوب بود Ùˆ پدرم متنÙ�ر از او (دمدمای مرگش تازه با هم خوب شده بودند). از این حکایت‌های قدیمی Ú©Ù‡ حتما از دهان این Ùˆ آن زیاد شنیده‌اید Ú©Ù‡ معمولا به یک Ø´Ú©Ù„ روایت می‌شوند Ùˆ سرانجام همه‌شان می‌خواهند بگویند Ú©Ù‡ روزی کسی حقشان را بالا کشیده است، Ùˆ اگر شدت Ùˆ ضعÙ� Ùˆ اغراق در روایت Ùˆ حتی چگونگی این بالا کشیدن را Ú©Ù‡ بعضا خودشان هم به غلط Ù�همش می‌کنند را کنار بگذاریم، هیچ بیراه نمی‌گویند. مکانیزم به پول رسیدن آن‌وقت‌ها خیلی اتÙ�اقی بود. جایی زمینی به کسی می‌رسید، جایی زمینی را کسی بالا می‌کشید، جایی زمینی را کسی Ù…Ù�ت می‌خرید، جایی کسی زودتر می‌Ù�همید Ú©Ù‡ در Ù�لان‌جا زمین Ù…Ù�ت است Ùˆ زود اقدام می‌کرد برای خرید چنین زمین Ù…Ù�تی، Ùˆ این زمین Ù…Ù�ت همان‌قدر هم زود «رشد» می‌کرد؛ «پیشرÙ�ت» می‌کرد. Ùˆ اینها هیچ‌ Ù�رقی نمی‌کرد با اینکه مثلا در بهمان‌جا گوشت Ùˆ مرغ کوپنی می‌دادند Ùˆ اگر زود نمی‌رسیدی باید کیسه‌به‌دست دوان‌دوان به جای دیگر می‌رÙ�تی Ú©Ù‡ گوشت Ùˆ مرغ-های آنجا زود تمام نشود. پس آن‌وقت‌ها مادرم دروغ نمی‌گÙ�ت به پدرم Ú©Ù‡ تو «عÙ�رضه» نداری، مگر بقیه Ú†Ù‡ کار می‌کنند، مگر بقیه از کجا آورده‌اند. همه‌چیز به «عرضه» مربوط می‌شد. البته پدر بینوای من، عرضه هم داشت، اما برخلاÙ� عمویم، Ù�قط برای Ù†Ù�ر اول بودن در Ù�تح صÙ�‌های همه‌چیزÙ� کوپنی، Ùˆ نه در پیشدستی نسبت به هر کسی برای خرید بیشتر Ùˆ بیشتر هرچه زمینÙ� Ù…Ù�ت (تازه اگر همان‌قدر هم پول می‌داشت). هرچه مادرم بیشتر به بی‌عرضگی‌اش ربط می‌داد، پدرم بیشتر تاکید می‌کرد به دزد بودن عموهایم. Ùˆ عموهایم دزدتر می‌شدند؛ بیشتر از آنکه احیانا بÙ�رده Ùˆ خورده بودند. از من بپرسید گذر از آن سال‌ها به این سال‌ها استحاله «عرضه» بوده به «طÙ�یلی‌گری» Ùˆ بدل شدن «مکانیزم‌های اتÙ�اقی» پولدار شدن به «Ù�رمول‌های لورÙ�ته» آن. Ùˆ نمی‌دانم شاید به خاطر همین بود هر وقت ما به خانه عموی بزرگ‌ترم می‌رÙ�تیم – Ú©Ù‡ Ú©Ù… پیش می‌آمد – دهانمان بازمی‌ماند. روابطشان با ما Ù�رق داشت. ولنگ‌وباز بودند. ویلا داشتند. دورهمی داشتند. سÙ�ر دسته‌جمعی داشتند. عرق‌خوری داشتند. عمویم بلد بود چطور با دخترهایش حرÙ� بزند Ùˆ دخترهایش دوستش داشتند. Ùˆ ما همیشه نبودیم. هیچ‌جا. به هر دلیل کسانی بودیم انگار برای جایی دیگر، با چشم‌هایی ناظر Ú©Ù‡ در دل حسرت می‌خوردیم حتما، Ùˆ در ظاهر «حÙ�ظ هویت» می‌کردیم – Ú©Ù‡ ما از شما بهتریم – Ùˆ البته دوری Ú©Ù‡ ضامن چنین Ø­Ù�ظ هویتی بود. اینها را به Ù�هم امروزم می‌گویم، آن‌موقع این‌چیزها بیشتر شبیه هوای معلق Ùˆ گم‌و‌گوری بود در سرسرای خانه‌شان Ùˆ پای لخت زن‌عمویم – Ú©Ù‡ عکس جوانی‌اش را با کلاه حصیری، عینک Ø¢Ù�تابی Ùˆ شلوار تنگ در آلبوم خانوادگی‌مان دیده بودم. این گیج‌و‌گوری تا سال‌های بعد با من ماند، هر بار به طریقی Ùˆ البته در ماهیت یکی؛ Ùˆ بیشتر در «مسیر بازگشت» به خانه.

Ùˆ من پس از سه دختر دنیا آمده بودم Ùˆ پدرم Ú©Ù‡ کارمند مهماتسازی بود، مجبور بود دوشیÙ�ت کار کند Ùˆ هیچ‌وقت نبود. آن هم در آن محله. یادم می‌آید دمدمای آمدنش Ú©Ù‡ می‌شد، می‌رÙ�تم می‌نشستم دم در Ú©Ù‡ بیاید. Ùˆ یادم می‌آید از جایی شروع کردم خودم را از ریخت انداختن؛ از همان شش – Ù‡Ù�ت سالگی. خواستید از مادرم بپرسید. شروع کردم به آستین کوتاه نپوشیدن، خودم را خاکمالی کردن، لباس‌های بدریخت پوشیدن، دعوا کردن، بزرگی کردن، مردی کردن Ùˆ هر چیزی Ú©Ù‡ باعث می‌شد «محلی» شوم. اسم اینها را گذاشته‌ام «مسیر رÙ�ت» [اسمش را از همان مسیر حرکت به سمت خانه عموهایم به عاریه گرÙ�ته‌ام Ú©Ù‡ قبل‌تر راجع بهش Ú¯Ù�تم]. این رÙ�تارهایم آن‌موقع واکنشی بود به همان صداها، نگاه‌ها، پچ‌پچ‌ها، هلهله‌ها، ترس‌های مادرم Ùˆ از غریبگی درآمدن در آن محل، در دÙ�اع از خواهرهایم. هرچه بود ما از باقی اهل محل شهری‌تر بودیم. باقی اکثرا مهاجر بودند. دهاتی بودند. اما خب برای ما مهاجر از هر رنگ Ùˆ نوعش «اÙ�غانی» بود، انگار Ú©Ù‡ مهاجر بودن Ùˆ اÙ�غانی بودن یکی باشد، انگار Ú©Ù‡ معنای لغوی مهاجر، اÙ�غانی باشد Ùˆ این ترس Ú©Ù‡ همیشه اÙ�غانی‌ها آن پشت‌ها سر می‌بÙ�رند. «از پشت خرابه نری یه‌وقت، اÙ�غانی‌ها سرتو می‌برن». با این‌همه احساس می‌کردم آن خاکمالی‌کردن‌ها Ùˆ لباس بد پوشیدن‌ها، اÙ�اقه نکرده Ùˆ برای پیدا کردن جذبه‌ام باید کارهای بیشتری انجام دهم. نیاز به اخم Ùˆ تَخم بیشتر. Ùˆ همه‌چیز باید از «تو» درست می‌شد، از داخل، از خانه، Ú©Ù‡ بیرون کمترین چیز بماند برای جلب توجه. پس هر چیز دخترانه‌ Ùˆ زنانه‌ای اعصابم را بهم می‌ریخت. انگار خواهرهایم هم باید خودشان را خاکمالی می‌کردند Ùˆ اگر زورم می‌رسید اجبارشان می‌کردم شلوار وصله‌پینه‌دار بپوشند Ú©Ù‡ بیشتر خواهرم شوند. آنجا، آن‌وقت، بدریختی Ùˆ بدلباسی تداعی‌گر نوعی امنیت بود. کم‌کم به پاهای نیمه‌لخت مادرم در خانه هم «هیستریک» شده بودم. هربار نگاهم به پاهایش می‌اÙ�تاد یا وقتی Ú©Ù…ÛŒ به خودش رسیده بود، رویم را می‌کردم آن‌طرÙ�. مادرم هم باید دهاتی می‌شد، بیشتر از گذشته‌اش. باید در آن محل «خودی» می‌شد. Ùˆ مادرم هروقت زشت‌تر بود بیشتر دوستش داشتم. شاید بیراه نباشد اگر بگویم بعدها بیش از Ù�ضای آموزشی‌‌تربیتی مدارس Ú©Ù‡ آن‌زمان زورشان به‌مراتب بیشتر از حالا بود Ùˆ هر چیز دیگری، وجود چنین مصائبی Ùˆ به تبعش ادامه منطقی چنین رÙ�تارهایی بود Ú©Ù‡ مرا به طرÙ� مذهب می‌راند، هر چند در محله‌ای دیگر مذهبی شدم.

Ùˆ یک داخل پرانتز: پدرم با آن Ù†Ù�رت از برادر بزرگ‌تر Ùˆ آن نسبتش با برادرهای دیگر – Ú©Ù‡ به هر رو زیاد چشم دیدنشان را نداشت – پسرعموها (Ùˆ البته پسرعمه‌هایم) را انگار محرم خواهرهایم می‌دانست. پسرعمویی داشتم Ú©Ù‡ بعدتر Ùˆ در ۱۶سالگی‌اش خودکشی کرد. از دیوار راست بالا می‌رÙ�ت. امان Ùˆ قرار نداشت. دو دست خواهر Ú©ÙˆÚ†Ú©Ù… (Ú©Ù‡ البته شش سال از من بزرگ‌تر بود) را می‌گرÙ�ت Ùˆ او را روی زمین می‌کشانید، پدرم چیزی Ú©Ù‡ نمی‌گÙ�ت هیچ، همراهی‌شان هم می‌کرد. آن‌یکی‌هایشان هم برای هیچ سربه‌سرگذاشتنی منعی نداشتند، اما دریغ Ú©Ù‡ پای پسرخاله یا پسردایی به خانه باز می‌شد. پایشان را قلم می‌کرد. خشم می‌گرÙ�ت به مادرم Ú©Ù‡ اینها Ú†Ù‡ غلطی می‌کنند اینجا. می‌نشست، این‌قدر زÙ�Ù„ می‌زد بهشان Ú©Ù‡ دو پا دارند، دو پا هم قرض بگیرند Ùˆ زودتر بروند. هروقت زنگ خانه به صدا درمی‌آمد Ú©Ù‡ یکی از آنها بود، مادرم برای دست‌به‌سرکردنشان پیش‌قدم‌تر از همه بود. لرز می‌اÙ�تاد به جانش. هنوز هم دست‌ Ùˆ تنش می‌لرزد Ùˆ هربار به پدرم می‌گوید: «علت همهٔ این لرزیدن‌های تن Ùˆ بدن من تو هستی. اینا به خاطر کارهای اون‌وقت‌های توئه. اون دنیا موندم Ú†ÛŒ جوری می‌خوای جواب پس بدی؟»؛ Ùˆ پدرم از وقتی بازنشسته شد مهربان‌تر شد، زودرنج‌تر، بهانه‌گیرتر Ùˆ البته هنوز کسی Ú©Ù‡ به هر کار آدم کار دارد.

Ùˆ آن‌طور لباس پوشیدن اگر در دوره‌ای ضامن Ø´Ú©Ù„ÛŒ از امنیت بود Ú©Ù‡ من در سرم می‌ساختم، دیگر بدون اینکه هیچ محتوایی داشته باشد تا سال‌ها با من ماند. دیگر هیچ خواهر Ùˆ مادری دلیل بدلباسی‌ام نبود، اما روزبه‌روز بدلباس‌تر شده بودم. مادرم گاه می‌شد اصلا با آن سر Ùˆ وضعم با من پیاده تا جایی نیاید. می‌گÙ�ت آبرویش را می‌برم. روزبه‌روز ظاهر همه‌چیز هویتی‌تر شده بود Ùˆ باطنش غیرهویتی‌تر، Ùˆ من همیشه متهم به دلایل هویتی – Ùˆ سال به سال پیش نمی‌آمد Ú©Ù‡ در برابر کسی از خودم دÙ�اع کنم. مورد اتهام واقع‌شدنی Ú©Ù‡ هم‌زمان شبیه تجربه معصومیت Ùˆ بلاهت توأمان در من بود. انگار Ú©Ù‡ در درون چیزی خیالش از خودش راحت باشد Ùˆ Ú©Ú©Ø´ نگزد از همه اتهامات Ùˆ در دل داد بزند: آهای! من با شمایم، اشتباه نکنید. انگار Ú©Ù‡ در درون کسی بهشان بخندد Ú©Ù‡ بینواها با ظاهرم Ú†Ù‡ کار دارید، چقدر ظاهربینید، Ùˆ به لجاجت بهشان بگوید به شما Ú†Ù‡ مربوط من Ú†Ù‡ می‌پوشم، شما Ú©Ù‡ ظاهرتان درست است، ایرادی ندارید؟ انگار آن بدلباسی یادآور چیزی مقدس در من باشد Ú©Ù‡ کسی قدرش را نمی‌داند Ùˆ Ù�رمش را نمی‌شناسد، اما خودش خودش را دوست دارد، خودش به خودش مومن است. Ùˆ بعدتر علاقه‌ام به ادبیات شبیه ایمانم به بدلباسی بود. شبیه چیزی در من. برای من. در پستو. چیزی از جنس اینکه همیشه آنچه شما می‌بینید، آن نیست. چیزی شبیه توضیح ندادنÙ� حالا Ùˆ امروز. چیزی شبیه خواهرهایم را در خلوت دوست داشتن. چیزی شبیه اینکه هر بلایی سرت آمد چیزی نگو، تو روزی خواهی نوشت. ادبیات پاسبان بود، پاسدار شده بود Ùˆ پاسداری می‌کرد. Ùˆ با این‌همه به خودم می‌گÙ�تم، این‌قدر بگو Ú©Ù‡ همه را سیر کنی، آنچه Ù†Ú¯Ù�تی، آنچه در توست Ú©Ù‡ کسی نمی‌داند، چیزهایی Ú©Ù‡ برملایشان نمی‌کنی، چیزهایی Ú©Ù‡ هنوز زمان آشکار کردنشان Ù�رانرسیده است، چیزهایی Ú©Ù‡ هنوز Ù�رصت باقی است تا عیان شوند Ùˆ چیزهایی Ú©Ù‡ دیگری (دیگران) خود بی‌آنکه چیزی بگویی درخواهد (درخواهند) یاÙ�ت، اینها همه‌شان همان ادبیات است. اما بناگاه موعد خستگی Ùˆ شکست آمد، زمان موعود سررسید، زخمی در من سرباز کرد Ùˆ گریبانم را گرÙ�ت؛ من هیچ اضاÙ�ه‌ای بر آنچه از خود می‌گÙ�تم یا گمان می‌کردم در من است، نداشتم. همان بودم Ú©Ù‡ می‌گÙ�تم، همان‌که برملایش می‌کردم، همان‌که دیگری یا دیگران می‌Ù�همیدند Ùˆ همان‌که دیده Ùˆ شنیده می‌شد؛ Ùˆ دلیلش مهم نیست، اینکه Ú†Ù‡ شد، منتی نبود بر من. چیزی شده بود. بیرون از آن ادبیاتی Ú©Ù‡ می‌شناختم، باید شیک‌پوش می‌شدم Ùˆ سخت بود. گوش می‌کنید «حکم» Ú†Ù‡ می‌کرد با من؟! Ùˆ استحاله‌شان را دیدید در من؟! – از «اÙ�سریه»، به «من» – Ùˆ تعمیم نمی‌دهم به کسی دیگر، به نسلم، مقاومت مرا Ùˆ هم Ø·Ù�ولیت مرا؟ خوشا به بی‌عرضگی پدرم Ú©Ù‡ مادرم می‌گÙ�ت. من کوپنی هم چیزی گیرم نیامده بود. Ùˆ من سزاوار بودم یا نبودم، Ú¯Ù�تم؛ Ù�قط چیزی شده بود. در بی‌خبری، خواهرهایم یکی‌یکی رÙ�تند Ùˆ شب ازدواج یکی‌شان خواب بودم. بیدار Ú©Ù‡ شدم، نبود Ùˆ گریه کردم. برادرم هم Ú©Ù‡ آن‌طور. بزرگ شده بود.

Ùˆ همین چند روز قبل، برای اولین‌بار از مادرم در جواب خواهرم Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ شد با پدرم ازدواج کرد، شنیدم: «بچه بودم، ۱۴سالم بیشتر نبود، Ú†Ù‡ می‌Ù�همیدم شوهر چیه؟ پاهام رو انداخته بودم روی هم زیر کرسی، نقی (برادر بزرگش) اومده بود خونه Ùˆ با بابام خدابیامرز، صحبت می‌کرد درباره‌ش. من زورکی صداشون رو می‌شنیدم. Ù…Ú¯Ù‡ کسی از ما نظر می‌خواست؟ مثل سگ می‌ترسیدیم ازش (از دایی‌ام). حرÙ� رو حرÙ�Ø´ می‌آوردیم با شلنگ می‌اÙ�تاد به جونمون. من ته‌تغاری بودم، صبح تا شب خونه بودم تک‌و‌تنها با پیرزن، پیرمرد (مادر Ùˆ پدرش). Ù…Ú¯Ù‡ جرئت می‌کردم برم بیرون؟ Ù�قط می‌خواستم یکی بیاد من رو ببره بگردونه. دوست داشتم شوهر کنم، باهاش برم سینما». Ùˆ جالب است مادرم هم در تشریح مراسم خواستگاری‌اش به Ù„Ù�ختی بودن زنÙ� عموی بزرگم اشاره می‌کرد Ùˆ می‌گÙ�ت مادرم اول می‌گÙ�ت تو را به آنها نمی‌دهم، «تو هم می‌ری شبیه اونا می‌شی». می‌گÙ�ت چادر مادربزرگم (مادر پدرم) هم توری بوده، «از اون قرتی‌ها بود». Ùˆ مشکل اینجا نبود Ú©Ù‡ باید کسی مادرم را به گشت‌و‌گذار می‌برد، باید کسی مثل Ù�یلم‌ها چنین می‌کرد؛ مثل Ù�یلمÙ�ارسی. خواه مادرم این را می‌دانست یا نه؛ خواه نماز می‌خواند یا نه. Ùˆ زن‌عمویم به سینما نزدیک‌تر بود Ùˆ نقطه صÙ�ر هم‌ارزی من Ùˆ مادرم سینما بود؛ Ú©Ù‡ در من اول شبیه آن بدلباسیÙ� ثانوی بود (آن‌وقت Ú©Ù‡ Ú¯Ù�تم روزبه‌روز ظاهر همه‌چیز هویتی‌تر شده بود Ùˆ باطنش غیرهویتی‌تر، Ùˆ بعد تقلا می‌کرد چیزی را Ù‡Ù�Ù„ دهد یا قاچاق کند به ادبیات؛ Ùˆ نه آن بدلباسیÙ� اول در کودکی، در دÙ�اع از خواهرهایم) Ùˆ بعد شد سینما (من به جایش سینما خواندم). من در آن «مسیر بازگشت» Ú©Ù‡ قبل‌تر از آن Ú¯Ù�تم، به مادرم می‌رسیدم. پس در ماهیت، طلبÙ� من Ùˆ او یک چیز بود، اما واقعیت شبیه «مسیر رÙ�ت» بود، شبیه ته‌تغاری بودنش، شبیه زور نداشتن Ùˆ Ù�ÙŽÙ„ÙŽÚ© شدن هرباره‌اش «توسط» دایی‌ام، شبیه اینکه بینوا را مخاطب هم قرار نداده بودند برای ازدواجش Ùˆ صدایی نه رخدادگونه، نه چندان در دوردست – هرچند برای شنیدنش باید گوش تیز می‌کرده – او را به خانه بخت می‌Ù�رستاده است.

 

پی‌نوشت: و بهتر است وقتی از ا�سریه می‌گ�تم، اضا�ه می‌کردم که در همان‌وقت هم کودکی‌ام لحظات سرخوشانه کم نداشت. و آنجا چیزی بیش از آن غبارها هم داشت. این‌قدر که گاهی �کر می‌کنم حاضرم همه عمرم را م�ت و مجانی بدهم و برگردم به همان ا�سریه، با همان حال و هوا. و در اینکه گ�تم، ا�راط نکردم [باغچه‌ کوچکی داشتیم در حیاط خانه و در آن درخت سیب و زردآلو و ضمنا ترب و ریحان و شاهی. گاهی سبزی می‌چیدیم، همان می‌آمد سر س�ره. پدرم تابی هم نصب کرده بود به سق� پارکینگ خانه. ذوق‌های این‌جوری زیاد داشت. با خواهرهایم و بخصوص با خواهر کوچکم،‌ و گاه که �امیل می‌آمد، مدت‌های زیادی آنجا مشغول بازی بودیم. دائم هم در کوچه ول بودم و مشغول بازی کردن با بقیه بچه‌ها؛ بیشتر «الک د�لک» و «رادار». و چقدر حالا دوست داشتم آن د�تری که خواهرهایم از کتاب� گم‌کردهٔ �ارسی اول ابتدائی‌ام رونویسی کردند و نقاشی‌هایش را مثل خود� کتاب برایم در آن د�تر کشیدند، داشته باشم. از یک غروب تا صبح �ردا. حتما از کتاب خودم زیباتر]. پس در دست گذاشتن بر آنچه از آن گذشته روایت شد، عمدی بود؛ والّا نه من در کودکی شبیه غمباد بودم و نه مادر و خواهرهایم غمزده و ویران. چون جای خراب را باید آباد کرد، که اگر جلوی خرابی بیشتر آن خرابه را نگیری، به قول دوست شاعر ا�غانمان، الیاس علوی، �قط می‌مانَد آوار آوار آوارگی؛ که خب �قط آوار ماند و بیش از آوار.

 

مطالب مشابه