قانون‌گذاران اروپایی از آمازون خواستند تا �روش کالا با تم شوروی را متوق� کند

۲۷ ن�ر از اعضای اتحادیه اروپا در نامه‌ای سرگشاده از مدیرعامل آمازون، ج� بزوس خواسته‌اند تا �روش کالاهایی با تم شوروی را در �روشگاه آنلاین جهانی‌اش متوق� کند. آن‌ها این کار را توهین به قربانیان رژیم دانسته‌اند.

پیش از این در ماه سپتامبر از �روشگاه زنجیره‌ای ولمارت در آمریکا خواسته شد تا �روش لباس با نماد داس و چکش را متوق� کند.
این نامه به کالاهایی مانند تی‌شرت، پرچم و اقلام یادگاری در میان باقی کالاها اشاره کرده است.

دنیای مد و لباس در سال‌های اخیر با طرح‌های نژادپرستانه و سکسیتی زیادی در صدر اخبار بوده است. به طور مثال کمپانی اچ اند ام به علت است�اده از لباس سربازان زن کورد در طراحی‌هایش مورد اعتراض مردم و �عالان اجتماعی سیاسی قرار گر�ته است. اما این اولین بار است که اعضای اتحادیه اروپا به این موضوع وارد شده و به �روش کالاها اعتراض کرده‌اند.

مشاهده ادامه مطلب

نقدی بر رمان حالا دیگر بخواب

حالا دیگر بخواب

حالا دیگر بخواب اثر جدید آلاله سلیمانی است که توسط دلسوخته منتشر شده است. نویسنده تجربه زیسته خود به‌عنوان یک کار درمانگر و نتیجه تعاملاتش با کودکان استثنایی و دچار سندروم ‌داون را محور رمان قرار داده است. سلیمانی دغدغه حاصل از ارتباط خود با خانواده‌های دارای چنین فرزندانی را در قالب این رمان به رشته تحریر درآورده تا رسالت خود را در هر دو زمینه روان‌شناختی و داستان‌نویسی به انجام برساند. افراد مبتلا به سندروم داون می‌توانند زندگی ارزشمند و سالمی داشته باشند. پیشرفت‌های اخیر پزشکی و حمایت‌های فرهنگی از افراد مبتلا به این عارضه و خانواده‌های آنان فرصت‌های مناسبی را برای غلبه بر چالش‌های این وضعیت فراهم می‌کند. رمان حالا دیگر بخواب نیز یکی از هزاران نوع واکنش متفاوت خانواده‌ها در مواجهه با تولد یک کودک دچار سندروم‌ داون را از طریق روایت زندگی زنی به‌نام بیتا توصیف می‌کند. بیتا حافظه خود را از دست داده و به‌همین دلیل پنج سال از زندگی‌اش را فراموش کرده است. او به‌مرور طی هجده فصل از رمان مسائلی را به خاطر می‌آورد که ضمن ایجاد کشش و تعلیق در داستان، اطلاعات ارزنده‌ای درباره موضوع اصلی به مخاطب ارائه داده و همزمان با قصه‌گویی موجب ارتقای آگاهی خواننده در این خصوص می‌شود

منبع: روزنامه ایران
خبرنگار: آیناز محمدی

مشاهده ادامه مطلب

کشتار هوشمند

تا امروز، بزرگترین خطری که تمدن ما را روی زمین تهدید می‌کند، تغییرات اقلمیی است. اما ممکن است در دهه‌های آینده با چیزی حتی هولناک‌تر طر� باشیم. در یکی از قسمت‌های سریال تلوزیونی «آینه‌‌ی سیاه» (Black Mirror)، چارلی بروکر آینده‌ای نه چندان دور را تصور کرده که جمعیت زنبورهای عسل در آن به شدت کاهش یا�ته است. با از میان ر�تن زنبورهای عسل و سایر گرده‌ا�شانان، انسان‌ها برای تضمین ادامه‌ی گرده‌ا�شانی و تولید غذا، حشراتی مصنوعی تولید کرده‌اند که وظی�ه‌ی گرده‌ا�شانان را بر عهده گیرند. روبات‌هایی بسیار کوچک به اندازه‌ی زنبورهای طبیعی که با است�اده از منابع در دسترس برای خود کندوهایی می‌سازند، خود را تکثیر می‌کنند و در جای جای کشور انگلستان پراکنده شده‌اند. بین مردم نظرات مختل�ی درباره‌ی این پرندگان روباتیک وجود دارد. بعضی آنها را م�ید و بعضی یک تهدید ارزیابی می‌کنند. گروهی هم معتقدند، دولت از این زنبورهای روباتیک برای جاسوسی است�اده می‌کند. اما همه‌ی این‌ها گمانه‌زنی هستند تا زمانی که زنبورها به ماشین‌های کشتار هوشمند بدل می‌شوند. داستان را بیش از این لو نمی‌دهم، ولی آنچه بروکر از آینده‌ی تاریک سلاح‌های هوشمند تصویر می‌کند، چندان هم تخیلی نیست.

کشتن بهینه

سلاح‌های هوشمند، ابزاری با توانایی کشتن و آسیب‌زدن هستند که بر خلا� سلاح‌های سنتی، می‌توانند خود تصمیمات لازم را برای «بهینه کردن» آسیب اخذ کنند. «بهینه کردن» �رآیند کشتار چیزی است که سازمان‌های د�اعی بسیار روی آن مانور می‌دهند. آنها به ما می‌گویند که «موشک‌های هوشمند، تانک‌های هوشمند و روبات‌های کشنده می‌توانند تل�ات غیرنظامیان را کاهش دهند و از آسیب‌های غیرضروری جلوگیری کنند». احتمالا تا حدی هم درست بگویند. کشتار سهوی غیرنظامیان به علت خطای انسانی، همیشه جزوی از جنگ‌ها بوده است. می‌توان در مزمت جنگ بسیار گ�ت، اما بعید است بتوان استدلالی مخال� این داشت که هوش‌مصنوعی می‌تواند تل�ات اشتباهی را کاهش دهد. مدتی پیش سازمان تحقیقات د�اعی ایالات متحده، یک درون را رونمایی کرد که می‌تواند «ا�راد مشکوک» را با است�اده از داده‌های تصویری یک دوربین که روی خود دارد شناسایی و مورد هد� قرار دهد. مدا�عان شرکت‌های اسلحه‌سازی که هر یک برنامه‌هایی برای توسعه‌ی سلاح‌های هوشمند دارند، چنین پهپادهایی را م�ید می‌دانند. ممکن است یکی از آنها به شما بگوید، در یک جشن، مراسم، رای‌گیری یا هر جایی که کروری انسان کنار هم جمع شده‌اند، حضور چنین پهپادهایی می‌تواند م�ید باشد. اگر کسی بخواهد خودش را میان جمعیت من�جر کند، آیا منطقی نیست که یک پهپاد از بالا او را شناسایی و پیش از آنکه دهها ن�ر را به کشتن دهد، شکارش کند؟ کمی بعدتر وقتی خبر است�اده‌ی پنتاگون از کتابخانه‌ی هوش‌مصنوعی گوگل در تحلیل تصاویر پهپادها منتشر شد، موجی از اعتراض‌ها بین کارکنان گوگل به راه ا�تاد تا آنجا که گوگل اعلام کرد همکاری با پروژه‌های نظامی را متوق� کرده و مانی�ستی در لزوم مسئولیت‌پذیری است�اده از هوش‌مصنوعی منتشر کرد.

گرچه �شار عمومی و استع�اهای دسته‌جمعی، غول عظیم اینترنت را به تغییر رویه واداشت (دست کم در ظاهر) اما تکنیک‌ها و ابزارهای هوش‌مصنوعی و یادگیری‌ماشینی در انحصار هیچ‌کس نیستند. هر گروه و کشوری می‌تواند ابزارهای مورد نیاز خود را طراحی و پیاده‌سازی کند و کسی هم نمی‌تواند جلوی آنها را بگیرد. چه بخواهند برای کمک به ازکارا�تادگان، اسکلت‌های بیرونی طراحی کنند، چه برای است�اده در میدان جنگ.

جایی برای پنهان شدن

نه! هیچ جایی برای پنهان شدن از سلاح‌های هوشمند در کار نخواهد بود. سلاح‌هایی که می‌توانند شما را ردیابی کنند. در میان جمعیت به دنبالتان بگردند و در دل کوه‌ها و تونل‌ها و ساختمان‌ها سراغتان بیایند. از ماشین‌های بدون راننده تا پهپادهایی که خودشان در برابر وضعیت «بهترین» تصمیم را می‌گیرند، یادگیری ماشینی برای پیشبرد «هد�» مشخص شده برای دستگاه به کار می‌رود. مهم آن است که این هد� چه باشد. دیوانگانی که در میان لایه‌لایه‌های ح�اظت‌شده نشسته‌اند و دکمه‌های قرمز زیر دستانشان است، این اهدا� را تعیین می‌کنند. ممکن است یک سرهنگ یا ژنرال تصمیم بگیرد که مردم �ولان نژاد خاص، مزاحم یا مخل هستند. کا�ی است دستور خود را به صورت یک جمله بیان کند. «همه‌ی آنها را بکش». ماشین‌های هوشمند، زبان او را پردازش می‌کنند، منظورش را از «آنها» آنطور که منظورش است، �هم می‌کنند و به سراغ جمعیتی می‌روند که از همه‌جا بی‌خبر در تلاش برای زنده‌ماندن، با سختی‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کنند. تصور کنید آنچه این دو سال در روهینگیا به دست نظامیان در جریان بود را به دست «ماشین‌های کشتار هوشمند» بدهند. تصور کنید پلیس ضدشورش در خیابان با صدها پهپاد و ماشین روباتیک و سگ هوشمند مسلح به مصا� تظاهرکنندگان برود. حتی نه برای آنکه آنها بکشد، بلکه برای سرکوب. تصور کنید پیش از آنکه جرمی مرتکب شوید به اتهام «پیروی از الگوهای یک مجرم» توسط هوش‌مصنوعی به عنوان یک «هد�» شناسایی شوید.

دلبستگی جانیان به براقی و زیبایی موشک‌هایشان، هنگام لا� زدن از سلاح‌های هوشمند به «دقت» و «سرعت» آنهاست و اینجاست که وهم دقت بی‌نهایت آنها را بسیار بلندپروازتر از آنچه پیشتر بودند می‌کند. با خود می‌گویند، اگر سلاحی داریم کارا و دقیق، چرا هر جای دنیا را که خواستیم مورد هد� قرار ندهیم؟ چرا هر کسی را که از ما نبود از پای در نیاوریم؟ پس از جنگ جهانی دوم مقرراتی برای جلوگیری از دستیابی کشورهای �اقد سلاح‌های هسته‌ای به آنها، وضع شد. سازوکارهایی که نقدهایی جدی به آنها وارد است اما وحشت یک زمستان هسته‌ای را تا حدی از سر مردم زمین دور کرد. بعضی معتقدند تا پیش از آنکه دیر شود باید، مقرراتی مشابه برای جلوگیری از همه‌گیر شدن سلاح‌های هوشمند هم وضع شود. اما بعید است چنین رویکردی آنطور که برای سلاح‌های هسته‌ای جواب داد، اینبار هم م�ید باشد.

�یلتر بزرگ

پیشتر در یادداشتی از خصوصی‌سازی �ضا درباره‌ی پاردوکس ��رمی و توضیحات محتمل آن نوشته‌ام. یکی از توضیحات پارادوکس ��رمی (چرا با اینکه احتمال خوبی برای شکل‌گیری حیات هوشمند در ورای زمین وجود دارد، هیچ اثری از تمدن‌های هوشمند در کهکشان و ورای آن نمی‌بینیم؟) �یلتر� بزرگ است. �یلترهایی که امکان رسیدن به مرحله‌ی بسیار پیشر�ته‌ی تکنولوژیک را از تمدن‌های هوشمند می‌گیرند و طول عمر آنها را کوتاه می‌کنند. یکی از �یلترهای قابل تصور، ماشین‌های کشتاری هستند آنچنان پیشر�ته که چیزی جلوددارشان نباشد. ماشین‌هایی که ساختشان تکنولوژی چندان دور از دسترسی نیاز نداشته باشد و بسیاری بتوانند آنها را بسازند. شاید تنها یک درگیری «هوشمند» کا�ی باشد تا جنگی نابودگر به راه بیاندازد. جنگی که تمام یا بخش بزرگی از جمعیت زمین را به نابودی بکشد. است�اده از سلاح‌های هوشمند هرقدر هم که در یا�تن و کشتن باهوش عمل کنند، می‌توانند نهایت بلاهت نوع بشر را به نمایش گذارند.

اگر تا امروز این تغییرات‌اقلیمی ساخته‌ی دست انسان است که اذهان مردم جهان را به خود مشغول داشته، به زودی خطری از آن هم بزرگتر به تیتر یک اخبار بدل خواهد شد. روبات‌هایی که این روزها �یلم‌هایشان در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود، در آینده‌ای نه چندان دور به میدان جنگ راه می‌یابند. (اطلس: پریدن و پشتک، پارکور! / چیتا: دویدن و پرش / ماشین‌های خودران جنگی  ) چیزی جلودارشان نیست. نه کوه‌های سنگلاخی و نه باران و مه و طو�ان. نه گرما و نه سرما. آنها تا آنجا که هد� را نابود کنند به کار خود ادامه خواهد داد. دیوانگان در جهان در حال ساخت نسل جدیدی از ابزار کشتار هستند تا سلطه‌ی خود بر زمین را تحکیم کنند.

شرکت‌های بزرگ اسلحه‌سازی با است�اده از بودجه‌های عمومی و قراردادهای دولتی، در حال ساخت کروری سلاح‌های کشنده و هوشمندند تا هوشمندانه‌تر اهدا� را تعقیب و نابود کنند. این جعبه‌ی پاندورایی است که دارند بازش می‌کنند. اگر Ak-47کلاشنیک� امروز سلاحی ارزان و کاراست که گروه گروه ارتش‌ها و شبهه‌نظامیان را برای کشتن مسلح کرده، جایش را به روبوت کشتار کلاشنیک� خواهد داد. تانک‌های هوشمند به صورت گروهی به اهدا� (بخوانید خانه‌ها و روستاها و خیابان‌هایی شهرها) یورش می‌برند و موشک‌های بالستیک با مسیریابی هوشمند از همه‌ی تکنولوژی‌های قابل تصور برای پیدا کردن و من�جر کردن سوژه‌هایشان است�اده می‌کنند.

زندگی درون یک انقلاب

در داستان‌های ویرانشهری از دیکتاتوری‌های آینده، تکنولوژی نقشی اساسی دارد. اگر امروز کارکنان گوگل دسته‌جمعی استع�ا می‌دهند و در محوطه‌ی شرکت گوگل، راهپیمایی اعتراضی برگذار می‌کنند، باید چنین حرکاتی به خیابان‌ها و مجالس قانون‌گذاری راه‌یابد تا سیاستمداران را وادارد سازوکاری برای نظارت عمومی بر تکنولوژی‌های نو وضع کنند. تکنولوژی‌هایی که می‌توانند برای تولید غذا و ارتقاع سلامت عمومی مورد است�اده قرار گیرند، نباید به ابزار کنترل، تنبیه و کشتار بدل شوند. گوشهایتان را تیز کنید، روز به روز اخبار بیشتری از بمب‌های براق و هوشمند خواهید شنید. حتی �شنگ‌هایی که مسیرشان را تغییر می‌دهند تا حتما به هد� اصابت کنند. جادوی هوش‌مصنوعی دارد، همه چیز را زیر و رو می‌کند. این یک انقلاب تکنولوژیک است. اما هنوز زود است که بگوییم، انقلابی به ن�ع ما بیش از ۷میلیارد ن�ر مردم زمین یا علیه‌مان.

بگذارید این سناریوهای ترسناک را با معر�ی یک �یلم کوتاه تمام کنم. �یلم کوتاه «رویات‌کشتار» را گروه «ممنوعیت سلاح‌های خودران» ساخته‌اند تا توجه عمومی را به آینده‌ای که سلاح‌های هوشمند و روبات‌های قاتل می‌توانند برایمان رقم بزنند، جلب کنند.

 

مشاهده ادامه مطلب

شاه: هیچ جامعه‌ای بدون دین قوام ندارد

۶ �روردین  ۱۳۴۲: به گزارش روزنامه اطلاعات، محمدرضاشاه در مراسم سلام نوروزی سال ۱۳۴۲ تاکید کرد «هیچ مذهبی مترقی‌تر از اسلام نیست و هیچ جامعه‌ای بدون دین قوام ندارد.»

او همچنین به «انقلاب س�ید» اشاره کرده و آن را امری ضروری برای جامعه دانست. به گ�ته وی انقلاب س�ید باید از انقلاب بزرگتری که هزینه بیشتری برای جامعه دارد جلوگیری کند.

انقلاب س�ید و اصلاحات ارضی در ایران با جنبش‌های آزادی‌بخش چپ‌گرا در کشورهای «جهان سوم» همزمان بود و همانطور که شاه تاکید می‌کند قرار بود از ات�اقی مشابه در ایران جلوگیری کند.

مشاهده ادامه مطلب

مالک خصوصی توان اداره ه�ت‌تپه را نداشت

از آخرین جزئیات اعتراضات کارگران کارخانه نیشکر ه�ت‌تپه بگویید.

حدود چهارماه حقوق ما عقب‌ا�تاده است. تقریبا ۱۵ سالی است که اوضاع شرکت نابسامان است ولی نه به آن صورت که شرکت به گل بنشیند اما از زمستان ۹۴ که دولت، این شرکت را رسما به بخش خصوصی واگذار کرد، روزبه‌روز این کشتی در گل �رو ر�ت و درحال حاضر اصلا تکان هم نمی‌خورد.

مسئولیت شرکت به دو جوان سپرده‌ شده که کار آنها تولید نیست، آنها بازرگان بودند و با زدوبندهای دولتی به چین س�ر می‌کردند و کار واردات انجام می‌دادند. همچنین شرکت‌های ورشکسته را با قیمت ارزان می‌گر�تند و با برند آنها (شرکت‌ها) که به اصطلاح می‌خواهند آن شرکت‌ها را سرپا و احیا کنند، تسهیلات مجدد دریا�ت می‌کردند ولی باز واردات خودشان را انجام می‌دادند. آنها ه�ت‌تپه را گر�تند و متوجه شدند که نمی‌توانند آن را اداره کنند.

منظورتان از این دو ن�ر کیست؟

«م-ر» و «ال�-ال�» هستند. این دو ن�ر شرکت را با چه رانتی دریا�ت کردند، که شرکت را �روختند، واگذار کردند یا اجاره دادند؟ نمی‌دانم. دولت اصلا و ابدا این موضوع را �اش نکرده است و با آمدن آنها کارگران هم دچار مشکلات زیادی شدند؛ به‌طور مثال کارگران بیش از آنچه که حقوق می‌گر�تند، کار می‌کردند.

این موضوع برای چه سالی است؟

از سال ۹۴ تاکنون؛ از سال ۹۴ تا به الان حقوق‌هایمان را بدون اعتصاب نتوانستیم دریا�ت کنیم و همه کارگران از نظر روحی و روانی دچار آسیب‌های زیادی شده‌اند. چند آدم‌ بی‌سواد و لات از تهران آورده بودند و مسئولیت کارگرها را به آنها سپرده بودند. آنها به کارگرها �حاشی می‌کردند و به‌طور کلی کار را نابود کردند. واقعا این شرکت یک صنعت طلاست و هر قسمت از این شرکت که کسی بخواهد کار کند باید سال‌ها در این حر�ه تخصص داشته باشد، چون کاملا �نی است.

آنها با �امیل‌بازی شرکت را به �نا داده و باعث کاهش تولیدات شدند، حقوق را سر موقع نمی‌دادند و درنهایت معلوم شد میلیون‌ها دلار ارز دولتی را گر�تند و در بازار به قیمت گزا� �روختند و راحت ویزا گر�تند و در نهایت  یکی از آنها به چین و  دیگری به ایتالیا ر�ته است.

یعنی �رار کردند؟

بله. دولت هم در این مورد هیچ چیزی نمی‌گوید و ما خودمان این موضوع را �همیدیم.

شما از کجا متوجه شدید؟

دیدیم آقایان حضور ندارند و گوشی‌ها را جواب نمی‌دهند و بعد شایعه شد که یکی از آدم‌هایشان را بازداشت کرده‌اند، بعد متوجه شدیم که اختلاس کرده‌اند و تا الان به مدت چهارماه حقوق معوقه طلب داریم و کارگران خون‌شان به جوش آمده است و رسما جلوی �رمانداری اعتصاب کردیم.

امروز این ات�اق ا�تاد؟

نه. ما دو روز است جلوی �رمانداری اعتصاب می‌کنیم. چرا؟ به دلیل اینکه استاندار و �رماندار تمام‌قد، هرموقع که ما اعتصاب می‌کردیم جلسه شورای تامین برگزار می‌کردند و ضامن‌ها را جمع می‌کردند و آنها به ما تعهد می‌دادند که حقوق یا هر مشکلی که بود را برطر� کنند. ما به همین دلیل سراغ �رمانداری ر�تیم چرا که �رمانداری همیشه ضامن آنها (دو ن�ر) می‌شد و حالا با وعده و وعیدهای داده شده، باید امروز به ما پاسخ بدهند،  آنها (�رمانداری) که ما را در گذشته سرکوب می‌کردند و با شعار حمایت از سرمایه‌دار، حمایت از کارآ�رین و تولید ملی و داخلی، همیشه رضایت ما را �راهم می‌آوردند.

آقایان مدیر اینقدر بی‌خیال بودند که پنج، ۶ ماه یک‌بار هم به شرکت نمی‌آمدند و معلوم بود که ه�ت‌تپه را به بهانه دیگری گر�ته‌اند. در ه�ت‌تپه، نان نداشتیم بخوریم و صنعت متوق� شده بود ولی آنها میلیاردها بابت تبلیغ برند ه�ت‌تپه هزینه کردند.

سه، چهار میلیارد پول به استقلال اهواز پول داده بودند که اسم‌شان را روی پیراهن بازیکنان بزنند و ما اینجا برای گر�تن حقوق سروکله می‌زدیم، این تبلیغات برای چه بود؟ با تبلیغ برند ه�ت‌تپه سازمان خصوصی‌سازی را �ریب بدهند که ما تولید می‌کنیم و هر روز هم می‌گ�تند ما چندین صنعت را می‌خواهیم به دورود بیاوریم و به نام آن صنایع وام می‌گر�تند و الان هم �راری هستند. جالب اینجاست که بعد از چهار سال بازرسان خصوصی‌سازی می‌گویند به ما مدرک بدهید که آیا می‌توانیم آنها را خلع ید کنیم یا نه؟

آقایان دزدی کرده و از کشور �راری شدند، تازه اینها دنبال مدرک هستند که آیا لیاقت دارند یا ندارند؟ ا�راد سازمان خصوصی‌سازی از تهران می‌گ�تند می‌خواهند شرایطی را مهیا کنند که ما مجددا با آنها کار کنیم.

آخرین جلسه‌ای که برای بهبود این شرایط داشتید با چه کسی بود و چه نتیجه‌ای برای شما داشت؟

با مهندس رضامددی، قائم‌مقام شرکت که قبلا معر�ی کرده بود و مسئولیت تام‌الاختیار به او داده بودند، جلسه داشتیم. آقای مددی چندماهی مریض بودند و حالا آمده‌اند و شخص کاردان و باتجربه‌ای هستند. ایشان می‌گوید با اینکه آنها مرا به‌عنوان قائم‌مقام تعیین کرده‌اند ولی هیچ پولی در حساب ندارم که جوابگوی شما باشم.

ما اعلام کردیم که بعد از گر�تن مطالبات‌مان کار را شروع می‌کنیم و آقای مددی قرار شد به استانداری برود و تمام مطالبات ما را روی میز استانداری بگذارد، اگر استانداری قبول کرد من کار را ادامه می‌دهم و اگرنه، استع�ا می‌دهم.

مطالبات‌تان را یک‌بار دیگر به صورت کامل اعلام می‌�رمایید؟

چهارماه حقوق معوقه داریم و هشت‌ماه بن کاری به کارگران روزمزد پرداخت نشده است و ۱۱ ماه بیمه کارگران روزمزد از سال ۹۵ طلب دارند، جیره ماه رمضان و سه سال پاداش کشت را طلب داریم و حدود دو ماه بیمه‌هایمان را پرداخت نکردند که اینها مطالبات ریالی ماست. مطالبه دیگر ما آینده شرکتی است که از آن ارتزاق می‌کنیم و آنها نباید در این شرکت حضور داشته باشند و ما با شرکت خصوصی‌سازی، دیگر کار نمی‌کنیم. مطالبه بعدی اینکه برای هیچ‌یک از کارگران نباید پرونده امنیتی و قضایی ایجاد کنند.

تا الان چنین پرونده‌ای ایجاد شده است؟

تا دل‌تان بخواهد. خود من یک سال است که از پله‌های دادگاه بالا و پایین می‌روم.

حکمی هم تا حالا برایتان صادر شده؟

نه، زرنگ هستند. پرونده را باز نگه می‌دارند تا صدای ما در نیاید.

در رابطه با بحث د�ترچه بیمه‌هایتان، آیا بیمه‌هایتان پرداخت شده است؟

بیمه‌ها را یک Ù‡Ù�ته یا ده روز پیش در ماه مرداد پرداخت کردند Ùˆ حدود یک ماه بعضی کارگران دÙ�ترچه نداشتند ولی با واریز آن، دÙ�ترچه‌ها را تمدید کردند Ùˆ تا قبل از آن داروهایشان را به صورت آزاد تهیه می‌کردند، ما بیماران ام.‌اس، قلبی Ùˆ… داریم Ú©Ù‡ برای همه مشکلات زیادی را به بار آورده‌ است.

مقامات استانی یا حتی کشوری که از تهران آمدند قول صددرصد برای ر�ع مشکلات شما ندادند؟

هیچ قولی به ما ندادند حتی آقای جهانگیری که به خوزستان آمد تمام هنرش این بود که به اتحادیه برود و بعد در جلسه تا توانست از خصوصی‌سازی تعری� کند. انگار‌نه‌انگار �ولاد ه�ت‌تپه در خوزستان دچار مشکل شده‌ است.

تا قبل از اینکه شرکت‌ به بخش خصوصی واگذار شود، این مشکلات هم وجود داشت؛ مثلا حقوق‌تان را دیر پرداخت می‌کردند؟

نه، این‌طور نبود. با خصوصی‌سازی شدن، شرکت باید رونق بیشتری پیدا می‌کرد اما در عوض نابود شد. قبل از خصوصی‌سازی نهایت ما یک ماه حقوق عقب بودیم ولی به دروغ می‌گویند ه�ت‌ماه حقوق عقب بودند و سازمان اداری ه�ت‌تپه خیلی منسجم‌تر بود اما الان سازمان اداری هم نداریم. در حال حاضر نیشکر ه�ت‌تپه، پنج هزار کارگر دارد و مثل یک شهر می‌ماند. اداره کارگزینی ه�ت‌تپه در گذشته به اندازه یک شهرداری، آدم در آن کار می‌کرد و الان به هم ریخته است. �قط آمدند که از ه�ت‌تپه برای منا�ع خودشان است�اده کنند و این کار را هم کردند.

مشاهده ادامه مطلب

چرا دائم از تمام شدن شارژ گوشی‌ می‌ترسیم؟

تصور کنید صبح که بیدار می‌شدید یک هشدار جلوی چشم‌تان �عال می‌شد که بهتان اعلام می‌کرد دقیقا تا چند دقیقه‌ی دیگر قسمت‌هایی از بدن‌تان از کار خواهد ا�تاد و از خستگی خاموش خواهد شد. �رض کنید در تمام روز همیشه این هشدار را می‌دیدید بدون این که کارآیی خاصی جز استرس‌زایی برای شما داشته باشد.

همه‌مان هر روزه استرس دیدن چنین هشداری را با دیدن ص�حه‌ی تل�ن‌های همراهمان تجربه می‌کنیم. همیشه بالای ص�حه علامتی هست که می‌خواهد درصد باقی‌مانده از شارژ گوشی‌ را نشان‌مان بدهد. این علامت به این قصد طراحی شده بوده که با ارائه‌ی اطلاعات سودمند درباره‌ی وضعیت باطری گوشی، به صاحب موبایل خدمت کند اما در عوض باعث ایجاد انواع و اقسام هیجان‌های �کری اضا�ه در ما شده است: نکند امروز صبح زیادی از گوشی‌ام است�اده کرده باشم؟ باید گوشی‌ام را خاموش کنم تا وقتی می‌خواهم اسنپ بگیرم بتوانم ازش است�اده کنم؟ نکند وقتی که بهش نیاز دارم خاموش شود؟

در �یلم اسکار گر�ته‌ی Get Out شخصیت اصلی آقای کریس واشنگتن برای اولین بار قصد کرده که به خانواده‌ی عجیب نامزدش برود. کریس متوجه می‌شود که هیچ راهی برای شارژ کردن گوشی‌اش پیدا نمی‌کند و ترس اصلی دقیقا از همانجا شروع می‌شود که انگار یک ن�ر همیشه شارژر گوشی‌ کریس را از برق می‌کشد. در حال حاضر یکی از کلیشه‌های ژانر وحشت این است که شخصیت اصلی به هر دلیل از است�اده از تل�ن همراهش محروم می‌شود. اگر قبلا گیر ا�تادن در �ضاهای متروکه‌ای مثل �یلم روانی ۱۹۶۰ یا کشتار با اره‌برقی ۱۹۷۴ و یا درخشش ۱۹۸۰، به معنای انزوای کامل و جدا ا�تادن از جهان بیرون بود، الان �قط وقتی شخصیت‌ها کاملا احساس می‌کنند تنهایند که دیگر تل�ن همراه نداشته باشند. گوشی‌شان را گم کرده باشند یا شارژ گوشی‌شان تمام شده باشد.

تحقیقات درباره‌ی اضطرابات ناشی از نبود گوشی

تحقیقات یک دهه‌ی گذشته توجه دانشمندان را به پدیده‌ای به نام «نومو�وبیا» (Nomophobia) جلب کرده است. نومو�وبیا در واقع به معنای همان حس نگرانی جدا شدن از تل�ن‌های همراه است. به شهادت روزنامه‌ی «وال استریت ژورنال» در چهار سال گذشته حداقل ۱۵ مقاله‌ی علمی به این موضوع پرداخته‌اند.

بعضی از این تحقیقات واکنش ا�راد تحت آزمایش به هشدارهای تل�ن‌همراه را اندازه‌گیری کرده‌اند و نشان‌داده‌اند چطور با شنیدن زنگ مرتبط با پیامک، ناگهان ضربان قلب ما ا�زایش می‌یابد. ما نسبت به گوشی های همراهمان زیادی حساس شده‌ایم. در این حد که وقتی نمی‌لرزند هم لرزششان را احساس می‌کنیم.  مطالعه‌ی نشریه‌ی «رایانه و ر�تارهای انسانی» در سال ۲۰۱۲ نشان داد که ۸۹ درصد از جامعه ی ۲۹۰ ن�ری مورد مطالعه، توهم لرزش را گزارش کرده‌اند. این توهم که حداقل ه�ته‌ای یکی دو مرتبه گریبان‌گیرمان می‌شود در مطالعه‌ی دیگری که بر روی کارکنان بیمارستان انجام شد هم تایید شده است.

به باور بعضی از محققین مغز ما در ت�سیر چیزهایی مثل احساس خارش دچار لغزش می‌شود و توهم لرزیدن گوشی همراهمان را القا می‌کند.

تحقیقات دیگر نیز مهر تایید بر نگرانی �زاینده‌ی ما از جدایی از تل�ن همراه می‌گذارند و نشان می‌دهند که  اکثریت جمعیت نسل جدید اگر از تل�ن همراه‌شان جدا ‌شوند، احساس  خواهند کرد که مطلقا ارتباط‌شان با بقیه‌ی دنیا قطع شده است. نبود تل�ن همراه یعنی عدم امکان ارتباط با بقیه، عدم دسترسی به اورژانس و پلیس و تا حد زیادی یعنی نبود سرگرمی. در واقع حالا باید نومو�وبیا را بگذارید کنار سندرم FOMO یا ترس� ازدست‌دادن که به دیده‌ی «نیویورک تایمز» تعری�ی این چنین دارد: «ترکیبی از دلواپسی، بی‌ک�ایتی و بیش‌حساسی است که هنگام مطالعه‌ی سرسری شبکه‌های اجتماعی می‌تواند عود کند». در واقع مممکن است ما نتوانیم جدایی از گوشی‌هایمان را تحمل کنیم چون همواره  می‌ترسیم که نکند یک ات�اق مهمی در شبکه‌های اجتماعی را از دست بدهیم.

 

سازنده‌های تل�ن‌های همراه چه از نومو�وبیا �همیده‌اند

بیشتر متخصصین نومو�وبیا را به عنوان یک مشکل حیاتی به رسمیت نمی‌شناسند ولی سازندگان سخت‌ا�زار در هر صورت راه‌حلی جز ا�زایش طول عمر باطری نمی‌بینند و به �کر ا�زایش دسترسی‌های ارتباطی گوشی در زمان‌هایی هستند که دستگاه در حال خاموش شدن است. البته ویژ‌گی‌هایی مثل شارژ بدون سیم نیز از راه‌حل‌های خلاقانه‌تری‌ست که تاکنون در این باره ارائه شده است. یا همراه داشتن گجت‌های الکترونیکی جایگزین مثل ساعت‌های هوشمند که تا حدودی می‌توانند در زمان خاموش شدن گوشی، جایش را پر کنند. اما در سمت دیگر ماجرا تمام صنعت قاب‌سازی و ساخت باطری با سرمایه‌گذاری بسیار وسیع، بسیج شده‌اند تا بلکه کاربران تل�ن همراه از استرس خاموش شدن، رها شوند.

حتما برایتان پیش آمده که دقیقا زمان‌هایی که به تل�ن‌همراهتان نیاز داشته‌اید، باطری‌اش تمام شده باشد. در لحظه‌هایی که در یک شهر غریبه نیاز به سرویس‌های نقشه‌ خوانی دارید، در زمان‌هایی که می‌خواهید تاکسی اینترنتی س�ارش بدهید یا حتی در لحظه‌هایی که از نظر احساسی نیاز به هم‌صحبت دارید. بدین ترتیب قطعا ما باید از اوضاع باطری گوشی‌مان با خبر باشیم ولی این آگاهی می‌تواند به جای نشان دادن مدام لحظه به لحظه خالی شدن باطری گوشی، به صورتی سودمندتر و کاربردی‌تر ات�اق بی�تد. به صورتی که به جای اضطراب داشتن صر�، دقیقا متوجه شویم که الان به انجام دادن چه اقدامی نیاز است.

خوشبختانه سیستم‌ عامل‌های موبایل برای مدیریت بهتر باطری و نحوه‌ی اعلان وعضعیت باطری هوشمندتر شده‌اند. در اندروید پای، وقتی که باطری از یک درصد معینی خالی‌تر می‌شود، سیستم عامل برای شما یک پیغام هشدار می‌�رستد که به جای درصد باقی مانده، دقیقا به شما اعلام می‌کند تا چند ساعت دیگر باطری گوشی دوام خواهد آورد. در گوشی‌های اپل هم عدد درصد باقی مانده کنار آیکن باطری دیگر در رابط کاربری iPhone X حذ� شده و دیگر نشان داده نمی‌شود.  البته هر دو سیستم عامل حالت کم‌مصر� را نیز اضا�ه کرده‌اند که خاموش شدن کامل گوشی را به تعویق می‌اندازد.

البته بعید است که دوباره زمانی بیاید که کلا نگران از دست دادن گوشی‌هایمان نباشیم. تل�ن‌های همراه اسباب‌بازی نیستند بلکه پلی هستند که ما را به دوستان، خانواده و جامعه‌ متصل می‌کنند. طبیعی است که از دست دادن این ارتباط، به ما حس تنهایی و جدایی بدهد. با این اوصا� شاید وقتش باشد که دیگر به کل آیکن باطری باقی‌مانده را هم نبینیم. شاید بهتر باشد که تل�ن‌های همراه به سمتی بروند که توقع مراقبت دائم از کاربرانشان را نداشته باشند و ما به عنوان کاربر تا زمانی که یک مسئله‌ی جدی وجود نداشت، پیغامی در گوشی نبینیم که �قط باعث اضطراب بیشترمان شود.

مشاهده ادامه مطلب

آیا زندگی در جهانی بدون سرزنش آسان‌تر است؟

تصویرساز: آدام نیکلویچ.

 

باربارا اچ. فرید، بوستون ریویو — دانشمند علوم سیاسی، جیمز ک. ویلسن، در مقاله‌ای که مدت کوتاهی پیش از مرگش منتشر شد، به پرسش عظیم اختیار و مسئولیت اخلاقی پرداخت:

آیا این حقیقت که زیست‌شناسی، بیش از چیزی که قبلاً فکر می‌کردیم تعیین‌کنندۀ اندیشه و رفتار ماست، مفهوم اختیار را تضعیف می‌کند؟ آیا این امکان به نوبۀ خود تواناییِ ما را برای مسئول دانستنِ افراد به خاطر اعمالشان، اگر کاملاً از بین نبرد، تضعیف نمی‌کند؟

پاسخ او یک «نه» صریح است.

بسیاری با او موافق‌اند. اما این مسئله، با توجه به چیزهایی که تحقیقاتِ علمی در چهار دهۀ گذشته دربارۀ متعین‌بودنِ رفتار انسانی به ما گفته‌اند، به نظر عجیب می‌رسد. همان‌طور که ویلسن می‌گوید، اغلب این تحقیقات به نتیجۀ واحدی اشاره می‌کنند: جهان‌بینی‌های ما، آرمان‌هایمان، خلق‌وخو، رفتار و دستاوردهای ما –هرچیزی که معمولاً به عنوان «ما» در نظر می‌گیریم– تا حد زیادی در اثر تصادف‌های زیست‌شناختی و شرایط به وجود آمده‌اند. مطالعۀ مغز در ابتدای راه خود است؛ مطمئناً همان‌طور که پیش می‌رود، بیّنۀ متعین‌بودنش هم بیشتر می‌شود.

ممکن است انتظار داشته باشیم که چنین پیشرفت‌هایی شور و شوق برای سرزنش‌پراکنی را تعدیل کرده باشد. اما در عوض، همین چهار دهه دهه‌های شکوفایی سرزنش بوده‌اند.

سیاستِ جزائیِ کیفری، که باعثِ چنان افزایشی در تعداد زندانیان در ایالات متحده شده است که پیش از این سابقه نداشته، در خط مقدمِ این شکوفایی بوده است. اما شور و شوق برای سرزنش تنها منحصر به مجازات نیست. تغییرات در سیاست عمومی به طور عام – برچیدنِ آرامِ شبکۀ امنیت اجتماعی، فشارها برای خصوصی‌سازیِ امنیت اجتماعی، آزادسازی بانکداری، جنجال‌ها بر سر بیمه‌های درمانی، سرکشی از ضمانت کردنِ دارندگانِ مسکن در بحران مسکن سال ۲۰۰۸- همیشه با این حس مشترک در میان ما تقویت شده است که اگر روزگار برای شما خوب پیش نرفت، هیچ کس را جز خودتان نباید سرزنش کنید. تا خرخره زیر بار قرض رفته‌اید؟ باید قبل از این بیشتر فکر می‌کردید که آیا می‌توانید از عهدۀ خرید این خانه بربیایید یا نه. در بازپرداختِ وام‌های دانشگاهِ خود به مشکل برخورده‌اید؟ باید پیش از این‌که وام بگیرید به دورنمای کار پیداکردن با مدرک جامعه‌شناسی فکر می‌کردید. مگر این‌که «شما» به معنای «من» باشد، که در آن صورت شرایط کمی پیچیده‌تر می‌شود.

این دوره دورۀ شکوفایی سرزنش در فلسفۀ اخلاق و سیاست نیز بوده است. البته این روند تا حدی در واکنش به کتاب نظریه‌ای در باب عدالت جان رالز (۱۹۷۱) است که تا حدودی احیاکنندۀ این حوزه‌ها دانسته می‌شود. رالز نه بر مسئولیت فردی، بلکه بر تأمینِ شرایط عادلانه‌ای تأکید می‌کند که برای همه‌ این فرصت را ایجاد می‌کند تا اهداف خود را دنبال کنند. اما در طول یک دهه نظریۀ رالز از طرف چپ‌ها و راست‌ها به این دلیل مورد حمله قرار گرفت که به مسئولیت فردی و رویکردهای مربوط به سرزنش توجه کافی نشان نداده است. در طرف راست‌ها، کتاب سال ۱۹۷۴ نوزیک، آنارشی، دولت و ناکجاآباد۱، منادی احیای دیدگاهی اختیارگرایانه۲ بود، که بر حقوق و مسئولیت فردی تمرکز می‌کرد. در سمتِ چپ‌گرایان، رونالد دورکین پیشنهاد بدیلی به دیدگاه رالز دربارۀ برابری‌خواهیِ لیبرال ارائه کرد، پیشنهادی که مسئولیتِ شخصی را به عرصۀ برابری‌خواهی آورد. دورکین معتقد بود که از یک طرف، سرنوشت ما نباید با «بختِ محض» شکل بگیرد، یعنی شرایطی که، چه زیست‌شناختی و چه اجتماعی، تحت کنترل ما نیست. بلکه باید از هر چیزی سرچشمه بگیرد که، اگر سرزنش را کنار بگذاریم، بر انتخاب‌های ما متکی است. همان‌طور که جری. ای. کوهنِ۳ فیلسوف دربارۀ استدلال دورکین گفته است، این استدلال «برای برابری‌خواهی این نقش مهم را بازی کرده است که قدرتمندترین ایدۀ زرادخانۀ نظریۀ رقیب، یعنی ضدبرابری‌خواهی، را در آن گنجانده است: ایدۀ انتخاب و مسئولیت».

دقیقاً چرا این‌قدر تلاش می‌کنیم تا جهان را برای سرزنش آماده کنیم؟ در این تلاش چه به دست آورده‌ایم و چه از دست داده‌ایم؟‌ آیا بدیلی وجود دارد؟

                                                                                          •••

رفتاری که در فلسفۀ اخلاق و سیاست با سرزنش می‌شود مستقیماً بازنمای حساسیت‌های فرهنگی و سیاسی دربارۀ این موضوع است، و در نتیجه بسیار در پاسخ به این پرسش‌ها پیش می‌رود.

در مکتب‌های فلسفی، استدلال‌ها در دفاع از سرزنش به دو دسته تقسیم می‌شوند، بر مبنای این‌که آیا اختیار با جبرگرایی سازگار دانسته می‌شود یا خیر. سازگاری‌گرایان۴ –همان‌طور که این نام نشان می‌دهد– فکر می‌کنند که پاسخ مثبت است: به فرضِ این‌که برخی شرایط حداقلیِ دارای اراده بودن۵ برآورده شده باشد (نباید به طور فیزیکی مجبور به انجام کاری شده باشید، باید توانایی ذهنی برای درکِ اعمال خود را داشته باشید، و نظایر آن)، اعمال شما آزادانه انجام شده‌اند، به رغمِ این‌که از پیش متعین شده‌اند. ناسازگاری‌گرایان۶ فکر می‌کنند که پاسخ منفی است: اگر اعمالِ فردی از پیش به واسطۀ شرایط متعین شده باشد، آن اعمال آزادانه انجام نشده‌اند.

برخی از ناسازگاری‌گرایان، با این نتیجه‌گیری که اعمال ما در واقع از پیش متعین شده‌اند، اکراه دارند تا از مسئولیت افراد و سرزنش آن‌ها صحبت کنند. من بعدتر به این «ناسازگاری‌گرایانِ شکاک۷» باز خواهم گشت. دسته‌ای که الان می‌خواهم بر آن تمرکز کنم ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا هستند. مانند ناسازگاری‌گرایانِ شکاک، آن‌ها نیز باور دارند که اختیار با تعین‌گرایی ناسازگار است. اما آن‌ها ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا هستند زیرا تعین‌گرایی را به نفعِ این دیدگاه رد می‌کنند که ما اعمال خود را آزادانه انتخاب می‌کنیم. با فرضِ این‌که ما قابلِ سرزنش هستیم اگر و تنها اگر اعمال خود را آزادانه انتخاب کرده باشیم، آن‌ها نتیجه می‌گیرند که ما سزاوار سرزنش هستیم.

اما اختیار -اینکه اعمال ما توسط شرایط پیشین متعین نشده باشند- مستلزم چه معنایی است که باعث می‌شود افراد را سزاوار سرزنش بدانیم؟ آیا ما در این معنا واقعاً اختیار داریم؟

از نظر یک متافیزیک‌دان، این امکانِ نظری که فرد ممکن است در جهانی بدیل به گونه‌ای دیگر عمل کند کافی است تا اختیار را نشان دهد. اما اگر پرسش این است که آیا باید فردی واقعی، انسانی با گوشت و پوست و خون، در این جهان قابل سرزنش باشد، ممکن است فکر کنیم که اختیار مورد نظر نه متافیزیکی که مسئله‌ای عملی است: وقتی همۀ کارها انجام

واقعیت این است که همۀ ما در بهترین شرایط عاملانی محدودشده هستیم، حال چه توسط شرایط زیست‌شناختی، چه با شرایط اجتماعی چه با بختِ محض

شده و همۀ حرف‌ها زده شده، چقدر رضایت‌بخش است که فکر کنیم آن فرد می‌توانست طور دیگری عمل کند؟

ماجرایی که بسیار اتفاق افتاده است را در نظر بگیرید. فرض کنید اسمیت در محله‌ای بزرگ شده است که در آن فروش مواد مخدر پرمنفعت‌ترین کار است. او تحت حمایت مادری دست‌تنها بزرگ شده که معتاد به کوکائین است و از وقتی فقط دوازده سال داشته با فروش مواد مخدر از خانواده‌اش حمایت می‌کرده است. در هفده سالگی در یک معاملۀ مواد مخدر کارها بد پیش رفته و در تنگنا افتاده و توی درگیری‌ای که پیش آمده، به خریدار شلیک کرده و او را کشته است.

چطور باید دربارۀ مسئولیت اخلاقی اسمیت فکر کنیم؟ آیا لحظۀ جادویی‌ای وجود دارد که در آن اسمیت از قربانیِ شرایط تبدیل به نویسندۀ داستان خود شده است؟ اگر این‌طور است، آن لحظه کی بوده؟ چه چیزهایی را می‌توانیم به شکلی واقع‌بینانه از کسی انتظار داشته باشیم که خود را در شرایط اسمیت می‌یابد، با همان سرگذشت و استعدادهای زیست‌شناختی اسمیت؟ با پذیرش سیاست‌های اجتماعی‌ای که انتظارات بیشتری دارند، چه چیزهایی به دست می‌آوریم و چه چیزهایی از دست می‌دهیم؟ با توجه به اهمیت بالای سرزنش اجتماعی در این روزها، می‌شود انتظار داشت که ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا این پرسش‌ها را جدی بگیرند. اما اکثرِ آنان صرفاً فرض کرده‌اند که هر نوع و درجه‌ای از آزادی که برای مسئولیت اجتماعی ضروری باشد، همۀ ما، جز شاید آن اقلیتِ کوچک «غیرطبیعی» از آدم‌ها، هنگامی که به هفده سالگی می‌رسند دارای آن هستند.

واقعیت این است که همۀ ما در بهترین شرایط عاملانی محدودشده هستیم، حال چه توسط شرایط زیست‌شناختی، چه با شرایط اجتماعی چه با بختِ محض. تمایزهای میان ما تمایزهایی درجه‌ای هستند که تقسیم‌بندیِ مقولاتی به متعارف و نامتعارف را نمی‌پذیرند. پژوهشی که بخواهد به لحاظ اخلاقی جدی باشد باید در پرداختن به معنایی که اختیار مستلزم آن است با برخی از حقایق بنیادیِ این اجتماع روبرو شود؛ برای شروع، مثلاً، این‌که در ایالات متحده درآمد و تحصیلات والدین اصلی‌ترین عاملی است که تعیین می‌کند فرد در نهایت سر از اتاق هیئت مدیره درمی‌آورد یا زندان؛ این‌که اکثر والدین بدزبان خود قربانیِ والدینی این‌چنینی بودند؛ این‌که هنجارهای گروه‌های همالان هنگامی که بزرگ می‌شویم تعیین‌کننده‌هایی قدرتمند برای رفتار هستند؛ و این‌که خصلت‌های واکنش‌گری و نسنجیدگیِ عاطفی، که عامل ژنتیک نیز در آن‌ها مؤثر است، از اصلی‌ترین عوامل تعیین‌کننده در رفتار تبهکارانه هستند. چنین بررسی‌ای همین‌طور باید این را نیز در نظر بگیرد که چه شواهدی کافی خواهد بود برای این که نتیجه بگیریم اسمیت می‌توانست طور دیگری رفتار کند. آیا این کافی است که کس دیگری در شرایط مشابه توانسته باشد گلیم خود را از آب بیرون بکشد؟ این‌که یک فرد متوسط می‌تواند؟ چطور می‌توانیم مطمئن باشیم که شرایط واقعاً به هم شبیه هستند؟

به طور خلاصه، ناسازگاری‌گرایی اختیارگرا قضاوت‌هایی را که نتایجی شدیداً شایان توجه دارد، بر یک امکانِ انتزاعیِ غیراساسی بنا می‌کند.

سازگاری‌گرایی، در مقابل، از این پرسش‌های آزارنده دربارۀ وجود اختیار، با کنارگذاشتنِ هر لازمۀ اساسی از اختیار، اجتناب می‌کند. استدلال سازگاری‌گرایان این‌گونه ادامه پیدا می‌کند که حتی اگر رفتار با شرایط پیشین متعین می‌شود، به هر حال انسان‌ها به شیوه‌های دیگری آزاد هستند که برای قابل سرزنش بودن در اعمالشان کفایت می‌کند.

سازگاری‌گرایی برای مدتی طولانی مطرح بوده است و نقش جبرگرایی را نیز به عوامل مختلفی مانند سرنوشت، بخت، خدایان، خداوند و نیروهای اجتماعی و بیولوژیک نسبت می‌داده است. احتمالاً جاناتان ادواردز، خطیبِ بزرگِ قرن هجدهم در نیو انگلند، دشوارترین راه را برای دفاع از سازگاری‌گرایی در پیش داشته است؛ کارت‌های او برای این بازی شامل آموزۀ کالونی فرجام‌نهادگی۸ (روایتی شدید و غلیظ از جبرگرایی) و آموزۀ کالونی گناه (روایتی شدید و غلیظ از مسئولیت فردی) بوده است. اما او با کارت‌هایی که در اختیار داشت بازی کرد. در مقالۀ سال ۱۷۵۴ خود، «آزادیِ اراده»، چنین نوشت: حتی اگر ما آن‌طور که می‌خواهیم اراده نمی‌کنیم (یعنی، انتخاب نمی‌کنیم که چه چیز را اراده کنیم)، ما کاری را که اراده کرده‌ایم انجام می‌دهیم، و همین دومی کافی است تا خداوند، در صورتی که اعمالمان او را کاملاً راضی نمی‌کند، ما را مانند عنکبوت در قعر جهنم آویزان کند. به طور خلاصه، آن‌چه مهم است این نیست که ما چگونه میلی گناه‌آلود پیدا می‌کنیم، بلکه مهم این است که ما چنین میلی داریم و بر مبنای آن عمل می‌کنیم.

برای خوانندۀ مدرن، استدلال ادوارد احتمالاً بیش از حد هوشمندانه، و سازگاری‌گرایی تا حدی گیج‌کننده به نظر می‌رسد. چرا خود را به زحمت می‌اندازیم تا در جهانی جبرگرایانه جایی برای سرزنش بیابیم؟ اگر واقعاً باور داریم که کسی نمی‌توانست کاری جز آن‌چه کرده انجام دهد، آیا نباید اساساً موضع دیگری اختیار کنیم؟

اما اکثر فیلسوفان معاصری که دربارۀ این موضوع می‌نویسند سازگاری‌گرا هستند و بسیاری هم پاسخی را ارائه کرده‌اند که اساساً به‌روز شدۀ حرف ادواردز است. شخصیت و نگرش۹، به‌منزلۀ نیروهایی که مشخص‌کنندۀ آن چیزهایی هستند که ما اراده می‌کنیم، جایگزین خدا شده‌اند، و دو نیمۀ حرف ادواردز، یعنی خواستنِ آن‌چه اراده کرده‌ایم و انجام دادنِ آن‌چه اراده کرده‌ایم، نام‌های دیگری یافته‌اند. اما استدلال اصلی همان است. به زبان ت. ام. اسکنلون:

نبودِ آزادی‌ای که جبرگراییِ علیِ عام متضمن آن است ضرورتاً مستلزم [مسئولیت و قابل سرزنش بودن] نیست. حتی اگر نگرش‌ها و اعمال ما را عوامل ژنتیکی و محیطی کاملاً‌ تبیین کنند، هنوز درست است که ما این گرایش‌ها را داریم و اعمالِ ما نشان‌دهندۀ آن‌ها هستند.

سازگاری‌گرایی امروزی عمدتاً پروژۀ نظامِ فلسفیِ چپ-لیبرال است، و طبیعتاً وجهه‌ای مهربان‌تر و ملایم‌تر به خود گرفته است. دیگر کسی در اعماق جهنم آویزان نیست؛ در واقع، در برخی از روایت‌ها، نتایج بدتر از کنارگذاشتنِ اعتماد و دوستی به کسانی که باور داریم به ما بدی کرده‌اند، نیست. اما هستۀ اصلیِ آن دست‌نخورده باقی مانده است: ما برای انجام کاری که نمی‌توانسته‌ایم از انجام آن سر باز بزنیم مستحق سرزنشیم.

آن هستۀ اصلی زمانی واضح‌تر خواهد شد که سرنوشت را نه برای تعیین‌کردنِ انتخاب اعمال، که برای تعیین‌کردنِ نتایجِ آن وارد صحنه کنیم؛ یعنی، زمانی که بختِ بد بر نتیجۀ انتخاب‌های ما تأثیر می‌گذارد. این شرایط را در نظر بگیرید: یک رانندۀ اتوبوس مسیر خود را در پیش گرفته است و تمام احتیاط‌های لازم را هم انجام می‌دهد. کودکی کم سن‌وسال به یک‌باره در برابر اتوبوس ظاهر می‌شود. رانندۀ اتوبوس، که او را ندیده و نمی‌توانسته در زمان مناسب او را ببیند تا اتوبوس را متوقف کند، با او تصادف کرده و او را می‌کشد. ممکن است راننده را برای کاری که انجام داده است سرزنش کنیم، اما او به چه معنا سزاوار سرزنش است؟

تمرکز بر چنین نتیجۀ ناخوشایندی به ما کمک می‌کند تا دو عامل بازدارنده را در بحث از سازگاری‌گرایی کنار بگذاریم. اولی شک طولانی دربارۀ اختیار است. هنگامی که فرد تصمیم نادرستی می‌گیرد -مثلاً، تصمیم به این‌که با بی‌احتیاطی رانندگی کند- برای ما دشوار نیست که فکر کنیم او واقعاً می‌تواند طور دیگری عمل کند، اگر فقط بیشتر

سرزنش دیگران شیوه‌ای برای نشان دادنِ احترامِ به آنان است. این استدلال، که بسیار کانتی است، در هستۀ مرکزیِ بخش بزرگی از مکتب‌های دانشگاهی در ستایشِ سرزنش قرار دارد

تلاش می‌کرد. این اندیشه گاه خود را وارد استدلال‌های سازگاری‌گرایانه می‌کند و باعث می‌شود که آن هستۀ اصلی کمتر از آن‌چه باید مورد توجه قرار گیرد. در مقابل، ما به راحتی می‌توانیم باور کنیم که، وقتی کسی عملی را انجام داده است، ممکن است -مانند رانندۀ اتوبوس- هیچ کنترلی بر نتایج آن نداشته است.

دومین عامل بازدارنده توجه خاص به رفتار ضداجتماعی است؛ یعنی، رفتاری که، نتایج آن هرچه که باشد، نمی‌خواهیم کسی آن را انجام دهد. رانندگی پرخطر یک مثال از چنین رفتاری است. اما رانندۀ اتوبوس در مثال ما دقیقاً همان‌طور عمل کرده بود که ما انتظار داریم عمل کند. کسی باید اتوبوس را براند؛ او این کار را انجام داد و آن را به خوبی انجام داد. چه چیز بیشتری از او انتظار داریم؟ چرا باید او را برای انجام کاری که انتظار داشتیم انجام دهد سرزنش کنیم، فقط به خاطر این‌که شرایط بدی پیش آمده‌اند؟

پاسخی که بسیاری از سازگاری‌گرایان داده‌اند این است: چون انسان‌ها این‌گونه‌اند. ما صرفاً این‌گونه عمل می‌کنیم. این روایتِ مشهور تامس نیگل۱۰ از این استدلال است:

وسوسه‌کننده است که [در مواقع تصمیم‌گیری در شرایط عدم اطمینان] حس کنیم در پرتوی آن‌چه در آن زمان می‌دانسته‌ایم، تصمیمی امکان‌پذیر بوده است که سرزنش را بی‌مورد می‌کند، حالا نتیجه هر چه که می‌خواهد شده باشد. اما این درست نیست؛ وقتی کسی بدین طریق عمل می‌کند، بر سر زندگی خودش، یا موضع اخلاقی‌اش قمار می‌کند، زیرا این‌که نتایج کار چه خواهند بود مشخص می‌کند که او چه کرده است… این‌که این‌ها احکام اصیل اخلاقی هستند و نه اظهارِ هوس‌هایی گذرا، از این حقیقت مشخص است که می‌توان از پیش گفت که حکم اخلاقی چگونه بر نتایج مبتنی خواهند بود.

ممکن است پیش‌بینی‌پذیر باشد که ما دیگران را بر اساس نتایج بد اعمالِ محتاطانه‌شان سرزنش می‌کنیم، هرچند من فکر می‌کنم که این عکس‌العمل کمتر از چیزی که نیگل می‌گوید فراگیر، و بیش از آن قابل استفاده است. اما قابل‌ پیش‌بینی‌بودنِ این پاسخ نشان نمی‌دهد که چنین عکس‌العملی یک «حکم اخلاقی اصیل» دربارۀ قابل سرزنش بودنِ آن فرد است، چیزی که در برابرِ بیانِ پیشانظریِ احساسی یا روانی از ناراحتی‌ای قرار می‌گیرد که ما در برابر نتایجِ کاری از خود نشان می‌دهیم که افراد انجام داده‌اند. تبیینِ این مسئله نیازمند نوع دیگری از استدلال است، چیزی که شک دارم بتوان فراهم ساخت. اگر نتوان، آن‌گاه این ادعا که «نتایج چیزها چه بود» مشخص کنندۀ این است که «فرد چه کرده است»، سوگیری‌ای بازاندیشانه برای بالاترین اصلِ اخلاقی ایجاد می‌کند.

بسیاری از سازگاری‌گرایان به جای دفاع از این گزاره که ما برای اعمال یا نتایجی قابل سرزنش‌ایم که قادر به کنترل آن‌ها نیستیم، صرفاً الزاماتِ سرزنش‌پذیری را نادیده گرفته‌اند. به طور دقیق‌تر، آن‌ها، از اساس گفته‌اند که اعمالِ روزمرۀ ما در سرزنشِ دیگران مشخص‌کنندۀ این است که چه کسی قابل سرزنش است. حداقل این را پیتر استراوسن در آزادی و رنجش۱۱ (۱۹۶۲) گفته است، بحثی کلاسیک از سازگاری‌گرایی که به احیایِ مدرنِ آن کمک کرد.

این بیان از سرزنش‌پذیری برای ما هیچ موضع مناسبی فراهم نمی‌آورد که بر مبنای آن بین، مثلاً، موقعی که دوستمان فراموش می‌کند تا در فرودگاه به دنبالمان بیاید و عصبانیتِ شدیدِ جمعیتی که به دنبال انتقام برای تجاوزی هستند که، بدون هیچ مدرکی، باور دارند اتفاق افتاده تمایز قائل شویم؛ البته جز این‌که شدتِ سرزنش نشان‌دهندۀ میزانِ سرزنش‌پذیریِ ابژۀ آن است، که در آن قربانیِ بی‌گناهِ آن جمعیتِ خشمگین، گناهکارِ بزرگ‌تری است.

منظور من این نیست که استراوسن یا پیروانش یکی از این انحراف‌ها را می‌پذیرند یا منابع لازم را برای تمایز بین مثال‌های مختلف سرزنش در اختیار ندارند. پروژۀ آنان در اصل و اساس پروژه‌ای انسانی است. هدف این است که تأکید کنیم ما انسان‌ها صرفاً یک سنگِ اندیشنده نیستیم، بلکه بخشی از این‌که انسان بودن به چه معناست -و همین‌طور ارتباط برقرارکردن با دیگران بر مبنای انسانیت- این است که در برابر فقدان‌های بزرگ یا اعمال ضداجتماعی با خشم، سرزنش و دیگر احساسات منفی واکنش نشان دهیم. اما از این نکته تا این نتیجه که چنین «نگرش‌های واکنشی»ای، آن‌طور که استراوسن آن‌ها را نام می‌دهد، در مرکز انسانیت ما هستند و همین‌طور هستۀ مرکزیِ روابط مبتنی بر احترام ما با یکدیگر را تشکیل می‌دهند، راهی طولانی است. آن‌ها می‌توانند بخشی از طبیعت ما باشند بدون این‌که قرار باشد بخشِ برترِ آن باشند.

پیش از این به موضعی سوم در بحث از مسائل جبرگرایی، اختیار و مسئولیت اخلاقی اشاره کردم: ناسازگاری‌گرایی شکاکانه. ناسازگاری‌گرای شکاک با ناسازگاری‌گرای اختیارگرا موافق است که ما تنها موقعی در برابر اعمال خود مسئول هستیم که به آن معنای خاصْ اختیار داشته باشیم (معنای ناسازگاری‌گرا). اما، بر خلاف اختیارگرا، شکاک نتیجه می‌گیرد که ما دارای آن معنای خاص از اختیار نیستیم، یا حداقل بینۀ قانع‌کننده‌ای وجود ندارد که چنین اختیاری داریم. هرچند این دیدگاهی است در اقلیت، ناسازگاری‌گرایی شکاکانه مدافعانی بلیغ در فلسفۀ اخلاق معاصر دارد. من استدلال موفقی علیه آن نمی‌بینم. حداقل، نمی‌توانم ببینم که چگونه ناسازگاری‌گرایی اختیارگرا یا سازگاری‌گرایی می‌توانند رقبایی قدرتمند باشد، در حالی که برای موضع اول چالش‌هایی تجربی وجود دارد و برای موضع دوم نیز چالش‌هایی هنجاری.

                                                                                          •••

در این‌صورت، چرا این‌همه انسان اندیشمند این همه انرژیِ فکری صرف کرده‌اند تا جهان را آمادۀ سرزنشِ دیگران کنند؟ اینجا چند تبیین ممکن است:

(۱) ما نمی‌توانیم به اختیار، و در نتیجه مسئولیت اخلاقی، باور نداشته باشیم، زیرا هر انسانی در زندگیِ روزمرۀ خود یک عامل۱۲ است. تجربۀ ما، اگر بخواهیم از عبارت جاناتان ادواردز استفاده کنیم، این است که ما نه‌تنها آن‌چه را انجام می‌دهیم که اراده می‌کنیم ، بلکه آن‌چه را اراده می‌کنیم که اراده می‌کنیم.

ادواردز با تحمیلِ این استدلال به دیگر کالونیست‌ها نشان داد که علاوه بر متافیزیک‌دانی درخشان، روان‌شناسی با ذکاوت است. آیا مردم از این ایده نمی‌رمند که خدا آنان را به خاطر کاری که کرده‌اند، هرچند خدا آنان را واداشته است که انجام دهد، در قعر جهنم آویزان می‌کند؟ ادواردز دلیلی برای نگرانی نمی‌دید، زیرا اکثر مردم واقعاً بر بخشِ «خدا ما را واداشته است» تمرکز نمی‌کنند:

افراد معمولی در تأملات و انتزاع‌هایشان تا منابع متافیزیکی، روابط و وابستگی‌های اشیاء بالا نمی‌روند، تا برداشتِ خود از در اشتباه ‌بودن یا قابل‌سرزنش‌ بودن را بسازند. آن‌ها منتظر نمی‌مانند تا با تأملاتشان تصمیم بگیرند که چه چیزی ابتدا اراده را تعیین می‌کند… ایده‌ای که انسان‌های معمولی، در همۀ اعصار و سرزمین‌ها، از در اشتباه بودن داشته‌اند … فردی است که درونش نادرست است، و از صمیم قلب مرتکبِ کاری اشتباه می‌شود. این خلاصۀ همۀ مطلب است.

این حقیقت که همۀ ما به طور غریزی اختیارگرا هستیم به ناسازگاری‌گرایی اختیارگرا جایگاهی ویژه بخشیده است. اگر این غریزه‌ها را نمی‌توان کنار گذاشت، اگر

سرزنش قرار است باقی بماند و اگر نمی‌توانیم از شر آن خلاص شویم، باید هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم تا آن را متمدن کنیم

آن‌ها نتایجِ قطعیِ تجربۀ روزمره‌اند، پس باید سازگاری و انطباقی فراهم آورد. اما اگر آمادگیِ ما برای سرزنش چیزی بیش از غریزه و عادت نیست، استدلال برای این سازگاری استدلالی عقلانی نیست.

(۲) حتی اگر رفتار قابل سرزنش‌ نیست، سرزنش ابزاری ضروری برای کنترلِ رفتار ضداجتماعی است. این توجیه مستلزم ترکِ اخلاقیِ گروهی که سرزنش می‌کنیم نیست. بلکه مبتنی است بر مزایای اجتماعی‌ای که با زندانی‌کردنِ انسانِ قابل سرزنش و دور انداختنِ کلید سلول، به باقیِ انسان‌ها می‌رسد. آن‌هایی که امیدوارند بر آن تکیه کنند، وظیفه‌ای اخلاقی دارند تا نشان دهند که چنان مزایایی آن‌قدر بزرگ هستند که هزینه‌هایی را توجیه می‌کنند که بر انسان‌های قابل سرزنش، خانواده‌های آن‌ها و جوامعشان تحمیل می‌شود. در نظام قضایی فعلی آمریکا، یا در نظام معاصر آمریکا نامعقول است که فکر کنیم برای این‌که به هر کودکی فرصتی یکسان برای موفقیت در زندگی داده شود، به گذشتن از سد این آزمون نزدیک شده‌ایم.

از این مهم‌تر، ابزارهای کنترل اجتماعی‌ای وجود دارند که دقیقاً بر کمترکردنِ ضرر متمرکزند. استفادۀ این ابزارها این نیست که خلاف‌کاران را نوازش، یا مسئولیت‌هایشان را انکار کنیم. بلکه برای این است که ضررهای آتی را کمتر کنیم. و این کار با هزینه‌ای که برای همۀ ما، از جمله کسانی که کارِ بد می‌کنند، قابل تحمل است، انجام می‌دهیم یا با تاثیر‌گذاشتن بر انتخاب‌های آیندۀ آن‌ها از طریقِ توان‌بخشی، بازدارندگیِ با دقت تنظیم‌شده، و البته در زمانی که ضروری است با جدا کردنِ آن‌ها از اجتماع. اختلاف‌نظرهای فراوانی وجود دارد دربارۀ این‌که آیا سیاست‌های کاهش ضرر در گذشته کارا بوده‌اند یا نه، در حالی که هیچ اختلاف‌نظری در بی‌ثمر بودنِ حبس‌های دسته‌جمعی وجود ندارد. اما بینه‌ای در اختیار داریم که نشان می‌دهد مداخله‌ها، اگر مبتنی بر شواهد باشد و با دقت بر مسائلی متمرکز شده باشد که می‌خواهیم حل کنیم، کارا خواهد بود. بنابراین، از آن‌جا که این ابزارها، بر خلاف مجازات، به منظورِ کاهش ضرر طراحی شده‌اند، نباید از این‌که کاراتر از مجازات‌ها باشند شگفت‌زده شویم.

(۳) سرزنش دیگران شیوه‌ای برای نشان دادنِ احترامِ به آنان است. این استدلال، که بسیار کانتی است، در هستۀ مرکزیِ بخش بزرگی از مکتب‌های دانشگاهی در ستایشِ سرزنش قرار دارد.

نزد کیفرگرایانِ محض، این استدلال هیئتی آشکارا دیکنزی دارد. به قولِ یکی از مدافعانِ این نظر، هنگامی که کسی را تنبیه می‌کنیم، به «حقِ انسانیِ بنیادیِ او که مثل یک انسان با او رفتار شود احترام می‌گذاریم»، با «اجازه دادن به او برای انتخاب‌هایی که تعیین می‌کنند چه بر سر او می‌آید» و در نتیجه احترام به «حقِ او برای تنبیه شدن برای کاری که انجام داده است». خداوند همۀ ما را از چنان احترامی دور نگاه دارد.

در دستانِ سازگاری‌گرایانِ مدرن، این استدلال بسیار ملایم‌تر است و آن قدرها هم یادآورِ نوانخانه‌های دیکنزی نیست. جی والاس به ما می‌گوید که سرزنشِ دیگران «راهی است برای احترام نهادن به پایه‌های اخلاق» و جدی گرفتنِ «مناسباتِ بازشناسیِ مدرن». در مقابل، از نظر اسکنلون، اجتناب از سرزنش دیگران «متضمنِ رویکردی از موضع بالا نسبت به آن شخص است (مانند رویکردِ والدین به کودکی بسیار خردسال) و بنابراین نشان‌دهندۀ جدی نگرفتنِ آن فرد به مثابۀ شرکت‌کننده‌ای در یک رابطه است».

غریزۀ انسانی اصیلی این‌جا وجود دارد. هنگامی که انتظار بسیار کمی از دیگران داریم، به یک معنا آن‌ها را برابر با خود در نظر نمی‌گیریم، و همین‌طور نوع رابطه‌ای را محدود می‌کنیم که می‌توانیم با آن‌ها داشته باشیم. اما این استدلال فرض می‌کند که تنها دو نظرگاه وجود دارد که می‌توانیم بر مبنای آن‌ها دیگران را ارزیابی کنیم: نظرگاه ذهنی، که در آن ما در تور روابطمان گرفتار شده‌ایم و در بند این هستیم که رویکردهایی مانند سرزنش را به کار بندیم؛ و نظرگاه عینی، که در آن بی‌طرفانه دیگران به مثابۀ ابژه‌هایی مناسب توان‌بخشی یا کنترل اجتماعی ابزاری، یا نامناسب برای دوستی، قضاوت می‌کنیم.

امکانات دیگری وجود دارد که نه ما را اسیر این‌ می‌کند که رویکردهایی واکنشی مانند سرزنش را انتخاب کنیم، و نه ما را مجبور می‌سازد که دیگران را از موضع برتری یا بی‌اعتنایی اخلاقی در نظر بگیریم. می‌توانیم با گسترشِ گشاده‌دستیِ تفسیری آغاز کنیم و ببینیم اگر جای آن‌ها بودیم برای خود چه می‌خواستیم. این بخش از نوشتۀ رسای ارین کلی۱۳ نشان می‌دهد که چنین نظرگاهی متضمن چه چیزهایی می‌تواند باشد:

هرچند به نظر من ما از نظر اخلاقی ملزم به این نیستیم که آن‌قدر وارد نظرگاهِ فردِ خطاکار شویم که دشواری‌های موانعی که در سر راه او قرار داشتند تا خطاکار شود را درک کنیم، امکانِ به رسمیت شناختنِ همدلانۀ دلایلِ فرد برای عمل خطا می‌تواند روابط را انسانی‌تر سازد و امکاناتی را برای فهم، بخشش و فهمِ صادقانۀ خطاهایی فراهم سازد که ممکن است ما مرتکب شویم.

به دنبال چه احترامِ دیگری هستید؟

در هر کدام از روایت‌های سخت‌گیرانه یا نرم، این استدلال که «سرزنش شما شیوه‌ای است که ما احترام خود به شما را نشان می‌دهیم»، هنگامی‌ که دربارۀ عاملانِ بدی به کار برده می‌شود که بدون هیچ شکی عاملیت اخلاقیِ ندارند، یعنی کسانی مانند کودکان خردسال، بیماران ذهنی، دیوانگان، عقب‌افتاده‌های ذهنی و دیگر افرادی که به لحاظ اخلاقی غیرقابل‌سرزنش به حساب می‌آیند، مشکلی جدی ایجاد می‌کند. کیفرگرایان۱۴ و سازگاری‌گرایان با استثناء قائل‌شدن برای این موارد غیرعادی با این مشکل مواجه شده‌اند و اذعان کرده‌اند که فقدانِ عاملیتِ اخلاقیِ معنادار باعث می‌شود چنین عاملانی شایستۀ سرزنش نباشند.

برای سازگاری‌گرا، پذیرش این موضوع شدیداً مشکل‌ساز است. هنگامی که سازگاری‌گرا این امکان را می‌پذیرد که برخی از انواعِ از بین رفتنِ عاملیتِ اخلاقیْ عذری است برای رفتارِ ناشایست، هیچ محل توقف منطقی‌ای برای ناسازگاری‌گرا وجود ندارد. اگر یک بیمار مبتلا به اسکیزوفرنی بتواند شواهدی جور کند مبنی بر این‌که یک عاملِ اخلاقی به معنای دقیق کلمه نیست، چرا کسی که در حالِ حزن شدید، یا عصبانیت تکانشی، یا تحت تأثیر مواد مخدر است نتواند؟‌ نوجوانی که در قلمرو یک باند تبهکار بزرگ می‌شود و امنیت فیزیکی و اجتماعی‌اش وابسته است بر انتخاب یکی از طرفین دعوا چه؟ البته، سازگاری‌گرا می‌تواند بگوید که ما معمولاً بین عوامل مختلفی که عاملیت را تحت تأثیر قرار می‌دهند تمایز قائل می‌شویم و استثناء را در مواردی (اسکیزوفرنی) مجاز می‌دانیم و در مواردی (عصبانیت تکانشی) نمی‌دانیم. اما این نکته، مانند نکتۀ استراوسن، تنها کاری را توصیف می‌کند که هم‌اکنون انجام می‌دهیم، آن را توجیه نمی‌کند.

از نظر ناسازگاری‌گرای اختیارگرا، استثنا قائل شدن برای موارد غیرعادی اساساً مشکل‌ساز نیست: ما نباید همیشه اختیار داشته باشیم تا در برخی یا حتی اکثر موارد مختار باشیم. اما در عمل مشکل‌ساز است. اکنون این مسئله در نظام قضایی ما از هر جای دیگری واضح‌تر است. از بیش از دو میلیون نفر امریکایی‌ای که اکنون زندانی‌اند، ۱۵ درصد علائم روان‌پریشی از خود نشان می‌دهند (خیالات، اوهام و نظایر آن)؛ ۲۵ تا ۴۰ درصد هم علائم اختلال‌های روانی غیر روان‌پریشانه دارند. این

یک ساعت گوش‌کردن به یک زندانی یا نوجوانی که در خطر است باعث می‌شود که اکثر آمریکایی‌ها دیگر هیچ‌وقت مانند قبل آن‌ها را قضاوت نکنند

حتی محرومیت‌هایی را نیز در نظر نمی‌گیرد که اکثر زندانیان در دوران کودکی با آن مواجه بوده‌اند. اما اکثر ناسازگاری‌گرایانِ اختیارگرا دلیلی نمی‌بینند که، قبل از این‌که نتیجه بگیرند ما در نهایت مجرمان را به سزای اعمالشان می‌رسانیم، این یا دیگر واقعیت‌های نظام قضایی را بررسی کنند.

(۴) سرزنش قرار است باقی بماند و اگر نمی‌توانیم از شر آن خلاص شویم، باید هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم تا آن را متمدن کنیم.

چنین تفکر قضاوقدری‌ای قابل درک است. اما دلایل بسیاری برای رد آن وجود دارد.

اولاً، هرچند ما احساسات بسیاری را در قبالِ دیگران تجربه می‌کنیم که دارای عنصر سرزنش است، اما این احساسات متنوع‌تر، متغیرتر و تغییرپذیرتر از آن هستند که چهرۀ اجتماعیِ سرزنش نشان می‌دهد.

عکس‌العمل‌ها به خلافکاری بیش از هر جای دیگری در حوزۀ جرم‌شناسی مطالعه شده‌اند. محققان دریافته‌اند که ارزیابی‌های مردم از خلافکاری‌های جدی در شرایط اجتماعی و فردی مختلف بسیار متغیر است. آشکارا، هرقدر افراد اطلاعات بیشتری دربارۀ زمینه جرم، فردی که مرتکب آن شده است و شرایطی که او از آن آمده است داشته باشند، دیدگاه‌هایشان دربارۀ مسئولیت اخلاقی متنوع‌تر خواهد شد. شهود افراد دربارۀ مجازاتِ مناسب همان‌قدر می‌تواند متکی بر دغدغه‌های آینده‌محورانۀ سودباورانه باشد که می‌تواند متکی بر ملاحظاتِ گذشته‌نگرِ مبتنی بر شرایط باشد. اتفاق‌نظر اندکی وجود دارد دربارۀ سطوح مطلقی از مجازات که برای انواع مختلف خطاکاری مناسب باشد، و بر مبنای تعدادی از مطالعاتِ جدید دربارۀ نظرِ عمومی در باب مجازات، همان مردمی که پیشنهاد می‌کنند سیاستِ مجازاتِ فعلی به اندازۀ کافی تنبیهی نیست، سیاست‌های جایگزینی را پیشنهاد می‌کنند که حتی کمتر از قبلی‌ها تنبیهی‌ است.

همین مسئله دربارۀ بسیاری از ما در قلمروِ شخصی نیز صادق است. حتی هنگامی که نسبت به کسانی که به ما آسیب رسانده‌اند احساس خشم می‌کنیم، می‌توانیم احساسات دیگری نیز داشته باشیم. (روز بدی داشته است؛ ممکن است این موضوع خیلی برایش مشکل‌ساز شده بوده و نظایر این.) بسیاری از افرادی که خود را جای والدین کودکی می‌گذارند که فرزندشان را رانندۀ اتوبوسی که سزاوار سرزنش نبود کشته است، می‌بینند که می‌توانند آن راننده را سرزنش نکنند؛ در واقع با او همدردی می‌کنند که تا آخر عمرش خود را، به خاطر کاری که در آن سزاوار سرزنش نبوده است، سرزنش خواهد کرد، همان‌طور که دیگران با او همین رفتار را خواهند داشت. نباید قدیس یا به لحاظ احساسی ناتوان باشیم که چنین عواطفی داشته باشیم. تنها چیزی که لازم داریم همدلی است: این ظرفیت که به زندگیِ دیگران نگاه کنیم، همان‌طور که امیدواریم آن‌ها چنین کنند.

این حقیقت که ما وقتی اطلاعات بیشتری از فرد و زمینه‌ای که در آن عمل می‌کرده است به دست می‌آوریم قضاوتمان دربارۀ سرزنش‌پذیریِ او را تغییر می‌دهیم، باید این ایده را کنار بگذارد که سرزنش‌ کردنِ ما به‌طور طبیعی تغییرناپذیر یا حتی ناشی از نافرمانی است. یک ساعت گوش‌کردن به یک زندانی یا نوجوانی که در خطر است باعث می‌شود که اکثر آمریکایی‌ها دیگر هیچ‌وقت مانند قبل آن‌ها را قضاوت نکنند. متأسفانه، اکثر ما هیچ‌وقت آن یک ساعت وقت را صرف نخواهیم کرد. هرچیزی که دربارۀ افرادی خارج از حلقه‌های اجتماعی‌مان می‌دانیم -بر فرض این‌که اساساً چیزی دربارۀ آن‌ها می‌دانیم- از طریق دیگران به دست آمده است (سیاستمداران، صاحب‌نظران و رسانه‌ها) که بسیار مشتاقند تا هر اطلاعاتی را فراهم آورند که همان عکس‌العملِ احساسی را به وجود می‌آورد که آن‌ها به دنبالِ آن هستند (خشم، سرزنش، همدلی، حزن و نظایر آن). دشوار است که خود را از این وضعیت نجات دهیم، اما ممکن است.

این مرا به دومین دلیل برای رد باور قضاوقدری دربارۀ سرزنش می‌رساند که ادعا می‌کند آن را به شیوۀ امروزی‌اش نمی‌توان از بین برد. تغییر همیشه غیرممکن به نظر می‌رسد، مگر وقتی که انجام شده است. بعد از چهل سال که سیاست‌های تنبیهی با سرسختی اجرا شده بودند، این مسیر در سال‌های اخیر کمی تغییر کرده است. حداقل نیویورک و ماساچوست احکامِ ضروری دربارۀ مواد مخدر را لغو کرده‌اند. کالیفرنیا آشکارترین عناصر قانون سه اخطارش را لغو کرده است. تغییرات در نیویورک و ماساچوست به خاطر بحران بودجه بود و در آن قانونگذارانِ جمهوری‌خواه و دموکرات هر دو دخیل بودند، طوری که برای هیچ یک از طرفین مشکلی ایجاد نکرد. در کالیفرنیا، این تغییر به خاطر اکثریتِ ۷۰درصدی در یک همه‌پرسیِ همگانی به دست آمد. دلیلِ اولی که رأی‌دهندگان برای این کار ذکر کردند نه پول، بلکه این باور بود که این قانون ناعادلانه است. هر دوی این تغییرات امیدوارکننده است، اما به دو طریقِ مختلف. اولی، به این خاطر که این امکان را نشان می‌دهد که مسابقۀ سیاستمداران برای این‌که نشان دهند حزب متبوعشان در مقابله با خطاکاران جدی‌تر است کمرنگ‌تر شود، و دومی به خاطر این‌که نشان می‌دهد نظراتِ سیاستمداران دربارۀ این موضوع در نهایت می‌تواند جایگاه خود را از دست بدهد.

دلیلِ نهایی برای خوش‌بینیِ محتاطانه این است که از ۴۰ سال سرزنش، چیزی است بیش از رضایتِ گناهکارانه برای سرزنش دیگران به خاطرِ اعمالی که اگر لطف خدا، یا شانس، یا نیروهای اجتماعی و زیستی نبود، خودمان ممکن بود انجام دهیم. مدرسه‌های ما از بین رفته‌اند، نسلی جدید از کودکان از دست رفته‌اند و زندان‌هایمان پر است از کسانی که زندگی‌شان را به نامِ مبارزه با مواد مخدر از بین برده‌ایم. مبارزه‌ای که یک شکست تمام‌عیار بوده است، بر مبنای حالِ فعلیِ کشور، این رضایتِ گناه‌آلود از سرزنش دیگران هنوز به آنچه واقعاً رضایت‌بخش است منجر نشده است.

شک دارم که به زودی این نظر فراگیر شود که نباید دیگران را به خاطر وضعِ اسفناکی که آن‌ها (و ما) در آن گرفتاریم سرزنش کرد. اما این حقیقت که در برابرِ سرزنش‌هایی که کرده‌ایم، به ندرت چیزی به دست آورده‌ایم، حداقل این امکان را به وجود می‌آورد که مردم در برابر نظر جدید پذیرا باشند. فرض کنید دفعۀ بعد که اتفاق بسیار بدی افتاد، به جای این‌که بپرسیم چه کسی را باید سرزنش کرد، بپرسیم چطور می‌توانیم این مشکل را برطرف کنیم؟ حل کردن مشکل هزینه‌بر است. اما همان‌طور که از ۴۰ سال گذشته آموخته‌ایم، حل نکردنِ مشکلات هم هزینه‌بر است. در بلندمدت، به نفعِ اکثر ما خواهد بود که رویکردِ ملی‌مان را در برابرِ سرزنش تغییر دهیم. چنین کاری جهان را به شکلی جادویی تغییر نخواهد داد. اما شانس زندگی بهتر را برای بسیاری از افراد، اگر نه اکثرِ ما، فراهم می‌کند. بنابراین به نظر می‌رسد معامله‌ای پرسود برای رهاکردنِ این حس خودپسندی‌ای باشد که اکثر ما بدان دچاریم.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را باربارا اچ. فرید نوشته است و در تاریخ ۲۸ ژوئن ۲۰۱۳ با عنوان «Beyond Blame» در وب‌سایت بوستون ریویو منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «آیا زندگی در جهانی بدون سرزنش آسان‌تر است؟» و ترجمۀ مهدی رعنائی منتشر کرده است.
•• باربارا اچ. فرید (Barbara H. Fried) استاد حقوق دانشگاه استنفورد است و به مناسبات میان حقوق، اقتصاد و فلسفه علاقه‌مند است. حملۀ ترقی‌خواهانه به لسه‌فر (The Progressive Assault on Laissez Faire) از کتاب‌های اوست.

[۱] Anarchy, State, and Utopia
[۲] libertarian
[۳] G. A. Cohen
[۴] Compatibilist
[۵] voluntariness
[۶] Incompatibilist
[۷] skeptical
[۸] predestination
[۹] attitude
[۱۰] Thomas Nagel
[۱۱] Freedom and Resentment
[۱۲] agent
[۱۳] Erin Kelly
[۱۴] Retributivist

مشاهده ادامه مطلب

پرونده: چه کسی خاطرات جنگ را فراموش می‌کند؟

اعضای گروه بلک‌واچ، یکی از هنگ‌های نامدار اسکاتلندی، هنگام تمرین نظامی.

 


♦ برای مطالعۀ هر یک از مطالب این پرونده، بر روی تیتر آن‌ها کلیک کنید.


چه می‌شد اگر…؟
گمانه‌زنی‌های تاریخی درس‌های مهمی دربارۀ تاریخ به ما می‌دهند و تمرینی مفید برای مورخان هستند

چه می‌شد اگر هیتلر جنگ جهانی را به راه نمی‌انداخت؟ چه می‌شد اگر ژاپن ایالات متحده را اشغال می‌کرد؟ چه می‌شد اگر کسی هواپیما را اختراع نمی‌کرد؟ خلافِ واقع‌ْها، هم همدم نویسندگان داستان‌های علمی‌تخیلی‌اند و هم همراهِ میهمانی‌روهای وراج. اما اگر سنجیده آن‌ها را طراحی کنیم درس‌های مهمی دربارۀ تاریخ به ما می‌دهند.


از تاریخ چه آموخته‎ایم؟ احتمالاً هیچ
از قرن بیستم هر چه را فراموش کنیم، جنگ‌ها را نباید از یاد ببریم

بله، تردیدی نیست که سرعت تغییرات جهانی آن‌چنان هولناک شده است که انگار دیگر از گذشته چیز چندانی نمی‌توان آموخت. گذشته همچون رؤیایی دور یا کابوسی تلخ جلوه می‌کند که رفته و اثری از آن به‌جای نمانده است. اما واقعیت این نیست. تونی جات به ما نهیب می‌زند که اعتقادِ افراطی به تازگی این دورانْ خطرناک است، زیرا هنوز در بر همان پاشنه می‌چرخد و جنگ از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.


هیروشیما را به یاد آور
نولیبرالیسم استعاره‌ای از بمب اتم است: تجسمی از تخریب جهانی امر اجتماعی، سیاسی و اخلاقی

هفتادسال از بمباران اتمی هیروشیما گذشت. ترکیبی از مطالعات علمی، محاسبات استراتژیک و خشونت نظامی دست‌اندر کار این فاجعه بود. اما آیا ما نیز در برابر آن مسئولیتی داریم؟ نویسندۀ این یادداشت کوبنده، به ما گوشزد می‌کند که «بله». شیفتۀ زیبایی بی‌نقص سلبریتی‌ها و انفجارهای هیجان‌انگیز هالیوودی نشوید. هیروشیما در کمین شماست.


تاریخِ شفاهی کسانی که بمب اتم را ساختند
زندگی‌نامه آنهایی که حتی فقط برای یک روز در ساخت اولین بمب اتم همکاری کردند

بمب‌های اتمی که ایالات متحده در ۱۹۴۵ دو تا از آن‌ها را بر سر ژاپن ریخت، برای همیشه مسیر تاریخ بشر را تغییر دادند. نه‌تنها به‌خاطر عواقب جنگ جهانی دوم، بلکه ازاین‌رو که تهدید به جنگ اتمی، به سیاست‌ها و فرهنگ جهانی شکل تازه‌ای داد. دور از انتظار نیست که تاریخ‌دانان ساخت بمب اتم را لحظه‌ای حیاتی برای نوع بشر بدانند و حتی از مطالعۀ زندگی و تجربیاتِ افراد شرکت‌کننده در این پروژه نگذرند.


تراژدی غرور در جنگ‌های قرن بیستم
بررسی کتاب غرور: تراژدیِ جنگ در قرن بیستم نوشتۀ آلیستر هورن

الیستر هورن، مورخ برجستۀ بریتانیایی در کتاب جدیدش، غرور: تراژدی جنگ در قرن بیستم، مدعی می‌شود که در طول قرون و اعصار، جنگ‌ها اغلب به‌سبب غرور زیاد یکی از طرفین به شکست یا پیروزی انجامیده‌اند. اما آیا این داوری درست است؟ در جنگ‌هایی مانند نبرد میان هیتلر و استالین، که هر دو سوی نبرد، مغرورانه می‌جنگیدند، وضعیت چگونه است؟


زندگی پس از آرماگدون: اثر روانی عمیق جنگ جهانی دوم
بررسی کتاب ترس و آزادی: چگونه جنگ جهانی دوم ما را دگرگون کرد نوشتۀ کیت لوو

شاید فقط برخورد یک شهاب‌سنگ غول‌آسا، یا هجوم زامبی‌ها و آدم‌فضایی‌ها بتواند زندگیِ بشر را بیش از جنگ جهانی دوم تغییر دهد. جنگی که در آن صدمیلیون سرباز جنگیدند و بیش از هر ستیزِ دیگری در طول تاریخ کشته و زخمی بر جای گذاشت. اما این‌ها سطحی‌ترین تأثیرات این جنگ است. ترس‌ها، امیدها، آرمان‌شهرها و ویران‌شهرهایی که این جنگ در ذهنِ انسان‌ها کاشت یا خراب کرد، هنوز که هنوز است دارد بر زندگی ما تأثیر می‌گذارد.


بعدظهر سگی: اختلال استرسی پس از حادثه
بررسی کتاب فلسفۀ جنگ و تبعید نوشتۀ نولن گرتز

آیا با اخلاق عرفی می‌توان «اختلال استرسی پس از حادثه» که اصطلاحی برای شناسایی پیامدهای روان‌شناختی ناشی از جنگ است را فهمید؟ آیا پدیده‌ای به نام «جنگ مشروع» وجود دارد؟ نظریۀ جنگ مشروع و علم اخلاق غربی چه ارتباطی با هم دارند؟


کودک‌سرباز؛ قربانی یا سلحشور
اسطوره‌های ما سرشار از قهرمانان نوجوان است، اما رسانه‌ها آنان را قربانیان جنگ می‌‌خوانند

اغلب ما٬ وقتی به کودکان سرباز فکر می‌کنیم، تصویر کودکی سیاه‌پوست به ذهنمان خطور می‌کند که او را ربوده‌اند، مغزش را شست‌وشو داده‌ند، معتادش کرده‌اند و کاری کرده‌اند که وادار به ارتکاب جنایت‌ شود. این دقیقاً همان تصویری است که سازمان‌‌های بشردوست بین‌المللی و سازمان ملل از این کودکان ارائه می‌کند٬ تصویری تک‌ساحتی از کودکانی فاقد اراده‌ که قربانی شرایط محیطشان شده‌اند. اما آیا اینْ همۀ حقیقت دربارۀ سربازکودکان است؟


خصوصی‌سازی جنگ: بازگشت مزدوران نظامی
دو قرن از جایگزینی ارتش‌های ملی با جنگجویان خصوصی می‌گذرد. حالا، مزدوران به عرصه برگشته‌اند

گرچه امروزه، مزدوران نظامی یادآور شرارت، خیانت و قتل و غارت هستند؛ اما همیشه اینچنین نبوده است. در بیشتر دوره‌های تاریخی، این پیشه به‌عنوان حرفه‌ای شریف، اما خونین شناخته می‌شده است. از زمانی که ارتش‌های ملّی به‌عنوان ابزار اصلیِ جنگاوری، جایگزین جنگجویان خصوصی شدند، دو قرن می‌گذرد. حال، ارتش‌های خصوصی دوباره به عرصه برگشته‌اند. در دسترس بودنِ ابزارهای جنگی برای هرکسی که بتواند پولش را بپردازد، می‌تواند چهرۀ جنگ، انگیزۀ جنگیدن و آیندۀ جنگ را دگرگون سازد.


جنگ و پیامدهای آن کسب‌و‌کاری سودآور است
کمپانی‌هایی که با دمیدن در آتش جنگ سود برده‌اند، حالا از بحران امنیتی اروپا نیز متنفع می‌شوند

دو موسسۀ تحقیقاتی ضد جنگ در اروپا، جدیداً گزارشی را منتشر کردند از فعالیت‌ کمپانی‌های اسلحه‌سازی در طول جنگ‌ سوریه و عراق و بحرانِ پناه‌جویان در اروپا. این گزارش حاکی از آن است که این کمپانی‌ها یکی از جدی‌‌ترین گروه‌هایی هستند که تلاش می‌کنند مرزهای اروپا را در خطر امنیتی شدید نشان دهند. چرا که «حفاظت از مرزها» بازار جدیدی است که در آن سودِ کلانی خوابیده است.


الیور استون: جنگ به روایت والت‌دیزنی
گفت‌وگوی برد اوانز با الیور استون

الیور استون ۱۵ ماه در جنگ ویتنام جنگید. ۲۰ سال بعد، تصمیم گرفت فیلمی دربارۀ آن جنگ بسازد، چون انگار هیچکس در آمریکا نمی‌دانست آنجا چه گذشته. اما «جوخه» تنها فیلم او دربارۀ جنگ نبود. استون می‌گوید هالیوود غیر‌واقعی‌ترین تفسیرِ ممکن از جنگ را به واقعی‌ترین شکل ممکن ارائه می‌دهد: روایتِ آمریکایی‌های قهرمان و دشمنان رذل آن‌ها و در میان این اسطوره‌سازی‌ها سینما کارکرد خود برای مبارزه با خشونت را از دست داده است.


ارتش آمریکا در جستجوی چی‌توز
برشی از کتابِ آشپزخانۀ آماده به رزم نوشتۀ آناستاسیا مارکس دِسالسدو

یک روز صبح وقتی آناستازیا دسالسدو به ظرفِ غذای مدرسۀ دخترش نگاه کرد، دید همۀ موادِ غذایی‌ای که برایش گذاشته است، به نوعی محصولِ آزمایش‌ها و پروژه‌های ارتش برای تأمین غذای سربازان در جنگ بوده است. با خودش فکر کرد: انگار همۀ ما داریم مثلِ سربازها غذا می‌خوریم. اما چطور به اینجا رسیده‌ایم؟


ارتش مفنگی‌ها
تاریخ جنگ‌ نشان می‌دهد مصرف مواد محرک‌ برای اهداف سیاسی و نظامی اتفاق رایجی بوده است

استفاده از گیاهان دارویی با اتفاقات سیاسی و نظامی در تاریخ گره خورده است؛ حسن صباح با حشیش از سربازانش پذیرایی می‌کرد، وایکینگ‌ها معجونی را سر می‎کشیدند که باعث می‎شد موجوداتی فراانسانی به نظر آیند و هیتلر عادت به مصرف ماده‎ای داشت که شبیه به هروئین بود. با این توصیف انتشار خبر استفادۀ نیروهای داعش از مواد محرک نباید شگفت‌آور باشد.


فوتبال و بیسکویت همه جا با رئیس‌جمهور امریکا هستند
مروری بر کتاب قدرقدرت: تهور، پایداری و مخاطرات هستی در عصر هسته‌ای نوشتۀ دن زک

از ابتدای عصر هسته‌ای، بارهاوبارها در فیلم‌ها دیده‌ایم که سلاح‌های هسته‌ای با سهولتی دلهره‌آور منفجر می‌شوند. در فرهنگ عامیانه، سلاح‌های هسته‌ای با کلید، دکمه یا با ساعت‌های شمارش معکوس منفجر می‌شوند. اما ماجرا در واقعیت قدری پیچیده‌تر، ولی به همین هولناکی است. در دنیای واقعی دکمه‌ای در کار نیست. البته یک کیف هست، کیفی که رئیس‌جمهور همه ‌جا آن را با خود می‌بَرد و درونش دستورالعمل جنگ هسته‌ای است. دَن زَک در کتاب جدیدش، «قدرقدرت»، ماجراهای جالبی از تاریخچۀ این کیف نقل می‌کند.


دو لیبرالیسم مبتنی بر ترس
یک طرح لیبرالی درصدد کاهش هراسی است که انسان‌ها خود [از طریق جنگ] برای یکدیگر فراهم می‌کنند

ریشۀ تفکر لیبرال، ترس است نه عشق به آزادی و امید به ترقی. ترس از دیگر انسان‌ها و ترس از صدماتی که آن‌ها در جنگ‌های خارجی و داخلی به هم وارد می‌کنند.


برابری به قیمت خون
در طول تاریخ، بلایا و جنگ‌ها پس از خود برابری بیشتری به جا گذاشته‌اند. آیا می‌توانیم بدون خشونت هم به این نتیجه برسیم؟

در طول تاریخ سرچشمه‌های اصلی نابرابری تغییر کرده‌اند، ولی پیامد کلی آن یکسان مانده: بسط شکاف میان غنی و فقیر. این بدین معنی نیست که تاریخ همواره در یک جهت پیش رفته است. گویا تاریخ هرازگاهی دکمۀ ریست را فشرده تا نابرابری را به‌طرزی چشمگیر، ولو موقت، کاهش دهد. بااین‌همه، بررسی این دوره‌های تاریخی دلالت‌های دلهره‌آوری دارد: هربار که شکاف میان غنی و فقیر کاهش چشمگیری یافته است، به‌خاطر بلایا، جنگ‌ها و شوک‌های خشونت‌باری بوده که اتفاق افتاده‌اند. آیا می‌توانیم بدون خشونت هم به این نتیجه برسیم؟


شاید آرنت درست می‌گفت
استراتژیست‌ها می‌گویند حضور در جنگی که دشمنانتان می‌خواهند در آن شرکت کنید، اشتباه است

از نظر مایکل ایگناتیف، استاد دانشگاه و سیاستمدار کانادایی، در مبارزه با افراطی‌گرایی، امیددادن به مردمِ مستأصل، به معنای نیکوکاری نیست؛ بلکه نوعی آینده‌نگری است. او می‌گوید آمریکا باید دربارۀ آورگان مسئولیت‌پذیری بیشتری نشان دهد و معتقد است باید در مرکز هر راهبرد امریکایی و اروپایی، سیاستی برای پناهندگی وجود داشته ‌باشد که تسلیم ترس نشود‌. به باور ایگناتیف اولویتی مهمتر از این برای آخرین سال ریاست‌جمهوری اوباما وجود ندارد.


والت ویتمن روستو: سیاست‌مداری که هیچ‌گاه عذرخواهی نکرد
روستو درست مانند کمونیست‌هایی که به‌شدت مخالفشان بود، متعهد به ایدئولوژی بود

در کتاب‌های درسی، والت ویتمن روستو عمدتاً با نظریاتش دربارۀ مراحل رشد و توسعۀ اقتصادی شناخته می‌شود. اما او همچنین یکی از استراتژیست‌های برجسته در دوران ریاست‌جمهوری کندی بود که در دهۀ ۶۰ میلادی و به‌ویژه در خلال جنگ ویتنام نقش مؤثری در شکل‌گیری سیاست خارجۀ ایالات متحده در جنوب شرق آسیا داشت. روستو از معدود کسانی بود که تا آخر عمر بر درست‌بودن سیاست‌هایش در جنگ پافشاری‌ ‌کرد و هیچ‌گاه بابت آن‌ها عذرخواهی نکرد.

مشاهده ادامه مطلب

الیف شافاک از فایدۀ رمان در عصر خشم و وحشت می‌گوید

عکاس: دیوید لوِنسون.

 

الیف شافاک، نیواستیتسمن — من تنها فرزند مادری مطلقه، شاغل، تحصیل‌کرده، سکولار و غربی، و مادربزرگی بی‌سواد، ماورائی‌مسلک و شرقی بودم. در فرانسه به دنیا آمدم، اما زمانی که ازدواج والدینم به نقطۀ پایان رسید، به‌همراه مادرم به ترکیه مهاجرت کردم. اگرچه هنگام ترک استراتسبورگ سن زیادی نداشتم، اما اغلب به آپارتمان کوچکمان فکر می‌کنم و به‌یاد می‌آورم آنجا مملو از دانشجویان چپِ فرانسوی، ایتالیایی، ترکیه‌ای، الجزایری و لبنانی بود که با شور و هیجان دربارۀ آرای لویی آلتوسر، فیلسوف مارکسیست، بحث می‌کردند، اشعار ولادیمیر مایاکوفسکی را می‌خواندند و همه با هم غرق در رؤیای انقلاب می‌شدند. از آنجا به محلۀ مادربزرگم در آنکارا پرتاب شدم، یک محیط اسلامیِ به‌شدت مردسالار و به‌غایت محافظه‌کار. آن‌وقت‌ها، در اواخر دهۀ ۱۹۷۰، ترکیه شاهد آشفتگی و خشونت سیاسیِ فزاینده‌ای بود. هر روز یک‌جا بمب منفجر می‌شد، مردم در خیابان‌ها کشته می‌شدند و در پردیس‌های دانشگاهی تیراندازی می‌شد. بااین‌حال آنچه در خانۀ مادربزرگ حکم می‌راند خرافات بود و مهره‌های چشم‌زخم و فال قهوه و فرهنگ شفاهی خاورمیانه. علاقۀ همزمان به این هر دو در تمامی رمان‌های من وجود دارد، یعنی جهان قصه‌ها، جادو و عرفان درون خانه، و دنیای سیاست، تضاد، نابرابری و تبعیضِ آن سوی پنجره.

هرچند خیلی زود شروع به کتاب خواندن کردم، و از قضا خواننده‌ای سیری‌ناپذیر هم بودم، اما مدت مدیدی طول کشید تا نوشتن را بیاموزم. من چپ‌دست بودم و در مدرسه، مانند بقیۀ بچه‌های چپ‌دست، مجبورم می‌کردند دست راستم را به کار بیندازم. معلم توصیه می‌کرد: «اگر نمی‌توانی دست چپت را مهار کنی، همیشه زیر میز نگه‌اش دار؛ تبعید‌ش کن آنجا». این نخستین بار بود که واژۀ «تبعید» را شنیدم و از آن پس با من ماند.

با همان خط خرچنگ‌قورباغه شروع به داستان نوشتن کردم. دلیلش این نبود که می‌خواستم یک روز نویسنده شوم؛ حتی فکرش را هم نمی‌کردم که چنین چیزی ممکن باشد. هیچ نویسنده‌ای دور و برم نبود که الگویم شود. اما همچون کسی که حتی در سرزمین مادری‌اش احساس می‌کرد «غریبه‌ای آشنا» است، کسی که میان فرهنگ‌ها و شهرها سرگردان است، نیازی ژرف به «جایی دیگر» داشتم. کتاب‌ها تبدیل به بهترین دوستانم شدند و سرزمین قصه‌ها شد وطنم.

وقتی به عقب نگاه می‌کنم، لحظات فراوانی را می‌بینم که همزمان احساس خواننده و نویسنده بودن داشته‌ام. برای نمونه، یکشنبه‌روزی در دبیرستان شروع به خواندن کتاب پل رودخانۀ درینا۱، اثر ایوو آندریچ، نویسندۀ یوگوسلاو، کردم. وقتی کتاب تمام شد، چیزی در درونم برای همیشه تغییر کرد. تا آن موقع در مدرسه تنها روایت رسمی و از بالا به پایینِ تاریخ عثمانی را آموخته بودم. این روایت درواقع تاریخی غیرملموس بود که در آن نشانی از انسان‌ها نمی‌یافتی. معدود اسم‌هایی که بدان‌ها اشاره می‌شد متعلق بودند به سلطان و شیخ‌الاسلام و وزیر اعظم که همیشه هم مرد بودند. به ما می‌گفتند جان‌نثاران۲، یعنی همان‌هایی که ارتش عثمانی را شکل می‌دادند، سربازانی بودند بزرگ، سرشار از ایمان و شجاعت. اما در کتاب پل رودخانۀ درینا داستان خانوداه‌های مسیحی‌ای را خواندم که دولت عثمانی به‌زور پسر‌های آن‌ها را می‌گرفت، دینشان را به اسلام تغییر می‌داد و تبدیلشان می‌کرد به جان‌نثار. درست است که این پسرها آموزش‌های خوبی می‌دیدند و حقوق مناسبی دریافت می‌کردند، حتی می‌توانستند به درجات بالا برسند و، اگر مستعد

باید آموخته‌هایم را فراموش می‌کردم. رمان آندریچ در گوشم به‌نجوا گفت: «آیا تاکنون داستان را از چشم دیگران دیده‌ای؟»

می‌بودند، وزیر شوند، اما همۀ این‌ها به قیمت هرگز ندیدن خانواده‌هایشان، وداع با دین، و زدودن کامل هویتشان تمام می‌شد. واقعیت جان‌نثاران بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی بود که جزوه‌های تاریخ القا می‌کردند.

ناگهان دریافتم که لازم است، در آنچه می‌پندارم می‌دانم، دوباره بیندیشم. باید آموخته‌هایم را فراموش می‌کردم. آنچه رمان آندریچ در آن سن کم با من کرد این بود که سال‌ها آموزش ناسیونالیستی را به لرزه انداخت و در گوشم به‌نجوا گفت: «آیا تاکنون داستان را از چشم دیگران دیده‌ای؟» این پرسشی اساسی است که می‌باید، صرف‌نظر از اینکه در کجای عالم زندگی می‌کنیم و چه قصه‌هایی برایمان می‌بافند، مدام و مدام از خودمان بپرسیم.

                                                                                          •••

رمان مهم است، چراکه ما را به تجربیات آدم‌هایی پیوند می‌دهد که هیچ‌گاه نشناخته‌ایم، به زمان‌هایی می‌برد که هرگز نزیسته‌ایم، و مکان‌هایی را نشانمان می‌دهد که هیچ‌وقت ندیده‌ایم. اهمیت رمان تنها در داستان‌هایی نیست که بدان‌ها جان می‌بخشد، بلکه همچنین در سکوتی است که رمان جسارت کشف کردنش را دارد. ما رمان‌نویس‌ها گوش‌های تیزی داریم؛ گوش‌به‌زنگِ موسیقی زبان، کاربرد واژگان و افسانه‌هایی هستیم که در هوا غوطه‌ورند، اما به همین اندازه به سکوت نیز گوش فرا می‌دهیم. در سکوت چیزهایی را می‌یابیم که در جامعه به‌راحتی درباره‌شان صحبت نمی‌شود، یعنی تابوهای سیاسی، فرهنگی، و جنسی.

کار نویسنده فراهم‌آوردن پاسخ‌ها نیست؛ موعظه‌کردن و یاددادن هم نیست. درست برعکس، نویسنده می‌باید دانش‌آموز زندگی باشد، آن‌هم نه بهترین دانش‌آموز، چراکه ما هیچ‌گاه نباید از این مدرسه فارغ‌التحصیل شویم، بلکه باید همچنان به پرسیدن ساده‌ترین، بنیادی‌ترین و دشوارترین پرسش‌ها ادامه دهیم و، درنهایت، پاسخ‌ها را برعهدۀ خوانندگان بگذاریم. تجربۀ هر خواننده منحصر به خود اوست، و هرکس پاسخ‌های خویش را می‌یابد. این چیزی است که نویسنده می‌باید بدان احترام گذارد. رمان می‌باید فضایی آزاد و برابر باشد که در آن صداهای گوناگون به گوش برسند، تفاوت‌ها ارج نهاده شوند و ناگفته‌ها به گفتار آیند.

در چین، روسیه، آمریکای جنوبی، خاورمیانه و آفریقا شیوه‌های گوناگون قصه‌گویی و سنت‌های متفاوت رمان‌نویسی وجود دارند. تفاوت‌ها در یک قاره و حتی در یک کشور قابل‌توجه است، چه رسد به سرتاسر جهان. به همین دلیل است که هرگاه می‌شنوم یک نفر ستایشگرانه دربارۀ کتابی خاص می‌گوید «رمان دقیقاً باید چنین باشد»، کمی به خودم می‌لرزم. چرا می‌خواهیم تکثر شگفت‌انگیز شکل‌ها و صداهای گرداگرد جهان را به یک قاعده واحد فروبکاهیم؟

ژانر رمان جایگاهی بس ویژه در تاریخ فرهنگی ترکیه دارد. جوان‌ترین ژانر ادبی است و از همان ابتدا همچون محملی مهم برای نوسازی و غربی‌سازی پنداشته شده است. رمان در قرن نوزده از اروپا به امپراتوری عثمانی آمد و نخستین رمان‌نویسان -که تقریباً همگی مرد بودند- نویسندگی را مأموریت خود می‌دانستند. آن‌ها، که با عنوان «پدران رمان‌نویس» شناخته می‌شوند، خود را بر فرازِ شخصیت‌های داستان‌هایشان، فراتر از متن و بالاتر از خوانندگان می‌دیدند. خوانندگان در چشم آن‌ها همچون پسرانشان بودند، یعنی کودکانی که نیازمند هدایت پدری هستند. شخصیت‌ها به این دلیل در داستان جای خوش می‌کردند تا نمایندۀ چیزی بزرگ‌تر از خود باشند. به همین دلیل است که زبان در بسیاری از رمان‌های ترکیه نادیده گرفته شده است، چراکه می‌بایست آن‌قدر ساده باشند تا اطمینان حاصل کنند که فرزندان پیامشان را به‌درستی دریافت می‌کنند.

من هیچ‌گاه با سنت «پدران رمان‌نویس» قرابتی

اطلاعات هرچه در دسترس‌تر باشد و با سرعت بیشتری پخش شود، سردرگمیِ زیستن ژرفای بیشتری می‌یابد

حس نکردم، سنتی که در آن نویسنده صاحب‌اقتدار است. اگرچه چنین سنتی هنوز هم در بخش‌های بزرگی از خاورمیانه جریان غالب است، اما زیرجریان‌های بی‌شمار دیگری نیز بوده‌اند، از جمله زیرجریان دخترانِ طغیانگر، یعنی زنان نویسندۀ خاورمیانه که تن به سازش ندادند.

رمان کم از کیمیاگری نیست؛ همدلی را به مقاومت تبدیل می‌کند و از این نظر اهمیت دارد. رمان حاشیه‌ها را به مرکز می‌آورد، صدای بی‌صدایان می‌شود و ناپیداها را آشکار می‌سازد. رمان، همچنان که والتر بنیامین فیلسوف یهودی آلمانی و نظریه‌پرداز فرهنگی می‌گوید، رگبار اطلاعات را به قطره‌های «حکمت» تقطیر می‌کند. او که در زمانه‌ای قلم می‌زد که نازیسم و ایدئولوژیِ دشمنی در اروپا اوج می‌گرفت و کار جهان واژگونه می‌شد، پیوسته میان «اطلاعات» و «حکمت» تمایز می‌گذاشت. بنیامین معتقد بود نویسنده، در ژرفای انزوایش، تجربیات خود و دیگران را به اشتراک می‌گذارد و بدین‌سان نوری بر «سردرگمیِ زیستن»۳ می‌تاباند. این همان بخش از نظریۀ بنیامین است که بیشتر و بیشتر با جهان ما ارتباط دارد. او می‌اندیشید اطلاعات هرچه در دسترس‌تر باشد و با سرعت بیشتری پخش شود، سردرگمیِ زیستن ژرفای بیشتری می‌یابد. آنچه ذهن بنیامین را اشغال کرده بود، گسترش اطلاعات به بهای ازدست‌رفتن حکمت و شکاف فزاینده میان این دو بود. او می‌ترسید چنین چیزی درنهایت به نابودی و مرگ هنر قصه‌گویی ختم شود.

پژواک همین احساس بنیامین را در نوشته‌ای در سال ۱۹۳۴ از تی. اس. الیوت می‌توان یافت: «کجاست حکمتی که در دانش گم کرده‌ایم؟ کجاست دانشی که در اطلاعات گم کرده‌ایم؟» سوزان سانتاگ نیز، که شیفتۀ آثار بنیامین بود، با او موافق بود: «من می‌گویم ادبیات دانش است؛ اگرچه دربهترین حالت دانشی است ناقص، درست همانند دیگر دانش‌ها».

نگرانی بنیامین در دنیای دیجیتال ما محسوس‌تر است. ما در دوران وفور اطلاعات زندگی می‌کنیم، اطلاعاتی که حتی اگر نداشته باشیم‌ نیز به راحتی می‌توانیم در اینترنت جست‌وجو کنیم. به همین ترتیب «دانش» نیز وجود دارد، دانشی اگرچه ناقص، اما مستلزم ژرف‌کاوی و دقیق‌شدن و کُندکردن جریان زمان. «حکمت» از این هم دشواریاب‌تر است، چراکه به عقیدۀ من تنها در برگیرندۀ دانش نیست، بلکه همدلی و هوش هیجانی نیز در آن تنیده‌اند. حتماً، در زندگی، افراد به‌غایت باهوش اما فاقد هوش هیجانی را دیده‌اید. دست‌یابی به حکمت از آن جهت دشوار است که مستلزم انعطاف شناختی و نیازمند آن است که فرد از سیاست‌های هویتی خود خارج شده، و آن محافلی را فروگذارد که اندیشه‌های خودش را پژواک می‌دهند.

در سایۀ تمامی اتفاقاتی که امروزه شاهدش هستیم، به‌ویژه پس از شوک‌های جهانی در سال ۲۰۱۶، شاید لازم است لایۀ دیگری به نظریۀ بنیامین بیفزاییم، یعنی «اطلاعات اشتباه». همۀ ما ساکنان جهانی سیالیم، و پیوسته نه‌تنها در معرض آبشار اطلاعات قرار داریم، بلکه درمعرض آبشار اطلاعات اشتباه نیز هستیم.

تمامی جهان‌بینی‌های افراط‌گرا، در شرق و غرب، از اطلاعات اشتباه بهره می‌برند. همه افراط‌گرایان درپیِ انسانیت‌زدایی از دیگران‌اند. هم بنیادگرایان اسلامی و هم طرفداران برتری نژاد سفید، دچار یک‌نوع خشک‌مغزی شناختی و ذهنی واحد هستند. نقطۀ مقابل یک تعصبْ تعصبی دیگر نیست. اریک هوفر، فیلسوف آمریکایی، سال‌ها پیش در کتاب مؤمنان حقیقی: تأملاتی در ماهیت جنبش‌های همگانی۴ (۱۹۵۱) گفت نقطۀ مقابلِ تعصب میانه‌روی است. عوام‌فریبانِ عوام‌گرا بر طبل انسانیت‌زدایی از دیگران می‌کوبند، چراکه چنین چیزی بستری بارور برایشان فراهم می‌سازد تا بذر نژادپرستی، زن‌ستیزی و دیگر انواع تبعیض را در آن بکارند. اگر بتوانید توده‌ها را متقاعد کنید که مهاجران مثل حیوانات می‌مانند، سیاه‌پوستان فرودست‌اند، زنان هوش کمتری دارند، دگرباشان منحرف‌اند، یا یهودی‌ها یا مسلمانان غیرقابل‌اعتماد‌اند،

متضادِ عشق و محبت و صلح لزوماً نفرت و جنگ نیست، بلکه بی‌حسی است، بی‌تفاوتی است

می‌توانید هر نوع خشونتی را مشروع جلوه دهید.

اینجا همان‌ جایی است که رمان‌نویسان می‌باید به سخن درآیند. برای نویسنده‌ها «ما» و «آن‌ها» وجود ندارد، بلکه تنها انسان‌ها هستند، با گفته‌ها و ناگفته‌هایشان. کار نویسنده بازانسان‌سازی آن‌هایی است که انسانیت‌زدایی شده‌اند. بسیاری از کسانی که جهنم را زیسته‌اند، ازجمله الی ویزلِ بازماندۀ آشوویتز، می‌گویند متضادِ عشق و محبت و صلح لزوماً نفرت و جنگ نیست، بلکه بی‌حسی است، بی‌تفاوتی است.

اطلاعاتِ بیش‌از‌اندازه به بی‌حسی منجر می‌شود. این‌گونه است که احساس‌کردن را فرومی‌گذاریم، این‌گونه است که دست از اهمیت‌دادن می‌کشیم. آوارگان تبدیل به ارقامی بی‌روح می‌شوند و هرآنکه متفاوت است به قالب دسته‌بندی‌ای در می‌آید، به مقوله‌ای انتزاعی. تصادفی نیست که تمامیِ جنبش‌های عوام‌گرا در ذات خویش مخالف تکثر و دگرگونی هستند. آن‌ها می‌دانند که، با خلق جهانی سیاه و سفید و جامعه‌ای قطبی، می‌توان رخوت را سریع‌تر پرورش داد.

رمان از این‌نظر مهم است که حفره‌هایی کوچک در این دیوارِ بی‌تفاوتی که محصورمان کرده حفر می‌کند. رمان‌ها می‌باید خلاف جهت آب شنا کنند و این مسئله هیچ‌گاه به‌اندازۀ امروز روشن نبوده است.

                                                                                          •••

با سقوط دیوار برلین و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، همزمان با رشد فن‌آوری‌های جدید، امید و خوش‌بینی زیادی به وجود آمد. درپایان هزاره، بسیاری افراد ازجمله تحلیلگران پیشرو و دانشگاهیان و روزنامه‌نگاران عقیده داشتند پیروزیِ لیبرالیسم گریزناپذیر است. درکی مشترک وجود داشت مبنی بر اینکه تمامی جوامع، دیر یا زود، مدرن‌تر و دموکراتیک‌تر شده و وجهۀ جهانیِ بهتری می‌یابند. همۀ ما ساکن یک دهکدۀ بزرگ جهانی می‌شدیم. انتظار می‌رفت مذهب موضوعیتی نداشته باشد و دولت‌ملت قدرتش را به‌نفع موجودیت‌های فراملی از دست بدهد.

تناقض اینجاست که، درحالی‌که بسیاری از این وقایع کم‌وبیش به وقوع پیوستند، متضادِ آن‌ها نیز رخ داد. تنها دو دهه پس از آن‌همه خوش‌بینی، پا به عصر بدبینی نهادیم. عصری که با اضطراب، تنفر و ترس مشخص می‌شود، زمانه‌ای که احساساتْ راه‌نما و گمراه‌کنندۀ سیاست هستند، عصری که پانکاج میشرا آن را «عصر خشم» نامیده است. دورانی که سردرگمیِ زیستن ما، به قول بنیامین، به وخامت بیشتری گراییده است.

اگر جهان تغییر کند، جهان ادبی نیز تغییر می‌کند. نویسندگانِ دموکراسی‌های شکننده و زخم‌خورده، مانند ترکیه، پاکستان، مصر یا ونزوئلا، هیچ‌وقت تجربۀ لوکسِ غیرسیاسی‌بودن را نداشتند. اما امروزه‌روز شاهد اتفاقی جالب هستیم: نویسندگان غربی بیش از پیش آن احساس اضطرار را درک می‌کنند که نویسندگان غیرغربی مدت‌هاست بدان دچارند. دوریس لسینگ ادبیات را «تحلیلِ پس از واقعه» می‌داند. نویسنده‌ها برای فرآوری، هضم، تخیل و نوشتن به زمان نیاز دارند. اما شاید امروزه چنان فوریت و اضطراری وجود دارد که نویسنده‌های بیشتر و بیشتری در سرتاسر جهان احساس می‌کنند باید «درحینِ واقعه» پاسخ دهند.

نمی‌گویم نویسنده‌ها سیاست‌ورزی کنند، نمی‌گویم برویم پارتیزان شویم یا به احزاب سیاسی بپیوندیم. من از سیاست در گسترده‌ترین معنای ممکن سخن می‌گویم. من، که یک فمنیست هستم، می‌دانم امر فردی امر سیاسی نیز هست، و هرجا قدرت و نابرابری وجود داشته باشد، سیاست نیز حضور دارد. رمان‌نویس‌ها می‌باید دربارۀ خطرِ از‌دست‌رفتن

من از سرزمینی می‌آیم که در آنجا احساس می‌کنی واژگان بار سنگینی دارند

ارزش‌های اصلی ما سخن بگویند، ارزش‌هایی مانند تکثرگرایی، آزادی بیان، حقوق اقلیت‌ها، تفکیک قوا و دموکراسی. بنیامین معتقد بود قصه‌گویی می‌باید اطلاعات را به حکمت تبدیل کند. امروزه چالشی بزرگ‌تر در انتظار نویسندگان است، یعنی تبدیل اطلاعات اشتباه به حکمت.

                                                                                          •••

من از سرزمینی می‌آیم که در آنجا احساس می‌کنی واژگان بار سنگینی دارند. همۀ نویسندگان، شاعران، روزنامه‌نگاران و روشنفکران ترکیه می‌دانند یک شعر، یک رمان، یک مصاحبه یا حتی یک توییت می‌تواند زمینۀ بدنام‌سازی ما را در رسانه‌های دولتی فراهم کند، باعث شود مورد هجمۀ اوباش اینترنتی در شبکه‌های مجازی قرار گیریم، و احتمالاً کارمان به دادگاه و حبس و تبعید کشیده شود. ترکیه با وجود بیش از ۱۲۰ روزنامه‌نگارِ زندانی، که همچنان پس از کودتای نافرجام علیه رئیس‌جمهور رجب طیب اردوغان در سال ۲۰۱۶ در زندان هستند، بزرگ‌ترین زندان روزنامه‌نگاران در جهان است.

هنگامی که ما پشت میزهایمان می‌نشینیم تا قصه‌ بنویسیم، چنین دانشی در پسِ پشت ذهنمان جای خوش کرده است. در نتیجه، خودسانسوری به‌گستردگی در‌ میان نویسندگان شایع است. در مورد آن نوع سانسوری که نه لزوماً از بیرون، بلکه از درون نشئت می‌گیرد چگونه باید سخن گفت؟ پیامد محتوم زوالِ دموکراسی و آزادی بیانْ ظهور اقلیم ارعاب است. آرتور کوستلر جایی گفته بود خودکامگی تنها سیاست‌مداران و نخبه‌های سیاسی را به فساد نمی‌کشاند، بلکه جامعۀ مدنی را نیز عمیقاً زخمی می‌کند. خودکامگی بر نهادهایی زخم می‌زند که وجودشان برای بقای دموکراسی ضروری است. خودکامگی، به همین ترتیب، حافظۀ جمعی را نیز زخم می‌زند. ترکیه سرزمین فراموشی جمعی است، و بنابراین یادآوری و تذکارْ وظیفه‌ای است بر دوش ما نویسندگان‌.

حافظه، در جهانی عاصی از عوام‌فریبی و اطلاعات اشتباه، مسئولیت تمامی نویسندگان است. ما نمی‌توانیم فراموش کنیم در گذشته چه اتفاق‌هایی افتاده، زمانی که قبیله‌‌گرایی، ملی‌گرایی، انزوا‌گرایی، افراط‌گرایی و میهن‌پرستیِ متعصبانه وعدۀ خیر و صلاح بشریت را می‌دادند.

رمان مهم است، چراکه قصه‌ها مرزها را درمی‌نوردند، ما را به یکدیگر پیوند می‌دهند و کمک می‌کنند منظری فراتر از دسته‌بندی‌های ساختگیِ نژادی، جنسی و طبقاتی را ببینیم. جهان امروز دستخوش آشفتگیِ ترسناکی است، اما جهانی که همدلی، انعطاف‌ شناختی و خیال‌پردازی از آن رخت بربسته باشند، بی‌گمان تاریک‎تر خواهد بود.


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را الیف شافاک نوشته است و در تاریخ ۳ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «Why the novel matters in the age of anger» در وب‌سایت نیواستیتسمن منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۹۷ با عنوان «الیف شافاک از فایدۀ رمان‌ در عصر خشم و وحشت می‌گوید» و ترجمۀ آرش رضاپور منتشر کرده است.
•• الیف شافاک (Elif Shafak) استاد دانشگاه‌های میشیگان و آریزونا و از پرفروش‌ترین نویسندگان ترک‌تبار است. از او چندین رمان از جمله ملت عشق (The Forty Rules of Love: A Novel of Rumi) به فارسی ترجمه شده است.
••• این سخنرانی در ۲۶ سپتامبر در مراسم مشترک نیواستیتسمن و گلداسمیت ارائه شده است. الیف شافاک یکی از داوران جایزۀ گلداسمیت سال ۲۰۱۸ بود که طی آن رابین رابرتسون به‌خاطر رمان جدیدش، لانگ تیک (The Long Take)، برندۀ آن شد.

[۱] The Bridge on the Drina
[۲] Janissaries: از ارکان مهم ارتش عثمانی بودند و اغلب گفته می‌شود نخستین واحد نظامی مدرن اروپا همین جان‌نثاران هستند [مترجم].
[۳] the perplexity of living
[۴] The True Believer: Thoughts on the Nature of Mass Movements

مشاهده ادامه مطلب

هد� تحریم‌ها �شار بر مردم برای شورش است

 

دور تازه تحریم های امریکا علیه ایران روز یکشنبه، ۱۳ آبان آغاز شد که بخش‌های کشتیرانی، مالی و انرژی ایران را شامل می‌شود و دومین رشته تحریم‌هایی است که از زمان خروج آمریکا از توا�ق هسته‌ای با ایران به اجرا در می‌آید.

بر این اساس کشورهایی که واردات ن�ت از ایران را متوق� نکنند و همچنین شرکت‌هایی که به داد و ستد به نهادهای تحریم شده ایرانی ادامه بدهند تحریم خواهند شد. با این حال هشت کشور از این تحریم ها �علا معا� می‌شوند تا بتوانند به طور موقت به واردات ن�ت از ایران ادامه بدهند.

�ریبرز رئیس دانا، اقتصاددان و استاد اقتصاد دانشگاه تهران درباره تاثیر این تحریم‌ها بر اقتصاد ایران می‌گوید: بی تردید این تحریم‌ها برای اقتصاد ایران که مقدار زیادی وابستگی به درآمدهای برون‌زا مثل درآمدهای ن�تی دارد تاثیر من�ی دارد. نرخ رشد و اشتغال را پایین می‌آورد و سطح خدمات اجتماعی و ر�اهی و خدمات مورد نیاز مردم پایین می‌آید.

عضو کانون نویسندگان ایران که بررسی‌هایی را در این زمینه انجام داده می‌گوید: من از کسانی بودم که این بررسی را انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که این تحریم ها مثل تحریم های عراق بیشترین �شار را بر دوش مردم می آورد آن هم مردم کم توش و توان. دولت ها می توانند به نوعی با تحریم مقابله کنند حالا اگر دولت ها معتقد به دموکراسی باشند و پاسخگوی نیاز مردم، یک جور واکنش دارند اگر غیر از این باشد و با اعتراضات مردم روبرو شوند جور دیگری واکنش نشان می‌دهند. اما حتما اینطور نیست که دولت‌ها دست‌ها را بالا ببرند و تسلیم شوند. بیشترین �شارها اما بر مردم وارد می‌شود.

به گ�ته �ریبرز رئیس دانا «هد� تحریم‌کننده این است که با این �شارها، مردم را به شورش و غلیان وا بدارد و رژیمی که نمی‌پسندد را توسط �شارهایی که بر مردم می‌آید و واکنش‌های مردم بر این �شارها، از سر راه خود بردارد. مردم لزوما اما با این برنامه وارد کنش نمی‌شوند و اگر بشوند لزوما مو�ق نمی‌شوند چون برنامه و سیستمی ندارند. این وسط واکنش‌های دولت هم باید محاسبه شود برخی از این واکنش‌ها سرکوبگرایانه است و متوق� می‌کند و برخی از واکنش ‌ا هم تدبیرگرایانه است و دولت می‌تواند با تدبیرهایی آثار تحریم را به ویژه تا آن جایی که دامن خودش را می‌گیرد از میان بردارد. تجربه عراق را من با دقت نگاه کردم تجربه ایران را هم همین طور و سیاست‌های متعددی دولت‌ها برای مقابله با تحریم‌ها در پیش می‌گیرند ولی �شار تحریم‌ها یشتر بر دوش مردم است.

آنطور که رسانه های ایران گزارش داده اند اسحاق جهانگیری معاون اول رئیس جمهور ایران نسبت به «احتمال کاهش شدید قدرت خرید مردم در سال آینده» هشدار داده و گ�ته که «در دوران اعمال تحریم‌های جدید دو خطر بیکاری و کاهش قدرت خرید مردم کشور را تهدید می‌کند».

�ریبرز رئیس دانا، اقتصاددان می گوید: در �اصله ۴ ماه یک د�عه متوسط قیمت کالاها و خدمات مصر�ی ۵۰ درصد بالا ر�ت. بعد از اینکه امریکا اعلام کرد تحریم‌ها را شروع کرده و گ�ت که تحریم های بعدی را ۱۳ ابان شروع می‌کند سریعا قیمت ارزهای خارجی به ویژه دلار بالا ر�ت و همین منعکس شد بر قیمت کالاها و خدمات مصر�ی اما در این مدت دستمزدها بالا نر�ت. حداقل دستمزد از قبل هم ک�ا� معیشت کا�ی را برای کارگران کشور و لایه های پایین جامعه نمی داد و طوری بود که حدود ۵۰ درصد کارگران زیر خط �قر بودند. حالا با تحریم‌ها ۵۰ درصد قیمت ها بالا ر�ت و آن ۵۰ درصد زیر خط �قر رسید به ۶۸ درصد.

 

تصور می‌کنند همه در ایران دست‌ها را بالا برده‌اند

استاد اقتصاد دانشگاه تهران به ا�زایش شکا� طبقاتی به دلیل تحریم‌ها اشاره کرده و می‌گوید: ثروتمندان کشور به دلیل ارتباطی که با ساخت قدرت دارند و به دلیل اینکه تورم، ارزش دارایی‌های‌شان را بالا می‌برد در شرایط �علی، هیچ خدشه‌ای بر کالاها و میزان مصر�شان نمی‌گذارد، راهی مسا�رت خارج می‌شوند و اتومبیل‌هایشان را می‌خرند و حاشیه سودشان به دلیل تورم بالا می‌رود به این ترتیب شکا� طبقاتی هم در جامعه به دنبال تحریم ا�زایش پیدا خواهد کرد. اما تحریم‌کننده به لحاظ منش و ایدئولوژی در جایی ننشسته که راضی باشد از اینکه این شکا� طبقاتی منجر به حرکت اجتماعی چپ گرایانه شود و دگرگونی را در این جهت سوق دهد چون حرکت چپ گرایانه در راس خواسته‌هایش حذ� مداخله امریکا و امپریالیست‌ها در کشور است. اشتباهی که دارد صورت می‌گیرد این است که تصور می‌کنند همگان در ایران دست‌ها را بالا برده‌اند و امریکا را به عنوان منجی صدا می‌زنند و خوش آمد می‌گویند. مطلقا این چنین نیست و بخش زیاد و روزا�زونی در جامعه دارند متوجه می شوند که آنچه بر سرشان آمده جدا از زمینه اقتصادی از پیش موجود که اقتصادی نامطمئن و �قرزده بود الان تحت تاثیر سیاست‌های تحمیلی ایالات متحده است و وضع را خراب‌تر کرده است. بخش‌های زیادی از جامعه با �قر و بیماری و نیاز به مواد غذایی و بیکاری دست به گریبان شده‌اند. بله می‌دانستند و میدانیم که مقدار زیادی به دلیل سیاست‌های نادرست و سوگیری‌های ساخت قدرت و سیاست‌های تعدیل ساختاری که در ایران پیش گر�ته شده و این دولت هم رها نمی‌کند بوده، بله اقتصاد نابسامان و ضربه پذیر بوده اما ضربه نهایی را ایالت متحده وارد کرد که منجر به ا�ت شدید سطح زندگی مردم به ویژه لایه‌های ضعی� جامعه شده.

محمدجواد ظری�، وزیر امور خارجه ایران درباره وضعیت اقتصادی و بحران گرانی در این کشور گ�ته که «کاملا درک می‌کنم که مردم احساس خوبی نداشته باشند و ما نیز همچون مردم احساس خوبی از این موضوع نداریم». آقای ظری� دو روز پیش از این گ�ته بود که از قیمت اجناس اطلاع دارد و «شرایط خوبی نیست».

همزمان برخی گزارش‌ها از قطع ارتباط بانک مرکزی ایران با پیام‌رسان مالی سوئی�ت خبر داده‌اند. این شرکت خدمات پیام‌رسان مالی واقع در بلژیک، روز دوشنبه ۵ نوامبر (۱۴ آبان) اعلام کرده بود که دسترسی شماری از بانک‌های ایرانی را به سیستم خود تعلیق کرده است.

راه حل، مذاکره با امریکا؟

اما حکومت ایران برای مقابله با تحریم ها چه راهکارهایی دارد؟ �ریبرز رئیس دانا می گوید: بین این دولت و ت�کر دگراندیشان جدایی مطلق است اما دولت با تمام سیاست های تغییر ساختاری که پیش گر�ته و سیاست های نولیبرالی که به اقتصاد تحمیل شده کامل نیست اگر مساله اش را با امریکا حل نکند. چون سیاست های نو لیبرالی عبارت است از قرار گر�تن در حلقه وابستگی اقتصادی به ایالات متحده.از نظر ما کشور نباید منزوی باشد ولی می بایست نسبت به قدرت های مرکزی به قدر کا�ی گسست و �اصله داشته باشد. خودک�ایی و خوداتکایی �قط عبارت از این نبود که گندم بکاریم یا �رش ببا�یم عبارت از این بود که ساخت اقتصادی کشور به تدریج بتواند در اتحاد و ارتباط با سایر کشورها که این آمادگی را دارند مستقل از �شارهای امپریالیستی کار بکند اما وابستگی اقتصاد ایران به دلار قطعی بود و در سه چهار ماه اخیر نشان داد که چقدر دیکتاتوری دلار بر اقتصاد ایران موثر است بنابراین وقتی با چنین دولتی روبرو هستیم حق دارند کسانی بگویند که این همه سال سیاست های تعدیل ساختاری را جلو بردید الان در همان تله گر�تار هستید و از همان راه باید حل بکنید یعنی مذاکره با امریکا.

آقای رئیس دانا از جریان دیگری در ایران حر� می‌زند که «از سیاست‌های تعدیل ساختاری بهره‌مند شده ولی منا�ع خود را در تضاد با حضور امریکا می‌بیند.» او می‌گوید: این جریان �کر می‌کند که باید مقاومت کرد و این مقاومت اگر هزینه‌ای بر مردم وارد می‌کند اشکالی ندارد. معتقد است که این هزینه ای است که برای ح�ظ استقلال می‌پردازیم. اما به گمان من می‌بایست جامعه هر چه زودتر به سمت جانشین کردن اراده مردم و برقراری دموکراسی اقتصادی سالم حرکت کند. اگر مردم ببینند سیاست‌ها درجهت خواست آنها تغییر می‌کند، اگر ببینند اراده مردم به کار گر�ته شده و احترام گذاشته شده و با �ساد، مبارزه قطعی می شود و اگر ببینند که کشمکش جناح‌ها نه برای منا�ع خصوصی جناح ها که برای پیدا کردن تدبیر برای جامعه است در آن صورت ممکن است بتوانند مدتی مقاومت کنند تا اقتصاد بتواند بنیان خودش را بازسازی کند.»

نارضایتی منجر به ا�زایش آگاهی

استاد اقتصاد دانشگاه تهران تدابیر اعلام شده از سوی کشورهای اروپایی را �رصتی خوب می داند و می گوید: الان �رصت هایی برای اقتصاد ایران پیش آمده از تدبیرهایی که اتحادیه اروپا پیش می گیرد و پیدا کردن روش ویژه پرداخت که اگر خوب کار شود و خوب حمایت شود می تواند مقدار زیادی از نیازهای مالی و پولی ایران را در بازارهای جهانی حل کند تا ذخایر ارزی که ایران دارد و است�اده از آن باید با تدبیرهای ویژه ای صورت بگیرد. اگر از این شرایط دولت بهره برداری کند می تواند مشکل را تا حدی حل کند به شرطی که در این �اصله چند کار را انجام دهد یعنی اعتماد مردم را بتواند به دست بیاورد، با ساخت �سادآمیز قدرت مبارزه کند و صر�ه جویی ها را متوجه مردم نکند متوجه ثروتمندان و قدرت مندانی بکند که بخش اعظم منابع پولی در اختیارشان است همزمان تغییر جهت اساسی در اقتصاد بدهد که به دلیل ساخت طبقاتی باور نمی کنم چنین مسیری را برود.

�ریبرز رئیس دانا هشدار می‌دهد که «اگر دولت چنین اقداماتی را صورت ندهد �قر مردم بیشتر می‌شود و دولت مجبور می‌شود بر روش‌های کنترلی خود و �شارهای امنیتی و سیاسی بی�زاید. از آن طر� هم البته نارضایتی مردم ممکن است منجر به ا�زایش برخی آگاهی‌ها شود اما این روش قابل قبولی برای آزادیخواهان نیست که �کر کنند از راه زیر �شار قرار دادن مردم باید از این مردم مردمی ساخت که برای تغییر اساسی در کشور اقدام کنند. این روش درستی نیست اما ممکن است چنین ات�اقاتی بی�تد.

مشاهده ادامه مطلب