داستان تنهایی


نمایش مشخصات مرتضی جوهری پیر

داستان تنهایی
روزگاری مردی با احوال تباه
گفت خدا چرا احوالم شد سیاه
من که نماز خواندم و عبادت کردم
هر جا دردمندی بود عیادت کردم
شاید صدایم رسا نبود و ولم کردی
تو هم مث همه نیشتر به دلم

شاعر:مرتضی جوهری پیر

مطالب مشابه