قاچاق گسترده زنان جنوب آسیا برای ازدواج با مردان چینی

به گزارش خبرگزاری �رانسه این زنان در حالی برای ازدواج از کشورهایی همچون ویتنام، کامبوج، لائوس و میانمار به چین منتقل می‌شوند که شمار زنان در این کشور به دلیل اجرای سیاست تک �رزندی در گذشته کاهش زیادی یا�ته است.

بنا به آمارها تنها در استان‌های جنوبی چین ۱۰ هزار زن اهل کامبوج زندگی می‌کنند.

انتقال این زنان به چین به تجارتی پرسود تبدیل شده است. سازمان ملل متحد هر زنی را که برای ازدواج پول دریا�ت کند یا مورد خرید و �روش قرار گیرد قربانی قاچاق انسان می‌داند.

–– ADVERTISEMENT ––

بسیاری از زنان اهل کشورهای جنوب آسیا مستقیم به شهرهای بزرگ چین می‌روند و پس از اسکان یا�تن در این شهرها تصاویر آنها در اپلیکیشن‌ها برای همسریابی پخش می‌شود.

بنا به قوانین کامبوج قاچاقچیان انسان ممکن است حداکثر به ۱۵ سال زندان محکوم شوند. این میزان محکومیت در صورتی که قربانی زیر سن قانونی باشد بیشتر خواهد بود. با این حال تعداد کمی از قاچاقچیان انسان در نهایت به حبس محکوم می‌شوند.

تخمین زده می شود که میلیونها مرد چینی به ویژه در مناطق روستایی برای یا�تن شریک زندگی خود با دشواری روبرو هستند.

مقامات چین امیدوارند که با اصلاح قانون خانواده ( محدودیت دو �رزند) که باعث کم شدن تعداد زنان در مقابل مردان چینی شده، از قاچاق عروس به چین جلوگیری کنند. گرچه نتیجه تغییر و اصلاح این قانون در جامعه نیاز به زمان زیادی دارد اما برای �عالان حقوق بشر در چین

مشاهده ادامه مطلب

فریادِ سکوت | روزنامه راه دلسوخته

“هزارویک زن چون من”؛ فلمی با آرایه‌های انتقادی

چند روز پیش، صحرا مانی برای مستند “هزار‌و‌یک زن چون من”، جایزه نخست بهترین فلم مستند سینمایی را از جشنواره بین‌المللی فلم کتماندوی نیپال گرفت. شاید این یادداشت چندان حق مطلب را در مورد این فلم ادا نکند و باید بیش و پیش از آن، “ساختار نوآورانه” و “مضمون هنجارشکن” این فلم را تحسین کرد.

صحرا مانی یکی از فلم‌سازان با استعداد افغانستان است که با مداومت و سخت‌کوشی، با نوآوری‌های مضمونی، داستانی، فرمی، ساختاری و روایی، فضای سینمای افغانستان را که با سینمای اکران متفاوت است، عوض کرده است. این در حالی است که زمین و زمان با او و نسل هم‌فکر و هم‌باور او ناسازگار بوده و هنوز هست، اما به نظر می‌رسد که با تحولات تکنالوژیک جهانی و فضای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی که تازه در افغانستان پیدا شده، دوره نسل روشن سینمای آبرومند امروز افغانستان متعلق به این نسل است؛ نسلی باشکوه؛ نسلی که فریادگر صداهای خفه‌شده هستند. صحرا مانی در کارنامه هنری خود ۱۳فلم با موضوعات زنان و کودکان دارد که خیلی از آنها موفق به کسب جایزه‌های بین‌المللی نیز شده‌ است.

و اما، فلم “هزار‌و‌یک زن چون من”، در دوازدهمین جشنواره بین‌المللی فلم مستند ایران (سینما حقیقت)، سه‌شنبه، بیستم قوس سال جاری، در پردیس سینمایی چارسو به پرده نمایش رفت. استقبال بی‌نظیر تماشاگران، نشان‌دهنده این بود که فلم و فلم‌ساز رسالت خود را درست انجام داده است.

فلم، داستان خطی، روان و بی‌تکلیف دارد. داستان فلم ماجرای غم‌انگیز “خاطره” زن جوانی است که از کودکی تا بزرگ‌سالی قربانی تجاوز پدرش بوده که حاصل این تجاوزها، چند سقط جنین و دو کودک از پدر است. قهرمان داستان باید جور بزرگ کردن کودکانش را به دوش بکشد. باید آمادگی مواجه شدن بعد از افشا کردن رازش و طرد شدن از اجتماع را، تاب نگاه‌های  سنگین و پر از سرزنش اطرافیان را داشته باشد. باید  با کابوس‌های ناتمامی که پدر برایش به یادگار گذاشته دست و پنجه نرم کند.

 “هزار‌و‌یک زن چون من” در واقع تنهایی سه زن (خاطره، مادر، زینب) را نشان نمی‌دهد‌، بل تنهایی سه نسل از زنان و دختران افغان را به‌تصویر می‌کشد که زیر بار خشونت بار آمده‌اند و همواره سکوت کرده‌اند. صحرا با نگاه ظریف کارگردانی و با کمک تدوین، تنهایی این سه زن که نماینده یک نسل بزگ‌تر از زنان افغانستان هستند را با بافتمانی از عشق، تنهایی، مهربانی، خشونت و امید؛ امیدی برای فردای بهتر، به‌خوبی به‌تصویر می‌کشد.

در این فلم، شخصیت مکمل خاطره، مادرش و دخترش زینب است. شخصیت زینب خوردسال در این فلم، بسیار بدل، دل‌ربا و گول‌زننده است. اصلی غریب و به حاشیه رانده است. کودکی که چون شب‌های گذرا، تاریکی غلیظ فلم را برای لحظه‌یی می‌شکافد. کودک محض و خالصی که از آسمان، از ناکجاآباد در درون داستان فلم هبوط می‌کند و اما به کمک مادرش (خاطره) در برابر آلودگی دنیای پست و جعلی در امان می‌ماند. دست‌ و پا زدن و تلاش‌های بی‌وقفۀ خاطره، زنی که از ایام کودکی مورد تجاوز و بی‌رحمی پدرش قرار گرفته است و اجازه نمی‌دهد این اتفاق برای دخترش زینب نیز بیفتد، بسیار خوب در فلم جا خوش کرده است و همین‌طور، مادر خاطره، نمونه‌یی از زن‌های محروم در جامعه سنتی است  که نمی‌تواند کمکی به فرزندش بکند و شاهد درد و رنج فرزندش هست. این تضاد اعتراض و سکوت دو زن؛ دو مادر در فلم، تماشاگر را میخ‌کوب می‌کند.

در ابتدای فلم، خاطره به کارگردان که به‌نظر می‌رسد بسیار با شخصیت فلم‌اش نزدیک و رفیق شده است، می‌گوید: “دارم سعی می‌کنم فراموش کنم آن‌قدر دردناک است که نمی‌توانم فراموش کنم. کاش می‌شد بچه را سقط کنم، اگر  به‌خاطر اثبات مجرم بودن پدرم نبود سقطش می‌کردم”.

“پدر”، نماد امنیت خانواده است، اما در این فلم می‌بینیم که نقش پدر به‌جای حامی و تکیه‌گاه خانواده، به هیولایی تبدیل شده است غیر قابل کنترول که از آسیب رساندن به خانواده‌اش مخصوصن دخترک معصوم داستان ابایی ندارد و وقاحت را به‌حدی می‌رساند که در مقابل چشمان همسرش با او زنا می‌کند. هیولایی که هیچ‌کس حاضر نیست برای از بین بردنش گامی بردارد.

داستان فلم، داستان عدالت‌جویی دختران و زنان سرزمینی است که قربانی تجاوز محارم شده‌اند، از ترس آبرو و عدم حمایت جامعه‌، سال‌هاست با راز وحشت‌ناک‌شان زندگی کرده‌اند؛ نه زندگی نکرده‌اند که مردگی کرده‌اند!

 “هزار‌و‌یک زن چون من”؛ روایت دشواری‌های زنان افغان در جامعه‌ مردسالار و سنتی است و گرفتاری‌هایشان در پیچ‌وخم ناعدالتی‌ها برای به دست آوردن اندکی عدالت! سکانس-‌سکانس و در نما-نمایی از این فلم، خشم، عصبانیت، ناراحتی و گریه را برای تماشاگر به ارمغان می‌آورد و پرسش‌هایی که ذهن تماشاگر را دق‌الباب می‌کند. چطور می‌شود که مساله‌یی به این مهمی توسط خیلی از سازمان‌های قضایی و وابسته نادیده گرفته شده و حتا صحبت کردن در مورد آن تابو باشد؟ در این میان اما افرادی چون صحرا مانی این جسارت را به خرج  می‌دهند و با به تصویر کشیدن  زندگی خاطره، راه دشوارتری را در پیش می‌گیرد.

در سکانس‌های پایانی فلم، “خاطره” برای رهایی از منجلابی که در آن گیر کرده وارد عمل می‌شود و به سراغ رسانه‌ها می‌رود. در برابر دوربین تلویزیون قرار گرفته سرگذشت تلخش را بیان می‌کند و با وجود آن‌که همه گفتند سکوت کن! ولی او خاموش ننشست.

مجری از او می‌پرسد: “چرا زودتر به مقامات دولتی شکایت نکردی؟”

پاسخ اما غم‌انگیزتر است! برای کسی که در بطن ماجرا نیست گفتن این “چراها” خیلی راحت است. خاطره اما برای تمام پرسش‌ها پاسخ می‌دهد: “پدرم یک لحظه تنهایم نمی‌گذاشت. من هم اجازه خروج از خانه را نداشتم که برای کسی تعریف کنم. تمام اعضای خانواده‌ پدرم ماجرا را می‌دانستند و من را مورد لعن و نفرین قرار می‌دادند. به من هشدار می‌دادند که داستانت را نباید برای کسی تعریف کنی وگرنه عواقبش به گردن خودت هست!”

اعتراض خاطره در فلم نتیجه می‌دهد. او با حمایت کارگردانی که خودش قربانی جامعه سنتی و تابوزده است؛ داستان زندگی پیچیده و پیچیدگی داستان زندگی‌اش را به گوش کَرِ جهان فریاد می‌کند. از لابلای تحجر و خفقان صدا به صدا می‌رسد و فلمی که نباید! دیده می‌شد، دیده می‌شود!

“هزار‌و‌یک زن چون من”، پیش از این در چندین جشنواره بین‌المللی در کانادا، امریکا و فرانسه به نمایش درآمده و مورد حمایت تماشاگران قرار گرفته است. همچنان در مجله‌‌ نيويارك تایمز، از آن به عنوان یکی از ١٥فلم برتر ديدبان حقوق بشر ياد شده است.

حرف آخر؛ تیتراژ پایانی فلم می‌آید، جمعیت بی‌وقفه تشویق می‌کنند‌. از لابلای جمعیت مخاطبی خودش را به بیرون می‌کشاند در حالی که این جمله‌ها کله‌اش را می‌خورد: “پدرم وضو می‌گرفت. در صف اول مسجد می‌رفت و ذکر خدا را می‌گفت‌…  پیش چهارده ملا/مولوی رفتم، همه گفتند سکوت کن. پانزدهمی گفت برو و این مساله را رسانه‌یی کن …!”

ملایی گفت: برو نماز بخوان و از خدا کمک بخواه!

“قاضی فکر می‌کند من دروغ می‌گویم … زینب هم دختر من هست و هم دختر پدرم و هم نوه پدرم و هم خواهر من وقتی به این روابط فکر می‌کنم سرم درد می‌گیرد.”

سازمان ملل‌ متحد می‌گوید که میلیون‌ها زن و دختر افغان همچنان در معرض خطر خشونت قرار دارند. به نقل این سازمان، بعضی سنت‌های حاکم بر جامعه از عوامل مهم خشونت علیه زنان است و قانون منع خشونت به درستی انجام نمی‌شود.

سمیه گروسی‌نژاد/ تهران

مشاهده ادامه مطلب

یک دزدی اخلاقی

هرگز قدرت عمل تعیین کننده‌ی یک شخص را دست کم نگیرید. کسی چون کارول کدوالدر (Carole Cadwalladr) که به اطلاعات گسترده �یسبوک دسترسی پیدا کرد، کسی چون ادوارد اسنودن (Edward Snowden) که ترتیب مجموعه اطلاعات پیچیده‌ی امنیتی دولت را داد و یا دانشمند جوان قزاقستانی الکساندرا الباکیان (Alexandra Elbakyan) که امنیت صنعت چند میلیارد دلاری اطلاعات علمی را در پشت درگاه‌های پرداخت هزینه با خطر مواجه ساخت. سای‌هاب، سیستم وب پیش رونده‌ی غیرقانونی اوست که بیش از هر دولتی در مقابل یکی از بزرگترین غارتگری‌های عصر مدرن، یعنی تصر� عمومی و گسترده‌ی اطلاعات علمی که باید متعلق به همه‌ی ما باشد، ایستاده است. همه‌ی انسان‌ها باید از یادگیری رایگان برخوردار باشند و اطلاعات علمی باید در سطحی وسیع و گسترده در دسترس قرار بگیرند. به طور کلی هیچ کس با چنین مقاصدی مخال� نیست. در حالی که دولت‌ها و مراکز علمی به نشریات آکادمیک بزرگ اجازه‌ی نقض این حقوق را داده‌اند. نشریات آکادمیک ممکن است به عنوان امری دیرینه و مبهم به نظر برسند، اما از یکی از بی‌رحم‌ترین و پرسود‌ترین مدل تجاری در هر صنعتی برخوردارند .

این مدل توسط رابرت مکسول (Robert Maxwell) یک حقه‌باز بدنام عرضه شد. او معتقد بود، به دلیل نیازمندی دانشمندان به اطلاع در خصوص همه‌ی پیشر�ت‌های مهم در زمینه‌ی کاری خود ، نشریه‌های مقالات علمی می‌توانند یک انحصار در �روش و نرخ‌هایی با هزینه‌ی سنگین برای نشر اطلاعات علمی راه اندازی کنند. او این کش� خود را  «یک سیستم درآمدزایی دائمی» نام‌گذاری کرد. او هم چنین معتقد بود که می‌تواند کار و منابع مردم دیگر را به راحتی به تصر� خود درآورد. دولت، پژوهش‌های منتشر شده توسط کمپانی پرگامون (Pergamon) که به مکسول تعلق داشت را مورد حمایت مالی قرار می‌داد، در حالی که محققان، مقالات، گزارش‌ها و ویرایش برای مجلات را به صورت رایگان انجام می‌دادند. مدل تجاری و کسب سود مکسول بر بلعیدن منابع عمومی مردم تکیه کرد. یا در م�هوم خاص کلمه، دزدی در روز روشن.

در حالی که مجله‌هایی با دسترسی آزاد به اطلاعات به سرعت در حال گسترش هستند، محققان هم‌چنان باید از مقالات �روشی در مجله‌های تجاری است�اده کنند، چرا که کار آن‌ها توسط کسانی که آن‌ها را مورد حمایت مالی قرار می‌دهند و بر اساس تاثیر محققان بر مجله‌هایی که منتشر می‌شوند به آن‌ها پاداش و تر�یع می‌دهند، مورد رصد قرار می‌گیرد.

وقتی سرمایه‌گذاری‌های دیگر او با مشکل مواجه شدند، او کمپانی خود را به یک غول انتشاراتی هلندی که السیور نام دار، �روخت .

السیور هم چون رقبای اصلی دیگرش تا به امروز این مدل را ح�ظ کرده است و سودهای حیرت‌انگیزی را به جیب می‌زند. نیمی از تحقیقات جهان به وسیله‌ی پنج کمپانی منتشر می‌شوند: رید السیور، اشپرینگر (‌springer‌)، تیلور و �رانسیس (Taylor & Francis)‌، وایلی بلکول (Wiley Blackwell‌) و انجمن شیمی آمریکا (American Chemical Society‌) . کتابخانه‌ها باید بخشی از دارایی‌های خود را به مجلات نشریاتی که با آن‌ها در ارتباط هستند، بپردازند. در حالی که کسانی که خارج از سیستم دانشگاهی قرار دارند، برای خواندن تنها یک مقاله، ۲۰ دلار ، ۳۰ دلار و گاهی ۵۰ دلار می پردازند .

در حالی که مجله‌هایی با دسترسی آزاد به اطلاعات به سرعت در حال گسترش هستند، محققان هم‌چنان باید از مقالات �روشی در مجله‌های تجاری است�اده کنند، چرا که کار آن‌ها توسط کسانی که آن‌ها را مورد حمایت مالی قرار می‌دهند و بر اساس تاثیر محققان بر مجله‌هایی که منتشر می‌شوند به آن‌ها پاداش و تر�یع می‌دهند، مورد رصد قرار می‌گیرد. بسیاری می‌دانند که هیچ گزینه‌ای برای انتخاب ندارند، اما تحقیقات خود را تسلیم این شرکت ها می‌کنند. وزرای علوم می‌آیند و می‌روند و دریغ از گ�تن یک کلمه در خصوص این چپاول .

امسال پس از آن که سرطان {‌پروستات‌} من تشخیص داده شد، به انتخاب درمان‌ها �کر کردم. می‌خواستم با خواندن مقالات علمی تصمیمی آگاهانه بگیرم. اگر من از اطلاعات دزدیده شده توسط سای-هاب است�اده نمی‌کردم، متحمل هزینه‌های مالی سنگینی می‌شدم. چرا که مانند بسیاری از مردم چنین توان مالی را ندارم و پیش از آن که اراده‌ی آگاهانه‌ای برای خود ساخته و پرداخته باشم از دست می‌ر�تم. من هرگز الباکیان را ندیده‌ام و �قط می‌توانم به سرنوشت دیگری �کر کنم که اگر مقاله را نخوانده بودم، بیماری‌ام اراده‌ام را می‌بلعید. امکان دارد که او زندگی من را نجات داده باشد.  مانند بسیاری از مردم کشورها که حمایت‌های تحصیلی در آن‌ها ضعی� است، الباکیان متوجه شد که بدون سرقت مقالات نمی‌تواند پژوهش خود در حوزه علوم اعصاب را به پایان ببرد. او خشمگین از ق�ل‌های مجلات بر اطلاعات علمی، از مهارت هک‌کردن خود است�اده کرد تا مقالات را در گستره‌ی وسیعی به اشتراک بگذارد . سای-هاب ۷۰ میلیون مقاله را که در پشت درگاه‌های پرداخت هزینه ق�ل شده‌اند، به طور رایگان در دسترس قرار می‌دهد.

الباکیان در سال ۲۰۱۵ از سوی السیور و در سال ۲۰۱۷ از سوی انجمن شیمی آمریکا به دلیل وارد ساختن خسارات به وسیله نقض کپی‌رایت که ۱۵ میلیون دلار برای او به همراه داشت، مورد شکایت قرار گر�ت و در نتیجه ۴.۸میلیون دلار جریمه شد. این‌ها مواردی مدنی در خصوص مسائل مدنی بودند. در حالی که از نظر دادگاه‌های آمریکایی کار او به مثابه برهم زدن قانون کپی‌رایت و دزدی اطلاعات در نظر گر�ته شد، اما کار او برای من به منزله بازگرداندن متصر�ات عمومی است که متعلق به ماست و ما برایش هزینه پرداخت کرده‌ایم. حقیقت امر این است که پشتیبانی مالی تحقیقات انجام شده به وسیله‌ی مالیات دهندگان {مردم} صورت گر�ته است. بیش‌تر کارهای تحقیقاتی، گزارش‌ها و ویرایش‌هایی که انجام می‌گیرد، به وسیله‌ی هزینه‌های عمومی تصر� و ضبط شده‌اند و دوباره با نرخ‌های شگ�ت‌انگیزی به ما �روخته شده‌اند. کتابخانه‌های عمومی هزینه‌های بیش‌تری را در این میان پرداخت می‌کنند .

کسانی که مالیات می‌دهند دوبار باید هزینه پرداخت کنند :

ابتدا برای {انجام} تحقیقات، سپس برای مطالعه‌ کارهایی که خودشان حامی مالی‌اش بوده‌اند. عملا ممکن است چنین چیزی توجیه قانونی داشته باشد اما توجیهی اخلاقی ندارد .

الکساندرا الباکیان در خ�ا زندگی می‌کند، �راتر از صلاحیت قضایی دادگاه‌های آمریکا و حرکت سای-هاب میان قلمروهایی به مثابه نادیده گر�تن این دادگاه‌ها . او تنها کسی نیست که نشریات بزرگ را به چالش کشیده است. کتابخانه‌های علمی عمومی که به وسیله‌ی محققانی که نه تنها به محدودیت‌های صنعت در دسترسی عمومی بلکه هم‌چنین به کندی، کهنگی و بی‌دست و پایی روش‌های آن که مانعی برای تحقیقات علمی است معترض هستند، تاسیس شده، نشان داده است که شما برای تولید یک مجله‌ی درجه اول نیازی به {عبور از} درگاه‌های پرداخت هزینه ندارید. حمایت کنندگانی چون استیون هارناد (Steven Harnad )، یارن برمبز (Björn Brembs )، پیتر سوبر (Peter Suber ) و میشل آیزن (Michael Eisen ) جریان قالب را تغییر داده‌اند. آرون سوارتز (Aaron Swartz ) { ۱ } خلاق و با استعداد با وجود احتمال اینکه ممکن بود سال‌های سال از عمر خود را در زندان �درال آمریکا بگذراند با حرکتی �داکارانه به دنبال آزادسازی ۵ میلیون مقاله‌ی علمی در سطحی عمومی برای دسترسی همگان بود ، او چنین سرنوشتی را برگزید .

در حال حاضر کتابخانه‌ها توانایی تقابل با نشریات بزرگ را دارند. آن‌ها می‌توانند به وسیله‌ی کمپانی‌هایی که کاربران آن‌ها شیوه‌های دیگری برای عبور از درگاه‌های پرداخت را است�اده می‌کنند، از تمدید قراردادها {با نشریات علمی} اجتناب کنند. وقتی که سیستم شروع به �روپاشی کرد، مسئولان مالی دولت دست کم جرات کارهایی را که باید دهه‌های پیش از این انجام می‌دانند { و ندادند} پیدا می‌کنند و خواستار دموکراتیزه کردن علم می‌شوند .

السیور می‌گوید: «اگر معتقدید که اطلاعات نباید هیچ هزینه‌ای داشته باشند، از ویکی پدیا است�اده کنید»

ه�ته گذشته، ائتلا� تجاری سرمایه‌گذاران اروپایی که شامل سازمان‌های عمده‌ی تحقیقاتی در بریتانیا، �رانسه، هلند و ایتالیا می‌شود، برنامه‌ی خود را منتشر ساختند. این برنامه تاکید دارد که از سال ۲۰۲۰تحقیقاتی که ما هزینه‌اش را پیش‌تر در قالب مالیات‌ها پرداخت کرده‌ایم، دیگر ق�ل نخواهند شد. هر محققی که پولی از این سرمایه‌گذاران دریا�ت می‌کند، باید کارهای خود را تنها در مجلات با دسترسی آزاد به چاپ برساند. نشریات علمی وحشت کرده اند. اشپرینگر گ�ته ست که «این طرح به طور بالقوه سراسر سیستم نشر علمی را مورد تضعی� قرار می‌دهد». بله، نکته همین جاست. ناشران مجموعه‌های علمی مدعی‌اند که چنین طرحی روابط علمی را مختل می کند، موجب عدم ارائه‌ی خدمات به محققان می‌شود و به آزادی در حوزه ی آکادمیک تخطی می کند .

السیور می‌گوید: «اگر معتقدید که اطلاعات نباید هیچ هزینه‌ای داشته باشند، از ویکی پدیا است�اده کنید»، چنین حر�ی به طور ناخواسته ما را به یاد ات�اقاتی می‌اندازد که برای دانشنامه‌های تجاری رقم خورد {۲}.

طرح سرمایه‌گذاران اروپایی یک طرح عالی نیست اما باید آغازی باشد، برای پایان دادن به میراث ظالمانه‌ی مکسول. در هر صورت به عنوان یک اصل مهم، یک پنی هم برای خواندن یک مقاله‌ی علمی نپردازید. گزینه‌ی اخلاقی، خواندن موارد به سرقت ر�ته توسط سای-هاب است.

مترجم : بسیاری از مقالات مرتبط با مجله‌های السیور(Elsevier) و جی استور (JSTOR) از طریق سایت‌های داخلی در ایران قابل دسترسی و دانلود است، اما بسیاری از مقالات معتبر مجلات دیگر قابل دسترسی نیست، به عنوان مثال در حوزه علوم اجتماعی، مقالات موجود در مجله‌ی جامعه‌شناسی آمریکا (American Journal of Sociology) به وسیله‌ی سایت‌های داخلی قابل دانلود نیستند که می‌توان با سرچ کوچکی در گوگل تحت عنوان آدرس جدید سای هاب ( SCI-HUB) به بیشتر مقالات علمی معتبر دیگر ق�ل شده در پشت درگاه‌های پرداخت هزینه دسترسی پیدا کرد.

پی نوشت :

{۱} آرون سوارتز یک برنامه نویس و هکر آمریکایی بود که در راستای است�اده‌ی آزاد از مقالات مجله‌های علمی �عالیت می‌کرد. او در سال ۲۰۱۳در دادگاهی در آمریکا به جرم دزدی اطلاعات علمی از سایت دانشگاه ام آی تی ( MIT ) به پرداخت یک میلیون دلار جریمه نقدی و ۳۵سال زندان محکوم شد. او یک ماه پیش از دادگاه نهایی ، در سن ۲۷سالگی خود را در آپارتمانش حلق آویز کرد .

{۲} منظور از اطلاعات �روشی دانشنامه‌هایی چون بریتانیکا است که به تدریج و به دلیل ظهور رقیبان دیگری که اطلاعات رایگان را با حجمی وسیع در دسترس همگان قرار می‌دادند، مجبور به کاهش قیمت‌های اطلاعات خود و در نهایت پایان‌دادن به نسخه‌های چاپی و از دست دادن اقبال عمومی شدند. یکی از رقیبان اصلی و بسیار قدرتمند آن ویکی پدیا است .

مشاهده ادامه مطلب

دست‌کم گرفتن دست‌آوردها | روزنامه راه دلسوخته

از قدیم گفته‌اند که آدم‌ها در عالم نادانی شجاع‌تر هستند، ولی برعکس در عالم دانایی خطرات را می‌سنجند و تصمیم می‌گیرند که می‌تواند از شجاعت آن‌ها بکاهد. این حرف به حال بیشتر ما که گذشته‌ افغانستان را فقط با نگاه‌های آرمانی می‌بینند خیلی خوب صدق می‌کند. نگاه ما به گذشته افغانستان همیشه توام با اغراق و دور از واقعیت‌های تاریخی بوده است.

به ما نگفته‌اند که از گذشته‌های دور تا به امروز منابع تولیدی ما بنابر جغرافیای کوهستانی و غیر هموار سرزمینی به‌نام افغانستان تا حدی نبوده که شکم مردمان آن را سیر و مصارف اردوی آن را بپردازد. به همین خاطر همیشه دزد و رهزن بوده‌ایم، شبیخون زده‌ایم، و از مال همدیگر دزدیده و فرهنگ دشمنی و خشونت را در دل خود برای سالیان متمادی به‌نام شجاعت و جنگ‌جویی پرورانده‌ایم. ادبیات سیاسی ما همه با دروغ آمیخته و در آن کمتر خرد‌گرایی سیاسی را می‌بینیم.

هیون ‌تسنگ؛ زایر چینی که قبل از آمدن اسلام به سرزمین افغانستان، از افغانستان دیدن کرده، تصویر تاریکی از زندگی اجداد ما در سفر‌نامه خود ارایه می‌کند. بعدها “یوانس‌دی لایت” که زمانی رییس کمپنی ویست‌اندیز بود و سپس یکی از روسای کمپنی هند شرقی هالند شد در سال ۱۶۴۹ برای اولین‌بار مشاهدات خود را در رابطه با قلمرو امپراتوری مغل به چاپ می‌رساند.

او در بخشی از مشاهداتش به سرحد شمال غربی امپراتوری مغل اشاره می‌کند و می‌نویسد که جاده لاهور تا کابل که توسط مغل‎‌ها احداث شده و امنیت آن توسط ۲۳پوسته امنیتی تامین می‌شود همیشه ناامن بوده و رهزنان راه مسافران و کاروان‌ها را می‌بندند و به چپاول می‌پردازند.

افغانستان یکی از کم‌درآمدترین ایالات امپراتوری مغل شمرده می‌شد که گاهی فقط به‌خاطر موقعیت استراتیژیک آن پای مغل‌ها را به این سزمین می‌کشانید. جالب است که امپراتوری مغل یک دلیل دیگری هم به‌خاطر اداره افغانستان داشت و آن تولید تریاک بود. اردوی مغل به‌طور گسترده هنگام جنگ از تریاک استفاده می‌کرد و زنان حرم‌سرا بیشتر معتاد به کشیدن تریاک بودند که از قلمرو امروزی افغانستان تهیه می‌شد.

در زمان احمدشاه ابدالی چهارپنجمِ اموال غنیمت را عساکر شاهی برمی‌داشتند و بقیه را به خزانه شاهی می‌سپردند. یکی از دلایل عمده لشکرکشی‌های احمدشاه ابدالی به هند راضی نگه‌داشتن لشکر بزرگ او و خانان محلی شمرده می‌شود. مالیات در زمان شیرعلی خان فقط می‌توانست بین ۲۵ الی ۴۰درصد مصارف لشکر را تامین کند. به‌وجود آوردن ساختارهای دولت-مدرن در زمان امیر عبد‌الرحمن بدون اعانه انگلیس‌ها به‌طور قطعی ناممکن بود.

احمد‌رشید، اعانه و ‌کمک‌های اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان را بین سال‌های ۱۹۵۶ و ۱۹۷۸ حدود ۵۳۳ میلیون دالر و کمک‌های امریکا را ۲.۵بیلیون دالر تخمین می‌زند. امروز اگر کمک‌های امریکا به افغانستان قطع شود، همان‌طوری که رییس‌جمهور غنی خود به آن اعتراف می‌کند، حکومت نمی‌تواند حتا مدت شش ماه مصارف اردوی افغانستان را بپردازد.

آنهایی که درگیر خواب‌های نوستالیژیک تاریخ‌اند، باید بدانند که از بدو حکومت‌داری مدرن، دولت افغانستان، دولت رانتی و وابسته به کمک‌های خارجی بوده و این وابستگی برای سالیان و حتی دهه‌های بعدی ادامه خواهد داشت. به همین خاطر جز قدرت‌های بزرگ نظامی و اقتصادی چون امریکا و هند، گزینه‌های دیگر نمی‌توانند جاگزین خوبی برای افغانستان باشند.

همان‌طوری که گفته شد، موقعیت استراتیژیک افغانستان همیشه حایز اهمیت بوده و می‌توان از آن هنوز در تعاملات سیاسی و ‌تجاری استفاده بهینه کرد. راه لاجورد را می‌توان دست‌آورد مهم مردم و حکومت افغانستان در این زمینه شمرد. وصل کردن افغانستان از هر راهی با بقیه جهان بدون مبالغه سیاسی، می‌تواند برای آینده افغانستان سودمند باشد.

از آن‌جا که نگاه ما به گذشته همیشه آرمان‌گرایانه بوده، پیشرفت‌های بزرگ سال‌های پسین هم تحت تاثیر همین طرز ‌دید غیر واقعه‌بینانه قرار گرفته و‌ دست‌آوردهای بزرگ متاسفانه دست‌کم گرفته شده است.

نویسنده: مجیب‌رحمان اتل

مشاهده ادامه مطلب

کودکی بهترین دوران برای یادگیری زبان خارجی نیست

 

سوفی هارداک، بی.بی.سی — صبح یک روز پاییزی شلوغ در «مهدکودک اسپنیش» است، مهدکودکی دوزبانه در شمال لندن. والدین کمک می‌کنند نوزادانشان کلاه و ژاکت دوچرخه‌سواری را دربیاورند. معلم‌ها با آغوش باز و یک «بوئنوس دیاسِ!»۱ شوخ‌وشنگ به استقبالشان می‌روند. در زمین بازی، دخترکی می‌خواهد مویش را به‌شکل «کولتا» (اسپانیاییِ دم‌اسبی) دربیاورد؛ بعد توپ را می‌غلتاند و به‌انگلیسی داد می‌زند: «بگیر!».

کارمن رامپرساد، مدیر مدرسه، می‌گوید: «کودکان در این سن یک زبان را یاد نمی‌گیرند، بلکه آن را از آنِ خودشان می‌کنند». این حرف گویا سهولت حسادت‌برانگیز کار این چندزبانه‌های خردسال دور و برِ او را خلاصه می‌کند. برای بسیاری از این بچه‌ها، اسپانیایی زبان سوم یا چهارم است. زبان مادری‌شان شاید کرواتی باشد، یا عبری، یا کره‌ای، یا هلندی.

اگر این را با دردسر عموم بزرگ‌سالان در کلاس زبان مقایسه کنید، لابد نتیجه می‌گیرید که بهتر است زبان‌آموزی در کودکی آغاز شود.

ولی علمْ تصویری بسیار پیچیده‌تر از تکامل رابطۀ ما با زبان در طول عمرمان ارائه می‌دهد، و برخی نکاتش مشوق آن‌هایی است که دیرهنگام دست‌به‌کار می‌شوند.

به‌طور کلی، هر یک از مراحل زندگی مزیت متفاوتی در زبان‌آموزی دارد. در بچگی، گوش شنواتری برای صداهای مختلف داریم؛ نوپا که هستیم، با سرعت شگفت‌انگیزی می‌توانیم لهجۀ بومی را بگیریم. در بزرگ‌سالی، دامنۀ توجه طولانی‌تر و مهارت‌هایی حیاتی مانند سواد داریم که اجازه می‌دهند دامنۀ واژگانمان را حتی در زبان خودمان بسط بدهیم.

و مجموعه‌ای از عوامل، غیر از بالارفتن سن، (مانند اقتضائات اجتماعی، روش‌های آموزش و حتی عشق و دوستی) می‌توانند اثر بگذارند بر اینکه چند زبان را تا چه اندازه خوب حرف بزنیم.

آنتونلا سورِیس، استاد زبان‌شناسی رشد و مدیر مرکز بایلینگوئال‌میترز در دانشگاه ادینبرو، می‌گوید: «اینطور نیست که با افزایش سن، همه‌چیز رو به زوال بگذارد».

او مثال آن چیزی را می‌زند که به «یادگیری صریح» موسوم است: مطالعۀ یک زبان سر کلاس، با معلمی که قواعد آن زبان را توضیح می‌دهد. سورِیس

زبان‌آموزانِ سن‌بالاتر معمولاً چیزهای زیادی دربارۀ خودشان و دنیا بلدند و می‌توانند از این دانش برای پردازش اطلاعات جدید استفاده کنند

می‌گوید: «بچه‌های کم‌سن در یادگیری صریح بسیار ضعیف‌اند، چون کنترل شناختی و قابلیت‌های توجه و حافظۀ لازم را ندارند. بزرگ‌سالان در این کار بسیار بهترند. پس این از آن چیزهایی است که با افزایش سن بهبود می‌یابد».

مثلاً مطالعه‌ای از پژوهشگران اسرائیلی نشان داد که بزرگ‌سالان در فهم قواعد یک زبان جعلی و پیاده‌کردن آن روی کلمات جدید در محیط آزمایشگاه بهتر عمل می‌کنند. دانشمندان سه گروه مجزا را مقایسه کردند: هشت‌ساله‌ها، دوازده‌ساله‌ها و تازه‌بالغ‌ها. امتیاز بالغ‌ها از هر دو گروه کم‌سن‌تر بیشتر بود، و دوازده‌ساله‌ها هم بهتر از بچه‌های کم‌سال‌تر عمل کردند.

این یافته با نتایج یک مطالعۀ درازمدت روی تقریباً ۲۰۰۰ دوزبانۀ کاتالان‌اسپانیایی که انگلیسی می‌آموختند هم‌خوانی دارد: آن‌هایی که دیرتر شروع کردند زبان جدید را سریع‌تر از آن‌هایی فرا گرفتند که در سن پایین‌تر شروع کرده بودند.

این پژوهشگران گفته‌اند که شاید شرکت‌کنندگانِ سن‌بالاترِ تحقیقشان از مهارت‌هایی که همراه با بلوغ به دست می‌آیند (مثل استراتژی‌های پیشرفته‌ترِ حل مسئله) و تجربۀ زبان‌شناختی خود بیشتر بهره برده باشند. به بیان دیگر، زبان‌آموزانِ سن‌بالاتر معمولاً چیزهای زیادی دربارۀ خودشان و دنیا بلدند و می‌توانند از این دانش برای پردازش اطلاعات جدید استفاده کنند.

کودکان در «یادگیری تلویحی» عالی‌اند: گوش‌سپردن به متکلمان بومی و تقلید از آن‌ها. ولی این نوع یادگیری مستلزم گذراندن زمان زیادی با متکلمان بومی است. در سال ۲۰۱۶، مرکز بایلینگوئال‌میترز یک گزارش داخلی پیرامون درس‌های ماندارین۲ در دبستان‌ها برای دولت اسکاتلند تهیه کرد. آن‌ها دیدند که یک ساعت آموزش در هفته تغییر معناداری در کودکان پنج‌ساله ایجاد نکرد. اما فقط نیم‌ساعت اضافه‌تر، همراه با حضور یک متکلم بومی، به کودکان کمک می‌کرد عناصری از ماندارین (مثل آهنگ کلمات) را بفهمند که درکش برای بزرگ‌سالان دشوارتر است.

اکتساب آسان
همۀ ما در آغاز کار، بالفطره زبان‌شناسیم. ما در بچگی می‌توانیم تمام ۶۰۰ صامت و ۲۰۰ مصوتی را که زبان‌های دنیا را می‌سازند بشنویم. در سال اول زندگی، تخصصی‌شدن مغزمان شروع می‌شود، یعنی با صداهایی هماهنگ می‌شود که بیش از همه می‌شنویم. بچه‌های چندماهه به زبان مادری‌شان مِن‌مِن می‌کنند. حتی نوزادان با لهجه گریه می‌کنند، یعنی ادای گفتارهایی را درمی‌آورند که در شکم مادر شنیده‌اند. با تخصصی‌شدنْ مهارت‌هایی را که لازم نداریم دور می‌ریزیم. بچه‌های ژاپنی به‌سادگی میان صداهای I و R تمایز می‌گذارند، اما این کار برای بزرگ‌سالانشان معمولاً دشوارتر است.

به گفتۀ سورِیس، تردیدی نیست که سال‌های آغازین برای یادگیری

ما می‌توانیم به مرورِ زمان همواره به زبان‌های مختلف (ازجمله زبان خودمان) مسلط‌تر شویم. به‌عنوان مثال، تسلط کامل بر دستورِ زبان خودمان حدود سی‌سالگی اتفاق می‌افتد، نه زودتر

زبان خودمان حیاتی‌اند. مطالعه روی کودکان رهاشده یا منزوی نشان داده‌ است که اگر گفتار انسانی را زود یاد نگیریم، جبرانش در آینده ساده نیست.

ولی ماجرا همین‌جا غافلگیرکننده می‌شود: آن بُرش برای یادگیری زبانِ بیگانه صادق نیست.

دنیلا ترنکیچ، استاد روان‌شناسی زبان در دانشگاه یورک، می‌گوید: «نکتۀ مهمی که باید فهمید این است که، همراه با سن، بسیاری چیزها تغییر می‌کنند». زندگی بچه‌ها کاملاً متفاوت از بزرگ‌سالان است. لذا، به گفتۀ ترنکیچ، وقتی مهارت‌های زبانی کودکان و بزرگ‌سالان را مقایسه می‌کنیم، «دو چیز شبیه را مقایسه نکرده‌ایم».

او مثالی می‌زند: نقل مکان یک خانواده به یک کشور جدید. نوعاً کودکان بسیار سریع‌تر از والدینشان زبان جدید را یاد می‌گیرند. ولی ممکن است علتش آن باشد که آن‌ها دائماً آن زبان را در مدرسه می‌شنوند، درحالی‌که والدینشان شاید فقط کار کنند. همچنین شاید احساسِ ضرورت یادگیری برای کودکان پررنگ‌تر باشد، چون تسلط بر آن زبان برای بقای اجتماعی‌شان حیاتی است: دوست پیداکردن، پذیرفته‌شدن، در جمع جاگرفتن. ولی احتمال آنکه والدینشان با کسانی معاشرت کنند که زبانشان را می‌فهمند (مثلاً مهاجران همقطارشان) بیشتر است.

ترنکیچ می‌گوید: «به نظرم، خلق پیوند عاطفی است که شما را در زبان‌آموزی بهبود می‌دهد».

البته بزرگ‌سالان هم می‌توانند آن پیوند عاطفی را خلق کنند و راهش هم فقط عشق یا دوستی نیست. یک مطالعه در سال ۲۰۱۳ روی بزرگ‌سالان بریتانیایی در یک دورۀ مقدماتی زبان ایتالیایی نشان داد کسانی که پیگیر دوره می‌ماندند با سایر زبان‌آموزان و همچنین معلم پیوند برقرار می‌کردند، و این برایشان مفید بود.

ترنکیچ می‌گوید: «اگر افراد هم‌نظر با خودتان را پیدا کنید، احتمال آنکه یک زبان را ادامه بدهید و استقامت داشته باشید بیشتر می‌شود. و کلید ماجرا نیز واقعاً همین است. باید سال‌ها صرف یادگیری‌اش بکنید. ادامه‌دادن به این کار واقعاً دشوار است مگر آنکه یک انگیزۀ اجتماعی برایش داشته باشید».

اوایل امسال، مطالعه‌ای در دانشگاه ام.‌آی.‌تی بر اساس یک آزمون آنلاین میان تقریباً ۶۷۰ هزار نفر نشان داد که برای کسب دانش دستورزبان انگلیسی در حد متکلمان بومی ده‌سالگی بهترین زمان آغاز یادگیری این زبان است و پس از آن توانایی افول می‌کند. ولی این مطالعه درعین‌حال نشان داد که ما می‌توانیم به مرورِ زمان همواره به زبان‌های مختلف (ازجمله زبان خودمان) مسلط‌تر شویم. به‌عنوان مثال، تسلط کامل بر دستورِ زبان خودمان حدود سی‌سالگی اتفاق می‌افتد، نه زودتر. این یافته در راستای یک مطالعۀ آنلاین قدیمی‌تر است که نشان می‌دهد حتی متکلمان بومی نیز تا میان‌سالی تقریباً روزانه یک کلمۀ جدید از زبانشان یاد می‌گیرند.

ترنکیچ اشاره می‌کند که مطالعۀ دانشگاه ام.‌آی.‌تی یک چیز بسیار خاص را تحلیل کرد: توانایی هماوردی با متکلمان بومی از لحاظ دقت دستورزبان. این شاید خیلی هم به درد عموم زبان‌آموزان

بزرگ‌ترین مزیتِ دانستن زبان‌های بیگانه آن است که می‌توانیم با افراد بیشتری ارتباط بگیریم

نخورد.

او می‌گوید: «مردم گاهی می‌پرسند که بزرگ‌ترین مزیت یادگیری زبان‌های بیگانه چیست؟ پول بیشتری به دست می‌آورم؟ باهوش‌تر می‌شوم؟ سالم‌تر می‌مانم؟ اما درحقیقت، بزرگ‌ترین مزیتِ دانستن زبان‌های بیگانه آن است که می‌توانیم با افراد بیشتری ارتباط بگیریم».

خود ترنکیچ اصالتاً صرب است. او در بیست‌وچندسالگی، پس از مهاجرت به انگلستان، توانست انگلیسی را سلیس صحبت کند. او می‌گوید هنوز هم به‌ویژه وقتی خسته است یا استرس دارد، خطاهای دستورزبانی دارد. او کمی بعد در یک ایمیل نوشت: «ولی، علی‌رغم همۀ این‌ها، مهم این است که می‌توانم کارهای شگفت‌انگیزی به انگلیسی بکنم. می‌توانم از بزرگ‌ترین آثار ادبی لذت ببرم، و می‌توانم متن‌های بامعنا و منسجمی خلق کنم که کیفیتشان در حد مناسب برای انتشار است».

درحقیقت، آزمون ام.‌آی.‌تی او را در ردۀ متکلمان بومی انگلیسی قرار داد.

در آن مهدکودک اسپانیایی، که معلمانش «کومپلانوس فلیز»۳ می‌خوانند و در کتابخانه‌اش کتاب گروفالو۴ به زبان عبری تل‌انبار شده است، از قضا می‌فهمیم مدیر آنجا هم خودش دیر دست‌به‌کار زبان‌آموزی شده است. کارمن رامپرساد در رومانی بزرگ شد و در بیست‌وچندسالگی که به خارج رفت توانست بالأخره واقعاً به انگلیسی تسلط پیدا کند. فرزندان او، در مهدکودک، زبان اسپانیایی را فرا گرفتند.

ولی شاید بلندپروازترین زبان‌شناس شوهر او باشد. او، که اصالتاً اهل ترینیداد است، رومانیایی را از خانواده‌اش یاد گرفت که نزدیک به مرز مولداوی زندگی می‌کنند.

کارمن می‌گوید: «رومانیاییِ او عالی است. او این زبان را با لهجۀ مولداوی حرف می‌زند که بانمک است».


پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب را سوفی هارداک نوشته است و در تاریخ ۲۶ اکتبر ۲۰۱۸ با عنوان «What is the best age to learn a language» در وب‌سایت بی.بی.سی منتشر شده است. وب‌سایت ترجمان آن را در تاریخ ۲۵ آذر ۱۳۹۷ با عنوان «کودکی بهترین دوران برای یادگیری زبان خارجی نیست» و ترجمۀ محمد معماریان منتشر کرده است.
•• سوفی هارداک (Sophie Hardach) نویسندۀ دو رمان است به نام‌های کمک‌راهنمای تشخیص ازدواج‌های اجباری (The Registrar’s Manual for Detecting Forced Marriages) و درباب عشق و جنگ‌هایی دیگر (Of Love and Other Wars) که اولی دربارۀ پناهندگان کرد عراق است و دومی روایت افرادی است که طی جنگ جهانی دوم به فعالیت‌های صلح‌جویانه می‌پرداختند.

[۱] به اسپانیایی یعنی «روز بخیر».
[۲] زبان چینی معیار.
[۳] تولدت مبارک.
[۴] The Gruffalo: یک کتاب مصور کودکان، منتشرشده در سال ۱۹۹۹، که داستان موشی است که در یک جنگل اروپایی قدم می‌زند [مترجم].

مشاهده ادامه مطلب

آگهی خیرمقدم حضور «علیاحضرت»

۳۰ خرداد ۱۳۵۷: شرکت کشت و صنعت گرگان در روزنامه اطلاعات آگهی خیرمقدم حضور «علیاحضرت» منتشر کرده است.

مشاهده ادامه مطلب

چرا اقدام‌های توسعوی بد جلوه داده می‌شوند؟

حکومت‌ها حاصل حمایت مردم است. روز پنج‌شنبه ۲۲قوس در مراسم افتتاح راه لاجورد، در ختم سخنرانی رییس‌جمهور غنی، ظاهرا جوانی خواسته که مشکلات‌اش را مستقیم با رییس‌جمهور شریک بسازد. در این میان محافظان رییس‌جمهور مداخله کرده و تلاش ورزیده‌اند تا از اخلال جلسه جلوگیری گردد، اما با پافشاری این جوان و بی‌حوصلگی محافظان وضعیت از کنترول بیرون می‌شود و جوان عارض به داد و فریاد دست می‌زند و در واقع روحیه جلسه را اخلال می‌کند.

وضعیت امنیتی و مکلفیت وظیفوی محافظان ایجاب می‌کند که کسی را اجازه ندهد به رییس‌جمهور نزدیک گردد. از کجا معلوم، شاید فرد ظاهرا معترض یک سوءقصدکننده بود، یا کسی که توسط برخی از مخالفان سیاسی و مسلح ماموریت گرفته، به هر ترتیب محافظان رییس‌جمهور به وظیفه خود عمل کرده‌اند.

هرچند به لحاظ اخلاقی رفتار محافظان رییس‌جمهور شایسته به نظر نمی‌رسد و نباید با مردم برخورد بد داشته باشند، ولی وقتی اصرار و پافشاری نزدیک شدن به رییس‌جمهور تا سرحد داد، فریاد، کش‌وگیر می‌رسد، لابد وظیفه محافظان است که از رییس‌جمهور محافظت نمایند. در آن صورت آن‌ها هیچ اشتباه اخلاقی و قانونی را مرتکب نشده که وظیفه خود را انجام داده‌اند.

رییس‌جمهور رفته بود تا قدم مهمی در راستای تحقق یک آرمان ملی و عزت جمعی جغرافیایی به‌نام افغانستان برداشته شود. این قدم برداشته شد و راه لاجورد افتتاح گردید. راهی که وابستگی اقتصادی مردم ما را تا حدودی زیادی از کشورهای همسایه ما ایران و پاکستان کاهش می‌دهد.

ملتی که بیش از چهار دهه جز زجر چیز دیگری ندیده‌اند، چهل سال جنگ، بدبختی، خون، کشتار و ویرانی. فقط دو سال است که رییس‌جمهور غنی در خلال تمام درگیری‌های داخلی با باندهای مافیایی قدرت، قوم‌بازی‌های سیاسی، مداخله‌ همسایه‌ها به کمک خودی‌ها، و هزار یک دردسر تاریخی؛ هرازگاهی فرصت‌سازی می‌کند تا بستری هموار شود که نقطه پایان بدبختی‌های ما گردد.

اما عده‌یی به جای شکران و سپاس می‌آیند در صف توطیه‌چنیان داخلی و خارجی قرار می‌گیرند که ما را به سوی پرتگاه منحرف می‌سازند.

شماری از این پروژه‌ها باید سال‌ها پیش افتتاح می‌گردیدند و ما باید بهره‌های لازم را در سال‌های گذشته برده بودیم، چرا چنین نشد؟ چون سیزده ‌سال زعامت کرزی با تطمیع و باج‌دهی، چور دارایی‌های عامه و حاتم‌بخشی از بیت‌المال سپری شد. همان قسم که خودش باندهای مافیایی قدرت را از دارایی‌های عامه تطیمع می‌کرد، خود نیز توسط کشورهای همسایه با بسته‌های مختلف نقدی و غیر نقدی تطمیع می‌گردید.

بنابراین حکومت‌های کرزی صرف نامی از حکومت‌داری داشت، در واقع یک سیستم ارباب‌رعیتی و خان‌سالاری‌یی بیش نبود. در اداره‌های کرزی نه تنها توان برنامه‌سازی نبود که اراده‌یی برای برنامه‌سازی نیز نبود. آنچه در اداره سیزده سال کرزی و تیم‌اش بسیار فربه شد، فساد اداری، مواد مخدر، اختلاس میلیونی از منابع ملی و شکل‌گیری گروه‌های باج‌گیر از بیت‌المال بود بس.

بند سلما در حدود یک دهه طفره‌روی‌های آقای کرزی به اشاره جمهوری اسلامی ایران، در اویل سال جاری به واقعیت پیوست. دو بند بزرگ کمال خان و کجکی در ولایت‌های نیمروز و هلمند در دستور عملی شدن قرار دارند. به همین قسم پلان عملیاتی چندین بند و بندر دیگر و پروژه‌های بزرگ در دستور کار استند که علاوه بر بازدهی‌های اقتصادی، اقبال قدرت جیوپالتیکی ما را نیز در منطقه بالا می‌برند.

پروژه‌های چند ملیتی چون تاپی، توتاپ، تاپ و موارد دیگر، علاوه بر بهبود اقتصادی پایدار برای کشور ما، فردا هر یکی به اهرم فشار مبدل خواهد شد که دیگر پاکستان جرات هیچ‌گونه خودسری را در بندرهای مشترک منطقه‌یی در مقابل ما نداشته باشد.

عملی شدن پروژه‌های انرژی چندملیتی، کلید خاموش و روشن انرژی تمام منطقه را در اختیار افغانستان قرار می‌دهند. راه لاجورد و سایر پروژه‌های مدرن زیرساختی حمل و نقل، آسیای میانه و جنوب آسیا را بیش از هر زمان دیگر به جغرافیای به‌نام افغانستان وابسته می‌سازد و اهمیت اقتصادی کشور ما را در منطقه بالا می‌برد.

دراین صورت قدرت جیوپالیتیکی کشور ما افزایش می‌یابد و بعد از آن، این ما خواهیم بود که دیگران را به خواست‌های منطقه‌یی خود وادار به تمکین می‌سازیم، برعکس آنچه در چندین دهه اخیر که افغانستان نه تنها در معادلات منطقه‌یی جایی پایی نداشت که در برابر خواست هر کشور باید تمکین می‌کرد.

دیر نخواهد بود که کشور ما به عنوان یک شریک مهم اقتصاد منطقه‌یی و حتا اقتصاد آسیایی ظهور نماید و کلید اتصال و تمام داد و ستد مارکیت بزرگ جنوب آسیا و اقتصادهای بالنده آسیای‌میانه را در اختیار خود داشته باشد و از این رهگذر هم سیاست کند و هم به وضعیت بی‌سامان اقتصادی رسیدگی نماید.

اما این همه به تنهایی از توان حکومت یا رهبری حکومت نیست، این مردم هستند که باید از حکومت حمایت کنند و مساعی گسترده به خرج دهند تا بیش از این به‌صورت یک‌طرفه محتاج دیگران نباشیم و از آنچه داریم روی پای خود بایستیم.

افغانستان در جمع شماری از کشورهای افریقایی ثروتمندی است که بیش از ۴۰درصد جمعیت‌اش، زیر خط فقر زندگی می‌کنند و از سه وقت غذا یا دو وقت غذا ندارند و یا غذای لازم و کافی ندارند.

لازم بود بعد از افتتاح راه لاجورد فضای شکران و خرسندی در کشور موج می‌زد، به‌جای اینکه همه افتاده‌اند دنبال یک قضیه مشکوک که در برابر اصل مراسم که ارزش هزارم را هم ندارد.

کار درستی نشده، راه‌های بهتری هم حتما وجود داشت که جلسه درست کنترول می‌شد یا اصلا به شکایت همان جوان رسیدگی می‌گردید؛ ولی یک اشتباه کوچک آن هم از سوی محافظان که در واقع مامورند و معذور، تمام دست‌آورد را، یک تعداد از شکست‌خوردگان سیاسی که دست‌هایشان از چپاول دارایی‌های عامه کوتاه شده‌اند زیر سوال می‌برند و یک موج فسبوکی راه می‌اندازند.

روی همرفته این تبلیغات به هیچ‌وجه نمی‌تواند تلاش‌های توسعه‌گرایانه حکومت را زیر سوال ببرد و بستری را فراهم آورد که بار دیگر گروه‌های تبه‌کار سیاسی با چنگ و دندان به بیت‌المال و دارایی‌های عامه بیفتند.

روزنامه راه دلسوخته/سرمقاله

مشاهده ادامه مطلب

«گذشته‌ای بهتر هنوز هم ممکن است»

این مصاحبه برای اولین بار در آگوست  ۲۰۱۷ در وبسایت dVERSIA  و به مناسبت ترجمه کتاب بوریس بودن «محدوده‌ی گذار: درباره‌ی پایان پساکمونیسم[۳]» به زبان بلغاری منتشر شده است.

ندا گ�ن�وا: گ�تمانی غالب در بلغارستان وجود دارد که اغلب سخنوری اقناعی (رتوریک) ضدکمونیستی را به عنوان منشأ توضیح‌دهنده تقریباً تمام کاستی‌های رژیم (ابر)سرمایه‌دارانه[۴] �علی به کار می‌برد: محرومیت‌ها و خشونت حال حاضر به عنوان نتیجه گسستی نه به قدرکا�ی بنیادین از گذشته کمونیستی این کشور تعبیر می‌شوند. در نتیجه، مسائلی از قبیل �ساد، به نحوی پارادوکسیکال به عنوان بخشی از «ذهنیت» یا «میراث» کمونیستی دیده می‌شوند تا به عنوان یک ویژگی برسازنده سرمایه‌داری. نظرتان در این مورد چیست؟

بوریس بودن: بله، این پرسش برای من خیلی جالب است. به نظر من اینجا بحث از معجزه‌ای خاص است: این معجزه است Ú©Ù‡ کمونیسم در واقع در پوشش آنتی‌کمونیسم Ùˆ به عنوان آماج حمله‌ی آنتی‌کمونیسم زنده مانده است. Ùˆ تنها در این قالب زنده مانده است. در نتیجه می‌بینیم Ú©Ù‡ آنتی‌کمونیسم به کمونیسم نیاز دارد حتی اگر دیگر کمونیسمی وجود نداشته باشد. این موقعیتی کلاسیک برای یک وضعیت ایدئولوژیک است، موقعیتی Ú©Ù‡ واقعاً با سیستم استالینی قابل قیاس است. لحظه‌ای Ú©Ù‡ اشتراکی‌کردن[Ûµ] Ùˆ به طور Ú©Ù„ÛŒ سیستم جدید در شوروی دهه‌ی Û³Û° به نتایج موردانتظار نرسید، زمانی Ú©Ù‡ اوضاع شروع به اÙ�ول کرد، کم‌کم آشکار شد Ú©Ù‡ ایده‌ها به عملکرد بهتر، تولید بیشتر، آزادی‌های بیشتر Ùˆ غیره Ùˆ غیره نیانجامیدند. این زمان دو گزینه وجود داشت: یا آشکارا بگویند Ú©Ù‡ سیستم شکست خورده (یا دارد شکست می‌خورد) یا یک مقصر پیدا کنند، کسی Ú©Ù‡ بتوان بابت این شکست‌ها سرزنشش کرد. Ùˆ این همان مکانیسم استالینی تولید دشمن است. این دشمنان را از بین می‌بردند Ùˆ نابودی آنها، روندهای همراه با آن Ùˆ Ú©Ù„ آن ترور Ùˆ وحشت با هدÙ� سرپوش گذاشتن بر شکست سیستم Ùˆ توجیه آن انجام می‌شد. چرا Ú©Ù‡ این اÙ�راد به عنوان عامل شکست سیستم معرÙ�ÛŒ می‌شدند. حال می‌بینیم Ú©Ù‡ در زمانه پساکمونیسم هم اتÙ�اق مشابهی رخ می‌دهد. در ابتدا نه تنها وعده پایان توتالیتاریسم داده Ù…ÛŒ شد، بلکه این توقع هم وجود داشت Ú©Ù‡ دموکراسی Ùˆ سرمایه‌داری، رشد Ùˆ بهبود را در همه سطوح زندگی بشری به ارمغان بیاورد. هیچ‌کس باور نمی‌کرد Ú©Ù‡ رÙ�اه اجتماعی باید برچیده شود. مردم ساده‌لوحانه باور کرده بودند Ú©Ù‡ می‌توانند نظام‌های اجتماعی‌شان را Ù†Ú¯Ù‡ دارند Ùˆ علاوه بر آن آزادی Ùˆ یک اقتصاد بازار کارآمد داشته باشند Ùˆ در جهان ادغام شوند. اما این ممکن نیست. Ùˆ موضوع Ù�قط این نیست- بلکه روشن شده است Ú©Ù‡ سرمایه‌داری بدون بحران وجود ندارد. Ùˆ بحران‌ها هر بار Ùˆ مکرراً قربانی‌های خودشان را تولید می‌کنند. خب، حالا این سیستم به کمونیسم به عنوان دلیل یا توجیهی Ú©Ù‡ همچنان مسبب شکست‌هایش است، نیاز دارد Ùˆ این دلیل را در بقایای گذشته می‌یابد: در Ù�ضا Ùˆ حال Ùˆ هوای عادات اشتراکی کمونیستیÙ� بدی Ú©Ù‡ هنوز به قدر کاÙ�ÛŒ پاک نشده‌اند، در این توقع اشتباه Ú©Ù‡ کسی دیگر، Ùˆ نه بازارْ، مشکلات مردم را حل خواهد کرد… امروز، گذشته کمونیستی بابت همه چیز ملامت می‌شود. سیستم به همین دلیل به کمونیسم به عنوان دشمن نیاز دارد، زیرا اکنون بحران مشروعیت Ú©Ù„ پروژه تاریخی پساکمونیستی در میان است، پروژه‌ای Ú©Ù‡ نتوانسته وعده‌هایش را محقق کند.

امروز، گذشته کمونیستی بابت همه چیز ملامت می‌شود. سیستم به همین دلیل به کمونیسم به عنوان دشمن نیاز دارد، زیرا اکنون بحران مشروعیت کل پروژه تاریخی پساکمونیستی در میان است

به رغم ت�اوت‌ها در میان کشورهای پساکمونیستی، �کر می‌کنم این وضعیت، یک ویژگی مشترک میان آنهاست. من اهل کرواسی هستم، جایی که این روزها هم‌چنان آدم احساس می‌کند نبرد علیه کمونیسم حتی �عالانه‌تر و مهم‌تر از ۲۵ سال پیش شده است. این امر �قط به این دلیل ممکن شده که جوامع پساکمونیستی منطق تأخر[۶] را پذیر�ته‌اند. آنها م�هوم ایدئولوژیک کلی زمانه پساکمونیستی را پذیر�ته‌اند. چنان که در کتابم[۷] نوشته‌ام، این مسئله در م�هوم انقلاب «دنباله‌رو» (  nachholende (Revolution هابرماس معر�ی می‌شود،  با این ایده که کمونیسم راه جوامع شرق (اروپا) را از توسعه تاریخی نرمال قطع کرده (چنان که در غرب ممکن بود) و حالا، بعد از �روریختن این مانع توتالیتاریستی، این جوامع در شرایط تأخر تاریخی قرار دارند. به طور عینی‌تر، آنها در وضعیتی از مدرنیته به تأخیرا�تاده قرار دارند و از این موضع باید به آن توسعه تاریخی که از دست‌شان ر�ته، برسند که یعنی دنباله‌روی غرب شوند. این باور یک ت�اوت زمانی عجیب و غریب ایجاد می‌کند، یک شکا� زمانی، که برای مثال در زمان استعمار کلاسیک، در نحوه برخورد امپراتوری‌های استعمارگر با �ضای استعماری معمول بود. تولید دانش از «دیگری» غیرغربی هم به همین شکل سامان یا�ت. �قط برای یادآوری می‌گویم که در م�هوم مردم‌شناسی، این ایده وجود دارد که «دیگری» اروپا یا غرب، تنها در جای دیگری نیست بلکه از نظر زمانی هم در برهه مت�اوتی است. به این معنی که ابژه دانش مردم‌شناسی هرگز با سوژه این دانش هم‌زمان نیست. سوژه این دانش همواره در زمان معاصر[۸] است، در حالی که ابژه پژوهش او در زمانی دیگر و به لحاظ تاریخی متأخر‌تر و عقب‌مانده‌تر است. به این مسئله در کتاب مشهور یوهانس �ابیان به نام «زمان و دیگری» نیز پرداخته شده است. این پدیده (پس از استعمار کلاسیک) ح�ظ و در �ضای پساکمونیستی تکرار شده است.

جالب است که این جوامع (که به معنای روشن�کران و سوژه‌های �رهنگی شرق نیز هست) بدون هیچ‌گونه مقاومتی این منطق توسعه  «دنباله‌روانه»[۹] را پذیر�تند. آنها منطق گذار را در نوعی خود-مستعمره‌انگاری[۱۰] پذیر�تند. به نظر من جالب است که این منطق، تجربه تاریخی کمونیسم در میان جوامع مختل� را هم به تمامی یکسان و واحد کرده و به این معنا آن را هم زدوده است. تجربه‌ای که چندپاره است. از یک جامعه به جامعه‌ای دیگر و از موقعیتی به موقعیت دیگر مت�اوت است. کمونیسم یوگسلاوی با کمونیسم بلغارستان و با شوروی مت�اوت بود، و برهه‌های مختل�ی داشت و ت�اوت‌های دیگر. کل �ضا با نگاهی معطو� به گذشته و ذیل دال (نشانه) توتالیتاریسم، یکسان تصویر می‌شود. انگار تمام ما که از شرق می‌آییم، در یک تجربه تاریخی واحد سهیم هستیم، تجربه توتالیتاریسم، و این چیزی است که ما را از غرب ت�کیک می‌کند. این مسئله کل �ضا را از بوداپست تا و ولادی‌وستوک به عنوان �ضایی وحدت می‌بخشد که تحت �شار و ترور ناشی از توتالیتاریسم از هنجار تاریخی[۱۱] منقطع شده بود.

از سوی دیگر، این واقعیت که آنتی‌کمونیسم اکنون تشدید می‌شود نشانه‌ای از بحران این روایت پساکمونیستی و کل منطق مربوط به آن است. من �کر می‌کنم که سیستم‌ها(ی حاکم در کشورهای پساکمونیستی) به سرعت مشروعیت تاریخی‌شان را از دست می‌دهند و نوعی هراس[۱۲] وجود دارد که می‌تواند به راه‌حل‌های مت�اوتی منجر شود. این عدم مشروعیت می‌تواند به آنچه در لهستان، کرواسی و مجارستان شاهد آن بودیم بیانجامد- بسیج ملی به ن�ع راست‌گرایی همراه با احیای ایده حق حاکمیت ملی در چارچوب اتحادیه اروپا. در نتیجه این آنتی‌کمونیسم� تهاجمی کنونی، ربع قرن پس از �روپاشی کمونیسم را باید با بسیج نیروهای دست‌راستی مرتبط دانست.

گ�ن�وا: من قطعاً با این نکته آخر موا�قم- ما نمونه‌های بسیاری را از روندهای مشابه در بلغارستان هم داریم. یک بخش از صحبت‌ها درباره «میراث و ذهنیت کمونیستی» به آنچه شما در این کتاب نوشته‌اید ربط پیدا می‌کند- این که چطور ترجمه‌‌ی مسائل اجتماعی و سیاسی به زبان �رهنگ می‌تواند به نیرویی سیاست‌ز�دایانه[۱۳] بدل شود.

بودن: من حتی می‌گویم امروزه این مسئله معر�ت‌شناختی ارتباط ما با گذشته است. این امر از ناتوانی تاریخی برای ت�کر انتقادی درباره گذشته، برای ساختن چیزی که بتوان آن را «تجربه تاریخی» نام نهاد، حکایت دارد. خب، پس از پایان کمونیسم، از این جوامع توقع می‌ر�ت که نوعی تجربه از گذشته داشته باشند، تجربه‌ای که می‌توانست به ا�قی از آینده وصل شود؛ به این پرسش که «ما برای آینده چه آموخته‌ایم؟». اما باز چیزی که شاهد آن هستیم محو و پاک کردن گذشته است: به جای تجربه‌ای تاریخی از کمونیسم، ما �رم‌های مختل� �رهنگ‌های حا�ظه را داریم که به گذشته می‌پردازند. و �رهنگ‌های حا�ظه از طریق منطق ت�اوت �رهنگی عمل می‌کند. گذشته به سادگی و صر�اً، گذشته تاریخی نیست، گذشته به عنوان �رهنگی مت�اوت درک می‌شود و این ت�اوت �رهنگی است که ب�عد زمانی� گذشته را ایجاد می‌کند. مسئله این نیست که گذشته‌ای در کار است که ما می‌توانیم بررسی‌اش کنیم، بلکه ما گذشته را تنها از طریق ت�اوت �رهنگی به عنوان گذشته به رسمیت می‌شناسیم. این وسواس مشخصه‌ای محدود به کشورهای شرق اروپا نیست، بلکه بحران تاریخ به طور کلی است. و بحران تاریخ‌نگاری. امروزه آنچه پیر نورا[۱۴] آن را «عصر یادبود» می‌نامد در کار است- حا�ظه �رهنگی جایگزین چیزی شده است که سابقاً تاریخ‌نگاری با محوریت دانش به معنای بررسی گذشته بود. دیوید لوونتهال[۱۵]، متخصصی مسلط بر م�هوم «میراث �رهنگی» نیز در کتاب بسیار جالبش با عنوان «گذشته کشوری بیگانه است» در این باره نوشته است.

مسئله این نیست که گذشته‌ای در کار است که ما می‌توانیم بررسی‌اش کنیم، بلکه ما گذشته را تنها از طریق ت�اوت �رهنگی به عنوان گذشته به رسمیت می‌شناسیم.

من در کتابم بیش از تنها یک موزه کمونیسم را تحلیل می‌کنم. موزه‌های کمونیسم: این روایت‌های ساده‌شده که در آنها گذشته از منظری «پسا-تروماتیک»[۱۶] اما همچنین به عنوان یک دست‌ساخته �رهنگی نمایان می‌شود. گذشته توده‌ای است از دست‌ساخته‌های �رهنگی، خاطرات و غیره. پس در واقع کمونیسم هنوز وجود دارد؛ یا در یک موزه، به عنوان ابژه �رهنگ� حا�ظه، یا به عنوان یک مجرم جهانی؛ چیزی هنوز زنده، که جلوی �رارسیدن نهایی� آینده را می‌گیرد. خب، این‌ها دو چهره از کمونیسم هستند.

نکته دیگر این است که اگر گذشته کمونیستی به آن صورت ارائه شود، در واقع ارزش به یادآوردن ندارد. این گذشته، چیزی است که بهتر بود �راموش می‌شد، چیزی که حاوی هیچ ارزشی نیست. گذشته تنها به شکل این بازنمایی �رهنگی وجود دارد اما هیچ تجربه تاریخی در کار نیست. و تجربه تاریخی چیزی است که تنها �عالانه، به طور عملی، و از طریق درگیر شدن با واقعیتی که در آن زندگی می‌کنیم می‌تواند بیان/م�صل‌بندی شود. در این صورت است که گذشته با شما حر� می‌زند- اگر شما، به اصطلاح، از حال حاضر درباره آینده سؤال کنید، آن وقت گذشته را به یاد می‌آورید. بعد دیگر مسئله به سادگی، موضوعی �رهنگی نیست. به این ترتیب، من �کر می‌کنم که این �رم‌های به خاطر آوردن گذشته کمونیستی بیشتر �رم‌هایی از نسیان[۱۷] هستند.

این �رم‌های به خاطر آوردن گذشته کمونیستی بیشتر �رم‌هایی از نسیان هستند. این نسیان است که جلوی ارتباط ما با گذشته، جلوی دیدن تداوم‌ها را می‌گیرد. برای مثال، تدام‌ سرکوب. تداوم‌ شکست‌ها.

این نسیان است Ú©Ù‡ جلوی ارتباط ما با گذشته، جلوی دیدن تداوم‌ها را می‌گیرد. این تداوم‌ها امروزه بسیار جالب‌تر از تÙ�اوت‌ها هستند. برای مثال، تدام‌های سرکوب. تداوم‌های شکست‌ها، به ویژه در یوگسلاوی سابق. مورد یوگسلاوی سابق بی‌نهایت جالب است چون آنجا سوسیالیسم بازار وجود داشت، شرایط بازار حاکم بود. این کشور در همان زمان هم در بازار جهانی سرمایه ادغام شده بود. اگر بخواهم خیلی عینی توضیح بدهم: زمانی Ú©Ù‡ امروزه درباره‌ی شکست‌های کمونیسم یوگسلاو، یعنی بحران Ùˆ اÙ�ول سریع استانداردهای زندگی Ùˆ مواردی از این دست صحبت می‌شود می‌گویند «کمونیسم یعنی این». اما در واقع، این گذشته خیلی بیشتر آدم را به یاد آنچه امروز در یونان رخ می‌دهد، می‌اندازد. این لحظه‌ای سرنوشت‌ساز در یوگسلاوی سابق بود؛ از بعد از دهه Û±Û¹ÛµÛ° این کشور در سرمایه‌داری جهانیÙ� آن موقع ادغام شده بود، یعنی بخشی از نهادهای مالی سرمایه‌داری مانند بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول Ùˆ … بود. از آنها هم وام می‌گرÙ�ت Ùˆ با آنها معامله می‌کرد- این بخش بزرگی از رابطه با این نهادها بود! در آغاز دهه Û±Û¹Û¸Û° یک بحران بدهی در یوگسلاوی سابق پیش آمد Ùˆ صندوق بین‌المللی پول آمد Ùˆ اقدامات ریاضتی را پیش‌ کشید. اقدامات ریاضتی بسیار سخت‌گیرانه. این کمیته مرکزی حزب کمونیست یوگسلاوی نبود Ú©Ù‡ از دولت برای ثابت Ù†Ú¯Ù‡ داشتن دستمزدها استÙ�اده کرد، نه- این ابزار سرمایه‌داری مالی جهانی بود Ú©Ù‡ از روش‌های کلاسیک دولتی (از جمله تثبیت دستمزد کارگران) برای تحقق مناÙ�ع خود استÙ�اده کرد. در نتیجه در ده سال بعدی استاندارد زندگی در یوگسلاوی سابق تا چهل درصد پایین آمد. یوگسلاوی حتی موÙ�Ù‚ به پرداخت بدهی‌اش هم شد، اما دیگر خیلی دیر شده بود. حرÙ� من این است Ú©Ù‡ این تجربه چیزی است Ú©Ù‡ شما را مستقیماً به لحظه حال‌تان وصل می‌کند- به وضعیت یونان، به وضعیت اروپای جنوبی (در پرتغال، ایتالیا، یونان Ùˆ اسپانیا). می‌توان استمرار Ùˆ تداوم سرکوب، بهره‌کشی، Ùˆ قدرت سرمایه‌داری جهانی را تشخیص داد. استمرار Ùˆ تداوم Ùˆ نه این تÙ�اوتی Ú©Ù‡ صحبتش است. حالا، می‌گویید «خب، این شکست کمونیسم بود» Ùˆ نه سیاست‌های Ù�عال استثمارگرانه بهره‌کشی سرمایه‌دارانه!

به همین دلیل است Ú©Ù‡ ما به «میراثی» نیاز داریم Ú©Ù‡ هنوز «زنده» باشد- برای این Ú©Ù‡ بگوییم «خب، این ذهنیت است»، «این توقع مردم است Ú©Ù‡ دولت باید کمک‌شان کند». «این‌ها همان باورهای قدیمی هستند اما باید بدانیم Ú©Ù‡ دولتی در کار نیست Ùˆ تنها بازار می‌تواند به اوضاع Ú©Ù…Ú© کند…». به هر روی، نکته این است Ú©Ù‡ این نسیان ایجادشده به دست ایدئولوژی  دقیقاً در خدمت قطع ارتباط ما با تجربه تاریخی Ùˆ در خدمت ویران کردن تجربه تاریخی است، این مسئله دیدن وضع حال‌مان در یک تبارشناسی تاریخی مشخص Ùˆ در امتداد Ùˆ تداوم وضعیت‌ها را ناممکن می‌کند. این درک را ناممکن می‌کند Ú©Ù‡ مبارزه Ùˆ تلاش باید ادامه پیدا می‌کرد! باور به پایان یاÙ�تن مبارزه در ۱۹۸۹، غلط است. این دقیقاً همان چیزی است Ú©Ù‡ نظام موجود نیاز دارد. این نظام به توده‌هایی نیاز دارد Ú©Ù‡ باور کرده‌باشند این مبارزه یک بار Ùˆ برای همیشه در دهه Û±Û¹Û¹Û° مغلوب شده Ùˆ حالا Ù�قط لازم است ما سخت کار کنیم Ùˆ ریاضت اقتصادی را بپذیریم Ùˆ همه‌چیز بهتر خواهد شد.

Ú¯Ù�Ù†Ù�وا: این بحث به پرسش بعدی من Ùˆ به نقد[Û±Û¸]Ùˆ Ù…Ù�هوم امر سیاسی مرتبط است. Ù�کر می‌کنم شما در کتاب‌تان (محدوده‌ی گذار) دو مدل را پی‌ریزی می‌کنید Ú©Ù‡ نشان می‌دهد چطور این تجربه از امر سیاسی می‌تواند اتÙ�اق بیÙ�تد. از یک‌سو می‌نویسید Ú©Ù‡ این تجربه در لحظه‌ای Ú©Ù‡ Ù�رد متوجه می‌شود هیچ پایه Ùˆ پشتوانه اجتماعی وجود ندارد به وجود می‌آید… اما از سوی دیگر، لحظه‌ی دیگری هم هست Ú©Ù‡ شاید در کتاب مختصرتر به آن پرداخته شده. آنجا Ú©Ù‡ شما درباره خشم Ùˆ عصبانیت در برابر شرایط از پیش موجود می‌نویسید.

بودن: این دو لحظه مربوط به نظر لاکلائو[Û±Û¹] Ùˆ دیگری نظریات ویرنو[Û²Û°] است. نکته اصلی من در کتاب این است Ú©Ù‡ شرایط پساکمونیستی اغلب به عنوان شرایطی پسااتوپیایی معرÙ�ÛŒ شده‌اند. ایده اصلی این است Ú©Ù‡ کمونیسم اتوپیایی بود Ú©Ù‡ شکست خورد Ùˆ این Ú©Ù‡ حالا پس از Ù�روپاشیدن کمونیسم، ما در واقعیت چنان Ú©Ù‡ واقعاً هست زندگی می‌کنیم، در جامعه‌ای پسااتوپیایی. نکته مدنظر من در کتاب این است: نه، اتوپیا هرگز تمام نشده است! بلکه تنها جامعه را به عنوان مدیومÙ� تحقق خود ترک Ú¯Ù�ته است. این اتوپیای اجتماعی (سوسیال) است Ú©Ù‡ تمام شده. اتوپیا امروزه هنوز هم زنده است اما به Ù�رهنگ بدل شده. Ù�رهنگْ مدیوم جدید صورت‌بندی اتوپیاست- از طریق هویت‌ها، Ùˆ از طریق حاÙ�ظه. به جای جوامعی در شرایط رÙ�اه، ما هویت‌های Ù�رهنگی ملی را در شرایط نئولیبرال داریم. به این ترتیب، اتوپیا از جامعه رخت بسته Ùˆ مدیوم جدید خود را در Ù�رهنگ پیدا کرده Ú©Ù‡ دیگر نه رو به سوی آینده بلکه رو به سوی گذشته دارد. اما گذشته همان بÙ�عدی است Ú©Ù‡ هویت در واقع در آن وجود دارد. موطنÙ� هویت از نظر زمانی، گذشته‌ی Ù�رهنگی است. هویت در واقع چیزی نیست مگر Ù�رم‌های صورت‌بندی‌کردنÙ� گذشته‌ی Ù�رهنگی. بنیامین در این مورد می‌گÙ�ت «تاریخ» Ù�رهنگی. البته علاوه بر این‌ها، تمام کنش‌های تعیین هویت[Û²Û±] Ú©Ù‡ می‌توانند تلاش‌هایی برای به رسمیت‌شناخته‌شدن باشند Ùˆ غیره نیز هست. اما جوامع Ùˆ ملت‌ها به Ø´Ú©Ù„ موزه‌های هویت‌ها درآمده‌اند. Ù�رهنگ‌های‌شان، سیستم‌های آموزشی‌شان، آنچه کودکان درباره هم‌ذات‌پنداری با (Ùˆ تعیین هویت بر اساس) ملت‌شان می‌آموزند… دغدغه‌ اصلی Ú©Ù„ این منطق گذشته است، Ú©Ù‡ بÙ�عد مناسب برای ساختن هویت است.

در حالی که مردم قبلاً �کر می‌کردند جهان بهتری در آینده می‌تواند ممکن باشد، حالا مسئله �قط بر سر گذشته‌ای بهتر است.

حرÙ� من این است Ú©Ù‡ ما باید این چرخش پساکمونیستی را به عنوان حرکت در جهت روی گرداندن از جامعه، در جهت تخریب جامعه بÙ�همیم. جمله مشهور مارگرات تاچر را می‌دانید: «چیزی به اسم جامعه وجود ندارد». تاچر نه در مقام جامعه‌شناسی Ú©Ù‡ تحقیقات مرتبطش نشان داده بود Ú©Ù‡ جامعه دیگر وجود ندارد، بلکه در مقام یک سیاستمدار این حرÙ� را زده بود. سیاستمداری Ú©Ù‡ سیاست‌هایش چیزی نبود مگر اجرای امر تخریب جامعه، کاری Ú©Ù‡ با اولین درگیری‌ها با اتحادیه‌های کارگری در۱۹۷۹ Ùˆ اوایل دهه Û±Û¹Û¸Û° آغاز شد. این مسئله در مرکز سیاست‌های نئولیبرال حزب محاÙ�ظه‌کار قرار داشت: این Ú©Ù‡ نه تنها دولت رÙ�اه اجتماعی را از هم بپاشند، بلکه ایده جامعه را تخریب کنند. وقتی تاچر می‌گÙ�ت چیزی به اسم جامعه وجود ندارد، تنها اÙ�راد Ùˆ خانواده‌ها وجود دارند؛ این دقیقاً وضعیت سیاست‌‌ورزی‌ امروزی است. شما به یک Ù�رد نیاز دارید، Ù�ردی به اصطلاح آزاد Ùˆ برابر Ú©Ù‡ تصویرش بر Ú©Ù„ Ù�ضای تولید اقتصادی در آنچه پیش از این «جامعه بورژوایی» خوانده می‌شد، حاکم است. این دیگر Ù…Ù�هومی انتزاعی از وضعیت سیاسی نیست بلکه Ú©Ù„ سپهر جامعه را انباشته است. سپهر نابرابری، سپهر استثمار، سپهر سلسله‌مراتب‌ها، اختلاÙ� طبقاتی… ما دیگر Ù�کر نمی‌کنیم جامعه‌ای وجود دارد. مشکلاتی مثل جرم Ùˆ جنایت یا Ù�قر دیگر مشکلات اجتماعی نیستند، این‌ها مشکلاتی ناشی از شکست‌ها Ùˆ خطاهای Ù�ردی ما هستند Ùˆ کاملاً در حیطه روان‌شناسی قرار داده شده‌اند. این مشکلات اکنون Ù�اقد معنایی اجتماعی هستند.

و بعد، زمانی که من از «اتوپیا» حر� می‌زنم، در این وضعیت اتوپیای حا�ظه است، اتوپیای این ایده که به گ�ته‌ی پی�ر نورا، از آنجا که ما چشم‌اندازی از آینده نداریم، هر چه را در اطرا�‌مان هست جمع و ح�اظت می‌کنیم به این امید که برای هویت‌مان در آینده لازم می‌شوند چرا که دیگر نمی‌دانیم به کجا می‌رویم. در این صورت باید همه تلاش‌مان را بکنیم که لااقل بدانیم از کجا آمده‌ایم. این وسواسی است در مورد حا�ظه و �رهنگ حا�ظه. در حالی که مردم قبلاً �کر می‌کردند جهان بهتری در آینده می‌تواند ممکن باشد، حالا مسئله �قط بر سر گذشته‌ای بهتر است. این امر مو�قیت تجدیدنظرطلبی تاریخی را هم توضیح می‌دهد. این پدیده بسیار تازه است، مثلا در کرواسی. این ملت، نظام آموزشی و جامعه یک آگاهی تاریخی را شکل داده‌اند که در آن انگار طر� دیگر جنگ جهانی دوم را برده است- که یعنی �اشیسم.

در این جدال برای گذشته‌ای مت�اوت، تمام یادمان‌های احزاب دخیل در مبارزه علیه �اشیسم، به معنای واقعی کلمه ویران شد. بیش از ۳۰۰۰ بنای یادبود تخریب شد. تمام نام‌ها به طور نمادین عوض شدند، چنان که اگر بخواهیم تناقض ماجرا را نشان دهیم، تغییرات طوری است که انگار هیتلر قربانی توتالیتاریسم کمونیستی بوده است. این منطق «دو توتالیتاریسم» است: این ملت‌ها خود را به عنوان قربانیان دو توتالیتاریسم �هم‌ارز معر�ی می‌کنند: کمونیسم و �اشیسم و بعد، این دوره که لذت آزادی را در آن می‌چشند. البته که آنها گذشته‌شان را بازنویسی می‌کنند تا گذشته بهتری بیا�رینند. «گذشته‌ای بهتر هنوز هم ممکن است». به این دلیل که چشم‌اندازی برای آینده‌ای بهتر در کار نیست.

در این جدال برای گذشته‌ای مت�اوت، تمام یادمان‌های احزاب دخیل در مبارزه علیه �اشیسم، به معنای واقعی کلمه ویران شد. بیش از ۳۰۰۰ بنای یادبود تخریب شد. تمام نام‌ها به طور نمادین عوض شدند، تغییرات طوری است که انگار هیتلر قربانی توتالیتاریسم کمونیستی بوده است.

برگردیم به استÙ�اده از Ù…Ù�هوم ویرنو…در حالی Ú©Ù‡ در زمانه مدرنیته‌ی صنعتی هنوز دولتی اجتماعی وجود داشت، مردم به جامعه باور داشتند، به زیستن در یک باهمستان[Û²Û²]  Ùˆ ساختار وجودی‌شان بر زندگی در یک باهمستان منطبق بود، قادر هم بودند به وضوح درون Ùˆ بیرون جوامع‌شان تمیز دهند. آن دوره، زمانه‌ای از ترسÙ� قدیمی کلاسیک بود. ترسی اجتماعی؛ ترس طرد شدن از جامعه اما همراه با آگاهی از اینکه جامعه چیزی است Ú©Ù‡ می‌تواند از Ù�رد حمایت کند. در نتیجه، ایده جامعه «حمایت» بود؛ ترس همواره درخواست حمایت است. اما آنچه امروز توده‌ی مردم (بسیاران[Û²Û³]) خوانده می‌شود، در یک وضعیت پسااجتماعی موضوعیت دارد. دیگر ترس در میان نیست بلکه مسئله دغدغه وجود[Û²Û´] است. تÙ�اوت میان این دو پیچیده Ùˆ Ù�رقی هایدگری است. دغدغه وجود ترس جدیدی است، ترسی Ù�رای احساس تعلق یا عدم تعلق به باهمستان یا جامعه‌ای خاص. این دغدغه وجودی کلی، ناشی از زندگی در جهانی است بدون حمایت اجتماعی یا Ù�رای آن، Ù�رای جامعه. Ùˆ این وضعیتْ مشخصه‌ی احساسات وجودی امروزی توده مردم است. این تودهْ Ù�رم زندگی در شرایط پسااجتماعی است.

گ�ن�وا: �کر می‌کنید مباحث اخیر درباره سربرآوردن و رشد پوپولیسم‌ها(ی دست‌راستی) بازگشت احتمالی �یگور «مردم[۲۵]» را نشان می‌دهد؟

بودن: در واقع ا�رادی مانند ول�گانگ اشتریک[۲۶] نظری بسیار نقادانه نسبت به م�هوم پوپولیسم دارند. مسئله اساسی خیلی بیشتر چیزی است که او آن را «شکا� �رهنگی جدید»ی میان الیت (همه انواع نخبگان، نه تنها نخبگان سیاسی بلکه به شدت نخبگان بین‌المللی) از یک سو و از سوی دیگر توده‌هایی که عقب نگه داشته شده‌اند؛ توده‌ها در سرزمین‌های هرز پساصنعتی امروز حتی در سرمایه‌داری غربی، توده‌هایی که امروزه �رصت یا آینده‌ای ندارد، سابقاً طبقه کارگر بودند. این به اصطلاح ‘[۲۷]Rust Belt’در ایالات متحده است. این‌ها کسانی هستند که سیاستمداران راستگرا از ماری لوپن تا دونالد ترامپ به شیوه‌ای پوپولیستی مخاطب قرار می‌دهند. این نوع پوپولیسم برای اشتریک نشان‌دهنده‌ای این باور است که در بسیج‌کردن توده‌ها نکته‌ای من�ی وجود دارد. باوری وجود دارد بر این مبنا که توده‌ها را �قط به ن�ع راست‌گرایی می‌توان بسیج کرد. قبلاً بین پوپولیسم چپ‌گرا و راست‌گرا ت�کیک قائل می‌شدند اما نکته اینجاست که این حالت م�هومی از نخبگان را در بردارد که در آن نخبگان ادعا می‌کنند کاملاً برتر (از توده مردم) و ضروری هستند. چرا که امروزه �قط نخبگان می‌توانند با مشکلات� واقعیت دست و پنجه نرم کنند. و اگر به سراغ توده‌ها بروید، نتیجه چپ یا راست ا�راطی خواهد بود، یا لااقل این چیزی است که نخبگان، پوپولیسم می‌نامند. اما مشکل این شکا� است. و مشکل این هم هست که امروزه بین نخبگان دیگر از نظر سیاسی ت�اوتی وجود ندارد.

نخبگان ادعا می‌کنند کاملاً برتر (از توده مردم) و ضروری هستند. چرا که [می‌گویند] امروزه �قط نخبگان می‌توانند با مشکلات� واقعیت دست و پنجه نرم کنند. و اگر به سراغ توده‌ها بروید، نتیجه چپ یا راست ا�راطی خواهد بود.

این همان پدیده‌ای است Ú©Ù‡ پیتر مایر[Û²Û¸] «پایان دموکراسی حزبی» می‌نامد- روندها در Û³Û°-Û´Û° سال اخیر نشان داده Ú©Ù‡ تÙ�اوت میان احزاب سیاسی در میان نخبگان کم‌کم ناپدید شده، اما شکاÙ� میان نخبگان Ùˆ توده‌ها عمیق‌تر شده است. Ù�رق گذاشتن میان سوسیال‌دموکرات‌ها Ùˆ دموکرات‌مسیحی‌ها دشوار است چرا Ú©Ù‡ در زمینه سیاست Ùˆ اقتصاد بین‌المللی هر دو دستور کار ایدئولوژیک مشابهی دارند، یعنی دستورکاری لیبرال. از طرÙ� دیگر، مردم دیگر رأی نمی‌دهند. تعداد اÙ�رادی Ú©Ù‡ در انتخابات پارلمانی شرکت Ù�عالانه دارند، تعداد رأی‌دهندگان در حال کاهش است… نمونه انتخابات ریاست جمهوری گذشته در Ù�رانسه را در نظر بگیرید Ú©Ù‡ نتیجه‌اش به عنوان پیروزی بزرگ مکرون در Ù�رانسه معرÙ�ÛŒ شد. اما تعداد شرکت‌کنندگان یعنی Û´Û²% اÙ�راد واجد شرایط رأی‌دادن پایین‌ترین رقم در تاریخ مدرن Ù�رانسه بود؛ این یعنی اکثریت واجدان شرایط رأی‌دهی دیگر باور ندارند Ú©Ù‡ شرکت Ù�عالانه در دموکراسی پارلمانی می‌تواند تغییری ایجاد کند. این یک مسئله است Ùˆ پیتر مایر Ùˆ (ولÙ�گانگ) اشتریک آن را به وضوح می‌گویند- ما با پایان دموکراسی پارلمانی به Ø´Ú©Ù„ÛŒ Ú©Ù‡ تا کنون می‌شناختیم، مواجه هستیم. Ùˆ این تنها محدود به غرب نیست بلکه در کشورهای شرق پساکمونیستی نیز وضع به همین منوال است، جایی Ú©Ù‡ برای نمونه با روی کار آمدن ویکتور اوربان ما Ù…Ù�اهیم تازه‌ای مانند «دموکراسی غیرلیبرال» Ùˆ مثلاً در کرواسی یا صربستان جریان‌ها Ùˆ انتخاب‌های مشخص نو- Ùˆ پسا-Ù�اشیستی را داریم.

Ú¯Ù�Ù†Ù�وا: Ùˆ در بلغارستان ما “جبهه ملی” را داریم Ú©Ù‡ اکنون دولت را در دست دارد. اگر به مسئله نقد برگردیم، چطور این گذشته Ù�رهنگی‌شده[Û²Û¹] را احیا Ùˆ به امر سیاسی بدل کنیم، چطور با تداوم‌هایی Ú©Ù‡ شما ازشان صحبت می‌کنید کار کنیم. به نظر می‌رسد لزوم نقد وضعیت حال بیش از همیشه وجود دارد Ùˆ با این همه هر بار Ú©Ù‡ ما، مثلاً در مجله‌ای Ú©Ù‡ من در بلغارستان یکی از سردبیرانش هستم، سعی می‌کنیم نقدی از رژیم نئولیبرال Ù�علی را صورت‌بندی Ùˆ ارائه کنیم، حرÙ�‌مان را با این عنوان رد می‌کنند Ú©Ù‡ آنارشیست‌هایی از گذشته کمونیستی هستیم. برای مثال، یکی از موضوعاتی Ú©Ù‡ سعی می‌کنیم درباره‌اش حرÙ� بزنیم مسئله حقوق کارگران است- در ماه‌ها Ùˆ سال‌های گذشته موارد Ù�زاینده‌ای از مرگ کارگران Ùˆ استثمار بسیار شدید آنان وجود داشته. Ùˆ با این وجود حرÙ� زدن درباره نیروی کار یا طبقه تقریباً غیرممکن است چرا Ú©Ù‡ به عنوان حرÙ�‌هایی قدیمی Ùˆ از Ù…Ù�داÙ�تاده دیده می‌شود.

بودن: بله، دقیقاً. انگار یک حمایت حداقلی از حقوق کارگران به معنی درخواستی کمونیستی برای برپایی دوباره گولاگ است! بله، اما حر� من این است که این بحران بحران زبان به کار ر�ته برای رهایی‌بخشی هم هست. مردم باور کرده‌اند که واقعاً رها شده‌اند و به این عبارت مشهور که «آلترناتیوی وجود ندارد» باور دارند. و احزاب چپ سنتی، لیبرال و سوسیال‌دموکرات با این عبارت موا�قت کرده‌اند و آنها هم هرگز به هیچ‌نوع آلترناتیوی برای نظم موجود اشاره نکرده‌اند. در نتیجه، این وضعیت شکا� میان توده‌ها و نخبگان را عمیق‌تر می‌کند. به کار بردن زبانی که به وضوح، رهایی دیگر نمی‌تواند در آن صورت‌بندی و بیان شود.

این چیزی است که من به آن «عامیانه شدن دوباره زبان[۳۰]» توده‌ها می‌گویم. می‌دانید که زبان‌های عامیانه[۳۱]، قبل از آن که به زبان‌های ملی ارتقا یابد، زبان معمول بود، در زمانه‌ای که دانش، سیاست، و حقوق قضایی همگی به زبان لاتین ات�اق می‌ا�تاد. و مردم به زبان عامیانه خودشان حر� می‌زدند که �قط به درد زندگی روزمره می‌خورد اما هیچ گ�تمانی در زمینه قدرت یا تصمیمات مهم نه به این زبان بلکه تنها به لاتین صورت‌بندی می‌شد. امروزه ما وضعیت مشابهی داریم که در آن نه‌تنها گ�تمان قدرت، که گ�تمان رهایی‌بخشی نیز، به زبان لاتین جدید تبدیل شده‌اند و توده‌ها دیگر از آن سردرنمی‌آورند. در نتیجه، نقدها، با است�اده از این زبان لاتین جدید که زبان آن نظریات رهایی‌بخش نیز هست- نظریاتی که بسیارند، بسیاری تحلیل‌های درخشان از بحران کنونی- هیچ‌وقت با توده‌ها ارتباط برقرار نمی‌کنند. این به اصطلاح «بسیاران/ Hoi polloi »[۳۲]زبان نظریات هوشمندانه را نمی‌�همند. بنابراین، مثل زمان قرون وسطی برخی روشن�کران منتقد شروع به است�اده از زبان‌های عامیانه کردند- مانند دکارت یا کانت که اولین کسی بود که به این زبان �کر کرد، جرأت کرد که به زبان عامیانه �کر کند، انتقاد از وضعیت باید لااقل شروع کند به یادگر�تن این زبان‌های عامیانه تا بتواند توده‌ها را مخاطب گ�تار خود قرار دهد. از نظر من این چالش جدید است.

Ú¯Ù�Ù†Ù�وا: برای من Ú©Ù…ÛŒ سخت است ادعا کنم Ú©Ù‡ توده‌ها نمی‌Ù�همند. این ادعا به خودی‌خود تأیید این ایده است Ú©Ù‡ آنها «قادر به Ù�همیدن نیستند». در حالی Ú©Ù‡ شاید همین حالا هم Ù�رم‌های از انتقاد به زبانی عامیانه وجود داشته باشند…

بودن: من اینطور �کر نمی‌کنم. این هم مشکل ما به عنوان نظریه‌پرداز است. ما قدرت معر�ت‌شناختی کا�ی داریم – برای نمونه در جریان چپ. تحلیل‌های این جریان بسیار تیزهوشانه است و از م�اهیمی با ارزش� شناختی بالا است�اده می‌کند؛ کارکرد توضیحی بسیار خوبی دارند اما بر واقعیت موجود هیچ تأثیری ندارد. در طر� دیگر ماجرا، می‌بینیم که چطور زبان به اصطلاح پوپولیستی با توده‌ها ارتباط برقرار می‌کند و آنها را خطاب قرار می‌دهد. اما ما به سیستم نویی از ‘diglossia دوزبان‌گونگی[۳۳]’ باور داریم: از یک طر� ما زبان بین‌المللی را داریم- نمی‌گویم زبان انگلیسی، �قط منظورم زبان بین‌المللی نخبگان، زبان دانش، قدرت، سیاست، نقد و نقد چپ‌گرا ست- و از طر� دیگر، این توده‌ها که به زبان عامیانه خودشان حر� می‌زنند و این زبان نخبگان را درک نمی‌کنند.

در نتیجه، این چالش پیش‌روی نقد است، تکرار می‌کنم که مسئله، آموختن این زبان‌های عامیانه و مخاطب قرار دادن و گ�تگو با توده‌هایی است که عقب نگه داشته شده‌اند. آنها در گذشته رها شده‌اند و عقب مانده‌اند، چرا که آینده‌ای ندارند. آنها چیزی هستند که «جمعیت مازاد» در دنیای پساصنعتی نامیده می‌شود. این یک توهم است که توقع داشته باشیم صنایع جدیدی ایجاد شوند و این ا�راد باز شغل پیدا کنند.

بگذارید اینطور بگویم- شکا�ی وجود دارد که صر�اً اجتماعی نیست. عمیقاً زبان‌شناسانه هم هست، شکا�ی در صورت‌بندی. قبلاً شکا�ی میان نظریه و پرکسیس بود اما امروزه شکا�ی است میان زبان نخبگان (که در واقع زبان انگلیسی �نخبگان بین‌المللی است) و زبان محلی، زبان همیشه محلی و به ویژه توده‌هایی که عقب نگه داشته شده‌اند.

گ�ن�وا: این که نگذاریم این شکا� زبان‌شناسانه به ت�اوتی �رهنگی بدل شود شاید خود تا حدی یک چالش باشد؟

بودن: این امر �رهنگی است- همانقدر که زبان‌شناسانه است، �رهنگی هم هست. ول�گانگ اشتریک م�هوم «شقاق �رهنگی �جدید» را به کار می‌برد و به وضوح از «زبان نارسای توده‌ها» حر� می‌زند- زبانی که نارس است و متمدن نشده است. این دقیقاً درک نخبگان قرون وسطی که لاتین می‌دانستند از زبان‌های عامیانه است- زبان نارس توده‌ها که به درد م�اهیم، ایده‌ها، تصورات سیاسی اصیل و غیره نمی‌خورد. و زبان قدرت هم نیست.

Ú¯Ù�Ù†Ù�وا: پس شما این پرسش قدیمی از نقش روشنÙ�کر را پیش می‌کشید… می‌گویید Ú©Ù‡ نقش روشنÙ�کران باید این باشد Ú©Ù‡ با توده‌های مردم تحت ستم کار کنند؟

بودن: بله، اما من �کر نمی‌کنم که این نقد به سادگی با تغییر اذهان ما به عنوان سوژه‌های انتقادگر قابل صورت‌بندی و بیان باشد. مسئله درگیری عملی با این توده‌ها و واقعیت زندگی آنهاست. تداوم گذشته، آموختن تبارشناسی بحران �علی نه به وسیله روشن�کران و م�اهیم نظری بلکه تنها توسط توده‌های کنشگر در مبارزه ابراز می‌شود. و سوال این است که چطور بخشی از این مبارزه باشیم و چگونه در حین مشارکت در آن، درباره‌اش �کر کنیم.

این گ�تگو ترجمه‌ای است از:

‘A Better Past is Still Possible’. Interview with Boris Buden

پیوست‌ها:

 [۱] Neda Genova

[Û²]Boris Buden

[۳] ‘ Buden, B. (2009) Zone des Übergangs: Vom Ende des Postkommunismus. [Zone of Transition: Of the End of Post-communism] Frankfurt a.M.: Suhrkamp Verlag.

[Û´] (hyper)capitalist

[Ûµ] collectivization

[Û¶] belatedness

[۷] Buden, B. (2009) Zone des Übergangs: Vom Ende des Postkommunismus. [Zone of Transition: Of the End of Post-communism] Frankfurt a.M.: Suhrkamp Verlag.

[Û¸] on time

[۹] ‘catching up’

[Û±Û°] self-colonisation

[Û±Û±] historical normality

[Û±Û²] panic

[Û±Û³] depoliticising

[Û±Û´] Pierre Nora

[Û±Ûµ] David Lowenthal

[۱۶]  ‘post-traumatic’

[۱۷]  oblivion

[Û±Û¸] critique

[Û±Û¹] Laclau

[Û²Û°] Virno

[Û²Û±] identification

[Û²Û²] community

[Û²Û³] multitude

[۲۴]  anguish

[Û²Ûµ] “the people”

[Û²Û¶] Wolfgang Streek

[۲۷] مناطقی به ویژه در میدوست و گریت لیکز ایالات متحده که صنایع سنگین در آنها از دهه ۱۹۸۰ رو به ا�ول گذاشته است. م

[Û²Û¸] Peter Mair

[Û²Û¹] culturated

[۳۰] ‘revernacularisation’

[۳۱] ‘vernacular’

[۳۲] «بسیاران» (یونانی: Hoi polloi، لاتین multitudo

[۳۳] وضعیتی زبانی در یک جامعه که در آن یک زبان، به دو گونه مت�اوت و توسط طبقات اجتماعی مختل� با کارکردها و کاربردهای اجتماعی کاملاً متمایز، به کار می‌رود؛ مثلاً در زبان‌های عربی و آلمانی زبان استاندارد که طبقات بالا و ا�راد تحصیلکرده با آن صحبت می‌کنند و زبان عامیانه برای گ�تار وجود دارد. م

مشاهده ادامه مطلب

«اطلس مال» خط ۳ متروی تهران را کور کرده است

به گزارش اسکان‌نیوز پروژه‌ ساخت اطلس‌مال در زمان شهرداری قالیبا� مانع عبور خط ۳ مترو از زیر آن براساس نقشه‌های مصوب شده و باعث شده این خط در ایستگاه نوبنیاد متوق� شود.

محسن پورسیدآقایی معاون حمل و نقل و ترا�یک شهرداری تهران در این رابطه گ�ته که دادن مجوز به اطلس مال در پاسداران و �رو ر�تن پایه‌های این ساختمان در عمق زمینی که باید در آن تونل مترو احداث می‌شد، امتداد این خط به سمت نیاوران را کور کرده است و �علا مسیر جایگزینی برای آن پیدا نشده.

معاون شهردار تهران معتقد است منا�ع مالی ساختمانی دخیل در ماجرا باعث شده این ساختمان در مسیر نقشه‌های مصوب مترو ساخته شود و عمق آن به اندازه‌ای باشد که دیگر نتوان مترو را در این بخش توسعه داد.

این درحالیست که این زمین قرار بوده پارکینگ نیاوران شود تا کمبود جای پارک در منطقه را جبران کند.

کور کردن یکی از انشعابات خط ۳ به خاطر �روش زمین و مجوز به اطلس مال

گ�ته می‌شود ۱۷۰ متر تونل بعد از ایستگاه نوبنیاد ح�اری شده است و حتی مقاوم سازی نشده و یکی از نقاط آسیب پذیر شهر در زمان زلزله است.

شهر�روشی از بحران‌های دائمی در طول مدیریت‌های مختل� بر تهران بوده و زمین‌های عمومی و آسمان را به دلایل تجاری به انحصار عده‌ای اندک در آورده است.

مشاهده ادامه مطلب

توصیه رئیس کنترل ترا�یک به کسانی‌که مجبورند از سطح خیابان عبور کنند: «مراقب باشید!»

 سرهنگ محمد رازقی، رئیس مرکز کنترل ترا�یک این پلیس درباره عبور عابران از عرض معابر گ�ته عابرانی که «ناچار به عبور از سطح معابر هستند»، با احتیاط و هوشیاری کامل این کار را انجام داده و «مراقب» تردد وسایل نقلیه باشند.

وی باقی شهروندان را مکل� به عبور از پل‌های عابر دانسته و به عبارتی جان معلولان، سالخوردگان، و تمام کسانی را که نمی‌توانند از این پل‌ها عبور کنند یا به دلیل ناامنی ویژه‌ی این پل‌ها مایل به عبور از آنها نیستند به احتیاط خودشان سپرده است.

 بکارگیری پل‌های عابر پیاده، به جز در موارد خاص مانند آزادراه‌ها، شیوه‌ای منسوخ برای عبور عابران پیاده از سطح خیابان است. �عالان شهری حضور این پل‌ها در شهرهای ایران را نشانه‌ای از ترجیح ماشین‌ها به پیاده‌ها و یکی از موانع عبور و مرور آزادانه شهروندان در سطح شهر می‌دانند.

سوانح رانندگی در ایران سالانه جان هزاران تن را می‌گیرند و یکی از پر تل�ات‌ترین عرصه‌ها در کشور محسوب می‌شوند.

به تازگی نیز رویدادی که به مناسبت ه�ته جهانی معلولان با همکاری چند گروه مدنی برای بازگشانی نرده‌های چهارراه ولیعصر برگزار شده بود با دخالت و برخورد پلیس پایان یا�ت.

مشاهده ادامه مطلب